آخرین مطالبرمان های کاملصفحه اصلیفرمیسکلیست کامل رمان ها

رمان فرمیسک

4 (80%) 1 vote[s]

رمان فرمیسک شصت تیپ مرجع کامل دانلود و معرفی رمان

نویسنده:آیسا سادات حسینی

پیش مقدمه:

به نام آفريننده ي عشق

در ره عشق سختي ها بايد كشيد..

ژانر:عاشقانه

قسمتی از رمان:

با کشیده شدن دستم جیغ بلندی کشیدم و فریاد زدم:

_ولم کن عوضی!بابا ترو خدا بگو ولم کنن.
من نمی خوام باهاشون برم. بابا یه کاری کن

بابا گوشه ی اتاق تو خودش جمع شده بود و با چشمای پر اشکش من و نگاه می کرد

حال خرابش به خاطر نرسیدن مواد به بدنش بود.

یعنی به خاطر مواد می خواد منو بفروشه؟!یعنی این مواد لعنتی از دخترشم مهم بود؟!

هیچ وقت من و دوست نداشت و من هیچ وقت دلیل این همه بی مهریش و نفهمیدم.

نگاه پر دردی بهم انداخت:

_برو دخترم اونجا برات بهتره من توان نگهداری از تو رو ندارم

دخترم؟!
چندین بار این کلمه تو ذهنم اکو شد.

بابا بعد سالها برای اولین بار به من گفت دخترم!

خب مگه من دخترش نیستم؟! کدوم پدری دختر هفت سالش و می فروشه؟!

کدوم پدری پاره ی تنش و به خاطر اندکی مواد می سپرده دست یه عده مرد و نسبت به بلاهایی که ممکن سر دختر کوچولوش بیاد بی اهمیته؟!

به سمت در خروجی کشیده می شدم و من با تمام وجود پدرم و صدا می زدم.

پدری که هیچ وقت برام پدری نکرد.

درست لحظه ای که اون شخص سیاه پوش می خواست من و سوار ماشینش کنه بابا نزدیکمون شد.

دست لرزونش روی موهای بلندم نشست و با صدای خشداری گفت:

_برو دختر، برو و فراموش کن همچین پدری داشتی.
جایی که می خوای بری از اینجا خیلی بهتره خیالت راحت.

همین یه جمله کافی بود تا جیغ گوش خراشی بکشم و از حال برم

من برای این درد زیادی کوچک بودم.
من فقط هفت سالم بود.

10سال بعد

از پنجره خیره ی باغ بزرگ عمارت بودم.

مثل همیشه غرق شده بودم تو گذشته!

گذشته ای که حتی یاداوریشم تنم و میلرزوند و قلب مریضم و به درد میاورد.

هنوزم این سوال تو ذهنم بود که چرا؟!
چرا بابا هیچ وقت من و دوست نداشت؟!

فقط به خاطر این که مامان موقع به دنیا آوردن من میمیره؟!
یعنی انقدر مامان و دوست داشته؟!

با تقه ای که به در از فکر و خیال بیرون اومدم و خیره ی دری که حالا باز شده بود شدم.

خدمتکار جوانی که قد نسبتا کوتاهی داشت توی چهارچوب در ایستاده بود و سرش و مثل همیشه پایین انداخته بود.

نمی دونم چرا حس می کردم از من خجالت می کشه،شایدم می ترسید.

ولی هر چیزی که بود رفتار نرمالی با من نداشت.

در حالی که به زمین نگاه می کرد با اون صدای نازکش آروم گفت:

_آقا گفتن صداتون بزنم.

پوزخندی زدم

باز عمو پاش و از این عمارت بیرون گذاشته بود و پسرش شده بود آقای این عمارت

آروم لب زدم:

_باشه می تونی بری

با بسته شدن در جلوی آیینه ی قدی اتاقم ایستادم.

در تمام این سالها پوست کلفت شده بودم.

باید خودم و برای یه جر و بحث جدید آماده می کردم.

این مرد به این راحتی بیخیال من نمی شد.

موهای بلندم و به پشت فرستادم و از اتاق خارج شدم.

پارت1

پارت2

پارت3

پارت4

پارت5

پارت6

پارت7

پارت8

پارت9

پارت10

پارت11

پارت12

پارت13

پارت14

پارت15

پارت16

پارت17

پارت18

پارت19

پارت20

پارت21

پارت22

پارت23

پارت24

پارت25

پارت26

پارت27

پارت28

پارت29

پارت آخر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن