خانه / آخرین مطالب / رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 17

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 17

رمان عشق بی رحم جلد اول شصت تیپ مرجع کامل دانلود رمان

جلد دوم رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد اول رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

آرتان*

هر چقدر فکر میکنم… مرور میکنم… خودم و میزنم به در و دیوار… باورم نمیشه… باور نمیکنم اون آدمی که کنار نازگل ایستاد و دل ارام و تحقیر کرد من بودم!

باورم نمیشه اون مرد نفرت انگیز من بودم…

هی مرور میکنم و هی بیشتر خودم و میارم بالا…

چه طور تونستم؟ چه طوری اون چرتا رو گفتم؟ چه جوری یادم رفت حتی با وجود خیانتش سخت عاشقشم هنوز… سخت… !

تحت تاثیر نازگل و حرفاش بودم… ولی هر چی که بودم دل ارام بد شکست…

این و از لبخند نازگل فهمیدم… این و وقتی فهمیدم که بعد از اتمام مهمونی کلی خندید و گفت دیدی… دیدی سوختن آرتان؟

و من واقعا دیدم که سوختن… ولی جای دردناک قصه اونجا بود که دلم… دلم خنک نشد لعنتی…!

نازگل گفته بود… من ارومم… خندیده بود… چرخیده بود… دستاش و باز کرده بود و می چرخید و می رقصید و می خندید … یه بند تکرار میکرد ارتان… الان سبکم… راحتم… و من هی من توی مغزم یه سوال زنگ خورده بود و ازش پرسیده بودم…

– منظورت از اون حرفایی که به ارشام زدی چی بود؟ چیارو میگفتی از زمین محوش میکردن؟!

و اون لحظه نه دیگه خندیده بود… نه چرخیده بود… نه رقصیده بود… ایستاد..‌ بی حرکت نگام کرد… و اخر گفت…

– یه زری زدم فک کنه ازش اتو دارم!

و حرف و عوض کرد… و نفهمید که اون ترسی که من توی چشمای برادر دیدم جنسش اصل بود‌… اصل اصل… و حالا حالا که نشستم و فکرمیکنم چرا این نامزدی و قبول کردم اومده نشسته پیشم که بریم شمال… بریم ویلاتون… و من اصلا نمیفهمم دلیل اصرارشو‌… اصلا نمیفهمم چرا با این ادم باید سفر دو نفره برم… من هیچ حسی به این دختر ندارم… من اصلا نمیفهمم چه غلطی کردم… این حلقه چی میگه تو دستم… این دختر چی میگه توی گوشم… این ادم چی میخواد از جونم؟

– ارتان توروخدا… بعد این سفر خودم نامزدی و بهم میزنن که بیشتر اذیت نشی!

نگاش میکنم… قبلا… هر وقت دلی حرف میزد و من نگاش میکردم یه چیزی توی قلبم تکون میخورد… اما الان‌…حس بد دارم… فقط بد….

– من واسه چی باید با تو بیام شمال؟

– بابا توچرا این قدر یخی… فکر کن دوست دخترتم… بزار یه مدت خوش باشیم خب!

کلافه بلند میشم … این دختر چی فکر کرده در مورد من؟

– واسه اینکه همه چی تابلو نشه باید یکم باهم باشیم یانه… خب من سریع همه چی و بهم بزنم که میفهمن نقشه بوده!

چرا خریت کردم و با طناب این دختر رفتم تو باتلاق نمیفهمم… بلند میشه و سمتم میاد:

– توروخدا… فقط دو روز‌.. بریم شمال خوش بگذرونیم برگردیم… بعدش هرچی توبگی!

آرشام چه طور تونسته با این دختر مثل اشغال رفتار کنه…؟

درسته نمیخوامش ولی آدم… حق زندگی داره‌…

– میای؟

لرزش صداش و نم چشماش و عذاب وجدان غلطای داداشم باعث میشه بگم”

– میام!

لبخند میزنه… و توی یه لحظه جلو میاد و گونمو می بوسه:

– اگه آرشامم اندازه ی تو خوب بود جهان جای زیباتری میشد!

دور اتاق می چرخه و میگه:

– چمدونت کجاست ببندمش؟

– بزار فردا میریم نازی!

سریع میگه:

– نه… الان… توروخدا!

نمیفهمم دلیل اصرارشو نمیفهمم… گیج نگاش میکنم…

– من چمدون نمیخوام… تو هم نمیخوای… هر چی لازم بود میخریم دیگه… اصلا ویلاتون هست همه چی… بریم؟

کلافه میگم:

– باشه بزار برم به مامان بگم ببینم…

– نه… بی خبر بریم.. نمیخوام نه بیارن تو کارمون یا بگن الان جاده شلوغ هوا خوب نیست کار داریم پشیمونت کنن… رسیدیم زنگ بزن بگو اومدیم شمال!

– نازی داری دیونم میکنی!

– دیونه شو ولی بیا بریم!

نفسمو فوت میکنم و لباسامو عوض میکنم… خودمم نمیفهمم چرا تی شرتی و می پوشم که دلی واسم خریده … ادکلنی و میزنم که اون عاشقش بود… مامان تو اتاقشه… بی حرف بیرون میریم و سوار ماشین میشیم… و اعتراف میکنم نمیفهمم چی تو سر نازی میگذره…

– نکنه میخوای ببریم ویلا جای ارشام بکشیم انتقامت تکمیل بشه!

میخنده:

– انقدر کثیف به نظر میام؟

– همه چی اینجور به نظر میاد!

– از مرگ میترسی؟

خون سرد سرم و به صندلی میزنم و چشم می بندم:

– من بدترین و عذاب اورترین و ترسناک ترین اتفاق زندگیم و تجربه کردم… مرگ پاش هیچ!

 – چه اتفاقی؟

نگاش میکنم و تلخ و جدی میگم:

– از دست دادن دل ارام… این که جلو چشمم دستش توی دست مرد دیگه ای باشه… مزه شو چشیدی نه؟

– آره… تلخ.. مثل زهرمار!

– پس کاممون زهر… ترسامون هم ریخته… آبم از سرمون گذشته… از اینجا به بعدش هرچی بادا باد!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۲:۲۵]

*نازگل*

قلبم توی دهنم میزنه… دارم از استرس می میرم… توی آشپزخونه بودم که شنیدم سیما خانوم با آرشام صحبت می کرد‌..  شنیدم که گفت رفتن ویلای شمال… همون لحظه بود که گر گرفتم… من این همه بدبختی نکشیدم‌.. نامزدی سوری راه ننداختم که اون دونفر برن شمال خوش بگذرونن… عین خیالشونم نباشه… من اون سفر و کوفتت میکنم آرشام خان… حالا می بینی‌..‌ !

هر چند که از برخورد و عکس العمل ارتان میترسم وقتی بفهمه با نقشه اوردمش… وقتی بفهمه اونا هم اونجان … اما می ارزه‌…به دق دادن ارشام می ارزه… لعنتی… لعنتی چه طور تونست ترکم کنه… نگاش میکنم… چشماش هنوز بستس…

– آدرس ویلاتون و میگی!؟

بدون اینکه چشماش و باز کنه میگه:.

– از کجا فهمیدی ما ویلا داریم حالا؟!

نفسم حبس میشه ولی سعی میکنم خون سرد باشم:

– آرشام گفته بود خب!

نگام میکنه… آهان معنی داری میگه :

– بزن کنار خودم بشینم حوصله ادرس دادن ندارم!

باشه ای میگم و کنار خیابون ترمز میکنم… جابه جا که میشیم قلبم تند و سخت میزنه‌.. اگه بفهمه و برگرده چی؟

بلاخره جلوی یه ویلای شیک و خوشگل ترمز میکنه… ناخونام و کف دستم فشار میدم…

– چقدر خوشگل… !

خداروشکر میکنم ماشین ارشام بیرون نیست… پیاده میشیم کلید می ندازه… دستمو به در میگیرم تا بیهوش نشم از استرس و ترس… ماشین ارشام و توی حیاط ببینه کافیه… تمومه… ولی خبری از ماشین نیست‌… نکنه رفتن… وسط حیاط می ایسته و نفس عمیق می کشه‌.. چشماش سرخ میشه… نگران جلو میرم:

– آرتان؟ حالت خوبه؟

نگام میکنه… نه خوب نیست… این و این چند روز خوب فهمیدم… آرتان خوب نیست… ارتان بعد از دل ارام خوب نمیشه… حتی شب نامزدی هم وقتی اون حرفا رو به دل ارام زد بعد رفتنشون یه پاکت سیگار دود کرد و دیدم که اشک ریخت‌..‌.

– اخرین باری که اینجا بودم… تولد دلی بود.. آوردمش اینجا… !

صداش می لرزه‌‌… دلم میسوزه.‌. پشیمون میشم… کاش نمی اوردمش… بازوش و می گیرم…

– عذاب نده خودت و… تموم شد!

و وجدانم داد میزنه اگه تو واقعیت و گفته بودی الان تموم نشده بود… ذهن شلوغم پر فکر و سوال… و مهم ترینش اینکه این دو تا کجان؟ داخل ویلا که میشیم با دیدن مانتو و کیف دل ارام میفهمم کارم تمومه… حتما رفتن بیرون… آرتان متعجب جلو میره و مانتو و کیف و برمیداره و با دقت نگاه میکنه…. بعد… بعد مانتورو بو می کشه‌… جونم بالا میاد وقتی عصبی سمتم برمی گرده:

– چی کار کردی تو ؟

سعی میکنم خودم و بزنم به یه کوچه ای :

– چیشده مگه؟

جلو میاد… انگار از بوییدن عطر دل ارام مست شده:

– تو می دونستی اینا اینجان؟ واسه همین گفتی بیاییم اره؟

– نه… من خبر نداشتم!

چونمو می گیره…

– مزخرف نگو نازی‌.. خبر نداشتی دلیلی نداشت اصرار کنی بیاییم!

– آره… می دونستم… اومدم سفر و زهر کنم بهش‌.. ولی تو نمیخوای هیچ کاری نکن!

کلافه موهاش و چنگ میزنه و قدم میزنه:

– لعنتی لعنتی لعنت بهت نازی!

– داد نزن آرتان … قرارمون همین بود که‌..

ادامه نمیدم… میترسم کسی باشه و نقشه هام لو بره… جلو میرم:

– ببخشید… اگه می گفتم نمی اومدی که… آروم باش خب؟

– من چرا قاطی کثافت کاری تو شدم؟

سعی میکنم ارومش کنم:

– جون هرکی دوس داری اروم… شاید کسی باشه شاید بشنون… نقشه هام و خراب نکن… تورو خدا!

ساکت میشه و پر اخم و خسته نگام میکنع!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۲:۲۵]

*آرتان*

اون قدر عصبیم… اون قدر داغونم که می تونم همین الان نفس این دختر و ببرم… اومدن شمال؟ اومدن سفر خوش بگذرونن و من مثل آویزونا با این روانی اومدن که چی بشه؟ که بگم خبر نداشتم شماها هم اینجایید… میخوام باز نعره بزنم سرش که صدای پا از پله ها میشنوم… سر جفتمون با ترس به عقب برمی گرده… با دیدن دل ارام توی اون حوله ی صورتی و موهای خیس تا مرگ می برتم… اون قدر رنگش پریده و لباش سفیده که میترسم نکنه مرده باشه… دستاش و به نرده ها می گیره… میفهمم نرسیده… آرشام لعنتی هم روی اون تخت خوابه؟ نازگل دیونم میکنه:

– وای دلی شماهام اینجایید!؟

میخنده… این دختر استاد بازیگریه…

– من و ارتان مثلا اومدیم ماه عسل… البته میدونم ماه عسل بعد عروسی هستا… ولی خب دلم هوای شمال کرده بود… به جان خودم نمی دونستم اینجایید شما هم وگرنه مزاحم نمیشدیم!

دارم محتویات معدم و بالا میارم

دل ارام اصلا توی این دنیا نیست… لب میزنه که حرف بزنه ولی نمیتونه… چش شده؟ چشمای بی جونش در حال بسته شدن و خود لعنتیش در حال افتادن… سمت پله ها می دوم… خودم و بهش می رسونم و بازوش می گیرم… ولی بی حال… یخ… سرد سرد… خدای من… این دل ارام؟

هیج جونی توی این چشمها و تن نیست… اروم میگم:

– کجاست ارشام بیاد کمکت… داری می افتی!

بی جون و بی حال نگام میکنه… نمیخواستم ناراحتش کنم… این بار و نمیخواستم… منظوری نداشتم و اون فکر میکنه خوشم نمیاد دستم بهش بخوره… میخواد حرف بزنه ولی حتی صداش در نمیاد… خدای من… چش شد ؟

– دل ارام؟ چته؟ باز کن چشمات و!

نازگل سرش و زیر می ندازه و بیرون میره…

چقدر خوبه که تو این گیری ویری مثل فیلما عاشقم نشده که حسادت کنه…

چشمای دل ارام داره بسته میشه… پیداست جون ایستادن نداره

 – چته لامصب… چت شده که نمیتونی وایسی رو پاهات؟ چیکارت کرده؟ کدوم گوریه؟

تکیه شو به دیوار میده و میخواد بشینه که زیر بازوش و می گیرم:

– بریم اتاق… برو اونجا بخواب… سرماخوردی؟

چرا حرف نمیزنه لعنتی…

چقدر دلم واسه بوی تنش تنگ بود… واسه عطر موهاش… خدا کجا رفتی تو….

کمک میکنم روی تخت بخوابه… اصلا هم به این فکر نمیکنم ارشام برسه چی میشه و نمیشه… اصلا اهمیتی نداره… نگاش میکنم‌…

خیره…

پردرد…

عمیق…

خسته…

دلتنگ…دلتنگ‌…دلتنگ….

و پیش خودم و دلم اعتراف میکنم تا ته دنیا عاشقشم… حتی اگه خیانت کرده باشه!

– دل آرام؟

چونش می لرزه‌… خیره حلقه ی توی دستم مونده…

– حضور من اینجا اتفاقیه… باور کن… خب؟

سرش و نمیاره بالا…

نگام نمیکنه…

چی اومد سرمون؟

– دل آرام؟

اشکش می چکه… دلم میترکه….

– مریض شدی؟ آرشام اذیتت کرده؟

انگشت مو سمت لبش میبرم…سرش و عقب میکشه… دستم بین راه میمونه:

– کتکت زده؟

حرف نمیزنه… عصبی داد میزنم:

– دِ حرف بزن لاکردار!

با ترس نگام میکنه… از من میترسه؟ از من؟ چیکارش کردم مگه؟ می لرزه و میباره و عقب میره… چشمام و میبندم… دستام و بالا میارم:

– ببخشید… ببخشید!

نگاش میکنم… هیچی از دختر روبه روم نمیفهمم… هیچی!

– میگم نازی بیاد کمک کنه لباس تنت کنی!

با این حرفم تازه متوجه ی حوله ی تنش میشه… پتورو روی تنش میکشه و تکیه میده… تنش و از من پنهون میکنم…؟

میخوام بلندشم که بازوم و میگیره…

نمیخوام بمونم… بمونم زن داداشم و بغل میکنم!

– اومدی زنت و به رخم …‌بکشی؟

قلبم کنده میشه… چرا جون توی این صدا نیست؟

– اومدی بگی خوشحالی از دستم راحت شدی؟

این صدا صدای دل ارام من نیست… نیست…!

– منم که فهمیدم !

بغض داره خفم میکنه:

– من هرچی گفتم‌ زر مفت بود… بد کردی ولی من ادم بد شدن نیستم دل ارام… خوشبختیت آرزومه‌.. با همه ی بی معرفتیات… دشمنت نیستم!

بغضش می شکنه… این یعنی نفسش اومدبالا…

– آروم باش… نمیدونستم اینجایی… الان میریم که اذیت نشی خب؟ آروم باش!

– نرو!

بغض توی گلوم خورد میشه… لحنش پر التماس‌… خرسی که خودم واسش خریدم و می بینم که افتاده کنار تخت…

 – نرم؟ چرا؟

– بمونید… من نمیخوام با ارشام تنها باشم… !

– چرا؟

– دعوامون شده!

– سرچی؟

خیره نگام میکنه… تک تک اجزای صورتمو نگاه میکنه…

– دوسش داری؟

اشکش و پاک میکنم… من لعنتی باید برم بیرون:

– کی و؟

– نازی و!

می خندم… زندگی ما به طرز عجیبی وحشتناک…

– آرشام کجاست؟

– خواب بودم… نمیدونم!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۲:۲۷]

بی قرار و آشفته میخوام بلند شم که مچ دستم و می گیره:

–  میشه بگی چرا با نازی ازدواج کردی؟

نگران و خسته بی توجه به سوالش میگم:

– میخوای ببرمت دکتر؟ رنگت بدجوری پریده!

تلخ لبخند میزنه… صدای نازگل و که از پله ها میشنوم نفسم و کلافه فوت میکنم:

– گفتم که … خبر نداشتیم شماها اینجایید… بهتره درست رفتار کنی وگرنه….

در و باز میکنم و با دیدن ارشام که از پله ها بالا میاد و نازگل  که همراهش یه بند داره چرت میگه کلافه میگم:

– چه خبره باز؟

آرشام عصبی جلو میاد‌‌… نگام به پاکت دارو سِرمی که توی دستش می افته‌…

– اینو تو باید بگی… تو اتاق زن من چه غلطی میکنی؟!

برمی گردم و به دل ارام که می لرزه از ترس نگاه میکنم…

باز سمت ارشام برمی گردم:

– دعوات با من و بزار بیرون از این اتاق‌…. چشه دلی؟

میزنه تخت سینم:

– به تو ربطی نداره‌‌… دست زنتو بگیر و هری!

قبل از این که بخوام حرفی بزنم نازگل گند میزنه:

– مهمون مهمون و نمیتونه ببینه صاحبخونه هیچ کدوم و… هه … به تو چه مگه واسه تو اینجا!؟

میخواد سمت نازگل بره که بازوش و می گیرم و کلافه میگم:

 – بسه… مثل سگ و گربه نیفتید به جون هم اه!

نازگل عصبی میگه:

– از اول مثل ادم واسش توضیح دادم بی خبر بودیم اینجان!

چقدر خوشگل دروغ میگه این دختر…

نگران دل ارامم…. ساکت و فقط می لزره… نازگلم میفهمم از کجا داره هی عصبی تر میشه‌… علتش توجه ارشام به دلی… احتمالا توجه رو خلاصه کرده به پاکت دارویی که توی دست ارشام … کاش زخم لبش دل ارامم میدید…بی شک کمتر حرص میخورد… ارشام عصبی داد میزنه:

– بیا برو گمشو بیرون بابا!

بازوی نازگل و می گیرم و میگم:

– برو پایین میام حرف میزنیم…برو !

از این که ارشام و عصبی کرده به شدت راضی… بیرون که میره آرشام موهاش و چنگ میزنه و کلافه میگه:

– خودتم برو!

جلو میرم و جدی و عصبی میگم:

– لبش چیشده؟

– به تو چه!

– حالش چرا بد؟

– به تو ربطی نداره گفتم!

– تو دست بزنم داری مرتیکه خر؟

دستشو بلند میکنه که بزنه توی گوشم … دل ارام با گریه جیغ میزنه:

– توروخدا دعوا نکنید… تو روقران بس کنید… !

دستش بین هوا خشک میشه…

سمت پاکت میره و سرم و بیرون میاره…

همون طور که سرم و آماده میکنه میگه:

– نمیخواستم بزنمش!

دستام مشت میشه… دل ارام سرش و زیر می ندازه و اشکش می ریزه… موهاش ریخته دور صورتش و نمیزاره درست ببینمش… آرشام خسته ادامه میده:

– نفهمیدم چیشد…. ولی حقش بود!

بی شک میخواد من و دیونه کنه… نمیتونه قصد دیگه ای داشته باشه…

– وقتی حرف اضافه میزنه باید یه جوری دهنشو ببندم!

سرم و به چوب لباسی بالای سرش آویز میکنه و ادامه میده:

– من با زدن موافق نیستم ولی گاهی لازمه که….

طاقتم تموم میشه… سمتش هجوم میبرم یقه شو می گیرم  گلوش و فشار میدم… دل ارام جیغ میزنه… آرشام خون سرد می خنده…

– چیه؟ امپر چسبوندی؟ تو نبودی شب نامزدیت می گفتی دلی انتخاب مزخرفی بوده!؟

این موجود زرنگ ترین آدم روی زمین…

میخواست دستمو رو کنه‌… ولی کم نمیارم… داد میزنم:

– این دلیل نمیشه بزارم مثل حیوون باهاش رفتار کنی!

بخاطر دل ارام ولش میکنم و عقب میرم…

– نگاش کن… با مرده ها فرق نداره!

لعنتی خون سرد و بیخیال میگه:

– واسه همین میخوام سرم بزنم واسش!

بیشتر از این نمیتونم این موجود و تحمل کنم… از اتاق بیرون میزنم و در و می کوبم… صدای گریه ی نازگل و که میشنوم داغون توی همون پله میشینم…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۲:۲۷]

*دل آرام*

ارتان که بیرون میره و در و می بنده زانوهام و توی شکمم جمع میکنم و دستام و دور پاهام می پیچم و خودم و بغل میکنم… نگاش میکنم… خون سرد مشغول تزریق آمپول زرد رنگی توی سِرم…هنوز گیجم… هنوز باورم نمیشه از جا پریدم و صدای آرتان و از طبقه ی پایین شنیدم…‌ هنوزم باورم نمیشه اینجاست و اون حرفارو بهم زد…

آرشام کنارم میشینم … دستش و سمت دستم میاره… با دیدن سوزن توی دستش میگم:.

– خوبم‌… نمیخواد ولم کن بزار تنهاباشم!

خون سرد و بیخیال میخنده:

– با کی تنها باشی؟

لبم و گاز می گیرم.‌‌.. آرامش قبل از طوفان…. از این مرد غیر قابل پیش بینی میترسم‌… دستمو میکشه… یکم از پنبه رو جدا میکنه و الکلی میکنه… میکشه روی دستم‌…

– آرشام؟

– خودکشی میکنی آره؟

سوزن و سمت دستم میاره‌.. میخوام حرف بزنم که تند نگام میکنه:

– صدات از این اتاق بره بیرون اتاق و خراب میکنم رو سرت دلی… من درمورد هر چی کوتاه بیام در مورد این گوهی که خوردی کوتاه نمیام… غرق میشدی من چه غلطی می کردم نفهم‌.. کافی بود یکم دیرتر برسم!

پر بغض و ناامید میگم:

– من خستم… حالم بد‌… الانم ول نمیکنی!؟ تنبیهت و بزار واسه بعد!

– زدن این سوزن واسم مثل آب خوردن… میتونم جوری بزنم که حالیتم نشه ولی …. یه جوری میزنم جونت بیاد بالا بعد این بره توی رگت!

دیونه‌شده… آره دیونه شده…بی شک از دیدن آرتان توی این اتاق قاطی کرده‌…

– آرشام من خواب بودم متوجه ی اومدنشون شدم… رفتم… رفتم بیرون … داشتم از ضعف و بیحالی بیهوش میشدم اوردم تو اتاق…. بعدم تو اومدی… بخدا فقط همین!

بی توجه سوزن و سمت  دستم میبره….چشمام و میبندم و لبم و گاز میگیرم…وقتی چسب و روی دستم میزنه متعجب چشم باز میکنم‌… نگام میکنه:

– از زن ترسو خوشم نمیاد!

– تو با حرفات ادم و شکنجه میدی!

– همین کافیه…دراز بکش سرمت تموم شد دیگه باید روبه راه شی… مهمون داریم ناسلامتی!

بی جون دستش و میگیرم:

– چی تو سرته؟

– له کردن رفیق قدیمیت!

میخوام حرف بزنم ولی هلم میده و میگه:

– بخواب… من پایینم… کاری داشتی صدام کن!

– آرشام؟

بی حوصله برمی گرده و نگام میکنه…. دستاش و میبره توی جیباش و زل میزنه بهم… اون قدر اخم داره که حرفم و یادم میره:

– هیچی!

– حرف تو بزن … ناز کشیدن بلد نیستم من!

گلوم از بغض درد میکنه…

– میشه گوشی تو بهم بدی یه زنگ خونه بزنم… دلم واسشون تنگ شده!

– نه نمیشه!

خیره نگاش میکنم… جلو میاد و یکی از دستاش و از جیبش بیرون میاره… انگشت اشارشو مقابل میگیره و تند و تلخ میگه:

– فعلا نه ازم چیزی بخواه… نه حرف بزن… چون اون قدر ازت…

– چرا؟چرا عصبانی ای ازم؟ چون خواستم خودکشی کنم؟ جون خودمه… اختیار مرگ و زندگی خودمم ندارم؟

انگار منفجر میشه… انگار تمام ترس و حال بد اون لحظه شو خالی میکنه… داد میکشه:

– نههه… نداری… تو اختیار هیچیو نداری

گوشم و میگیرم…. سرم و زیر می ندازم و تو خودم مچاله میشم‌… جلوتر میاد و چونم و میگیره:

– نگام کن!

با ترس نگاش میکنم… ضربه ای به در میخوره و صدای آرتان دیونه ترش میکنه:

– آرشام‌… چه خبره باز؟ باز کن این در و ببینم!

تموم تنم می لرزه… می نالم:

– ولی خودت داری می کشیم… هر روز می کشیم… داری زجرکشم میکنی!

– من اگه کشتمت اشکال نداره بمیر!

سرش و سمت در برمی گردونه و هوار میکشه:

– ارتان دخالت نکن … برو پایین!

بعد نگام میکنه و جدی و سرد میگه”

– دفعه ی اخرت بود دلی… فکرت و دست و پات بره سمت خودکشی…

– فکم شکست لعنتی… لعنت بهت که فقط عذابم میدی!

– تو عذاب نمیدی؟ این که مثل موش میکنی خودت و دلیل نمیشه من از دستت زجر نکشم…. میدونی چی کشیدم تا رسیدم به دریا؟ میدونی چی کشیدم تا اوردمت بیرون؟ تا نفست اومد بالا؟ میدونی؟

گوشام و می گیرم و با گریه میگم:

– داد نزن… تو رو خدا دادنزن… سرم دردمیکنه!

چونم و ول میکنه و بیرون میره و در و می کوبه… صدای صحبتش با ارتان و نامفهوم میشنوم‌… سرم و روی بالشت میزارم و میبارم!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۲:۲۹]

   * آرشام*

پله هارو پایین میرم و بی توجه به آرتان که میگه:

– تو واقعا داری گندش و در میاری… این چه طرز حرف زدن با زنته ابله!

از دخالتاش داره مغزم سوت میکشه..‌ از این که هنوز حساس روی دل آرام و برخورد من باهاش‌… سمت نازگل که روی مبل نشسته میرم و میگم:

– که خبرنداشتی ما اینجاییم آره؟

براق و با کینه توی چشمام نگاه میکنه… ارتان جلو میاد و عصبی میگه:

– تمومش کنید‌..‌ مگه حال زنت ناخوش نیست؟ بهتر نیست کمتر داد و قال کنی؟!

برمی گردم و خون سرد میگم”

– تو نگران زن منی؟

عصبی میگه:

– آره… حرفیه؟

توی سکوت چند لحظه نگاش میکنم و بعد برمی گردم سمت نازگل که حالا با اخم ایستاده و دست به کمر زل زده بهم…

– هان؟ چیه؟

– الان که فهمیدی ما اینجاییم… هری!

– بشین بینیم بابا… قصدم رفتن بود اما الان از اینجا جم نمیخورم ببین کی میخواد بیرونم کنه!

آرتان کلافه میگه:

– بسه… دارید حالم و بهم می زنید…خفه شید جفتتون!

نیشخند میزنم و سمت آشپزخونه میرم… بطری اب و از یخچال برمی دارم و یه نفس میخورم که صداشو میشنوم:

– دل آرام خواسته خودش و غرق کنه؟ درست شنیدم؟

آب به گلوم می مونه و سرفه میزنم… با پشت دست دهنم و پاک میکنم و بطری می کوبم روی میز…

– چیکار کردی باهاش مگه؟

– زدمش!

جلو میاد و یقه مو توی مشتاش می گیره:

– با من بازی نکن آرشام… من و دور نزن … چیکارش کردی که خواسته خودش و بکشه!

عصبی مچ دستاش و می گیرم و میگم:

– ول کن!

– جواب!

– تو چیکار کردی که رگشو زد؟ ..

دستاش شل میشه و از یقم جدا میشه… انگار خاطره ها یاداوری میشه واسش…

– اونموقعم نفهمید چرا رگ شو زد!

– منم الان نفهمیدم چرا رفت که خودش و لقمه ی دریا کنه… حله؟

بعد یقه شو و نمایشی صاف میکنم و میگم:

– در ضمن… فالگوش ایستادن کار خوبی نیست… نگفتن مامان بابات بهت؟ پسر دردونه ی خانواده؟

– اون قدر داد و بیداد کردی که همسایه هام شنیدن جناب!

با صدای جیغای دل آرام هر دو شوکه و وحشت زده بیرون می دویم… یه نفس پله ها رو بالا میرم… در اتاق و باز میکنم… داره کابوس می بینه لعنتی… ارتان نفس نفس زنان جلو میاد:

– چشه این؟

در حال حاضر نمیتونم جوابشو بدم…جلو میرم…صدای نازگل عصبی ترم میکنه:

– وای… چش شده… بیدارش کن ارشام الان سکته میکنه!

جلو میرم و اروم میزنم توی صورتش:

– دل ارام؟

دست و پا میزنه… جیغ می کشه…

– ولم کن… آرتان توروخدا بیا… !

آرتان گیج جلو میاد… داره خراب میشه… داره گند میزنه به همه چی… محکم تر میزنم؛

– دل ارام… پاشو داری کابوس می بینی… میشنوی صدامو دلی!

داد میزنه:

– ولم کن ارشام… بزار برم… ولم کن..!

ارتان طرف دیگه ی تخت میشینه و زل میزنه بهش:

– اولین بار کابوس می بینه؟

اعتراف میکنم ترسیدم:

– آره!

دستمو میبرم زیر گردنش و بلندش میکنم:

– چرا من و صدا میزنه؟ واسه چی از تو میترسه؟

داد میزنم:

– من نمیدونم… ول میکنی یا نه؟

سمت نازگل برمی گردم:

– یه لیوان اب !

سر دل ارام و توی سینم می گیرم… ارتان طاقت نمیاره و بیرون میره… دل ارام چشماش و باز میکنه:

– کابوس بود… تموم شد… نترس!

نفس نفس میزنه… خیس عرق…

– داشتی…داشتی…

– آروم… اروم عزیزدلم… !

هق میزنه:

– داشتی سرمو می بریدی!

شوکه نگاش میکنم… از من چی ساخته؟

گلوش و چنگ میزنه:

– چاقو و گذاشتی اینجا!

خم میشم و زیر گردنش و می بوسم:

– من غلط بکنم… آروم‌.. نلرز… تموم شد!

– تو … خیلی بدی آرشام!

قلبم می ترکه:

– خیلی بدی!

– میدونم!

– ازت…میترسم!

– میدونم!

– هیچ وقت خدا…تا… تا ابدیت… نمی بخشمت!

چشمام و می بندم و پیشونیش و میبوسم…

– اشکال نداره… فقط واسه من باش!

نازگل در میزنه و لیوان اب و سمتم میگیره و میگه:

– خوبی دلی؟

دل ارام جواب نمیده… بیرون که میره لیوان و سمت لباش میبرم… !

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۲:۲۹]

سوزن سِرم و از دستش بیرون می کشم… موهاش و از صورتش کنار میزنم و میگم:

– پاشو ببرمت بیمارستان!

– خوبم… خوب میشم!

نمیدونم چقدر توی اتاق می مونم و نوازشش میکنم و سعی میکنم آرومش کنم… آرتان ضربه ای به در میزنه و در وباز میکنه…

– بهتره؟

حتی دلم نمیخواد حالش و بپرسه:

– خوبه!

– غذا سفارش دادم اوردن… بیایید سرد میشه!

دقیقا نمیفهمم چرا اینجان… چرا نمیرن… کلافه میگم:

– باشه!

آرتان که میره بلند میشم و پشت سرش می شینم… موهاش و دم اسبی می بندم و از پشت بغلش میکنم:

– لبت میسوزه هنوز؟

سعی میکنه خودش و از آغوشم بیرون بکشه:

– نه زیاد!

– پاشو بریم برادرشوهرت شام مهمونمون کرده!

پر بغض میگه:

– من‌میل ندارم… میخوام برم لب دریا بشینم!

– تا قاشق  آخر غذاتو خوردی خوردی… نخوری…

خسته چشم می بنده:

– چشم!

گونشو می بوسم:

– حالا شد!

پشت میز که می شینیم آرتان میگه:

– اینو بده دلی… جوجه دوست نداره کوبیده گرفتم واسش!

تموم سعی مو میکنم نزنم از وسط نصفش کنم…

ظرف غذای خودم و سمت دلی می گیرم و میگم:

– میخوره جوجه!

دل آرام فقط نگام میکنم… نازگل نیشخند میزنه… آرتان عصبی میگه:

– به غذاخوردنشم گیر میدی تو… ولش کن بزار هر چی دوس داره بخوره!

با اخم دلی و نگاه میکنم… ظرف و ازم میگیره و توی سکوت شروع به خوردن جوجه میکنه… عصبی خودمم مشغول خوردن میشم که ارتان میگه:

– چه خوابی میدیدی دل آرام؟

کلافه نفسم و فوت میکنم:

– یادش ننداز… بزار بخوره غذاشو!

همه سکوت میکنیم… بعد از غذا دل آرام بی حرف توی حیاط میره… بعد نازگل پشت سرش بیرون میره‌… لیوان نوشابه رو که میخورم می بینم آرتان گیتار شو برمی داره و سمت حیاط میره‌…

– میری بگو دلی بیاد میخوام بخوابم دیر وقته!

– تو میخوای بخوابی اون بیاد؟

– ساعت خوابشم من تعیین میکنم… اعتراضی داری؟

نیشخند میزنه و میگه:

– زن گرفتی یا برده؟

– تو فک کن برده… هان؟

برو بابایی میگه و بیرون میره‌… دلشوره ی عجیبی دارم اما دلیلش و نمیفهمم

رمان عشق بی رحم جلد اول
جلد اول رمان عشق بی رحم
Rating: 4.5/5. From 2 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *