آخرین مطالبجلد اول عشق بی رحم

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 11

Rate this post

رمان عشق بی رحم جلد اول شصت تیپ مرجع کامل دانلود رمان

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: shasttip@ را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

جلد دوم رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد اول رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

وارد بیمارستان که میشم هر طرف و نگاه میکنم خبری از نازگل نیست… با عجله خودم و به طبقه ای دوم میرسونم… می بینم ‌که نازی روبه رو پرستاری ایستاده… سمتش میر‌م… نفس نفس میزنم… ارشام و می بینم که مشغول ماساژ دادن شونه های عمو… نکنه ارتان چیزی شده… خدایا من به کدوم بدبختیم برسم… بازوی نازگل و میکشم… با دیدنم سمتم میاد:

– چیشده دلی؟ چه خبرشده؟

ازش متنفرم… اما با این حال نمیخوام ارشام بلایی سرش بیاره…

– از جونت سیر شدی اومدی اینجا؟

– من زنگ زدم به مامانت حالتو بپرسم… خودت که جوابمو نمیدی… مامانت یهو زد زیر گریه و گفت اینجوریشده… باورم نشد!

– زنگ زدی حالمو بپرسی یا امارمو؟ نازی برو… بخاطر خدا برو …!

دستشو می کشم و هلش میدم سمت اسانسور… در اسانسور و که باز میکنه غر میزنه:

– اومدم ارتان و ببینم … خوبه؟ بخدا من نمیخواستم اینجوریشه دلی… اینو به ارشام بگو!

هلش میدم توی اسانسور و میگم:

– فقط برو!

در و می بندم و نفس سنگین مو بیرون میدم… برمی گردم و صورتم توی سینه ی ارشام میخوره… عقب میرم… جلو میاد… قلبم توی دهنمه… از ترس دارم سکته میکنم… پشتم پله است… اما اون فقط جلو میاد… با اخمای درهم… با چشمای پر خون… عصبی… خسته… کلافه…. پشت سرم و نگاه میکنم و پامو توی پله میزارم…دستشو جلو میاره و شالمو محکم توی دستاش می گیره‌… پله ی بعد و نمیتونم ببینم فقط پامو و بلند میکنم و عقب میزارم… بازم جلو میاد… پله ها رو پایین میاد بدون اینکه واسش مهم باشه من دارم سکته میکنم… سرگیجه دارم… پله ی بعد و می ایستم

– می…میدونم… گف..گفتی…

نفسم بالا نمیاد…

– میدونم عصبانی ای ولی من بخاطر آرتان نیومدم… یعنی…

بی توجه به نگاه بقیه میزنه زیر گوشم… هین بلندی میگم و با جیغ خفه ای دو پله ی بعدی و روی زمین پرت میشم… چند تا زن میان کمکم … مرد مسنی جلو میاد:

– چیشده پسرم؟ زنت و چرا میزنی بابا جان؟

به کمک اون خانوما از جا بلند میشم… از بینیم خون میاد… دست مرد و کنار میزنه و سمتم میاد… اشکام میریزه.. دستام و جلوی صورتم می گیرم‌… اما اون مچ دستمو محکم میگیره و میکشه‌… کسی جرات نداره بهش نزدیک شه… داد میزنم:

– ولم کن روانی… تو دیونه ای… !

دستم داره کنده میشه داد میزنم:

– عمو… عمو من و از دست این هیولا نجات بده…

جیغ میزنم:

– یکی من و از شر این روانی نجات بده…. خداااا؟

هوار می کشم:

– آرتان؟!

در ماشین و باز میکنه و هولم میده‌… در و می کوبه و سوار میشه‌.. حرکت میکنه‌… منفجر میشه:

– گفته بودم نیا پایین کاری میکنم حرف که میزنم دیگه جز چشم جرات نکنی چیز دیگه بگی نفهم!

با گریه میگم:

– من اومدم…

داد میزنه… گوشم سوت میکشه:

– خفه شو… لال شو… اجازه نداری جیک بزنی… حرف بزنی دندونات توی دهنته!

کاش فقط می گفت ارتان چیشده‌‌… جلوی خونه که ترمز میکنه‌ میگه:

– صدا نشنوم‌… فقط بیا پایین!

بی حرف پیاده میشم‌… دست و پاهام از ترس میلرزه… جونم داره بالا میاد… وارد خونه که میشم میگه:

– برو اتاق خواب… لباساتم عوض ‌کن!

شوکه سمتش برمی گردم… لب باز میکنم که چهار انگشتش و روی لبام میزنه:

– لال‌… خفه‌…!

اشکام می ریزن‌.. حتی نمیخواد اجازه بده توضیح بدم… هولم میده سمت اتاق…

– برمیگرده لباسات و عوض کرده باشی رو تخت اماده…!

طاقت نمیارم:

– مگه نگفتی میزنیم… خب بزن… این از زدن بدتره‌.. نمیتونم… غلط کردم!

– دو دقیقه مهلت داری … دهنتم ببند!

جیغ میزنم:

-مریض روانی!

سمتم برمیگرده… از ترس به دیوار میچسبم‌…

– کاری میکنم اسم ارتان بیاد بگی نمیشناسم!

 – بخدا بخاطر….

– خفه شو… دو دقیقه دیگه میام اتاق!

بیرون که میره روی دیوار سر میخورم… می نالم:

– خدا ازت نگذره!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۱۳:۲۴]

تن خسته مو و به دست آب می سپرم…

 اشکام می ریزه و تمومی نداره…

سبک نمیشم…

 خالی نمیشم…

 تموم نمیشم…

‌نمی میرم…

 لباسام و تنم میکنم و از حموم بیرون میرم…

 بغض داره خفم میکنه…

با اشک ریختنم سبک نمیشه…

 وارد سالن که میشم می بینم داره با تلفن حرف میزنه…

راحت و خونسرد…

انگار نه انگار اتفاقی افتاده…

نگران میگه:

– پس اون دکترا چیکار میکنن که روز به روز داره بدتر میشه؟

توی دلم خالی میشه…

جلو میرم..‌

لبم از سیلی که زده ورم کرده و درد میکنه..

– باشه… میام خدافظ!

ازش متنفرم اما این لحظه چاره ای ندارم…

– چیشده؟

نگام میکنه… توی نگاهش هیچی نیست…

– باز گل کرد نگرانیت؟

– بخدا اگه نگی همین امشب خودم و خلاص میکنم… یه جوری این رگ و میزنم که هیچ دکتری نتونه بندش بزنه!

نمیدونم توی نگام چی می بینه اما جدیت کلام من خودم و می ترسونه:

 – سطح هوشیاریش پایین… خوب نیست!

کتش و برمی داره و میگه:

– استراحت کن میرم بیمارستان  مامانم حالش خوب نیست!

داد میزنم… گلوم و لبم تیر میکشه:

– مگه من حالم خوبه؟ مگه من میتونم بشینم اینجا و از نگرانی نمیرم؟ منم ادمم…

– واسه من آدم نیستی… گفتم خبری شد تلفن میکنم..

اونجا فقط ابغوره میگیری کار دیگم میکنی؟

یقه شو با جفت دستام می گیرم و میگم:

– میدونی چقدر ازت متنفرم؟

چشماش تیره میشه و سرد‌…

 – اونقدری که غیر ممکن یه روز بتونم حتی قد بچگیامون دوست داشته باشم…‌ اونقدر که محال ببخشمت… اونقدر که ارزوی مرگ کردن واست واسم کاری نداره!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۱۳:۲۴]

مچ دستام و می گیره و از یقش جدا میکنه:

– تو چی.. میدونی من چقدر میخوامت؟ اون قدر که به هیچ قیمتی نمیگذرم ازت… به هیچ قیمتی… حتی جر دادن رگای دستت!

بیرون که میره و در و می کوبه صدای قفل شدن در و میشنوم…

میدونم عصبیش کردم…

روی کاناپه می شینم و زار میزنم…

خدا خدا میکنم…

 دعا میکنم فقط ارتان برگرده…

 حالش خوب بشه…

نمیدونم واسش چی نذر کنم… چه دعایی کنم تا خدا قبول کنه…

 نگام به قاب عکس ارشام می افته… یه دعا…

 یه نذر…

 یه قسم…

 مثل جرقه توی ذهنم میخوره…

بی رحمیه… نامردی… با خودم… ولی… به دلم افتاده…

 دستام و سمت سقف می گیرم‌…

اشکام پی در پی می ریزه…

 لب میزنم…

– خدایا؟

قلبم داره منفجر میشه…

– اگه آرتانم حالش خوب بشه!

چشمام داره آتیش می گیره:

– اگه از جاش بلند شه… سالم و سرزنده…

هق میزنم:

– با آرشام کنار میام… زندگی میکنم… اذیتش نمیکنم!

دستام و پایین میارم و گلوم چنگ میزنم:

– فقط آرتان خوب شه!

داد میزنم:

– فقط نمیره!

جیغ میزنم و به کاناپه می کوبم…

 – فقط نفس بکشه… فقط چشمای خوشگلشو باز کنه… فقط بمونه… فقط من بتونم یه بار دیگه لبخندش و ببینم!

سرم و بالا می گیرم و داد میزنم:

– میشه؟

اشکام تا زیر گلوم میره…

از لبم خون میاد:

– میشه نگام کنی؟ میشه منم ببینی… میشه من و یادت بیاد؟

موهام و چنگ میزنم:

– با توام خدا… گناه من چیه… اگه دنیات عادلانس پس کجاست عدلت… کجای زندگی من عادلانس؟

اشکام و پاک میکنم:

– اگه ارتان و ازم بگیری خودت و از دنیام می گیرم!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۱۳:۲۶]

نمیدونم چند ساعت  نشستم و منتظر به خبرم…

یه خبر خوب میون این همه اتفاق شوم…

 خسته و پر بغض شماره ی عمو رو می گیرم و صدای پر بغضش باعث میشه اشکم بریزه:

– جانم عمو؟

میون گریه میگم:

– عمو… آرتان خوبه؟

– خوبه عمو جون… نگران نباش!

نفسم‌و راحت بیرون میدم…

– راست میگید؟

صداش پر از امید… پر از خنده… خالی از غم…

– آره عزیزم چشماش و باز کرد… یک ساعت پیش!

ناباور و گیج  دستم و جلوی دهنم میزارم… میون اشکای پی در پی و هق هق های پشت هم میگم:

– وای خدایا!

اونم بغض داره:

– خداروشکر!

نمیفهمم چه طوری تبریک میگم و خداحافظی میکنم…

 نمیدونم چه طوری هزار بار خونه رو قدم میزنم و به قسمی که خوردم فکر میکنم..

‌ باید با ارشام بسازم؟ اره…

 مگه راه دیگه ای هم هست…

سمت اتاق میرم و اماده میشم…

باید ببینمش…

چشمای بازش و…

 صدای خوشگلش و…

 سمت در که میرم تازه یادم میاد اون لعنتی قفلش کرده…

پیشونیم و به در میزنم و مشت به در میزنم:

– لعنتی… لعنت بهت‌.. لعنت بهت بی رحم زورگو!

صدای چرخش کلید و توی قفل میشنوم… عقب میرم… وارد خونه میشه‌…

 با دیدنم نیشخند میزنه:

– به گوشت رسید بهوش اومده که شال و کلاه کردی بری بپری بغلش!؟

یاد قول و قسمم می افتم…

سعی میکنم لجبازی نکنم….

عصبیش نکنم…

حساس ترش نکنم…

– فقط.. خواستم سر بزنم!

– ادم باشی فردا میبرمت!

سمت اتاق میره… همراهش میرم:

– چرا فردا؟

با چشمای عصبی سمتم برمی گرده…

چه طوری میتونم پای قولم بمونم با این همه ترسی که از این مرد تو جونم.

– نه میخوای برو الان!؟

جلو میرم…

چه جوری بهش بگم تا حسادت و حساسیتش یقه مو نگیره؟

– آرشام هر چی نباشه پسر عموم که هست… یعنی…

جوری کمرم و میزنه به دیوار که اخ بلندی میگم و چشمام و میبندم…

– ارتان هیچ نسبتی باهات نداره… تکرار کن!

بغض داره خفم میکنه… گوشش و نزدیک لبام میاره و میگه:

– تکرار کن!

نگاش میکنم…. این ادم چه جوری دوسم داره که نمیفهمم…

– آرشام خواهش میکنم بسه… من نمیخوام دعوا کنم!

داد میزنه:

– از کسی که این قدر ازش متنفری که ارزوی مرگش واست مثل اب خوردن خواهش نکن … تکرارش کن!

میون بغض کشندم میگم:

– آرتان… هیچ نسبتی باهام نداره!

قلبم سخت و تلخ می ایسته…

اشک توی چشمام یخ میزنه…

ولم میکنه و عقب میره:

– خوبه… حالام برو مثل بچه ی ادم یه چای درست کن واسه من!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۱۳:۲۷]

    * آرشام *

از اتاق ‌که بیرون میره روی تخت دراز می کشم سر دردناکم و روی بالشت میزارم …

 چشمام داره میسوزه و مغزم داره منفجر میشه…

بی حوصله و خستم…

بی اعصاب و قاطی…

این میون فقط بهوش اومدن ارتان یکم از بار دوشم کم کرد…

هر چند که از بودنش دل خوشی ندارم…

هر کاری میکنم خوابم نمیبره…

 فکر اینکه نکنه باز مثل دفعه ی قبل بیرون رفته باشه باعث میشه سریع از جا بلندشم…

توی سالن که نیست…

سمت اشپزخونه میرم و می بینم مشغول دم کردن چای…

 نفس مو بیرون میدم که با ترس برمی گرده سمتم…

جلو که میاد میگه:

– ترسیدم… چرا نخوابیدی؟

هنوزم از حرفاش عصبیم‌…

مشکوک میگم:

– چیه… منتظر بودی بخوابم جیم شی؟

مظلوم شده‌…

 مهربون شده‌…

 عجیب شده…

و خب این ‌من و می ترسونه:

– نه بخدا… فقط چشمات خیلی قرمز شده گفتم یکم استراحت کنی!

جلو میرم و سرد و تلخ میگم:

– میخوای بگی نگران کسی که ازش نفرت داری شدی؟

سرش و زیر می اندازه…

لبش و گاز می گیره…

واسه تلافی حرفایی که بهم زد و داغونم کرد میگم:

– مامانم گفت به محض اینکه ارتان زودتر رو پا شه واسش استین بالا میزنن تا حال روحیشم رو به راهشه!

سرش به ضرب بالا میاد… با چشمای پر اشکش نگام میکنه…

 بی رحم تر میگم:

– میدونی که یعنی چی؟ پس بهتره تو فکر و خیالت هزار بار سر من و نکنی زیر اب و خودت و یه جوری مثل قصه ها برسونی بهش!

فقط نگام میکنه…

ساکت و پر بغض‌…

 ادامه میدم:

– سعی کن حستم به من عوض کنی… چون چاره ای جز زندگی با من نداری…

 اینجوری به خودت بد می گذره!

بی حرف برمی گرده و سمت صندلی میره که تیر خلاص و میزنم:

– در ضمن من بچه میخوام!

رمان عشق بی رحم جلد اول
جلد اول رمان عشق بی رحم

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن