آخرین مطالبرمان هزار چم

رمان هزار چم فصل 19

4.3 (85%) 4 vote[s]

رمان هزار چم

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

چند دقيقه اي مي‌شد كه بيدار شده بودم، اما بدنم هنوز بي حس و كرخت بود.
وقتى كه به ياد مي آوردم امروز در آسايشگاه چه روز پر مشغله اي دارم، وابستگي ام به تخت خوابم بيشتر مي شد.
شب سختى را گذرانده بودم و دلم مي‌خواست بعد از آن همه كشمكش و درگيري بتوانم بيشتر در خانه و كنار خانواده ام بمانم.

هنوز بهار نرسيده بود، اما پرنده هایی كه از صبح علي الطلوع روي شاخه هاي سبز درخت جوان هياهو به پا كرده بودند، زودتر به استقبال بهار رفته بودند.

گوشي ام را برداشتم و براي بار چندم صفحه اش را نگاه كردم هنوز تماس نگرفته بود.
انگار منتظر بودم با تماس او بلند شوم و روزم را شروع كنم،
اما مي‌دانستم بعد از اذان صبح توانست بخوابد و حتما چند ساعت ديگر بيدار مي شود.

صداي به هم خوردن قابلمه ها در آشپرخانه سمفوني دوم شروع روز مي شود و بعد صداي اعتراض حنانه كه مي‌گويد:

_ مامان شيرم كه داغ نشده!

مامان با حرص و اعتراض جواب مي دهد:

_ بده توي شيرجوش گرم كنم،
معلوم نيست برا اين دستگاه اينهمه پول داده
چرا اين قدر ادا در مياره، يه شير نمي‌تونه گرم كنه!

لبخند روي لبم مي نشيند، يا علي مي‌گويم و بلند مي شوم تا براي كمك به آشپزخانه بروم و براي بار صدم به مامان طرز كار با دستگاه سولاردوم جديد را ياد بدهم.

در حال ريختن حبوبات در زودپز است كه با ديدنم مي‌گويد:

_ بيدار شدى؟

جلو مي‌روم، از پشت بغلش مي‌كنم،
سرم را روي شانه اش مي‌گذارم و خودم را قدري لوس مي‌كنم.

حنانه هم با ديدن من سريع به ما مي‌پيوندد و حالا دو نفري مامان را محكم در آغوش گرفته ايم.

با اعتراض مي‌گويد:

_ چتون شده شماها؟

صورتش را مي‌بوسم و مي‌گويم:

_ ديشب واسه اولين بار شجاعتتو ديدم مامان،
وقتي اون طور جواب آقاجان و عمو رو دادي كيف كردم.

لبش را گاز گرفت و گفت:

_ خدا از سر تقصيراتم بگذره،
پيرمرد به گردنمون حق داره،
به حق پنج تن ايشالا از خر شيطون بياد پايين اين كينه و كدورت تموم شه،
هرچي نباشه پدرپزرگتونه، وليتونه.

ليوان شير حنانه را داخل دستگاه مي‌گذارم و مي‌گويم:

_ وليِ هر كس خودشه مادر جان،
بيا و باور كن خدا ما انسان ها رو آزاد آفريده،
اين وجدان و انسانيتمونه كه بايد و نبايد و بكن و نكن ها رو واسمون مشخص مي‌كنه،
نه يه آدم ديگه،
اونم يكي مثل آقاجان!

حنانه هم آرام مي‌گويد:

_ خيلي هم پيرمرد بي ادبيه،
چه قدر فحش داد.

مامان با تشر ساكتش مي‌كند.

_ حاج امير ديشب نگفت شما توي بحث بزرگترها نبايد حرف بزني؟

بعد انگار كه تازه ياد امير افتاده باشد، مي‌پرسد:

_ ريحانه!
بهت زنگ نزد؟
طفلك تا نزديك اذان تو ماشين جلو در بود.

ليوان شير حنانه كه داغ شده بود را مقابلش گذاشتم و گفتم:

_ نگران بود كه دوباره برگردن، واسه همين چند ساعت موند.

بعد دلم مي‌رود وقتي به خاطر مي آورم نيمه هاي شب که برايش پتو بردم،
چه قدر معصومانه خوابيده بود.

چند ضربه‌ی آرام به شيشه زدم، بيدار كه شد سريع در را برايم باز كرد.
سوار شدم و شروع كردم پتو را رويش كشيدن، با لبخند گفتم:

_ سرما مي‌خوري!

با چشم هايش تشكر كرد و آرام پرسيد:

_ بهتري؟

من خوب بودم، من در بدترين شرايط، در اوج سختي ها وقتي او را مي‌ديدم،
وقتي حس مي‌كردم او هست
و سهم من از دنيا شده است،
بهترين حال دنيا از آن من مي‌شد.

_ شما باشي خوبم.

اخم كرد و گفت:

_ هميشه خوب باش!

لب هايم را جمع كردم و گفتم:

_ فردا كلي كار دارم آسايشگاه،
بازرسي داريم.

با مهرباني پرسيد:

_ مي‌خواي بگم واست مرخصي رد كنن؟

_ نه، بهشون قول دادم باشم.

_ قربون خودت و خوش قوليت.

قلبم دوباره مست شد و شروع كرد خودش را به در و ديوار كوبيدن.
لبم را گاز گرفتم و يك مرتبه يادم آمد به نگهبان آسايشگاه قول داده بودم با او در مورد مشكلش حرف بزنم.

بي اختيار گفتم:

_ راستي امير!

_ جانِ امير…

هربار كه اين طور پاي جانش را وسط مي‌كشید، همه جانم يك جا براي فدا شدنش جان مي‌داد.

_ كَرم آقا يه كم مشكل داره.

چشم هايش را تنگ كرد و پرسيد:

_نگهبان فاز اول؟

_ اوهوم، بنده خدا توي دردسر افتاده،
بيچاره مستاجره با دوتا بچه كوچيك،
زنشم قهر كرده رفته،
حالا از شانسش صاحب خونه هم گير داده بايد خونه رو تخيله كنن،
اصلا نمي‌دونم خدا چه سر ناسازگاري با بعضي از بنده هاش داره،
حكمتش چيه نمي‌دونم!

زير لب آيه اي از قرآن خواند:

_” وَلَوْ بَسَطَ اللّه ُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوَ فِی الاَْرْضِ”

با تعجب نگاهش كردم و پرسيدم:

_ معنيش چيه؟

سرش را به صندلي پشتش تكيه داد و چشم هايش را بست و گفت:

_ حضرت موسي سر راهش يه درويش برهنه رو مي بينه،
اون درويش با ديدن پيامبر شروع مي‌كنه به اعتراض و كفر و به موسي ميگه كه هر طوريه از خدا بخواد بهش ثروت بده تا از تنگدستي نجات پيدا كنه،
موسي براش دعا مي‌كنه و با اصرار به خدا ميگه اين همه تنگدستي به اين مرد روا نيست،
بهش ثروتي بده كه از اين حال رها شه.
چند وقت بعد اون مرد رو مُرده بالاي دار مي‌بينه كه كلي آدم دورش جمع شدن،
جلو ميره و مي‌پرسه اين چه حاليه كه اين مرد بهش دچار شده؟
جواب ميدن اين مرد اين قدر شراب خريده و مست كرده كه يه شب توي مستي كسي رو كشته و حالا براي قصاص دارش زدن.
موسي همونجا به حكمت خداي جهان آفرين اقرار كرد و استغفار كرد.

با چشم هاي گرد شده نگاهش مي‌كردم، اما هنوز چشم هايش بسته بود.
پتو را قدري بالا كشيد و ادامه داد:

_معنيه اون آيه اين ميشه “اگر خداوند درِ هر نوع روزی را بر بندگانش می گشود، در زمین ستم پیشه می کردند.”

اين بار قانع نشدم و با اعتراض گفتم:

_ مي‌خواي بگي هركي فقيره، يعني لياقت مال داشتن رو نداره؟

چشم هايش باز شد و گفت:

_ آبروي كسي رو بردن درست نيست، واسه همين نمي‌تونم بگم كَرم چه كار كرده، فقط بدون حكمت خدا الان واسش بهترينه.

*

قطعيت حكم اين قدر پر واضح است که تمام ساعات خبرى فقط به آن پرداخته اند، تيتر بزرگ روزنامه هاى كثير الانتشار هم خبر تاييد حكم اعدام مفسد بزرگ اقتصادي شهاب جبارزاده است.
عزيزه خاله جان روي تختش طورى نفس مي كشد كه مي دانم ديگر ميلي براي جنگيدن و ادامه زندگي را ندارد.
بقيه اهل خانه هم ديگر جز اشك و ناله و دعا كارى از دستشان بر نمي آيد،
ساهيار ترسيده است ، از اين كه او را مدام دور از جمعيت در اتاق سرگرم مي كنم و او صداي گريه و بي قراري مي شنود.
اين بار چندم است كه معصومانه به من مي آويزد و با ناله مي پرسد:

_ شهاب جان مرده؟

ديگر تاب نمي آورم، از اتاق بيرون مي روم و با صداي بلند مي گويم:

_ تمومش كنيد!

شهلا دو دستش را روي صورتش مي كشد و همزمان كه اشك هايش را پاك مي كند،
مي پرسد:

_ وكيل گفت آخرين وقت ملاقات كي مي شه؟

_ همين هفته.

شهلا كه سعي مي كرد خودش را كنترل كند با همان صداي لرزان گفت:

_ بايد بچه اش رو ببريم ببينه.

شادي هنوز با بغض ساهيار را كه پشت من پناه گرفته بود تماشا مي كرد،
الناز هم فقط پشت سر هم قرص مسكن مي خورد و مشخص بود سر درد امانش را بريده بود.

شهرزاد تاب نياورد و سمتش آمد و محكم بغلش كرد
و ميان اشك هايش گفت:

_ مگه نشنيدي چه قدر التماس كرد نبريمش؟!

ساهيار با نگراني و ترس نگاهم مي كرد،
سرش را نوازش كردم و گفتم:

_ نمي تونيم با خودخواهي حق اين بچه رو ازش بگيريم،
حقشه پدرشو ببينه.

جو خانه هر لحظه سنگين تر مي شد،
انگار خفاش مرگ بالهايش را روي سقف خانه مان باز كرده بود،
خانه اى كه روزى برايم سمبل آزادي بود به بدترين صورت مرا در بند كشيده بود.
اينجا را با همه عشق و ذوقمان انتخاب كرده بوديم،
وقتي خانه اى كه امير برايم خريده بود را وقف موسسه آشيانه گرم براي دختران بي سرپرست كرديم،
مدتي تا قبل از ازدواج در خانه مامان ماندم و بعد به پيشنهاد امير دنبال خانه گشتيم.
يك آپارتمان ساده كه پنجره اش مشرف بود به گنبد فيروزه اي يك مسجد قديمي و پنجره ديگرش نمايي زيبايي از يك گلخانه خيلي بزرگ داشت.

يك به يك اثاثيه خانه را باهم خريديم، همه چيز را ساده انتخاب مي كرديم، انگار دلمان نمي خواست جز خودمان و عشق چيز ديگري آشيانمان را اشغال كند….

اما حالا نمي توانستم در خانه بمانم، چون قلب كوچك خانه ساده ما توان و تاب اين حجم از غم را نداشت.
بچه ها را برداشتم و از خانه بيرون زدم.
به خودم كه آمدم وسط ميدان كوچك سر خيابان بودم.
نماد ميدان يك مكعب سنگى كوچك بود كمي فضاي سبز اطرافش و دو نيمكت ، نمي دانم دليلش چه بود كه در همه فصول سال پرنده هاي زيادي در اين مكعب سنگي جمع مي شدند و اين طور باب شده بود كه مردم برايشان غذا مي ريختند!
جانا در آغوش با ذوق بازى ساهيار و آلما و دختر هاي شهرزاد و شهلا با قمري ها را تماشا مي كرد و گاهي از خنده ريسه ميرفت زير گردنش را بوسيدم، اينجا شبيه ترين عطر به عطر پدرش را مي يافتم.

_ ديدي جوجو ها رو مامان؟

تلاش مي كرد كلمه جوجو را ادا كند و در عوض آب دهانش حباب مي شد و اين قدر شيرينش مي كرد كه نمي توانستم لب هايش را نبوسم.
ساهيار دوان دوان سمتم آمد و گفت:

_ ريحانه! اينا چرا ترسوهن!
واي نميسن من بگيرمشون.

_ عزيز دلم گناه دارن، واسه چى بگيريشون دورت بگردم؟

با حرص گفت:

_ آخه همش فرار ميكنن!

بي اختيار، نگاهم خيره مي ماند روي چند پرنده كه در حال دانه خوردن هستند.
هميشه با امير وقتي كه دلمان مي گرفت دانه بر مي داشتيم و اينجا مي آمديم.
خوب به خاطر دارم پرنده ها كه هركس از نزديكشان رد مي شد، سريع پر مي زدند،
چه طور دور تا دورش بدون هيچ واهمه اى جمع مي شدند.
آنجا بود كه يقين پيدا مي كردم که پاكى و بي آزاري اين مرد را حيوانات هم به خوبي حس مي كردند،
و آن ها هم كنارش بودن را از صميم قلب دوست داشتند.
زير لب با اشك و لبخند زمزمه كردم:

_ امير بى گزندى تو…

با صداي تلفنم به خودم مي آيم، با ديدن اسم كميسر سريع خودم را جمع مي كنم و جواب مي دهم.
مهلت نمي دهد من حرف بزنم، به محض وصل شدن تماس مي گويد:

_ الو خانم جبارزاده!
مژده بديد.

چشم دوخته ام به كبوتر ها امير را ميان كبوترها با يك لبخند و يك كوه آرامش مي بينم.

_ خيره انشاالله!

_ خيره خيره! سولماز! سولماز عنقا مادر شهاب جبارزاده خودش رو معرفي كرده!
با اعترافاتش يه روند جديد توى پرونده شكل گرفته
و حكم تعليق شده…
********

با عشق است كه مي شود بدون چتر،
ساعت ها زير باران و حتى تگرگ راه رفت و چرخيد و رقصيد و متوجه گذر زمان نشد.
اما…
امان از آن روز كه گرفتار عشق باشى
و دل تنگِ هرچه كه بود و هرچه كه امروزت نيست…
آن وقت خودت را زير باران مچاله مي‌كني و چشم هايت را مي‌بندي و با آخرين توان،
براي يافتن يك سقف مي‌دوي.
سقفي كه تو را نه از باران،
بلكه از بارش يك به يك خاطراتت كه شبيه يك سيل طغيانگر تمام قلبت را زير و رو مي‌كند،
مصون نگه دارد.
آن وقت است كه باران زشت مي شود،
آفتاب كه مي آيد دردش بيشتر مي شود،
سرماي زمستان كشنده است و گرماي تابستان عذاب آور…
بهار مسخره مي شود!
و آخ از پاييزش كه آخرين تير را بر پيكر بي اويي ام مي‌زند …

تمام شب بيدار بودم،
بيدار بودم و شبيه ديوانه ها هزار بار حرف هاي كميسر را با خودم تكرار مي‌كردم!
گاهى اين قدر فكر مي‌كردم كه گمان مي‌بردم خواب ديده ام و اينكه سولماز براي نجات جان بچه اش پيش قدم شده است، تنها يك سراب است.

گوشي ام را چك مي‌كردم و با ديدن شماره كميسر مطمئن مي‌شدم كه با او حرف زده ام.
خوشحال بودم و دلم مي‌خواست همه‌ی اهل خانه را خبر كنم و از سويي هم ترديد داشتم كه اگر نشود،
كه اگر واقعيت نداشته باشد،
بي جهت اميدوارشان نكنم،
بايد تا صبح صبر مي‌كردم
و اين شب طولاني اصلا خيال طي شدن نداشت.

جانا را روي تخت خودمان خوابانده بودم و تمام مدت روي سجاده امير نشسته بودم و با تسبيحش ذكر مي‌گفتم.

عادت داشت هر وقت چادر نماز به سر داشتم و نمازم تمام مي شد،
با ذوق سمتم مي آمد و لپ هايم را با دو دستش مچاله مي‌كرد و تند و تند لب هايم را مي بوسيد و مي‌گفت:

_قبول باشه ننه نقلى،خاله قزي، لپ قرمزي.

اعتراض مي‌كردم و مي‌گفتم:

_ آخ! دردم گرفت.

بعد شروع مي‌كرد به تند تند بوسيدنم.

_ فتيرِ من، الهي قربونت بشم، چادر سرت مي‌كني اين قدر خوردني ميشي.

_ تو هم هر دفعه منو به يه خوراكي مورد علاقت تشبيه كنا!!!!!!

لبخند روي لب هايم نشسته بود كه با صداي ساهيار به خودم آمدم.

_ ريحانه،ريحانه! كمك…

برگشتم و نگاهش كردم.
هراسان در چهارچوب در ايستاده بود.
نگران پرسيدم:

_ چي شده؟ خواب بد ديدى پسرم؟

با سر همانطور كه جواب منفي داد گفت:

_ نه، شوفاژ…
شوفاژ اون اتاق داره جيش مي‌كنه!

نتوانستم نخندم، با تعجب و اخم نگاهم كرد و گفت:

_ خنده نداره!

چه قدر شبيه شهاب اخم مي‌كرد،
دستم را روي زانويم زدم و بلند شدم.

_ بيا بريم ببنيم آقاي شوفاژ چرا داره جيش مي‌كنه؟

با آچار به جان شوفاژ افتاده بودم، شادى اعتراض مي‌كرد.

_ ريحانه تعمير اين، نصفه شبي كار ما نيست.

شهرزاد همانطور كه جانا را در بغلش تكان مي‌داد پيشنهاد داد:

_ زنگ بزنيم از اين تعمير كارهاي شبانه روزي.

يك مرتبه آب جوش چنان روي دستم فوران كرد كه از شدت سوختن جيغ بلندي كشيدم و عقب رفتم.

عزيزه خاله جان از خواب پريد و با ناله فرياد زد:

_ يا جده سادات…

شهلا براي آرام كردنش سمتش رفت.
دستم به شدت مي سوخت، همه در حال كمك براي تيمار زخمم بودند، بي اختيار مثل بچه ها هق هق مي‌زدم و اين اشك ها از درد آب جوش نبود،
از نگراني و تشويشي بود كه بايد تا صبح تحملش مي‌كردم.
منيره روي جاي سوختگي روغن زيتون مي‌ماليد و من نگاهم به پره هاي شوفاژ ميخكوب مانده بود و غرق بودم در گذشته اي كه ديوانه وار آرزوي تكرار آن روزها را داشتم….
***

مامان ليوان هاي شربت را در سيني گذاشت و آرام گفت:

_ هلاك شد بنده خدا، ببر بده گلوش تازه شه.

با ذوق ليوان ها را برداشتم و خدا مي‌داند تا رسيدن به سالن پذيرايي و ديدنش چند بار دلم مثل قطعات يخ داخل ليوان در سينه ام بالا و پايين رفت.

آچار به دست مشغول تعمير رادياتور بود.
كنارش نشستم، لبخند زد و چشم هايش را برايم تنگ كرد.
ليوان را بالا نزديك لب هايش آوردم و گفتم:

_ مرضيه خانم فرمودن لب تر كنيد!

خنديد و يك جرعه نوشيد بعد صدايم زد:

_ ريحان؟

همه جانم را در چشم هايم ريختم و با همان چشم ها جان گفتم.
به رادياتور اشاره كرد و گفت:

_ نگاه كن وقتي آب ميده اين طوري بايد….

وسط حرفش دويدم و گفتم:

_چرا بايد ياد بگيرم؟

خيلي جدي گفت:

_ چون بايد همه كار بلد باشي!

با حرص گفتم:

_ يعني قراره توي خونمون شوفاژها رو من تعمير كنم؟

در حال چرخاندن آچار گفت:

_ وقتي كه من نبودم بلد باشي تا خانم بزيمو و شنگول منگول و حبه انگورم سرما نخورن.

با چشم هاي گشاد شده پرسيدم:

_ اينا ديگه كي ان؟

خنديد و گفت:

_ تو و بچه هام ديگه…

آينده چه قدر بخيل بود كه همه چيز را از گذشته و حال و حتي خودش دزديد و هيچ برايمان نگذاشت.

با دلبري گفتم:

_ حاجيمون كه باشه نمي‌چاييم.

زير لب الله اكبر گفت و بعد آرام گفت:

_ پاشو برو پي كارت پدر صلواتى،
روا نيست دل پسر مردم رو اين طوري ويلون و سيلون مي‌كني.

نزديكش شدم و گفتم:

_ پسر مردم حق خودمه، مال خودمه…

*

همه چيز آن قدر تلخ پيش مي‌رفت كه شيرينى اتفاق هاي خوب اين ماجرا را هم در كامِمان احساس نمي‌كرديم.

سرم را به صندلي جلوي اتومبيل سپهري تكيه دادم و چشم هايم را بستم،
انگار هنوز چيزهايي كه شنيده بودم و ديده بودم را باور نداشتم.

كسي چند ضربه به شيشه زد،
سرم را بلند نكردم و فقط صداي سپهري را همانطور كه پشت فرمان نشسته بود شنيدم.

_ بفرماييد كميسر.

قدري مكث مي‌كند و بعد مي‌شنوم كه مي‌گويد:

_ اينو بدين خانم جبارزاده، فكر كنم حالشون خوب نيست.

سرم را از روي صندلي برداشتم، چشم هايم ديگر اين دنيا را نمي‌خواست و انگار پرده خاكسترى روي همه چيز كشيده بود.

كميسر با يك ليوان آب ميوه كنار ماشين ايستاده بود.
با سر تشكر كردم،
لبخند زد و وقتي مطمئن شد ليوان را گرفته ام رفت…

روي مدار پوچ تنهايي زندگي افتاده ام و انتهاي هر دور به خودم كه ندارمش مي‌رسم،
بايد گريه كنم،
بايد زار بزنم…

با ناله مي‌گويم:

_ آقاي سپهري ميشه يه كم تنها باشم برادر؟

بي چون و چرا چشم مي‌گويد و پياده مي‌شود.
زل مي‌زنم به علامت عدالتِ سر درِ ساختمان دادگاه،
به كفه هاي ترازويي كه هيچ وقت مقابل هم نيست.

صداي سولماز در سرم مي‌پيچيد،
همان جملاتش كه يك ساعت پيش در مقابل جمعيت و حضار دادگاه گفته بود…

_ منم يه مهره ام از هزار تا مهره‌ی ريز و درشت اين پرونده،
كه نمي‌دونم شايد تا ابد هم دست قانون و عدالت بهشون نرسه،
من يه مهره‌ی جزء هستم،
اما مقصرم، اما گناهكارم و به اين اعتراف مي‌كنم،
ولى…
ولى…

زل مي‌زند به شهابش كه چند دقيقه پيش اين قدر فرياد زده و التماس كرده است كه حالا بالاجبارِ چند مامور، بي حال يك گوشه نشسته است.
فريادهاي شهاب هم دوباره برايم مرور مي شود كه چگونه به مادرش التماس مي‌كرد اعتراف نكند.

_ مامااااان تو رو هركى مي‌پرستي برو…
مامان!
جونِ من،
به خاطرِ من هيچي نگو!

سولماز با اشك و بغض پسرش را نگاه مي‌كند،
فرزندي كه شايد دير به ياد آورده بود بايد در حقش مادري كند…

ناله مي‌كند:

_ آقاي قاضي!
بچه‌ی من بي گناهه…
اصلا خبر نداشت قراره چه بلايي سر پسر عموش بياد،
از سر نادوني و شكست توي زندگيش بغض داشت، عيوض زاده سرش كلاه گذاشت،
گفت مي‌خواد امير رو بكشونه بيرون و يه چند روزي زندانيش كنه و با تهديدِ جونِ زنش،
ازش چند تا امضا بگيره و يه ضرر مالي بزرگ بهش بزنه…
بچه‌ی من نمي‌دونست چه آدم هاي دُم كلفتي پشت اين قضيه هستن و قراره چه بلاهايي سر مرد بيچاره بيارن،
گناهِ شهاب من فقط همون يه تماس بود.

دادستان با خشم و فرياد مي‌پرسد:

_شما قانون و دادگاه رو مسخره فرض كرديد سركار خانم؟
هربار يك مشت چرنديات جديد سر هم مي‌كنين و تحويل مي‌دين!
پرونده فساد مالي شهاب جبار زاده اين قدر قطوره كه فعلا از وقت و حوصله دادگاه خارجه و قبلا كامل بهش پرداخته شده،
اون پرونده به كنار،
قتل!
سركار خانم، قتلِ اميررضا جبارزاده پر رنگ ترين جرم فرزند شماست!

نگاه سولماز اين بار سمت من خيره مانده بود وقتي مي‌گفت:

_ اميررضا جبارزاده زنده است!

قلب بيچاره ام ماهي بود كه در برهوت سينه ام بالا و پايين مي‌پريد.

حالا خوب می‌دانم معنی تلظی چیست؟
زمانی که ماهی از آب دور می‌شود،
اندک زمانی که می‌گذرد،
دهانش را باز و بسته می‌کند،
دیگر نایی برای جان دادن ندارد…
نیرویش کم شده،
آن زمان هم اگر به ماهی بیچاره آب دهی باز هم می‌میرد….

ميان لحظات آخر اين تلظي،
دادستان مي‌پرسد:

_ اون پيراهن با جاي گلوله‌ی روي سينه و خونِ متعلق به اميررضا جبارزاده كه توسط پزشك قانوني تاييد شده رو مي‌خوايد انكار كنيد؟

سرش را پايين انداخت و با صداي لرزان گفت:

_روزي كه بهش شليك شد، اوني كه با هويت جعلي توي يه بيمارستان خصوصي بستريش كرد من بودم،
تمام مدارك بيمارستان و تاريخ بستري توي پرونده هست،
اون تاريخ شهاب ايران بوده و توي مراسم افتتاحيه ترانزيتش بوده!

دستم را به صندلي مقابلم گرفتم كه سقوط نكنم، در سكوت دادگاه با صداي لرزان پرسيدم:

_ اون گلوله…
اون گلوله، امير من رو نكشت مگه نه؟

سولماز با اشك سرش را به نشانه منفي تكان مي‌دهد.

_ گلوله به ريه اش اصابت كرد،
حالش خيلي بد بود…

بايد خوشحال باشم؟
واقعا بايد براى درد آورترين نوع حيات و نفس كشيدن عشقم خوشحال باشم؟
اين كه شنيده ام چند ماه در كما به سر مي برده و بعد از به هوش آمدن، يك فرد گنگ ومعلول بوده است كه فقط چند قدم مي‌توانسته قبل از سقوط روي پاهايش راه برود،
خبر مسرت انگيزي است؟؟؟
از اين كه زندگي اش به يك كپسول اكسيژن وصل بوده است و بدون ماسك،
ريه‌ی دريده شده اش قادر به تنفس نبوده است، بايد خوشحال باشم؟؟

سرم را روي ميز مي‌گذارم و چادرم را روي سرم مي‌كشم تا كسي اشك هايم را نبيند.

سولماز همچنان در حال اعتراف است.

_ مي‌خواستن از شرِّ منم راحت شن و منم بكشن،
چون لحظه اي كه به امير شليك شد، من ديوونه شدم و اعتراض كردم!
قرار نبود بكشنش…
به من اينو نگفته بودن،
من راضي به مرگش نبودم،
من …
من ازش رنجيده بودم،
كينه داشتم،
اما دوستش داشتم،
هميشه دوستش داشتم،
خودش و همه هم اينو مي‌دونستن…
حتي اين اواخر عيوض زاده هم فهميده بود،
اما واسه اون تنها چيزي كه مهم بود پول بود،
اون قدر كه حتي حاضر شد واسه گرفتن سهم من و داشتن پول بيشتر اجازه بده زنش رو بكشن!
با بدبختي و سرمايه‌ی خودم، امير رو از مرگ نجات دادم؛
عيوض زاده رو تهديد كردم كه آدمام تو ايران از همه چي خبر دارن و اگه منو بكشه همه چي علني ميشه،
در مقابل داشتنِ اميررضا از همه چي گذشتم…
فقط واسم چند تا مامور گذاشتن كه حواسشون به من و امير باشه،
به بالا دستي هاشم اعلام كرد امير مُرده،
توي فيلم هايي كه واسه رسوايي امير ساخته بودن،
يه مردي بود كه از نظر فيزيك و ظاهر خيلي شبيهش بود،
اون مرد رو كشت و تحويلشون داد،
اما وقتي فهميد اونا جنازه رو قراره بفرستن واسه دولت ايران، ترسيد!
ترسيد كه با تشخيص هويت و دي ان اِي مشخص شه اون امير نيست،
به خاطر همينم گماشته هاش كشتي حامل تابوت رو زدن تا تابوتي در كار نباشه…
طلاقم داد!
خودم هر كار ازم بر ميومد واسه زنده موندن امير انجام دادم،
هفت ماه تموم توي كما بود،
چند بار عملش كردن،
به هوشم كه اومد با مرده فرقي نداشت…
فقط چشم هاش باز شده بود،
نه حرف ميزد، نه واكنشي داشت!
چند ماه بعد كه با بدبختي يه كم به زندگي برگردونديمش،
با همون بدن لمس و حال جسمي افتضاحش بال بال مي‌زد كه برگرده ايران…
پيش زنش…
پيش عشقش…
***

شوق رسيدن به دست هايت كه باشد با پاى برهنه روي خار مغيلان رقصيدن هم عجب صفايي دارد،
به شرطي كه دست هاي تو سراب اين راه نباشد!…

دخترم در حال خوردن شير خوابش برده است.
تمام حواسم به ساهيار است كه روي صندلي جلو اتومبيل، كنار سپهري نشسته است و مدام سوال تازه اي دارد.

_ سپهري ؟

_ جانم عمو

_ دوينا چند تا جاده داره؟

با بغض مي خندم ، سپهري دست مي كشد روي سرش.

_ خيلي زياد!

در بحث مردانه شان مداخله مي كنم و مي گويم:

_ خيلي جاده داره واسه رسيدن به اون جاده اصليه.

با تعجب برمي گردد و نگاه مي كند.

_ كدوم ريحانه؟

دستم را روي قلبم مي گذارم.

_ اينجا رو ببين.

دستش را سمت راست سينه اش مي گذارد.

تذكر مي دهم: _ نه اون طرف، جاده اصليه از قلب آدم شروع مي شه تا خدا.

با تعجب به دستش نگاه مي كند و بعد دستش را روي قلبش مي گذارد و مي گويد:

_ اينجا رو كه دادم به شهاب جان!
خودش بهم گفت اينجا مي مونه تا سفرش تموم شه و زود بياد پيشم…
راستي ما هم مي ريم سفر ريحانه؟
كجا مي ريم؟

تمام سعيم را مي كنم تا اشكم نچكد.

_ مي ريم هزارچم.
جلو خطرناكه عزيزم، مياي عقب پيشم؟

با حرص مي گويد:

_ مرد بايد جلو بشينه!
چند بار بگم؟؟؟ تازه كمربندمم بستم!

_ باشه فقط مواظب باش مرد كوچولوم.

سرم را به شيشه تكيه دادم.ترافيك آخر هفته جاده چالوس هرچه قدر كه جلوتر مي رفتيم شدت مي گرفت.
به ماشين ها چشم دوختم و با خودم فكر كردم داستان هر يك از اين سرنشينان راهي اين جاده چيست؟

حالا ساهيار هم خوابيده است و موسيقي كه از سيستم صوتي ماشين سپهري پخش مي شود خيال دارد با من بازي جديدي را شروع كند…


کجا برم که عطر تو تو این هوا نباشه،

چشای خیسمو نذار اسیر گریه ها شه،

با اینکه از ندیدنت گلایه ای ندارم،

هنوزم عاشق توام، هنوز بیقرارم.”

شيشه را پايين مي كشم و اين هوا بيشتر از هر هوايي عطر تو را دارد. من مي دانم بالاخره انتهاي اين هزارچمِ زندگي،
اين هزارخمِ طناز،
تو مي رسي…
بعد با بغض به خودم مي گويم:

” يعني مي شه من برسم امير اونجا باشه و بياد استقبالم؟!”

از تصورش هم لبخند روي لبم مي نشيند.
اما يك مرتبه با يادآوري چند جمله سولماز بغض مي كنم.

“به بارونا بگو هوامو داشته باشن،

تو زندگیم دوباره عطرتو بپاشن،

هوای تو که دیگه از سرم نمی ره،

هرکی شنیده قصه مو دلش می گیره.”

پهلوان هزارچمم! شيرمردم ديگر هوايي ندارم كه هواداري ام را كنند.
نفس كم آورده ام، باران كه مي آيد وقتي كه يادم مي آيد تو نيستي برهوت قلبم خشك تر مي شود!…

” ابر بارون برگ پاییز تو رو یاد من میاره،

شهر خیسه دلگیره دلم ابر بهاره،

می باره برگ بارون دلتنگم تو کجایی،

بعد از تو با این بغض می جنگم تو کجایی.”

اين بغض زمينم زده است مردترينم! مردي كن و برگرد!

صداي سولماز در سرم مي پيچد:

” چند شب پيش يهو غيبش زد!
يه نگهبان واسش گذاشته بودن با هم غيبشون زد!
حالش اصلا خوب نبود، سخت روى پا واميساد…
اصلا اينكه تونسته باشه فرار كنه با اون وضع ريه….”

“بگو کجا برم نبینمت دوباره،

شاید یه شب فکرت منو راحت بذاره،

می ترسم از روزی که برگردی نباشم،

بین همین مردم ولی دور از تو باشم.”

من مي ترسم امير!
من از خودم، از دنيايي كه قرار باشد بدون تو دنياي من باشد مي ترسم!
زير پايم هر لحظه خالي مي شود و احساس مي كنم اگر همين روزها نيايي، من در اين مرداب تنهايي بالاخره به گِل مي نشينم!

“حتی اگه دنیا فراموشی بگیره،

تنهاییمو بعد تو یادش نمی ره،

بی تو منو این گریه از پا درمیاره،

کی مثل من این دوری رو طاقت میاره.”

به والله قسم كه اين تنهايي من، اين بي تويي من مُهر ننگ آلودي بر پيشاني دنياييست كه مرا بي تو مي خواست….
كجايي كه نفس هاي بي رمقم را به ريه دردمند و بي نفست بسپارم
امير؟!!
قصه انتظار من تمام نشد؟ از سر گرفته شد؟
حالا دوباره نمي دانم كجايي؟
نمي دانم كجايي…
نمي دانم….***
روحى كه آن روزها، پرودگارِ عشق در عمارت جبارزاده دميده بود؛ همه اهل خانه را گرفتارِ سرور كرده بود.
حالمان خوب بود!
از آن خوب هايي كه دلت مي‌خواهد راه بروي و به همه اهل زمين بگويي من خوشحالم، من خوشبختم!

از آن خوب هايي كه حتي با چاي دور همي هم، مست مي شديم.

چشمان بابا بيوك، به جاى لب هايش مي‌خنديد.
با عشق پسرش، شيرمردش را كه تا دامادي اش تنها يك شب باقي مانده بود را، نظاره مي‌كرد.

تعداد مدعوين، به قول امير، از تجميع تعداد انگشت هاي خودش و من كمتر بود.
جشنمان بزرگ بود؛ به وسعت بزرگي قلبش!

عزيزه خاله جان با همه خوشحالى اش، گاهي بغض مي‌كرد و مي‌گفت:

_ كاش خونه نمي‌گرفتين!
كاش همين‌جا پيش ما مي‌موندين.

بعد بيوك آقا با اخم نگاهش مي‌كرد و عزيزه خاله جان با حرص مي‌گفت:

_ هر بار گفتم، اخم كرديا بيوك خان!

امير با عشق پيرزن را در آغوش مي‌كشد؛ سرش را مي‌بوسيد و مي‌گفت:

_ قول ميدم اين قدر زود به زود بيايم که كلافه شي بگي بسه ديگه، يكم بريد سر خونه زندگيتون!

شادي مشغول تزيين اتاق عقدي بود كه همه ريزه كاري هايش از صفر تا صد، هنر خودش بود.
همانطور كه بالاي ديوار ايستاده بود؛ با ذوق گفت:

_ ايشالا با فلفلي و قلقلي!

با تعجب نگاهش كردم. امير با اخم خنديد و گفت:

_ پدر صلواتى اينا اسم بچه ها منن؟

بيوك آقا يك قطره اشك شوق مي ريزد.
اين قدر در عشق و شادي غوطه ورم؛ كه برايم صداي آرام شهرزاد، در گوش الناز كه مي‌گويد:

_ مگه بچه دار ميشه؟ شهاب كه مي‌گفت مريضه!

اصلا برايم مهم نيست!
چون مي‌دانم من با همه وجودم، همسر امير شدن؛ مادر بچه هايش شدنش را، مي‌خواهم.

اين قدر كه وقتي در پاركينگ مشغول شستن ماشينش است، دلم كمي شيطنت زنانه مي‌خواهد.

جلو مي‌روم و شلنگ را از سپهري مي‌گيرم.
امير مشغول كف مالي كردن ماشين است.
سپهري با نارضايتي مي‌گويد:

_ خانم خيس مي‌شيد!

مي‌خندم و شلنگ را سمتش مي‌گيرم.

_ سپهري! خيست مي‌كنما!
بابا تو مگه زن و بچه ات منتظرت نيستن، برو ديگه. من هستم!

امير آرام مي‌خندد. سپهري اعتراض مي‌كند:

_ آقا كه اجازه نداد ماشين رو ببرم كارواش! حداقل بذار خودم بشورم.

امير با خنده مي‌گويد:

_ آقا اصلا دلم مي‌خواد ماشين عروسيمو خودم بشورم!

سپهري كه رفت و خيالم راحت شد، روپوشم را در آوردم و آستين هايش را دور كمرم گره زدم.
متوجه نگاه كوتاه و پر از تعجبش شدم.
رو بر گرداند و سخت‌تر، خودش را مشغول شستن كرد.
از عمد سمتي رفتم كه بيشتر در معرض ديدش باشم.
دوباره سرش را پايين انداخت.

نزديكش شدم و پرسيدم:

_ ميشه اسفنجتو بدي؟

بدون اينكه نگاهم كند؛ اسفنج را مقابلم گرفت.
خنديدم و گفتم:

_ گردنت درد مي‌گيره ها، جناب سر به ريز!

شيلنگ را گرفت و گفت:

_ ديگه تقريبا تمومه، بعدش بريم داخل، بقيه كارامونو كنیم!

نزديك تر رفتم و با دلبري گفتم:

_ مي‌خواي بشورمت؟!

چشم هايش گرد شد و زير لب گفت:

_ استغفرالله!

نيشگون محكمي از بازويش گرفتم و گفتم:

_ باز كه استغفار كردي؟

مي‌خواستم شلنگ را از دستش بقاپم تا خيسش كنم؛ كه يك مرتبه فشار شكن در شلنگ باز شد و افتاد و آب با شدت سمتم پاشيد.

خيس كه شدم، با حرص و خنده اسفنج كفي را رويش كشيدم.
مي‌خواست مانعم شود كه شلنگ از دستش رها شد و ديوانه وار، مثل يك مار زخمي، طوري از شدت فشار بالا و پايين مي پريد؛ كه هر دويمان را خيس كرد.

سريع سمت شلنگ طغيان كرده رفت و مهارش كرد.
بعد با انگشت برايم خط و نشان كشيد.

_ همينو مي‌خواستي دختر؟ الان ما با اين سر و وضع چه طور بريم داخل؟

خودم را بغل كردم و شروع كردم به اداي لرزيدن در آوردن.

_ واي الان يخ مي‌كنم فردا ميچام؛ عروس دماغوى زشت ميشم!

كلافه درب ماشين را باز كرد، اوركتش را از روي صندلي برداشت و سمتم آمد. با حرص اوركت را محكم، طوري دورم پيچيد؛ كه انگار قرار بود قنداقم كند.

بعد بلندم كرد و روي كولش گذاشتم.
غرق خوشي، محكم گردنش را بوسيدم و عطر زير گردنش را بلعيدم.

آرام و با تشر پايم را فشار داد و گفت:

_ شيطوني نكن!

من يقين داشتم با او، حتي شيطان هم، دلش بي تاب بهشت و خدايش مي‌شد…*
روي شيشه هاي كلبه ام و قاب عكست، دستمال مي‌كشم.

فرش ها را مي تكانم و تمام استكان هاي كمر باريك را از كابينت بيرون مي آورم و آن قدر با وسواس، با مايع سفيد كننده مي‌شویَمشان كه به قول تو از تميزي، وقتي دست بكشم؛ صداى جير جير بدهد.

تو دوست داشتي استكان هاي كمر باريكت هميشه برق بزند.

قندها را با قند شكن ريز مي‌كنم، تو از حبه قند بزرگ بدت مي آيد.

گلدان هاي شمعداني را پشت پنجره مي‌چينم، همانطور كه دوست داري.

ملحفه ها را هم در نرم كننده عطر رز خيس كرده ام و بعد با دقت و وسواس اتو زده ام.

مرغ و گوشت و سبزي قرمه هم آماده كرده ام و در فريزر گذاشته ام.

همه چيز آماده است امير…

حتي به ساجد هم سپرده ام به ماهي فروش بگويد، هر روز برايم ماهي تازه كنار بگذارد.

همه چيز آماده است امير…

براي خودم و دخترت چند دست لباس ست مادر و دختري خريده ام و در كمد آويزان كرده ام تا به محض اینکه آمدی، تن بزنیم و به استقبالت بيايیم.

هر صبح، خانه را جارو مي‌زنم.
سماور ذغالي ام را راه مي اندازم.
خورشتم را بار مي‌گذارم.

بچه ها را حمام مي‌كنم، سرمه در چشم هايم مي‌كشم، موهايم را شانه مي‌كنم.
پشت پنجره، همراه شمعداني ها، منتظر تو مي مانيم….

دانلود کامل رمان هزار چم
رمان هزار چم زینب ایلخانی

نوشته های مشابه

‫5 نظرها

    1. سلام فعلا تا اخرین پارت منتشر شده از سوی نویسنده رو قرار دادیم پارت جدید منتشر شه قرار میدیم اخرای رمانه

  1. خسته نباشین خواهش میکنم یه دسترسی قرار بدین به پایان رمان حیفه اینهمه وقت گذاشتیم آخرش نخونده بمونه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن