آخرین مطالبجلد اول عشق بی رحم

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 14

رمان عشق بی رحم جلد اول شصت تیپ مرجع کامل دانلود رمان

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: [email protected] را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

جلد دوم رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد اول رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

برمی گرده و نگام میکنه…

نیشخند میزنه…

 دل ارام از ترس نفس نفس میزنه… سینم میسوزه… قلبم خورد میشه… غرورم خورد میشه …

با نفرت و عصبانیت میگه:

– خیلی خوب بلدی تحریکم کنی… اون قدر که الان میتونم جلوی چشمات کسی و که عاشقشم بزنم له کنم!

سعی میکنم آروم باشم…

سعی میکنم بی شرف بودنش و به روش نیارم…

 که اگه بیارم پشتش خیلی چیزای دیگه رو باید  بگم…

– دعوا و بحث و کل کل بین من و تو… مرد باش با خودم گلاویز شو… اون گناهی نداره… به جان مامان دستت بهش بخوره شده سینه خیز بیام فک تو بیارم پایین میام!

یه چیزی تو سینم… توی گلوم می جوشه…

 سرم تیر می کشه… درست جای ضربه… نگاش و ازم می گیره و زل میزنه توی چشمای دل ارام…

در حال حاضر می دونم ارشام مثل گرگ وحشی آماده ی دریدن…

وقتی عصبی میشه هیچی نمیفهمه…

حتی نمیفهمه کسی که به قول خودش عاشقشه داره از ترس جون میده مقابلش…

چونه ی دل ارام و محکم می گیره و میگه:

– بهش بگو ازش متنفری…

بگو خوشت نمیاد باهات گرم بگیره مثل قدیم…

 بگو که فقط نسبتتون زن داداش و برادر شوهر… نه بیشتر نه کمتر… بگو..!

دل ارام خسته و پر بغض لب میزنه:

– بسه توروخدا!

چشمام و با درد می بندم…

قرار نبود اینجوری شه…

 قرار نبود اینجوری بگذره….

ارشام عصبی داد میزنه:

– بگو گفتم!

تلاش میکنم و لبه ی تخت میشینم…

سعی میکنم داد نزنم:

– تمومش کن ارشام…

 اینایی که گفتی بگه گفتن نداره… مشخص… مشخص که اومده با تو…

بهتره تمومش کنی…

دست زن تو بگیر و برو خونت…

 من عیادت نمیخوام!

آرشام تلخ و سرد میگه:

– میخوام بگه…

میخوام همین الان زل بزنه تو چشمات و بگه!

خسته سرم و زیر می ندازم و نفسم و فوت میکنم…

 دل ارام نگام میکنه…

 ارشام تکرار میکنه:

– بلند بگو!

نگاش میکنم… نگام میکنه…

آرشام چونش و رها میکنه و زل میزنه توی چشماش.. اماده ی شنیدنم…

 خیلی وقته فهمیدم… فقط نفهمیدم چرا..

 کاش دلیل شو می گفت.‌‌..

دل ارام واسه من می مرد…

چه طور میشه به اون روزا شک کرد…

دل ارام لب میزنه:

– من…

بغض داره خفش میکنه…

 ارشام کی این قدر سنگ و بد شد؟

ادامه میده:

– من هیچ  وقت ازت متنفر نبودم و نیستم!

گیج نگاش میکنم…

 مشت شدن دست ارشام ته دلم و خالی میکنه…

کاش این پاها یاریم کنه…

– تو … همیشه واسم قابل احترام و عزیزی!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۱:۰۵]

پیچیدن دست ارشام دور گلوی دل ارام و زدنش به دیوار باعث میشه توانم و بریزم توی پاهام و بلندشم…

 ارشام داد میزنه…

– تو چه زری زدی؟

سقوط میکنم روی تخت…

 هوار می کشم:

– چه مرگته تو حیوون… خفش کردی!

دل ارام ضعیف و بی جون نگام میکنه…

سرم و با دستام فشار میدم…

 دستمو و دراز میکنم تا دستم به اون عصای کوفتیم برسه و نمیرسه…

 داد میزنم:

– دل ارام … بگو حالت بهم میخوره ازم… بزار اون روانی اروم شه!

دل ارام ناخوناش و توی دست ارشام فرو میکنه و سخت میگه:

– میخواستم بگم… ولی… همه چی…

سرفه میزنه…

 ای لعنت بهت ارشام…

 باز بلند میشم…

– همه چی بین ما تموم شده…

آرشام شوهرمه…

منم دوسشدارم…

بهش بی احترامی … نکن…

دستای ارشام شل میشه…

 نفس دل ارام ازاد میشه…

سرفه میکنه و روی زمین‌می شینه…

 ارشام موهاش و چنگ میزنه و کلافه و عصبی نگام میکنه:

– همه چیز تقصیر تو بی شعور… اه!

بیرون میره و در و می کوبه…

چند لحظه بعد متوجه ی بسته شدن در حیاط میشم…

چه طوری تونست زن شو بزاره پیش من؟

 بلاخره خودم و به عصاها می رسونم…

توی پاهام جون نیست…لیوان اب و برمیدارم و سعی میکنم برم کنارش…

 نیمی از اب روی زمین میریزه ولی بلاخره بهش میرسم…

جنین وار مچاله شده روی زمین… عصاهامو کناری می ندازم و کنارش می شینم…

زیر سرش و می گیرم… بلندش میکنم… نگام میکنه…

بارون چشمای این دختر تمومی نداره… لیوان و سمت لبهاش می برم… یکم میخوره… نگام میکنه…

چقدر دلم میخواد تن لرزون و بی جونش و توی آغوشم بکشم…

اروم میگم:

– آروم باش… تموم شد!

لباش می لرزه… با لکنت میگه:

– یا..یادته ب…بچگیا از اون… دیو…توی… اون فیلم می ترسیدم؟ تو بغلم..میکردی!؟

انگار یه توده توی گلوم گیر کرده:

– یادمه!

– من… همونجوری … ا..از ..آرشام.. می … میترسم!

هنگ میکنم… ماتم میبره…

انگار سونامی میشه… قد یه نفس هوا نیست…

کجای حرفش و هضم کنم؟

 این یعنی بغلم کن؟

یا یعنی دوسش نداره؟

چرا باید ازش بترسه؟

 چه خبره؟ چی به چیه؟

چشمام و می بندم…

هق میزنه…

خودش بد کرده…

خودش رفت‌…

 خودش نخواست…

بی جون میگه:

– من ازش… خیلی می ترسم!

اخ… کاش بفهمی دل ارام…

کاش بفهمی دیگه نمیشه بغلت کرد…

– چرا؟ مگه دوسش نداری؟ مگه دوست نداره؟

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۱:۰۸]

‌ می ترسم ارشام برسه… مامان برسه … و من حقیقتا دیگه حوصله و کشش یه جنجال دیگه رو ندارم!

توی چشمام نگاه میکنه… اشک توی چشماش می چرخه و می چرخه… پلک که میزنه روی گونه هاش می ریزه… جدی می پرسم:

– سوالم جواب نداشت؟

انگار از خلسه بیرون میاد…

انگار به خودش میاد…

اشکاش و پاک میکنه…

این هراس توی چشماش و پای چی بزارم؟

اصلا چرا نشستم و از زندگی که خودش انتحابش کرد ازش سوال می پرسم؟

به من چه ربطی داره؟ واقعا به من چه ربطی داره که دوسش داره یا نداره؟!

دوستش نداشت من الان توی این اوضاع بودم ؟ بی شک نه!

سخت میگه:

– ببخشید که فقط واست دردسرم!

هیچی نمیگم… چیزی ندارم که بگم..

 نگاش میکنم… فقط نگاه… با بغض میگه:

– می بخشی من و؟!

ببخشم؟ چی و ؟ سرد میگم:

– من دقیقا چی باید و ببخشم؟!

سرش و زیر می ندازه…. لبش و گاز می گیره… انگار اتشفشان درون سینم فوران میکنه… انگار منفجر میشم… انگار زخمم تازه میشه… تازه فرصت میکنم بگم چی کار کردی با من؟ چی کار کردی با عشقمون؟ چی کار کردی با زندگیمون؟

– به چه حقی خودت و ازم گرفتی؟

مات می مونه… نگام میکنه… با اخم نگاش میکنم… قلبم اگه امون بده و بزنه خیلی حرفا دارم…

 اروم میگه:

– من…نمیخواستم اینجوری شه… فقط همین!

نیشخند میزنم… خودش خوب میدونه من به این زودیا مثل ارشام عصبی نمیشم… تلخ نمیشم… تند نمیشم… ولی وقتی بشم‌ زهرمار پام شیرین…

– هه… پس لابد من خواستم ؟ هوم؟

اونم تلخ میشه:

– یکم دیر نپرسیدی؟ یکم فقط یکم دیر یادت نیومد جای دعوا و تهمت اینجوری بپرسی ازم؟

بی شک اگه یکم دیگه حرف بزنم باهاش روانی میشم

سردرد دارم…

داره دیونم میکنه… هیچی نمیفهمم از حرفاش…

– اینی که من و ول کردی رفتی با برادرم تهمت بود؟

صدای بسته شدن در حیاط و که میشنوم دل ارام با ترس بلند میشه… از پنجره نگاه میکنه و با گفتن اومد سریع از اتاق بیرون میره…

من می مونم و هزار فکر و خیال…

خودم و به تختم می رسونم… گوشیم که زنگ میخوره با دیدن اسم نازگل کلافه تماس و رد میکنم و دراز می کشم…

سرم پره سواله… سوالهایی که حتی از ترس تلخیش نمیخوام به جوابش برسم!

زدی پر… فکر می کردم با من واقعا دلت

تو خواستی خاطرت راحت از این یادم بره

من هنوز قلبم نمیشه باورش

یادگاریات و از دم دارمش…

سینم میسوزه… پتو روی صورتم می کشم و به این فکر میکنم اگه زودتر می پرسیدم دل ارام چی داشت بگه ؟

بد اومد پشت هم خونه برام زندون شده

من اونم اون که پشت گریه هاش پنهون شده

من تموم خنده هامو جا گذاشتم

پس چرا دستات من و تنها گذاشتن…

هر چی فکر میکنم به جایی نمیرسم… به هیچ کجا…

رفتن تو این ادم و راحت عوض کرد

تو بین راه یهو دلت چی و هوس کرد؟

لبخند تو هم بعد تو با من تلف شد

این اخرا رفتارتم واقعا عوض شد!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۱:۱۱]

   * دل ارام *

وارد اتاقش میشم و در و می بندم… همه ی تنم می لرزه… قلبم تند و سخت میزنه… بلاخره در باز میشه و میاد داخل… چشماش هم عصبی هم نگران هم خسته … از روی تخت بلند میشم… دستام و توی هم گره میدم تا لرزشش مشخص نباشه… جلو میاد… فاصله بین مون و به صفر می رسونه… نفسم حبس میشه…

– خوبی؟

نمیخوام گریه کنم… نمیخوام…

سرم و به علامت مثبت تکون میدم..

دستش وروی پیشونیم میزاره

– چقدر داغی تو؟

نگران؟ پشیمون؟ باور کنم؟!

– خوبم!

– اماده شو ببرمت دکتر… سرماخوردی تب داری!

در حال حاضر حوصله ی دکتر ندارم… حتی روم نمیشه بگم که از امپول میترسم… سرفه میزنم… گلوم میسوزه

– خوب میشم فقط… میشه بریم خونه میخوام بخوابم!

حرف حرف خودش لعنتی…

– نه… بریم زودتر تبت بالاس!

حوصله ی بحث ندارم… کیف مو برمی دارم و شالمو مرتب میکنم که دستش سمت گردنم میاد… با ترس یک قدم عقب میرم… گردنم و لمس میکنه و خم میشه … چشمام و می بندم… گردنم و می بوسه…توی خودم جمع میشم… لباش و به گوشم می چسبونه و میگه:

– معذرت میخوام بابت خریتم!

ازم عذرخواهی کرد؟ باورم نمیشه…عقب میره و میگه:

– زود بیا!

بیرون میره و من هنوز دارم با بهت به در نگاه میکنم… دستی به گردنم میکشم و شالمو می بندم… بیرون میرم و به در بسته ی اتاق ارتان خیره میشم… لبم و با درد گاز می گیرم..پله ها رو پایین میرم و خودم و به ماشین می رسونم… سوار که میشم میگه:

– یکم بخواب تا برسیم!

باورم نمیشه این قدر مهربون شده و از کارش پشیمون… انگار حرفی که زدم جلوی ارتان کارساز بوده… هر چند که به خاطر نذرم بود… اروم میگم:

– نبر من و دکتر!

بدون اینکه نگام کنه اروم میگه:

– چرا؟

– خوابم میاد… خستم… نریم دیگه!

لبخند میزنه… خدایا چیزی خورده تو سرش بی خبرم؟ برمی گرده و نگام میکنه…

– هنوزم مثل بچگیات امپول ببینی جیغ جیغ میکنی؟!

هاج و واج نگاش میکنم… یادشه هنوز؟ خودمم خندم می گیره میون این حال بد و اون با بدجنسی میگه:

– میگم حتما آمپول بده پس!

– عه چرا؟

– چون جریمته!

– چیکار کردم مگه؟

جلوی درمانگاه که ترمز میکنه نگام میکنه و میگه:

– کاری نکردی زیادی رو مخ منی!

میخواد پیاده شه که گوشیش زنگ میخوره…

– جانم مامان؟ …. بله… اوردمش دکتر… چیزی نیست سرماخورده… تب داشت… ارتان؟ …. نه چیزی نشده یکم گپ زدیم اومدیم بیرون… باشه خدافظ!

گوشی و قطع میکنه و در و باز میکنه… برمی گرده و به من که هنوز ثابت نشستم نگاه میکنه و میگه:

– بیا پایین دیگه عه… حتما باید زور باشه بالا سرت!؟

نمیخوام بداخلاق شه… دیگه کشش ندارم… فقط میگم:

– امپول نه!

خنده شو کنترل میکنه:

– دلی نیای پایین یه گاز می گیرم ازت!

 پیاده میشم… سمت درمانگاه که میریم دستم و محکم می گیره و میگه:

– اگه گردنتم کبود یا درد میکنه بگو!

بغضم می گیره:

– نه خوبه!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۱:۱۳]

بعد از معاینه ی دکتر و تجویز دارو توی راهرو می شینم تا آرشام داروهامو بگیره و بیاد…

 از حالم نگم بهتره… حال من گفتن نداره…درد من علاج نداره…

 دیگه معجزه هم حال من و خوب نمیکنه…

تو اتیشم… اب هم این اتیش و خاموش نمیکنه…

فقط باید مُرد… باید مُرد…!

آرشام میاد سمتم‌.. به پاکت توی دستش نگاه میکنم…

این مرد عاشقمه؟ پس چرا توی این یک ماه حس نکردم؟

 واسه داشتنم هر کاری کرد و واسه نگه داشتنم فقط زور و تهدید و تحقیر بلده…

 اما امروز الان… به طرز عجیبی مهربون شده…

 من حتی از مهربونیش می ترسم…

– آمپول داده؟

دستش و سمتم میاره…

– پاشو برو تزریقات ته سالن!

– نه!

اخم میکنه اما بداخلاق نیست…

– دل ارام‌… پاشو بچه نشو!

– دست خودم نیست… فوبیا دارم به آمپول!

دستم و می کشه… مچم درد می گیره… بلند میشم:

– برو بزن بیا با من بحث نکن!

– همه جا باید زور بگی؟

پوف کلافه ای می کشه:

– نزنی خوب نمیشی بیا برو!

– خوب میشم!

خیره نگام میکنه… انگار که چیزی یادش اومده باشه میگه:

– بریم!

با تعجب نگاش میکنم… واقعا بیخیال شد؟ من که باورم نمیشه…

خدا میدونه هر وقت کوتاه میاد بعدش چه نقشه ای داره…

– کجا؟

دستم و می کشه و سمت در خروجی میره:

– خونه!

سوار ماشین که میشیم بی حرف حرکت میکنه…

– آرشام چرا این قدر عجیب غریب شدی؟

نگام میکنه… می خنده:

– من همیشه عجیبم… و غیر قابل پیش بینی!

– قبول دارم!

– بابت حرفی که به ارتان زدی مرسی!

چشمام چهار تا میشه… چی میگه…

 چرا این قدر ترسناک مهربون شده؟

 به خونه که می رسیم هنوز دستم توی دستش…

دستم و میخوام بیرون بکشم ولی بی فایدس…

 سمت اتاق خواب میریم…

– مانتو و شال تو بردار… روی شکم بخواب روی تخت!

گیج نگاش میکنم… باز میخواد تنبیه کنه؟

عصبی جلو میرم و انگشت اشارم و جلوش می گیرم:

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۱:۱۴]

– بخدا باز بخوای…

انگشتم و توی هوا میگیره و می بوسه…

 من امروز می میرم از گیجی و تعجب…

چرا نمیشه این مرد و فهمید؟

چرا نمیشه پیش بینی کرد چی توی سرش؟

 چرا چهره ی جذاب و اخمای در همش دلم و نمی بره؟

– تا حالا نفهمیدی بحث کردن با من به جای خوبی نمیرسه؟

– باشه…بریم درمانگاه امپولارو بزنم!

میخنده:

– وقتت تموم شد… باید همون موقع میگفتی چشم!

عصبی داد میزنم:

– چرا هر چی میگی باید بگم چشم؟ چرا اگه نگم می ندازیم رو این تخت و مثل گرگ می افتی به جونم؟

هولم میده سمت تخت:

– میرم بیرون برمی گردم… جوری که گفتم نخوابیده باشی بد می بینی خیلی بد!

بیرون که میره پر بغض سرم و با دستام می گیرم…

 عجب روز مزخرفی بود امروز..‌

مانتو و شالم و گوشه ای پرت میکنم و روی شکمم روی تخت می خوابم…

یه شلوار جین آبی تنم با تاپ سفید که عکس دو تا قلب روش…

صدای پاشو که میشنوم چشمام و محکم روی هم فشار میدم…

کنارم میشینه‌…

 لبم و گاز می گیرم…

می نالم:

– آرشام؟

– هیشش!

خم میشه و لبش و روی گوشم میزاره و میگه:

– نترس خب؟

اشکم می چکه:

– من دارم توی تب میسوزم… الانم بیخیال نمیشی!؟

گونمو می بوسه…

– نه!

دستش سمت شلوارم میره…

 روتختی و چنگ میزنم… یکم‌ شلوارمو پایین می کشه..‌ یه لحظه پام میسوزه…

سرم و بلند میکنم نگاش میکنم با دیدن سرنگ توی دستش که حالا دیگه خالیه هاج و واج نگاش میکنم…

می خنده:

– تموم شد!

بلند میشم و می شینم:

– زدی؟

میخنده… میزنم توی سینش:

– تو امپولم بلدی بزنی؟

– من همه کاری بلدم!

– جونم بالا اومد خب… از اول بگو نامرد!

بلند تر میخنده…

محکم میزنم توی سینش محکم تر بغلم میکنه‌…

– یکم بخواب حالت بهتر بشه خب؟

– خیلی ترسوندیم!

– مدلمه‌.. خوشم میاد اذیتت کنم!

– که چی بشه؟

لبم و می بوسه:

– که بعدش از دلت در بیارم!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۱:۱۷]

*آرتان*

( دو هفته بعد)

بابا رو نگاه میکنم… جدی… متفکر… زل زدم به پارکتا و داره به چرت و پرتایی که خودمم نمیدونم از کجای مغزم رسید به زبونم فکر میکنه… نگام میکنه…

– خوب فکراتو کردی؟ مطمئنی میخوای این کار و کنی ارتان؟

بعد از اون اتفاق توی اتاقم حالا دیگه مطمئنم… یه جوری جلوی ارشام گفته بود شوهرم که انگار نه انگار یه روزی این نسبت و به ریش من می بست… نازگل راست میگه…بسه هر چقدر صبوری کردم… رفتار آرشام ذره ای شرمندگی پشیمونی توش نبود… خسته اما مصمم و جدی میگم:

– اره‌مطمئنم… میخوام یه مدت نامزد کنیم… بشناسیم همو… اوکی بودیم ازدواج میکنیم!

دستش و روی شونم میزاره… چقدر جالب… حتی بابا هم باورش نمیشه بعد از دلی بتونم به دختری دل ببندم…

– من که از خدامه بابا جون… من چیکار کنم؟ با خانوادش صحبت کنم؟

سخته… مثل جون کندن… مثل کوه کندن…

– ممنون میشم!

– باشه… پس صحبت میکنم اگه راضی بودند یه نامزدی کوچیک خانوادگی می گیریم خوبه؟

– نمیخوام زیاد شلوغ بشه یا به فک و فامیل برسه!

– من درستش میکنم… فعلا پاشو بیا شام بخور!

از جا بلند میشه و از اتاق بیرون میره… به محض رفتنش شماره ی نازگل و می گیرم… سریع جواب میده:

– سلام… خوبی چه خبر ؟

خندم می گیره… این‌دختر بلعکس دلی زیادی پر حرف…

– حله فقط از خانوادت مطمئنی؟

میخنده:

– آره بابا… دوماد با این تیپ و قیافه و پول و شخصیت و اقایی و…

– خوووب حالا!

بلند تر می خنده…چه گیری افتادم…

– خب راست میگم… لنگ یه خواستگار اینجورین ردم کنن!

دستی به پیشونیم می کشم و سمت پنجره میرم… نگام به تاب می افته… چقدر روی تاب گفتیم و خندیدیم…

– نازگل… دلی هیچ وقت بهت نگفت چرا رفت؟

سکوت میکنه… جدی میشه… صداش می لرزه…

– ن…نه!

– اون موقع که با من بود با آرشام در ارتباط بود؟

– آره بود… گفت فقط نمیدونه چه جوری تو رو دست به سر کنه!

پیشونیم و به شیشه میزنم:

– اخ!

– ارتان… خودت و اذیت نکن… بزار من بیام پدر جفتشون و در میارم!

پر نفرت میگم:

– دلی با خودم… هنوز وقتی یاد گردنبندی که روی تخت آرشام پیدا کردم می افتم…

–  داری خودت و اذیت میکنی… منم از این خاطره ها و ایینه  دقا زیاد دارم… ولی میخوام خودم و از نو بسازم… با اینکه میترسم آرشام تهدید شو عملی کنه!

صاف می ایستم… متعجب میگم:

– تهدید؟ چه تهدیدی؟

حس میکنم پشیمون از گفتن…

– هیچی!

کلافه و عصبی میگم:

 – نازی؟

– گفت… اگه دیگه مزاحم زندگیش بشم بی آبروم میکنه!

سرم سوت می کشه… انگار زمان می ایسته:

– گوه خورده!

– کاری میکنیم جفتشون به گوه خوردن بیفتن… پدرت کی تماس می گیره!

– میگم الان تماس بگیره!

بی خداحافظی گوشی و قطع میکنم… سرم در حال انفجار… از اتاق بیرون میرم تا با بابا صحبت کنم… دیگه تحمل ندارم… میخوام شب نامزدیم جفتشون باشن و مارو ببینن… همین!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۱:۱۹]

   *دل آرام*

بشقاب و زیرآب می گیرم که در باز میشه و ارشام وارد خونه میشه…

 با دیدن اخمای در هم و عصبیش اه از نهادم بلند میشه‌…

 باز بداخلاق شد…

باز الان گیر میده به من…

 وارد آشپزخونه میشه…

– سلام… خسته نباشی!

سمت یخچال میره و بطری آب و برمیداره..‌

 یه نفس آب میخوره…

آب تا زیر گردنش میره…ازش میترسم…

 در یخچال و محکم به هم میزنه…

 از جا می پرم…

– چیشده؟

کتش و در میاره و پرت میکنه روی میز غذاخوری…

لبم و گاز می گیرم که چیزی نگم…

دکمه های پیرهنشو باز میکنه و میگه:

– لباس شیک داری؟

گیج میگم:

– لباس واسه چی؟

صندلی و بیرون می کشه و می شینه… خون سرد میگه:

– نامزدی دعوت شدیم!

با تردید می پرسم:

– کی؟ من می شناسم؟

نیشخند میزنه‌…

انگشتش و پای لبش و میکشه:

– آره… زیادیم میشناسیش… ولی انگار در یه مورد درست نشناختیش!

سیگار و فندک شو و از کتش بیرون میاره‌…

 چرا نمیفهمم چی میگه؟

– چرا واضح نمیگی؟چی و درست نشناختم؟

– اینکه فکر کردی آرتان عاشقته و سالیان سال عزادار از دست رفتنت می مونه!

بشقاب و توی دستم فشار میدم..

این چی میگه؟

 نامزدی آرتان؟

 با کی؟

– ارتان نامزد کرده؟

سرش و بالا می گیره و دود سیگار و توی صورتم فوت میکنه…

– آره!

شوکه نگاش میکنم…

 بشقاب از دستم می افته و خورد میشه…

 گوشام و می گیره که صداش عصبی ترم نکنه…

صندلی و با ضرب عقب میده و سمتم میاد:

– چیه؟ خبر بدی بود؟ بیا برو بیرون میره تو پات!

بازوم و می کشه و سمت کاناپه می بره…

 می شینم انگار رو هوام… معلقم…

چونم و محکم میگیره… دلم داره می ترکه…

 چقدر زود فراموشم کرد…

کی دلش و برد؟

– دلی یه قطره اشک از چشمات بریزه خونه رو روی سرت خراب میکنم…  د بیشور یکم فکر غیرت من باش!

– فقط… شوکه شدم!

سعی میکنم بغض لعنتی مو قورت بدم…

سعی میکنم اشکی نریزم…

– عروس کیه؟

– یه خری هست دیگه!

نمیخواد بگه‌.. میخواد اذیتم کنه…

چون ناراحت شدم…

 چون اون بشقاب لعنتی و شکستم…

– آرشام؟

– فعلا ساکت… صدات و نشنوم دلی!

از جا بلند میشه و وارد تراس میشه…

زانوهام و بغل میکنم و سعی میکنم صدام در نیاد…

 جون عصبی شدن و دیونه بازیاش و ندارم…

هضم کردن همین خبر کافیه…

گفته بود لباس؟ واقعا میخواد بریم؟

میخواد من و ببره؟ نمیدونم چقدر می گذره…

 شاید نیم ساعت‌..

که از تراس بیرون میاد…

 سرتاپاش بوی سیگار میده…

 لبم و گاز می گیرم که هیچی نگم…

جلو میاد‌…

– شام تو بخور بیا اتاق!

لب باز میکنم که بگم میل ندارم ولی انگشت اشاره شو میزاره رو بینیش:

– هیس هنوز اجازه ندادم حرف بزنی!

خودخواه عوضی زورگو…

سمت اتاق که میره اشکم می ریزه!

رمان عشق بی رحم جلد اول
جلد اول رمان عشق بی رحم
Rating: 4.1/5. From 7 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن