خانه / آخرین مطالب / رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 20

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 20

رمان عشق بی رحم جلد اول شصت تیپ مرجع کامل دانلود رمان

جلد دوم رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد اول رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

جلوی در حیاط می ایستم و ملتمس میگم:

– نرو..‌ تورو خدا!

– چرا این قدر ازش میترسی دل آرام؟ برو کنار

صدای زن عمو رو از پنجره میشنویم:

– آرتان بیا این قدر تن این دختر و نلروزنید… بزار پدرت بیاد با هم برید!

برمی گرده و اروم میگه:

– باشه مامان !

زن عمو که میره سمتم برمیگرده و فقط نگام میکنه… سرم و زیر می ندازم… اروم میگه:

– چی این وسط درست نیست که همه چی این جوریه؟

لبم و گاز میگیرم… جلوتر میاد… کمرم به در می چسبه:

– چیا رو به من نگفتی دل ارام؟

ته دلم خالی میشه… جدی تر میگه:

– چرا حسم میگه خیلی چیزا رو نمیدونم؟

– من…خستم‌‌… میشه بری کنار؟

نفس عمیق میکشه… نفسش پوست صورتمو میسوزونه… آروم میگه:

– قضیه چیه دلی؟

پرهام گفته بود پا به پای هم بریم جلو… سعی میکنم گند نزنم:

– قضیه اینکه به مشکل خوردیم… اختلاف نظر زیادم داریم اونم زورگو و دست بزن داره!

قانع نمیشه …

– همین؟

کلافه دستام و روی سینش میزارم و هلش میدم عقب:

– اره همین..شب بخیر!

وارد خونه میشم… پله ها و بالا میرم… تنها اتاقی که اجازه دارم داخلش برم اتاق ارشام… وارد اتاق میشم و در و می بندم… نگام که به عکسش روی دیوار می افته با حال بدی چشم می گیرم و روی تخت میشینم.. گوشیم و از کیفم بیرون میارم شماره ی پرهام و میگیرم… صدای مهربونش بغضم و بزرگتر میکنه:

– جانم دل آرام؟

زانوهام و بغل میکنم و به تخت تکیه میدم:

– مادر شوهرم من و اورد خونش!

– بلاخره یکی اومد سراغ تو پس!؟

اشکم و که می چکه پاک میکنم:

– آره ولی دیره‌..

– آروم باش .. هیچ وقت واسه هیچی دیر نیست… آروم باش و یه امشب و بخواب !

با گریه میگم:

– خستم پرهام…اون قدر خسته که فقط به مرگ فکر میکنم!

– دل ارام من میفهمم چقدر تو عذابی ولی میخوام کمک کنم این عذاب و رد کنی… پس

– بهم گفت یا واسه منی یا خاک!

عصبی میگه:

– غلط کرده مرتیکه !

– بهم گفت حتی داداششم میکشه!

– هر چی میگه رو جدی نگیر!

زار میزنم:

– چرا جدی نگیرم؟ یه روز بهم گفت من و مال خودش میکنه و کرد!

– آروم تر دل ارام..چت شده تو؟ گفتم درستش میکنم!

– خستم… خسته…

صدای عمو رو که میشنوم سریع میگم:

– من باید برم… شب بخیر!

اشکام و پاک میکنم که ضربه ای به در میخوره و عمو هول و وحشت زده وارد میشه

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۰۱:۳۳]

از جا بلند میشم… گنگ و ناباور جلو میاد… شکستن و توی چشمای قهوه ای رنگش می بینم… درست مقابلم می ایسته… تک تک اجزای صورتم و نگاه میکنه… قلبم میزنه و نمیزنه…

– یا امام رضا!

ته دلم خالی میشه… بغض مثل طناب می افته دور گلوم… دست شکستمو لمس میکنه و هزار تا بغض توی صداش میشکنه:

– یا پیغمبر!

شکستن و توی چشمای ناامیدش می بینم…

– بچه ی من با تو این کارو کرده؟

زن عمو خودش و می رسونه… بعد ارتان…

– جواب داداشمو چی بدم؟

بغض زن عمو میشکنه و من به این فکر میکنم اگه عمو بدونه و بفهمه که این کار ارشام در مقابل اون روز و کارش هیچی نیست چه جوری میشکنه؟

– دل آرام؟

نگاش میکنم…

– چیکار کردی که اینجوری زدت عمو؟ چیشد؟

بی حسم… حتی اگه الان من و ببرن از یه ارتفاع بلند پرت کنن پایین هیچ حسی توی من زنده نمیشه… عمو سمت آرتان میره:

– زنگ بزن بیاد اینجا…!

زنگ خونه که میخوره ارتان عصبی میگه:

– مثل اینکه اومد… پررو تر از این حرفاس!

ارتان بیرون میره و عمو باز سمتم میاد:

– اولین بار بود زدتت یا من احمق نفهمیدم؟

زن عمو با گریه میگه:

– دفعه اول نبود حاجی!

صدای فریاد و داد و بیداد ارشام و ارتان باعث میشه همه بیرون بریم… توی سالن افتادن به جون هم … عمو داد میزنه:

– کافیه!

همون جا بی جون توی پله میشینم… لب آرتان خون میاد آرشام هم از بینیش… عمو جلو میره… نگاش میکنه‌… دستشو بلند میکنه و محکم میزنه توی صورتش… آرشام چشم می بنده… و دل من سخت خنک میشه‌…

– کثیف تر از مردی که زنش و میزنه وجود خارجی نداره!

و من فکر میکنم وجود داره… مردی که به یه دختر بی دفاع و بدبخت تجاوز میکنه کثیف تره… ارشام عصبی و بهم ریخته داد میزنه:

– شما که هیچ جای زندگی ما نبودید و اخرش رسیدید پس لطفا دخالت نکنید‌…‌

سمت ارتان میره:

– الان سوپر من شدی تو؟

سمت زن عمو میره؛

– الان شما داری نقش مادر واسه زن یتیم من بازی میکنی؟

عمو داد میزنه:.

– دهنتو کثیف تو ببند!

– چرا ببندم… هان چرا ببندم؟مگه ننه بابا داره؟ کو؟ کجاست؟ اون برادر متعصب شما یه بار نیومد ببین مردس یا زنده!

– بی شرف اینا رو میدونی و اینجوری زدیش؟

دهنمو محکم میگیرم تا صدام در نیاد…  آرشام میزنه سیم اخر… میاد سمتم… عقب میکشم خودم و… به دیوار میخورم… کاش دیوار خرابشه تا فرار کنم…

– خودت بگو چرا زدم؟!

کاش میتونستم همه چیز و بگم و مطمئن باشم بلایی سر کسی نمیاد…داد میزنه گوشام و میگیرم:

– بگو چرا زدمت؟

همه منتظر نگام میکنن…  آرشام بی شک روانی شده…

– دعوامون شد… مثل همه ی زن و شوهرا… گفت حالم ازت بهم‌میخوره گفت اصلا ارتان و دوست دارم!

رنگ عمو میپره… زن عمو با دست دیگش پشت دستش میزنه…آرتان به دیوار می چسبه… و من… یه مرگ تدریجی و تجربه میکنم….

– شما بگو پدر من… زنت از علاقش به مرد دیگه داد بزنه توی گوشت نازیش میکنی؟

بی جون میگم

– خیلی کثیفی!

توجه نمیکنه… اگه پرهام نگفته بود باید صبر کنم همین لحظه آبروی نداشتشو میریختم…

– حالام اومدم بگم من یک ساعت بعدش با وجود چرندیانش گفتم بهش غلط کردم نگفتم؟

با نفرت نگاش میکنم:

– گل و کادو نخریدم؟

عمو ناامید میاد سمتم …

– چرا اون حرف زدی دل ارام؟

لبخند تلخی میزنم… من باید برم… برم پیش همین هیولا..

 من از هیچکس کمک نمیخوام… وقت وقتش کمکم نکردن… اون روزا که روحم خیلی داغون تر از جسمم‌بود..

– عصبی شدم!

از جا بلند میشم

نگاه خیره و مات ارتان قلبم و مچاله میکنه…

سمت ارشام‌میرم و با همه ی ترسم و جهنمی که واسم تو خونش امادس میگم:

– بریم خونه!

زن عمو بازوم و میگیره:

– دل آرام؟

نگاش میکنم:

– آرشام راست میگه..من یتیمم… همه کَسم آرشام… این کتکام تقصیر خودم بود!‌

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۰۱:۳۶]

به خونه که میرسیم بیشترین حسی که توی مغزم جولان میده ترس… ترس از برخوردش… کیف مو که روی کاناپه می ندازم‌ سمت اتاق خواب میرم… همراهم میاد… ساکت‌… منم سکوت کردم… زندگیمون اون قدر بهم ریختس که حرفی نموندن واسه زدن‌… قلبی نمونده واسه تپیدن…بازوم که میگیره با ترس سمتش برمیگردم:

– خوش گذشت ور دل آرتان؟

حال دعوا ندارم… پرهام گفته بود عصبیش نکنم که سخت نگذره… تا تمومشه…

 – مامان و باباتم اونجا بودن دیدی که‌… من اصلا کاری به اون نداشتم!

 دستی به موهاش میکشه‌… اون قدر عصبیه که حتی جرات ندارم بازوم و از دستش بیرون بکشم…

– از امشب ارتباطمون و با ننه بابای منم قطع میکنیم و تموم!

شوکه نگاش میکنم:

– میخوای راحتر بکشیم؟

– زر مفت نزن دلی!

– من نخوام دوسم داشته باشی باید چیکار کنم؟

جدی و عصبی میگه:

– باید یا بمیری یا بکشیم!

با مشت میزنم توی سینش:

– خیلی پستی!

خون سرد میگه:

– دیگه؟

– ازت متنفرم… همین!

گیجگاشو با دستاش ماساژ میده؛

– سگم نکن دلی… اون رومو بالا نیار!

خسته میگم:

– تو همیشه ی خدا سگی…فکر کردم اگه برگشتم بخاطر تو؟ نه… فقط اومدم چون دیگه کسی نمیتونه کاری واسم بکنه..

 چون آب از سر من گذشته… !

– گذشته که مثل ادم زندگی تو بکن!

– میخوام بمیرم… بزن بکش!

اونم قد من کم اورده… زده به سرش… دیونه شده…

– با چی دوس بکشم؟ چه جوری دوس داری بمیری؟

اون قدر جدی و خون سرد میگه که از استرس حالت تهوع میگیرم…

– با هرچی بلدی بزن… فقط یه جوری بزن نفسم دیگه بالا نیاد!

شالمو از سرم برمیداره و دور مچش میپیچونه..

– اره راست میگی… بمیری خوبه… دیگم ترس از دست دادنتو ندارم!

بغض دارم اما نمیخوام بفهمه ترسیدم… شالو دور گردنم می ندازه..

– خفگی خوبه؟

اب گلوم و سخت قورت میدم:

– چند دقیقه فقط باید دست و پا بزنی!

عقب میرم… به دیوار می چسبم…

– بمیری دیگه روز و شب فکر نمیکنم پیش آرتانی!

دو طرف شال و ضربدری میکشه…

– بمیری دیگه فکر نمیکنم داری خیانت میکنی!

شالو بیشتر میکشه… نفسم میره… با دست سالم دستش و چنگ میزنم…

 – بمیری دیگه نمیترسم که کی میری!

هوا نیست… سینم میسوزه‌… لبام و مثل ماهی بهم میزنم… شال و محکم تر فشار میده…

– بمیری دیگه کسی نیست سگم کنه!

به زور میگم:

– آر…شام!

– چیه؟ مگه نمیخواستی بمیری؟ خفه شو پس…هیس… فقط نفس نکش!

خرخر میکنم… زانوهام خم میشه… می افتم…شال و رها میکنه‌..سرفه میکنم… نفس نفس میزنم… هوارو می بلعم…عقب میره و تماشام میکنه:

– دیگه حرفی و نزن که جراتشو نداری!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۰۱:۴۰]

این بار توی کافه قرار گذاشتیم تا همدیگرو ببینیم و حرف بزنیم… پرهام که میرسه از جا بلند میشم… لبخند گرمی میزنه اما چشماش مثل خودم غمگین…مقابلم میشینه…

– خوبی تو؟

نمیدونم چرا ناخوداگاه دست چپش و نگاه میکنم… خالی از حلقه است…

– خوب که نه… زندم!

– قرار شد محکم باشی هوم؟

لبخند سردی میزنم و سرمو تکون میدم… بعد از سفارش نسکافه و کیک میگه:

– هنوز خونه ی  عموتی؟

– نه… دیشب ارشام اومد دنبالم… برگشتم خونه!

متعجب دستی دور دهنش میکشه و کلافه میگه:

– به همین راحتی گذاشتن بری؟

– وقتی میاد میگه چون من گفتن ارتان و دوس دارم زدتم دیگه جای دفاعی نمیمونه!

 – عجب ادم پست فطرتی!

سرمو زیر می ندازم… فنجان و ظرف کیک و که روی میز میزارن فنجون و سمتم هل میده:

– مطمئنی دنبالت نیست؟ واست دردسر نشم جای کمک؟!

با اینکه دارم از ترس میمیرم ولی میگم؛

– نه رفت سرکار… زنگ زدم نمایشگاه بود بعد اومدم… میشه بگی باید چیکار کنم؟

– اره… میگم… ببین دل ارام اول از همه میخوام مطمئن شم هیچ جوره نمیتونی باهاش کنار بیای!

گیج نگاش میکنم و نمیفهمم منظورش و:

– یعنی چی؟

– نمیخوام بی ربط حرف بزنم یا بد شم… ولی واقعیت اینکه اون الان شوهرته… به گفته ی خودت عاشقته… اما اینکه بیماری روحی روانی داره هم با دیدنش و معاینه و صحبت حتما معلوم میشه … وضع اقتصادیش خوبه و بد رفتاریش بخاطر اینکه میدونه نمیخوایش… علی رغم میل باطینم میپرسم… مطمئنی نمیتونی دوسش داشته باشی و باهاش بمونی!؟

 ته دلم خالی میشه و حس میکنم پیش ادم اشتباهی اومدم:

– واقعا نظرت اینه؟ واقعا به نظرت من میتونم کسی که به زور و به رحمانه ترین شکل ممکن…

حرفمو قطع میکنه:

– دل ارام … اروم باش… منظور و هدف و نظر و اعتقاد من این نیست ولی وظیفم بود بهت بگم…

حرفش و نیمه رها میکنه و کلافه نفسش و فوت میکنه:

– نمیخوام ته دلت و خالی کنم…اگه بگی طلاق تا تهش پشتت هستم ولی… باید همه چی و واست روشن کنم!

صدام و دستام و قلبم میلرزه:

– من میگم طلاق!

– فقط چون دوسش نداری یا چون امید داری که…

سخته واسش گفتنش… تا ته حرفش و میخونم و پر بغض میگم:

– فکر میکنی بخاطر ارتان میخوام جداشم؟

نفس راحتی میکشه:

– نمیخوای؟

اشکم و قبل ریختن پاک میکنم:

– هنوز واسم مهمه ولی… من نمیتونم با ارشام بمونه… نه واسه اینکه عاشقش نیستم… چون روحم و کشته… چون من التماس کردم و گفت خفه شو.. چون ازش وحشت دارم.. چون حرمتی بین مون نمونده…

اشکام میریزه…

– چون زدن من واسش مثل اب خوردن شده… چون بد و بیراه میگه…چون…

– باشه دلی جان باشه… پس بعد از همه ی این حرفا میمونه یه چیز!

– چی؟

– فیلم… اون فیلم و قبل هر از اتفاق و طلاق و دعوا و جدلی باید پیدا کنی دلی… اصلش و باید پیدا کنی!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۰۱:۴۴]

نگاش میکنم… دردی توی سرم می پیچه که باعث میشه دستم و روی سرم بزارم و اخ خفیفی بگم‌… مضطرب و نگران صدام میزنه:

– دل آرام؟ چت شد؟

اب دهنم و سخت قورت میدم که میگه:

– بخاطر استرس و فشار عصبی… یکم اروم باش… با داغون کردن خودت هیچی حل نمیشه!

– من نمیدونم اون فیلم کجاست!

– با گوشیش گرفت؟

حالم بد‌… از این همه یاداوری…

– آره… ولی نمیدونم تو گوشیش هست یا نه!

جدی و مصمم میگه:

– باید فکر کنی… باید بفهمی‌…باید پیداش کنی دلی !

خسته و ناامید میگم:

– باشه… بعدش چی؟ بعد اینکه فیلم و پیدا کردم چی میشه؟

– درخواست طلاق میدی!

همه ی تنم میلرزه… بی شک زنده نمیمونم…

– من میترسم پرهام… بهم گفت اگه بخوام برم باید برم زیر خاک!

عصبی نفسش و فوت میکنه:

– فعلا فقط بگرد دنبال فیلم… ممکنه توی فلش ریخته باشه… ممکنه توی رم باشه… اما تو اول گوشیش و چک کن… بعد وسایلشو بگرد!

گیجگام و ماساژ میدم و میگم:

– قرار کسی نفهمه باهام چیکار کرده؟!

ابروهای مشکی و خوش حالتش گره میخوره و چشماش و ریز میکنه:

– واسه چی کسی نباید بفهمه؟

بغض مو قورت میدم:

– چون اون موقع دیگه بدون شک می کشتم!

– پشت میله های زندون دستش نمیرسه بهت!

هاج و واج نگاش میکنم…

– چیه؟ فکر کردی تو به همه میگی و اونم نهایتش میگه ببخشید و تموم؟ اولین کسی که شاکی این پروندس آرتان… دومیش بابات… و حتی شاید عموت… از دست اینا اگه زنده بمونه باید بره حبس!

– ولی…

خون سرد میگه:

– ولی و اما نداره دلی… راهی که قرار بریم پایان خوش و خیر نداره‌..‌ کار به دادگاه که کشید اسم اون دوست نفهمتم بگو!

– نازگل؟

– آره!

ناخونام و کف دستم فشار میدم و با درد میگم:

– اون الان نامزد ارتان… نمیتونم ازش شکایت…

– چی؟

اون قدر ناباور و گیج بهم زل زده که میون اشک و درد خندم میگیره:

– همه چی خیلی پیچیدس!

– اون رفته نازی و…

دستی به صورتش میکشه… آروم میگم:

– آرتان نمیدونه نازی چقدر در حقم بد کرده!

لبم و گاز میگیرم… سرم و زیر می ندازم… گوشیم که زنگ میخوره با ترس از توی کیفم بیرون میارمش… با دیدن اسم آرشام درد توی سرم بیشتر میشه…اروم میگم:

– آرشام!

– جواب بده!

آروم تماس و وصل میکنم و جون میکنم:

– سلام!

صداش آروم و خون سرد…و لرز من بیشتر میشه:

– سلام خانوم.. احوال شما؟

با ترس همه جا رو نگاه میکنم… قلبم توی شقیقه هام میزنه:

– خو..خوبم… تو خوبی؟ کجایی؟

پرهام دلواپس نگام میکنه‌… آرشام اروم میگه:

– زیر آسمون خدا‌..توی لباسام!

از جا بلند میشم… اون قدر دستام می لرزه که نگاه همه سمتم برمیگرده… از شیشه ی کافه بیرون و نگاه میکنم کسی نیست….

– تو کجایی عزیزم؟

میخواد باهام بازی کنه‌..‌شک ندارم… میخواد روان مو بهم بریزه‌…

– دارم میام خونه‌… چیزی شده ارشام؟

– نه بابا چیزی نشده … فقط منتظرم زودتر ببینمت!

سرم گیج میره‌… دستمو به صندلی ای که دختر جوونی نشسته بند میکنم… پرهام سمتم میاد‌‌.. دستم و میگیره و سمت صندلی میبره…‌ می شینم و پرهام سمت گارسون میره

– دلی… چند دقیقه دیگه خونه ای؟

– تومگه سرکارنبودی؟

– دلتنگت شدم… ناراحتی برگردم!؟

از جا بلند میشم… پرهام لیوان اب و سمتم میگیره… اروم میگم:

– میام زود!

گوشی و قطع میکنم… کمی از اب و میخورم و میگم باید برم… پرهام هر چقدر اصرار میکنه تا جایی برسونتم  مخالفت میکنم… میترسم همه چی و فهمیده باشه… احمقانه تر اینکه فکر میکنم واقعا بهم دوربین و میکروفن وصله‌.. به خونه که میرسم… در و که باز میکنم… کسی نیست… توی اتاق‌..آشپرخونه… همه جا رو میگردم و کسی نیست… گوشیم و برمیدارم و شمارش و میگیرم… بازم صدای خون سردش روانیم میکنه:

– جون؟

– کجایی پس؟

– رسیدی؟

این ادم یا خودش جنون داره یا میخواد منو روانی کنه….

– اره… میگم کجایی؟

– سرکار… خواستم تا قبل از اومدنم خونه باشی!

دلم میخواد بشینم و زار بزنم…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۰۱:۴۵]

– آرشام واقعا چرا باهام اینجوری میکنی؟

بازم خون سرد و ارومه لعنتی:

– چه طوری میکنم؟

– من…

کلید که توی قفل می چرخه و در باز میشه با ترس سمت در برمیگردم…بدون اینکه گوشی و از گوشش پایین بیاره میگه:

– تو چی؟

گوشی و از گوشم پایین میارم و تماس و قطع میکنم… جلو میاد ..گوشی و روی میز کنارم میزاره… انگشت اشاره شو روی لبام میکشه:

– خوبی که؟

– خوبم!

– کجا میری دو روزه ؟

با ترس نگاش میکنم… حس میکنم همه چی و میدونه:

– بیرون… هرجا…فقط میرم تو این خونه دیونه نشم!

باهوش…تیز… نمیشه دورش زد…

– راس ساعت ۳ میری اخه!

قلبم بی وقفه می کوبه… یخ کردم…‌

– وقتی ناهار میخوری میری تنها میشم خب!

دستش و اروم پشت گردنم میبره… از ترس توی خودم جمع میشم اما سعی میکنم کم نیارم:

– باشه..قبول… ولی اگه بفهمم خدایی نکرده جایی میری که نباید…کاری میکنی که نباید…اون وقت ممکن یه گرگ وحشی  بشم که خیلی هم گرسنس!

نفس نفس میزنم.. فشاری به گردنم میده…سرم و جلو میبرم… لبام و با خشونت همیشگی می بوسه… ازم جدا میشه و میگه:

– میرم دوش بگیرم!

وقتی میره توی اتاق نفس مو فوت میکنم.. مانتو و شالمو در میارم…نگام ‌که به گوشیش می افته یاد حرف پرهام می افتم..

 وارد اتاق میشم… صدای اب و که میشنوم… برمیگردم و گوشیش و برمیدارم… قفلش و که سال تولدم میزنم…وارد گالری میشم… فیلمارو ردمیکنم…خبری نیست…اون فیلم لعنتی نیست‌…ناامید چند تا پوشه ی دیگر و میگردم… اما نیست ‌که نیست…در اصل حماقته که اون فیلم و توی گوشی همراهش نگه داره…

– کمک نمیخوای؟

هینی میکشم و با ترس سمتش برمیگردم…

 فقط سرش و زیر اب گرفته‌..‌

از موهاش اب میچکه… با ترس نگاش میکنم…

گوشی و از دستم میکشه:

– خب؟

در حال حاضر نمیدونم باید چه دروغی بگم

– همینجوری برداشتم!

– دروغ بعدی؟

سرمو زیر می ندازم

– بهم شک داری؟

سعی میکنم نیشخند مو نبینه…بهونه ی خوبیه:

– اره!

میخنده‌… متعجب نگاش میکنم…

– باورم بشه به کسی که ازش بیزاری شک داری و واست مهمه با کسی باشه یا نه؟

کم اوردم… اما میگم:

– آره!

– پس بگرد گوشیمو چیزی پیدا کردی بگو!

گوشی و روی میز می ندازه و میره

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۰۱:۴۷]

دکتر که گچ دستمو باز میکنه نگاهی به دستم میکنه و ازم‌میخواد چند بار دستمو باز و بسته کنم… درد دارم… اما کم.. نگاه پر از پشیمونی و ناراحت ارشام تاثیری نداره که ببخشمش… که توی دلم فحش بارش نکنم… دکترمیگه مشکلی ندارم و میتونم برم… سوار ماشین که میشم حس بهتری دارم که دستم از شر اون گچ لعنتی خلاص شده… آرامش و خون سردی عجیب این روزای ارشام بیشتر من و میترسونه… بعد از چک کردن گوشیش به پرهام گفته بودم اثری از اون فیلم توی گوشی نیست و حالا باید مرحله ی بعد و اجرا میکردم… باید دنبال و رم و فلش میگشتم… هرچند که از پرهام پرسیده بودم اگه اون فیلم و پاک کرده باشه چی؟ و اون رک گفته بود از شخصیتی که واسم گفتی بعید!

به خونه که میرسیم میخوام پیاده شم که صدام میزنه

– دل ارام؟

برمیگردم و منتظر نگاش میکنم…

– اگه دوس داری میتونی امشب پدر و مادرت و دعوت کنی… شاید اومدن!

این که داره تلاش میکنه بدیاش و یادم بره خوبه… اما کافی نیست… چون حتی اگه دست خدا رو هم بگیره و از اون بالا بیاره پایین و بگه دلی… خدا میگه اون روز و توی اون اتاق ببخش نمیتونم… نمیگذرم…دلم صاف نمیشه… روحم برنمیگرده توی تن نیمه جونم…

– فکر خوبیه…باشه میگم!

– هر چی لازم داشتی پیام بده بخرم!

سرمو تکون میدم و پیاده میشم… وقتی میره نفس راحتی میکشم و وارد خونه میشم… سمت اتاق میرم و کیف مو روی تخت پرت میکنم… سمت کمد ارشام میرم… درشو باز میکنم و یاد روزی می افتم که ارتان اومد و مجبورشدم اینجا پنهونشم… کیف سامسونت مشکی و بیرون میارم و روی تخت میزارم… درشو باز میکنم… پر از کاغذ و سند و دسته چک … کلافه زیرو روشون میکنم وچیزی پیدا نمیکنم… جیبای کنارش و میگردم و چیزی نیست… خسته کیف و می بندم و سمت کمد میرم… داخل جیب کتاش و میگردم… توی کشوها… هیچ جا هیچی نیست… ناامید همون جا میشینم… خسته به زمین زل میزنم… و خدا رو صدا نمیزنم… هیچ کجا و هیچ وقت به دادم نرسید که الان برسه‌… صدای بسته شدن در و که میشنوم مثل صاعقه زده ها از جا میپرم…

 – دلی؟

لعنت بهت که مثل جن ظاهر میشی… کیف و توی کمد میزارم و در و می بندم‌..‌. نفس عمیق میکشم که توی چارچوب در می بینمش…

– زنگ زدی؟

سعی میکنم دستپاچه نباشم:

– دنبال تلفن میگردم!

جلو میاد… خدا چی میشد چشمای این مرد و این قدر ترسناک نمی ساختی؟

– اون چیه پس؟

پشت سرم و نگاه میکنم… تلفن درست روی میز عسلی… و من علاوه بر هیچی نداشتن شانس هم ندارم…

– ندیدمش!

– کجاست حواس بی صاحابت؟

– هیچ جا بخدا… دعوا درست نکن سر هیچی..ندیدمش خب… چرا برگشتی؟

تی شرت مشکی شو از تنش در میاره و می ندازه توی صورتم… چشمام و می بندم و تی شرت و پایین‌میارم… به بدن برهنش نگاه نمیکنم… نگام فقط به چشماشه:

– اومدم کمکت کنم… نگو تو زنگم نزدی!

تلفن و برمیداره و شماره میگیره… تلفن و که سمتم میگیره میگه؛

– بگو آرشامم خوشحال میشه بیایید!

اینو میگه و بیرون میره… و من فکر میکنم دیگه دلم نمیخواد ببینمشون… چون اون ها هم پشتم و خالی کردن… من و ندیدن… نشناختن…قضاوت کردن… و بدتر اینکه طردم کردن…صدای بابا که توی گوشم می پیچه دلتنگی خفم میکنه:

– بفرمایید؟

نفس ندارم:

– سلام!

مردد و پر از شک میگه:

– سلام… بله؟

– شناختی؟

نفس عمیقش درد داره:

– آره…چیکار داری؟

نیشخند میزنم:

– دلم تنگ شده بود!

– خوبی؟ زندگیت خوبه؟

اشکم میچکه:

– ملالی نیست جز دوری شما!

– خوشبخت باشی!

میخواد قطع کنه که پر بغض میگم:

 – بابا؟

صدای اونم می لرزه:

– بله؟

– نمیای خونم؟

– نه

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۰۱:۵۰]

سکوت میکنم… نفس میکشم و صدای خسته بابا می پیچه توی گوشم:

– خدافظ!

قطع که میکنه به خودم میام… نگاهی به گوشی می ندازم و پرتش میکنم روی تخت… آرشام وارد اتاق میشه… نگاش میکنم و لبمو می گزم…

– چیشد؟

– گفت نمیاییم!

اشکمو قبل ریختن پاک میکنم… جلو میاد… با انگشت شصت اشکمو پاک میکنه:

– گریه چرا؟

– همه چی و با هم ازم گرفتی!

خیره نگام میکنه… اشکای بعدی هم می ریزه:

– مثل طوفان‌ بودی..‌مثل سونامی… مثل زلزله… !

انگشتشو تا چونم پایین میکشه‌…

– همه رو با هم پست میدم… فقط دل بده به دلم !

– دلی نمونده… نه دل مونده نه دلی…!

دستشو پایین ترمیاره… دکمه ی لباسم و باز میکنه… نیشخند میزنم:

– فقط‌از فرصت استفاده کن!

هیچی نمیگه… دکمه ی دومم باز میکنه… دستشو داخل لباسم میبره… کف دستش و درست روی قلبم میزاره…

– چرا این قدر نفهمی دلی؟ چرا نمیفهمی دوستت دارم؟

تنم گر میگیره… خم میشه و سرش و توی یقم میبره… توی خودم جمع میشم… سینم میبوسه… درست قلبم و… اشکم میچکه… صاف می ایسته و نگام میکنه:

– خودم و وسط اتاق دار بزنم می بخشی؟

اشکمو پس میزنم:

– نه!

سرد و تلخ میگه:

– پس با همین کینه به زندگیت برس!

سمت در میره که می نالم:

– اگه بخوام جداشم ازت… چی میشه؟!

می ایسته… سمتم برمیگرده… جلو میاد… از چشماش آتیش میباره:

– یه بار دیگه میشم طوفان …میشم زلزله… میشم سونامی!

– من دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم!

– داری… یه جون داری و یکی که قبلا جونت بند جونش بود!

– حق نداری بلایی سر آرتان بیاری… اون ربطی نداره به اتفاقای زندگیمون!

دستشو پشت سرم می بره… یکم موهام و میکشه…سرم بالا میاد… زل میزنه توی چشمام:

– از اون دفاع نکن!

– سرم سوخت!

– به دلی که سوزوندی در… یه بار دیگه اسم طلاق و بیاری دندوناتو توی دهنت خورد میکنم!

این بار سمت تخت میره و دراز میکشه… نمیدونم چرا میزنم به سیم اخر:

– اون فیلم و پاک کردی که دیگه باهاش تهدیدم نمیکنی؟!

دستش و روی چشماش و پیشونیش میزاره:

– من برگ برندم و پاک نمیکنم..‌ اما تا زن خودمی نمیتونم معروفت کنم که!

– چرا این قدر بی رحمی؟!

بیخیال میگه:

– بیا بخواب ور دلم زودتر خوابم میبره با عطر تنت!

بغض کرده سمت در میرم و میگم:

– خوابم نمیاد!

تند میگه:

– گفتم بیا بخواب… حتما باید زور بالا سرت باشه؟

– خوابم نمیاد خب!

– زمان خوابتم من تعیین میکنم!

بی حوصله سمتش میرم… دستشو روی تخت میزاره… چشماش و باز نمیکنه… روی بازوش میخوابم..

دستشو دورم حلقه میکنه:

– تا اخرین نفست مال خودمی… اون نفس میتونه تو سن صد سالگیت باشه میتونه یک سال دیگه باشه… بستگی به خودت داره!

-مال تو نباشم باید بمیرم؟

– بدون شک آره!

رمان عشق بی رحم جلد اول
جلد اول رمان عشق بی رحم
Rating: 4.7/5. From 3 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *