آخرین مطالبفریاد های خاموش شده من

رمان فریادهای خاموش شده من پارت 3

رمان فریادهای خاموش شده من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان (فراید های خاموش شده من) داخل پارانتز قرمز رنگ ضزبه زنید

کمی چاشنی تندی قاطی صدایم می‌کنم و می‌گویم
– یعنی چی مهم نیست؟
آخرین دکمه را نیز باز می‌کند. سر شانه‌ های پیراهنم را با ارامش به سمت پایین سر می‌دهد و می‌گوید
– مهم مرده نه زن، تو بخواب اصلا من کارمو می‌کنم!
بهت زده نگاهش می‌کنم. امشب انگار قصد کرده کلا مرا سوپرایز کند.
خودش را بالا می‌کشد و تمام وزنش را روی تنم می‌اندازد. به علت سنگینی بدنش، صدایم با زور و شدت کم از گلویم خارج می‌شود.
– نکن، نمی‌تونم امشب!
کف دستانش را دو طرف بدنم می‌گذارد و خودش را کمی از تنم فاصله می‌دهد.
– انقدر زر نزن بزار کارمو بکنم!
لب هایش که روی لب هایم می‌نشیند. حرکتی نمی‌کنم، تکاتی به لب هایم نمی‌دهم اما او سخت مشغول است. توجهی ندارد که من هم همراهیش می‌کنم یا نه، من هم پا به پایش می‌روم یا نه، فقط به خودش و نیاز حیوانیش فکر می‌کند و تمام!
چشم هایم را می‌بندم و می‌گذارم به کارش ادامه دهد.
سالهاست که چشمانم را بسته ام، سالهاست که این زندگی برایم زندگی نیست، سالهاست که در رابطه هایم لذتی برای من نیست، سالهاست که من حتی به طبیعی ترین حق خودم در رابطه نمی‌رسم.
کارش که تمام می‌شود از روی تنم بلند می‌شود. کنارم می‌افتاد. کمی نفس نفس می‌زند و سپس به سمت دیگری می‌چرخد و می‌خوابد. امشب بغلم نمی‌کند که چقدر من از این موضوع خوشنودم! بدنم می‌لرزد، ناله می‌کند انگار. به سختی خودم را تکان می‌دهم و به سمت مخالفش می‌چرخم.
پتو را روی تنم بالا می‌کشم و چشم می‌بندم.
صبح، با صدای ساناز از خواب بیدار می‌شوم.
چرخی در جایم می‌خورم و سعی می‌کنم موقعیت الانم را یادآوری کنم! به قدری گیج و خسته ام که نمی‌توانم چیزی بفهمم. کف دستم را روی تشک می‌گذارم و می‌خواهم از جایم بلند شوم، که کل اتاق دورانی دور سرم می‌چرخند و حالت تهوع شدیدی به سراغم می‌آید.
دوباره خودم را روی بالشت پرت می‌کنم و چشم می‌بندم. حس چرخ خوردن چشم ها و مغزم، گندترین احوالی بود که می‌توانستند سر صبحی به جانم هجوم بیاورند.
دوباره چشم باز می‌کنم. سقف خانه می‌چرخد. دیوارهای اتاق به سمتم هجوم می‌آورند و معده ام انگار از جایش کنده می‌شود. این وسط صدای شعر خواندن ساناز هم در سرم اکو می‌شود و پرده های گوش هایم را به لرز در می‌آورد.
– عروسک قشنگ من قرمز پوشیده…
چیزی تا دهانم هجوم می‌آورد و به گلویم نرسیده تبدیل به یک توپ می‌شود
– تو رخت خواب مخملیش، آروم خوابیده…
عق می‌زنم و مایع‌ لزجی از دهانم خارج می‌شود. تا زیر گوش ها و گردنم به پایین کشیده می‌شود و حالم بهم می‌خورد از وضعیت خودم!
– عروسک من، چشماتو وا کن…
دوباره چشم هایم را می‌بندم. دستم روی پتو چنگ می‌شود و دوباره عزم برخواستن می‌کنم.
– وقتی که شب شد اون وقت لالا کن…
دوباره خانه دور سرم چرخ می‌خورد و اینبار ناخواسته جیغی از دهانم خارج می‌شود.
صدای ساناز قطع می‌شود و اینبار صدای پاهایش که به سمت اتاق می‌دوند می‌آید…
چنگی به جای خالی اش روی تخت می‌زنم و وقتی به یاد می‌آورم صبح زود عازم سفر بود، گریه‌ی بیچارگی سر می‌دهم.
جیغ مامان گفتنش را می‌شنوم اما خودش را نمی‌بینم. دیوار ها و اساس ها دارند می‌چرخند و انگار که می‌خواهند مرا ببلعند. جیغ دیگری می‌کشد و نمی‌دانم کجا می‌رود. اما صدای در هال را می‌شنوم و چشم روی هم می‌گذارم.
سقوط می‌کنم و می‌خوابم…
– خانم خانم؟
با صدای غریبه‌یی چشم باز می‌کنم.
گنگ هستم و چیزی یادم نمی‌آید. سرم درد می‌کند و دهانم خشکسالی است. دور و اطرافم را دید می‌زنم و کم کم یادم می‌اید، سرگیجه هایم، گردش خانه به دور سرم و در نهایت سقوطم به تاریکی پشت چشمانم!
اولین چیزی که می‌توانم حس کنم، حضور مردی در کنارم هست، اما این مرد کیست را نمی‌‌توانم درک کنم.
چشمانم را چندین بار باز و بسته می‌کنم تا پرده‌ی تار مقابل دیدگانم از بین برود. بالاخره می‌توانم به طور واضح اطرافم را ببینم‌، اولین چیزی که چشمانم به دنبالش می‌گردند، همان صاحب صداست. چشمانم دور خودم چرخ می‌خورند و به پسری نسبتا جوان می‌رسند.
-خوبین؟
لب هایش را تکان می‌دهد و نگاهم به سمتش کشیده می‌شود. سریع نگاه از او می‌گیرم و به دنبال ساناز می‌گردم، قبل از بیهوشی ام، صدای جیغ های او هم می‌آمد. متوجه منظور نگاهم می‌شود که سریع می‌گوید
– دخترتون پیش مادرم هستند.
سر به سمتش می‌چرخانم. هر چقدر که نگاهش می‌کنم، نمی‌توانم این مرد را بشناسم.
– شما کی هستین؟
تازه متوجه گرفتگی صدایم می‌شوم. لبخندی می‌زند. خم می‌شود و کیف مشکی چرم را از روی زمین برمی‌دارد و می‌گوید
– همسایه بغلیتون هستم، تازه اسباب کشی کردیم.
همسایه‌ی بغلی، واحد بغلی… اهان همان واحد خالی.
نگاهم از او و تنش عبور می‌کند و به پنجره می‌رسد، هوا رو به تاریکی است. با دیدن تاریکی هوا سریع در جایم نیم خیز می‌شوم، هر لحظه امکان دارد برسد، اگر بیاید و این مرد را اینجا ببیند، بی شک زنده ام نمی‌گذارد.
وقتی می‌نشینم خبری از سرگیجه و حالت تهوع نیست فقط کمی چشمانم دو دو می‌زنن.
– اتفاقی افتاده؟
هول و ولایم را که می‌بیند متعجب می‌شود. می‌خواهم لب باز کنم و بگویم تا برود که یادم می‌آید، او اینجا نیست! با یادآوری مسافرتش نفسی از سر آسودگی می‌کشم. سری به چپ و راست تکان می‌دهم و به حال خودم افسوس می‌خورم.
از روی صندلی کنار تخت بلند می‌شود.
کیفش را باز می‌کند و دفترچه‌ی بیرون می‌کشد. آن را روی عسلی می‌گذارد و مشغول نوشتن می‌شود. دید چشمانم خوب نیست، اما می‌توانم حدس بزنم که کاغذی که زیر دستانش هست، بیشتر شبیه نسخه های پزشکان است. پس این مرد پزشک است؟
نوشتنش که تمام می‌شود، مهر بزرگی از کیفش بیرون می‌کشد و آن را روی کاغذ می‌زند.
برگه را از دفترچه جدا می‌کند و به سمتم می‌گیرد. با همان صدای گیرا و محکمش می‌گوید
– این قرص هاتونو حتما مصرف کنید. از کبودی سمت راست صورتتون معلومه ضربه‌ی سنگینی دیدید، حتما به پزشک مراجعه کنید اما تشخیص من اینکه اتفاقی براتون نیفتاده، محض احتیاط برید.
پس صورتم هم کبود شده است؟ انگار قرار است نشانه های وجود چنین مردی در زندگیم، در جای جای تنم ثبت شود. دستم را دراز می‌کنم و کاغذ را می‌گیرم. از نوشته های روی کاغذ سر در نمی‌آورم، پس آن را روی تخت رها می‌کنم. نگاهی به مرد که حالا جلوی در اتاق هست می‌اندازم. حتی اسمش را هم نمی‌دانم.
– دستتون درد نکنه.
با صدایم، سرش را می‌چرخاند. لبخند ملایم و متینی می‌زند و سری تکان می‌دهد. کمی بعد از رفتنش، ساناز دوان دوان وارد اتاق می‌شود. روی تخت می‌پرد و خودش را چهار دست و پا به من می‌رساند و بغلم می‌کند. محکم دست هایم را دور تنش حصار می‌کشم و زیر گوشش می‌گویم
– ترسیدی مامانی؟
سرش را از روی شانه‌ام برمی‌دارد. به صورتم نگاه می‌کند و سری تکان می‌دهد
– آره مامانی، خیلی ترسیدم.
پیشانی اش را می‌بوسم و می‌گویم
– قربونت بشم من.
دست کوچکش بالا می‌آید و روی پیشانی‌ام می‌نشیند. با برخورد سر انگشتان کوچکش، آخم بلند می‌شود که سریع دست می‌کشد و نگران می‌پرسد
– مامانی چیشد؟
می‌خواهم لب باز کنم و بگویم “هیچ چی” که صدایی از پذیرایی می‌آید.
– صاحبخونه؟
دروغ نمی‌گویم. کمی می‌ترسم و جا می‌خورم. ساناز را سفت تر در بغلم فشارش می‌دهم و می‌پرسم
– در هال رو نبستی؟
ساناز سرش را به چپ و راست تکان می‌دهد و می‌گوید
– نه آخه خاله جونی گفت برو واستون شام می‌آرم. منم در رو نبستم.
بعد از تمام شدن حرفش ریز می‌خندد و ذهن من می‌رود تا بیابد که خاله جونی کیست؟
چیزی نمی‌گذرد که زن تقریبا میانسالی در چهار چوب در اتاق ظاهر می‌شود. پوشیده در کت و شلوار سرمه‌ای رنگ! شال سفیدی هم به سر دارد و مطمئنم از من جوانتر دیده می‌شود.
– سلام دخترم.
با سلامش به خودم می‌آیم. ساناز را سریع روی تخت می‌گذارم، می‌خواهم به احترامش بلند شوم که سریع دو قدم جلو می‌آید و دستش را به معنای ایست بالا می‌دهد
– نه تو اصلا تکون نخور!
با حرفش می‌نشینم لبخندی تصنعی می‌زنم و می‌گویم
– سلام خوش اومدید، ببخشید!
چشمکی می‌زند و می‌گوید
– خدا ببخشه عزیزم …
به سمت در می‌چرخد و با تُن صدایی بیشتر از حرف زدن های قبلی اش می‌گوید
– بیا تو عزیزم!
نمی‌دانم با کیست. منتظر به در چشم دوخته ام که دختر ریز نقشی مقابل در می‌ایستد. سینی بزرگی در دستش هست. از این زاویه، محتوای دقیق سینی را نمی‌بینم، اما سبد سبزی و پارچ آب پرتقال را می‌توانم به راحتی ببینم. با دیدن سبزی ها، دلم از گشنگی ضعف می‌رود.
دختر داخل می‌آید. سلام ضعیفی می‌دهد و با اشاره‌ی دست همان خانم مسن، سینی را روی تخت می‌گذارد. حالا سینی مقابلم هست و می‌شود محتوایش را دید. دیس بزرگی مرغ، همراه برنج! کنارش هم سبزی و نارنج.
قدر شناسانه به زن نگاه می‌کنم و می‌گویم
– دستتون درد نکنه.
لبخندی می‌زند. رو به دختر جوان می‌گوید ” برو غذای محمد رضارو هم بده، دو شب پشت سر هم بیمارستان بود، حتما الان خستس”
دختر چشمی می‌گوید و می‌رود. زن نزدیک می‌شود. کنار صندلی می‌ایستد و با لبخند می‌گوید
– اجازه هست؟
ابرویی بالا می‌اندازم و می‌گویم
– خونه‌ی خودتونه، راحت باشین.
می‌نشیند. دستی به کت خوش دوختش می‌کشد. نگاهش کل صورتم را می‌گردد. چند ثانیه بیشتر روی کبودی صورتم مکث می‌کند.
– شوهرت زده؟
چیزی نمی‌گویم. نگاهم را به سینی می‌دوزم. حرفی برای گفتن ندارم. تمام شواهد، به جای من و زبانم اصل ماجرا را لو داده اند.
– غذاتو بخور، رنگ به رو نداری!
شدیدا گشنه‌ام است. سینی را مقابلم می‌کشم.
تکه‌ی مرغ جدا می‌کنم و آن را به دست ساناز می‌دهم. خودم هم کم کم مشغول خوردن می‌شوم.
– نمی‌خوام توی زندگیت فضولی کنم، اما هر موقع حس کردی به یه مرحم نیازی داری، به کسی که همه جوره کمکت کنه! روی من حساب کن.
قاشق را کنار دیس قرار می‌دهم. نگاهش می‌کنم و آرام تشکر می‌کنم. تشکرم نمی‌دانم بابت غذاست یا حرف هایش، چون هر دو دلچسب بودند.
بعد از رفتنش، سینی را همانجا کنار تخت می‌گذارم. به ساناز می‌گویم چراغ های خانه‌ را خاموش کند و پیش من بخوابد. دخترم را بغل می‌کنم و برای اولین بار طی این ده سال، راحت چشم روی هم می‌گذارم.
صبح زود از خواب می‌پرم. نگاهی به ساعت می‌اندازم. هنوز ساعت پنج صبح هست و هوا گرگ و میش. به قدری از دیروز تا الان خوابیده‌ام که حس می‌کنم تمام بند بند وجودم، به آرامش رسیده اند. از روی تخت بلند می‌شوم و خودم را به حمام می‌رسانم. بعد از استفراغ دیروزم، حس می‌کنم گردنم حالت چسبانکی به خود گرفته است. وارد حمام می‌شوم و دوش آب داغ را ترجیح می‌دهم. زیر دوش تمام عضلاتم را رها می‌کنم و چشم می‌بندم. شاید زشت باشد گفتنش، ولی وقتی نیست، این خانه آرامش عجیبی به خودش می‌گیرد.
دوش گرفتنم که تمام می‌شود از اتاق بیرون می‌آیم. لباس های راحتی می‌پوشم و موهایم را بی قید دورم رها می‌کنم. این چند روز که نیست روز من هست، مثل پرنده‌ی می‌مانم که صاحبش آن را از قفس آزاد کرده و به باغ زیبا بردتش، آنجا می‌تواند راحت پر بزند، از این شاخه به آن شاخه برود، بی آنکه میله های نازکی احاطه‌اش کرده باشند.
سینی را برمی‌دارم و از اتاق خارج می‌شوم.
تک تک ظرف هارا تمی‌ می‌شویم و به این فکر می‌کنم که جایشان را با چه چیزی پر کنم!
از مادرم این عادت را به ارث برده‌ام که اگر کسی در ظرفی برایم چیزی بیاورد‌، در مقابل من هم خوراکی یا چیزی برایش بگذارم و ظرف را پس بدهم.
کمی که فکر می‌کنم به سرم می‌زند صبحانه‌‌ی کاملی برایشان درست کنم. دست به کار می‌شوم و هر چیزی که به نظرم برای صبحانه مناسب باشد درست می‌کنم. کیک، پنکیک، املت و در اخر سر، پارچ آب سیب طبیعی را داخل سینی قرار می‌دهم. نگاهی کلی به سینی می‌اندازم و کف دست هایم را بهم می‌مالم. حداقل این زندان یک خوبی داشت، آنهم این بود که از بس در خانه مانده بودم، پخت همه چیز را یاد گرفته بودم. یک چندتایی هم غذا از خودم درآورده بودم.
نگاهی به ساعت می‌اندازم، هشت صبح است. بیشتر از این اگر منتظر می‌ماندم، غذا ها سرد می‌شد. مانتو و شالم را می‌پوشم. سینی را در دستم می‌گیرم و بیرون می‌روم. در واحدشان‌، دقیقا کنار در ما است. نمی‌دانم چرا اما استرس عجیبی به سراغم می‌آید، شاید چون اولین بار بود که به در خانه شان می‌آمدم.
زنگ در را می‌زنم و منتظر می‌مانم. چند لحظه بعد، همان دختر دیروزی در را باز می‌کند. با دیدن من لبخندی می‌زند و سلامی می‌دهد. سلامش را جواب می‌دهم و سراغ زنی را می‌گیرم که حتی دیروز یادم رفت اسمش را بپرسم. دختر به دادم می‌رسد و می‌گوید
– نوشین خانم توی حموم هستند.
اسمش نوشین هست. اسم زیبایش هم به خودش می‌آمد.
– کیه مهسا؟
صدای آشنای مردی می‌آید. امروز قرار بود اسم این دو نفر را که نمی‌دانستم بدانم.
چند لحظه بعد، همان مرد دیروزی که بالا سرم نشسته بودم و مرا نجات داده بود، پشت سر مهسا ظاهر شد. نگاهش کل صورتم را میگ‌رددو روی موهای بیرون زده از شالم، کمی می‌ایستد، سریع شم می‌گیرد. ابرویی بالا می‌اندازد و می‌پرسد
– خوبید؟
– ممنون، دیروز خیلی زحمت کشیدین.
سری تکان می‌دهد و می‌گوید
– نه بابا، چیکار کردم مگه.
با چشم هایش اشاره‌ی به پیشانی ام می‌کند و می‌گوید
– حتما برید دکتر برای عکس و معاینه‌ی کامل.
سری تکان دادم. استرسم تشدید یافته یود و بسیار هل شده ام. سینی را به دست مهسا می‌دهم و می‌گویم
– از طرف من از نوشین جان تشکر کن، خیلی خوشمزه بود.
سریع خداخافظی می‌کنم و وارد خانه می‌شوم.
مانتو و شالم را در می‌آورم. می‌خواهم به اتاق بروم که آینه‌ی بوفه توجهم را جلب می‌کند، مقابلش می‌ایستم و چند قدمی نزدیکتر می‌شوم تا خودم را بهتر ببینم. از بین وسایل چیده شده داخل بوفه، پیشانی کبود شده ام را می‌توانم ببینم. کبودی اش شقیقه ام را گرفته و حتی داخل موهایم هم دیده می‌شود. چشمانم از شقیقه‌ام سر می‌خورند و تمام اعضای بدنم را از نظر می‌گردانم. اکثرا یا کبودن یا زخمی!
لبخندی می‌زنم، جای خالی دندانم توی صورتم زده می‌شود.
مغموم، روی کاناپه می‌نشینم و بیخیال به اتاق رفتن می‌شوم. طبق عادت همیشگی ام، پاهایم را بالا می‌آورم و مقابلم تنم می‌گذارمشان. دست هایم را هم دورشان می‌‌کشم و انگشت هایم را هم در هم قفل می‌کنم.
دیروز را از نظر می‌گذارنم. آمدن مادرم و باز نشدن در، آمدن خودش، کتک هایش و در آخر سر… آخر شب را بیشتر تحلیل می‌کنم، بیشتر رویش فوکوش می‌کنم، من وقتی خوابیدم لخت بودم، صبحش هم نشد که لباس بپوشم، اما وقتی به هوش آمدم من لباس بر تن داشتم!
با ترس قفل پاهایم را باز می‌کنم، یعنی او تن لخت مرا دیده؟ یعنی او لباس بر من پوشانده؟
نمی‌توانم طاقت بیاورم. به اتاق می‌روم و علی رغم میل باطنی ام، ساناز را از خواب بیدار می‌کنم.
– ساناز مامان…
کم کم چشمانش را باز می‌کند. نیم خیز می‌شود و با مشت های کوچکش، چشم هایش را می‌مالد. طول می‌کشد تا کمی متوجه دور و برش بشود. سرش را کمی بالا می‌آورد تا ببینتم.
-بله مامان؟
روی تخت می‌نشینم. پتو را از روی تنش کنار می‌زنم و می‌گویم
– دیروز اول کی اومد خونه؟
ساناز چشمانش را درشت می‌کند و می‌پرسد
– یعنی چی؟
کمی خودم را به سمتش می‌کشم. دست های کوچکش را میان انگشتانم می‌گیرم و در حالی که با انگشت شصتم، پشت دستش را نوازش می‌کنم ادامه می‌دهم

دانلودرمان فریاد های خاموش شده ی من
دانلود کامل رمان فریاد های خاموش شده ی من
Rating: 3.0/5. From 3 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن