خانه / آخرین مطالب / رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 12

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 12

رمان عشق بی رحم جلد اول شصت تیپ مرجع کامل دانلود رمان

جلد دوم رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد اول رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

طوری سمتم برمیگرده که دستش به لیوان روی میز میخوره و لیوان کف‌پارکت خورد میشه…

 سمتم میاد و می ناله:

– تا کی میخوای عذابم بدی؟

– بچه مون عذاب اور واست؟

– بزار زندگی خودمون جمع بشه تا بچه!

چونش و میگیرم و جدی میگم:

– زندگی من جمع… سعی کن تو خودت و جمع کنی… چون من دوست دارم زودتر باباشم!

– داری تلافی حرفامو میکنی نه؟

نیشخند میزنم:

– نه… متاسفانه من کاملا جدیم!

– من بچه نمیخوام!

– مگه پرسیدم تو چی میخوای؟

میزنه توی سینم:

– انقدر اذیتم نکن لعنتی… این قدر دقم نده… من بچه نمیخوام!

– ولی من میتونم همین الان ببرمت تو اون اتاق و مامانت کنم!

میخندم و دستش و می کشم سمت اتاق

میدونم که میدونه میخوام چی بشنوم…

دستش و تلاش میکنه از دستم بیرون بکشه…

– آرشام ولم کن… بخدا دیگه جون ندارم… نکن اینجوری!

روی تخت که هولش میدم مقاومتش تموم میشه:

– غلط کردم گفتم ازت متنفرم!

لبخند پیروزمندانه ای میزنم:

– پس دوستم داری؟

میون گریه میگه:

– بسه!

دستم که سمت لباسش میره داد میزنه…

 با هق هق:

– آره!

– چی آره؟

صورتش وروی بالشت میزاره و میگه:

– داری می کشیم!

داد میزنم:

– بگو میخوام بشنوم!

سرش و بلند میکنه و با چشمای اشکی انگار که یاد چیزی افتاده باشه میگه:

– دوست دارم!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۱۳:۲۹]

* آرتان *

سرم به شدت درد میکنه…

هنوزم چیز زیادی از تصادف یادم نمیاد…

معلقم… انگار رو هوام… انگار هیچ حسی ندارم…

خیلیها اومدن عیادت و من بی حس و حال نگاشون کردن… سرم سنگین…

انگار به پاهام وزنه بستند… توان تکون دادنشون و ندارم…

حتی وقتی ارشام به دیدنم اومد قدرت نداشتم بگم دیدنت عذابم میده…

روز دومی که چشمام و باز کردم و بدبختیامو یادم اومده…

 به همه چیز فکر کردم و اول و اخر رسیدم به یه آدم..

به یه اسم…

دل آرام!

دل ارامی که از دیروز تا الان ندیدمش… نه با پدر مادرش نه با آرشام… نه تنها…

حتی نتونستم سراغش و بگیرم…

هر چند که اون الان فقط یه نسبت باهام داره…

زن داداش!

در باز میشه و مامان خندون و با شوق میاد سمتم…

این دوروز و با چشم دیدم مثل پروانه دورم می گرده…

لعنت به من که پیرشون کردم این مدت… رفتم سفر که تموم بشه… که فراموش کنم… که به خودم ثابت کنم زندگی نرسیده به تهش…

ولی رسیده بود… !

– خوبی قربونت چشمات برم؟

لبخند میزنم… سرم تیر می کشه…

– خوبم مامان جان… چرا نمیری استراحت کنی اخه؟

هنوزم واسم یکم سخت حرف زدن… ضعیف و بی حال حرف میزنم…

– این قدر نذر و نیاز کردم چشمای خوشگلتو باز کنی بعد الان برم؟

– من خوبم… برو یکم … برس …به خودت..!

لبم و از درد گاز می گیرم تا صدام در نیاد…

میخواد حرفی بزنه که در باز میشه و آرشام سلام میکنه…

به در تکیه میده و دل ارام با تموم استرسش وارد اتاق میشه…

درد به چشمام میرسه‌.‌.. به قلبم میرسه… به گلوم میرسه…چشمام و می بندم‌…

صداش باعث میشه نگاش کنم… درست کنار تختم ایستاده…

آرشامم مثل نگهبان کنارش…

دسته گل و روی میز میزاره و میگه :

– سلام..!

صدای همه ی نوعروسا این قدر غم داره؟

بغض داره؟

 درد داره؟

 دلتنگی داره؟

دل بی صاحبم تنگ شده واسه بغل گرفتنش ولی…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۱۸:۰۸]

ملحفه  رو توی مشتم فشار میدم…

مامان جای من میگه :

– سلام دل ارام جان… بهتری؟

چش بوده مگه؟

آرشام دکمه ی اول پیرهنشو باز میکنه و دستی به گلوش میکشه…

 بعد نگام میکنم:

– نگفتن کی مرخصی؟

سخت و سرد و تلخ جواب میدم:

– نه!

دل ارام خیره و مبهوت نگام میکنه…

حتی پلک نمیزنه…

 می بینم که آرشام دستش و فشار میده… از درد لبش و گاز می گیره و نگاهش و میگیره… چرا نمیفهمم چه خبره…

 آروم میگه:

– بهتری؟

نگاش میکنم…

 چقدر لاغر و رنگ پریده شده…

 زخم لبش واسه چی؟

 سرد میگم:

– بهترم!

نفس عمیقی می کشه و یکم عقب میره…

ارشام دستش و دورش حلقه میکنه و اون و به خودش می چسبونه…

نم اشک و می بینم توی چشمای بی حس و بی فروغش…

 دل ارام دل ارام همیشه نیست یا من اشتباه میکنم؟

 کو اون همه شیطنت؟ خنده؟

 شوخی؟

انرژی؟!

اما سرش و که به شونه ی ارشام تکیه میده…

ارشام که لبخند میزنه میفهمم همه حالشون خوبه جز من درب و داغون…

ضربه ای به در میخوره و نازگل وارد اتاق میشه…

با دیدنش متعجب نگاش میکنم…

 دل ارام بازوی ارشام و چنگ میزنه…

 ارشام نفس نفس میزنه…

 این دختر چه ربطی به من داره ‌که اومده عیادت من؟

 اونم این قدر زود و سریع؟

 با این دسته گل گرون قیمت؟

جلو میاد و رو به همه سلام میکنه…

 ارشام عصبی میگه:

– بنده نسبت شما رو درک نمیکنم… و البته علت حضورتون و؟

مامان لبش و گاز می گیره و صداش میزنه…

دل ارام بازوش و می کشه…

این‌پسر هیچ وقت مودب نبوده…

نازگل محکم نیست… اروم نیست… این واضح… صداش می لرزه…

– من دوست دل آرامم… چندین سال خودش و نامزدش و می شناختم!

چشمام و محکم روی هم فشار میدم…

این چی بود گفت این لعنتی…

ارشام عصبی میگه:

– حالا که نه رفیقی وجود داره نه نامزدی… هری!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۱۸:۱۰]

سعی میکنم خون سرد باشم…

 رو به ارشام میگم:

– چه خبرته؟ اومدن عیادت من.. من باید مشکل داشته باشن  که ندارم!

نگاه مات و مبهوت دل ارام هیچ حسی و بهم منتقل نمیکنه…

دلم خنک نمیشه… آروم نمیشم…

نگاه عصبی ارشام عصبی ترم میکنه…

مامان جلو میره و بازوی ارشام و می کشه و به زور و حرف بیرون می برتش…

نازگل ترسیده این و میفهمم از چشماش ولی از دفاع من مات و گیج سمتم میاد…

 دل ارام هنوز خشکش زده… نگاهش اذیتم میکنه…

 نازگل میگه:

– قابلی نداره!

گل و روی میز میزارم… چرا این دختر و نمیفهمم؟

تشکر میکنم که میگه:

– بهتری؟

اروم میگم:

– ممنون!

دل ارام و نگاه میکنه و میگه:

– تو خوبی دلی؟ چرا رنگت پریده این قدر؟ زندگی مشترک خوبه؟

حرص و عصبانیت و می بینم توی چشماش…

خیلی واضح که این دو دیگه رفیق شفیق هم نیستند…

 توی چشماشون نفرت… هه…

 دل ارام عشق نازگل دزدیده…

 ارشام عشق من و…

 نه عشق من دزدیده نشد…

 خودش رفت!

صدای دل ارام رشته ی افکارم و پاره میکنه:

– ممنون ولی انگار تو بهتری!

نازگل لبخند میزند… اما زیاد دوستانه نیست…

 – من چرا بهتر باشم عزیزم… تو کنار عشقت داری زندگی میکنی!

چشمام و با درد می بندم و دل ارام با بغض میگه:

– دو رو به تو میگن.. لطفا بس کن ارتان حالش خوب نیست!

نگاش میکنم و میگم:

– برید بیرون میخوام تنها باشم!

بغض صدای دل ارام دلم و به درد میاره…

– ببخشید اذیت شدی… امیدوارم…

اشکش میباره… لبش و گاز می گیره… نگاش میکنم… نازگل جلو میاد…

– بهتره من برم امیدوارم زودتر سرپاشی… فقط یه کاری دارم که تلفنی بهت میگم خدانگهدار!

با دل ارامم خداحافظی میکنه و بیرون میره…

 دل ارام نفس عمیق می کشه و میگه:

– مراقب خودت باش!

میخواد بره که میگم:

– دل ارام؟!

می ایسته و سمتم برمی گرده…اشکاش میریزه:

– جانم؟

دلم می ریزه… سخت… تلخ… بد … میگم:

– خوشبختی؟

اشکاش بیشتر می ریزه…جلو میاد… لب باز میکنه:

– آرتان؟

سرم تیر میکشه… قلبم بد میزنه…. ضعیف:

– چیشده؟

جلوتر میاد… نرده های تخت و توی مشتش فشار میده:

– آرشام…

چشماش… چشماش حالم و بد میکنه…

– چی؟

لب میزنه:

– من…

در باز میشه و آرشام میاد داخل…

با چشمای عصبی…

جوری بازوی دل ارام و چنگ میزنه که دل من از حال میره…

 از درد صورتش جمع میشه…

 عصبی میگم:

– چه خبرته؟

بی حوصله میگه:

– باید بریم!

دل ارام اروم میگه:

– خدافظ!

بیرون میرن و در و که می کوبن قلبم تیر می کشه!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۱۹:۰۹]

*دل آرام*

توی ماشین که می شینیم اون از عصبانیت منفجر میشه و من و از بغض…

چی کار کردم که سرنوشتم اینه؟ به کی بد کردم؟

 دل کی و کجای قصه ی زندگی بی سر و تهم شکستم؟

خسته شدم از داد و بیداد این مرد… از زورگوییاش… از خودخواهیاش… از حسادتاش… از خودمم خستم… از خود ترسو و بزدل بی دست و پام…

چرا ترجیح دادم آرتان من و به چشم یه خیانتکار ببینه نه دختری که دخترونگیش و به زور گرفتن؟

– دارم با تو حرف میزنم حیوون!

برمی گردم سمتش و با همه ی دیونگیم… با همه ی خستگیام… با همه نفرتم میزنم توی صورتش… عصبی نگاش میکنم… تنبیه این کارم هر چی که باشه مهم نیست… من ته خطم…

 من چیزی واسه از دست دادن ندارم… من باید چند روز دیگه عشق ارتانم کنارش ببینم…

وحشتناک کنار خیابون میزنه روی ترمز که اگه کمربند نبسته بودم با سر توی شیشه بودم‌…

چونم و می گیره و فشار میده… محکم…

 اون قدر محکم که حس میکنم استخوناش خورد شد …

– تو چه گوهی خوردی؟

نمیخوام ضعیف باشم اما یاد قولم به خدا می افتم …

من هر جور که حساب کنید‌… با هر دینی… با هر چرتکه ای…

 بدبختم…

– من حیوونم یا تو؟

دلم میخواد التماس کنم چونم و ول کنه… ولی نمیتونم…

– بلایی سرت میارم نتونی حتی پشت بندش اخ بگی دلی!

چشمام و می بندم‌… جون میکنم تا توی صدام بغض و ترس نباشه…

– بلایی هست سرم نیاورده باشی؟

میخنده‌… عصبی… خسته‌… هیستریک…

– من هنوز هیچ بلایی سرت نیاوردم … هیچی… داشتی چی بیخ گوشش پچ پچ میکردی؟حرفای عاشقانه بود؟

 مرور خاطرات بود؟

درد دلتنگی بود؟

داد میزنه:

– یا چغولی من و میکردی؟

دیگه تحمل ندارم… با هر دوستم مچ دستش و می گیرم:

– هیچ کدوم‌.. بخدا هیچ کدوم… به هر چی که می پرستی قسم من هیچی نگفتم… دست از سرم بردار لعنتی… ولم کن… قرار هر بار با دیدنش من و دق بدی؟

چونم و ول میکنه و عصبی با مشت روی فرمون می کوبه… از جا می پرم…

حرکت میکنه… با سرعت…

می ترسم اما جیک نمیزنم… به خونه که می رسیم حتی نمیزاره برم یه لیوان آب بخورم…

بازم دستمو می کشه و میبره توی همون اتاق لعنتی…ولی من دلم تنهایی میخواد… دلم میخواد خیره شم به یه نقطه و آرتان و تصور کنم…

پیرهنشو که در میاره با جیغ میگم…

– بخدا دستت بهم بخوره نمیزارم امروزم به فردا برسه!

– تو خفه شو فقط!

عقب میرم…

– همه ی زورت همینه؟ نقطه ضعف پیدا کردی؟ به جهنم… بیا …

مانتو و در میارم و پرت میکنم توی صورتش… بعدم شالم… بعدم تاپ و…

– بیا… این من این تنم… مگه بار اول گوش دادی به التماسام؟ هااااان؟

– کولی بازی نکن دلی حوصله ندارم… زنمی دوس دارم !

– نه… میخوای تنبیه کنی ولی یادت رفته واسه من دیگه مهم نیست… سر شدم… بی حس… !

پیرهنشو در میاره و لبخند بدی میزنه…

انگشت اشاره شو پای لبش می کشه …

جلو میاد و کف دستش و رو صورتم میزاره…

کمرم به دیوار سرد میخوره و سردم میشه…

بی حس و بی خیال و ترسناک میگه:

– نه… فقط میخوام یه توله بیاری واسم همین!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۱۹:۱۰]

بغض داره خفم میکنه…

دارم می میرم از این همه تحقیر…

رابطه های زوری‌.. خشونت و کتک… تهدید و بدبختی…

با تموم توانم التماس میکنم …

– آرشام بسه… دست از سرم بردار…

 مگه چی کار کردم… خودت من و بردی ببینمش…

 به جون مامانم… به جون بابام… بخدا من هیچی به ارتان نگفتم…

من هیچکاری نکردم!

گریه میکنم…

 اون قدر بد و سخت که دل خودم آتیش می گیره…

 دارم می میرم‌..‌ این و مطمئنم…

– من… من یه قراری با خدا گذاشتم … یه قول…

بی حوصله دستش و از روم برمی داره و کنار می خوابه… خیره ی سقف میگه:

– چه قراری؟

– قرار گذاشتم اگه آرتان بمونه و برگرده پیشت بمونم…

هق میزنم…

– بسوزم و بسازم!

لبم و گاز می گیرم:

– فراموشش کنم!

دستامو مشت میکنم:

– همه چی و فراموش کنم و بشم زنی که میخوای… اگه میگم بچه نه واسه اینکه امادگی شو ندارم… فقط همین!

می خنده… متعجب نگاش میکنم…

– فکر کردی با خر طرفی؟

رمان عشق بی رحم جلد اول
جلد اول رمان عشق بی رحم
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان دیازپام فریده بانو

رمان دیازپام

عاشقانه آنلاین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *