آخرین مطالبدیازپام

رمان دیازپام پارت 5

Rate this post

رمان دیازپام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده این رمان از اینجا کلیک کنید.

با دیدن شمشادی نزدیک پنجره، خوشحال از تنه اش بالا رفتم. پرده کمی کنار رفته بود و به داخل سالن دید داشت.

سرم رو به پنجره چسبوندم تا داخل رو کامل ببینم. تعدادی وسط در حال رقص بودن و عده ای نشسته بودن.

نگاهم به گرشا افتاد. روی مبلی نشسته بود و یه دختر نیمه برهنه روی پاهاش و یکی هم کنارش نشسته بودن.

لیوانی دستش بود. مردی کت و شلواری اومد سمتش و چیزی بهش گفت که باعث خنده اش شد و دستش سمت بدن برهنه ی دختر روی پاش رفت.

پس پسر خان اینجا برای خوشگذرونی اومده بود!

شنیده بودم مردم روستای ستارخان بیش از حد آزاد و بی بند و بار هستن اما تا حالا به چشم ندیده بودم.

یک ساعتی گذشت و نور چراغها کم شد و کم کم همه به جون هم افتادن. تا حالا پارتی این مدلی ندیده بودم.

با دیدن چاقوی کوچک توی دست گرشا تعجب کردم. چاقو رو بالای سینه ی دختره گذاشت و برش کوچیکی زد.

با دیدن خون، زبونش رو روش کشید. از دیدن این صحنه حالت تهوع بهم دست داد و کمی ترسیدم.

چون آدمهای داخل بیشتر به حیوانات درنده شبیه بودن تا انسان!

از درخت پایین اومدم و به جای قبلیم برگشتم اما صحنه های جلوی چشمهام هر لحظه پررنگ تر می شدن.

نمیدونم چقدر گذشته بود که در باز شد. سریع بلند شدم.

مردی زیر بازوی گرشا رو گرفته بود. مست بود!

-بیا ببریمش تو ماشین.

زیر بازوش رو گرفتم و به سختی تا در ماشین بردمش. گذاشتم تو ماشین و در و بستم.

چرخیدم که سینه به سینه ی کسی شدم. سرم رو بالا آوردم. چقدر چهره اش آشنا بود … کجا دیده بودمش؟!

-حواست باشه امشب رو کامل از ذهنت بیرون می کنی، فهمیدی؟

باورم نمی شد … این همون مردی بود که اون شب تو پارتی ای که با هاویر رفته بودم دیدمش!

اون اینجا چیکار می کرد؟ اگر من رو می شناخت چی؟

سری تکون دادم و سریع سوار شدم. قلبم با ترس به سینه ام می کوبید.

نیم نگاهی به گرشا انداختم. انقدر خورده بود که هیچی حالیش نبود.

با چند تا بوق در عمارت باز شد. وارد حیاط شدم. حیدر اومد جلو.

-بیا کمک … آقا مسته!

حیدر سریع اومد جلو. معلوم بود همه خوابن چون عمارت توی سکوت فرو رفته بود.

با کمک حیدر پله ها رو بالا رفتیم. در اتاق رو باز کردم. حیدر کمر راست کرد.

-بقیه اش رو خودت ببر؛ کمرم گرفت.

به سختی سمت تخت کشیدمش و روش انداختمش. اومدم کمر راست کنم که مچ دستم رو گرفت. پرت شدم روش.

دستم و روی سینه اش گذاشتم تا ازش فاصله بگیرم. زیر لب چیزی گفت و دوباره بیهوش شد. لحاف و روش کشیدم.

کمرم درد گرفته بود. از اتاق بیرون اومدم. راهروی کوچیکی بود که بعدش به پله های طبقه ی بالا متصل می شد.

هنوز پام و روی تولین پله نذاشته بودم که دستم کشیده شد. پرت شدم تو یکی از اتاقها.

تا اومدم جیغ بزنم دستی روی دهنم گذاشته شد. اتاق نیمه تاریک بود. به دیوار سرد اتاق چسبونده شدم.

چشمهام از ترس دو دو می زد. صداش کنار گوشم بلند شد.

-نگو که فراموشم کردی!

مگه می شد این صدا رو فراموش کنم؟ تنها مردی که فهمیده بود من دخترم!

-دستمو از رو دهنت بر میدارم، صدات در بیاد به ضرر خودت تموم میشه … میدونی که؟

سری تکون دادم. دستش رو دو طرفم روی دیوار گذاشت.

تو تاریکی اتاق فقط سایه اش مشخص بود.

-چی میخوای ازم؟

سرش رو آورد جلو.

-باید فکر کنم … آها، فکر نمی کنی اگر خان بفهمه از دستورش سرپیچی کردی و به اون روستای ممنوعه رفتی، حکمت مرگه؟!

-از چی داری حرف میزنی؟ من نمی فهمم!

دستش اومد سمت صورتم و نرمی لاله ی گوشم رو توی دستش گرفت. سرم رو عقب کشیدم که محکم تر گرفت.

-آ آ … درسته دختر زرنگی هستی اما نه در برابر من!
-دست از سرم بردار.

-دستم روی سرت نیست! … بهتره حواست رو جمع کنی. اینو برای خودت میگم.

ازم فاصله گرفت.

-میتونی بری.

نفسم رو سنگین بیرون دادم و سریع از اتاق بیرون اومدم. داغی دستش رو هنوز روی گوشم احساس می کردم.

یک ماهی از اومدن گرشا، پسر خان، می گذشت و بعد از اون شب دیگه اون مرد نفرت انگیز رو ندیده بودم.

فصل جمع آوری شالیزار بود.

هر سال اول جمع آوری شالیزار جشنی توی روستا برگزار می شد و خان های اطراف هم دعوت می شدن.

هر سال خان، ستار خان رو بخاطر سیاستش که به خان های اطراف ثابت کنه هیچ دشمنی نداره، دعوت می کرد.

همه در تکاپوی مراسم بودن. دخترها لباس های پولک دوزی شده شون رو آماده می کردن و پسرها بهترین لباسهای محلیشون رو.

چون توی اون شب اگر پسری از دختری خوشش می اومد و جواب دختر مثبت بود، خان عروسی اون دو تا رو به عهده می گرفت.

مادر در حال دوخت لباس پسرانه ای بود که بتونم توی اون شب بپوشم.

با صدای ماشین که پشت در حیاط خاموش شد تعجب کردم چون کسی به خونه ی ما نمی اومد!

با صدای بلند شدن در حیاط، مادر دست از دوختن کشید.

-کیه؟!

شونه ای بالا دادم و خواستم برم که مادر جلوم رو گرفت.

-تو صبر کن بذار من میرم.

و به سمت حیاط رفت. پرده رو کنار زدم. در حیاط باز شد. لحظه ای نگذشته بود که دائی و زندائی همراه هاویر وارد حیاط شدن.

باورم نمی شد. سریع از خونه بیرون اومدم. هاویر مثل یوزپلنگ پرید بغلم.

-چه بی خبر اومدین!! اصلاً چی شد که اومدین؟؟

هاویر سری تکون داد.

-قصه اش مفصله!

با دائی و زندائی روبوسی کردم. همه وارد خونه شدیم. کنار هاویر نشستم.

-حالا بگو.

-تهران حوصله ام سر رفته بود. اونقدر تو گوش بابا خوندم تا قبول کرد بیایم اینجا. واای اسپاکو، چقدر این ده کوره قشنگه!!

مادر و دائی از خاطرات گذشتشون می گفتن. از اینکه پدرشون رئیس کولی ها بود.

هاویر: میگم چرا بابا و عمه دیگه اصلاً به اقوامشون سر نزدن؟ با اینکه حتماً خواهر و برادر و هم قبیله ای زیاد دارن.

-مامان هیچ وقت هیچی راجع به گذشته نمیگه. تنها چیزی که میدونم اینه که خان این ده قاتل پدر منه، همین!

-ولی اسپاکو، من میگم این وسط یه چیزهایی هست که ما ازش اطلاع نداریم.

سری تکون دادم.

تو دو روزی که دائی بود تقریباً تمام ده رو به هاویر نشون دادم. روی تپه ای که نزدیکی یه چشمه بود نشستیم.

-مردم اینجا حتی عمه یه ته لهجه ی خاصی دارن.

-کردهای اینجا و کردهای مرزی عراق هم لهجه هستن و رابطه ی خیلی خوبی با هم دارن. از اینجا تا شهر مرزی عراق که همه شون کردنشین هستن با ماشین یکساعت بیشتر راه نیست.

-دوست دارم بابا زیاد بیاد اینجا اما نمیدونم چرا برعکس، از اینجا فراریه؟! انگار از گذشته اش فراریه.

-مثل مامان، هر دو از یه چیزی دارن فرار می کنن!

سه روز بیشتر تا مراسم نمونده بود. هر چی اصرار کردم دائی برای مراسم بمونه اما قبول نکرد. نگاهی به مادر انداختم.

-مامان شما یه چیزی بگو!

-آره عمه، من دلم میخواد این مراسم رو شرکت کنم … دوست دارم ببینم.

-اسپاکو اصرار نکن، حتماً دائیت تهران کار داره که نمیتونه بمونه.

-یعنی چی مامان؟ این سه روز موندن حالا که امشب مراسمه میخوان برن!

نمیدونم چرا مادر دوست نداشت دائی بمونه. هاویر ناراحت سوار ماشین شد.

دائی و زندائی بعد از خداحافظی رفتن. در و محکم بستم.

-چرا اصرار نکردی دائی بمونه؟!

مادر برگشت و نگاهی بهم انداخت.

-چون لازم نبود بمونن.

-شما دارین یه چیزی رو از من پنهون می کنین؟

-چیزی برای پنهان کاری نیست دخترم. بهتره سریع تر آماده بشی … مگه قرار نیست بری خونه ی خان؟

لباسهام رو پوشیدم. مراسم قرار بود قسمت بالای شالیزار که محوطه ی بازی بود برگزار بشه.

وارد حیاط عمارت شدم. دختر خان و دو تا دختر دیگه روی تاب زیر درخت بید نشسته بودن و در حال بگو بخند بودن.

با دیدنم اشاره کرد تا به سمتش برم. اون دو دختر نگاهی به هم انداختن. یکیشون رو کرد سمت دختر خان.

-واای سوتیام، این برای پسر بودن یکم زیادی خوشگله!

پس اسم دختر خان سوتیام بود. (سوتیام یعنی نور چشم، یکی از اسم های کردی است)

از روی تاب بلند شد و اومد سمتم. نگاهی به سر تا پام انداخت. می ترسیدم بفهمه دخترم.

-ببینم، تو مال خود این روستائی؟

-نـ … نه خاااا … خانوم.

-اوه، حیفه این همه زیبائی که نمیتونه حرف بزنه!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن