خانه / آخرین مطالب / رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 13

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 13

رمان عشق بی رحم جلد اول شصت تیپ مرجع کامل دانلود رمان

جلد دوم رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد اول رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

– تو بمونی پیش من؟ تو همچین قراری گذاشته باشی؟ تو بگذری از عشق جانت؟

سردم شده…

این ‌مرد سنگ… یخ… زمستون…

– من و چی فرض کردی؟

دندونام روی هم میخوره‌..‌ پتو روی تنم می کشم…

– دروغ نگفتم!

پتو و از روی تنم کنار میزنه…

– گفتی… خوشگلم دروغ گفتی… همچین احساسی… قشنگ… شاعرانه!

اشکم می چکه روی بالشت… باز میاد سمتم…

– اشک ببینم میزنم تو دهنت دلی!

نگاش میکنم…

بی اختیار اشکم می چکه… چشمام و می بندم…

هق میزنم…

– تا وقتی آرتان توی ذهن و قلبته من همین‌سگ هاریم که می بینی!

زار میزنم:

– مگه دست من؟ مگه من دارم خیانت میکنم؟ زوری بود اشغال!

لبم خون میاد… میسوزه… سرم درد میکنه…

التماس بی فایدست…

– آرشام ؟

نگام میکنه…

– لااقل بزار یه مسکن بخورم… از سردرد حالت تهوع گرفتم!

پوف کلافه ای می کنه و بلند میشه:

– میارم واست!

بیرون ‌که میره که سمت حموم میرم…

تیغ و برمی دارم…

صداش و که از پشت سرم میشنوم با ترس برمیگردم:

– داری چه گوهی میخوری تو؟

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۱۹:۱۴]

کاش اشکام نریزه:

– جلو بیای این تیغ و می کشم روی زخم قبلی… اما نه مثل قبل… این دفعه جوری میزنم ‌که نفسم بره همین کف!

لیوان و لبه ی وان میزاره و قرص و پرت میکنه اون طرف

– خریت نکن…چه مرگته تو اخه؟

– چمه؟ چم نباشه؟ چیکار نکردی باهام!؟

دو قدم میاد سمتم…

تیغ و روی رگم میزارم…

می ایسته و دستاش و به حالت تسلیم بالا میبره:

– باشه… نمیام… کاریت ندارم… بندازش اون و لامصب!

جیغ میزنم:

– نمیخوام… میخوام بمیرم… چرا بمونم؟ شدم برده تو… فقط همین!

موهام توی صورتم ریخته و اشکام پشت هم می ریزه… مثل مرده ها شدم…

ترسیده‌.. عصبی میگه:

–  بنداز اون تیغ و توله سگ!

– برو بیرون… تنهام بزار… یک روز… دو روز… ولم کن..

من از اینجا تکون نمیخورم نترس… برو فقط!

کلافه دستش و سمتم دراز میکنه:

– باشه… اون تیغ و بده من… از این حموم بیا بیرون من میرم… قول  مردونه میدم!

هیستریک میخندم:

– من اینجا مردی نمی بینم!

عصبی نفسش و فوت میکنه با با جفت دستاش موهاش و چنگ میزنه…

پشت بهم می ایسته و سرش و با دستاش فشار میده… خستم‌.. فقط میخوام تنها باشم… هیچکس و ندارم دردم و بفهمه…

باهاش حرف بزنم… هیچکس و ندارم…

گاهی فکر میکنم کاش سه سال پیش به  پرهام جواب مثبت میدادم…

درسته عاشقشم نبودم…

درسته انتخاب مادرم بود و پسر دوستش… درسته من آرتان و دوست داشتم اما اون موقع از علاقه ی اون بی خبر بودم…

شاید اگه زن پرهام میشدم الان خوشبخت بودم.‌. هیچ کدوم از این اتفاقا هم نمی افتد..‌ اون واقعا دوسم داشت.‌‌.‌ آقا بود… رفیق بود…

صداش من و از سراب بیرون می کشه:

– دل ارام بزار ادم باشم خب؟ کاریت ندارم… بیا بریم استراحت کن!

داد میزنم:

– دروغ میگی… اذیتم میکنی… من از این اتاق و تخت متنفرم!

جلو میاد… تیغ و میزارم و روی دستم …

– جلو نیا… میزنم‌.. دستت بهم بخوره می برم این رگارو…!

خون سرد جلو میاد… تیغ توی دستم می لرزه… تنم می لرزه… داد میزنم:

– برو گمش…

با مشت میزنه زیر دستم…

تیغ پرت میشه کف حموم… دستم تیر می کشه… از درد آی بلندی میگم …

روی دستاش بلندم میکنه و میزارتم توی وان…دوش و باز میکنه …

میخوام حرف بزنم اعتراض کنم اما اب سرد که روی سرم می ریزه یخ میزنم و نفسم میره…

– الان عقلت میاد سرجاش!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۱۹:۱۸]

میخوام بلند شم ولی میزنه تخت سینم…داد میزنه:

– بتمرگ!

جیغ میزنم:

– سرده… سردمه روانی… دیونه… احمق‌… کثافت!

سرما تا مغز استخونم نفوذ میکنه…

– یه جوری بگو باور کنم… بگو دیگه فکر خودکشی هم از ذهنت نمی گذره… وگرنه ب جون خودت میزارم زیر این اب یخ بزنی!

دندونام روی هم میخوره…

همه ی موهام و لباسام خیس… آب یخ… سرد سرد…

می لرزم:

– آرش…آرشام سرده!

– فکر کردی باهات شوخی دارم؟فکر کردی دیگه صاحب نداری که تیغ بکشی رو دستت؟ تو واسه منی نفهم.. بمیری چه غلطی کنم؟

مچ دستشو و چنگ میزنم… بدنم سر شده…

– سردمه لعنتی!

– بگو… بگو غلط کردم… بگو دیگه اسم خودکشی و نمیارم..یه جوری بگو باورم شه دلم بسوزه!

چشمام داره بسته میشه…

– ازت… متنفرم!

– پس بمون و یخ بزن !

ناخونام و توی دستش و فرو میکنم… این ادم با کدوم قلب نداشتش دوسم داره….

دندونام به هم میخوره… سخت میگم:

– لعنت بهت… لعن…لعنت!

فقط نگام میکنه… استخونام داره یخ میزنه… دیگه طاقت ندارم…

به صورت بی حس  و خون سردش نگاه میکنم…

– پس برو بزار بمیرم… برو نترس بلند نمیشم!

– کله خری دلی… از من خرتری!

بلند میشه… تیغ و برمی داره و سمت در میره… مثل بید می لرزم… واقعا میخواد بره؟

به در که می رسه منصرف میشه… می ایسته و میگه:

– از این زندگی نکبتی و بچه بازیا خسته شدم!

میاد و شیر اب گرم و  هم باز میکنه… به بالای تنه ی برهنش زل میزنم…

آب کم کم گرم میشم… حالم کم کم بهتر میشه…

کلافه میگه…

– زود تر بیا بیرون… اون قسمیم که خوردی… اگه واقعا خوردی بهتره بگم نتونستی پاش وایسی… !

با این حرفش دنیا خراب میشه روی سرم…

صداش میزنم…

می ایسته…

مچ دستش و می گیرم‌..

بی حوصله و عصبی و خسته میگه:

– ول کن دلی!

نمیدونم چرا ولی نمیخوام زیر قول و قرارم با خدا بزنم…

– بیا پیشم… !

– پیشتم… چه گوهی بخورم؟ بشینم واسم از علاقت بگی؟

کبریت می کشم به رویاها ی نیمه سوختم…

– بغلم‌کن… سردمه!

مات می مونه… گیج… گنگ… بوی سوختن رویاهام میزنه زیر بینیم!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۱۹:۲۲]

‌‌

– چی میگی تو؟ معلومه فازت چیه امروز دل ارام؟

چشمام و می بندم..‌ خودم و به بدنه ی وان می چسبونم و میگم…

– بیا بغلم کن… مگه شوهرم نیستی؟

گیجه… گیجم… حق داره … خودمم نمیفهمم چمه… توی وان میاد و کنارم می شینه‌… سرم و به سینه ی لخت و خیسش می چسبونم… اروم نمیشم… حس خوب نمی گیرم… قلبم نمیره روی دور تند‌‌‌‌… کند میشه… کند میزنه… نفسم سخت میشه… بغضم بزرگتر میشه‌… اما مجبورم… اجبار شده کل زندگیم… من دیگه هیچی از خودم ندارم… محکم بغلم میکنه… روی موهام و می بوسه‌‌‌… بو می کشه… عمیق و طولانی… لباش و روی گوشم میزاره:

– سردته هنوز؟

نه… دیگه سردم نیست… گرمم نیست… هیچ حسی ندارم… در حالت خنثی به سر می برم…

– دل ارام کمتر من و خودت و اذیت کن خب؟ یکم بیشتر به حرفم گوش بدی یکم کم تر دست بزاری روی نقطه ضعفم من سگ نمیشم… !

حتی دیگه اشکی ندارم بریزه…

– پاشو لباس عوض کن ببرمت خونتون … اونارو ببینی یکم بهتر میشی!

با بغض میگم:

– من و نمیخوان!

– عصبانی بودن… یه چیزی گفتن…بری بیرونت نمیکنن!

– بابام گفت دیگه نیا!

نچ کلافه ای می گه… بلند میشه منم بلند میکنه… کمک میکنه دوش بگیرم… حوله مو تنم میکنه… مثل بچه ها شدم… آروم و مهربون میگه:

– برو لباس بپوش تا بیام … اول میریم یه چیزی میخوری رنگت بیاد سرجاش بعد می برمت خونتون!

سرم و تکون میدم و بیرون میرم… لرز دارم… سردمه… می دونم سرما خوردم… استخونام درد میکنه… لباس که می پوشم بیرون میاد…

– برو زنگ بزن بگو میایم اونجا!

سمت کمد میره تا لباس بپوشه… کمربند حوله شو که باز میکنه بیرون میرم… تلفن و برمیدارم و شماره می گیرم… اما هر چقدر منتظر میشم کسی جواب نمیده… شماره ی موبایل مامان و می گیرم… بلاخره جواب میده:

– بله؟

– مامان؟

بغضم‌می ترکه…

– تویی دل ارام… خوبی ؟

اشکام می ریزه:

– میشه بیام پیشتون… بغلتون؟ خیلی تنهام!

– چیشده دل ارام چرا گریه میکنی… آرشام اذیتت کرده؟

نیشخند میزنم‌… آرشام فقط مونده چاقو بزنه توی قلبم…

– نه دلم تنگ شده واستون.. خونه نیستید؟

– بابات ‌که سرکار… منم دارم میرم کمک زن عموت… ارتان فردا پس فردا مرخص میشه … بیا اونجا ببینمت مادر!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۰:۴۴]

*آرتان*

بلاخره از اون بیمارستان مزخرف مرخص شدم… می مونه فیزیوتراپی واسه پاهام… خودم و از روی تخت بالا می کشم و کلافه میگم:

– مامان جان من برو یکم استراحت کن کشتی خودت و من خوبم!

لیوان اب میوه رو روی میز میزاره:

– من خوبم قربونت برم‌… نگران نباش!

بیرون که میره صدای اشنایی و میشنوم…

گوشام و تیز میکنه…

متعجب صدای نازگل و میشنوم

مامان در و باز میکنه و دستش و پشت کمر نازی میزاره…

– مهمون داری مامان جان!

نازگل وارد اتاق میشه و مامان بیرون میره

آروم سمتم میاد…

– سلام… بهتری!؟

کلافه و عصبی میگم:

– میشه رک و پوست کنده بگی دلیل پررنگ شدن حضورت توی زندگیم چیه؟

کنارم روی تخت می شینه… چشماش برق میزنه:

– انتقام!

چشمام درشت میشه:

– از کی؟

– از برادر مزخرفت‌.. که فکرکرده تک… یدونس… که فکر کردم اسمون سوراخ شده پرت شده پایین… کم با احساساتم بازی نکرد… کم قول و قرار نداد… کم جون نکندم فراموش کنه عشقش و… کم واسه فراموشی عشقش با من نگذروند …

ادامه نمیده… چونش می لرزه و اشکاش میریزه… گیج نگاش میکنم…

– برو نازگل حوصله این بچه بازیارو ندارم… همه چی تموم شد!

تند و تلخ میگه:

– حوصله نداری… غیرت چی اونم نداری؟

– درست حرف بزن!

– به همین راحتی یادت رفت و گذشتی از کاری که باهات کردن؟ برادرت هم خونت ناموستو دزدید… دل ارام به عشقت خیانت کرد… باهات بازی کردن و تو هیچی نگفتی..

واقعا راحتی؟!

کلافه دستام و مشت میکنم:

– انتقامم من و راحت نمیکنه چون چیزی عوض نمیشه!

– میشه… دلت خنک میشه!

– تهش بن بست نازی… بیخیال!

– تو گوش بده… اصلا فکر کن دارم بهت پیشنهاد دوستی میدم!

گیج نگاش میکنم:

– چی میگی تو؟

– میخوام قیافه ی آرشام و ببینم وقتی ببینه تو هم اومدی با دوست دختر اون… میخوام قیافه ی دلی و ببینم وقتی ببینه بعد اون هیچیت نشده… باشه؟

کلافه نفسم و فوت میکنم:

– تو خل شدی زده به سرت… این کارا یعنی چی؟

– یعنی کمک کن یکم اتیش دلم کم شه!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۰:۴۵]

بی حوصله و عصبی نگاش میکنم… چی میگه این دختر؟ چرا این قدر پر از کینه ست؟

من چی؟ منم این قدر درونم کینه دارم و فرصت نکردم بهش فکر کنم؟

من از دل ارام چقدر کینه دارم؟ تا چه حد؟ تا کجا؟

اون قدری کینه دارم که واسه سوزوندن و این که بهش ثابت کنم منم بعد از اون خوبم برم با نازگل؟ با رفیقش؟

نمیخوام به روم بیارم ولی پیشنهاد نازی وسوسم کرده‌.‌‌…

– تا کی میخوای بزاری فکر کنه داری از دوریش می میری؟

سرد و خسته نگاش میکنم:

– تا کی بزارم ارشام ببینه تنها موندم و دارم از نداشتنش می میرم؟

درد بدی توی سرم می پیچه:

– بیا ازشون انتقام بگیریم… ازت خواهش میکنم… جز تو نمیشه..‌ من اگه بیام با تو اون میسوزه‌.. دل ارام میسوزه… ببین همه چی سوریه خب؟ فرمالیته!

نفسش می گیره… می جنگه تا بغضش نشکنه:

– بعدش هر وقت اراده کنی از زندگیت بیرون میرم!.

نگام نرم میشه… آرشام حق نداشت با قلب و احساس این دختر این کارو بکنه… دلم میسوزه‌…

– آروم باش!

اشکش بلاخره میریزه و زیر گلوش میره… خیره ی چشماش میگم:

– شاید به قول تو دلمون خنک شه‌… اما نهایتش یک ساعت.. دو ساعت… یک روز‌… دو روز‌‌..‌ بعدش چی؟

– می ارزه!

– من و تو باید همه چی فراموش کنیم نازگل… اونا کنار هم خوبن‌..

مکث میکنم… سخت ادامه میدم:

– سعی کن فراموش کنی… منم همین کار و میکنم!

بی هوا دستم و توی جفت دستاش می گیره:

– آرتان… بهت قول میدم بعدش فراموش کنم… فقط بزار بسوزونمش… هر کاری بگی میکنم فقط گوش بده… بیا باهام!

کلافه میخوام دستم و از دستش بیرون بکشم اما دستم و محکم تر می گیره و اشکاش می ریزه:

– قبول کن..کمکم کن اروم شم وگرنه تا اخر عمرم نمیتونم نفس راحت بکشم… نامردی هم خونت و جبران کن!

چشمام می بندم:

– جون دل آرام!

سرد نگاش میکنم… نیشخند میزنم‌… دل آرام؟ مگه دیگه مهمه؟ اشکاش و التماساش به علاوه ی عذاب وجدان و وسوسه ی درونم باعث میشه بگم:

– قبوله… نه بخاطر قسمی که دادی… فقط و فقط بخاطر این  اشکا که بخاطر برادر من داره می ریزه!

لبخند میزنه… دستم و که رها میکنه در باز میشه و مامان با سینی شربت و بشقاب میوه میاد داخل… از چشمای نازگل تعجب میکنه اما چیزی نمی پرسه… نازگل تشکر میکنه و مامان که جو و سنگین می بینه عذرخواهی میکنه و بیرون میره… نازگل نگام میکنه:

– ممنون واقعا..!

لبخند میزنم:

– امیدوارم هیچ کدوم پشیمون نشیم!

– نمیشیم… کی شروع کنیم!

سکوت میکنم که میگه:

– اول به مامانت بگو… بگو قرار اشناشیم اگه تفاهم داشتیم جدی و رسمی کنیم قضیه رو… بعد بقیش با من!

خیره و کلافه نگاش میکنم که‌میگه:

– اخرش میگی تفاهم نداشتیم… نترس… خب؟!

خستم.. دلم میخواد بخوابم… سرم اندازه ی کوه سنگین… فقط میگم:

– باشه!

بلند میشه:

– پس استراحت کن…‌بقیش با من… خبرم کن شمارمو که داری؟

– آره!

لبخند بدجنسی میزنه:

– پس عکس پروفایلمم چک کن… خداحافظ!

بیرون که میره گیج چشم از در می گیرم… گوشی و برمی دارم… وارد تل میشم و پروفایل شو باز میکنم… متعجب عکس مو می بینم… نمیدونم بخندم یا برم فک شو بیارم پایین… پایین عکسم نوشته…

خلاصه چشماش داستانیه!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۰:۴۷]

خندمو می خورم و واسش می نویسم:

– یکم زود نرفتی جلو؟!

خیلی زود پیامم تیک میخوره و جواب میده:

– فقط دلم میخواد داداشت این عکس و ببینه..‌ درسته ازش می ترسم اما وحشی شدنشو دوست دارم!

چشمام و با درد می بندم که مامان وارد اتاق میشه… گوشی و قفل میکنم و روی میز میزارم… نگام میکنه… توی چشماش پر از علامت سوال… بلاخره طاقت نمیاره:

– این دختره چیشده این قدر به تو سر میزنه آرتان؟

هنوز نمیدونم تصمیمی که گرفتم درسته یا نه…

– قبلا دلی آشنامون کرده بود… !

– همین؟

کنارم میشینه و نگران نگام میکنه:

– چرا مدام حس میکنم پریشونی؟ این دختره چی کار داره باهات؟

دلمو میزنم به دریا:

– دوسم داره!

گیج و ویج نگام میکنه… لب میزنه:

– چ..چی؟

می خندم… خنده دار..‌ همه چیز به طرز وحشتناکی خنده دار…

– میگه دوسم داره… قرار یه مدت اشنا شیم با هم اگه شما اجازه بدی!

– داری شوخی میکنی ارتان؟

– نه!

می خنده…

– من که از خدامه تو دل ارام و فراموش کنی و…

– میدونم… ما یه مدت و با هم می گذرونیم… اگه تفاهم داشتیم ازدواج میکنیم!

گلوم میسوزه…

– دوسش داری؟

نمیتونم نیشخند نزنم… زنگ و که میزنن میگه:

– آرشام و دل ارام اومدن… اگه دیدنشون اذیتت میکنه بگو خودم…

اینجا ته خط ‌… باید عادت کنم… من شمشیر و از رو بستم…

– نه… بگو بیان!

– باشه… تا اونا پیشتن من میرم یکم خرید کنم واست… چیزای مقوی بگیرم جون بگیری!

پیشونیم و می بوسه و میگه که بعد در مورد نازگل حرف می زنیم… بیرون میره… نفس عمیق می کشم… یک… دو… سه بار… در باز میشه و ارشام میاد داخل… پشت سرش دل ارام… با دیدنش خیلی سریع میفهمم باز ناجور سرماخورده… این رنگ پریده و بینی قرمز و چشمای خمار یعنی همین… جواب سلامشون و که میدم ارشام میگه:

– پاهات چطوره؟

سعی میکنم از فکر کردن به اینکه این اقا چطور می تونه زل بزنه توی چشمام و از حال و روزم بپرسه بگذرم:

– خوبه!

دل ارام سرفه ی شدیدی میکنه… نگاش میکنم… و اصلا هم به نگاه عصبی ارشام توجه نمیکنم… زل میزنم بهش… بی پلک زدن… چیشد که از دستش دادم؟ چیشد که من و نخواست؟ اون که همیشه می گفت ارشام بچگیا مهربون تر بود الان ازش می ترسم… دوسش ندارم… تو خیلی بهتری… واقعا چیشد؟ صدای عصبی ارشام و میشنوم:

– چیزی شده؟!

نگام و از دل ارام نمی گیرم… عیبی نداره اگه یکم حرص بخوره…

– کجا بودی این جوری سرماخوردی؟

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۰:۵۵]

نگاه متعجب دل ارام روی صورتم بالا میاد…

من عادی برخورد میکنم تا فکر نکنن دارم دق میکنم…

هر چند که من در حال حاضر یه مرده ی متحرکم…

– حموم بودم!

برق عصبانیت توی چشمای ارشام بیشتر میشه‌… خندم می گیره… غیرتم داره؟

– حتما باز موهات و خشک نکردی رفتی بیرون هوم؟

ارشام در حال انفجار:

– دل ارام برو بیرون میام!

خون سرد میگم:

– کجا بره؟ اومده من و ببینه !

ارشام کنارم میشینه… عصبی زل میزنه توی چشمام

– هدفت چیه؟

بی تفاوت میگم:

– هدفای من و که تو زدی ترکوندی جناب!

رنگ پیشونیش قرمز میشه:

– یه هدف دیگه رو دنبال کن!

دل ارام با ترس جلو میاد:

– دعوا نکنید… ارشام؟

ارشام برمی گرده سمتش و داد میزنه:

– گفتم گمشو بیرون تو!

خونم به جوش میاد:

– مثل ادم حرف بزن !

یقه مو می گیره… هه… من حتی اگه می مردم خم به ابرو این به اصطلاح برادر نمی اومد:

– من هر جور بخوام باهاش حرف میزنم… اصلا دستم روش بلند میکنم… به تو چه!

میدونم غیرتی شده ولی اصلا تمایل ندارم کوتاه بیام… حتی این قدر که نشون میدم واسم مهم نیست

– سگ کی باشی؟

دل ارام با گریه میگه:

– بسه… تورو خدا بسه… ارشام اون مریض ول کن یقه شو!

زل زدیم توی چشمهای هم… پر از کینه… پر از بی رحمی… پر از فریاد… پر از خشم…

– چشمتو بردار از روی ناموس من مرتیکه!

می خندم… بلند… بی وقفه.‌.. سرم و بالا می گیرم و قهقه میزنم… میون خنده میگم:

– ببین کی از ناموس حرف میزنه پیش من!

یقه مو محکم تر می گیره… سرم تیر میکشه… دل ارام با مشت میزنه توی کمرش:

– ارشام نکن… دیونه شدی… چتون شده…

داد میزنه:

– این داره سر به سر من خر میزاره… این داره کرم می ریزه!

– نه..‌ مشکل میدونی کجاست؟ فکر کردی همه مثل خودت روی ناموست چشم دارن… من یه سوال پرسیدم نخوردمش که… منتها تو توهم توطئه داری‌… مریضی!

– خوشم نمیاد چشمت دنبالش باشه!

می خندم…

– دنبال چیه … من روی چشماش جا داشتم یه وقتی!

سیلی محکمی که میزنه باعث میشه دل ارام جیغ بزنه… محکم تر میزنه توی کمرش… صورتم میسوزه اما قصد کتک کاری ندارم… بخوامم نمیتونم از روی تخت بلندشم… ارشام بلند میشه و دل ارام و میزنه به دیوار… دل ارام از ترس نفس نفس میزنه… چشمام و می بندم:

– دستت بهش بخوره از زمین محوت کنم ارشام

رمان عشق بی رحم جلد اول
جلد اول رمان عشق بی رحم
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان دیازپام فریده بانو

رمان دیازپام

عاشقانه آنلاین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *