خانه / آخرین مطالب / رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 21

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 21

رمان عشق بی رحم جلد اول شصت تیپ مرجع کامل دانلود رمان

جلد دوم رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد اول رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

**** آرتان ****

تلفن ‌که زنگ میخوره دست از کار میکشم و جواب میدم… خانم منصوری اروم میگه:

– آقای مهندس یه خانومی به اسم توکلی اصرار دارن شمارو ببینن!

پیشونیم و کلافه ماساژ میدم و میگم:

– بگو بیاد داخل!

تلفن و قطع میکنم… چند روزی میشه جواب تلفن و پیامای نازی و ندادم.. دست کشیدم از همه چی … ضربه ای به در میخوره و با بفرمایید من نازی وارد اتاق میشه … شاکی و عصبی سمتم میاد.. مقابل میز می ایسته.. کف دستش و میزنه روی میز:

– فکر کردی کی هستی که حتی به خودت زحمت نمیدی جواب تلفن مو بدی؟

آروم میگم:

– داد نزن!

صداش بالاترمیره:

– داد میزنم… چرا داد نزنم؟ چرا وسط راه جا زدی؟

بلند میشم و سمتش میرم..پر اخم نگام میکنه… بازم خون سرد و آروم میگم:

– اینجا محل کار منه… گفتم آروم!

میزنه تخت سینم:

– برو بابا… محل کار محل کار… من دارم میگم حرف زدی پاش وایسا دیگع..

مچ دستش و محکم میگیرم… اون قدر محکم که انگشتای خودم به سفیدی میزنه… با ترس عقب میره اما کم نمیاره:

– من آویزون تو نیستم که واسم ادا میای… قرار شد این نقشه رو اجرا کنی تو هم گفتی تا تهش هستی !

– نیستم!

– تو شکر خوردی نیستی …آی دستم!

دستشو محکم تر فشار میدم و هلش میدم… کمرم محکم به در ورودی میخوره‌… دست می برم و از کنار پهلوش کلید و توی قفل می چرخونم… در که قفل میشه با ترس میگه:

– چیه چته؟ تو هم مثل داداشت وحشی بازی بلدی؟

– اگه لازم باشه جوری وحشی میشم که آرشامم دنبال سوراخ موش بگرده!

نیشخندش میره رو مخم:

– پس چرا وقت نامزدت و دزدید وحشی نشدی؟

چونش و محکم میگیرم:

– چون نامزدم با پای خودش رفت… کسی که با پای خودش میره رو آبم پشت سرش نمیریزن!

– تو زورت به آرشام نرسید!

میخندم…

– موضوع اینجاست فکر میکنی همه جا باید از زور استفاده کرد … واسه همین اینجارو

انگشت اشارمو روی شقیقش می زنم:

– تعطیل کردی!

– میخوای بگی عاقلانه رفتار کردی و گذاشتیش کنار؟!

صدایی درون میگه نه ولی محکم میگم:

– آره… تو هم آرشام و بزار کنار… به خانوادتم بگو نامزدی ما بهم خورد!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۰۲:۱۷]

گر میگیره.. میخواد داد بزنه که دستم و روی دهنش میزارم:

– یک..وقتی بهت میگم صدات و نبر بالا اینجا محل کارم آبرو دارم بفهم تا خودم صدات و نبریدم…دو… قرار شد آویزون نباشی پس سر قرارت بمون و گورتو گم کن… سه… بهتر اون روی من و بالا نیاری چون نمیدونم بعد از این همه خودخوری و صبوری وقتی منفجرشم چقدر آتیش میگیری!

با بهت و ترس نگام میکنه‌‌‌‌.‌. نفس نفس میزنه.‌‌‌‌… دستمو برمیدارم و میگم:

– حالام برو و دیگه هیچ وقت برنگرد سمتم!

اشکش میچکه:

– تو هم نامردی!

 – اگه به قاطی کثافت کاری نشدن میگن نامردی آره من نامردم!

سمت میزم برمی گردم‌… عصبی سمتم میاد… بازومو میکشه.. سمتش برمیگردم…با نفرت و گریه و عصبانیت میگه:

– قید خیلی چیزارو زدم… خیلی کثافت شدم بخاطر داداش جنابعالی… نمیتونم این قدر راحت بزارمش کنار جناب!

فقط نگاش میکنم… اشکش و عصبی پس میزنه:

– هنوزم خیلی چیزاس که نمیدونی… که سعی هم نکردی بدونی… که فکر کردی خیلی مردی و با معرفت… اما..‌ ولی… هنوز یه چیزایی و نمیدونی که اگه بدونی ممکنه با سر سقوط کنی!

گیج نگاش میکنم… بی شک میخواد اعصاب مو خورد کنه:

– تنها خبر مهمه زندگی من دل کندن دلی بود… بقیش حاشیس!

محکم میگه:

– دلیل دل کندنشم حاشیس؟

مغزم داره منفجر میشه:

– چیه دلیلش؟

نیشخند میزنه:

– از جونم سیر نشدم که بگم… همین که دست و پا بزنی و به جایی نرسی کافیه‌… روزخوش!

سمت در میره… در و باز میکنه و بیرون میره… جفت دستام و روی میز میزارم… خم میشم… سرم و زیر و می ندازم.. نفس میکشم… سینم تیرمیکشه… امشب باید به مامان و بابا بگم نامزدی بهم خورده..‌ !

***************

– داری از نامزدت حرف میزنی آرتان نه کفش و لباس!

کلافه توی پله ها میشینم:

– میدونم…ولی نشد!

بابا عصبی سمتم میاد:

– چرا نشد؟

– نمیدونم!

– من‌میدونم… چون فکرت پره از دل آرام‌.‌.. هنوزم نمیخوای…

بلند میشم… دیگه تحمل ندارم…

– میشه دیگه من هر تصمیمی که توی زندگیم میگیرم ربطش ندید به برادرزادتون؟ اون ربطی به من نداره.. دیگه نداره… من و نازی نساختیم با هم… دنیای اون با من فرق نداره…  اینو گفتم که در جریان باشید… خلاص!

پله ها رو بالا میرم… وارد اتاقم میشم و نمیدونم چرا اما شماره ی دل آرام و میگیرم… صدای خسته و نازش می پیچه توی گوشم:

– سلام!

– سلام..خوبی؟

نفس عمیق میکشه:

– خوبم… شما خوبی؟

کی شدم شما؟ خسته میگم:

– دیگه کتک نخوردی؟

– نه‌.. !

– کجایی؟ نمیتونی حرف بزنی؟

– اومدم سیم کارت مو بگیرم‌… تنهام… !

روی تخت دراز میکشم:

– سیم کارتت چیشده؟

– آرشام با گوشی قبل انداخت دور‌… بخاطر…

مکث میکنه… بغض داره:

– چتای قبلی مون!

– چرا بغض کردی؟

صداش می لرزه:

– چند وقت دیگه همه چی و بهت میگم!

یه چیزی توی قلبم میلرزه:

– چیشده دلی؟ من چی و نمیدونم؟

– میگم… ولی بعدش… هیچ کدومتون و نمیخوام ببینم… خدافظ!

تلفن و که قطع میکنم کلافه موهام و چنگ میزنم… میخواستم اگه هنوز کتک میخوره برم و آرشام و ادم کنم ولی… دیگه هیچ جوره روی من حساب نمیکنه!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۰۲:۲۹]

سیم کارت و که توی گوشیم میزارم و تلگرام و نصب میکنم کدشو میزنم و منتظر میشم … تلگرام که بالا میاد وارد صفحه چتمون میشم‌‌‌… دستام میلرزه… پیامارو رد میکنم… به فیلم که میرسم قلبم نمیزنه… مطمئنم که نمیزنه… نفسم میره… کاناپه رو چنگ میزنم… پرهام بی قرار قدم میزنه… نگاش میکنم… جون میکنم تا نفس بکشم…سمتم میاد:

– هست فیلم؟

لب میزنم… همه چیز مرور میشه‌… فیلم و دانلود میکنم…

– دل ارام؟ خوبی؟

بی حس میگم:

– بشین روبه روم!

مقابلم می شینه… نگران نگام میکنه… با بغض میگم:

– تو…فقط…صداشو گوش کن!

چشم می بنده… شقیقه هاش ماساژ میده… مهربون میگه:

– ببین اگه اذیت میشی لازم نیست..

– نه… !

دستای لرزون مو سمت گوشی میبرم… پریشون و نگران میگه:

– نبین دلی!

فیلم و پلی میکنم… صدای جیغم می پیچه توی مطب… دستم می لرزه… پرهام سرش و با دستاش میگیره… صدای آرشام سقف و خراب میکنه رو سرمون:

– خفه شو کاریت ندارم فقط  دارم شب عروسیمون و جلو می ندازم!

پرهام عصبی میگه:

– اشغال بی همه چیز!

نگاه من خیره ی فیلم… لحظه ای که همه چیز و از دست دادم…صدای جیغم می پیچه توی گوشم:

– ولم کن حیوون ..پس فطرت کثافت!

لباسامو در میاره… التماس میکنم:

– آرشام… جون عمو… جون مامانت… تو رو به هر کی می پرستی ولم کن… تو مستی حالیت نیست…!

پرهام پاش و می کوبه روی میز‌.. چشماش سرخه… داد میزنه:

– خاموشش کن … تمومش کن دل ارام!

اشکام سر میخوره‌.. فیلم و قطع میکنم.‌. و دلم برای بار نمیدونم چندمه جون میده… بلند میشه…سمتم میاد…

– چی کشیدی تو؟

بی صدا اشک می ریزم:

– مادرشو به عزاش میشونم!

تنم می لرزه… دو طرف صورتم و میگیره… زل میزنه توی چشمام… اشک اونم میچکه:

– کجا بودم اون موقع؟ چرا نتونستم کمکت کنم؟چرا؟

– کمک کن تموم شه!

– تمومش میکنم… فقط تو فیلم اصلی و پیدا کن دلی… نباید چیزی دستش باشه!

می نالم:

– از کدوم گوری پیدا کنم؟

– نمیدونم… نمیدونم !

بلند میشم… خسته میگم:

– میرم باز میگردم..هر جور مونده پیداش میکنم!

– برو عزیزم… مراقب خودت باش!

از مطب که بیرون میزنم نفس عمیق میکشم… خودم و به خونه میرسونم و وقتی می بینم خبری از آرشام نیست سمت اتاق میرم… این بار کشوهای عسلی تخت و میریزم بیرون… اما چیزی نیست … سمت میز ارایش میرم… کشوهاش و میگردم… کشو اول جز یک جعبه ی گوشی چیزی واسه آرشام نیست… ناامید میخوام در کشو و ببندم اما حسی بهم میگه اون جعبه رو باز کنم… بازش میکنم و در کمال ناباوری رم کوچیکی و توش می بینم… درست لای یکی از مقواها پنهون شده… خیلی بدبختم که الان باید خوشحال باشم… نمیدونم توی این رم فیلمی هست یا نه… استرس دارم ارشام برسه… همه چیز و مرتب میکنم و رم و توی گوشیم میزارم… قلبم توی دهنم میزنه… و جز اون فیلم هیچی توی رم نمی بینم… چشمام سیاهی میره… باید یه رم بخرم و جایگزین این رم بزارم توی اون جعبه… سریع شماره ی پرهام و میگیرم!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۰۲:۴۳]

حالم بد.. خیلی بد… پر از ترسم..‌پر از استرس… پر از مرگ.. تا حالا پر از مرگ بودی؟ نفسم بوی مرگ میده… قدمام بوی مرگ میده… پلک زدنم بوی مرگ میده‌… حس میکنم خودم دارم به استقبال مرگ… من و پرهام و وکیلی که واسم گرفته یک ساعت داریم توی مطبش حرف میزنیم… برگه ی درخواست طلاق و که میزاره جلوم مرگ و می بینم… مرگ توی همین کاغذ‌‌… توی این خودکار دستم‌‌‌.‌‌.‌ توی این امضا… حسی میگه زنده نمیمونم که بعد طلاقمو ببینم… اقای فرهادی وکیلم رم و روی پرونده میزاره و میگه:

– با این فیلم طلاق گرفتنت اسون فقط تا فردا برگه ی آزمایش تو دستم برسون!

گیجم… گیج می پرسم:

– آزمایش چی؟

پرهام میفهمه که چقدر مغزم از کار افتاده:

– بارداری !

یخ میزنم… مرگ نزدیک تر میشه… دادن اون ازمایش و استرسش من و میکشه ولی لب میزنم :

– چشم!

از مطب که بیرون میزنم اولین کاری که میکنم گرفتن بیبی چک… به خونه که میرسم دیگه نفسی نمونده… اگه خبری از بچه نباشه میشه به تموم شدن این کابوس امیدوار بود

بیبی چک و برمیدارم و میخوام وارد دستشویی شم که کلید توی قفل می چرخه و آرشام وارد خونه میشه‌… نفسم حبس میشه… میخوام برم توی دستشویی اما دیره‌..

– از بیرون اومدی؟

لعنتی… لعنتی… بی بی چک و پشت سرم پنهون میکنم…جلو میاد و من غالب تهی میکنم:

– کجا بودی؟

– رفتم قرص مسکن گرفتم..سرم درد میکنه!

این لعنتی عوضی زیادی باهوش:

– دستتو بیار جلو!

خدا کجای زندگی من رفتی که برنمیگردی؟

– چ..چرا؟

– بچگیاتم همینجوری چیزی قایم میکردی!

دست راستمو جلو میارم؛

– چیزی ندارم!

میخنده… خون سرد خم میشه و دست چپ مو میگیره..

دل و روده مو دارم بالا میارم… خیره ی بسته ی توی دستم میگه:

– جووون بابا!

بغض دارم:

– عقب انداختی؟

کاش میشد زندگی و روی صورت این مرد بالا بیارم:

 – نمیدونم!

– یه چیزی هست که داری ازمایش میکنی!

سریع و با ترس میگم:

– آره… حالت تهوع دارم!

میخنده… بلند… از ته دل… در دستشویی و باز میکنه:

– برو پس… بدو… خبر بابا شدن بهم بدی تهران و شیرینی میدم!

دلم و قلبم می لرزه… نفسای اخرشه… وارد دستشویی میشم و میخوام در و ببندم که میگه:

– نه هستم خودم!

می نالم:

– سختمه… جوابش و که نمیتونم تغییر بدم… ببند درو!

بی حرف عقب میره… در دستشویی و می بندم… به چشمای خستم توی ایینه نگاه میکنم و دلم واسه خودم میسوزه… کارم که تموم میشه خیره ی کاغذ میمونم… چیزی حدود سی و چند ثانیه بعد دو تا خط قرمز میشه… به در تکیه میدم… ناباور…گیج… ترسیده… پر درد… دهنم و با دستام میگیرم… اشتباهه…بی شک اشتباهه… من هیچ علائمی ندارم…

– دلی؟ چیشد؟

زانوهام سست… دستام سست… قلبم کند… زمان کند… در و باز میکنم… نمیدونم چه ریختی شدم که از دیدنم جا میخوره:

– چت شده؟

مثل روح جلو میرم… فقط راه میرم…

– چی بود جواب؟

وقتی می بینه ازم جوابی نمیشنوه سمت دستشویی میره… همون کف می شینم… صدایی خوشحالشو میشنوم…

– مثبته که‌.. ای جونم…!

بغض داره خفم میکنه:

– فردا صبح ازمایش میدم… اینا الکیه!

– چرت نگو… درسته!

با خشم‌نگاش میکنم:

– کار خودت و کردی نه؟

– ناراحتی؟

– از خودت و تولت متنفرم!

یقه مو چنگ‌میزنه… از روی زمین بلندم میکنه…

– تو گوه خوردی!

– ازت بیزارم آرشام!

– سعی کن نباشی چون علاوه برشوهر دارم پدر بچتم‌میشم… بیا ببرمت ازمایش خیالم راحتشه!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۵:۰۶]

یقه مو رها میکنه و سمت در میره… با بغض و انزجار میگم:

– نمیام!

برمی گرده و نگام میکنه:

– تو چرا این قدر با اعصاب من بازی میکنی دلی؟ خودت خسته نشدی؟

ته خطم… ته تهش… همه ی راه ها رو رفتم… داد زدم… جیغ زدم‌… التماس کردم… رگ زدم… مردم… زنده شدم… این بازی ته نداره… جلو میرم و خیره میشم توی چشمای بی رحمش:

– توروخدا… تورو هرچی میپرستی… نزار بدبخت ترشم آرشام!

فقط نگام میکنه… خسته‌‌‌… خسته…خسته…

– آرشام من بچه نمیخوام‌… !

روی کاناپه میشینه… دستمو میکشه‌…روی پاهاش میشینم..

 موهام و کنار میزنه.‌..اشکام و پاک میکنه…

– عزیزم…قشنگم…دل آرامم… چرا نمیخوای زندگی کنی؟ تا کی باید تاوان کارمو بدم؟ تو فقط یه قدم بیا سمتم… ببین چیکار میکنم واست‌… چمه که من و نمیخوای؟ بخدا اگه بفهمم بهم حس داری میشم مردی که توی رویاهاتم تصورش و نکنی… بزار بچمون بیاد… حالت زیررو میشه!

دلم میخواد این بار و با زبون خوش برم جلو…

– سعی کردم… بخدا تلاش کردم دوست داشته باشم… سعی کردم ببخشم… اذیتت نکنم… عصبیت نکنم..ولی نمیشه..نشد …چیکارکنم ؟

شهرچشماش خاموش میشه‌..بی نور…بی امید…

– بازم تلاش کن… دلی من دیونتم… من فقط تورو واسه خودم‌میخوام… فقط خودم… روزی از من جدا میشی که سهم خاک شی… میفهمی؟

تنم می لرزه…. قلبم کند میشه…

– نترسونم… بیا واسم جبران کن آرشام…منم میتونم ببخشمت!

– چیکار کنم؟

به حدی می لرزم که انگار توی وان یخم

– بچه رو سقط کنم…بعدم…

چشماش و می بنده:

– بسه!

– آرشام… طلاقم بده برم… نمیرم سمت آرتان… سمت هیچ مردی نمیرم… قول شرف میدم… تنها میمونم… فقط بزار برم!

– ببند دهنتو دلی!

اشکام می ریزه… شکمم و چنگ میزنم:

– بچه نمیخوام!

– کافیه گفتم!

– توروخدا!

نگام میکنه… اون قدر خسته و نابود که دل خودم واسش میسوزه:

– من هرکاری کردم واسه داشتنت بوده… نه از روی هوس.. نه خواستن زودگذر… اینام به چشمت نمیاد بی معرفت؟

هق میزنم:

– تو من و کشتی ارشام… مست بودی… ندیدی من و…نفهمیدی منو… من اون روز مردم لعنتی..من ازت میترسم… از چشمات‌.‌..از دستات…!

– میخوام با مردت زندگی کنم… میزاری؟

خم میشم و سرم و روی شونش میزارم:

– بزار این بچه از بین بره… جون من!

– نه!

– آرشام؟

– نه!

زار میزنم… موهام و نوازش میکنه… توی گوشم میگه:

– پاشو بریم آزمایش!

سوار ماشین که میشم حرکت میکنه و من فکر میکنم اگه جواب آزمایش مثبت باشه چه طوری باید بچه رو سقط کنم؟ پرهام میتونه کمکم کنه؟ بی شک نمیزارم یه بچه ی بی گناه پاشو بزاره توی این دنیا… حتی اگه خودم و بکشه… جلوی آزمایشگاه که ترمز میکنه پیاده میشیم… وارد ازمایشگاه میشم… بی حال روی صندلی میشینم آرشام سمت پیشخون میره و رو به زن میگه که واسه آزمایش بارداری اومدیم‌… گوشیم و از توی کیفم بیرون میارم و واسه پرهام مینویسم:

– ارشام پیشمه نمیتونم صحبت کنم ولی‌… فکر کنم بدبخت ترشدم… لطفا لطفا لطفا یه جایی و پیدا کن سقطش کنم!

گوشی و توی کیفم میزارم که ارشام میاد و میگه برم توی اتاق واسه گرفتن خون… بی حرف وارد اتاق میشم و سلام میکنم… زن آستین مو بالا میزنه و من خسته چشم می بندم…

– چقدر ماشالا کم‌سن و سالی… ایشالا که مبارک باشه!

– هنوز که معلوم نیست!

– حالا من نفوذ خوب زدم بده؟

تلخ‌میخندم… چسب و روی دستم میزنه و کاغذ و دستم میده:

– فردا ساعت ۱۰ صبح جوابش حاضره!

– ممنون!

بیرون که میرم ارشام از جا بلند میشه و سمتم میاد…کاغذ و دستش میدم و میگم فردا حاضره… سوار ماشین که میشیم میگه:

– بریم خونه به مامانم بگم پیر شده!

– هنوز معلوم نیس… بزار جوابش بیاد بعد!

–  معلومه …حسم دروغ نمیگه!

با سرعت دور میزنه و با بی رحمی میگه:

– آرتانم خوشحال میشه عمو میشه حتما!

پر بغض سرم و به شیشه می زنم و میگم:

– خدا قلبتو از چی ساخته؟

نگام میکنه و بی حس میگه:

– اتیش!

دلم می لرزه…اشکم می چکه:

– آتیش که خودتی… همه چی و سوزوندی!

– از اول میسازیم!

– خراب نشده …سوخته!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۵:۱۰]

برمیگرده سمتم و کلافه نفسش و فوت میکنه… بعد از خرید شیرینی حرکت میکنه و به خونشون که میرسیم… ترمز میکنه با دیدن ماشین آرتان می نالم:

-بیا برگردیم…توروخدا!

نگام میکنه:

– از چی میترسی؟

– هیچی… فقط میخوام برم خونه!

خم میشه و در سمتم و باز میکنه:

– برو پایین نرو رو مخم!

بی حرف و بحث پیاده میشم… خودشم پیاده میشه و زنگ و میزنه… صدای عمو رو که میشنوم ته دلم خالی میشه‌‌…هردو وارد خونه میشیم… به جعبه شیرینی توی دستش نگاه میکنم… عمو و زن عمو به استقبالمون میان… هر دو سلام میکنیم.. جوابمون و که میدن عمو میگه:

– چرا این قدر رنگت پریده دل آرام؟

زن عمو به جعبه نگاه میکنه:

– شیرینی به چه مناسبت؟

آرشام کتش و در میاره و سمت پذیرایی میره:

– بیایید بشینید میگم!

همه می شینیم و آرشام بی رحمانه پله هارو نگاه میکنه… لم میده و بلند میگه:

– آرتان؟ بیا خبر مهم و خوب دارم داداش!

دسته ی مبل و توی مشتم فشار میدم..

 قلبم تیر میکشه…

بغض داره خفم میکنه

زن عمو بی طاقت میگه:

– میگی چه خبره یا نه!؟

ارتان متعجب و مشکوک پایین میاد… و قلب من از حرکت می ایسته… بلند میشم…‌آرشام دستمو میکشه … باز میشینم و اروم سلام میکنم… آرتان جلو میاد… پر اخم و بی حوصله میگه:

– چه خبره؟

آرشام شیرینی و باز میکنه و سمتش میره:

– اول دهنتو شیرین کن!

حس پیروزی داره

حس نفرت دارم…

ارتان بی حس و بی خبر میگه:

– به مناسبته؟

عمو کلافه میگه:

– دل ارام چه خبره؟

آرشام نگام میکنه… با چشمام التماس میکنم تمومش کنه… آرتان و بیشتر از این نشکنه… اما بی رحمانه میگه:

– داری عمو میشی داداش!

سکوت مطلق… نگاه ها خیره… ارتان مات و مبهوت نگام میکنه… سرم و زیر می ندازم… اشکام میریزه… آرشام میگه:

– بغلم نمیکنی… تبریک نمیگی؟

عمو سمتم میاد؛

– اره دلی؟

نگاه خیره ی آرتان داره می کشتم:

– هنوز جواب ازمایش نیومده!

زن عمو میگه:

– پس چی میگی آرشام؟

آرشام عصبی میگه:

– مثبت… میدونم!

آرتان صداش محکمه اما چشماش نه:

– مبارکتون باشه!

سمتم میاد… توی دلم خالی میشه… می ایستم… مقابلم می ایسته و خیره میگه:

– مبارک باشه مامان کوچولو!

دلم میخواد جیغ بزنم… لعنت به همتون…

 سمت پله ها برمیگرده… ارشام نمایش مسخره شو تموم نمیکنه:

– شیرینی؟

– بزار روی میز میام بعد میخورم !

خون سردی و بی تفاوتی ارتان عصبی ترش میکنه… سمتم میاد و کنارم میشینه… عمو میگه:

– دیگه که هنرنمایی نکردی؟ میدونی که الان فقط مراقبت میخواد!

ارشام یه شیرینی و برمیداره و گاز میزنه:

– بله میدونم!

زن عمو ناباور و گیج میگه:

– کی جواب ازمایشت میاد؟

بغض دارم …درد دارم…غم دارم… دلم اغوش اون مردی که بی تفاوت تبریک گفت و میخواد:

– فردا!

آرشام بلند میشه:

– خب بریم دیگه!

زن عمو میگه:

– فقط اومدی دل بچم و آشوب کنی؟

عمو عصبی صداش میزنه… اشک زن عمو می ریزه… ارشام خون سرد سمتش میره و با لحن بدی میگه:

– آخی… آشوب شد بچت؟

کلافه و عصبی بازوش و میکشم

– آرشام بسه!

– میخوای برم عذرخواهی کنم که بابا شدم؟

عمو کلافه میگه:

– کافیه آرشام!

دستشو و میکشم و میگم:

– بریم!

نمیفهمم چه طوری خداحافظی میکنم… سوار ماشین که میشیم با سرعت حرکت میکنه… دستگیره رو با ترس میگیرم:

– یواش تر لعنتی!

– اون اشکای مسخرت واسه چی بود؟

دیونه شده… بازم روانی شده… جیغ میزنم:

– یواش..ارشام… !

موتوری و میلی متری رد میکنه تا لهش نکنه…

– دل بچشو آشوب کردم..هه!

– یواش اشغال یواش برو!

– اون نگاه مسخرت چی بود بهش؟

داد میزنم:

– تو دیونه شدی!

– دوست داشتی بچه ی اون تو شیکمت بود نه؟

زار میزنم:

– تورو قران یواش برو!

عابرپیاده با وحشت عقب میکشه… که اگه نکشیده بود الان جنازه بود… بازوش و میگیرم:

– آرشام بخدا الکی قاطی کردی من…

– خفه شو!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۵:۱۴]

سکوت میکنم اما ترس داره حالم و بد میکنه…

– بهش میگم دارم بابا میشم جای اینکه واسه من ذوق کنه نگران آشوب شدن پسرشه!

با همه ی نامردی‌ها و بد بودنش بهش حق میدم…

– جای اینکه من و بغل کنه و خوشحال شه بازم همه ی فکرش آرتان!

نمیدونم داره کجا میره… توی اتوبان خلوت‌… خسته کنار میزنه و ترمز میکنه….سرش و روی فرمون میزاره… دلم واسش میگیره اما پر حس بدم…سرش و بالا میاره… نگام میکنه… چشماش برق میزنه… باید باور کنم این مرد داره گریه میکنه؟

– من این قدر بد و اَخم دلی؟

لبم و گاز می گیرم… صداش میلرزه:

– این قدر بد که ننه بابام که از نامردیام بی خبرن هم از پدرشدنم ذوق نکنن؟

جوابی ندارم… بهش حق میدم….

– چرا همیشه و همه جا آرتان مهم بود؟

حتی نمیتونم آرومش کنم… فقط حس دلسوزی دارم…

– چرا هیچ وقت من و ندیدن؟

نگاش میکنم و فقط میتونم بگم؛

– آروم باش!

– نمیتونم… یه کوه رو سینمه دلی… دارم خفه میشم…!

سرم و زیر می ندازم تا شکستن این مرد محکم و مغرور و نبینم…

– هیچکس من و نمی بینه… نامرئیم؟

عصبی تر داد میزنه؛

– مگه من پسرشون نیستم؟

دلم می گیره…

– تو هم‌مثل اونا فقط آرتان و دیدی!

لب میزنم:

– آرشام؟

– هیچ وقت نمی بخشمشون!

محکم و پر از نفرت میگه:

– ولی ازشون دست می کشم!

– خوشحال شدن ؛ فقط شرایط جوری بود که نگران آرتان شدن همین!

چونمو میگیره… صورتم از درد جمع میشه:

– ازش دفاع نکن!

خسته میگم:

 – تو حالت خوب نیست… بیا بشین اینجا یکم بخواب من رانندگی میکنم!

چونمو رها میکنه… بی حرف پیاده میشه… جلوی ماشین می ایسته و سیگار روشن میکنه و من همه ی فکرم درگیر جواب ازمایش لعنتی..

در ماشین و باز میکنه و میگه:

– برو بشین اون طرف!

بی حرف پشت فرمون میشینم و حرکت میکنم… اروم میگه:

– کولر و بزن!

بی حرف اطاعت میکنم… بهونه میگیره…حالش خوش نیست…

– دستتو بده!

دستمو میگیره و چشم می بنده..

 به خونه که میرسیم نگاش میکنم…

خوابه…. دستمو آروم از توی دستش بیرون میکشم بدون اینکه تکون بخوره یا چشمش و باز میکنه میگه:

– رسیدیم؟

– آره… فکر کردم خوابی!

– برو پایین‌من برم سرکارم!

بهش نمیگم این موقع دیگه نرو چون دلم بودنش و با این حجم از اخم و ترسناکی نمیخواد…کیفمو برمیداره و با گفتن خدافظ پیاده میشم.. وارد خونه که میشم بی درنگ شماره پرهام و میگیرم… سر میخورم و کف زمین‌میشینم… تازه فرصت میکنم عزادادی کنم واسه مادر شدن… من‌حتی واسه عروس شدنم عزاداری کردم…این حجم از خوشبختی واقعا تو باورم نمیگنجه…هه!

– دل ارام؟ چیشده؟ جون به لب شدم!

بغضم‌می شکنه:

– پرهام؟ بدبخت شدم…!

صداش پر از نگرانی میشه:

– چیشده؟ ازمایش دادی؟

– آره… اما از یه روش دیگه ازمایش کردم مثبت بود…دارم میمیرم!

– ای وای!

– کمک کن از بین ببرمش!

– دل ارام جان… اروم باش … زود تصمیم نگیر بزار ببینم جواب ازمایش چی میاد

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۵:۲۳]

ناامیدم… خالیم‌‌‌.‌.. پوچم…

– اگه مثبت بود چی؟ چیکار کنم؟

نفس عمیقی میکشه‌‌‌..‌ اونم خسته شده‌‌‌‌‌‌‌‌…

با مشت به شکمم میزنم و با گریه میگم:

– من نمیخوامش‌…نه خودش و نه باباشو… !

– دل آرام؟

– کمکم کن‌.. من کسی و ندارم… من فقط تورو دارم پرهام… توروخدا!

صداش اروم و خستس اما مهربون میگه:

– باشه… اروم باش توجواب ازمایش تو گرفتی بیا پیشم!

– باشه!

با تردید میگه:

– چرا مراقب نبودی اخه دلی… از این آدم بچه میخواستی چیکار؟

خجالت میکشم اما زار میزنم:

– زوریه… همه کاراش زوریه… تو چی میفهمی من دارم چی میکشم!؟

– باشه..گریه نکن!

– شیرینی میخره میبره به ارتان میگه عمو شدی… میشه این آدم و دوست داشت؟

نگران میگه:

– دل آرام جان؟

زار میزنم:

– به زور میبرتم توی اتاق خواب و میگه مامانت میکنم که نتونی بری… میشه دوسش داشت؟

– نه… نمیشه… اروم‌بگیر دختر!

– خدا به من بدهکاره‌… جوونیم و… زندگیمو… خدا خیلی بهم بدهکاره!

اونم صداش بغض داره:

– گریه نکن لعنتی!

– من حتی اگه این بچه رو بکشم… حتی اگه طلاق بگیرم و آرشام نکشتم… دیگه زندگیم زندگی میشه پرهام؟ دیگه اون آدم سابق میشم؟ دیگه از چیزی ذوق میکنم؟ دیگه میتونم به مردی اعتماد کنم؟ این ترس و دلهره همیشه باهامه… این نفرت و کینه… این حجم از تنهایی… !

فقط گوش میده‌…

– همه ی ارزش ما دخترا به چیزیه که میدونی… کی به این کار داره که به زور بهم تجاوز شده؟

هق میزنم:

– حتی اون ارتان اگه میفهمید میگفت ببین متاسفم… ببین دوست دارم… ولی تو دیگه دست خورده ی داداشمی… نه؟!

– کسی پیشت هست؟ حالت بد نشه دلی!

– من ترسیدم… من گناهی نکرده بودم و از ارشام‌بیشتر ترسیدم… من یه قربانی بودم و فرار کردم از همه… من دنیارو رسوندم به تهش و تیغ و کشیدم روی رگام…

– چت شده دل ارام؟ بگو کجایی بیام پیشت… نگرانم!

با گریه داد میزنم:

– خسته شدم… خستم خسته!

– میفهمم !

– چه جوری از دست این مرد باید خلاص شم پرهام؟ اگه بچه ای باشه…

– دل ارام… صبرکن…تا فردا صبرکن!

باشه ی ارومی میگم و خداحافظی میکنم‌… تلفن و قطع میکنم… بلند میشم و سمت اتاق میرم…‌زنگ خونه که میخوره با ترس برمیگردم و ایفن و برمیدارم‌… با دیدن آرتان ناباور اشکام و پاک میکنم:

– ب..بله؟

صداش ارومه‌… صداش خیلی قشنگه…

– باز میکنی دل ارام؟

اومده پیش من؟ خونه ی من؟چیکار؟ در و باز میکنم و ایفن و میزارم… شالمو مرتب میکنم‌.. اشکام و پاک میکنم و سمت در میرم… در و که باز میکنم از اسانسور بیرون میاد…چشمای اونم خستس..‌انگار چند شب و نخوابیده‌‌…

– سلام!

– سلام… شوهرت هست؟

کلمه ی شوهر زهر میشه و تو خونم میره…

– نه!

بی حرف وارد خونه میشه… دارم از استرس اومدن ارشام سکته میکنم اما چی میتونم بهش بگم؟در و می بندم… روی کاناپه میشینه و نگام میکنه‌‌‌.‌‌.‌‌ چقدر دلتنگ عطر و آغوششم‌…

– خوبی؟

به خودم میام… جلو میرم‌… مقابلش میشینم:

– ممنون… چیزی شده؟

– گریه کردی؟

– نه!

لبخند تلخی میزنه…

– از کی دیگه حتی روی من حساب نکردی؟

گنگ نگاش میکنم:

– از کی حتی قد یه پسر عمو نبودم واست که بیام دردات و بگی؟

میخوام بگم از وقتی که گفتم ارشام ودوست دارم و تو باور کردی…

از وقتی که با رفیق من نامزد کردی…

ولی فقط میگم:

– چطور مگه؟

– گفتی یه چیزایی و به زودی میفهمم…اومدم الان بفهمم!

از درون فرو می ریزم… اونا واسه وقتی بود که خبری از بچه نبود…

– به وقتش میگم!

– دل ارام… اومدم بگم نامزدی من و نازی بهم خورد!

شوکه نگاش میکنم… حتی نمیتونم پلک بزنم…

– چ…چرا؟

بلند میشه… میاد و کنارم میشینه… کمی خودم و عقب میکشم… از اومدن ارشام میترسم…

– همه چی فرمالیته بود!

– نمیفهمم!

خسته و دردناک میگه:

– میخواست از ارشام انتقام بگیره… بسوزونتش..منم قاطی کرد!

باورم نمیشه‌…

– تو هم میخواستی از من انتقام بگیری؟

نگام میکنه… عمیق… طولانی…

– اره ولی… نتونستم!

اشک توی چشمام می جوشه:

– تونستی!

– دل..

– همون شب توی حیاط… که گفتی رفتن من به نفعت…

چشماشو می بنده:

– باورشون نکن!

خدا؟ چه جوری دلت اومد این مرد و ازم بگیری؟

نازگل چطور میتونه این قدر نامرد و پست باشه؟

من باهاش درد و دل کردم… تنها کسی بود که بهش گفتم چه بلایی سرم اومده… کسی که پشیمونم کرد از گفتن واقعیت…نگاش میکنم و اشکم میریزه:

رمان عشق بی رحم جلد اول
جلد اول رمان عشق بی رحم
Rating: 4.4/5. From 5 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

یک دیدگاه

  1. Chnd part dg munde?

    Rating: 5.0/5. From 1 vote.
    Please wait...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *