خانه / آخرین مطالب / رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 19

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 19

رمان عشق بی رحم جلد اول شصت تیپ مرجع کامل دانلود رمان

جلد دوم رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد اول رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

گل و جعبه رو می گیرم‌.. دسته گل و روی میز میزارم و جعبه روباز میکنم… با دیدن گوشی صورتی رنگ لبخند کمرنگی میزنم و اروم میگم:

– مرسی!

به پشتی تخت تکیه میده و دستش و باز میکنه:

– بیا اینجا سیمکارتتو بندازم!

سمتش میرم… گوشی و میگیره و به زخمای صورتم نگاه می کنه‌..

 – پمادتم بیار واست بزنم!

– خودم میزنم!

میخوام برم که مچ دست سالممو میگیره…

– چیکار کنم آشتی کنی؟

چه گوهی بخورم زندگی کنی؟

 کدوم قله رو فتح کنم ببخشی؟ به کدوم زبون بگم هر غلطی میکنم واسه اینکه عاشقتم تا بفهمی زبون نفهم؟

– قهر نیستم… فقط حالم بد درد دارم!

– حالت بد چون منو نمیخوای… !

عقب میرم… بلند میشه و پماد و از روی میز برمی داره… یکم پای چشم و لبم میزنه و میگه:

– دیروز اون قدر چرت و پرت گفتی و رفتی رو مخم که اصلا نفهمیدم چیکار کردم…

هدفت چیه دل آرام؟ خسته نشدی؟ من خسته شدم… از این زندگی سگی خسته شدم!

هه طلبکار؟ همیشه طلبکار…

– این زندگی و خودت ساختی… !

دستشو میزنه تخته ی سینش:

– من احمق فکر میکردم میتونی ببخشی و عاشقم شی..

فکر میکردم کنار میای..‌

فکر میکردم لااقل پای اون نذرت میمونی!

سرم و زیر می اندازم…اصلا یادم نبود…

 من حتی دیگه خدا رو هم یادم نمونده وای به نذرم…

– وقتی تو یه نقطه از زندگیت گیر کردی که

 راه پس و پیش نداری دست و پا بیخود

 نزن… سعی کن کنار بیای و بسازی.. !

– راه دارم… من نمیخوام بمونم!

– تو گوه میخوری…

 شروع نکن دوباره دلی…

روی سگمو بالا نیار … این همه بدبختی نکشیدم که طلاقت بدم!

این و میگه و بیرون میره…

همراهش میرم… سمت یخچال میره و بطری اب و برمیداره…

عصبی میگم:

– تو چی؟ خسته نشدی این قدر زور گفتی بهم؟

 این قدر توهین کردی تحقیر کردی فحش دادی کتک زدی؟

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۳:۵۸]

مکث میکنه…از توی بطری زل زده به یه نقطه…

 مسیر نگاهش و دنبال میکنم و با دیدن خشاب قرص روی میز لبم و محکم گاز میگیرم و دردش همه تنم و بی حس میکنه…

بطری روی میز می کوبه… قرص و برمی داره… عقب میرم… میاد سمتم….

 خسته و ملتمس میگم:

– آرشام تورو خدا ولم کن!

– قرص میخوری؟

به دیوار که میخورم می ایستم…. مقابل می ایسته… قرص و دوبار میزنه توی صورتم… سرم و به سمت چپ می چرخونم…

– کجاست بقیش؟

– نکن لعنتی نکن… درد میکنه صورتم!

– به جهنم… میگم کجاست بقیه ی این ….!

از فحش ناجوری که میده چشمام و می بندم و لبم و گاز می گیرم… 

– دلی اگه هنوز جون کتک خوردن داری زر نزن!

– من بچه نمیخوام … نمیخوام‌… نمیخو…

دستشو میزاره روی دهنم و میگه:

– دستمو که برداشتم فقط میگی بقیه ی این قرصا کجاست بعدم میری تو اتاق تا بیام و بهت ثابت کنم خواستن نخواستن تو مهم نیست… اوکی؟

اشکام میریزه… دستش و برمیداره… اروم میگم:

– تو … کشو دومی!

– برو!

– چرا این قدر بی رحمی؟

– چون همه باهام بی رحم بودن…

 تو‌‌… مامان بابام…

 آرتان…

حتی کسی که ادعا کرد عاشقم… نازی!

– من داشتم زندگی مو میکردم تو اومدی…

انگشت اشارشو میزارم روی لبام…

– گفتم هیس… برو اتاق تا بیام!

– نمیرم… میخوای چیکار کنی ؟

 بزنی؟

 بزن…

 بکشی؟

بکش!

موهاش و چنگ میزنه و قرص و پرت میکنه گوشه ی سالن…

زیر گردن و پاهام و میگیره و روی دستاش بلندم می کنه…

 روی تخت که میزارتم برق و خاموش می کنه… !

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۲۳:۵۸]

نمیخوام فکر کنم دیشب باز چی بهم گذشت‌.. به هیچی نمیخوام فکر کنم…. به هیچ کدوم از بدبختیام… فکر کردن فقط بیشتر غرقت میکنه… هی میری تو باتلاق… هی خفه میشی… هی دست و پا میزنی… هی خسته میشی… هی به هیچ کجا نمیرسی…

میز صبحونه رو می چینم و فکر نمیکنم به بدبختیام.‌‌‌‌…

چای میریزم و فکر نمیکنم به دیشب و خستگیام…

منتظر میشم آرشام بیاد و فکر نمیکنم به بی رحمیاش‌…

به هیچی فکر نمیکنم…

از اتاق که بیرون میاد خودم و با هم زدن چاییم سرگرم میکنم‌..‌ مقابلم میشینه.‌.. صداش سرده… دیگه حتی محبت نداره…

– پنیر بیار  کره نمیخورم!

بی حرف بلند میشم… حتی دیگه واسش حالم مهم نیست؟

پنیر و از یخچال بیرون میارم و مقابلش میزارم… میخوام بیرون برم که مچ دستم و میگیره:

– بگی بشین صبحونتو بخور.

– نمیخورم!

– به زور متوسل شم؟

لبم و گاز می گیرم‌… نه… جون شو ندارم… میشینم… یکم از چای و میخورم… سوالش انگار خونه رو روی سرم خراب میکنه:

– اگه باردار باشی کی مشخص میشه؟

نگاش میکنم…باز میخوام به چیزی فکر نکنم… غرق نشم… خفه نشم‌… میخوام امروز برم پیش پرهام و بگم من حرف میزنم تو فکر کن‌…‌ اره فکر کنه بگه چه غلطی کنم این زندگی و….

– با تو نیستم مگه؟

نگاش می کنم….

– ن..نمیدونم!

– ببینم… بشنوم‌… بفهمم قرص خوردی یا هر غلطی که ضرر داشته باشه کردی کاری میکنم مثل سگ پشیمون شی… حله؟

چشمام و می بندم… نه… حل نیست…. اما فکر نکن دل ارام‌.. حرف نزن…

– حله!

بلند میشه کت شو برمیداره و تنش میکنه…میخواد بره که میگم:

– من کلید اینجا رو ندارم!

برمی گرده…

– کلید میخوای چیکار؟

– قرار کلا زندونی باشم؟

دستی به پیشونیش می کشه… دستش و توی جیب کتش میبره کلید و سمتم میگیره… جلو میرم که کلید و بگیرم… عقب میکشه:

– جاهایی که حتی فکر میکنی ممکنه من و وحشی کنه نرو باشه عزیزم؟

از لحن ترسناکش می لرزم و فقط لب میزنم:

– باشه!

– حتی فکرشو نکن بتونی من و دور بزنی دلی… فکر کن یه دوربین و میکروفن بهت وصله‌..‌ همین قدر زیر ذره بین!

پلکم می پره…ته دلم خالی میشه‌… بیرون که میره نفس سنگین مو فوت میکنم

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۰۰:۰۱]

از تاکسی که پیاده میشم‌ به ساختمونی نگاه میکنم که آدرسش و پرهام واسم فرستاده بود‌… استرس داره دیونم میکنه… حالم اون قدر بد که به زور روی پاهام ایستادم… وارد مطب که میشم ساعت و نگاه میکنم… پنج دقیقه مونده تا ۳… سمت میز منشی میرم‌‌‌… چند تا بیمار نشستن و نگام میکنن‌… تا این حد اوضاع صورتم خرابه؟ عینک دودی و از چشمم برنمیدارم… منشی که یه دختر حدودا بیست پنج شش سالس میگه:

– جانم؟

– سلام… من… ساعت ۳ وقت گرفته بودم!

توی کامپیوترشو نگاه میکنه و میگه:

– اسمتون؟

چرا صدام می لرزه؟ چرا همش فکر میکنم ارشام پشت سرم؟

– با خود دکتر هماهنگ کرده بودم… از آشناهاشونم!

می ایسته… مقعنه شو مرتب میکنه…. لبخند میزنه:

– بله بله… دکتر گفتن ساعت ۳ یه خانومی میان… حواسم‌نبود… دکتر الان رسیدن یکم بشینید می فرستمتون داخل!

بغض سخت مو قورت میدم و ممنونی میگم… روی صندلی میشینم… پرهام من و شناخته بود؟ چرا اسممو نپرسیده بود؟ شایدم اون قدر سرش شلوغه که وقت معما حل کردن نداره… نگاهی به گوشیم می ندازم… آرشام پیام داده و من قلبم داره کنده میشه:

– کجایی؟

اگه جواب ندم مونده زیر سنگ باشم پیدام میکنه…مینویسم:

– توی خیابون… دارم قدم میزنم…!

– خانوم؟

با صدای منشی گوشی و توی کیفم می ندازم و بلند میشم… ازش تشکر میکنم و سمت اتاقش میرم… ضربه ای به در میزنم و با صدای آروم بفرماییدش وارد اتاق میشم… سرش زیر و مشغول یادداشت یه چیزایی… دل میریزه… من الان باید زن یه روانپزشک باشم… خوشبخت… بی درد…

– سلام!

سر لعنتی شو میاره بالا… نگام میکنه:

– سلام… شما همون خانومی…

– بله!

بلند میشه… جلو میاد… دارم سقوط میکنم… بدبختی من الان بعد از جواب ردی که بهش دادم دیدن داره…

– اسمتون؟

شک کرده… مطمئنم باهوش تر از این حرفاس…

– من اومدم که‌… حرف بزنم!

– صدات خیلی آشناس… زنگش همیشه توی گوشمه‌.. من اشتباه نمیکنم!

درد مثل مار دور قلبم می پیچه… به دست شکستم نگاه میکنه… بعد به چشمایی که زیر عینک‌… جلوتر میاد… دستاش که سمت عینکم میاد چشمام و می بندم… عینک و برمیداره… و زمان همونجا متوقف میشه‌…

– دل آرام؟!

فکر نکن دلی… به هیچی فکر نکن‌…

– خودتی دختر؟

نگاش میکنم‌… چقدر پخته تر شده …‌ چهرش هنوز معصوم و جذابه… 

– تا خود صبح فکر کردم این صدا رو میشناختم… هزار بار خواستم زنگ بزنم اما گفتم شاید شرایط حرف زدن نداشته باشی… صدات خیلی گرفته بود… با این‌که  شک داشتم ولی ته دلم میگفت خودتی… تصادف کردی؟

میخواست تا اخر جلسه وسط اتاق بایستیم؟ من داشتم می افتادم… انگار به خودش میاد‌.‌.. سمت صندلی جلوی میز کارش اشاره میکنه:

– بیا بشین… بیا که شوکه شدم!

روی صندلی که می شینم اونم مقابلم میشینه…آروم و پر محبت میپرسه؛

– کجایی تو دختر… قد یه دوست که میتونستیم به درد هم بخوریم!

– رفتم که اذیت نشی!

– خوبی ؟ چیشده این قدر زخم و زار و پریشونی؟

جای سخت قصه رسیده… نگاش میکنم… نگاش میکنم تا بفهمم از شنیدن بدبختیام غم میشینه توی چشماش یا خنده روی لباش…

-دل آرام؟ داری نگرانم میکنی… چیشده میگم؟

خالی از غرور و اعتماد به نفس میگم:

– کتک خوردم!

بخوام منصف باشم چشماش غمگین میشه… خیلی غمگین:

– از کی؟

– شیش ماهی میشه که ازدواج کردم!

آخ آرومش سینم و میسوزونه… صداش غمگین میشه:

– با کی ازدواج کردی که این بلا رو سرت اورده؟ کدوم احمقی تونسته دست روی تو بلند کنه؟

ضربه ی بعدی و میزنم:

 – ازدواجم زوری بود!

هاج و واج نگام میکنه… بلند میشه… قدم میزنه.. نفس میکشه…برمیگرده و میشینه:

– پدرت همچین ادمی نبود دل ارام..!

بغض… جای نفسم بغض دارم:

– آره نبود!

– پس چی؟

ضربه ی کاری و اصلی و میزنم:

– بهم تجاوز شد!

چشماش تار میشه… خاموش میشه… یخ میشه‌… چشماش مثل دو تا گوی شیشه میشه…

– باورم نمیشه!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۰۰:۰۶]

منم باورم نمیشه… اره هنوزم باورم نمیشه یه روز همه ی زندگی مو توی یه اتاق در بسته وسط جیغ و داد و التماس از دست دادم و بعدش… بعدش زندگی شد جهنم… جهنم اگه فقط اتیش داره زندگی من ارشام داره… کی میشناسه این مرد و؟ کی دیده عصبانیتشو؟ کی میشناسه این هیولارو؟ کی له شده زیر دست و پاش‌.. زیر زورگوییاش‌.. کی جز من؟

– دل ارام حرف میزنی یا اومدی سکتم بدی بری؟!

میخوام حرف بزنم… اومدم که حرف بزنم ولی… ولی این ترس و بغض و نمیزاره … آب دهنم و سخت قورت میدم:

– همه چی و واست میگم… بعدش.. بعدش فقط تو حرف بزن… بگو که دنیا به اخر نرسیده یا اگه هم رسیده… چه جوری باید مرد!

اون قدر تلخ و غمگین نگام میکنه که یادم میاد چقدر گفت عاشقتم و من‌…

– این حرفا چیه… بگو همه چی و میشنوم!

بگم… خب اره… اومدم که بگم ولی… من حتی میترسم اون روز و واسه خودم مرور کنم…

– دل آرام… شوهرت کیه؟ اسمش… شغلش… چرا و کجا تجاوز کرده‌… اگه تجاوز کرده چرا رسیده به ازدواج؟

– پسر عمومه!

گیج و عصبی نگام میکنه و بعد میپرسه:

– آرتان؟ تو مگه عاشق اون…

– آرشام!

کلافه دکمه ی اول پیرهنشو باز میکنه… دستی به گلوش میکشه و سعی میکنه اروم باشه:

– خب؟!

– من… با آرتان صیغه یک ماهه کردیم تا بعد جشن نامزدی بگیریم … همه چی خوب بود… خیلی خوب… ولی.. این میون ابراز علاقه های ارشام دیونم کرده بود…!

نفس می کشم و سعی میکنم روزای با آرتان و مرور نکنم‌….

– زن عموم یه مدت پاش شکست‌… مراسم ما عقب افتاد…من یه روز رفتم که واسه زن عموم سوپ ببرم… آرشام در و باز کرد…

شالمو باز میکنم… نفس ندارم…

– خب فکر کردم زن عموم توی اتاق…

گیجگاش و با دو دست فشار میده و بغض من قد گردو شده…

– باهاش حرف زدم و گفت مامانش اتاق…

یکی داره دلم و از ریشه میکنه….

– رفتم اتاق زن عموم… در و باز کردم… نبود… فکر کردم تو دستشویی… در دستشویی و که باز کردم صدای بسته شدن در اتاق و شنی‌..شنیدم!

چشمام و می بندم… تموم بدنم شروع میکنه لرزیدن… خیس عرقم… دستام و مشت میکنم تا کمتر بلرزه…

– آرشام بود… ا‌…اومد… من… داد زدم جیغ کشیدم…التماس کردم ولی… کسی خونه نبود…

حضورش و کنارم حس میکنم…

– آروم باش … آروم باش دختر خوب… ادامه نده… بسه… چشماتو باز کن دل آرام!

بغضم و قورت میدم:

– نه… بزار بگم… اولین باره دارم اینجوری تعریف میکنم… واسه نازگل هم گفتما… اما نه اینجوری… آرشام اول دستام و بست..بعد…

– گفت… گفت اینجوری دیگه نمیتونی زنم نشی!

بعد.. که کاراش باهام تموم شد گفت اگه حرف بزنم فیلمم و پخش میکنه… با گوشیش فیلم گرفت!

چشمام و باز میکنم… نگاش میکنم… چشماش سرخ… بغضم میشکنه… بلاخره یه مرد من و فهمید… هق میزنم… زار میزنم… آروم میگه:

– هیشش… آروم باش… حرف میزنیم… من هستم… !

– من خیلی ترسیدم!

– میدونم!

شالم روی شونه هام می افته… :

– من و هیچکس نفهمید!

پرهام؟

– جان؟

– من… فقط میخوام از اون زندگی بیام بیرون!

– میارمت!

نفس عمیق میکشم و بعد از چند ماه حس آرامش دارم!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۰۰:۳۲]

     *  آرتان  *

کارم که توی شرکت تموم میشه از جا بلند میشم … سرم به قدری درد میکنه که اب دهنم و به بدبختی قورت میدم… میخوام از اتاقم بیرون برم که تلفن همراهم زنگ میخوره… با دیدن شماره نازی کلافه پوفی میکنم و رد تماس میزنم… اون قدر از دست خودم و خودش شاکیم که بهتره فعلا حرفی نباشه… به چی و کی فکر کردم که همچین حماقتی کردم نمیفهمم‌… از شرکت بیرون میرم و سوار ماشین میشم… بازم تلفنم زنگ میخوره‌… این بار آرشام… جفت ابروهام بالا میره…‌واقعا زنگ زده به من؟

– بله؟

– کجایی آرتان؟

– تو خیابون!

نفس عمیق میکشم و سعی میکنه داد نزنه:

– با دلی؟

دست خودم نیست که عصبی می خندم… بلند… بی وقفه…

– به چی میخندی مرتیکه!؟

– بابا تو خیلی متوهمی… طرف اگه میخواست با من خیابون متر کنه که زن خودم میشد!

– کدوم گوری رفته پس؟

ماشین و روشن میکنم … سعی میکنم خون سرد باشم…

– خونه نبود؟ به مامان زنگ زدی؟

– نبود!

– بچه که نیست هر جا باشه میاد!

زیر لب زمزمه میکنه:

– میترسم دیگه نیاد!

گیج میخوام بپرسم منظورش چیه که قطع میکنه‌… کلافه تر حرکت میکنم… به خونه که میرسم ماشین نازگل و می بینم… مشتمو روی فرمون‌می زنم و پیاده‌‌میشم… وارد خونه که میشم صداشو از اشپزخونه میشنوم که با مامان حرف میزنه… فقط سلام میکنم و پله هارو بالا میرم‌..صدای آرتان گفتن نازی روی مخمه… وارد اتاق که میشم میخوام درو ببندم که میرسه و مانع میشه:

– دارم صدات میزنم چرا جواب مو نمیدی؟

هر لحظه از خودم و خودش بیشتر متنفرمیشم…

– حوصله ندارم… میخوام بخوابم خستم!

صدای مامان و از طبقه ی پایین میشنوم:

– بچه ها…من دارم میرم خونه ی ارشام سر بزنم… خیلی وقته خبری ازشون نیست… نازی جان شام بمون!

چشمام و می بندم سعی میکنم نگم دلی گم و گورشده…

سمت تخت که میرم کتمو در میارم وپرت میکنم روی صندلی… بازوم و میگیره:

– چت شده آرتان؟

صدای بسته شدن در حیاط و که میشنوم نفس مو فوت میکنم:

– هیچی گفتم خستم بیا برو… مثل اینکه خودتم باورت شده نسبت داریم!

– چرا اینجوری برخورد میکنی ؟ مگه با هم حرف نزدیم مگه قرار نداشتیم ؟ مگه…

داد میزنم:

– نه!

ترسیده یه قدم عقب میره…داد میزنم و میزنم تخته ی سینم:

– من فقط دلم واسه اشکات سوخت و دلی که مثل خودم باخته بودی همین….

– داد نزن سر من!

– داد میزنم… داد میزنم چون منم مثل خودت کشیدی تو کثافت… تو دروغ‌… تو فریب… تو انتقام… از کی قرار انتقام بگیرم؟ کسی که هنوزم اسمش میاد ‌‌‌‌….

کلافه موهام و چنگ میزنم… با نفرت نگام میکنه

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۰۱:۱۹]

– بابا خوش غیرت… تو دیگه کی هستی… هنوز دلت واسه دختری میره که بهت خیانت کرد؟ اسمت روش بود…

چشمام و می بندم و اروم میگم:

– بسه!

– اسمت روش بود و واسه عروسیت رویا میچیدی و بعد گردنبند شو روی تخت داداشت پیدا کردی؟

بلند تر میگم:

– بسه گفتم!

– من فکر میکردم تو رگ داری… ریشه داری… غیرت داری..ولی تو هم مثل داداشتی… کدوم مرد با غیرتی دلش واسه دختری که تا ته خیانت و رفته می لرزه؟

داد میزنم:

– خفه شو!

اونم داد میزنه:

– خفه نمیشم… فکر کردی چی؟ عاشق چشم و ابروت شدم؟ من زنت نشدم که از سرکار بیای محلم ندی نازتو بکشم… زنت شدم که جلوی چشمای اونا باشیم… که…

– تو زن من نیستی..‌ اسمی توی شناسنامه ی من نیست… زنم زنم نکنا!

عصبی داد میزنه:

– باشه بابا… به درک… بهتر… تو بی رگ و سیب زمینی و میخوام چیکار؟

نمیفهمم چی میشه… یقه شو میگیرم و پرتش میکنم روی تخت…

– میخوای نامرد و بی غیرتی و نشونت بدم بفهمی چیه؟

فقط میخوام ادبش کنم… دکمه ی پیراهنم و باز میکنم.. گوشه ی تخت مچاله میشه‌..

– دستت بهم بخوره…

داد میزنم

– میخوام ثابت کنم چقدر بی رگ و ریشم… بی غیرت…بی خانوادم… یه چیز دیگم گفتی چی بود؟ آهان سیب زمینی!

با گریه جیغ میکشه؛

– برو گمشو اون طرف… نزدیکم بشی چشمات و با ناخونام از کاسه در میارم!

نیشخندی میزنم و میشینم… فک شو میگیرم:

– پس من نه بی رگم..‌ نه بی غیرت… وگرنه دست زدن به تو مثل اب خوردن بود… نامزدیم دیگ هوم؟

اشکاش می ریزه:

– میخواستی بری شکایت کنی نامزدم بهم تجاوز کرده؟

هق میزنه:

– تو چت شده آرتان… چرا این قدر عوض شدی؟

– عوضم کردن… عوضی نشدم هنوز… پاشو برو .. برو دنبال زندگیت نازی… این انتقام و بیخیال شو… همه چی تموم شده… اونا هم الان زن و شوهرن!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۰۱:۲۰]

از جا بلند میشه و سمت در میره‌… سمت بالکن میرم و از اتاق بیرون میرم… سیگار و که روشن میکنم صداشو از پشت سرم میشنوم:

– خوشبحالش که هنوز‌.. عاشقشی!

پک محمکی به سیگار میزنم و خیره آسمون دودش و فوت میکنم…

– منم فکر میکردم ارشام عاشقمه!

بازوم و به دیوار تکیه میدم… اونم سمت دیگه می ایسته:

– میدونی چه جوری آشنا شدیم؟ یه بار … یعنی اولین بار جلوی دانشگاه دیدمش… اومده بود دنبال دلی… گفت تو کارت طول کشیده اون و فرستادی‌… قرار نمیدونم جشن یا مهمونی داشتید …

یادم میاد…قرار بود واسه مامان تولد بگیریم…

– اول که دیدمش خیلی از چهره و تیپش خوشم اومد… خیلی… بعد… به دلی گفتم… اول به شوخی… یه بار شمارش و از گوشی دلی برداشتم… تلگرام بهش پیام دادم… اولش یکم غرور خرج کرد و قیافه گرفت ولی بعد…

نگاش میکنم… پشت هم اشک می ریزه:

– بعد ازم عکس خواست… نه که عکس همینجوری… کلا همه مدل… خب فکر کردم چون دوسم داره…

پوف کلافه ای می کشم…

– بخدا خودش گفت دوسم داره… دارم پیاماشو… گفت خوشگلم… گفت…

– آروم باش!

– ولی وقتی گفتم دوس دارم باهم ازدواج کنیم گفت عاشق یکی دیگس… عصبی شدم… ولی گفت از دستش داده و قرار فراموشش کنه… گفت منم کمکش کنم… که اونو فراموش کنه و باهام بمونه… ولی دروغ گفت ارتان… من اسباب بازیش بودم!

– دستشم بهت خورد؟

فین فین میکنه:

– نه… آرتان من عاشقشم… ولی ازش متنفرم!

صورتش و با دستاش میگیره و گریه می کنه… جلو میرم… سیگار و زیر پام له میکنم… بغلش میکنم…

– میفهمم!

– تو هم از دلی متنفری؟

– آره!

– ولی عاشقشی؟

سخت و تلخ میخندم:

– آره!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۰۱:۲۳]

**** دل آرام ****

کلی حرف زده بودم… گریه کرده بودم… چشمام پف کرده بود و پرهام سعی میکنه آرومم کنه… سعی میکرد بگه همه چی درست میشه… گفت برم اروم تر شدم یه روز دیگه بیام… گفت کمکم میکنه… گفت خیلی سربه سر شوهرت نزار تا اذیتت کنه… و حالا که جلوی در خونه رسیدم تموم تنم از استرس می لرزه… میدونم خونس و باید جواب پس بدم کجام که گوشیمو جواب ندادم‌..کلید می ندازم و وارد خونه میشم…روی کاناپه نشسته و کنترل و میزنه مدام به چونش و خیره تلویزیون… جلو میرم:

– سلام!

بدون‌اینکه تکونی بخوره یا نگام کنه میگه:

– من جات بودم برنمیگشتم…خوب نترس شدی!

– نترس نشدم سِرشدم!

– عه؟ که سِر شدی… خب دیگه چی؟

صدام می لرزه:

– من که صبح گفتم میرم بیرون!

– اهوم گفتی … ولی نگفتی جواب تلفن نمیدم…گفتی؟

اون قدر خون سرد و اروم میپرسه که بیشتر میترسم:

– متوجه نشدم… روی سایلنت بود!

خم میشه… گوشیش و از روی میز بر میداره… نمی بینم چیکار میکنه… گوشی و فقط نگاه میکنه… بوق آزاد شو که میشنوم گوشیم زنگ میخوره‌… چشمام و می بندم و سعی میکنم نفس بکشم… گوشیش و قطع میکنه و میزاره روی میز… باز تکیه میده و خیره تلویزیون میگه:

– کر شدی جدیدا؟

از آرامشش بیشتر باید ترسید…

– میخواستم تنها باشم… همین..حو…حوصله نداشتم!

بلند میشه و سمتم می چرخه… بلاخره نگام میکنه… دستاشو توی جیبش میبره و جلو میاد… عقب میرم…

– تو خیابون بودی پس؟

– آرشام داری الکی اذیت میکنی من کاری نکردم!

– گوشیت سایلنت بود پس؟

– گیر میدی الکی!

کمرم که به دیوار میخوره مقابلم می ایسته..

– کجا…بودی!؟

لب باز میکنم که میگه:

– فقط راست شو بشنوم..چون اگه بفهمم دروغ گفتی کاری میکنم هر نفست پشتش درد باشه!

– مگه کجا  رو دارم برم اینجوری میکنی؟

– توِ توله سگ داری حساسم میکنی!

سرم و زیر می ندازم:

– من فقط یکم خیابون گردی کردم و مغازه هارو دیدم همین!

– با آرتان؟

– زده به سرت آرشام؟ چی میگی؟

دستاش و از جیباش بیرون میاره… به صورتش میکشه… عقب میره… کلافس… داره خودش و مثل من دیونه میکنه:

– تو داری جنون میگیری آرشام!

– تقصیر کیه؟

– همه ی بدبختیا تقصیر من… خوبه؟

 زنگ خونه که میخوره متعجب نگام میکنه… سمت آیفون میره… با دیدن زن عمو وا میرم… آرشام گوشی و به پیشونیش میزنه:

– مامانمه!

– باز کن بیاد شاهکارت و ببینه!

عصبی نگام میکنه… ناچار جواب میده:

– بله؟

– بازکن آرشام!

شاسی و که میزنه در باز میشه… ایفون و میزاره و سمتم میاد

– برو رنگ و لعاب بده صورتت و کمتر مشخص باشه!

– نمیرم!

– دلی نرو رو مخم!

زنگ در که میخوره عصبی وارد اتاق میشم… یکم کرم پودر روی صورتم میزنم… صدای زن عمو و آرشام میشنوم… بیرون که میرم زن عمو هنوز وسط سالن ایستاده… با دیدنم دست دیگش و پشت دستش میزنه:

– دستت شکسته؟

جلوتر میاد:

– سلام!

صورتم و نگاه میکنه

– سلام.. چیشده صورتت دل ارام؟

آرشام روی کاناپه می شینه و میگه:

– بیا بشین مادرم… بعد از چند ماه دومادی پسرت بلاخره پا گذاشتی تو خونش… نمیخوای نمک گیر شی؟

عصبی سمتش میره:

– اره.. نیومدیم که غریب گیر اوردی..تو زدیش؟

– چه خبر… آقا پسرت خوبه؟

کلافه داد میزنه:

– دارم میگم تو دلی و زدی؟

با ترس جلو میرم و بازوش و میگیرم:

– زن عمو؟!

نگام میکنه:

– اینجوری افتاده به جونت و هنوز اینجایی؟ با چی زدت؟

آرشام هیستریک میخنده… بلند میشه و میگه:

– جایی و نداره که اینجاست!

– خفه شو… تو همونی نیستی که دم از عشق میزدی؟ از ارتان گرفتیش که مثل بلدوزر از روش رد شی؟

– زر اضافه زد عصبیم کرد!

– منم باباتو خیلی عصبی کردم… بزنتم؟

آرشام کلافه و عصبی میگه:

– حالام که اومدید اومدید دعوا و دخالت؟

– پس نه… بزارم هر بلایی میخوای سرش‌ بیار!

– میارم!

زن عمو دستش و بلند میکنه و محکم‌میزنه زیر گوشش… هینی می کشم و عقب میرم… ارشام اما حتی سرش تکون نمیخوره….دلم خنک میشه… زن عمو سمتم میاد…

–  برو وسایل تو جمع کن ببرمت خونه!

ارشام عصبی میگه:

– دلی جایی نمیاد!

زن عمو اما عصبی تره‌… اون قدر که من ازش میترسم

– میاد ببینم کی میخواد جلوشو بگیره!

– مامان!؟

– مامان و مرگ… پدر و مادرش بخاطر تو طردش کردن. بخاطر تو همه رو از دست داد بعد تو اینجوری زدیش؟

نگام میکنه:

– واسه چی به من نگفتی؟ به عموت؟ به ارتان؟ به نازی؟ به پدر مادرت هان؟ این قدر بی کس و کاری؟ برو بردار وسایل تو!

از خدا خواسته سمت اتاق میرم که ارشام داد میزنه:

– یه قدم دیگه برداری پاهاتم میشکنم!

می ایستم. زن عمو میزنه تخته ی سینش:

– تو خیلی بیجا میکنی. چه مرگته بچه؟ چرا هارشدی؟ مگه تو عاشقش نبودی؟

– دعوا بین همه هست!

– دعوا نه له کردن!

سمتم میاد و دستمو میگیره. سمت در می بره. ارشام چشماش و روی هم فشار میده:

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۰۱:۲۴]

– مامان ول کن دستشو اعصاب من و بهم‌نریز.. به حد کافی بی اعصابم!

زن عمو دستمو محکم تر میگیره..خم میشه و کیفم و از روی مبل برمی داره و میگه:

 – آرشام…یا این دست بزن داشتن و میزاری کنار یا دیگه نمی زارم رنگ دلی و ببینی… دفعه ی اولت نیست.. دفعه ی پیشم توی اتاق ارتان زدیش و ندید گرفتم… که اشتباه کردم!

آرشام جلو میاد و بازوی دست شکستمو میگیره:

– دلی بدون من بهشتم نمیره… ولش کن… دست از سر ما بردار… برو به اون پسر و عروست برس!

دستم درد گرفته… لب میزنم:

– آرشام؟

داد میزنه:

– تو خفه شو!

زن عمو کوتاه نمیاد… دستمو میکشه… در و باز میکنه و میگه:

–  ولش کنم بره که راحتر بیفتی به جونش؟

نگام میکنه و میگه:

– برو بیرون!

ارشام کلافه دستمو و رها میکنه و لای موهاش میکشه… زن عمو هم بیرون میاد… هولم میده توی اسانسور و رو به ارشام میگه:

– آدم شدی بیا دنبالش!

می بینم که مشتش و توی در میزنه… در اسانسور بسته میشه … به همکف که میرسیم می بینم که گریه میکنه… هر دو سوار ماشینش میشیم….

– این چه بلایی بود سرمون اومد دل ارام؟

سرم و زیر می ندازم… بینی شو بالا میکشه”

– حتی از چشمای بچم ارتان هم میفهمم که اونم خوب نیست حالش!

بازم سکوت میکنم… برمیگرده و چونم و میگیره… صورتم و سمت خودش برمی گردونه…

– وای ببین چیکار کرده پسره ی احمق!

سعی میکنم هیچی نگم‌…

– دل ارام؟

اروم لب میزنم:

– بله؟

– چه بلایی سرت اورده؟ کو برق چشمات؟ کو انرژیت؟مگه تو خودت نخواستی؟

– خوبم!

میفهمه علاقه ای به حرف زدن ندارم… حرکت میکنه… به خونه که میرسیم باز حالم بدتر میشه…وارد خونه میشیم… مانتو شو در میاره و میگه:

– بشین یه چیزی بیارم بخوری!

دلم نمیخواد عمو با این شکل ببینتم…. حتی ارتان… کاش هیچ کدوم نباشن… میخوام بپرسم کجان که با دیدن ارتان که از پله ها پایین میاد دهنم بسته میشه

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۰۱:۲۸]

از جا بلند میشم.. با دیدنم روی اخرین پله می ایسته‌… سرم و زیر می ندازم و لب میزنم

– سلام!

جلو میاد… جلوتر… درست مقابلم می ایسته… بوی عطرش دیونم میکنه.‌.. چشمام و می بندم… گرمی دستشو که زیر چونم حس میکنم مثل برق گرفته ها نگاش میکنم:

– چیشده صورتت؟

اب دهنمو قورت میدم و بغضم اماده ی شکستن… ناباور و گیج میپرسه:

– دستت چیشده؟

بغض داره… صداش بغض داره…درد داره.. غم داره… سرب داغ داره…

– ه..هیچی!

نگاهی اطراف می اندازه و میگه:

– آرشام کجاست؟

– خونه!

کلافه میگه:

– درست بگو ببینم چیشده؟ اون زدتت؟

زن عمو که از اشپزخونه بیرون میاد نفس راحتی میکشم

ارتان سمتش میره… زن عمو سینی شربت و روی میز میزاره:

– چه خبره مامان؟

– نازی کجاست؟

کلافه دستی به موهاش میکشه:

– دارم میگم دلی چرا اینجاست اونم با این قیافه ی  داغون؟

زن عمو هم عصبی جواب میده:

– چون اون داداش بی غیرتت افتاده به جونش ..منم آوردمش که فکر نکنه بی کَس و کار!

رگ گردنش بالا میاد… عصبی سمتم میاد؛

– اینجوری ازش کتک خوردی و اخر به زور مامانم از خونش زدی بیرون؟

سر به زیر اشکم میچکه… صداش بالاترمیره..

 انگار اماده ی تلنگر بود

– این قدر عاشقشی که حتی در حد مرگ کتک بخوری صدات در نمیاد؟

چی بگم… چی بگم که سقف خراب نشه روی سرمون…جلوتر میاد:

– من و نگاه کن!

زن عمو با گریه میگه:

– داد نزن سرش ارتان… !

نگاش میکنم… چشماش همون ارتان سابق اما…

– این قدر مهمه؟ که دست بزنم داشته باشه میمونی؟ میسوزی؟ میسازی؟

پر از بغض میگم:

– جایی و نداشتم برم!

داد میزنه:

– ما مرده بودیم؟

زن عمو با گریه پله هارو بالا میره… ارتان هوار میکشه:

– من‌مرده بودم؟

اشکام میریزه…دوبار میزنه تخت سینش:

– من دل ارام… ارتان.. یادته من و بدمصب؟

انگشت اشاره شو پای چشمم میکشه:

– ببین چیکار کرده بی شرف!

از درد صورتم جمع میشه… سمت در میره و میگه:

– از سگ کمترم اگه همینجوری نزنمش!

سمتش میدوم… بازوش و میگیرم:

– ارتان نه..توروخدا!

بازم اشتباه برداشت میکنه لعنتی:

– چیه نمیخوای چیزیش بشه؟

لبخند تلخی میزنم… و میزنم به سیم آخر:

– نمیخوام تو چیزیت بشه!

هاج و واج نگام میکنه…

– چی؟

به خودم‌میام:

– نرو..‌ باشه؟

– نرم برچسب بی غیرتی میخوره رو  پیشونیم!

در و باز میکنه به حیاط که میره بهش میرسم:

– ارتان؟ توروخدا… نرو اون دیونس…روی تو حساس… میترسم که… یه بلایی سرت بیا…

دهنمو میبندم… دارم خودم و لو میدم..

 از برخوردم تعجب کرده… اما عصبیانیت اجازه فکر بهش نمیده..

– یکی باید ادمش کنه!

رمان عشق بی رحم جلد اول
جلد اول رمان عشق بی رحم
Rating: 4.5/5. From 2 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *