خانه / آخرین مطالب / رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 16

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 16

رمان عشق بی رحم جلد اول شصت تیپ مرجع کامل دانلود رمان

جلد دوم رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد اول رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

– تو میتونی این قدر مهربون باشی و هیچ وقت نبودی؟

اونم جلوتر میاد و انگشت اشاره شو روی لبم می کشه:

– نبودم چون داشتن ازم می گرفتنت… مهربون نمیتونستم پست بگیرم!

چمدون و سوئیچ شو برمیداره و میگه:

– زود بپوش بیا!

– به کسی گفتی میریم؟!

– نه… کسی نگران مرده و زنده ی ما نیست… سرشون گرم عروس دوماد جدید و سر به راهه!

بیرون میره و در و می کوبه…لباسام و عوض میکنم و کیف مو برمی دارم… نگام به قاب عکس مامان و بابا می افته… چقدر دلتنگشونم… دستی روی قاب می کشم‌ و لبخند تلخی میزنم… بیرون میرم و سوار ماشین میشم… حرکت که میکنه جدی و خشک مثل همیشه میگه:

– از این لحظه گریه و زاری و غر و بداخلاقی و بغض ممنوع… فقط خوش می گذرونیم… حتی ببینم فکرت درگیرشونه همون سگی میشم که بودم!

آرشام دیشب فقط رویا بود بی شک…

خوش گذروندنم زوری؟

لعنتی جدی و تند میگه:

– نشنیدم بگی چشم!؟

و من خسته تر از اونیم که سر این چیزا بحث کنم…

– چشم!

لحنش عوض میشه و شیطنت چاشنیش میشه:

– کله پاچه دوست داری؟

چینی به بینیم میدم و با نفرت میگم:

– وای نه اصلا!

– ولی من دوست دارم… میریم تو هم مجبوری که بخوری!

– بخدا من لب نمیزنم!

– لب نزنی لبات و توی همون کله پاچه ای جای کله پاچه میخورم!

هم خندم گرفته هم عصبیم :

– تو چرا این قدر زورگویی اخه !؟

بی خیال و خون سرد میگه:

– اینجوری بار اومدم جان تو!

مقابل کله پاچه ای که ترمز میکنم با حال بدی میگم:

– ارشام بخدا من از بوشم بدم میاد!

اصلا توجه نمیکنه چی میگم… در و باز میکنه و میگه:

– بدو!

ولی من از جام تکون نمیخورم..‌ سمتم که میاد در و باز میکنه و میگه:

– گفتم بیا پایین!

مظلوم میگم:

– بخدا دوست ندارم…اصلا اشتها ندارم !

– اینجا فرق داره خوش مزس… بیا بحث نکن دلی میدونی کوتاه نمیام!

ناچار پیاده میشم و با مشت به بازوش میزنم ولی دست خودم درد می گیره… وارد مغازه که میشیم با شالم جلوی بینیم و می گیرم… میخنده و با فروشنده که انگار آشناست دست میده و احوال پرسی میکنه… پشت میز که میشینیم با خنده میگه:

– نکنه حامله ای دلی؟

– گمشو میگم بدم میاد … بزار من برم!

– ببند!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۱:۵۵]

ظرف غذا رو که روی میز میزارن صورتم جمع میشه و بینیمو محکم تر می گیرم… صورتم و برمی گردونم… میخنده و لقمه می گیره…

– بگیر بخور… زبونش حرف نداره!

دلم میخواد این میز و با غذا بزنم توی سرش

– آرشام میگم‌من بدم میاد چرا نمیفهمی؟

– چون نفهمم… بگیر درد گرفت دستم!

– بخدا من لب نمیزنم!

این‌مرد زورگوترین مردی که توی همه عمرم دیدم…

– تا ۳ میشمرم… نخوری بلند میشم و به زور بخوردت میدم!

برمی گردم و به بقیه ی میزا نگاه میکنم… بدبختی بیشترشون مرد هستند… دیگه داره اشکم درمیاد..

– یک…

– آرشام؟

– دو…

– من چرا باید غذایی که ازش متنفرم و بخورم… این و بگو!

– ضعیف شدی… رنگت پریده… این غذا مقویه… بخور زودباش… سه رو بگم تمومه!

شالمو از جلوی بینیم برمی دارم و واسه اخرین بار شانس مو امتحان میکنم:

– این همه ی غذای مقوی.. بریم کباب بخوریم… !

– سه!

میخواد از جاش بلند شه که با ترس میگم:

– باشه…باشه بشین!

میدونم دیونه تر از این حرفاست که نگم چشم  و قاطی نکنه… که بگه کاری و میکنم و نکنه… لقمه رو می گیرم و سمت دهنم میبرم… و اعتراف میکنم در حد مرگ از این غذا متنفرم… ارنجاش و روی میز میزاره و سمتم خم میشه:

– زود باش!

لقمه رو توی دهنم میزارم و شاید فقط دو بار میجوم… به زور قورتش میدم و اون نامرد فقط میخنده… ظرف و سمتم می کشه و میگه:

– بقیه شو خودت بخور!

بخوام منصف باشم مزه ش اندازه ی بوش بد نبود…

بعد از کلی کل کل و زورگویی و به زور خوردن اون غذای مزخرف بلند میشیم و باز سوار ماشین میشیم… حرکت که میکنه نگاش میکنم… حس میکنم چشماش خمار و سرخ…

– دیشب نخوابیدی؟

– گذاشتی بخوابم؟ تا صبح هذیون گفتی..گریه کردی تب داشتی!

دستش و سمت پیشونیم میاره و میگه:

– خوبی انگار!

– چی … میگفتم توی خواب!

شیشه رو پایین میده و کلافه آرنجش و لب پنجره میزاره:

– چرند!

استرس می گیرم بی دلیل:

– خب چی؟

عصبی نگام میکنه:

– تو شب و روز و خواب و بیداریت یه کلمس… آرتان!

خیره و پر اخم نگام میکنه..‌ با ترس سرم و زیر می اندازم… ته دلم خالی میشه‌.. تندتر میره… با ترس میگم:

– میشه من بشینم پشت فرمون… تو یکم بخواب!؟

توجه نمیکنه‌… فقط سرعتش و بیشتر میکنه…

– آرشام؟

کنار خیابان وحشتناک ترمز میزنه… با ترس خودم و کنترل میکنم که نرم توی شیشه:

– کلا کارت گند زدن به اعصاب من… بیا بشین!

جابه جا که میشیم صندلی و می خوابه و چشماش و می بنده… حرکت میکنم… موبایلش که روی پیشخون زنگ میخوره نگام به اسم زن عمو می افته… چشماش و باز میکنه و میگه:

– کیه؟

– مامانت!

گوشی و سمتش می گیرم… بی حوصله جواب میده:

– سلام… ممنون خوبیم… عه اومدید خونه ی ما؟….اونجارم بلد بودید؟….. نه چیزیم نیست….. اره دلیم خوبه…… خونه نیستیم….. میریم شمال….. اره بی خبر…… باشه خدافظ!

گوشی و قطع میکنه و می ندازه روی پیشخون… باز بداخلاق شد و خدا به داد من برسه…

به ویلا که میرسیم ارشام خوابه‌… میخوام صداش کنم ولی از بس دیشب اذیتش کردم دلم نمیاد… منم ساکت میشینم تا بیدارشه…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۱:۵۷]

نمیدونم چقدر می گذره … بی حوصله تلگرام و زیرورو میکنم و می رسم به آرتان… به پیامای قدیمیش… به حس و حالمون… نمیخوام بخونم..‌ بخونم مردم… بخونم قلبم از کار می ایسته‌… بخونم غصه یه لقمم میکنه…

– مرور خاطراته؟

با ترس سرم و برمی گردونم و به چشمای خواب و آلود و عصبیش نگاه میکنم…

– نه… دستم خورد فقط… میخواستم به مامانم پیام بدم!

– عه؟ آرتان مامانتونه؟

خودش و بالا میکشه و دستاش و توی هم قلاب میکنه و بدنش و می کشه… بعد آروم و خون سرد دستش و سمتم میگیره… هیچ وقت نمیشه پیش بینیش کرد

– گوشی!

– بخدا من…

داد میزنه لعنتی…

– گفتم گوشیت و بده به من!

دستام می لرزه… گوشی و بهش میدم… شیشه رو میکشه پایین و گوشی و پرت میکنه کف زمین… چشمام و می بندم… میدونی من چه شبایی و تا صبح با اون گوشی با ارتان عاشقی کردم لعنتی؟ میدونی تنها خاطراتمون همون گوشی کوفتی بود؟ در و باز میکنه و میگه:

– عصر می برمت یه گوشی بخر!

باید محکم باشم… حتی اگه از درون فرو بریزم…

– باشه!

تعجب میکنه… پیاده میشم و بی حال سمت ویلا میرم و سعی میکنم به جنازه ی گوشیم نگاه نکنم… حتی به دریایی که عاشقشم توجه نمیکنم…داخل ویلا که میریم میخوام سمت آشپزخونه برم که مچمو می گیره و آروم میزنتم به دیوار… نگاش روی چشمام و بعد لبام می چرخه… و من با خودم فکر کنم ذره ای حس به این مرد دارم؟ و صدایی توی مغزم جیغ میکشه… نه!

– من تمومت و میخوام میفهمی؟

فهمیدن و اره میفهمم… ولی اون نمیفهمه تموم من اون روز توی اون اتاق مرد…

انگشت اشاره شو میزاره روی شقیقم…

– من‌میخوام اینجا پر از من باشه… فقط من… میفهمی؟

چشمام و می بندم…

– من میخوام هیچ ردی از ارتان نمونه توی سر و قلبت دلی… لازم باشه بدترین راه هارو میرم واسه رسیدن به این!

نگاش میکنم… میخوام حرف بزنم اما لبام و می بوسه‌..پشت گردنم و می گیره تا جدا نشم… و من سعی میکنم مرور نکنم پارسال تولدم آرتان آوردم اینجا و غافلگیرم کرد با کیک و کادو و جشن دو نفره… دارم جون میکنم هیچی و یادم نیاد… نگام به همون میزی که کیک روش بود می افته  و می میرم‌.. و درست یکم از اینجا که ایستادم اون طرف تر… من و بوسید و توی گوشم گفت…

اگه یه روز نباشی… حتی اگه زنده بمونم زندگی نمیکنم این و یادت نره!

-دل آرام؟

دلم و فکرم کنده میشه از اون شب و نگاه میکنم به ویرانگر زندگیم… کسی که ادعا میکنه عاشقمه و یه روز زیر دست و پاش جون  دادم و التماس کردم و نشنید…

روحمو کشت و حالا ازم میخواد عاشقش شم…

با کدوم روح؟ با کدوم حس؟ با کدوم قلب؟!

– بله؟

– حالت خوبه؟ چرا یخ کردی؟

– فقط خوابم میاد!

– برو یکم بخواب!

سمت اتاق میرم و نگام می افته به خرسی که واسم خرید و جا گذاشتمش… که کلی غر زدم و برنگشت و مثلش و واسم خرید… اشکام میریزه‌… روی تخت میخوابم و به این‌فکر نمیکنم ارشام با دیدن این خرس چی میگه و چی میشه… من دیگه جون شو ندارم… زندگی زیاد داره باهام بازی میکنه… ته قصه ی زندگیم هر چی که بشه یه سریارو هیچ وقت نمی بخشم…

مامانم…

بابام…

نازگل…

آرشام…

و حتی شاید آرتان…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۲:۰۵]

نمیدونم چقدر خوابیدم که با شنیدن صداش چشمام و باز میکنم داره با گوشی حرف میزنه:

– نمیدونم … احتمالا سه چهار روز و هستم… حواست به نمایشگاه باشه… اون اوکی… اره… !

پشت به من مقابل خرس ایستاده و صورت خرس و این طرف و اون طرف میکنه و زل زده بهش… بگم نترسیدم دروغ گفتم… چون حرف و نشونی از آرتان تا سر حد جنون می برتش و من زورم بهش نمیرسه…

– باشه خدافظ!

گوشی و قطع میکنه و پرت میکنه روی میز آرایش

سمتم برمیگرده… خرس توی دستاش… غافلگیر میشم و میشینم…

– خیلی خوابیدم؟

جلو میاد… خدا اگه هستی خودم و سپردم بهت…

– به نظرت بابای من میتونه به مامانم این و کادو بده؟

همه ی سعی و میکنم درست جواب بدم:

– نه خب!

– منم اینجا هیچ خری و نیاوردم که خرس بدم دستش!

قلبم بلاتکلیف… خدایا چه گناهی کردم من؟

– میمونه ارتان که جز تو سمت پشه ی ماده هم نمیرفت!

– اجازه میدی توضیح بدم؟

فقط نگام میکنه… خستم… خسته به معنای واقعی…

– این و واسه تولدم خرید..‌ پارسال….

عصبی تر میشه؛

– اومدید اینجا؟

سعی میکنم نفس بکشم و نمیشه… خاطره ها دارن مغزم و میخورن… این مرد داره روانیم میکنه:

– آره!

جلو میاد… عقب میرم و می چسبم به تاج تخت… روبه روم میشینه…خرس و میزنه توی صورتم:

– تو این اتاق؟

وای نه… نه خدا…

– روی این‌تخت؟

هه… واقعا طلبکار؟ واقعا توقع دارم هیچ گذشته و خاطره ای نباشه؟

– چرا اینجوری میکنی… چته؟ خب معلومه که ما با هم بودیم… این چرا عجیب واست… چرا عصبیت کرده؟

– خفه شو دلی!

– خفه نمیشم… شورش و در اوردی… یه جوری رفتار میکنی انگار از اول به تو تعهد داشتم… نترس به این تخت نرسید… آرتان واسه داشتن روحم به جسمم متوسل نشد… به تنم احترام گذاشت… هیچی بینمون نبود… میگفت تو حیفی که دست خورده …

جوری میزنه توی صورتم که حس میکنم نصف صورتم کنده شد و افتاد وسط اتاق…

سرم روی بالشت می افته‌…

صداشو سخت میشنوم… گوشم سوت میکشه

– دست گذاشتی رو غیرت و نقطه ضعفم که دستم خورد تو صورتت!

مزه ی خون توی دهنم بیشتر میشه…

سرم و بلند میکنم…

موهام دورم ریخته…

چونم و میگیره… آخ ضعیفی میگم…

– دفعه ی اخرت باشه تیکه می ندازی خب؟

فقط نگاش میکنم… بی اشک… بی بغض… بی درد… خالیه خالی… من خالیم… پوچ… بی حس… توی چشماش پشیمونی موج میزنه… انگشت اشاره شو میکشه  گوشه ی لبم…صورتم از درد جمع میشه…

– چرا با اعصاب من بازی میکنی توله سگ!

چرا از شدت غم نمیشه مرد؟

– چرا کاری میکنی سگ شم و گوه زیادی بخورم لامصب!؟

میتونم الان برم بیرون و تا ته دریا رو برم؟ غرق شدن چه جوریاست؟

– چرا نمیفهمی غیرت و حساسیت منو؟

خم میشه… درست گوشه ی لبم و می بوسه… خدا نشسته چی و نگاه میکنه واقعا؟

– لعنت به من!

ساکتم… صامتم..

– لعنت بهت دل ارام!

کف دستش و دوبار میزنه روی پیشونیش…

دلم هیچیش نمیشه!

از جا بلند میشه و بیرون میره…

در و که می کوبه اشکم میچکه…

بلند میشم…

از اتاق بیرون میرم…

خبری ازش نیست…

از ویلا بیرون میرم…

میرم سمت دریا…

موج میزنه و کف پاهام خیس میشه…

یادم میاد تک تک لحظه هایی که با ارتان بودیم…

یادم میاد روز نحسی که توی اتاق عمو گذشت…

جلو میرم… اب تا زانوهام میرسه‌..

لبم میسوزه… یادم میاد جشن نازگل و آرتان و…

جلوتر میرم… آب تا کمرم میرسه… هیچ ترسی ندارم…

یادم میاد زخم زبونای آرتان  و…

بازم میرم و اب تا گردنم میرسه…

تصویر مامان و بابام و توی ذهنم پررنگ تر میشه..آب توی بینی و دهنم میره… سرفه میزنم… صدای ارشام و گنگ میشنوم…

– دل آرااااام؟

میدونی؟ غرق شدن توی دریا خیلی بهتر از غرق شدن توی غم و درد و مصیبت…

مردن خیلی بهتر از له شدن زیر دست و پای یه مرد..‌

میدونی دریا خیلی بی رحم… مثل آرشام… مثل عشقش…

نفسم داره میره و بازم فکر میکنم آرتان واقعا من و یادش رفت؟

چشمام داره بسته میشه و صدای فریاد آرشام باعث نمیشه تلاش کنم زنده بمونم… !

منم بی رحم شدم… مثل دریا… مثل عشق آرشام!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۲:۱۳]

* آرشام *

بی حوصله و عصبی سالن و قدم میزنم که

 می بینم از اتاق میاد بیرون و سمت حیاط

 میره‌‌…

خسته نفسم و فوت میکنم و روبه روی

 پنجره ی قدی می شینم و زل میزنم

 به دریا… خستم… از خودم… از دل ارام…

 از این همه حساسیت …

از این که این دختر هیچ جوره نمیفهمتم…

 می بینم که سمت دریا میره‌‌…

نمیخوام برم پیشش شاید تنهایی زودتر

 ارومش کنه…

اما می بینم که فقط جلو می ره…

تکیه مو از مبل می گیرم و با دقت بیشتری نگاه میکنم…

خل شده…

داره چه غلطی میکنه ؟

بلند میشم…

 داد میزنم‌…

 – دلی… وایسا!

و خب فکرم نمیکنم از پشت این شیشه ی

 قدی نمیشنوه صدام و‌…

میدوم‌‌‌.‌.‌ شایدم پرواز میکنم…

میرسم به حیاط… سمت دریا میدوم‌…

حنجرم پاره میشه:

– دل آراااام؟؟

لعنت بهت… لعنت به من‌…

تموم وجودم میشه ترس از دست دادنش…

 جلو میرم‌…

 موج میزنه و نمیتونم درست ببینمش…

هوار می کشم…

– دلی وایسا… دل آرام‌…. وایسا نفهم!

بلاخره شونه شو چنگ میزنم…

سخت شنا میکنم…

سخت تعادلم و مقابل موجای بزرگ حفظ میکنم…

می کشمش و بلاخره میتونم بغلش کنم…

 به ساحل که میرسیم دو تا دستام و روی سینش میزارم و فشار میدم… 

داد میزنم:

– نفس بکش… نفس بکش لعنتی!

سرفه میزنه…

اب از دهن و بینش بیرون میاد…

با حرص و عصبانیت میگم:

– بزار روبه راه شی… بزار نفست بیاد بالا… به گوه خوردن می ندازمت بیشعور!

چشماش و سخت باز میکنه…

جونم بالا میاد…

و بدون اینکه بخوام و بفهمم اشکم میریزه…

 با همه ی وجودم ترسیدم…

خم میشم و لبش و می بوسم..‌

– بشکنه دستم!

هق میزنه…

روی دستام بلندش میکنم‌…

 وارد ویلا میشیم‌…

پله ها رو بالا میرم و وارد حموم میشم‌…

 آروم میزارمش توی وان و اب گرم و باز میکنم…

لباساشو در میارم و تنش و میشورم‌‌‌‌…

بی صدا و بی حال اشک میریزه‌…

سردشه…

حوله شو تنش میکنم و آروم میزارمش روی تخت…

موهاش و سشوار می گیرم…

آب قند واسش درست میکنم و تا واسش میارم می بینم که خوابش برده…

 پتو و روی تنش میکشم…

رنگش پریده…

ادم نیستی ارشام‌…

نیستی که حال و روز عشقت اینه…

 بشین فکر کن‌‌.. مثل ادم فکر کن…

 روزایی که نامزد آرتان بود چند بار خودکشی کرد؟

 چند بار اینجوری مرد؟

 چند بار چشماش سرخ شد و اشکش چکید؟

 چند بار توی چشماش نگاه کردی و حس زندگی ندیدی؟

چی به سرش آوردی ارشام؟

چی به سرش اوردی که داره همه ی راه های خودکشی و میره؟

 چی کار کردی با این دختر ارشام؟

موهام و چنگ میزنم‌‌…

 خم میشم و پیشونیش و می بوسم…

و آرشام بی رحم درونم میگه…

همش به داشتنش در

رمان عشق بی رحم جلد اول
جلد اول رمان عشق بی رحم
Rating: 4.3/5. From 3 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان دیازپام فریده بانو

رمان دیازپام

عاشقانه آنلاین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *