خانه / آخرین مطالب / رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 18

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 18

رمان عشق بی رحم جلد اول شصت تیپ مرجع کامل دانلود رمان

جلد دوم رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد اول رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

دل آرام *

با دیدن آرتان که سمتون میاد نفس عمیق میکشم و نازگل میگه

– وای گیتار آورد… کاش امشب و بخونه!

مثل مجسمه نگاش میکنم… سرم داره می ترکه… حالم از غذایی که به زور خوردم بده‌‌… روبه رومون میشینه و خیره ی دریا میگه:

– بهتری؟

نگاش میکنم‌… چی میشد امشب میتونستم تو آغوشش بمیرم؟

– خوبم!

– آرشام گفت بری بخوابی!

نمیخوام باهاش تنها شم ولی… نمیخوام عصبیش کنم… از جا بلند میشم که جدی نگام میکنه و میگه:

– هر چی گفت و تو گوش نده‌‌‌… بشین اگه خوابت نمیاد!

نمیدونم چرا می شینم… زل میزنم توی چشماش… بدون اینکه نگاهش و ازم بگیره شروع میکنه به گیتار زدن… صدای دریا… صدای این آهنگ تلخ و غمگین… نگاه خیره ی آرتان… دیدن آرشام که توی پله ها دست به جیب ایستاده و زل زده بهم… همه و همه باعث میشه بغض کنم‌… تب کنم… لرز کنم… و وقتی ارتان میخونه بمیرم…

– گمونم یه روزی دلم پای عشقت بمیره

می دونم جوونیم داره پای عشق تو میره

میترسم‌ کنارم نباشی و بارون بگیره…میترسم…

بغضم میشکنه‌… نگاهم و نمیتونم از چشمای پر از غم آرتان بگیرم.. می بینم که آرشام میاد سمتمون…

نگفتی… یه روزی میاد بی تو گریم بگیره

نگفتی دیگه خاطرات تو یادم نمیره

نگفتی دلم توی تنهایی باید بمیره…نگفتی؟!

اشک آرتان که می چکه نازگل از جا بلند میشه و سمت ویلا میره… اشک منم می ریزه که ارشام بهم ریخته و داغون بهم میرسه و بازوم و میگیره بدون اینکه نگام و از چشمای خیسش بگیرم بلند میشم و ارشام سمت ویلا می کشتم… باز که میخونه برمی گردم‌…

– چی اومد سر من که قول داده بودم دیگه برنگردم

که امشب دوباره به یاد چشمات گریه کردم

که انگار تمومی نداره دیگه بی تو دردم

آرشام عصبیه… آرتان نگام میکنه ‌…. بازوم و از دست آرشام میکشم و همون کف می شینم‌… آرشام کلافه زیر گوشم میگه:

– سگم کردی … ببین کی تیکه پارت کنم!

و بی حرف سمت ویلا میره… اشکای من و آرتان تمومی نداره‌… میخونه‌… میخونه لعنتی…. و میسوزونه

یه امشب چی میشه سرم و روی شونه ی تو بزارم

سرم رو دیگه از روی شونه هات بر ندارم

یه جوری بخوابم که یادم بره روزگارم

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۲:۳۰]

* آرشام *

سرم داره منفجرمیشه…

باید برم اون گیتار و خورد کنم توی سرش…

وارد ویلا میشم و  چشمم که به نازگل می افته همه ی عصبانیتم سرش خالی میکنم…

 سمتش میرم…

از روی کاناپه بلند میشه و با ترس نگام میکنه… یقه شو می گیرم…

با ترس زل میزنه توی چشمام…

 صدای آرتان خط می ندازه روی اعصاب نداشتم…

– پشت هم داری گند میزنی که به کجا برسی؟

با همه ی ترس توی چشماش نیشخند میزنه:

– به همین حالی که تو الان داری!

گلوش و فشار میدم… نفسش بند میاد… دستم و میگیره… ازمیون فک قفل شدم میگم:

– خب… الان داری توی این حال می بینیم… خوبه؟ خوش می گذره بهت؟

– دارم خفه …میشم!

گلوش و بیشتر فشار میدم:

– تو اون قدر احمقی که حتی نمیفهمی چطوری زهرتو به من بریزی!

– ول… کن… دارم….

– یه بار واسه همیشه میگم… اگه دل ارام و از دست بدم زنده زنده میسوزنمت!

چشماش پر اشک میشه و لباش کبود…

 دستم و برمی دارم … سرفه میزنه…

 میزنم تخته ی سینش…

 می افته روی کاناپه…

خم میشم و دستام و به زانوهام می گیره و صاف نگاه میکنم توی چشماش:

– هر کسی که باعث بشه دلی واسه من نباشه…  کاری میکنم بعد هر نفسش سی بار ارزوی مرگ کنه… حتی اگه اون آدم داداشم باشه!

شوکه و وحشت زده نگام میکنه… اما زبونش کوتاه نمیشه:

– دلی همین الانم…واسه تو نیس… دلش با دلت نیست!

چونش و می گیرم..‌ آخی بلندی میگه…

– تو فقط لال شو‌… لال!

– آرشام؟

برمی گردم و با دیدن دل آرام عصبی سمتش می رم…

 بازوش و می گیرم و از پله هام بالا میرم…

 دنبالم می کشمش… داد میزنه… جیغ میزنه:

– ولم کن… آییییییی..‌دستم…‌ آرشام… توروخدا…‌عوضی….

وارد اتاق میشم … پرتش میکنم روی زمین‌ و در و می بندم…

 بعدم قفل میکنم…نزدیک میرم…

 خودش و عقب میکشه…

– چرا ولم نمیکنی لعنتی!؟

جلوتر میرم…

– دارم میمیرم از دستت!

– منم دارم می میرم‌.. منم دارم هر لحظه ی این زندگی سگی و جون میدم و تو نمیفهمی!

گوشه ی دیوار مچاله میشه… با گریه میگه:

– جفتمون و راحت کن لعنتی‌… ولم کن بزار برم… طلاقم بده ارشام!

سرم تیرمیکشه… انگار اتاق خراب میشه رو سرم…

– توروخدا… بزار من برم… من دوست ندارم!

دست خودم نیست … جلو میرم و چمدون و سمتش پرت میکنم:

– تو باز هوایی شدی… جمع کن پاشو بریم تا سر فرصت آدمت کنم!

با گریه مچ پامو میگیره… ناباور و گیج نگاش میکنم… نگام میکنه…

– طلاقم بده… توروخدا.‌‌.. جون هر کی دوس داری بزار برم!

چشمام و می بندم‌..‌ قلبم داره از حرکت می ایسته…

– دارم ازت خواهش میکنم… ببین… نگاه کن… به پات افتادم!

توان ایستادن ندارم… نمیخوام صداش بیرون بره…

– دل ارام بسه!

– آرتان که خودش زن داره… من  که دیگه کاری باهاش ندارم… فقط میخوام برم… یه جای دور از شماها…میزاری؟میزاری برم؟

روی پاهام میشینم و دستاش و میگیرم:

– زد خراب کرد هر چی تا الان درست کرده بودم… با یه خوندن؟

– هیچی درست نبود بخدا!

– زبون نفهم من عاشقتم… ببشعور من میخوامت… چرا نمیفهمی؟ این کارا چیه میکنی؟

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۳:۴۷]

دستام و توی دستاش می گیره و خیره میشه توی چشمام…

 اشکاش داره آتیشم میزنه…

 التماس توی چشماش باعث میشه از خودم متنفرشم…

 – بزار برم… اگه عاشقمی بزار برم…

خستم دیگه نمیتونم تحمل کنم…

روحم مرده…

تو یه مرده ی متحرک میخوای چیکار؟

سعی میکنم اروم باشم:

– میخوام دورش بگردم!

هق میزنه و پیشونیش و روی زانوهام میزاره…

– تو چرا این قدر بدی؟

موهاش و نوازش میکنم:

– نشد خوب بمونم!

شونه هاش و می گیرم و بلندش میکنم…

– وسایلتو جمع کن بریم هتل…

تحمل اینا از توان من خارج!

میخواد حرف بزنه که خم میشم و لباش و می بوسم…

 بعد لبام و سمت گوشش میبرم:

– نزار بدتر از این شم…

 کثیف تر از این… پست تر از این..‌

نامرد تر از این…

نزار قاتلشم و برادر کش!

تنش می لرزه…

 عقب می کشم…

چونش می لرزه..‌ با وحشت نگام میکنه‌…

 جدی و خون سرد میگم:

– بیرون منتظرتم!

غمگین و پر حرف نگام میکنه‌…

بلند میشم و وسایل و جمع میکنم…

بیرون که میرم آرتان جلو میاد:

– کجا؟

– شما که روتون کم نشد برید… ما میریم!

– این موقع شب؟ خل شدی؟ برو بخواب ما صبح میریم!

نگاش میکنم…. شاید وقیح باشم که با همه ی اتفاقا ازش طلبکارم …

– حتما برید!

بی حوصله با اخم نگاهی به نازگل میکنم و چمدون و همونجا میزارم…

وارد حیاط میشم و رو به دریا می ایستم…

سیگاری روشن میکنم و دودش بیرون میدم‌…

مغزم در حال متلاشی شدنه…

حال بد دل ارام داره دیونم میکنه…

چرا این قدر بدبختیم؟

 تا کجا این زندگی سگی این شکلی ادامه داره؟

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۳:۴۸]

   * دل ارام *

جلوی ایینه می ایستم و اشکام و پاک میکنم… شالمو مرتب میکنم که ضربه ای به در میخوره و ارتان وارد اتاق میشه… نمیخوام باهاش تنها باشم… نمیخوام ببینمش… نمیخوام باهاش حرف بزنم چون‌… دیگه اختیار خودم و زبونم و ندارم… چون شاید بگم چه بلایی سرم اومده… چون شاید خراب کنه همه ی جون کندنای آرشام و… جلو میاد‌… سخت میگم:

– میشه بری… میخوام لباس عوض کنم بریم!

– قرار شد ما صبح بریم… بخواب راحت!

سر به زیر و معذب میگم:

– باشه!

میترسم ارشام برسه… کاش بره… کاش بره لعنتی دوست داشتنی…ولی نمیره.. میاد جلو…

– خوشبخت نیستی؟!

سرم به ضرب بالا میاد‌… وحشت زده نگاش میکنم… چی گفت؟

– پشیمونی؟

دارم دل و روده مو بالا میارم…

– دل ارام؟

توی دلم سه بار پشت هم میگم جون دلم… جون دلم…. جون…کدوم دلم!؟

– سوال من جواب نداشت؟

پر بغض میگم:

– میشه بری… اگه… بیاد دعوام میکنه!

– فقط بگو… خوشبختی؟ بگو اگه هستی نفسم راحتر بیاد بالا!

اشکام میریزه… داره طاقتم تموم میشه… دارم کم میارم… کاش بره…

– پس نیستی!

دیگه نمیفهمم چی میگم…

– نیستم!

هق میزنم..

– هیچ وقت این قدر بدبخت نبودم!

جلوتر میاد:

– چرا؟

نفسم داره بند میاد و نمیفهمه… نفست تا حالا بند اومده میون گریه و بغض و حسرت؟

– اذیتت میکنه؟ بداخلاق؟ دست بزن داره؟

دوست دارم داد بزنم اینا خوبه…اینا چیزی نیست… یه چیز وحشتناک تر وجود داره… من دوسش ندارم… دوسش ندارم…

– من و نگاه کن لعنتی!

نگاش کنم این تن لرزون و می سپارم به آغوشش…

– دوسش داری که دل نمیکنی؟

آخ …آخ…آخ خدا…

چونمو میگیره و سرم و میاره بالا… نگاش میکنم…

– چرا حس میکنم همه چی و نمیگی بهم؟

دارم میسوزم… کاش بزاره بزنم به دریا…

– چرا حس میکنم قصه به تلخی خیانت نیست؟

– دیگه هیچی مهم نیست!

– مهمه… مهمه که دارم اب شدنت و می بینم… این چشما چشمای سابق؟ این دلی دلی سابق؟ چیکار کرده باهات که شدی این؟

آرشام و که توی چارچوب در می بینم لبم و گاز می گیرم و سعی میکنم خودم و کنترل کنم

– باشه مرسی گفتی… میخوابم پس!

گیج نگام میکنه و برمی گرده سمت در… با دیدن ارشام عقب میکشه و میخواد بیرون بره که ارشام بازوش و میگیره… با ترس جلو میرم که داد میزنه:

 – وایسا سرجات!

می ایستم… ارتان عصبی میگه:

– چه خبرته؟ چرا رم میکنی؟

دوبار محکم میزنه تخته ی سینه ی ارتان… قلبم میسوزه:

– طرف زن من نیا… نیا… نیا!

– میترسی بخورمش؟

داد میزنه:

– نه… میترسم بکشمت!

وحشت زده نگاشون میکنه… ارتان نیشخند میزنه:

– تو من و چند ماه پیش کشتی … شب خوش!

دلم میترکه‌…ارشام مشت شو توی دیوار میزنه و وارد اتاق میشه… در و که میبنده فاتحه مو میخونم

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۳:۴۸]

جلو میاد… عقب میرم… عقب تر… عقبتر… به دیوار پشت سرم که میخورم درست مقابلم می ایسته… دستاش و دو طرف دیوار کنار سرم میزاره… زل میزنه تو چشمام… فقط نگام میکنه‌… دارم له میشم زیر این نگاه ترسناک… نفس نفس میزنم:

– بخدا… تقصیرمن نیست خودش اومد!

دلش واسم نمیسوزه…‌ یکم نگاهش مهربون ترنمیشه… یکم عقب تر نمیره…

– آرشام میشه بری عقب!؟

تکون نمیخوره… هیچ حرکتی نمیکنه… فقط نگام میکنه… سرم و زیر می ندازم تا نگاش و نبینم… بلاخره به حرف میاد:

– عصبانیت من و دوست داری؟

نگاش میکنم… با بغض لب میزنم :

– نه!

– خوشت میاد رگ غیرت من باد کنه و حساسیتم یقه تو بگیره؟

– نه!

چونمو میگیره…. با وحشت به چشمای عصبیش نگاه میکنم…

– دلت میخواد کتک بخوری زرت و زرت؟

با نفرت اما خسته میگم:

– نه!

دستشو روی لبام میکشه:

– ولی انگار دلت میخواد… چون فقط روز به روز عصبی ترم میکنی و حساس تر!

سرم و عقب می کشم… با دست دیگش محکم دو طرف صورتم و میگیره و سرم و نگه میداره… جلو میاد… لباشو سمت لبام میاره… تموم لب و صورتم میسوزه… لبام و محکم گاز میگیره… دستام مشت میشه.. حتی نمیتونم داد بزنم… فقط اشکام میزیزه… محکم با مشت می کوبم توی کمرش… محکم تر گاز میگیره…. زانوهام خم میشه‌… همراهم میشینه…. طعم خون و توی دهنم حس میکنم… عقب می کشه… با نفرت و گریه نگاش میکنم… بلند میشه و از روی میز آرایش دستمال میاره….روبه روم میشینه… میخواد لبم و پاک کنه سرم و عقب میکشم… چونم و محکم میگیره؛

– چون اون پایین مهمون دارم سعی میکنم آروم برخورد کنم… سگ ترم نکن!

با گریه میگم:

– این‌آروم؟ لبم پاره شد کثافت… چرا یدفعه نمیکشی راحتم کنی؟

لبم و با دستمال پاک میکنه…

– من فقط دارم ادبت میکنم!

– اون اومد توی اتاق اشغال.. به من چه؟

بلند تر میگم:

– به من چه؟

میخوام داد بزنم که دهنمو محکم میگیره…

 – خفه شو … فکر نکنم میزارم همینجا کار و یسره کنی… خوب گوشات و وا کن چون واسه اخرین بار میگم… من عاشقتم.. دوست دارم‌… اون قدری که حتی پا گذاشتم رو شرف و انسانیتم… که کینه ای ازم به دل میگرفتی و ندید گرفتم و اون روز تو اون اتاق مرزا رو شکستم…ارشام اون روز و یادته؟

فقط می بارم…

– یادته؟

سرم و با گریه تکون میدم… ادامه میده:

– التماس کردی توجه کردم؟

سرم و بالا می ندازم…

– داد زدی… زجه زدی… قسم دادی… به در و دیوار کوبیدی… دل من سوخت؟

خفه گریه میکنم… دستشو و از جلوی دهنم برمیداره…

– من از اون روزم میتونم بدتر و خطرناک تر شم… پس پا نزار روی دمم… تو فقط واسه منی… یا واسه من یا واسه خاک!

ته دلم خالی میشه‌… گریم قطع میشه… ناباور نگاش میکنم… بلند میشه ومیگه:

– حالام برو دوش بگیر بیا منتظرتم!

کاش میشد جیغ بزنم‌…

– حالم بد… نمیتونم!

– گوه خوردی حالت بد… تا چند دقیقه پیش که ارتان اینجا بود که محکم وایساده بودی رو اون پاهات!

– فحش نده!

– فحش میدم ببین میخوای چه غلطی کنی… پاشو گفتم!

لبم میسوزه… گریه میکنم بدتر میشه… بلند میشم…سمت حموم میرم‌…

– دلی!؟

برمی گردم… لباس خوابم میخوره تو صورتم:

– اینم بپوش… فرق نداره بچمون چی باشه… فقط امشب سعی کن من و بابا کنی!

زانوهام سست میشه‌… برمیگردم…

– نه!

– آره!

هیستریک میخندم:

– میخوای با بچه موندگارم کنی اشغال؟

– مگه میتونی موندگار نباشی!؟

عصبی میکوبم توی صورتش… سرش کج میشه… نفس نفس میزنم:

-ازت متنفرم… اون قدر زیاد که حتی نمیتونی تصورش و کنی… الانم میرم همه چی و به ارتان میگم… از اولم خریت کردم و نگفتم!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۳:۴۹]

سمت در که میرم جوری بازوم و میگیره که حس میکنم استخونم شکست..

‌ از درد لبم و گاز میگیرم…

طعم خون توی دهنم بیشتر میشه..‌ می کوبتم به در… از بین دندونای قفل شدش میگه:

– داری وحشیم میکنی دلی… داری کاری میکنی نتونم جلوی گرگ شدنم و بگیرم!

میخوام حرف بزنم که دوبار با پشت دست میزنه روی لبام…

– هیس… خفه… هیچی نشنوم!

دارم از دستش روانی میشم…. کار آرتان برسه… کاش بیاد و مثل قدیم بزاره توی آغوشش یه دنیا گریه کنم…هولم میده سمت تخت…

– بخواب فقط!

– ازت…

– گفتم خفه شو‌‌.‌.. نشنیدی؟

مجبورم میکنه روی تخت بخوابم… در و قفل میکنه‌…برق و خاموش میکنه‌… پیرهنشو که در میاره اشکام میریزه…با هق هق میگم:

– من بچه نمیخوام !

– مگه دسته خودته؟

روتختی و روی سرم میکشم… هق میزنم… و هیچ کسی هم به دادم نمیرسه… تخت که بالا و پایین میشه متوجه میشم کنارم خوابیده…. روتختی و کنار میزنه و محکم بغلم میکنه… حالم از بوی عطرش بهم میخوره….

– همیشه جای کنار اومدن… پذیرفتن… دست و پای بیخود زدی و لج کردی..یه روز سعی کردی دوسم داشته باشی؟

عصبی نیشخند میزنم.‌‌. نفس نفس میزنم:

– کدوم خری عاشق متجاوزش میشه؟ کدوم خری عاشق کسی میشه که روحش و کشته به بدترین و بی رحمانه ترین شکل ممکن؟ هان؟ بگو…

صاف میخوابه و جفت دستاش و روی پیشونیش میزاره…

 – تو معنی عاشقی و میفهمی؟ عشق یعنی دلت نیاد خار بره توی پای معشوقت… یعنی خوشبختیش مهم باشه… ولی تو… تو عاشق خودتی… چون من و خواستی پس باید به دست می اوردی… به هر قیمتی!

زار میزنم… دارم خفه میشم و این اتاق از اکسیژن خالیه…

– افتخار میکنی اون شب من التماس دنیارو کردم و دلت نسوخت؟

سرش و محکم فشار میده:

– شاید…شاید…شاید…‌اگه یه شکل دیگه من و به دست می اوردی میتونستم عاشقت شم… اما…

– چه جوری لامصب؟ از چه راهی؟ راهی بود و نیومدم؟ طبق معمول الویت واسه به دست اوردن بهترینا با پسر ارشد خانواده بود…من چه جوری باید به دستت می اوردم وقتی غرق بودی تو عشق ارتان؟

دستم و گاز میگیرم تا صدام بیرون نره… بی رحمانه میگه:

– من بچه میخوام دلی… به خاطر عشق مادریتم شده میمونی پای این زندگی!

نگاش میکنم…

– خراب ترش نکن آرشام… یه بچه ی بی گناه و نیار وسط جنگ زندگیمون!

اشکام و پاک میکنه:

– احساس خطر کردم.. چاره ای نیست عزیزم!

دستش که سمت لباسم میره مچش و میگیرم:

– امشب ته موندمم می کشی‌… نکن باهام اینجوری… تو جای قلب چی داری توی سینت؟

– دل آرام دارم… که الان نیست.. اونجا خالیه!

هق میزنم… بی توجه کارش و میکنه‌…. و من فقط گریه میکنم و با مشت میزنم به سینش… اما دیگه التماس نمیکنم… جونی ندارم‌… کارش که تموم میشه بلند میشه و سمت حموم میره..‌ تو خودم مچاله میشم… تنم می لرزه… سردمه…انگار مردم… انگار روح توی تنم نیست… از حموم که میاد لباسامو تنم میکنه:

– بخواب فردا برو دوش بگیر… شب بخیر عزیزم!

با تموم نفرتم میگم:

– امشب ارزو میکنم بمیری!

مثل یخ وا میره… مات نگام میکنه… هیستریک میخندم:

– اره… فقط دعا میکنم بمیری!

خم میشه و پیشونیم و میبوسه

– بخواب فردا دعا کن!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۳:۴۹]

تا صبح پلک روی هم نمیزارم… اون قدر گریه کردم که حس میکنم دارم کور میشم… آرشام از دیشب از اتاق زد بیرون و هنوز برنگشته… بلند میشم و جلوی پنجره می ایستم… آرتان و نازگل لب دریا ایستادن… به نظر میاد دارن دعوا میکنن… خبری از آرشام نیست‌.. پنجره رو باز می کنم و صدای گریه ی نازی و میشنوم:

– آره راست میگی..‌ خریت بود… حالا میگی چی کار کنم؟

و صدای بی حوصله ی آرتان:

 – برو!

گیج نگاشو میکنم…. صدای گریه ی نازگل بلند تر میشه… نگاش که بهم می افته ساکت میشه…. پنجره رو می بندم تا بیشتر از این دخالت نکنم…

آرتان هم نازگل و میزنه؟ اونم فحش میده؟ اونم مثل آرشام له کردن بلده؟ باز روی تخت می شینم… در باز میشه و آرشام با پاکت آب میوه توی دستش میاد داخل اتاق… نگام و ازش می گیرم… کنارم می شینه…

– بهتری؟

جوابشو نمیدم… این بشر خیلی پررو…

– نگام نمیکنی؟

رو تختی و چنگ میزنم …

– آرتان داشت…

نگام سمتش برمی گرده‌‌… نیشخند میزنه:

– تا اسمش میاد کلا به خودت میای نه؟

– خودت خسته نمیشی این قدر عذابم دادی؟

محکم و بی رحم میگه:

– نه!

بلند میشه و میگه”

– اینا دارن میرن… اومدن فقط این سفر و زهرمارمون کردن!

– نه که خیلی خوش می گذشت!

جلو میاد….با ترس می ایستم:

  – خوش نمی گذشت بهت؟

با نفرت میگم:

– خودت چی فکر میکنی… کجای این زندگی که واسم ساختی بهم خوش گذشته؟.

– اگه خود زبون نفهمت حساسیت و غیرتمو نشون نری بهت خوش می گذره!

– من ازت بدم میاد میفهمی؟.

– به جهنم!

– حتی اگه ازت حامله شم سقطش میکنم!

اون قدر چشماش ترسناک میشه که همون لحظه از گفتنش پشیمون میشم اما‌… دیگه دیره… میزنه توی گوشم… اون قدر محکم که حس میکنم پرده ی گوشم پاره شد… سرم گیج میره … با گریه نگاش می کنم که باز میزنه طرف دیگه ی صورتم و دادمیزنه:

– چه زری زدی؟

دستام و روی سرم می گیرم و روی زمین میشینم… این بار موهام و می گیره…میخوام بگم غلط کردم اما خون توی دهنم نمیزاره:

– یه بار دیگه تکرارش کن تا جنازتو خودم بدم دست این دریا !

صدای آرتان و از پایین میشنویم:

– آرشام… ما داریم میریم… چه خبره باز؟

نگام میکنه ومیگه:

– صدات در نمیاد تا بیام!

بیرون که میره خودم و لب پنجره می رسونم… هق میزنم… کل صورتم میسوزه… خون از دهنم بیرون می ریزه… می بینم که ارتان سمت ماشین‌میره

نرو… نرو لعنتی… نرو …

لب میزنم…

واسه سفرایی که دیگه نمیریم…

عکسایی که قسمت نمیشه بگیریم

واسه هر یقینی که تاوانش شک نیست

واسه خاطره هایی که مشترک  نیست

واسه وقتی که هر دو بی اعتباریم

تماشاچی غیر از خودمون و نداریم

وقتی التماسم نخورده به دردم

واسه انتقامی که جبران نکردم

میخوای باز بسوزم میخوای کوه یخشم

کمک کن کمک کن خودم و ببخشم

در ماشین و باز می کنه که نگاهش بهم می افته…

خودمو پشت پرده پنهون میکنم و هق میزنم

واسه باوری که از این زندگی رفت

واسه عشقی که بی خداحافظی رفت

پشیمونی و این غم بی سر و تش

واسه حرفایی که نرسیده موقش

واسه روزایی که تو قهرت اسیرم

تورو قد بوسیدنت قرض میگیرم

تمومش کن سالهاست از تو دورم

بدهکارم این رفتن و به غرورم!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۳:۴۹]

ماشینش که از ویلا بیرون میره دستمو و سمت میز می برم و تلفن و چنگ میزنم…

 دارم از درد جون میدم… خستم…

 بی ابرویی و به جون میخرم…

شماره ی آرتان و می گیرم…

به شماره ی آخر میرسه که در باز میشه چهره ی برزخی و عصبیش اه از نهادم بلند میکنه…

جلو میاد و گوشی و از دستم می کشه…

به شماره که نگام میکنه میفهمم کارم تمومه…

 – هوایی شدی نه؟

توی خودم مچاله میشم…

 دیگه جون کتک خوردن ندارم…

بی جون میگم:

– بسه!

– بچه ی من و سقط  میکنی اره؟

اشکام می ریزه‌‌….

 از همه چی متنفرم جز مردن…

جلو میاد و چونمو می گیره:

– چی کار داشتی باهاش؟

لبم میسوزه و نمی فهمه…

– با توام!؟

شاید بتونم کاری کنم همینجا راحتم کنه‌…

 بکشه و خلاص…

– میخواستم بهش بگم چه جوری زنت شدم!

– خب دیگه؟

– میخواستم بگم تجاوز کردی و هنوز سرت بالاست و سینت جلو!

می خنده… عصبی…. داغون… کاش بکشه…

– میخواستم بگم همش داری من و میزنی و پشتش ادعا میکنی عاشقمی!

چونمو ول میکنه… اتاق و قدم میزنه و موهاش و چنگ میزنه.. با گریه میگم:

– میخواستم بهش بگم با این همه گندی که زدی هنوز اگه عاشقت نباشم کتک میخورم!

نفسش و پشت هم فوت میکنه…

خوبه…

دارم موفق میشم…

فقط کاش می دونستم قرار با چی بزنه و بکشه…

شاید سرمو بزنه توی دیوار…

شاید ببره و بندازتم توی دریا…

چاقو داره؟

با گریه جیغ میزنم و از لبم خون میاد:

– میخواستم بهش بگم بیاد منم ببره!

– خفه شو!

هوار می کشم و مشت میزنم به پاهام؛

– میخواستم بگم هنوزم می میرم واسه چشماش!

داد میزنه:

– خفه شو دل ارام!

– میخواستم بگم هنوزم عاشقشم!

دستش که سمت کمربندش میره میفهمم قرار با چی بمیرم…

این چرا اسلحه نداره؟ یا چاقو… با کمربندم میشه مرد؟

جلو میاد… عقب میرم‌‌‌.‌. کمربندو دور مچ دستش می پیچه…

– جمله ی آخریت و یه بار دیگه بگو!

چونمو میگیره…. سرمو می کشم…

باز محکم تر میگیره…

ناخونام و توی دستاش فشار میدم..‌

عصبی میگه:

– نکن عوضی!

داد میزنم:

– عوضی هفت جد و آبادته….

وقتی به یه آدمی میگن از زندگی من  برو بیرون باید دمشو بزاره رو کولش بره بره برررره!

قلبم اون قدر تند میزنه که داره نفس مو میبره… جیغ میزنم

– ازت متنفرم‌… مریض… روانی…

بی شرف… میخوای بزنی؟ بزن…

 بکش… دیگه هیچی مهم نیست…

نامردایی که تجاوز میکنن دست بزن  داشتنشون عجیب نیست!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۳:۵۰]

ضربه ی اول که به دستم میخوره انگار یه چیزی از قلبم کنده میشه… داد میزنه…

 فحش میده…

 کمربند و گوشه ی اتاق پرت میکنه و با مشت و لگد می افتم به جونم…

جونی که نیست… جونی که چند ماهه ازم گرفته… کم اوردم… از درد کم اوردم…

 هیچی نمیفهمه… اون قدر عصبیش کردم که اصلا حالیش نیست اینی که زیر دست و پاشه منم…

لگد اخر و که به کمرم میزنه نفس نفس میزنه و عقب میره‌..‌ دلم از حال میره…

ضعف دارم‌…

 پس چرا زندم؟ چرا نمی میرم؟

 گوشه ی اتاق مثل یه جنین توی خودم مچاله شدم… حتی گریه نمیکنم…

 فقط منتظرم این نفس بره و دیگه نیاد!

تموم تنم می لرزه و از درد نبض میزنه…

 گوشه ی لبم پاره شده و حالم از مزه ی خون بهم میخوره…

مچ دستم و نمیتونم تکون بدم… دارم از درد می میرم و نمی میرم!

از اتاق که بیرون میره سعی میکنم خودم و به سرویس برسونم تا دهنمو بشورم ولی نمیشه…

  چشمام و می بندم  و سعی میکنم بخوابم…

 شاید لااقل دیگه بیدار نشم… اما درد دستم نمیزاره…

نمیدونم چقدر می گذره که در باز میشه و آرشام میاد داخل…

 به زور چشمامو باز میزارم‌… بالای سرم می ایسته… سرم به شدت درد میکنه…

حس میکنم پیشونیم پاره شده… با زانو روی زمین می افته… رنگش پریده…

 موهاش بهم ریخته ست‌… خیس عرق… پلک که میزنه اشکش می افته روی دستم‌…

– لعنت بهت که دیونم میکنی دل ارام!

راست‌ میگه…

 خودم مقصرم‌…

 من فقط ناراحتم نمردم…

– چی کار کردم من؟

آروم بلندم میکنه…

– غلط کردم دلی!

بی حس نگاش میکنم…

 من ازش دلخور نیستم…

خودم دیونش کردم‌…

 من فقط ناراحتم نمردم…

– پاشو ببرمت بیمارستان!

نگاش می کنم‌… فقط نگاه…

– گوه خوردم‌‌… وای خدا!

دستش که سمت لبم میاد صورتمو کنار می کشم…

دستم و که می گیره با بغض داد میزنم:

– آییی!

– شکسته؟

یا خدایی میگه و من و روی دستاش بلند میکنه…

 دلم واسه هر سه تاییمون میسوزه‌…

روی صندلی ماشین که میزارتم تموم تنم از درد تیر می کشه…

 پشت فرمون میشینه :

– معذرت میخوام… غلط کردم … تقصیر خودت بود … د اخه بیشعور چرا عصبیم میکنی!

– می خواستم… ب…بمیرم!

داد میزنه:

– اینجوری؟ اینجوری من و کشتی…

 حالم داره از خودم بهم میخوره…

 کی افتادم به جونت نفهمیدم؟ با چی زدم این ریختی شدی؟

 چه گوهی خوردم من؟

حالش دست خودش نیست… بی حس میگم:

– آر..آرشام؟

با درد میگه:

– جون دلم؟

دارم از درد بیهوش میشم…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۳:۵۰]

– میشه بزاری من بمیرم؟ دیگه هیچی ازت نمیخوام… فقط بزار بمیرم!

– لعنت بهت که زندگیمون و جهنم کردی دلی!.

جلوی بیمارستان که ترمز میکنه دیگه نمیتونم چشمام و باز بزارم… برانکارد میارن و من و میبرن.‌‌.. میبینم که دستاش و روی سرش میزاره و چشماش سرخ و پر اشک… دکتر که معاینه میکنه از دستم عکس می گیرن و میگن که در رفته‌..‌دستمو و که می بندن و زخمام و که پانسمان میکنن داروهامو از داروخونه میگیره … سوار ماشین میشیم نگام میکنه…

– خیلی درد داری؟

خیره ی خیابون موندم‌… سرم به شیشه ی ماشین… گیج و خستم… خسته ی بعد از کوه کندن… خسته ی بعد از دل کندن… خسته بعد از جون کندن و نمردن… دستش که سمت صورتم میاد با ترس توی خودم مچاله میشم… دستش و مشت میکنه و عقب میکشه… حرکت میکنه… چشم می بندم… نمیدونم کجا میرسیم که ترمز میزنه… چشم باز میکنم… صدای خسته و پر خشش و میشنوم:

– برو پایین!

بیرون و نگاه میکنم… چشمم که به کلانتری میخوره گیج سمتش برمی گردم:

– برو شکایت کن ازم… برو بگو زدمت‌… برو بگو کشتمت.‌. برو بگو یه قاتل زنجیره ای شوهرته… برو!

– اینجا نوشدارو بعد مرگ سهراب.. من و ببر بهشت زهرا!

– ببند دهنتو… خدا نکنه!

نگاش میکنم و جیغ میزنم بغض مو:

– خدا نکنه؟ خدا؟ خدا میشناسی تو؟

با مشت میزنم روی بازوش:

– خدا دقیقا با من چیکار نکرده؟ هااان؟ بگو لعنتی!

– دستت درد میگیره دل ارام!

خسته ازش فاصله می گیرم و میگم:

– برنگرد ویلا… برو تهران…!

– باید زخمات خوب بشه!

عصبی می خندم:

– کی و دارم مگه؟ کی و دارم که ببینتم و بگه چیشدی؟

پوف کلافه ای می کشه و حرکت می کنه… کم کم خوابم میبره و دردا کم میشه… ماشین که ترمز میکنه چشم باز میکنم… رسیدیم… پیاده میشه و سمتم میاد… در و باز میکنه و آروم من و روی دستاش بلند میکنه… داخل خونه که میریم به دیوار تکیه میده… زانوهاش خم میشه…. میشینه‌‌… و من شکستن و می بینم توی چشماش… چشماش انگار فقط دو تا گوی سیاهه… خیره نگام میکنه….میخوام برم محکم تر نگهم میداره… اشکش می ریزه… گونه ی راستمو می بوسه… بعد چپ… چشمامو می بندم‌… پیشونیم و عمیق و طولانی می بوسه:

– معذرت میخوام!

خدا وقتایی که غم داره ما رو زمین میزنه دقیقا کجاست؟

– دل ارام… غلط کردم!

بینی مو می بوسه و من فکر میکنم این مرد داره به جنون میرسه…لبام و می بوسه… از درد اخ ضعیفی میگم…

– تقصیر خودت بود..‌ چرا دیونم کردی… چرا لامصب؟

دلم میخواد برم‌… از این آغوش زیادی سرد برم…

– دلی… فقط الان بیا بغلم!

خدا از زندگی من بارشو بسته و رفته….

– دستاتو بنداز گردنم دلی… وگرنه می میرم از غم!

اشکام میریزه ..‌ اشکای اونم می ریزه… دست مو می بوسه.‌‌..‌

– بغلم کن که هوا سردتر از این نشود…!

خودش دستام وپشت گردنش می ندازه و محکم بغلم میکنه… زیر گوشم میگه:

– بمیرم واست می بخشی؟!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۳:۵۰]

یکم که می گذره… آروم تر میشه‌‌‌…

 بلند میشه و می برتم توی اتاق..‌.

 آروم می زارتم روی تخت…

چشماش هیچ حسی نداره…

– میرم سرکار… اینجا بمونم فقط اوضاع رو بدتر میکنم…کاری داشتی حتما زنگ بزن!

بی توجه بهش روتختی و روی سرم میکشم…

بیرون که میره بلند میشم وقرص ضدبارداری مو میخورم شاید اثر کنه…

 روی کاناپه می شینم و بی حوصله تلفن و برمی دارم..

شماره ی خونه رو که می بینم نیشخند میزنم…

واقعا هنوز من و یادشونه؟ شماره رو می گیرم مامان که میگه:

– الو… دلی؟

بغضم میشکنه… اما لبم و گاز میگیرم:

– دلم واست تنگ شده دختر… دور از چشم بابات ده بار زنگ زدم و نبودی!

– سلام!

– سلام مامان جون‌.. خوبی؟

خوب؟ خوب دقیقا چیه؟  به چه حسی میگن خوب؟

– بابا خوبه؟ خودت خوبی؟

– بابات بعد از تو لبخندشم کسی ندیده دیگه مادر!

کسی هم هست فهمیده باشه منم بعد از اون اتفاق و بعد از اونا کسی لبخندم و ندیده؟

نه… کسی نیست… جز خدا…

خدایی که گذاشته اون دنیا تسویه کنه…

 اون دنیا به درد من نمیخوره…

– خوب باشید!

– چرا این قدر بی حس و حالی دل آرام؟ کجا بودید؟

– شمال!

– خوش گذشت بهت ؟

کسی هست بفهمه من یادم رفته چه جوری خوش می گذره؟

– به بابا سلام برسون !

– از چی ناراحتی دل آرام؟ از ما؟

کسی هست بفهمه من دیگه حس دلخوری هم ندارم؟

– مگه این زندگی انتخاب خودت نبود؟

آخ‌…آخ…آخ….

– دل آرام؟

قطع میکنم و گوشی و روی کاناپه می ندازم…

با دو تا دستام جلوی دهنم و میگیرم تا داد نزنم… دارم خفه میشم…

از حرفای تلنبار شده توی دلم‌… چرا هیچکس و ندارم حرف بزنم باهاش؟

 بلند میشم و سراغ کتابای دانشگاهم میرم…

 دفترچه تلفن مو که پیدا میکنم شماره ها و اسمها رو می بینم… نیست… یه نفر نیست…

 که بشه اعتماد کرد و پشیمون نشد…

میخوام دفتر و ببندم که چشمش به اسم پرهام می افته…

پرهام والا…

 خواستگار سابقم…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۳:۵۱]

کسی که میگفت اون قدر عاشقتم که بگی برو هم میرم…و رفت…

 مرد و مردونه رفت…

گفته بود عشق مقدسه… گفته بود اسم هر حس بی سر و تهی و نزاریم عشق…

 گفته بود به اسم عشق هر گندکاری می خوایم نکنیم….

گفته بود و الان میفهمم چی گفته…

آرشام اگه مثل اون بود الان این قدر بدبخت نبودم…

اون سال روانپزشکی میخوند… حتما الان یه پزشک موفق…

 بیرون میرم و بی فکر و با خجالت شمارشو میگیرم به امید اینکه عوض نشده باشه …

بعد از سه تا بوق جوابشو میشنوم:

– بفرمایید؟!

حتی نمیدونم چی بگم…

چه طوری خودم و معرفی کنم…

بگم واسه چی زنگ زدم…

– س…سلام!

– سلام.. بفرمایید خانوم؟

– میشه بهم یه وقت بدید برای مشاوره؟

با تردید گوش میده و سکوت میکنه…بعد مشکوک میپرسه:

– شما رو می شناسم؟کی شماره ی همراهمو داده به شما؟ چرا مطب تماس نگرفتید؟

پس مطب داره

حق داره با این صدای گرفته و بی حال حتی من و یادش نیاد…

– نمیشناسم… شمارتون و یکی از بیماراتون و دادن… میشه لطفا ادرس بدید؟

کلافه نفسش و فوت میکنه و میگه:

– فردا ساعت ۳ تشریف بیارید… شاید منم شناختمتون…آدرس و میفرستم!

تشکر میکنم و قطع میکنم… شاید بتونم باهاش حرف بزنم و سبک شم!

ساعت ۹ شب که آرشام میاد… پای آیینه نشستم و دستم و زدم زیر چونم و زل زدم به تصویر زنی که توی آیینه است و نمی شناسمش… یه زن بدبخت… کتک خورده… افسرده… پر از کینه… پر از حسرت… پر از عقده… کبودی پای چشمم و گوشه ی لبم حالم و بد میکنه… تصویر ارشام و که بالای سرم می بینم از جا می پرم….

– نترس… متوجه نشدی مگه اومدم؟

به دسته گل توی دستش نگاه میکنم… توی دست دیگش جعبه ی قرمز رنگی…هر دو رو سمتم میگیره و من فکر میکنم با اینا یادم میره دیروز زیر و دست و پاش داشتم له میشدم؟!

– اینا چیه؟

– واسه عذرخواهیه… بگیر که از خستگی آش و لاشم!

اونم جدی… سرد… سخت‌… شاید ناامید شده… شاید وقتی داد  زدم و گفتم عاشق آرتانم اونم مُرد

رمان عشق بی رحم جلد اول
جلد اول رمان عشق بی رحم
Rating: 4.5/5. From 2 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان دیازپام فریده بانو

رمان دیازپام

عاشقانه آنلاین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *