آخرین مطالبفرمیسک

رمان فرمیسک پارت 8

Rate this post

رمان فرمیسک شصت تیپ مرجع کامل دانلود و معرفی رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان فرمیسک نوشته آیسا سادات حسینی از اینجا کلیک کنید

كم كم داشت اوضاعم بهتر مي شد و نفسام بر مي گشت كه دست اردوان روي دستم نشست:

_مي خواي بريم بيمارستان؟!

آروم لب زدم:

_نه خوبم

با اون نگاه جديش زل زد به چشمام. همون لحظه گوشيش زنگ خورد. نگاهش و ازم گرفت و گوشيش و جواب داد:

_بله؟!

نمي دونم طرف پشت خط چي گفت كه نيم نگاهي به من انداخت و گفت:

_بقيه چيزارو مي سپرم به خودتون، فرميسك حالش خوب نيست برش مي گردونم خونه.

از اين همه توجهش يه جوري شدم. حس مي كردم همه ي اينا يه خوابه، چشمام و رو هم گذاشتم و اردوان هم بعد از لحظه اي گوشي رو قطع كرد و با روشن كردن ماشين به سمت خونه راه افتاد. دوباره من و برگردوند خونه ي خودش . با قدم هاي آهسته و بي حال وارد اتاقم شدم و رو تخت دراز كشيدم.

اردوانم دنبالم وارد اتاق شد. نبضم و گرفت و با صداي بمش رو بهم گفت:

_استراحت كن يه چيزي براي خوردن سفارش مي دم و وقتي رسيد صدات مي كنم.

آب دهنم و قورت دادم و با صدايي كه حتي خودمم نشنيدم جواب دادم:

_باشه

دستي به سرم كشيد كه صورتم از درد جمع شد. انگار سرم زخم شده بود و تو اون موقعيت متوجه نشدم. قسمتي كه درد مي كرد و آروم نوازش كرد و يهو دستش و برداشت و بدون هيچ حرفي از اتاق بيرون رفت. انقدر گيج و بي حال بودم كه حوصله ي تحليل كاراي اردوان و اتفاقات امروز و نداشتم. الان فقط دلم خواب مي خواست. يه خواب آروم.

***

با دستي كه روي سرم نشست چشمام و آروم باز كردم. گلوم مي سوخت و پلكام سنگيني مي كرد. چشمام تو اتاق چرخيد، با ديدن اردوان نگاهم روش ثابت موند. دستش و از روي سرم برداشت و گفت:

_پاشو يه چيزي بخور.

چند بار سرفه كردم و آروم از جام بلند شدم. نگاهي به پنجره ي اتاق انداختم ، هوا تاريك شده بود. من چقدر خوابيده بودم مگه؟! به تاجيه تخت تكيه زدم كه نگاه به ظرف سوپ روي پاتختي افتاد. با بلند شدن اردوان نگاهم و از ظرف سوپ گرفتم و به هيكل ورزيدش كه دقيقا جلوي چشمم بود دوختم. هنوزم لباساش و عوض نكرده بود .

نگاهي به ساعتش انداخت و خيلي جدي گفت:

_غذات و كامل بخور و آماده شو برت مي گردونم عمارت. بايد جايي برم اينجا هم ديگه نمي تونم تنهات بذارم. پس بخور و زود آماده شو.

چهرش دوباره تو هم و عصبي بود. همين طور كه به سمت در مي رفت بي اراده گفتم:

_من از اون عمارت مي ترسم.

برگشت سمتم و با همون لحن جديش گفت:

_خونه ي كسي نمي فرستمت براي عمارت محافظ گرفتم. لازم نيست بترسي.

فكر مي كرد منظورم اينه من و بفرسته خونه سياوش اينا، اصلا مشكلش با اين قضيه چي بود؟! مگه خونه سياوش اينا چشه؟! دوباره چرخيد سمت در كه با حرف بي جاي من سر جاش خشكش زد:

_ميشه نري؟!

لحظه اي تو همون حالت موند و بدون اين كه برگرده سمتم جواب داد:

_غذات و بخور

و خيلي سريع از اتاق خارج شد.

تازه داشتم درك مي كردم كه چي گفتم. آروم لبم و گزيدم و نگاهم و به سيني كنارم دوختم. يه ظرف سوپ بود با يه ليوان آب پرتقال .واقعا نمي دونم اين دوتا چه ربطي به همديگه دارن . آخه سوپ و آب پرتقال؟! با اكراه از جام بلند شدم. هنوزم با يادداوري اتفاقات ساعتي پيش تنم مي لرزيد. دستي تو موهام كشيدم كه يهو لرزي نشست تو تنم. نفس عميقي كشيدم و به سمت حموم رفتم. الان مهم ترين كار دوش گرفتن بود. تو اين وضعيت حالم داشت از خودم بهم مي خورد.

وارد حموم شدم و بعد از در آوردن لباسام سريع رفتم زير دوش و شروع كردم به خودم و سابيدن. صحنه اي كه اون ماهان عوضي من و تو آغوشش گرفته بود و داشت لباسام و در مياورد لحظه اي از جلوي چشمام كنار نمي رفت. بغض كردم. دستم و روي تنم كشيدم و يهو زدم زير گريه. واقعا اگه اردوان نبود چه بلايي سرم ميومد؟! يا بهتر بگم چه بلايي سرم مياوردن؟!

دستم و رو صورتم گذاشتم و صداي هق هقم و خفه كردم و همونجا كف حموم نشستم روي زمين. نمي دونم چقدر تو اون حالت موندم كه تقه اي به در خورد . سريع از جام بلند شدم و دوش آب رو بستم:

_بله؟!

صداي عصباني اردوان از پشت در بلند شد:

_يه ساعته اون تو داري چه غلطي مي كني؟! بيا بيرون دير شد.

باشه اي گفتم و به سمت در رفتم. يه خورده در و باز كردم و سرم و بردم لاي در و درحالي كه پشت در پناه گرفته بودم گفتم :

_ميشه حولم و كه روي چوب رختيه بهم بدي!؟

لحظه اي زل زد تو چشمام كه ادامه دادم:

_يادم رفت با خودم بيارمش.

بدون هيچ حرفي به سمت چوب رختي رفت و حولم و آورد واسم و بدون اين كه نگام كنه حوله رو داد دستم:

زير لب تشكري كردم كه به سمت در رفت و گفت:

_فقط زود آماده شو كلي كار دارم.

و از اتاق خارج شد و در و پشت سر خودش بست. يكي از اخلاقاي اردوان و كه دوست داشتم همين چشم پاكيش بود. حتي موقع دعواهامون يا عصبانيتش بازم به من به چشم هوس نگاه نكرد. واسه همينه هميشه اينجور موقع ها بهش اعتماد داشتم، كه بهش پناه مي بردم و اونم هوام و داشت. درست مثل امروز، شايد به خاطر همين بود كه عمو زيادي بهش اعتماد داشت. ولي چه اعتمادي؟! اون شايد هيچ وقت سعي نكرد به من دست درازي كنه، ولي تا تونست بهم توهين كرد كه روم دست بلند كرد كه…

حولم و پوشيدم و از حموم اومدم بيرون. دوست نداشتم دوباره بياد غر بزنه براي همين خيلي سريع مشغول پوشيدن لباسام شدم. لباسايي كه به همراه حولم از خونه واسم آورده بود. نم موهام و گرفتم و در حالي كه نفس عميقي مي كشيدم از اتاق رفتم بيرون. بايد خودم و جلوي اردوان جمع و جور مي كردم. نمي خواستم به چشمش يه دختر ضعيف بيام كه هر بلايي كه دوست داشت به سرم بياره . تو عمارت تنها بودم و وقت براي غصه خوردن زياد داشتم. رفتم تو هال، رو كاناپه لم داده بود و دست و گذاشته بود رو چشماش. قدمي به سمتش برداشتم و با صداي آرومي گفتم:

_من آمادم.

دستش و از جلوي چشماش برداشت و نگاهي بهم انداخت. صورتش رفت تو هم. از جاش بلند شد و اومد رو به روم ايستاد. با تعجب و مقداري ترس زل زدم تو چشماش. دستش و روي موهام گذاشت و گفت:

_اينجوري مي خواي بياي؟! با اين موهاي خيس؟!

_چيزي نيست خودش خشك ميشه

دستش و از روي موهام برداشت و با لحن محكمي گفت:

_خشك كن بعد مي ريم.

حوصله نداشتم. براي همين موهام و فرستاد ريز شالم و گفتم:

_تا عمارت راهي نيست، همشم تو ماشينيم برسيم خشكش مي كنم تو ديرت ميشه.

صداش و كمي برد بالا:

_مي گم برو موهات و خشك كن.

لحن محكمش ديگه حرفي براي گفتن نمي ذاشت. سري تكون دادم و برگشتم تو اتاق. تو هر شرايطي بايد حرف ، حرف خودش باشه و زور بگه، اصلا مگه ديرش نشده بود؟! ديگه اين بازيا چيه؟! سشوار و از تو كمد در آوردم و موهام و كامل سشوار كشيدم. دوباره شالم و سرم كردم و از اتاق رفتم بيرون.

اين بار برخلاف لحظه اي پيش سر پا ايستاده بود و به كانتر تكيه زده بود. سنگيني نگاهم و كه حس كردم برگشت سمتم. حرفي نزدم، كور كه نبود مي ديد آمادم. زل زد تو چشمام و تكيش و از كانتر برداشت.

_غذاتم كه نخوري

صورتم رفت تو هم. همين و كم داشتم. با چشم و ابرو اشاره اي به اتاق كرد كه سريع گفتم:

_به خدا نمي تونم سوپ بخورم. حالم بد ميشه. اصلا قول مي دم رفتم خونه يه چي بخورم فيلم بگيرم برات بفرستم فقط بي خيال سوپ خوردنم شو، باشه؟!

الان وقت لجبازي نبود. بحث سوپ خوردن بود، سوپم براي من حكم يه غذاي مزخرف و داشت. مي خوردم از حالت تهوع زياد مي مردم. اردوان دستي به موهاش كشيد و گفت:

_حداقل آب پرتقالت و مي خوردي.

با مظلوميت زل زدم تو چشماش كه با ابهت از كنارم رد شد و گفت:

_بريم

نفس حبس شدم و با حرص بيرون دادم، رگ زدن برام راحت تر بود تا سوپ خوردن، بيشعور مي دونه دوست ندارم هر سريم برام سوپ سفارش مي ده دنبالش راه افتادم و تو دلم گفتم:

_تو زهرمار بخور منم قول مي دم سوپ بخورم.

سوار ماشين شديم و به سمت عمارت راه افتاديم. در تمام طول مسير هيچ حرفي نزد، سرعتش سر سام آور بود و گه گداري گوشيش زنگ مي خورد و بدون اين كه جواب بده قطع مي كرد. عصبي بود و حال منم دست كمي از اون نداشت. بعد از دقايقي با رسيدنمون ماشين و داخل عمارت پارك كرد. سريع پياده شدم و اونم دنبالم راه افتاد.

دو مرد قوي هيكل دم در بودن. با اشاره ي اردوان جلوتر وارد عمارت شدم و اردوان دم در مشغول صحبت كردن با اون دو نفر شد. همين كه خواستم به سمت پله ها برم صداي حميرا از پشت سرم بلند شد:

_برگشتي فرميسك؟!

سريع چرخيدم سمتش. با ديدنش بغضم شكست، شايد سن حميرا خيلي بالا نبود ولي برام حكم مادر داشت چون در حقم مادري مي كرد. مثل يه مادر دلسوز بود و مهربون. اشكام دونه دونه رو گونم چكيدن و با عجله به سمت حميرا قدم برداشتم و خودم و پرت كردم تو آغوشش، مگه جز اين آغوش ، آغوش ديگه اي هم براي پناه بردن داشتم؟!

” مگر جز آغوشت دگر جايي مانده برايم ؟! “

دستاي گرم حميرا دورم حلقه شد و با صدايي كه مثل خودم بغض آلود بود گفت:

_دورت بگردم من چه به روزت اومده؟! كاش پام مي شكست تنهات نمي ذاشتم. آخه سايه ي شوم كي از اين عمارت كنار مي ره؟! هيچ غصه اي از پا درم نياورد ولي غصه ي تو پيرم كرد. الهي بميرم برات چي مي كشي تو دختر؟!

سرم و بيشتر به سينش فشردم. حميرا نوازشم مي كرد و با اين كه حال خودشم بهتر از من نبود سعي داشت من و آروم كنه. انگار تمام درد هاي اين مدت رو جمع كرده بودم تو دلم و مي خواستم تو همين لحظه تو آغوش حميرا خودم و خالي كنم.

“ناز كش كه نداشته باشي همين است…
تمام دردهايت را جمع مي كني و جمع مي كني…
و در آخر در آغوش تنها كسي كه برايت مانده آنقدر اشك مي ريزي تا خالي شوي…
اما مگر اين دردها تمام مي شوند؟!
كسي كه دلش كوله باري از غم است كه به همين راحتي خالي نمي شود..
فقط ياد مي گيرد كه تحمل كند و دم نزند…
مگه راهي جز اين دارد؟! “

نمي دونم چقدر به لباس حميرا چنگ زدم و اشك ريختم كه آروم من و از خودش جدا كرد. هنوزم هق مي زدم و حال درست حسابي نداشتم. دستي روي چشماي خيسم كشيد و با ناراحتي كه تو صداش هويدا بود گفت:

_آروم باش قربونت برم آروم باش دردت به جونم ، ديگه تموم شد . همه چيز تموم شد تو هم الان اينجا پيش خودمي ديگه يه ثانيم تنهات نمي ذارم ، ديگه اتفاقات گذشته تكرار نميشه، هوم؟!

سري تكون دادم و سعي داشتم جلوي ريزش اشكام و بگيرم. زل زدم تو چشماي اشكي حميرا معلوم بود قبل از اين كه بيايم اينجا اردوان بهش زنگ زده و اتفاقات امروز براش تعريف كرده، در خالي كه هق مي زدم گفتم:

_ اونجا خيلي بد بود خيلي، كلي تهديد شدم، حرف شنيدم، فكر مي كردم ديگه بر نمي گردم آخه كي بود كه بخواد من و برگردونه؟! حميرا مي خوان شكايت كنن مي خوان من و دوباره ببرن اونجا ، ولي من نمي خوام برم مي خوام همين جا بمونم.

آب دهنم و قورت دادم:

_حميرا يادته بهت مي گفتم دلم بابام و مي خواد؟! ديگه نمي خواد، ديگه نمي خوامش، اصلا من كه بابا ندارم ،دارم؟!

حميرا با گريه دوباره من و كشيد تو بغلش. دستي به چشماي خيسم كشيدم كه نگاهم با يه جفت چشم مشكي گره خورد. چشم هايي كه ازش خون مي باريد و خيره ي من شده بود. از آغوش حميرا بيرون اومدم و سريع اشكام و پاك كردم. من از اين مرد بلند بالا و هيكل تراشيده ي رو به روم به طور فجيعي حساب مي بردم.

حميرا نگاه خيره ي من و كه ديد به عقب برگشت ، با ديدن اردوان دستي به چشماش كشيد و با هول و ولا گفت:

_سلام آقا، خوش اومدين.

اردوان زير لب جوابش و داد و اومد به سمتمون. سرم و انداختم پايين. از كنارم رد شد و گفت:

_بيا بالا كارت دارم.

لبم و گزيدم. حميرا همينطور كه اشكاش و پاك مي كرد چرخيد سمت اردوان و با صداي بغض آلودش گفت:

_آقا ازتون خواهش مي كنم هواي فرميسك و داشته باشيد. اين همه سال منتظر پدرش بود و هميشه با ذوق ازش حرف مي زد، مي خواست برگرده پيشش، ولي..

بغضش و قورت داد و در حالي كه آه مي كشيد ادامه داد:

_ولي امروز يتيم شد. يعني خيلي وقته كه يتيم شده ولي اين و امروز فهميد. الان تنها اميدم به شماست. مراقب اين بچه باشيد، اگه مراقبت ازش در توانم بود مطمئنا به شما رو نمي نداختم ولي…

گريه بهش اجازه ي حرف زدن نداد. اردوان نيم نگاهي بهمون انداخت و با صداي بم و محكش گفت:

_حواسم به همه چي هست، شما نگران چيزي نباشيد.

و با عجله از پله ها بالا رفت. بازم خوبه احترام بزرگي و كوچيكي حاليش مي شد و جواب حميرا رو مي داد، وگرنه ديگه خيلي بيشعور مي شد ، خيلي زياد…

نگاهي به حميرا انداختم، دستش و جلوي صورتش گرفته بود و آروم اشك مي ريخت. دستم و روي شونش گذاشتم. آروم سرش و بلند كرد و گفت:

_برو بالا دختر، آقا كارت داره ، بهش اعتماد كن اون قدر ها هم كه فكر مي كني آدم بدي نيست.

و قبل از اين كه من حرفي بزنم با عجله به سمت آشپزخونه راه افتاد. نگاهم و از آشپزخونه گرفتم و از پله ها بالا رفتم. اردوان هم عجله داشت هم مي خواست باهم حرف بزنه ، همين كه در اتاق و باز كردم صداي اردوان از دمه اتاق خودش بلند شد:

_بيا اينجا.

نگاهي به اتاقش كه در چند قدميه اتاق خودم بود انداختم و به سمتش رفتم. در اتاق و باز گذاشته بود. دستي به صورتم كشيدم و تقه ي به در زدم كه گفت:

_بيا تو

با استرس وارد اتاق شدم. پشت ميزش ايستاده بود و دستاي مشت شدش و روي ميز گذاشته بود. دره اتاق و بستم و با صداي آرومي گفتم:

_با من كاري داشتي؟!

بدون اين كه سرش و بلند كنه به مبل هاي رو به روش اشاره اي كرد:

_بشين

روي يكي از مبل ها نشستم. سرش و بلند كرد و با عصبانيت نگام كرد ، چهرش زيادي آشفته و عصبي به نظر مي رسيد دستاي مشت شدش رو از روي ميز برداشت و رو به من غضبناك گفت:

_چيزي هست كه بايد به من بگي و نگفته باشي؟!

كمي فكر كردم. واقعا نياز بود حرفاي نريمان رو به اردوان بگم؟!

_نه

نگاه دقيقي بهم انداخت، الان حوصله ي حرف زدن يا بحث با اردوان و نداشتم. طوري زل زده بود بهم كه سرم و انداختم پايين

_تهديدت كرد؟!

با تعجب سرم و بلند كردم. پس حرفايي كه به حميرا زده بودم رو شنيده بود. از جاش بلند شد و قدمي تو اتاق زد.

_خب مي شنوم.

غرورش رو مخم بود، يه جوري باهام حرف مي زد كه انگار زير دستشم، همين طور كه با انگشت هاي دستم بازي مي كردم جواب دادم:

_چيز مهمي نبود ، يه بحث خانوادگي بود راجب من و پدرم.

اين حرفم و با يه دنيا حرص زدم. حرصي كه از رفتار اردوان با من نشعت گرفته بود. چه روز هايي كه بهم مي گفت تو جزء اين خانواده نيستي كه موضوعات اين خانواده به تو ربطي نداره، كه از اين خانواده به تو هيچي نمي رسه كه…

زخم هاي دلم سر باز كرده بود و شده بود نيش تو كلامم، به هر حال پدرم با تمام بي غيرتيش پدرم بود و نمي شد اين واقعيت و تغيير داد، كه تنها عضو باقي مانده از خانواده به شمار ميومد. اون پدر نامرد تنها خانوادم بود ، نبود؟!

اردوان كه متوجه ي تيكه ي توي حرفم شد دست مشت شدش محكم روي ميز كوبيد و با حرص گفت:

_فرميــــــسك

ميون اشك هايي كه از چشمم مي چكيد لبخند پر دردي زدم:

_مگه دروغ مي گم؟! يه بحث خانوادگي بود، پدرم مي خواد من و برگردونه اونم به صورت قانوني، به هر حال اسمش هنوزم تو شناسناممه، مي بيني دارم مي شم خوشبخت ترين آدم روي كره ي زمين، اصلا چي از اين بهتر؟! درست همون چيزي بود كه سالها انتظارش و كشيدم ، فقط براي فرار از دست تو، الان خودش اومده دنبالم و مي خوام باهاش برم

پوزخندي زدم

_اصلا دونستن اين موضوع چه فرقي به حال تو مي كنه؟! تو كه بايد از خدات باشه، از دستم راحت ميشي.

با چند قدم بلند خودش و به من رسوند و با صداي بلند و پر از خشمي فرياد زد:

_چرا داري چرت مي گي؟! خودت كه اون روي اون عوضي رو ديدي، ديگه چي مي گي؟! يعني چي مي خواي بر مي گردي پيشش؟! تو خيلي غلط كردي، اون مرتيكم هيچ گهي نمي تونه بخوره پس ديگه از اين مزخرفات تحويل من نده كه قبل رفتنت اول دهنت و گل مي گيرم بعد جفت پاهات و قلم مي كنم.

نيشخندي زدم. حرفاش برام جالب بود ، براي اولين بار كسي غيرت خرجم كرده بود و من هنوزم دلگير بودم. مگه اينم يكي از آرزوهام نبود؟! درسته كه غيرتشم با خشونت خاص خودش همراه بود ولي بازم غيرت بود، اصلا اگه اسم اين رفتار اردوان غيرت نيست، پس اسمش چيه؟!

دست و روي شونم گذاشت و مثل يه شير غريد:

_فهميدي ؟!

بدون هيچ جوابي از جام بلند شدم و خواستم به سمت در برم كه دستم و گرفت و من و كشيد سمت خودش، طوري كه پرت شدم تو بغلش و دستم و روي سينش گذاشتم. سينه اي كه محكم بود، درست مثل خودش. معذب شدم، سعي كردم پسش بزنم و زورم بهش نمي رسيد. نگاهم و از چشماي وحشيش گرفتم و گفتم:

_ميشه ولم كني؟!

هيچ حرفي نزد، تو بغلش هي وول مي خوردم و دنبال يه راه درو بودم ولي حتي يه ميلي مترم از جاش تكون نخورد، ديگه داشتم عصبي مي شدم. سرم و بلند كردم و با حرص گفتم:

_گفتم ولم كن.

من و بيشتر به خودش چسبوند:

_نمي كنم.

مشتي به سينش كوبيدم وقتي ديدم عكس العملي از خودش نشون نمي ده مشتاي بعديم رو هم پي در پي رو سينش و مي كوبيدم و فرياد مي زدم:

_ولم كن، مگه نمي فهمي؟! ديگه چي از جونم مي خواي؟! ديوونم كردي، اصلا مي خوام برم پيش بابام، حتي اگه من و بفروشه، حتي اگه كتكم بزنه و من نخواد، ولي بالاخره بابامه شايد يه جوري دلش نرم شد. مي رم و از دست تواِ رواني راحت مي شم، ميرم و ديگه مجبور نيستم تحقيرات و تحمل كنم زورگوييات و تحمل كنم ديگه ازت حرف نمي شنوم، اونجا هر چيم باشه از اينجا بهتره، ديگه نمي خوام جايي بمونم كه تو توش هستي، ولم كن، ولم كن بذار برم ، ترو خدا ولم كن.

حرف مي زدم و اشك مي ريختم، اشكايي كه هيچ وقت تمومي نداشت ، پيراهنش و تو مشتم گرفتم و از شدت گريه سرم و انداختم پايين. همون لحظه دستش پشت گردنم نشست و سرم و گذاشت رو سينش، حالا ديگه كاملا تو آغوشش بودم.

اين بار بر خلاف لحظه اي پيش هيچ تلاشي براي بيرون اومدن از آغوشش نمي كردم. جز حميرا آغوش جديدي براي اشك ريختن پيدا كرده بودم، آغوشي كه خودش من و به گريه مي نداخت و خودشم پناهم مي شد. دست اردوان روي موهام نشست و با صدايي كه حالا كمي آروم تر شده بود گفت:

_موقع ناراحتي يه وقتايي بايد آروم بود ، ولي يه وقتاييم آروم بودن بدتر حال آدم و خراب مي كنه، بايد داد بزني، مشت بزني، اعتراض كني تا آروم شي، يه وقتايي سكوت حالت و بدتر از قبل مي كنه، پس نريز تو خودت، بريز بيرون و برات مهم نباشه بعدش چي ميشه، مهم همون لحظس مهم همون آرامشيه كه اون لحظه بهش مي رسي. پس ناراحتيت و بروز بده.

حرفاش باعث شد گريم قطع شه، باور اين كه اين حرفا رو الان اردوان زد برام سخت بود، نه يعني غير ممكن بود. اردوان ازم خواست سرش داد بزنم به سينش مشت بكوبم تا فقط آروم شم؟! مگه ميشه؟! اين رفتار اردوان برام غير قابل هضم بود. كاش مي تونستم بفهمم چي تو ذهنش مي گذره كه چي باعث شده كه انقدر عوض شه.

آروم از آغوشش بيرون بودم. اين بار حلقه ي دستاش به راحتي از دورم باز شد. قدمي عقب رفتم و نگاهي به صورت جديش انداختم. نمي تونستم چيزي رو از نگاهش بخونم. قدمي عقب رفت و قصد داشتم از اتاق برم بيرون كه گفت:

_برو تو اتاقت استراحت كن اينم يادت باشه كه تو حالا حالاها اينجا موندگاري هيچ كسيم هيچ غلطي نمي تونه بكنه، پس ديگه اون چرنديات و نشنوم .

و جلوتر از من از اتاق خارج شد و من با دنيايي از سوال هات بي جواب تو ذهنم تنها گذاشت.

از اتاق رفتم بيرون ولي تمام فكرم درگير رفتار اخير اردوان بود. اين بار سرم تير مي كشيد ، با بي حالي به سمت آشپزخونه راه افتادم تا يه مسكن از حميرا بگيرم. از طرفيم كلي باهاش حرف داشتم.

همين كه از پله ها پايين رفتم حميرا رو ديدم كه جلوي در داشت با اردوان حرف مي زد. خيلي دوست داشتم ببينم چي مي گن ولي صداشون به گوشم نمي رسيد، جلوترم مي رفتم متوجه ي من مي شدن. پس سر جام ايستادم تا حرفاشون تموم شه، اينجوري مي تونستم بعدا راجب حرفاشون از حميرا بپرسم.

لحظه ي بعد اردوان از عمارت رفت بيرون و حميرا هم به سمت آشپزخونه راه افتاد. پشت سرش وارد آشپزخونه شدم كه يهو برگشت سمتم و هين بلندي كشيد و در حالي كه دستش و روي قفسه ي سينش مي ذاشت گفت:

_ترسوندي من و دختر…

روي صندلي كنارم نشستم

_ببخشي اومدم ازت يه مسكن بگيرم

نزديكم شد. چهرش هنوزم ناراحت و پريشون بود روي صندلي كنارم نشست و دستم و توي دست هاي ظريفش گرفت:

_خوبي فرميسك جان؟! اونجا كه اذيتت نكردن نه؟!

آه كشداري كشيدم و زل زدم تو چشماي مهربونش. حس مي كردم با گريه هايي كه كردم و جيغ هايي مه پيش اردوان كشيدم كمي سبك شدم فقط كمي. ولي هنوزم تو دلم كلي غم و اندوه تلمبار شده بود. لبخند بي جوني زدم، لبخندي كه به هر چيزي شباهت داشت الي لبخند ، بي مقدمه از حميرا پرسيدم:

_تو چيزي از مادرم مي دوني؟!

چشم هاي حميرا از تعجب گرد شد

_كي گفته من راجب مادرت چيزي مي دونم؟!

با بغض گفتم:

_نمي دونم، گفتم شايد بدوني.

دستش و نوازش وار روي دستم كشيد

_فرميسك جان عزيزم با اين چيزا خودت و عذاب نده. مادرت ديگه تو اين دنيا نيست، رفت و تو رو از خودش ياددگاري به جا گذاشت. تو رو به دنيا آورد ، بهت زندگي بخشيد تا تو جاي خودشم زندگي كني. اين طور كه پيداست مادرت تو جووني فوت مي كنه يعني درست موقعي كه تو رو به دنيا مياره ، اون كه از اين زندگي چيزي نفهميد ولي تو بايد بفهمي. نا اميد نشو همه چي درست ميشه. ضعيف نباش و حقت و از اين زندگي بگير، همچنين حق مادرت رو…

به اينجا كه رسيد اشكاي روي گونش شدش گرفت. با يه دنيا درد حرف مي زد. چرا من اين همه مدت من نفهميده بودم چي تو دل حميرا مي گذره؟! حميرايي كه از همه ي درداي من با خبر بود و هميشه تو هر زمينه اي كمكم مي كرد پس چرا من هيچ وقت نتونستم كمكش كنم؟!

آروم نزديكش شدم و در آغوش گرفتمش، آغوشي كه الان جفتمون بهش نياز داشتيم. عينا جفتمون، لحظه اي طول كشيد تا حميرا به خودش بياد. اشكاش و از روي گونش پاك كرد و گفت:

_ببخشي عزيزم تو رو هم ناراحت كردم، اين حال الان تو من و ياد يكي مي ندازه، يه شخصي كه برام خيلي عزيز بود درست مثل تو.

متعجب نگاهش كردم، هيچ وقت چيزي از خانواده ي حميرا نمي دونستم براي همين با كنجكاوي پرسيدم:

_كي؟!

دستي به چشمي ترش كشيد:

_يه دوست

_الان كجاست؟!

لبخند تلخي زد

_ديگه پيش ما نيست، زندگي انقدر بهش سخت گرفت كه دووم نياورد، براي همين انقدر نگران توام، نمي خوام اوضاع توهم مثل اون شه.

و به دنبال اين حرف از جاش بلند شد و اينجوري بهم نشون داد از اين بيشتر نمي تونه جواب بده منم ديگه چيزي نپرسيدم، حالش و درك مي كردم، آدما گاهي به جايي مي رسن كه ديگه حوصله ي حرف زدن ندارن فقط دوست دارن سكوت كنن و بريزن تو خودشون و معلوم بود حميرا الان به اين سكوت نياز داره،

با صداي فرياد سياوش كه انگار داشت با كسي دعوا مي كرد با تعجب از جام بلند شدم. حميرا هم برگشت سمت من و جفتمون سراسيمه از آشپزخونه زديم بيرون. صدا از دم در ورودي ميومد، با عجله به سمت در رفتيم، صداي سياوش تو كل عمارت پيچيده بود كه مي گفت:

_ولم كنيد عوضيا، دارم مي گم ولم كنيد، نمي فهمين مگه؟!

با عجله در و باز كردم ، سياوش با اون دو تا قلدر دمه در درگير شده بود، با ديدنم صدام زد و قبل از اين كه بفهمم چه اتفاقي افتاده من و كشيد تو آغوشش ، اين روزا زيادي به آغوش كشيده مي شدم و اين برام جاي تعجب داشت. دستاي سياوش نوازش وار رو موهام به حركت در اومد و با صداي مردونه و پر از محبتش كنار گوشم زمزمه كرد:

_خوبي فرميسك؟! چيزيت كه نشده؟! كاري كه باهات نكردن؟!

از اين همه هول و ولاش لبخندي روي لبام نقش بست، بايد از پدرم ممنون مي شدم كه باعث شد به منم توجه بشه، كه بغلم كنن نگرانم بشن، واقعا من براي اعضاي اين خانواده مهم بودم؟!

سياوش كه سكوت من و ديد من و از خودش جدا كرد، دستاش و دو طرف صورتم گذاشت و گفت:

_با توام، اون نريمان عوضي كه بلايي سرت نياورد نه؟! حرف بزن فرميسك، به خدا دستش بهت خورده باشه همين الان مي رم مثل سگ مي زنمش، بلايي سرش ميارم كه مرغ هاي آسمون به حالش گريه كنن، حرف بزن فرميسك، بگو اون عوضي چيكارت كرد؟!

عصبي شده بود، درست مثل اردوان، ولي نگراني رو هم مي شد از نگاهش خوند ، ولي اردوان فقط عصبي بود، فقط عصبي… اون دو نفر كه حالا فهميده بودن سياوش خوديه كاري باهاش نداشتن ، زل زدم تو چشماي سياوش و با صداي آرومي گفتم:

_چيزه مهمي نبود،من تو يه زير زمين زنداني كردن و اردوان من و از اون جا آورد بيرون.

سياوش با تعجب لب زد:

_اردوان؟!

تازه اونجا بود كه فهميدم از همه ي ماجرا خبر نداره. آروم سري تكون دادم كه گفت:

_پس چرا چيزي به من نگفت؟! كي اين اتفاق افتاد؟!

_پس از كجا فهميدي همچين بلايي سره من اومده؟!

دست من و كشيد و برد داخل عمارت، حميرا كه به سياوش اعتماد كامل داشت مارو تنها گذاشت و رفت تو آشپزخونه. سياوش روي مبل نشست و من و نشوند كنار خودش ، و در حالي كه دست من و توي دستش مي گرفت گفت:

_يكي از دوستام سرهنگه، رو پرونده نريمان كار مي كنن، امروز بهم زنگ زد اون اين چيزارو واسم تعريف كرد، مي گفت تو يه ماموريت تونستن برادر نريمان و دستگير كنن ولي مثل اين كه خود نريمان يه راه درو پيدا مي كنه و فرار مي كنه، حال تو رو كه ازم پرسيد تازه فهميدم داستان چيه.

بعد در حالي كه دندوناش و رو هم فشار مي داد ادامه داد:

_فرميسك كاري كه باهات نكردن نه؟! خواهش مي كنم راستش و بگو ، شايد يه سري چيزارو نتوني به اردوان بگي ولي به من اعتماد كن، هر اتفاقي كه افتاده رو واسم تعريف كن قول مي دم كمكت كنم.

با ترس رو به سياوش كردم ، روم نشد برادر نريمان مي خواست باهام چيكار كنه، كه اگه نريمان من نجات نمي داد اون عوضي معلوم نبود باهام چيكار مي كنه، نفسم و با حرص بيرون دادم و خجالت زده گفتم:

_كاري باهام نكردم.

مردد پرسيد:

_مطمئني؟!

سري تكون دادم. دستش و روي شونم گذاشت و من كشيد تو بغلش، بيشتر از قبل خجالت كشيدم. دست سياوش روي موهام نشست و با صداي آرومي گفت:

_نگران چيزي نباش، اين بار نمي زارم با لجبازي اردوان تو لطمه ببيني، خودم مراقبتم درست همه جا.

با اين حرفش دلم هري پايين ريخت، اين حرف ها از سياوش بعيد بود، يعني واقعا اونم من و دوست داره يا اين حرفاش فقط از روي دل سوزيه؟!

من و از بغلش جدا كرد، زل زد تو چشمام ، چشماشم مثل خودش مهربون بود، شايد به خاطر همين مهربونيش بود كه دلم و بهش باختم، يه مرد پر جذبه كه شايد از ديد دختراي ديگه مغرور باشه ولي براي من مهربون بود. فقط خدا كنه اين مهربونيش از سر ترحم نباشه، من ترحم نمي خواستم ، دوست داشتن و توجه واقعي مي خواستم.

سياوش دستي روي موهاي صافم كشيد و گفت:

_ديگم چشمات و اينجوري نبينما، انقدر گريه كردي زير چشمات گود افتاده.

تو دلم خنديدم، سياوش چه مي دونست از دردهاي دلم؟! زندگي من با گريه عجين شده بود.

بوسه اي روي پيشونيم نشوند، بوسه اي كه حجم زيادي آرامش وجودش و بهم تزريق كرد. از جاش بلند شد :

_من ديگه مي رم، بايد يه سر برم اداره آگاهي ببينم چه خبره.

منم به دنبالش از جام بلند شدم كه همون لحظه حميرا سيني به دست نزديكمون شد. و وقتي متوجه شد كه سياوش قصد رفتن شده سيني رو روي ميز گذاشت و گفت:

_اِ مي خواين برين؟! من تازه چايي آوردم.

سياوش لبخند زوركي زد

_ممنونم حميرا جان جايي كار دارم بايد سريع برم ، الانم فقط نگران حال فرميسك بودم كه با ديدنش خيالم راحت شد. الانم ديگه مي رم.

حميرا چند باري اصرار به موندنش كرد و وقتي فهميد بي فايدس با گفتن”هر جور راحتي ” دوباره برگشت به آشپزخونه. سياوش عصبي بود اما بر خلاف اردوان سعي مي كرد بروز نده، دستاي مشت شدش و تو جيب كتش فرو برد و رو من گفت:

_مراقب خودت باش، دوباره بهت سر مي زنم

و بدون خدافظي با عجله از عمارت زد بيرون و من تا لحظه آخر چشم ازش بر نداشتم و با نگاهم بدرقه اش كردم، مثل هميشه آقا و با شخصيت ، تقريبا هم قد اردوان بود ، قد بلند با هيكلي ورزيده ، يه كت مشكي جذب به تن داشت با يه شلوار جين روشن، مثل هميشه خوشتيپ بود، با خارج شدنش از در دستم و روي گونه هام گذاشتم. چرا اينقدر داغ بود؟! وسط اين همه مصيبت يه هيجان خاصي داشتم. يه هيجاني كه ضربان قلبم و تند از هميشه كرده بود . نفس عميقي كشيدم و سرم و بلند كردم كه با چهره ي متعجب حميرا رو به رو شدم. هيني كشيدم در سكوت خيرش شدم. از اين كه از حال دلم با خبر شده باشه خجالت مي كشيدم.

براي همين موهام و پشت گوشم فرستادم و با مِن مِن گفتم:

_من مي رم تو اتاقم.

و بدون اين كه منتظر جوابي از جانبش بمونم با عجله به سمت اتاق راه افتادم. انگار تازه داشتم درك مي كردم چه اتفاقي افتاده، ضربه اي به صورتم زدم،من چم شده بود؟!

وارد اتاق شدم و سريع رفتم رو تختم، انگار از چيزي فرار مي كردم و خودمم نمي دوستم از چي. لبم و آروم گاز گرفتم و با كلي فكراي دخترونه دوباره به خواب رفتم،

بايد كمي استراحت مي كردم و ذهنم و آروم نگه مي داشتم، ذهني كه هر لحظه به سمتي مي رفت و هنوز تكليفش با خودش مشخص نبود.

دم دماي صبح بود كه با صداي بلند دو نفر كه انگار دعوا مي كردن از خواب بيدار شدم، اولش اعتناعي نكردم، بالشت و گذاشتم رو سرم و سعي داشتم دوباره بخوابم كه در اتاقم با شدت باز شد و باعث شد از جام بپرم و خيره ي رو به رو شم .

سياوش و اردون در حالي كه بحث مي كردن به سمتم اومدن، دلم گواه بد مي داد با ترس نگاهشون كردم كه اردوان رو به من كرد و با صداي عصبي و بلندي گفت:

_فرميسك پاشو آماده شو بايد بريم، فقط سريع

با وحشت پرسيدم :

_كجا؟!

دستم و گرفت و از روي تخت بلندم كرد:

_تو به ايناش كار نداشته باش فقط آماده شو.

مطمئن بودم كه اين قضيه بي ربط به پدرم و نريمان نيست. سريع به سمت كمدم رفتم. سياوش با عصبانيتي كه كمتر ازش ديده بودم رو به اردوان با صداي بلندي گفت:

_فرار تا كي؟! كجا مي خواي ببريش؟! بابا اين بچه رو ديوونه رو كردين ، بذار شكايت مي كنيم ازشون هيچ غلطي نمي تونن بكنن، اصلا قانون فكر كردي به همين راحتي فرميسك و مي ده بهشون؟! مي گيم اين ده سال كجا بوده كه حالا ادعاي پدريش ميشه؟! با توام اردوان مي خواي چيكار كني ؟! اينطوري برامون بدتر ميشه ها پليس ميوفته دنبالمون.

اردوان با خشم برگشت سمت سياوش:

_ميشه چند ديقه لال شي؟! اصلا مي فهمي چي مي گي؟! باباشــــه باباش. اسمش تو شناسنامشه بالا بري پايين بياي قانون حق و به اون عوضي مي ده اينارو مي فهمي؟!

لرزش عجيبي نشست تو تنم، اردوان يكي از پالتو هام و از داخل كمد در آورد و انداخت رو شونم.

لرزش تنم داشت بيشتر مي شد. داشت چه اتفاقي مي افتاد؟! اردوان مچ دستم و گرفت و بي توجه به حرف هاي سياوش من به سمت در برد. استرس كل وجودم و در بر گرفته بود و زبونم قفل كرده بود ، نمي تونستم حرفي بزنم.

سياوش سريع خودش و به ما رسوند و رو به رومون ايستاد و در حالي كه انگشت اشارش و به سمت اردوان مي گرفت گفت:

_اردوان به خدا يه مو از سر فرميسك كم شه نمي بخشمت، چون داري سر خود عمل مي كني كه حتي منتظر اومدنه باباتم نمي موني، اينجوري فقط پروندت سياه ميشه و چهار تا دروغ و تهمتم مي چسبونن بهت.

اردوات با حرص جواب داد:

_مي گي چيكار كنم؟! همين طور دست رو دست بذارم اون حرومزاده ها بيان فرميسك و ببرن؟! كه بشه اون اسير دست اون كثافتا.

سياوش با صدايي كه حالا كمي آروم شده بود جواب داد:

_بالاخره يه راهي پيدا كنيم.

اردوان قدمي به سياوش نزديك تر شد:

_مثلا چه راهي؟! اونم تو اين وضعيت كه ازمون شكايت كردن و وقت نداريم.

سياوش دستي تو موهاش كشيد ، معلوم بود از گفتن چيزي كه تو ذهنش مي گذره زياد مطمئن نيست. كمي مكث كرد و مردد گفت:

_ازدواج، با ازدواج فرميسك ديگه پدرش مسئوليتي در قبلش نداره، اون موقع همه كارش شوهرشه فقط شوهرش….

چشمام تا حد ممكن از تعجب گرد شدن، طوري كه حس مي كردم هر لحظه امكان داره از حدقه بزنه بيرون.
حال اردوانم دست كمي از من نداشت. چهرش رفت تو هم و با لحن تمسخر آميزي گفت:

_ديوونه شدي؟! چرا داره چرت مي گي؟!

سياوش قدمي به اردوان نزديك تر شد و رو به روش ايستاد:

_نه چه ديوونگي؟! ازدواج فرميسك تنها راه حله، اين طور ديگه هيچ احد و ناسي جز شوهرش نمي تونه تو زندگيش دخالت كنه.

_اون وقت چطور ؟! با اجازه ي كي؟! مگه نمي دوني براي ازدواج اجازه ي پدر حتميه. كه پدرش نباشه هيچ عاقدي ختمه ي عقد و نمي خونه، چرا نمي فهمي سياوش؟! پدرش زندست ، كه در به در دنبالشه. ما مي دونيم چه آدم آشغاليه بقيه كه نمي دونن، تا دستش و براي قانون رو نكرديم نمي تونيم فرميسك و بسپريم دستش، مگه نديدي جلو پليس چه فيلمي بازي مي كرد كه مي گفت ده ساله جگرگوشش رو ازش جدا كرديم كه ده ساله دنبال دختره گمشدش مي گرده، كه به ما تهمت بچه دزدي زد اينارو نمي فهمي؟! فرميسك و بديم دستشون معلوم نيست چه بلايي سرش بيارن تا مدرك جور نكرديم بايد فرميسك و ازشون دور نگه داريم اين و بفهم.

و به دنبال اين حرف فشاري به دستم وارد كرد و من و دنبال خودش به سمت در كشوند. مثل اين كه سياوشم با حرفاش قانع شده بود كه ديگه چيزي نمي گفت. به دنبال اردوان مي دوييدم طوري كه شالم رو شونم افتاد و موهام پريشون شد. از شدت شوك يهويي كه بهم وارد شده بود زبونم قفل كرده بود. از عمارت زديم بيرون و اردوان من و نشوند رو صندلي پشت ماشينش. خودش و سياوشم جلو نشستن و اردوان سريع ماشين رو روشن كرد.

جفتشون تو هول و ولا بودن. دستم و روي قفسه ي سينم گذاشتم و سعي كردم نفس عميق بكشم. حالا براي بد شدن حالم خيلي زود بود. الان پيش سياوش و اردوان و بودم ، دو شخصي كه واقعا بهشون اعتماد داشتم. پس جاي نگراني باقي نمي موند . ولي نمي دونم چرا دلشوره عجيبي داشتم، دلشوره اي كه ناشي از ترسم بود و باعث شده بود حالت تهوع بگيرم.

اردوان ماشين و به حركت در آورد و من تو اون موقعيت با خودم فكر مي كردم كه عمو كجاست؟! يعني از اين اوضاع خبر داره؟! چشم هام رو لحظه اي كوتاه روي هم گذاشتم. سر گيجه و حالت تهوع امونم رو بريده بود. اردوان در ورودي عمارت رو با ريموت باز كرد و خطاب به سياوش گفت:

_بايد از تهران بريم بيرون. بابا طرفاي ورامين يه خونه باغ داره، ولي نمي تونم بذارم تنها اونجا باشه، خودمونم نباشيم شك بر انگيز ميشه، چند تا آدم مورد اعتماد مي خوام. هم زن هم مرد. تونستي يه مدتم سروناز و بفرست پيشش .

و قبل از اين كه سياوش حرفي بزنه در باز شد و چراغ هاي رنگي ماشين پليس خورد تو صورتمون. با وحشت به رو به خيره شدم. ماشين پليسي دم در بود و دو مامور همراه با مرد ميان سالي كنار ماشين پليس ايستاده بودن. اردوان با حرص مشت محكمي روي فرمان ماشينش زد و از بين دندون هاي قفل شدش غريد:

_لعنتي

دستش و به سمت دنده برد كه دست سياوش رو دستش نشست:

_اردوان اوضاع رو از ايني كه هست خراب تر نكن.

ترسيدم، بيشتر از وقت ديگه ايه. نگاهي به نيم رخ عصباني اردوان انداختم. فرمون و تو مشتش گرفته بود و محكم فشار مي داد. صورتش از شدت خشم قرمز قرمز بود حس مي كردم اينجا دیگه برام تهه خطه، با بغض لب زدم:

_اردوان…

اردوان در حالي كه سعي مي كرد خونسرد به نظر برسه از ماشين پيدا شد و به سمت مامورا رفت. نمي فهميدم چي مي گن ولي بدون شك صحبتاشون راجب من بود ، مردي ميان سال زوم كرده بود رو من و سياوش ، و من داشتم با خودم فكر مي كردم كه آيا اين مرد رو مي شناسم؟! بدنم به وضوع مي لرزيد، سياوش كه متوجه حال خرابم شد برگشت سمتم و با صداي عصبي گفت:

_فرميسك خوبي؟!

در جواب فقط تونستم سري به نشون تاييد تكون بدم، ولي چه خوبي؟! داغون بودم داغون. من به زندگي پر از درد در كنار اردوان راضي بودم ولي اگه مي رفتم پيش پدرم تازه با جهنم واقعي رو به رو مي شدم و من اين و نمي خواستم . من پدرم رو كه اين همه سال منتظرش بودم رو نمي خواستم، نمي خواستم…

لحظه اي نگذشت كه دو مامور به همراي اون مرد مرموز بهمون نزديك تر شدن، حالا مي تونستم قيافشون رو بهتر ببينم. همين كه به ما رسيدن سياوش با حرص از ماشين پياده شد. دستم و روي قلبم گذاشتم و از ته دل خدا رو زدم، خدايي كه سالها با من قهر بود، يا شايدم اصلا صدام رو نمي شنيد. صداي مرد مرموز بلند شد:

_جناب سروان ديدي گفتم دخترم پيش خودشونه؟! مي خواستن فراريش بدن، من گفتم دارن دروغ مي گن، دخترم تو ماشينه، بچم تو ماشينه!

و به دنبال اين حرف در پشت رو باز كرد ، با ديدنش هيچ حسي جز ترس و وحشت به سراغم نيومد؟! اين مرد واقعا پدرم بود؟! زل زد تو چشمام و لبخند محوي زد و با بغضي كه از نظر خودم ساختگي بود گفت:

_دخترم…

با شنيدن اسم دخترم از دهن اين مرد عصبانيتم به اوج خودش رسيد، بعد اين همه سال اومده بود و تازه يادش افتاده بود كه دختري هم داره؟! موقع هايي كه بهش نياز داشتم كجا بود؟! سياوش با عصبانيت جلوش ايستاد و با صداي نسبتا بلندي گفت:

_الكي دخترم دخترم نكن، اشتباه گرفتي اين دختر تو نيست.

مردي كه حالا فهميده بودم پدرمه اخماش رفت تو هم و با عصبانيت خطاب به سياوش گفت:

_برو اون ور ، يعني مي خواي بگي من دخترم و نمي شناسم؟! كه حس پدرانم دروغ مي گه؟! اين همه سال ازم گرفتينش بس نبود؟! هنوزم مي خواين قايمش كنيد؟!

دست سياوش روي سينه پدرم نشست و هولش داد

_جمع كن اين مزخرفاتتو، يه جورايي دخترم دخترم راه انداخته كه انگار واقعا يه پدره، دِ آخه مرتيكه تو لياقت پدر بودنم نداري.

و قبل از اين كه دعواشون شدن بگيره يكي از مامورا رفت بينشون و با لحن محكمي گفت:

_تمومش كنيد، همه چيز توي كلانتري مشخص مي شه.

چرخيد سمت من:

_و شما خانوم لطفا از ماشين پياده شيد.

با وحشت به اردوان نگاه كردم، تنها اميدم به اون بود، انگار منتظر بودم برام كاري بكنه، ولي نگاهم نمي كرد. و با عصبانيت به سمت مخالف من خيره شده بود و دستاي مشت شدش رو فشار مي داد. با صداي مامور كه مي گفت “خانوم لطفا عجله كنيد” نگاهم و از اردوان گرفتم و آروم پيدا شدم. قبل از اين كه پدرم بياد سمتم سريع رفتم كنار اردوان و پشتش پناه كردم.

صداي بابام بلند شد:

_فرميسك دخترم بيا پيش بابا، بيا عزيزم.

بغض كرده نگاهش كردم. مردي با قد متوسط و موهاي جو گندمي , صورت لاغر و كشيده اي داشت. و در عين حال ترسناك. من اين مرد و نمي خواستم، من پدر نمي خواستم. من الان فقط دلم عمو رو مي خواست، حسي كه به عموم داشتم خيلي قوي تر از حسم به اين مرد رو به رو بود.

كت اردوان و رو مشتم گرفتم و با صداي لرزوني گفتم؛

_من دختر تو نيستم. از اينجا برو، برو و ديگم اين طرفا نيا، من خودم بابا دارم و با تو هيچ جا نميام. برو فقط برو.

با ناراحتي نزديكم شد:

_دخترم به خدا اون طور كه تو فكر مي كني نيست، اينا تو رو ازم گرفتن من تمام اين سالها دنبالت بودم، تو دختر مني، عزيز دل مني، تنها يادگار از پرينازمي، بيا بابا جان، بيا پيش بابا كه دلم برات يه ذره شده، بيا بابا مي خواد بغلت كنه.

و دستاش و از هم باز كرد. فشاري به كت اردوان كه تو مشتم بود وارد كردم و تو همون حالت عقب رفتم:

_جلو نيا، من هيچ نسبتي با تو ندارم از اينجا برو!

چرخيدم سمت اردوان:

_ تو يه چيزي بهش بگو ، بگو كه من دختر اين خونوادم، بهش بگو، اردوان ترو خدا حرف بزن، من نمي خوام با اين برم، من مي خوام پيش عمو بمونم، اردوان نذار من و با خودش ببره. اردوان ترو خدا!

اردوان سكوت كرده بود و تمام خشمش و با فشار دادن دستاش و دندوناش رو هم نشون مي داد، فكش منقبض شده بود و نفس هاي كشدار ميكشيد، قفسه ي سينش تند تند بالا پايين مي شد ، حتي نفساشم عصبي بودن.

همون ماموره اومد رو به روي من و اردوان ايستاد و خطاب به اردوان گفت:

_شما و اين خانوم بايد براي روشن شدن يه سري چيزا بايد بياين كلانتري. پس سري سوار شيد.

نگاه ديگه اي به اردوان انداختم و با صدايي كه حالا آرومتر شده بود گفتم:

_اردوان تو كه نمي ذاري من و ببرن نه؟!

اردوان بدون اين كه نگاهم كنه دستش و پشت كمرم گذاشت و گفت:

_نگران نباش، همه چي درست ميشه.

و من و به سمت ماشين پليسي كه دم در بود هدايت كرد. ديگه حرفي نزدم، يعني حرفي نداشتم كه بزنم، نمي دونستم مي تونم رو حرف اردوان حساب باز كنم يا نه. يعني من و از اين مخمصه نجات مي داد ؟!

اردوان با عصبانيتي كه كاملا تو چهرش مشخص بود رو يه سياوش كرد و گفت:

_من باهاشون مي رم، تو هم پشت سرمون بيا، يه زنگم به بابا بزن ببين كجاست.

سياوش سري تكون داد و با عجله به سمت ماشين اردوان رفت تا دنبالمون راه بيوفته.سوار ماشين شديم، اردوان نذاشت پيش اون لعنتي بشينم، با اون هيكل گندش وسطمون نشست ، اون مرد به اصطلاح پدرم در تمام طول مسير غر مي زد و مي ناليد و دخترم و دخترم مي كرد. به اردوان مي گفت:

_ازتون شكايت مي كنم، به خاك سياه مي نشونمتون، اين همه سال دخترم و ازم جدا كردين نمي ذارم به آب خوش از گلوتون پايين بره؟! تقاص تك تك كارايي كه با من بچم كردين رو ازتون پس مي گيرم. معلوم نيست با دخترم چيكار كردين چطور ترسوندينش كه حالش اينطوريه، كه ازم دوري مي كنه، من پدر تو و اون بابات و در ميارم.

نمي دونم چرا حتي يه لحظم نتونستم حرفاش و مهر پدريش رو قبول كنم. نه چهرش نه رفتارش شبیه پدر مشتاقی نبود که بعد از ده سال دختر گمشدش رو پیدا کرده. حرفاش بوي ريا مي داد، بوي دروغ ، بوي كثافت كاري، و اون لحظه فقط دست اردوان بود كه با گرفتن دستم به آرامش دعوتم مي كرد.

تو راه اون مرد همچنان غر مي زد و اردوان حرص مي خورد، نگاهي به نيم رخ عصبيش انداختم، رگاي گردنش بيرون زده بودن و فكش از عصبانيت منقبض شده بود. همون طور كه اون مرد حرف مي زد و تهديد مي كرد يهو اردوان با عصبانيت برگشت سمتش و با صداي فوق العاده ترسناكش داد زد:

_خفه ميشي يا دهنت و گل بگيرم.

اون مرد كه از برخورد اردوان حسابي جا خورده بود رو كرد سمت پليساي جلو و گفت:

_ديدي جناب سروان؟! ديدي چي گفت؟! اين همه سال جگر گوشم و ازم دور كرده الان دو قورت و نيمشم باقيه.

اردوان از كوره در رفت. حقه ي اون مرد رو توي مشتش گرفت و از بين دندوناي قفل شدش غريد:

_بالاخره به روزي خودم مي كشمت، ولي قبلش زبونت و از حلقومت مي كشم بيرون كه انقدر شر و ور نگي.

اون مردم كه انگار تنها برگ برندش قانون و پليس بود و با صداي بلندي گفت:

_حالا ديگه من و تهديد مي كني؟! اونم جلو جناب سروان، يه تاي مو از سر من و دخترم كم شه مقصرش تويي فقط تو.

همون لحظه ماشين كنار كلانتري نگه داشت و جناب سروان با لحن جديش گفت:

_بقيه حرفا بمونه واسه داخل سريع پياده شيد .

و خودش جلو تر از ما از ماشين پياده شد. اردوان در و باز كرد و من با پاهاي لرزون از ماشين پياده شدم. دستام هنوزم چفت دستاي مردونه ي اردوان بود.

موقع پياده شدنِ اردوان براي لحظه اي حس كردم زير لب چيزي به سروان گفت ولي انقدر ذهنم درگير بود كه توجهي نكردم. هر چه به كلانتري نزديك تر مي شديم ترسم بيشتر مي شد و بيشتر به اردوان مي چسبيدم، الان تنها حاميم و تنها شخص مورد اعتمادم اردوان بود، يهو دستش دور كمرم نشست و من به خودش فشرد. آروم سرم و بلند كردم، نگاهش به رو به بود حتي تو اين موقعيتم با خودم مي گفتم:

_چي باعث شد يهو اردوان انقدر تغيير كنه؟!

با پاهاي لرزونم وارد كلانتري شدم ، سروان كنار اردوان و سربازي كه باهاش بود كنار اون مرد قدم بر مي داشت. وارد اتاقي شديم، سروان و اون سرباز به پليسي كه پشت ميز نشسته بود اداي احترام كردن. و سروان با لحن محكمي گفت:

_سلام قربان، آقاي نامدار و فراهاني اومدن.

به دنبال اين حرف سرهنگ جاش بلند شد و رو پدرم گفت:

_خوب آقاي فراهاني شما گفتين اين دخترتون و از بچگي دزديدن و حالا بعد از ده سال پيداش كردين درسته؟!

پدرم سري تكون داد:

_بله ، اين دخترمه و اينم پسر همون شخصي كه دخترم و دزديده. الان كه دخترم و مي خوام منكر همه چيز مي شن. ولي جناب سرهنگ همون طور كه گفته بودم اسمم تو شناسنامه اين دختر هست.

و همون لحظه دو تا شناسنامه از داخل جيبش در آورد و روي ميز گذاشت. با وحشت به اردوان نگاه كردم ولي هيچ عكس العملي نشون نمي داد. فقط عصباني بود و سعي داشت خودش و كنترل كنه، ولي اين عصبانيتش به چه درد من مي خورد؟!

اصلا نكنه همه دارن دروغ مي گن و پدرم آدم خوبيه، كه مي خوان ذهن من و نسبت بهش خواب كنن؟! اصلا نكنه واقعا از بچگي من و به زور دزديدن؟! اون لحظه هزار و يك فكر به ذهنم هجوم آورد كه نمي دونستم كدومش درسته كدوم غلط.

پليسي كه حالا فهميده بودم سرهنگه رو كرد سمت اردوان و گفت:

_خب آقاي نامدار ايشون راست مي گن؟! پدر شما دختر ايشون و تو بچگي ازشون دزديدن؟!

اردوان فشاري به دستم كه تو دستش بود وارد كرد و در حالي كه سعي مي كرد خونسرد به نظر برسه جواب داد:

_اگه اينطوره كه اين آقا مي گن پس تا حالا كجا بودن؟! چرا تو اين چند سال از ما شكايتي نشده؟! آدم سگشم گم شه كل شهر و از اعلاميه پر مي كنه كه در صورت پيدا كردنش با فلان شماره تماس بگيريد يا اصلا اعلاميه هيچي يه كلانتري برا شكايت كه مي تونست بره شايد اسم اين آقا تو شناسمش باشه ولي اين دليل نميشه كه پدرش محسوب شه، پدري كه به چندر غاز دخترش و مي فروشه كه پدر نيست يه آشغاله كه بايد آتيشش زد.

صداي مرد به اصلاح پدر بلند شد

_حرف دهنت و بفهم عوضي ، چرا دروغ مي گي؟! از كجا مي دوني شكايت نكردم؟! از كجا مي دوني اعلاميه چاپ نكردم ها؟!

رو سمت جناب سرهنگ و ادامه داد:

_جناب سرهنگ اين داره دروغ مي گه، مگه ميشه دنبال دخترم نگشته باشم؟! اين تك دختره منه، با اين كه اون موقع اوضاع مالي خوبي نداشتم ولي شهر و به خواطرش زير پا گذاشتم، همه جارو گشتم.

نگاهي به پدرم كه حالا صداش مي لرزيد انداختم. دستي به چشماش كشيد و برگشت سمت من:

_دخترم واقعا هر كاري از دستم بر ميومد انجام دادم، از هيچ كاري دريغ نكردم ولي چه كنم كه دستم خالي بود كه …

چشماش پر از اشك شد، سرش و انداخت پايين سرهنگ رو به اردوان گفت:

_پدرتون كجاست؟!

چرخيدم سمت اردوان و شيش دنگ حواسم و دادم بهش، منتظر بودم بگه تو راهه ولي با حرفي كه زد شوكه شدم . اخم غليظي كرد و با حرص گفت:

_خارج از ايرانه، ولي با اولين پرواز خودش رو مي رسونه.

با اين حرف اردوان انگار يه پارچ آب يخ ريختن روم، چشمام و لحظه اي روي هم گذاشتم. سرهنگ سري تكون داد:

_خب پس تا زماني كه آقاي نامدار از سفرشون برگردن اين پرونده همچنان باز مي مونه. هر چند تمام چيزها بر عليه ايشونه، اين آقا شاهد دارن، مداركي و ارائه دادن كه ثابت ميشه دخترشون دزديده شده. حتي روزنامه اي دارن از سال گمشدن دخترشون كه عكسش و چاپ كردن به عنوان گمشده. و اين يعني اين پدر پيگير دخترش بوده.

اردوان با حرص دندوناش و رو هم فشار داد و گفت:

_تقريبا دو روز ديگه پدرم بر ميگرده، به محض برگشتن خودشون ميان و همه چيز رو براتون توضيح مي دن. مسلما پدرم هم دلايل و مدارك قانع كننده اي داشته باشن.

سرهنگ سري تكون داد كه اردوان خيلي جدي گفت:

_پس تا برگشت پدرم فكر نكنم نيازي به موندن من و اين خانوم اينجا باشه. پس بهتري ما بريم،

سرنگ ابرويي بالا انداخت

_كجا به سلامتي، شايد شما بتونيد بريد با توجه به شواهد اين دختر رو نمي تونيم با شما بفرستيم. شما هم تا برگشت پدرتون ممنوع خروج هستين، سعيم نكنيد از شهر خارج شيد و در صورت تماس باهاتون سريعا بايد تشريف بياريد اينجا.

صداي اردوان بلند تر شد:

_يعني چي اين بايد اينجا بمونه؟!چطور به همين راحتي مي تونيد به اين شخص اعتماد كنيد؟! دختره خودش عاقل و بالغه و مي تونه تصميم بگيره كجا بمونه، ديگه اين مسخره بازيا چيه؟!

جناب سرهنگ به سمت ميزش رفت و برگه اي رو از روش برداشت و دوباره رو به روي اردوان قرار گرفت و برگه رو گرفت جلوش، اردوان با تعجب گفت :

_اين چيه؟!

سرهنگ با چشم و ابرو اشاره اي به برگه ي تو دستش كرد :

_خودت ببين.

اردوان برگه رو از سرهنگ گرفت. با تعجب نگاهش كردم، دل تو دلم نبود كه بفهمم تو اون برگه چي نوشته شده. قيافه ي اردوان لحظه به لحظه آشفته تر شد، چشم هاش داشت از حدقه مي زد بيرون و قفسه ي سينش تند تند بالا پايين مي شد.

قبل از اين كه بخوام بپرسم تو اون برگه چي نوشته شده سرهنگ با صداي بلندي گفت:

_شكستگي پا و سر، در رفتگي دست. چندين آثار كبودي روي بدن، حتي نشونه ي سوختگي هم روي پاش ديده شده. حتي اگه يكيش بر اثر اتفاقي باشه بقيش چيه، براي بقيش چه جوابي دارين هوم؟!

اردوان برگه رو تو مشتش گرفت، چشم هاش ١-٢-٣ شد دو كاسه ي خون، حرفاي سرهنگ درست بود. تو اون خونه خيلي بلاها سرم اومده بود، نمونش همين چند وقت پيش كه با كمربندش افتاد به جونم و هنوزم جاي اون كمربند لعنتيش رو پشتم خودنمايي مي كرد. انگار داشتم اين هارو از ياد مي بردم. من چم شده بود؟! چرا داشتم اين ده سال شكنجه رو به همين راحتي از ياد مي بردم و به اين آسوني به اردوان اعتماد مي كردم؟!

اصلا از كجا معلوم داره راست مي گه؟! اصلا مگه ميشه يه آدم يه شبه از اين رو به اين رو بشه ؟! كه دشمن خونيت بشه دلسوزترينت و سعي كنه بهت كمك كنه؟! نه نه يه جاي اين كار مي لنگيد. درسته به پدرمم اعتماد نداشتم ولي شايد مي تونستم رامش كنم نه؟! بالاخره پدره حتي اگه ازمم متنفر باشه به جوري رام ميشه، مثل اردوان سنگ دل نيست.

نگاهي به پدرم انداختم، با چشمايي خيس و صورتي غمگين داشت نگاهم مي كرد. يه لحظه به دلم براش سوخت. مردي كه اين همه سال دنبالش بودم الان رو يه روم ايستاده بود و من هيچ حركتي نمي كردم. صحنه ي شكنجه هاي اردوان جلوي چشمم جون گرفت، هنوزم صداي جيغ كشيدن و التماس كردنام تو گوشم بود، روزايي كه تو اوج تنهايي با ترس مي رفتم سمت اتاقش و من و با خشونت هول مي داد بيرون كه بهم مي گفت سره راهي.

مگه من سره راهي نبودم؟! پس چرا حالا اينطور داشت از اين سره راهي دفاع مي كرد؟! هنوزم گذشته ي تلخم درد مي كرد. هنوزم جاش رو بدنم بود. عصبي شدم. قطره اشكي از گوشه ي چشمم رو گونم افتاد با پشت دست اشكم و پاك كردم و خيلي يهويي گفتم:

_من مي خوام با پدرم برم.

خودمم نمي دونستم چرا اين حرف رو زدم. شده بودم مثل يه آدم دو شخصيته ، كه يه لحظه يه نظر داره و لحظه اي بعد يه نظر ديگه. مي گفتن خرداديا دو شخصيتن، واقعا اينطور بود؟! ولي من فقط با حسم پيش مي رفتم، فقط حسم…

يهو اردوان از كوره در رفت، با خشم برگشت سمتم و گفت:

_چي مي گي فرميسك؟! چرا داري چرت مي گي؟! مگه نگفتي بابات و نمي خواي؟! مگه ذات و واقعيش و به چشم نديدي؟! الان مي خواي بري پيشش؟!

بغضم و قورت دادم و آروم لب زدم:

_آره.

اردوان دستم محكم فشار داد و صداش برد بالا:

_تو خيلي غلط مي كني سر خود تصميم مي گيري، الان وقت لجبازي نيست فرميسك بچه نشو.

سربازي كه داخل اتاق بود به سمتمون اومد و اردوان و ازم جدا كرد. ولي زورش بهش نمي رسيد، اردوان طوري داد مي زد كه انگار نه انگار تو كلانتريم. اشكام دونه دونه رو گونم سرازير مي شدن ، صداي جيغ كشيدنم موقع هايي كه اردوان اذيتم مي كرد هنوزم تو گوشم بود و مانع از تصميم گيري درستم مي شد.

صداي دختر بچه اي تو گوشم مي پيچيد كه مي گفت:

_اردوان ترو خدا بذار بيام پايين، من مي ترسم، قول مي دم ديگه سر و صدا نكنم اصلا از اتاقم بيرون نميام.

دختر بچه رو يكي از شاخه هاي درخت عمارت گريه مي كرد و با عجز از اردوان مي خواست بيارتش پايين آخه از بلندي مي ترسيد، ولي اردوان بي اهميت بهش ازش دور مي شد، اين تنبيهش در اضاي كارتون ديدن با صداي بلند بود، چشماش و رو هم گذاشت، شاخه اي كه كنارش بود رو با دست گرفت كه يهو تعادلش بهم خورد و از روي درخت پرت شد پايين، از حال رفت، وقتي و بهوش اومد خودش رو رو تخت بيمارستان ديد، سرش تير مي كشيد و از پرستار شنيده بود كه سرش شكسته. اون روز چقدر گريه كرد ، نه به خاطر درد سرش، به خاطر بي كسيش، به خاطر اين كه مثل دوستاي مدرسش مامان بابا نداشت، كسي رو نداشت كه از درداش بهش بگه، بعد چند روز عمو از مسافرت هميشگيش برگشته بود و با ديدن سرش اون رو در آغوش گرفته بود كه بهش قول كلي عروسك داده بود ولي اون دختر از عمو مي ترسيد، حتي مي ترسيد بگه اردوان باعث اين اتفاق شده ، خدمتكاري خونه به عمو گفته بودن در عين بازي افتاده و سرش شكسته ولي حتي اونا هم از اردوان مي ترسيدن كه راستش رو نمي گفتن. عمو همچنان از عروسكايي كه قرار بود واسش بخره حرف مي زد و دخترك آرام آرام اشك مي ريخت، اون عروسك نمي خواست فقط پدرش و مي خواست. فقط پدرش…

با فكر به گذشته تپش قلبم بيشتر شد، حالم داشت بد مي شد، اردوان خواست سرباز جلوش و پس بزنه و بياد سمتم كه سروانم اومد جلوش ايستاد و با صداي آرومي بهش گفت:

_كافيه جرمت و از اين سنگين تر نكن .

اردوان سره جاش ايستاد و در حالي كه نفس هاي عصبي مي كشيد رو به پدرم گفت:

_بالاخره دستت و واسه همه رو مي كنم، نشون مي دم چقدر پستي، كه بويي از انسانيت نبردي كه…

همون لحظه بابا اومد سمتم، دستش رو كه روي شونم گذاشت لرز عجيبي نشست تو تنم و يه حس ناشناسي اومد سراغم ، واقعا داشتم كار درستي انجام مي دادم؟!

بابا آروم حرفايي مي زد و من نمي شنيدم، شيش دنگ حواسم به اردواني بود كه داشت با سرهنگ و سروان بحث مي كرد، عصبي بود و پر از حرص. همون لحظه سياوشم اومد داخل، انگار اينجا چاله ميدون بود. به سمت اردوان رفت و سعي داشت آرومش كنه. حس كردم لحظه اي نفسم رفت. دستم و روي قفسه ي سينم گذاشتم.

كم كم جلوي ديدم داشت تار مي شد. سرم سنگيني مي كرد و نفس كشيدن واسم سخت شده بود. اردوان همچنان داشت من و نگاه مي كرد و با عصبانيت حرفايي مي زد. از حرفاش چيزي نمي شنيدم، فقط لحظه ي آخر شنيدم كه با عجز فرياد مي زد:

_لعنتيا اون مريضه.

و به دنبال اين حرف چشمام بسته شد و ديگه چيزي نفهميدم.

با صداي قهقهه ي اردوان هراسون برگشتم سمتش، بابا رو به روش روي صندلي فلزي نشسته بود و دست و پاش و با طناب زخيم سفيد رنگي بسته بودن. وحشت كل وجودم و فرا گرفت، خواستم به سمت اردوان برم كه متوجه شدم دست پاي خودمم به ديوار بسته شده بود. شروع كردم به تقلا كردن كه اردوان متوجه ي من شد، برگشت سمتم و با ديدن چهره ي وحشت زدم گفت:

_پس بالاخره بهوش اومدي، از بس سگ جوني، نمي دونم چرا با اين همه بلا كه سرت آوردم بازم نمي ميري.

قفسه ي سينم تند تند بالا پايين مي شد، مچ دستم و مي چرخوندم تا شايد بتونم طناب رو باز كنم. اردوان با جديت اومد سمتم. هر قدمي كه به سمتم بر مي داشت ترسم بيشتر مي شد. رو به روم ايستاد و دستش و روي چونم گذاشت:

_چيه ترسيدي؟!

دستش رو گونم نشست، كه سوزش وحشتناكي رو تا عمق وجودم حس كردم. صورتم كي زخم شده بود؟ اردوان بار ديگه دستش رو روي گونم كشيد كه صداي آخم در اومد. چشمام پر از اشك شد، نگاهي به چهرش انداختم كه صورتش جلو اومد، از كاري كه مي خواست باهام بكنه تنم به لرزه افتاد، با وحشت نگاهي به بابام انداختم، دهنش بسته شده بود و داشت رو صندليش تكون مي خورد، صورت آيهان با فاصله ي خيلي كمي رو به روي صورتم بود طوري كه هرم نفساش و احساس مي كردم.

لباش و روي زخمم گذاشت، چشمام و رو هم فشردم و از تهه دل جيغ كشيدم كه يهو ديدم اردوان ازم جدا شد و افتاد رو زمين، پشت سرش و نگاه كردم ، بابا صندلي به دست پشت سرش ايستاده بود ، تند تند نفس مي كشيدم و با حيرت به بابا نگاه مي كردم و داشتم و با خودم حلاجي مي كردم كه اينجا چه خبره، نگاهي به اردوان كه روي زمين افتاده بود انداختم كه همون لحظه صداي شليكي بلند شد و باعث شد با وحشت چشمام و باز كنم.

با ترس در حالي كه نفس نفس مي زدم نگاهم و تو اتاق چرخوندم، پرستاري بالا سرم بود و داشت سرمم و تنظيم مي كرد، با ديدنم تو اون وضعيت لبخندي زد و گفت:

_خواب بدي ديدي؟

بدون اين كه جوابش و بدم نگاهم و تو اتاق چرخوندم، مي خواستم مطمئن شم تو بيمارستانم و همه ي اون اتفاقات يه كابوس بود. دست پرستار روي پيشونيم نشست و با صداي نگراني گفت:

_ بازم كه دماي بدنت رفته بالا، داري با خودت چيكار مي كني دختر؟! اين همه استرس و اضطراب براي چيه؟!

چشم هام و لحظه اي رو هم گذاشتم، خواستم از پرستار راجب اين كه كسي همراهم اومده يا نه بپرسم كه همون لحظه در اتاق باز شد و بابا اومد داخل. با اين كه چيزي از چهرش به ياد نداشتم ولي حس مي كردم كه ديدمش، كه مي شناسمش، كه….

بابا اومد كنارم ، پرستار با ديدنش گفت:

_آقاي فراهاني فقط خيلي لفتش ندين، بايد استراحت كنه.

بابا سري تكون داد و پرستار از اتاق خارج شد، ديگه از ديدنش حراس نداشتم، ديگه بس بود تو زندگيم هر چي ترسيدم، تو اون موقعيت فقط دلم عمو رو مي خواست. دوست داشتم بود و مثل تمام اين سالها بهم اميدواري مي داد، كه دستم و مي گرفت و مي برد زير زمين عمارت، همون جايي كه اردوان ورزش مي كرد. و ازم مي خواست باهاش مبارزه كنم.

عمو هميشه سعي داشت من و قوي بار بياره ولي الان كجاست كه ببينه ديگه نمي تونم قوي باشم، كه كم آوردم، كه زندگي روز به روز داره بهم بيشتر سخت مي گيره. دلم براي عموي مهربونم تنگ شده بود. خيلي تنگ….

بابا روي صندلي كنارم نشست و دستش و روي دستم گذاشت و با صداي غمگيني گفت:

_خوبي بابا جان؟!

با اين كه خوب نبودم ولي سري تكون دادم، شرمنده سرش و پايين انداخت :

_منو ببخش بابا جان، ببخش كه برات پدر خوبي نبودم، ببخش كه ازت خوب مراقب نكردم، ببخش ك…

بغض تو گلوش بهش اجازه ي حرف زدن نداد. نمي دونم چرا هيچ حسي بهش نداشتم، مگه پدرم نبود؟! چرا نمي تونستم به عنوان پدر قبولش كنم؟! نگاهم و ازش گرفتم و به در اتاق دوختم، شايد منتظر بودم اردوان دوباره بياد دنبالم، كه من و قانع كنه و با خودش ببره، اصلا قانع هم نشدم من و به زور ببره. اون كه هميشه زور مي گفت اينبارم روش، فقط كاش بياد.

نفسم و با صدا بيرون دادم. بابا سرش و بلند كرد و با چشمايي كه كمي قرمز شده بود گفت:

_ديگه نمي زارم بهت سخت بگذره دخترم، ديگه خودم مراقبتم، از اين به بعد بابا پيشته، ديگه هيچ وقت نمي زارم چشمات رنگ بيمارستان و به خودش ببينه، دختر من فقط بايد بخنده.

***

يه ساعتي گذشت كه به اصرار خودم از بيمارستان مرخص شدم ، قرار بود يه امروز رو با بابا بگذرونم ولي مسلما اگه اردوان ميومد از تصميمم منصرف مي شدم. حتي تا لحظه آخر كلي لفتش دادم و خبري نشد، فقط يه مامور اومده بود كه بابا كمي صحبت كرد و از بيمارستان زديم بيرون. هيچ خبري از اردوان نشد. ديگه از اومدنش نا اميد شدم. انگار خوابم راست بود. من هيچ وقت براي اردوان مهم نبودم و حالا ارزشي نداشتم كه بخواد بياد دنبالم. حتي نيومد ببينه مردم يا زنده. تموم اين فيلم هارو جلو پليسا بازي كرد كه خودش و از اشتباهاتش تبرعه كنه. كه نشون بده من براش مهمم و هيچ وقت سعي نكرده بهم آسيب بزنه.

بابا جلوي يه مگان سفيد رنگ ايستاد و در جلورو برام كرد. حالا لبخند كمرنگي روي لباش ديده مي شد. با چشم و ابرو به داخل ماشين اشاره اي كرد و گفت:

_بشين دخترم.

مردد نشستم. يه حس غريبي داشتم كه اين چيز تعجب برانگيزي نبود، به هر حال بعد ده سال پدرم و ديده بودم و از بچه گيامم جز چند تا خاطره ي محو چيزي در كنار پدرم به ياد نداشتم. يه جورايي معذب بودم. ولي دوست داشتم راجب پدر و مادرم بيشتر بدونم. شايد اينجوري به يه سري از سوالات ذهنم جواب مي دادم.

اصلا دليل اصلي حضورم كنار پدرم همين بود، بايد مي فهميدم مادرم كي بوده، كه واقعا به بابام خيانت كرده و صيغه ي عمو شده يا نه؟! بايد دليل اين همه دردي كه تو اين ده سال اردوان به من داده بود رو پيدا مي كردم.

بعد از حدودا نيم ساعت بابا ماشين و داخل يه حياط بزرگ پارك كرد، تو طول مسير حال خودم رو بد نشون دادم و خودم و زدم به خواب، دوست نداشتم فعلا باهاش هم كلام بشم يعني فعلا دوست نداشتم، الان فقط مي خواستم به حضورش كنارم عادت كنم نه به دخترم گفتناش، زماني كه بايد نبود، موقعي كه بايد نگفت، الان ديگه به چه دردم مي خورد ؟! الاني كه به نبودش عادت كرده بودم. تكيم و از صندلي برداشتم و از پنجره به بيرون نگاه كردم. حياطي پر از درخت هاي سرسبز و گل هاي زيبا. يه چي تو مايه هاي باغ عمو. با صداي بابا كه مي گفت “پياده شو” نگاهم و از حياط گرفتم و در ماشين رو باز كردم. انگار فهميده بود كه تمام مدت بيدار بودم و خودم و خواب نشون مي دادم. بي اهميتي به اين موضوع خواستم از ماشين پياده شم كه صداي چند تا سگ وحشي كه با فاصله رو به روم بودن بلند شد. وحشت زده چسبيدم به در كه بابا اومد سمتم و در حالي كه دستش و رو شونم مي ذاشت گفت:

_نترس باهات كاري ندارن. اين سگا بسته شدن.

و به دنبال اين حرف من و به سمت خونه اي كه درست وسط حياط به اون بزرگي بود برد. در حالي كه زير چشمي حواسم به اون سگاي سياه وحشي بود دنبال بابا راه افتادم. يه استرس خاصي داشتم. آرزوي بچگيام داشت به وقوع مي پيوست و من و هيچ ذوق براش نداشتم.

وارد خونه كه شديم بابا با ذوق گفت:

_به خونه ي خودت خوش اومدي دخترم.

و همون لحظه خدمتكاري به سمتمون اومد. خونه هم مثل حياط زيبا و بزرگ بود و اين من و متعجب مي كرد، تا جايي كه يادم بود بابا وضع مالي خوبي نداشت براي همين نمي تونستم اين همه تجمالت و درك كنم.خدمتكار محترمانه سلام كرد و بابا در جوابش گفت:

_رعنا خانوم اين همون دخترمه كه بهت گفته بودم، بالاخره پيداش كردم و آوردمش پيش خودم، خوشگله نه؟!

رعنا در حالي كه معلوم بود حسابي معذبه سرش و انداخت پايين و با صداي آروم و تيكه تيكه اي گفت:

_بلـ ه آقـ ـا دختـ رتون خيـلـ ي زيـ بان.

بابا خنده اي كرد و من و بيشتر به خودش فشرد:

_به خدابيامرز مادرش رفته، مادرشم همين طور بود، فقط روزگار با ما يار نبود و اون زود پر كشيد و رفت.

و بعد آهي كشيد و رو به رعنا ادامه داد:

_راستي دخترم يه خورده مريض احواله، براش غذاي مقوي درست كن، ميوه و آب ميوه و هر چيزي كه حس مي كنه خوبه هم براش بيار.

رعنا كه بهش مي خورد حدودا ٢٦-٢٧ سالش باشه بدون اين كه سرش و كامل بالا بياره جواب داد:

_چشـ ـم آقـ ـا

و با گفتن” با اجازه ” ازمون دور شد. بابا هم من و به سمت يكي از اتاق هاي گوشه ي خونه برد، در باز كرد و گفت:

_اينم اتاقت ، ببين دوسش داري؟!

وارد اتاق شدم و نگاهي به اطراف انداختم اتاق قشنگيه بود ولي نه قشنگيه اتاقم رو عمارت عمو، اون اتاق و بيشتر دوست داشتم.

براي اين كه ناراحتش نكنم سري تكون دادم كه گفت:

_نگران هيچ كدوم از وسايلاتم نباش، هر چي لازم داشتي خودم برات مي خرم. الانم معلومه حالت خوب نيست پس فعلا استراحت كن. چون بعدش مي خوام به اندازه ي اين ده سال نگاهت كنم و باهات حرف بزنم، مي دونم هنوزم كنارم معذبي، ولي كم كم عادت مي كني در ضمن، بايد تمام اتفاقاتي كه اين همه سال تو اون خونه برات افتاده رو برام مو به مو تعريف كني. مطمئن باش تقاص تك تك كارايي كه باهات كردن رو ازشون مي گيرم، راحتشون نمي ذارم.

در حالي كه عصبي شده بود اشاره اي به كمد گوشه ي اتاقم كرد و گفت:

_لباسم اون تو اندازت هست، لباسات و عوض كرد تا راحت باشي.

بوسه اي كه روي پيشونيم كاشت و با صداي ناراحتي گفت:

_استراحت كن و زود خوب شو، باهات كلي كار دارم دخترم .

و به دنيال اين حرف از اتاق بيرون رفت و درو بست. مثل يه مجسمه شده بودم. نه حرفي مي زدم نه عكس العملي از خودم نشون مي دادم. شده بودم يه آدم خنثي كه ديگه هيچي براش مهم نيست. حتي حوصله ي عوض كردن لباسامم نداشتم. با همون لباسا رو تخت دراز كشيدم و پاهام و تو شكمم جمع كردم. و در حالي كه خيره ي در اتاق شده بودم با خودم گفتم:

_يعني عمو الان كجاست؟!

با حس دستي رو موهام آروم چشمام و باز كردم، اصلا نفهميدم كي خوابم برد، سرم و بلند كردم و با چشماي خواب آلودم به شخص بالا سرم نگاه كردم كه يهو خوابم از سرم پريد و مثل جن زده ها از جام بلند شدم. نريمان با اون ته ريش مردونه و موهايي كه با ژل به صورت بالا حالت داده شده بود روي تخت كنارم نشسته و داشت بهم نگاه مي كرد. با صدايي كه هم وحشت زده بود و هم عصبي گفتم:

_تو اينجا چيكار مي كني؟!

خيلي خشك و جدي جواب داد:

_اينجا خونه منه، تو خونه ي خودم چيكار مي كنم؟!

چشم هام از تعجب گرد شد:

_خونه ي تو؟!

سري تكون داد

_آره خونه ي من.

در حالي كه سعي داشتم لرزش چونم و كنترل كنم گفتم:

_بابام كجاست؟!

در كمال ناباوري گفت:

_رفته كمرش و خالي كنه.

منظورش از اين حرف و نفهميدم، كه ادامه داد:

_پيش رعناس.

در كمال ناباوري خيرش شدم، باورم نمي شد پدرم بخواد با زني به جوونيه رعنا باشه. حالا دليل اون همه ترس و تو چشماي رعنا مي ديدم ، نكنه به زور وادارش به رابطه مي كنه؟! از اين فكر تنم ترسيد، مثل اين كه نريمان متوجه ي ترسم شده بود كه با همون لحن سردش گفت:

_مي دونستي بابات تو رو پيشكش كرده به من، درست مثل باباي رعنا.

ذهنم نمي تونست حرفاي نريمان رو حلاجي كنه. آب دهنم و قورت دادم و زل زدم به چشماي جديش، اثري از شوخي تو چشماش ديده نمي شد، دستش و دوباره جلو آورد و موهام و فرستاد پشت گوشم:

_قبلا بهت اخطار داده بودم نه؟! گفته بودم باهام كنار نياي چه اتفاقي ميوفته، مي خواستم زياد بهت سخت نگيرم ولي خودت نخواستي.

دستش و با شدت پس زدم گفتم:

_بابام كجاست؟!

نيشخندي زد

_گفتم كه، مي خواي كامل تر برات بازش كنم؟!

فرياد زدم:

_تو داري دروغ مي گـــي.

و سراسيمه به سمت در رفتم كه يهو دستم توسط نريمان كشيده شد و كوبيده شدم به ديوار. از درد صورتم جمع شد، دستاي نريمان روي شونم نشست و گفت:

_بابات الان سرخر نمياد ، تو اين موقعيت بري سراغش يهو ديدي دخل خودتم آورد. بي غيرته مي دوني كه مخصوصا اگه پايه زير شكمش وسط باشه.

چشمام با حرفاش گردتر از قبل شد. دستش و از روي شونه هام سر داد تا مچ دستم.

_الان تو اون دختر تو بغل باباته و داره لمسش مي كنه. كه براش ناله مي كنه و باباتم خودش و …

با صداي بلندي داد كشيدم:

_بسه ، تمومش كن، نمي خوام هيچي بشنوم هيچيييي

دستش و رو كمرم گذاشت و من از كمر كشيد تو آغوشش، طوري كه حالا فاصله ي بين صورتامون كمتر از قبل شده بود:

_چرا مگه خودت نپرسيدي؟! منم دارم جوابت و مي دم ديگه.

با عصبانيت و بغضي كه تو صدام بود گفتم:

_مي خوام برم پيش بابام

_الان؟! مي دوني تو اين موقعيت بابات هيچكي رو نمي شناسه؟! يا بذار واضع تر بگم اكثر مردا اينطورين، الان بابات فقط داره به لذتش فكر مي كنه نه تو.

و به دنبال اين حرف فشاري به كمرم كه تو دستاش بود وارد كرد. سعي كردم پسش بزنم و زورم بهش نمي رسيد، قدش بلند بود و هيكلش ورزيده، يه ميلي مترم نمي تونستم تكونش بدم. دستم و رو سينه ي سفتش گذاشتم و با تمام وجود فرياد زدم:

_ول كــــٰن، برو اون ور آشغااااال، بابااااااا باباااااااا

داد مي زدم و بابامو صدا مي كردم ولي انگار نه انگار ، اينجا هم مثل عمارت عمو كسي نبود كه دادم برسه، هيچكس، همون طور كه داد مي زدم ، حس كردم صدايي از بيرون مياد، قبل از اين كه بخوام دوباره بابارو صدا بزنم متوجه ي گريه ي دختري شدم كه با صداي نسبتا بلندي مي گفت:

_اگه حامله بشم چي؟! آقا ترو خدا از اين بدبخت ترم نكنيد ازتون خواهش مي كنم.

و به دنبال اين حرف طوري كه انگار يكي صداش و خفه كرده باشه ، لال شد. به چشم هاي مرموز نريمان نگاه كردم. با صدا رعنا مي شد پي به همه چيز برد. حق با اردوان بود من نبايد پام و تو اين خونه مي ذاشتم ، اينجا جهنم بود…. جهنم….

داشتم ديوونه مي شدم. از سر لجبازي با اردوان داشتم زندگيم و نابود مي كردم، خواستم از چاله در بيام افتادم تو چاه. چطور تونستم به پدري كه از قبلم فهميده بودم چه جور آدميه اعتماد كنم؟! چرا يهو احمق شدم و فكر كردم اردوان داره دروغ مي گه؟! كه همه دروغ می گن و فقط اين باباي منه كه راست گوإ، گول حرفاش و خوردم. گول دروغاش و خوردم. گول اون ظاهر مظلومانش و فيلم بازي كردناش خوردم. واي كه چقدر احمق بودم. نگاهي به چهره ي جدي نريمان انداختم. همچنان تو بغلش بودم و زل زده بود به چشمام. دستم و رو سينش گذاشتم و در حالي كه هولش مي دادم با تمام وجود شروع كردم به جيغ كشيدن.

جيغ مي كشيدم و نريمان نه ولم مي كرد ، نه حرفي مي زد و نه عكس العملي از خودش نشون مي داد. همون لحظه در اتاق باز شد و قامت بابا تو چهارچوب در ظاهر شد. با ديدنش كور سوي نور اميدي تو دلم روشن شد. خواستم حرفي بزنم كه بابا با اون قيافه ي آشفتش گفت:

_چه خبرته خونه رو گذاشتي رو سرت؟! اين سر و صداها برا چيه؟!

از تغيير لحنش همون لحظه فهميدم كه نمي تونم روش حساب باز كنم، كه يه بدبختي جديد به بدبختيام اضافه مي شده. با بغض آروم لب زدم:

_بابا…

پكي به سيگار تو دستش زد و رو يه نريمان گفت:

_ببر صداش و كه امروز اصلا اعصاب ندارم.

چونم شروع كرد به لرزيدن، زير لب دوباره صداش زدم كه با عصبانيت برگشت سمت من. چشم به طور وحشتناكي ترسناك شده بود، سيگارش و رو در اتاق خاموش كرد و با خشم گفت:

_بار آخرت باشه به من مي گي بابا، حوصله اين لوس بازيارو ندارم، يه سري كارا باهات داريم، بعد از انجام دادنش ردت مي كنيم بري پس تا اون موقع سعي كن رو مخ من راه نري كه كلا يادم مي ره فعلا لازمت داريم.

و با سر به نريمان اشاره اي كرد و از اتاق رفت بيرون. چشم هام در كسري از ثانيه خيس از اشك شد و چونم به لرزش افتاده بود. تازه داشتم به عمق فاجعه پي مي بردم. هيچ حركتي انجام نمي دادم حتي سعي نكردم از آغوش نريمان بيام بيرون. شوك بزرگي بهم وارد شده بود و هنوزم نمي تونستم باور كنم چه اتفاقي افتاده. صداي فرياد اردوان تو سرم اكو شد:

“چي مي گي فرميسك؟! چرا داري چرت مي گي؟! مگه نگفتي بابات و نمي خواي؟! مگه ذات و واقعيش و به چشم نديدي؟! الان مي خواي بري پيشش؟! “

اشكام دونه دونه از چشمام سر مي خوردن رو گونم. كاش اردوان نمي ذاشت بيام. كاش مثل هميشه به زور متوسل مي شد كه مي زد تو گوشم ولي من و با خودش مي برد كه…

با دستايي كه رو صورتم نشست و اشكام و از روي گونم پاك كرد به خودم اومدم. نريمان همچنان من و تو آغوشش گرفته بود و بدون هيچ تغييري تو نگاهش داشت اشكام و پاك مي كرد، يعني دلش برام سوخته بود؟! بعيد مي دونم.

چشم هام و روي هم گذاشتم كه با صداي بمش گفت:

_كافيه ديگه دوباره حالت بد ميشه.

بغض تو گلوم بهم اجازه ي حرف زدن نداد. سرم و پايين انداختم همونطور كه دستش دور كمرم بود من و به سمت تختم برد .ناي مقاومت نداشتم. رو تخت دراز كشيدم و در حالي به عادت هميشگي پاهام و تو شكمم جمع مي كردم با خودم گفتم:

_خدايا اين ديگه چه دردي بود كه نازل كردي؟! اين هم رنج بسم نبود؟! به جديد تر آوردي؟! آخه ديگه چقدر بايد تحمل كنم؟!تا كي؟! تا كجا؟! ديگه خسته شدم، از اين همه بي كسي خسته شدم. كمك م نمي كني حداقل دست از سرم بردار ديگه نمي تونم، ديگه نمي كشم.

اشكام از گوشه ي چشمم روي بالشتم مي چكيدن و دوست نداشتم چشمام رو باز كنم. هنوزم بودي عطر نریمان تو اتاق حس مي شد. ديگه هيچي برام مهم نبود، مهم نبود قراره چه اتفاقي بيوفته يا چه بلايي سرم بيارن، خودم و مي زنم به بي خيالي تا ببينم دست سرنوشت تا كجا مي خواد من و به بازي بگيره… تا كجا!

گاهی به اجبار
سكوت را به آغوش میكشی ،
بهانه نمیگیری ،
لبخند میزنی و
زندگیت را میكنی…
نه اشتباه نكن !
آرامش قبل طوفان نیست ،
سكوت بعد شكستن است….
بعد از مرگ…
باخت…
رفت…
دقیقا انگار خودت را به كما برده ای و در برزخ گرفتاری…
لبخند میزنی…
.
.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن