آخرین مطالبدیازپام

رمان دیازپام پارت 6

Rate this post

رمان دیازپام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده این رمان از اینجا کلیک کنید.

سوتیام اخمی کرد به دوستش.

-اسمت چیه؟

-ا‌.. اسـ … اسپاکو.

سری تکون داد. با صدای گرشا سر برگردوندم.

-میبینم بادیگارد خوشگل منو به حرف گرفتین دخترا!!

هر دو دختر سریع بلند شدن.

-به مردانگی و ابهت شما که نمیرسه سرورم!

گرشا قهقهه ای زد و گفت:

-خوشحالم که توی مردهای اینجا به زیبائی من هنوز کسی نیست.

پوزخندی زدم که از چشم سوتیام دور نموند. گرشا سرش رو خم کرد و با تن صدای آرومی گفت:

-منم عاشق دخترهای باکره هستم!

لحظه ای از این حرفش هر سه تعجب کردیم اما یکی از اون دو دختر لبخندی زد.

-شوخی کردم دخترها … شب می بینمتون. تو، همراه من بیا.

سری برای دخترها خم کردم و دنبالش راه افتادم.

-سر شب میخوام تا جائی برم، حواست باشه کسی متوجه نشه. واای به حالت کسی متوجه بشه، اون وقت خودم همون زبون نصفه نیمه ات رو از حلقومت میکشم بیرون تا دیگه همین نیمچه حرفم نتونی بزنی، فهمیدی؟

-بـ … بله آقا.

-آفرین، حالا برو پی کارت.

ازش جدا شدم. “من که می فهمم تو چیکار میخوای بکنی پسر خان، اون وقت ببینم باز مثل الان غرور برت میداره”!

خورشید کم کم داشت غروب می کرد. صدای ساز و دهل بلند شده بود و مردم روستا دسته دسته سمت محوطه ای که جشن قرار بود برگزار بشه راه افتاده بودن.

چندین دیگ بزرگ غذا رو بار بود و بره هایی که کامل به سیخ کشیده شده بودن.

ماشین و پایین تر از عمارت پارک کردم. گرشا اومد و سوار شد.

-حرکت کن سمت بیابونی که به مرز میرن.

میدونستم کوچکترین کنجکاوی باعث میشه تا نفهمم داره چیکار می کنه.

بعد از طی مسافتی زیر کوهی که چند کیلومتر جلوتر میرسه به شهر مرزی عراق نگهداشتم.

-همینجا بمون تا برگردم.

از ماشین پیاده شد. کمی که از ماشین دور شد سریع به دنبالش راه افتادم.

ماشینی دو بار چراغ زد. پشت تپه ی سنگی قایم شدم. هوا تاریک شده بود و چهره شون مشخص نبود.

هر چی گوش تیز کردم چیزی متوجه نشدم. فقط از تو حرف هاشون فهمیدم که گرشا گفت “امشب ۳ تا آماده دارم” اما نفهمیدم چی آماده داره؟

راه رفته رو برگشتم. تا خواستم سوار ماشین بشم صدای گرشا رعشه به تنم انداخت.

-چرا از ماشین پیاده شدی؟

نمیدونستم چی بگم. اولین چیزی که به ذهنم رسید رو گفتم.

-دسـ … دستشوئی داشتم آ … آقا.

-دفعه ی بعد حتی اگر دستشوئیت بالا رفت هم حق پیاده شدن از ماشین رو نداری! فهمیدی؟

-چـ … چشـ … چشم آقا.

به روستا برگشتیم. جایگاهی برای خان ها درست کرده بودن. همهمه ای بین مردم بلند شد.

“ستارخان اومد … ستارخان اومد. “

تا حالا ستارخان رو ندیده بودم. مردی با قدی متوسط و کمی چاق و دو تا زن که فقط چشمهاشون پیدا بود و لباسهای بلند حریر پوشیده بودن.

دو طرف لباس تا بالای رون چاک داشت و با هر قدمی که بر می داشتن خلخالهایی که به مچ پاشون بسته بودن صدای گوش نوازی ایجاد می کرد.

زردی لباسهاشون با سیاهی شب تضاد عجیبی درست کرده بود.

چند تا مرد اسلحه به دست پشت سرشون بودن. ستارخان سمت زانیار خان رفت و …

با هم دست دادن. با اومدن ستارخان، مجلس شلوغ تر شد. ستارخان با صدای بلندی گفت:

-میخوام این دو دختری که آوردم هنرنمائی کنند.

و هر دو دختر رفتن وسط. با هر پایی که روی زمین می کوبیدن صدای خلخالهای توی پاشون دل پسرهای جوون روستا رو به لرزه در می آورد.

نگاههای خیره شون رو احساس می کردم اما میدونستم کسی جرأت نداره به دخترهای ستارخان نزدیک بشه.

کوهی از کاه رو روی هم ریختن و زیرش کبریت زدن. شعله های آتیش زبانه کشیدن.

چند تا پسر با لباسهای محلی دور آتیش شروع به رقص چوب کردن.

دسته دسته دخترها بهشون اضافه شدن. همه در حال جشن و شادی بودن.

نگاهم به گرشا افتاد که از جمع فاصله گرفت. کنجکاو شدم بدونم جشن و ول کرده کجا میره اما هر چی نگاه کردم نبود.

احساس کردم صدایی به گوشم خورد اما همه جا تاریک بود و چیزی مشخص نبود.

با نشستن دستی روی دهنم و دستی که از پشت روی شکمم حلقه شد خواستم از خودم دفاع کنم که فهمید و هر دو دستم رو روی شکمم محکم گرفت.

-می بینم دختر فضولی هم هستی!

خودش بود؛ همون مرد لعنتی که تا حالا نتونسته بودم صورتش رو ببینم.

-مراقب باش این فضولی کار دستت نده.

دستش هنوز روی دهنم بود. گازی از انگشتش گرفتم که دستش و از روی دهنم برداشت اما میلی متری ازم جدا نشد.

-دختره ی سرتق!

-چی از جونم میخوای که مثل سایه دنبالمی؟

هرم نفسهاش رو گردنم نشست.

-از کجا معلوم، شاید جونت رو میخوام … بهتره انقدر کنجکاوی نکنی!

و ازم فاصله گرفت و دوباره پشت بهم تو تاریکی محو شد.

عصبی لگدی به سنگ جلوی پام زدم و دست از پا درازتر به جشن برگشتم. چند دقیقه بعد گرشا هم اومد.

در حال شام خوردن بودن که یکی از روستائی ها با گریه اومد سمت زانیار خان.

-خان، دستم به دامنت … دخترم نیست!

زانیار: یعنی چی نیست؟!

-به خدا، خان نیست … همه جا رو گشتم.

-برو زن … حتماً با یکی از این پسرها رفته برای خوش گذرونی … برو جشن رو خراب نکن.

زن با گریه از خان دور شد. نگاهم به دختر خان افتاد که انگار پریشون بود.

وقتی متوجه نگاهم شد اشاره کرد تا سمتش برم. سمت درختی رفت که کمتر مورد توجه باشه.

-تو اون دو تا دختری که صبح تو حیاط کنارم بودن رو ندیدی؟

سری تکون دادم.

-نه!

-وای خدا، کجا رفتن؟ همین نیم ساعت پیش کنارم بودن … می تونی بری.

سری خم کردم. رفت سمت خان و چیزی در گوشش گفت.

لحظه ای رنگ خان پرید. به بردین اشاره کرد. فهمیدم که داشت موضوع اون دو دختر رو می گفت.

لحظه ای نگذشته بود که غلغله ای بین مردم به پا شد و مردها چراغ به دست توی روستا پراکنده شدن.

اولین بار بود این اتفاق توی روستا می افتاد که سه دختر توی یک شب گم بشن!

تمام شب زن و مرد توی روستا و اطراف اون رو گشتن اما هیچ اثری ازشون نبود. انگار اصلا از اول وجود نداشتن!

سه شبانه روز خان دست از تلاش برنداشت اما بالاخره اون هم ناامید شد.

هیچ کس نمی دونست اون سه دختر توی اون شب کجا رفتن.

**

گرشا: میخوام برم چشمه برای آبتنی … بیا پشتم رو کیسه بکش.

به دنبالش راه افتادم. لباسهاش رو درآورد و وارد آب شد. سرم رو پایین انداخته بودم تا نگاهم به بدن برهنه اش نیوفته.

-برای چی وایستادی … زود باش لباس هاتو دربیار.

-چـ … چی؟

-مگه کری؟ … میگم لباس هات رو دربیار بیا پشتم رو ماساژ بده.

امکان نداشت! تو چه شرایط بدی گیر کرده بودم …

-برای چی مثل مترسک اونجا وایستادی؟

-آ … آقا … مـ … من بدنـ … بدنم تمیییز نیست … خجا … لت می کشم.

نگاهی به سر تا پام انداخت.

-پسره ی دهاتی … نکنه تا الان حتی یه ژیلت به بدنت نزدی؟!

چیزی نگفتم. اما این بار خدا بهم رحم کرده بود که از دستش قسر در رفتم.

حوله رو دورش گرفت و از چشمه بیرون اومد.

-بهتره بگم برات یه دست کت و شلوار بدوزن چون قراره به یکی از مهمونی های بزرگ دعوت بشم و تو اونجا به عنوان بادیگاردم باید همراهم باشی.

اگر خیاط مخصوص عمارت می اومد و اندازه ام رو می گرفت، می فهمید که پسر نیستم!

اعصابم بهم ریخته بود. سمت برکه رفتم و روی یه تیکه سنگ نشستم.

امشب رو باید تو عمارت میموندم. با صدایی، ترسیده از روی سنگ بلند شدم.

-چطوری دختر پسرنما؟

لعنتی زیر لب گفتم. بازم اون شبح!

-شما عادت داری تو شب یهو ظاهر بشی؟

دقیقا پشت به نور ماه ایستاده بود و باعث شده بود صورتش مشخص نباشه. فقط موهاش یه طرف صورتش ریخته بود.

-از خیره شدن به من چیزی دستگیرت نمیشه … بهتره به فکر این باشی که فردا چطور خیاط رو از سرت باز کنی. دلت نمیخواد که به جرم دختر بودن اعدامت کنن؟

-اگر فکری به سرم می رسید اینجا نبودم.

-خب، تعداد کمک کردنهام بهت داره زیاد میشه و شرطی که قرار بود بگم رو هنوز نگفتم؛ پس خیلی بهم بدهکاری!

-نیازی به کمکت ندارم.

-در این که چقدر لجبازی شکی نیست اما الان جای لجبازی کردن نیست.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن