خانه / آخرین مطالب / رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 15

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 15

رمان عشق بی رحم جلد اول شصت تیپ مرجع کامل دانلود رمان

جلد دوم رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد اول رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

بعد از چند دقیقه که خیره شدم به زمین و باور نکردم هیچ چیزی و از جا بلند شدم… نباریدن سخته… نمردم سخته… داد نزدن‌سخته..‌ تحمل این مرد پر از حسادت سخته‌… اما من نذر کردم…باید بسازم با این مرد… چاره ای نیست… وارد اتاق که میشوم می بینم لب پنجره ایستاده و سیگار دود میکنه… صدای پامو که میشنوه سمتم برمی گرده… بی حرف لبه ی تخت می شینم… جلو میاد… سرم و زیر می ندازم… دل ارام گریه نکن… محکم باش… دل ارام آرتان تموم شد… خودت تمومش کردی‌.. زندگی تو سوخت و به باد رفت… گریه احمقانه ترین کار ممکن…

– فردا زودتر بیدارشو بریم واست لباس بخرم!

سرم و بالا میارم و نگاش میکنم… لب باز میکنم… انگشتش و میزاره روی لبام…

– اجازه ندادم حرف بزنی!

چشمام و می بندم‌..‌. باید خون سرد باشم… حرف نزن دل ارام… این همه حرف زدی… داد زدی… به کجا رسید؟

– از یه آرایشگاه خوب هم وقت بگیر!

چرا نمیزاره بگم من نمی خوام بیام؟ چرا نمیفهمه بیام نفسم میره؟  دستور بعدی هم صادر میکنه:

– فرداشب از کنار جم نمیخوری‌… نشستم می شینی… وایسادم می ایستی… رفتم میری… مردم می میری!

سخت نفس می کشم…کی تموم میشه زورگویهاش؟

– اخم نمی بینم روی صورتت که اگه ببینم کاری میکنم تا اخر عمرت نتونی درست نفس بکشی!

لبم و محکم گاز می گیرم…

– لبخند میزنی… میگی… میخندی… با لبخند و خوشحالی هم تبریک میگی بهشون!

تبریک بگم؟ من؟ به آرتان؟ به عروسش؟ خل شده؟

– از الان تا فرداشب که از جشن برمی گردیم یه قطره اشک از این چشما پایین نمیاد!

نفس عمیق می کشم… سینم میسوزه‌…

– حالا میتونی حرف بزنی و بگی چشم!

توی چشماش نگاه میکنم… یخ زدم… بی حسم… خستم… این ادم روزی چند بار من و می کشه؟

– من نمیخوام بیام!

– تو خیلی غلط میکنی!

– آرشام… توروخدا یکم بهم حق بده… من…

داد میزنه:

– من هیچ حقی نمیدم… نیای؟ چرا نیای؟ می ترسی بیای و دق کنی؟ نیای به بقیه بگم چرا نیومدی؟ بگم زنم از دیدن داداشم توی لباس دامادی دق میکنه نیاوردمش؟

– باشه داد نزن… داد نزن توروخدا… سرم داره می ترکه… لباس دارم … ارایشم خودم بلدم … بقیشم چشم… خوبه؟

نگام میکنه… عمیق‌… پر از حس… بازومو می کشه و بلندم میکنه… محکم بغلم میکنه…

– اون قدر نفهمی که نمیفهمی همه ی اینا از دوست داشتن و حسادت… من نمیخوام اشک زنم  واسه مرد دیگه ای بریزه..‌ نمیخوام بدحال شه‌… اینارو میفهمی؟

– وقتی ازدواجمون اونجوری بود اینا طبیعی… چه توقعی داری ازم!؟

من و از خودش جدا میکنه… پر از ترس و تردید می پرسم:

– میشه بگی عروس کیه؟

ثابت نگام میکنه‌.. انگار میخواد عکس العملم و خوب ببینه…

– رفیقت!

یه چیزی از توی دلم کنده میشه و می افته کف زمین…

– کدوم …رف…رفیقم؟

خون سرد میگه:

– رفیق فابریکت… نازی!

خونه میچرخه یا من نمیدونم… همه جا سیاه میشه… سیاه سیاه… فقط صدا میشنوم…

– دل آرام؟

توی گیجی و سیاهی مطلق فرو میرم… دیگه نمیشنوم…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۱:۲۳]

   * آرشام *

نگاش میکنم..

قطره های عرق روی پیشونیش و با دستمال پاک میکنم…

خیلی وقته بهوش اومده و زل زده به سقف…

من این بلا رو سرش اوردم؟

گاهی از خودم متنفر میشم و گاهی و به خودم حق میدم…

موهاش و از پیشونیش کنار میزنم:

– دلی؟ نگام کن!

مظلوم و بی حال نگام میکنه…

سعی میکنم تحمل کنم به خاطر نامزدی

 برادرم به این روز افتاده:

– همه چی تموم شده نمیخوای کنار بیای؟ نمیخوای باور کنی؟ نمیخوای یکم واسه دل من کوتاه بیای؟مگه نگفتی نذر کردم لامصب؟

اشکش می چکه و تا گوشش میره‌‌…

– هر چی بگی گوش میدم… فقط فرداشب …

انگشت اشارمو میزارم روی بینیم… خستم…

-هیش… گفتم نمیشه… زمین و برسونی اسمون اسمون و ب زمین میگم نمیشه‌‌…!

کنارش روی تخت می خوابم و بغلشم می کنم:

– حالام بخواب… شبت بخیر!

انگار واقعا جون و رمق نداره…

سرش و روی بازوم میزاره و چشماش و می بنده‌…

دستمو لای موهاش و میبرم و یکم نوازش میکنم تا آروم شه… !

   * * * * * * * * * *

دستی به کت و شلوار مشکیم می کشم…

کروات مشکی مو که میزنم توی آیینه نگاه میکنم…

همه چی مرتب برای رفتن…

 برای محکم بودن…

هر چند که تا مغز استخونم داره میسوزه…

 لعنت بهت ارتان…

 اخه این همه دختر… چرا نازگل؟

چه طوری بیام بهت بگم اینی که گرفتی

 قبلا با من روزگار گذرونده… هه!

اصلا اون بیشعور چطور تونسته به تو بله بگه!

برمی گردم و دل ارام و توی پیرهن مشکی بلندی که تنش می بینم…

صورت بی رنگ و روش حالا با آرایش ملایمی که کرده محشر شده..

‌ سمتش میرم…موهاش و نگاه میکنم… چشماش و..‌ لبهاش و…

من جون میدم واسه این دختر…

واسه تک تک اجزای صورتش..‌ و نمیفهمه..‌ نمیفهمه لعنتی!

– چشمت میزنن که دختر!

چشماش غمگین اون قدری که نگاش کنی عزادار میشی..

– میدونم سخته‌… ولی می گذره..‌ خب؟

سرش و به علامت مثبت تکون میده و من چقدر باید بی رگ و بی غیرت باشم

 که دلداریش بده واسه دوماد شدن داداشم ناراحت نباشه..‌

شالشو روی سرش می ندازه…

مانتوش و تنش میکنه…

 اخرین تلاششم میکنه:

– میشه دیرتر بریم؟هنوز ۸ نشده!

گاهی فکر میکنم کاش مهربون تر بودم‌‌‌…. دستش و می گیرم و بغلش میکنم…

من با این قد و هیکل از از دست دادن این موجود میترسم…

‌ توی گوشش میگم:

– نزار سخت گیر ترشم‌‌… نزار بیشتر اذیتت کنم… نزار حالم از خودم بیشتر بهم بخوره‌… لااقل تظاهر کن خوبی!

لبش و گاز می گیره‌…

 پایین میریم و هر دو سوار ماشین میشیم..‌ جیک نمیزنه‌…

 نابود‌..‌ داغونه‌..‌ بی حس‌…

جلوی خونه که ترمز میکنم…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۱:۳۸]

جلوی خونه که ترمز میکنم میگم:

– اینجا فقط خانواده ی نازگل هستن … همین… شلوغ نیست که اذیت شی!

صداش ضعیف و بی جون:

– کی رفتن خواستگاری نفهمیدیم!؟

خودم ده برابر دلی نابودم ولی میگم:

– مهم نیس!

نگام میکنه:

– واقعا مهم نیس؟

صداش بالا میره:

– مهم نیس که دوست دختر سابقت شده زن داداشت؟

 مهم نیست که نامزد داداشت شده زنت؟

تو چه جوری زنده ای ارشام؟

 من دارم جات دق میکنم… واقعا این زندگی ما داریم؟

 خنده داره… گریه داره… مزخرفه…!

راست میگه… بی حوصله لب میزنم:

-درسته!

سرش و با دستاش می گیره:

– مگه‌میشه نازی که عاشق تو بود زن ارتان شده باشه؟

نه… نمیشه…

بی شک یه چیزی این وسط غلط…

 چیزی نمیگم… به حد کافی داغون…

– مگه میشه ارتان هنوز دو هفته از کما بیرون نیومده به این نتیجه برسه که نازی و میخواد؟

چشمام و روی هم فشار میدم…

– بیا پایین دلی… !

پایین که میریم ..‌ زنگ و که میزنم‌…

 دستش و به دیوار می گیره…

 بازوش می گیرم… محکم فشار میدم که بفهمه محکم‌نباشه لهش میکنم…

وارد خونه که میشیم پدر و مادر نازی و می بینم‌…

 همراه برادر بزرگترش نیما…

نازی لباس سفید پوشیده و نشسته کنار ارتان…

 اونم کت و شلوار سفید تنش…

خیره ی آرتان پوزخند میزنم…

و یه جوری نازی و نگاه میکنم که خشک میشه…

 اروم توی گوش دلی میگم:

– بریم تبریک بگیم!

با بقیه که سلام و احوال پرسی میکنیم سمتشون میریم…

 لرزش دست دل ارام روی مخمه…

جلو میریم… جفتشون می ایستند…

با غرور و کینه نگامون میکنن…

خون سرد میگم:

– تبریک میگم اقا داداش… ولی میشد انتخابای بهتر کرد!

خون سرد نگام‌میکنه..‌

نازگل از عصبانیت قرمز میشه…

دل ارام آروم میگه:

– توروخدا!

ارتان محکم میگه:

– همین که انتخابم از تو بهتره جای شکر داره!

بازوی دل ارام و محکم تر میگیرم…

 نگرفته بودم سقوط می کرد…

شک ندارم این لحظه مُرد…

منم آرتان و می کشم:

– اخه میدونی چیه داداش… من جفتشون و تجربه کردم… دستم اومده کدوم بهترن!

دل ارام دست و روی دهنش میزاره

نازگل با حرص جلو میاد:

– لاشی بودن افتخار نداره… در ضمن…

 داغ من به دلت موند چون اجازه ندادم تجربم کنی..‌.

فقط یه آشنایی بود که وقتی فهمیدم چه حیوونی هستی کشیدم کنار!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۱:۴۰]

ارتان خون سرد بازوش و میکشه..

 چرا این قدر خون سرد و خنثی ست؟

چرا داغ نمیکنه؟ چرا یقه مو نمی گیره؟

چرا غیرتش قلمبه نمیشه؟

 اروم به نازگل میگه:

– توجه نکن عزیزم… اگه حرفی میزنه به خاطر اینکه بابت از دست دادنت داره میسوزه.‌‌..

داره میسوزه که این خانم به تو ترجیح  داده!

به دل ارام که اشاره میکنه قلب من میسوزه…

 چرا این قدر نامرد شده؟

چرا اینجوری میکنه با دل ارام…

کپ کردم…

 دل ارام فقط میگه:

– حق با شماست… تبریک میگم… خو..‌خوشبخت بشید!

دلم میسوزه…

 دلم واسه مظلومیتش از جا کنده میشه…

 آرتان مثل سنگ نگاش میکنه:

– امیدوار باش… امیدواری چیز خوبیه!

اخ… اخ که دارم همه زورمو میزنم فک شو نیارم پایین…

دل آرام نگام میکنه:

– برم مانتو و شالمو بزارم اتاقت؟

باید تلافی کنم…

وگرنه ارشام نیستم…

خم میشم و پیشونیش و می بوسم…

تب داره لعنتی…

– برو عزیزم!

آرتان و نازگل می شینن…

دل ارام از پله ها بالا میره…

صدای  نازگل و میشنوم:

– هِی جناب!؟

برمی گردم سمتش…

دلم میخواد سرش و بکوبم توی دیوار…

– بهتره به شوهرم احترام بزاری…

 بهتره پاتو از گلیمت دراز تر نکنی..

 بهتره از توهمای خودت در مورد با من بودن قصه نگی …

چون کاری میکنم تا ته عمر نتونی پاشی!

عصبی جلو میرم‌…

بزرگترا طرف دیگه ی سالن مشغول صحبت و پذیرایی هستند‌..‌

 پامو میزارم روی پاش… اخ ضعیفی میگه‌…

 آرتان عصبی بازمو میگیره ولی تکون نمیخورم:

– مثلا چه گوهی میخوای بخوری؟

ارتان سعی میکنه دعوا به خانواده ها نرسه…

میزنه تخت سینم:

– بیا برو اون طرف بسه!

نازگل از درد صورتش جمع شده ولی کم نمیاره:

– مثلا همه ی زیر و بم زندگیت و میگم… همونایی که اگه بگم از اینجا که نه…

از شهر که نه…

از زمین محوت میکنن!

اتیش می گیرم… پامو برمیدارم…

 عقب میرم… ارتان گیج نازی ونگاه میکنه…

 خلع سلاح شدم…

چون اگه بگه بزرگترین دارایی زندگی مو از دست میدم…

نیشخند نازگل روانیم میکنه…

 مامان که میرسه بحث تموم میشه:

– دل ارام کجاست ؟ بیایید میز شام و چیدیم!

یاد دل ارام می افتم و میگم:

– میام الان!

پله ها رو دو تا دو تا رد میکنم…

با حرفهایی که ارتان زد زنده بودنش بسه‌..

در اتاق و باز میکنم…

 نشسته گوشه دیوار و سرش روی زانوهاش…

لعنت بهت ارتان…

– دل ارام؟

سریع سرش و بلند میکنه…

– بخدا گریه نکردم… ببین!

نگرانشم…

هر وقت اینجوری اروم و ساکت و مظلوم میشه یعنی در حال جون دادن…

– از اینجا که رفتیم تا صبح تو بغل خودم گریه کن خب؟ الان  نزار بفهمه کشتمت!

صداش می لرزه:

– ب..باشه!

همگی که دور میز شام می شینیم خنده های نازگل و ارتان تا مرز دیوونگی می برتم… !

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۱:۴۳]

   *دل آرام*

دارم لِه میشم… اب میشم… می میرم…

من کارم از گریه گذشته…

من کارم از دق کردن و داد زدن گذشته…

 من کارم از زدن این مردای نامرد مقابلم گذشته…

 من حتی کارام از مردن گذاشته… میدونی اینا یعنی چی؟

 بزار بگم واست…

یعنی به جایی رسیدم که حتی روی دست خدا موندم…

که حتی اونم ازم خجالت میکشه من و ببره پیش خودش..

اره حال من همینه!

چرا هر کسی بهم رسید نامرد بود؟

چرا نازگل هم رفیق نبود؟

می بینم که آرتان توی لیوانش نوشیدنی می ریزه…

می بینم که نازگل لیوان و با لبخند و ناز می گیره…

می بینم که ارتان لب میزنه نوش جان…

می بینم که بعد از غذا و حرفای لازم حلقه ی نامزدی و توی انگشت نازی میبره و بهش لبخند میزنه…

 از اون لبخندا که من عاشقش بودم…

 از اون نگاه ها که من می مردم  واسش..‌

من می بینم  و بی رحمانه نمی میرم…

 من می بینم و ناجوانمردانه محو نمیشم از زمین…

ارشامم داغون…

 آرشامم فقط فک شو روی هم فشار میده..‌

 پاشو تکون میده‌…

دستاش و مشت میکنه…

چشماش از همیشه ترسناک تره…

 و من هنوز نمیفهمم اینجا چه خبره..

نازگل و خانوادش که میرن منم بلاخره به دستور ارشام بلند میشم…

خداحافظی میکنیم و به حیاط که می رسیم صدای سرحال آرتان و میشنویم:

– آرشام؟!

آرشام می ایسته‌…

منم می ایستم…

ولی پاهای لعنتیم می لرزه… ارتان جلو میاد…

دیگه نمی شنامش…

 این چشما عوض شده‌…

– از الان تا آخر عمر زندگی مشترکم…

بی احترامی و حرف مفت و بی ادبی مقابل نازی ببینم قد سر سوزن کوتاه نمیام!

خونه ی عمو انگار داره تو اتیش میسوزه…

قلب من شعله کشیده…

دل من میسوزه و بوی گندش حال خودم و بهم میزنه…

یه قدم عقب میرم ولی آرشام محکم مچ دستم و می گیره…

این یعنی بایست و کم نیار…

– اخر عمر زندگی مشترکت همین چند روز ایندس… نازی آدم تو نیست!

– آره… آدم من یه روز زد زیر همه چی و آدمشو پیدا کرد…

نفس نفس میزنم…

کاش میشد فقط برم….

نگام میکنه…

 پر از نفرت…

پر از کینه…

پر از بی حسی…

– دستشم درد نکنه که رفت… منم راحت کرد!

دارم خفه میشم…

– منم رسوند به نازی‌.. کسی که آرامش این روزامه!

ارشام دستمو محکم تر فشار میده‌..

 نمیر دل ارام…

زنده بمون و تحمل ‌کن…

 آرتان؟

 کی این قدر سنگ و سخت شدی ؟

ارشام دستمو می کشه و همراهش میبره..

به ماشین که میرسم با سرعت گاز میده و دور میشه…

نمیفهمم کجا میریم…

نمیفهمم چی به چیه…

فقط کز کردم گوشه ی ماشین…

فقط ارشام هی می پرسه دل ارام خوبی و من فقط زل زدم به خیابون…

فقط هی می گه دلی حرف بزن و من خفم…

میگه دل گریه کن و من مردم…

روی یه بلندی ترمز میکنه…

 تا چشم کار میکنه بیابون و تاریکی…

نای تکون خوردن ندارم…

حس سوال پرسیدن ندارم…

فقط دارم خفه میشم.‌.

پیاده میشه..‌

میاد سمتم و در و باز میکنه…

 مچ دستمو میکشه..‌ پیاده میشم…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۱:۴۵]

– ببین… اینجا جز من و تو و خدا هیچکس نیس… دلی نگام کن!

بغضم بزرگ و بزرگتر میشه:

– داد بزن دل ارام… از ته دل داد بزن… بد و بیراه بگو… من و بزن… نامردم اگه دستم بالا بیاد واسه دفاع!

کاش به جای این حرفا یه چاقو میزد توی قلبم…

– داد بزن دل ارام!

میخوام‌..‌ نمیتونم… نگاش میکنم…

– یادته اومدی خونمون سوپ اوردی واسه مامانم؟

نگو لعنتی‌… نگو‌….

– یادته رفتی اتاق مامانم… اومدم پشت سرت؟

لبم و گاز می گیرم… اشکام میریزه…

– یادته دستات و بستم؟

آخ خدا… اخ خدا هستی واقعا؟ گوشیشو از جیبش بیرون میاره.. چشماش نگران… حتی اشکی…

صفحه ی گوشی و مقابلم می گیره… خیره ی همون فیلم لعنتی میشم… آروم میگم:

– آخ!

صداشو زیاد میکنه… جیغام توی سرم انعکاس پیدا میکنه…یکم بلندتر میگم:

– وای!

گوشی و بالا تر میگیره… التماس میکنم و ارشام لباسامو در میاره… داد میزنم:

– وااااای!

با گریه و التماس ارتان و صدا میزنم… دستام و میزارم روی گوشام… داد میزنم:

– وااااای…. وااااای…  خدااااااا !

گوشی از دستش می افته… جلو میاد بغلم کنه… مشت میزنم توی سینش‌..

– برو گمشو… گمشووووو!

چشماشو می بنده‌…

دستاش و به علامت تسلیم بالا می بره…

داد میزنم… جیغ میزنم…

می کوبم توی سینش؛

– اشغال… حیوون… بی صفت… کثافت… !

اشک اونم میریزه…

 میخواد بغلم کنه…

دست و پا میزنم…

ناخونم کشیده میشه زیر گردنش…

ولی محکم‌بغلم میکنه…

زانوهام تا میشه…

اونم میشینه… هق میزنم…

– دیدی چیا گفت بهم؟

اروم میگه:

– دیدم!

– دیدی چه طور خوردم کرد جلوی چشمای نازگل؟

صداش بغض داره:

– دیدم!

زجه میزنم:

– میدونی چقدر به نازی گفتم ارتان عاشق من؟

با مکث و سخت میگه:

– میدونم!

– امشب باقی موندم و داداشت کشت!

موهامو میبوسه:

– می کشمش!

– نازگل … بهم گفت… لیاقت ارتان و نداشتم… !

– می کشمش!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۱:۴۶]

بی حس نشستم

زیر پاهامو می گیره و بلند میشه…

آروم ترم…

اروم میزارتم روی صندلی و خودشم میشینه‌…

 حرکت میکنه…

چشمام و می بندم. اعتراف میکنم امشب ارشام نبود از بغض خفه میشدم…

 از غم سکته می کردم…

اعتراف میکنم مردونگی کرد…

 اعتراف میکنم خوب تا کرد…

به خونه که میرسیم بازم روی دستاش بلندم میکنه…

به اتاق که میرسیم اروم میزارتم روی تخت…

با حوصله لباسامو عوض میکنم…

 لیوان اب میوه رو میده دستم و کمک میکنه بخورم…

 اخرم سرم و روی بالشت میزاره…

پتو روی تنم میکشه…

گیتارشو از کنار تخت برمیداره…

کنارم میشینه و خم میشه…

پیشونیم و می بوسه:

– من واست میخونم تو اروم بخواب… هیچیم خوب نیست قبول ولی صدام خوبه…

 هیچ جا به دردت نخوردم قبول امشب و بزار ارومت کنم… بخواب…

گوش کن و بخواب!

اخرین باری که صداشو شنیدم تولد ۱۸ سالگیم بود… نگاش میکنم…

صدای گیتار می پیچه توی اتاق…

بعد صدای خودش…

دنیامی… تو مثل نفس میمونی هر جا همرامی..

میدونی تموم زندگیمی دنیامی..دیگه چی بگم بمونی و نری؟

شاید شد… شاید موندی و دوباره هر چی باید شد

نگو هیچی روبه راه نمیشه شاید شد دیگه چی بگم بمونی و نری؟

اشکش می ریزه… لبم و گاز می گیرم… خدا امشب قیامت؟

نگاهم کن… یه نگاه تو میتونه زندگیم باشه

تو که بودنت میتونه دلخوشیم باشه

بزار حس کنم همیشه دارمت!

بلند میشم و به تاج تخت تکیه میدم… نگاش میکنم… نگام میکنه… پر درد نگام میکنه و میخونه…

نگاهم کن.. بزار زندگی دوباره با تو برگرده

ببین عشقمون روزای سخت و طی کرده

بزار حس کنم همیشه دارمت!

 دیگه داره بد میشه… ولی من نمیخوام از تو یک قدم دور شم

بخوامم نمیشه جز تو با کسی جورشم

دیگه چی بگم بمونی و نری؟

توی دلم آتیشه نمیخوام بدونی حالم و تو این روزا

کسی چی میدونه از یه ادم تنها؟

دیگه چی بگم بمونی و نری؟

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۱:۵۱]

خوندنش که تموم میشه گیتار و کنار تخت میزاره و سمتم میاد‌… به پهنای صورتم اشک ریختم و خالی نشدم… دو طرف صورتم و می گیره و اشکام و پاک میکنه:

– من انقد بدم که زندگی و به خودت و من زهر کردی؟ میدونم… میدونم شروع خوبی نداشتیم ولی…

– ولی همه چی یه رابطه به شروعش بستگی داره!

چشماش و با درد می بنده‌…

دراز می کشم… موهامو از صورتم کنار میزنه… لبخند تلخی میزنه:

– من ناامید نمیشم دل آرام!

– از چی؟

– از اینکه دوسم داشته باشی‌.. !

لبم و گاز می گیرم‌… خم میشه و لب و از زیر دندونم آزاد میکنه… آروم لبامو می بوسه… کنارم می خوابه… محکم بغلم میکنه…

– آرشام؟

نفس عمیق می کشه:

– جون دلم؟

– میگن خدا صدای دل شکسته هارو زودتر میشنوه!

مکث میکنم… بغض میکنم…

– ولی دروغ میگن تو باور نکن!

– آرتان فقط حالش خوب نبود دل ارام… من شک ندارم اون حرفاش از ته دل نبود… شک ندارم بین اون و نازی همه چیز درست نیست… من و کسی نمیتونه بپیچونه!

خسته چشم می بندم و نفس پر دردی می کشم… روی سرم و می بوسه:

– بخواب… صبح همه چی تمومه!

اشکم روی بازوش می چکه… خسته میگه:

– هر چی میخوای امشب عزاداری کن دلی… چون افتاب که بزنه دلم نمیخواد حتی رد اخم ببینم توصورتت از این اتفاق… میدونی که من همیشه این قدر مهربون نیستم!

چونم و می گیره و سرم و بالا میاره:

– میدونی دیگه نه؟

سرم و به علامت مثبت تکون میدم که میگه:

– فردا می برمت سفر‌… باید یکم استراحت کنی… باید روحیت عوض بشه… میبرمت ویلای شمال… خوبه؟

بی حوصله سرم و به علامت مثبت تکون میدم و به هیچی فکر نمیکنم… حتی دانشگاه و درسی که خیلی وقته قیدش و زدم… من قید زندگی و زدم… کیه که بفهمه!؟

***

صبح با صدای آرشام پلکای سنگین و خستم و باز میکنم.. نگام که به چمدون می افته نیم خیز میشم و چشمام می مالم…

– چیشده؟

– پاشو چک کن چیزی کمه بزار توی چمدون!

از اتاق که بیرون میره بلند میشم و گیج به چشمای سرخ و خستم توی ایینه نگاه میکنم… صدای پاهاش و که میشنوم برمی گردم سمتش… تی شرت مشکی پوشیده با شلوار مشکی… به لباسام روی تخت اشاره میکنه:

– بپوش راه بیفتیم… توی راه صبحونه میخوریم حال اماده کردن چیزی نداشتم

رمان عشق بی رحم جلد اول
جلد اول رمان عشق بی رحم
Rating: 4.7/5. From 3 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *