خانه / آخرین مطالب / رمان فریادهای خاموش شده من پارت 8

رمان فریادهای خاموش شده من پارت 8

رمان فریادهای خاموش شده من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

سرمه

لای پلکهایم را ارام باز می‌کنم. به هم چسبیده اند و ترشحاتش نمی‌گذارند باز شود. نای نفس کشیدن هم ندارم. نمی‌دانم چند روز یا چند ساعت هست اینجا هستم. تکانی به پای خشک شده ام می‌دهم. پلک هایم کم کم باز می‌شوند اما هجوم چیزی تیز دوباره باعث بسته شدنشان می‌شود.
دوباره باز می‌کنم، نور! این چیز تیز نور است؟ نور! من که تا به الان در تاریکی بوده ام. گیج می‌زنم و قدرت آنالیز اطرافم را ندارم.
دستی دور بازویم حلقه می‌شود. نگاهم را بالا می‌کشم. از بین خیسی و ترشحات، صورتش را تشخیص می‌دهم. چیزی نمی‌گذرد که بوی تند سیگارش هم بینی ام را پر می‌کند.
بلندم می‌کند. جانی برای راه رفتن ندارم. پاهایم روی زمین کشیده می‌شوند و یک هو، داخل حجم عظیمی از اب گرم فرو می‌برم.
تمام تنم شوکه می‌شود. می‌لرزم و هین می‌کشم.
– آروم بگیر.
غرشش خفه ام می‌کند. آبی به صورتم پاشیده می‌شود و برای چند لحظه نفس در سینه ام زندانی می‌شود.
دستش روی صورتم کشیده می‌شود. حس می‌کنم پوست صورتم نفس می‌کشد.
حالا می‌توانم خوب ببینم. رکابی به تن با شلوارکی کنار وان ایستاده و مشغول ریختن شامپو داخل وان هست. شامپو را کنار می‌گذارد و برای دراوردن لباس هایم دستش را داخل وان فرو می‌کند. اول پیراهنم را ازتنم می‌کند و سپس باقی لباس هایم.
شلوارم را که در می‌اورد، روی زخم پایم متوقف می‌شود.
– اه لعنتی…
اینبار یکی از دست هایش دور زانوهایم و دیگری دور کمرم می‌پیچد و مرا از وان بیروت می‌کشد. تغییر ناگهانی هوا باعث لرزش و سیخ شدن تنم می‌شود. کنار وان روی زمین می‌گذاردم. شبیه یک جنازه شده‌ام، اما قلبم می‌کوبد.
مشغول تعویض پانسمان زخمم می‌شود. اینبار بیخیال وان می‌شود و با دوش متحرک مشغول شستن تنم می‌شود. گفته بودم من از این مرد سر در نمی‌آورم؟
تنم را که می‌شوید با حوله بدنم را خشک می‌کند و یک دست لباس می‌پوشاند. دوباره بغلم می‌کند و اینبار روی تخت رهایم می‌کند. زمزمه ی ارامش را می‌شنوم
– زنگ بزنم دکتر.
به دقیقه نکشیده خوابم می‌برد.
صبح با صدای اشنایی چشم باز می‌کنم. می‌خواهم دستم را بالا بیاورم که تیر می‌کشد‌ به سرم نگاهم می‌افتد.
به سمت در می‌چرخم. صدای ساناز است. جان می‌کنم تا روی تخت نیم خیز شوم. لبخندی لبم را کش می‌دهد، اما اویی که وارد می‌شود ترس را دوباره به جانم می‌اندازد.
نزدیک که می‌شود، ناخواسته چنگی به لحاف می‌زنم و تا گلویم بالا می‌کشمش، به لیوانی که در دستش هست و محتویاتش سفید هست چشم می‌دوزم. به تخت که می‌رسد، خم می‌شود و لیوان را روی عسلی می‌گذارد. یک دستش را داخل جیبش فرو می‌کند و می‌گوید
– از اومدن اون مردک چشم پوشی می‌کنم، از اینکه می‌خواستی بچمو بکشی هم می‌گذرم، اما قول نمی‌دم اگه دفعه بعد تکرار بشه، ازت بگذرم.
با چشمش اشاره‌ایی به لیوان می‌کند.
– اینم بخور جون بگیری.
خم می‌شود، انژیوکت را از دستم خارج می‌کند
و می‌رود. تنش که از اتاق خارج می‌شود، ساناز دوان دوان وارد می‌شود و خودش را داخل بغلم غرق می‌کند.
– واای مامانی…

سفت بغلش می‌کنم. بوسه‌ هایی روی سرش و گونه اش و گردنش می‌کارم. بوی زندگی می‌دهد.
– دلم برات تنگ شده بود.
دلم قنچ می‌رود برای زبان بازیش.
– تو دوستم نداری مامانی…
از حرفش تعجب می‌کنم. تنش را کمی از خودم جدا می‌کنم و می‌پرسم.
– منظورت چیه عزیزم؟
در نگاهش دلخوری را می‌تواند خواند.
– منو گذاشتین خونه‌ی مامان جون و تو و بابا رفتین.
دستی روی موهایش می‌کشم.
– مجبور بودم عزیزم.
لبخندی می‌زند و دندان های یکی در میانش را به نمایش می‌گذارد. دست هایش را قلقلک پار روی شکمم تکان می‌دهد و می‌گوید
– داداشی چطوره؟
دست روی موهایش می‌کشم.
– تو از کجا فهمیدی؟
– بابایی گفت، الانم رفت تخت و کمدشو بیاره.
آه از نهادم بلند می‌شود. قطعا اگر این جنین پسر نباشد، نه خودم زنده می‌مانم نه او.
ساناز پایین می‌رود و به سمت اتاقش پا تند می‌کند. در این چند روز که نبوده‌، مطمئنم دلش برای عروسک هایش تنگ شده.
چند جرعه از شیر را که با عسل شیرین شده است می‌خورم و دراز می‌کشم. به دیروز هایم فکر می‌کنم، به سه روزی که من آن تو بودم. به سه روز بد، نحس، مزخرف…
کم کم چشم هایم گرم می‌شود و من، پشت پلک های بسته ام، مردی را می‌بینم را از میان نوری خارج می‌شود و دستش را به سمتم دراز می‌کند، اما دستش نرسیده به من، محکم عقب می‌رود و بعد ان محو می‌شود.
با احساس گرسنگی شدیدی از خواب بیدار می‌شوم. نای بلند شدن ندارم. سر می‌چرخانم و ساناز را می‌بینم که با شکم روی تخت خوابیده و دهانش باز مانده. بزاق دهانش از گوشه‌ی لبش پایین خزیده و قسمت کوچکی از ملحفه‌ی تخت را خیس کرده. دستم را جلو می‌برم و دور دهانش را تمیز می‌کنم. با برخورد انگشت دستم به صورتش، کمی در جایش تکان می‌خورد و دوباره می‌خوابد. با هر مشقتی بود از روی تخت بلند می‌شوم. سرم گیج می‌رود و قدم های ناهماهنگ اند. به زور خودم را به یخچال می‌رسانم. با باز کردن در یخچال و دیدن جعبه‌ی پیتزا‌، عین گرسنگان رها شده‌، به سمت جعبه یورش می‌برم. دو سه تکه‌ی که مانده بود را با ولع می‌خورم و باز هم گشنه ام است. نمی‌توانم این گرسنگی را نادیده بگیرم، حامله بودنم هم مزید بر علت شده و بیشتر گرسنه ام کرده است. لیوانی پر نوشابه می‌نوشم و بازهم مشغول کند و کاو در یخچال می‌شوم، هر چه دم دستم می‌آید می‌خورم.
کمی بعد صدای قدم های ساناز می‌اید. در حالی که با یک دستش عروسک مو طلاییش را سفت بغل کرده و با دست دیگرش، چشم های کشیده‌ی آبی رنگش را می‌مالد، وارد اشپزخانه می‌شود.
– مامان من گشنمه.
با همان دهان پر نگاهش می‌کنم. محتوای داخل دهانم را قورت می‌دهم و می‌گویم
– بیا بشین یه چیزی برات بیارم.
دوباره نگاهم را در یخچال می‌چرخانم، چیزی برای خوردن نیست. کاش حداقل یک تکه پیتزا برای دخترم نگه می‌داشتم. انقدر گرسنه بودم که ذهنم اصلا به ان سمت کشیده نشد.
کلافه سبد میوه را بیرون می‌کشم و روی میز، جلوی ساناز می‌گذارم. ساناز نگاهش را به سبد میوه می‌دوزد و زمزمه می‌کند.
– میوه بخورم؟
با انگشت سبابه اش، جعبه‌ی پیتزای روی کانتر را نشان می‌دهد و می‌گوید
– خودت پیتزا می‌خوری به من میوه می‌دی؟
نگاه به جعبه‌ی خالی پیتزا می‌اندازم
– فقط دو تا تیکه بود، ببخشید یادم نبود واسه تو هم نگه دارم.
رو ترش می‌کند، سبد میوه را پس می‌زند و می‌گوید
– اره من خونه نیستم پیتزا می‌خورن من میام خونه میوه می‌دن بهم.
لبخندی به بلبل زبانی اش می‌زنم. فکر می‌کند در این چند روز که نبوده، خوش خوشان من و پدرش بوده است، خبر ندارد که جان داده ام. حوصله‌ی پخت و پز را ندارم. به سمت تلفن می‌روم تا با فست فود در این نزدیکی تماس بگیرم تا برایش پیتزا بیاورند. قبل از گرفتن شماره، بد نمی‌بینم کیف پولم را چک کنم.
هر چه سوراخ سونبه های کیف را می‌گردم، نشانی از پول نیست، فقط چند تا دو هزار تومانی است که با آن پفک نمکی هم نمی‌توانم بخرم.
کلافه کیف را با ضربه های آرامی به ران پایم می‌کوبم. ان را روی تخت می‌اندازم و از اتاق خارج می‌شوم. به اشپزخانه می‌روم، ساناز که انگار فهمیده بود به چه منظوری به سمت تلفن و بعد به اتاق رفته ام، زیر چشمی نگاهم می‌کند.
– مامانی، الان من پول ندارم زنگ بزنم برات پیتزا بیارن، صبر کن می‌گم بابایی برات بخره.
عروسکش را روی میز پرت می‌کند.
– من الان گشنمه، نه وقتی که بابایی می‌آد.
چاره‌ای ندارم جز زنگ زدن به خودش. حتی اسمش را هم می‌بینم کهیر می‌زنم. به ناچار به سمت تلفن برمی‌گردم. صفر شماره اش را گرفته ام که زنگ واحد به صدا در می‌اید. به خیال اینکه خودش باشد، ساناز را صدا می‌کنم و می‌گویم که در را باز کند.

دوان دوان به سمت در می‌رود. گوشی را سرجایش برمی‌گردانم و دستی به موهای پشت گوشم می‌کشم.
– سلام خاله
متعجب به سمت در می‌روم. با دیدن نوشین لبخند ملایمی می‌زنم‌ الان اصلا وقت امدن چکاوک نبود. نزدیکش می‌شوم. دیس بزرگی ماکارونی به دست دارد و با لبخند مشغول خوش و بش با ساناز است.
نزدیک که می‌شوم، خم می‌شود و دیس را به دست ساناز می‌دهد. او هم از خدا خواسته با قدم های تند اما با دقت خودش را به اشپزخانه می‌رساند. جلو می‌روم سلام و احوالپرسی می‌کنم و نگاه هایش را که زوایای مختلف صورت و تنم چرخ می‌خورد را نادیده می‌گیرم.
– ماکارونی زیاد پختم، گفتم واس تو هم بیارم.
بد است اگر او را به داخل خانه دعوتش نکنم!
از جلوی در کنار می‌روم و می‌گویم.
– بفرمایید تو، دم در زشته.
انگار که منتظر این تعارف من باشد، کفش هایش را همانجا در می‌اورد و داخل می‌شود.
در را می‌بندم و پشت سرش که بدون هیچ تعارفی وارد خانه شده به راه می‌افتم.
اینبار پیش دستی می‌کنم و از او می‌خواهم که روی یکی از مبل های داخل پذیرایی بنشیند.
برای اوردن شربت به اشپزخانه می‌روم. ساناز وسط اشپزخانه نشسته و با چنگال در دستش، سخت مشغول خوردن ماکارونی های داخل دیس هست. لبخندی به رویش می‌زنم. لیوان باریک تراش خورده را پر از شربت سکنجبین می‌کنم و داخل سینی گل دار قرار می‌دهم.
وارد پذیرایی می‌شوم و به سمت اویی که روی تک مبل کنار پنجره نشسته می‌روم.
بعد از اینکه لیوان شربتش را از روی سینی برمی‌دارد، سینی را روی میز می‌گذارم و خودم هم روی مبل کنار مبلی که نوشین خانوم رویش نشسته، جاگیر می‌شوم.
کمی از شربتش را می‌خورد و لیوان را روی میز می‌گذارد. پاهایش را روی هم چفت می‌کند و به سمتم می‌چرخد.
– خب، چخبر؟
لبخند ملایمی می‌زنم. حس می‌کنم رفت و امد و رفتارهای این زن‌، فقط برای همسایگی نیست و قصد و هدف دیگری نیز از این کار دارد.
– خبری نیست!
– یه چند روز نبودی انگار، سر و صدایی نبود.
تیز نگاهش می‌کنم، منظور این زن را از حرف هایش نمی‌فهمم، دو ابروهایم از تعجب به هم می‌چسبند و خیره به زن باقی می‌مانم
– صدا؟ منو دخترم اکثرا توی این خونه تنهاییم، از دو نفر انتظار دارین چه صدایی از خودشون بروز بودن؟
به سمتم خم می‌شود، ارنج دستش را روی دسته‌ی مبل می‌گذارد و موشکافانه نگاهم می‌کند.
– چرا می‌خوای پنهون کنی؟ چرا می‌خوای کسی نفهمه؟ چرا فریاد نمی‌زنی؟ چرا نمی‌ذاری پرنده‌ی خفه شده‌ی توی گلوت، بال دربیاره و پرواز کنه؟
از حرف هایش سر در نمی‌آورم.
– منظورتون چیه؟ به کجا می‌خواید برسید از این حرفا؟
نفس عمیقی می‌کشد. نگاهش را در سرتاسر خانه به گردش در می‌اورد و می‌گوید
– یادته بهت گفتم اگه بخوای حرف بزنی من هستم؟
جوابی به سوالش نمی‌دهم و او بی توجه به جواب دادن یا ندادن من ادامه می‌دهد.
– هنوزم می گم من هستم، هنوزم منتظرم حرف بزنی، ولی تو انگار دوست نداری و می خوای این سکوتت ادامه دار باشه، علتشو نمی دونم، ولی دوست دارم ازت بپرسم.
نگاهش را از اسباب خانه می‌گیرد و به چشم های دو دو زن من می‌ دوزد
– چرا حرف نمی‌ زنی؟ از چی می ترسی؟ از چی خوف داری؟
مستاصل و گیج شده ام. نمی دانم در مورد چه می گوید، حدس های به ذهن مشوشم می اید اما انها را پس می زنم. این زن از من و زندگی ام چه فهمیده! اصلا چه می خواهد از جان این زندگی ام که این چنان چنگ به ریسمانش زده و اصرار بر حرف زدن من دارد. اصلا از چه بگویم برای این زن! از بدبختی ها و فلاکت هایم، از درد و آه هایم، از گریه ها و ضجه هایم. حرفی برای گفتن نیست!
نگاهی به ساعت می‌اندازم، ساناز گفت که کیومرث برای اوردن تخت و سیسمونی کودک رفته است، حدس زدن اینکه هر لحظه امکان رسیدنش هست سخت نیست.
ارام و با صدای تحلیل رفته ای می‌ گویم
– من نمی دونم شما از چی حرف می زنید، از من می خواید چی رو براتون باز کنم بگم. هیچی از حرفاتون سر در نمی ارم. هر لحظه هم امکان داره همسرم برسه، بودن شما اینجا نه برای من خوبه نه برای شما.
چیزی نمی‌گوید، سری تکان می‌دهد، لبخندی می‌زند و از جایش بلند می‌ شود. به سمت در خروجی به راه می‌افتد و من هم پشت سرش.
– دیس رو هم خالی می‌کنم، می‌شورم میارم می‌دم بهتون.
انگشتش را روی زنگ خانه اش می‌گذارد و می گوید
– باشه، فقط مثل دفعه‌ی قبل پرش نکن.
خداحافظی می گویم و داخل می شوم. در را می بندم و به اشپزخانه می روم. دیس تقریبا نیمه خالی شده است. ساناز هم کنار دیش، تکیه به صندلی نشسته و دست روی موهای عروسکش می‌ کشد.
کنارش می‌نشینم و دیس نیمه خالی را مقابلم می‌ کشم.
– خوشمزه بود؟
بدون اینکه نگاهم کند. ابروهایش را بالا می اندازد و می گوید
– خیلی..
مشغول خوردن باقی ماکارونی می شوم. واقعا هم خوشمزه بود. تا اخرین رشته ی ماکارونی را می خورم و دیس را می شویم.
دست هایم را با پشت شلوارم خشک می‌کنم و روی کاناپه می‌نشینم. دست روی شکمم می‌گذارم و به بچه‌یی فک می‌کنم که توی بطنم در حال رشد هست.
بچه یی که حتی توی آن سه روز بی غذا هم دوام اورده بود، سه روزی که تغذیه‌ی من شده بود اب ان هم از شیر دستشویی و من چه سخت جان شده ام که عین خیالمم نبود ان سه روز! به جنسیت بچه فکر می کنم، به اینکه اگر پسر نباشد کارش ساخته است. دختر بودن مگر چه گناهیست که تاوانش این همه ظلم است؟ وقتی که توی شکم مادرت داری شکل می‌گیری، دائم از ان طرف هستند کسایی که دعا می کنند تا پسر شوی و عصای دستشان! بعد که به دنیا میایی هزار مصیبت دیگر روی سرت اوار می شود. تا بچه هستی، حرف پدر و برادرت می شود حکم زندگی ات، علاقه و دل خواه هم که کشک! بزرگتر که می شوی، باید چشم بپوشی از لباس های مورد علاقه ات تا مبادا جنس مخالفت تحریک شود، اگر سخت جان باشی و لباس های دوست داشتنی ات را تن کنی، می شوی مایه ی ننگ و انگ هرزگی بر روی پیشانی ات و درس عبرت باقی دختران فامیل و پچ های “شبیه این نشو” ها و هیچوقت کسی نیست که بگوید، “خب جنس مخالفم کمی ادم بشود”. کمی که می گذرد مردی می اید به نام شوهر، می تازد وسط میدان ارزوهایت، به آتش می کشد ساخته های دوران مجردیت را و طابو می کند ارزوهایت را، مگر اینکه خیلی خوش شانس و بخت بلند باشی تا یک روشن فکرش نصیبت شود، بعد ان هم انگ بی غیرتی که به پیشانی شوهرت چسبانده اند را باید تحمل کنی. بعد از ازدواج هم که کارت می شود بشور و بساب و بچه و غذا و مردم چه می گویند، بعد ان هم یک شب می ماند برایت که ان را هم باید برای راضی نگه داشتن مرد زندگیت اختصاص دهی. نمی‌دانم اسمش چه گناهیست و تاوانش چرا اینگونه سخت، اما یادم باشد روز محشر، نزد یگانه خالق عالم، گله کنم از مخلوق هایش و گناهی که هیچوقت انجامش ندادم و دست من نبود اما تاوانش را سخت پس دادم.
کاش جنین توی شکمم شانس بیاورد و پسر
شود، کاکل زری شود، عصای دست پدر شود و ادامه دهنده نسل! ان وقت دنیا گل و بلبل است. برای به دنیا امدنت همه ذوق می کنند، کف می زنند و کِل می کشند. از همان کودکی مبرا از هر گونه گناه و عیب می شوی و پشت سر کارت کسی هست که بگوید، “برای مرد عیب نداره”
می توانی در شهر بچرخی، لباس های مورد علاقه ات را بپوشی، سراغ دل بخواهی هایت بروی. هر جا دوست داشتی خیره به نامحرم شوی و بعد هم بگویی “خب آش مفت را همه می خورند”. یکی نیست بگوید مردک، ناموس خودت هم اش مفت باشد، راضی همه بخورند؟
با صدای چرخش کلید در در، از میان افکار درهمم بیرون کشیده می شوم.
تنش را از چهار چوب در خم می کند و وقتی مرا می بیند، با لحن تندی می گوید
– پاشو برو اتاق.
پشت بند صدایش، ساناز هم از اشپزخانه بیرون می اید و باهم وارد اتاق خواب می شویم. کمی که می گذرد، صدای کارگاه ها می اید.
خم می‌شوم و از جای کلید در، به پذیرایی نگاه می‌کنم، کمد ابی رنگ را می‌بینم که دو کارگر در حال حمل ان هستند. نمی‌دانم اثاث را به اتاق ساناز می‌برن یا اتاقی که برای او بود. خدا کند بچه پسر باشد وگرنه با این اوضاع جفتمان هم کارتن خواب می‌شویم.
نیم ساعتی طول می‌کشد تا کارگر ها اثاث را بیاورند و سپس بروند. دستگیره‌ی در را می‌چرخانم و همراه ساناز از اتاق خارج می‌شوم. صدای خش خشی از اتاقی که همیشه درش بسته بود می‌اید. به سمت اتاق می‌روم و دو قدم مانده می‌ایستم. نگاه به تخت و کمد ابی رنگ می‌اندازم. تختی دو طبقه که با پلکانی به زمین وصل شده اند. سوالی توی ذهنم می‌نشیند، چرا دو طبقه؟ لبخندی روی لبم جا خوش می‌کند و دقیقا همان لحظه به سمتم می‌چرخد. کارتنی کوچکی که دستش بود را به سمتم می‌گیرد و خشک و سرد می‌گوید
– بیا ببین دوسش داری؟
می‌خواستم بگویم مگر دوستش نداشته باشم هم مهم است، اما واقعا جان کتک خورد ندارم. ساناز را که محکم به پایم چسبیده بود از خودم جدا می‌کنم و وارد اتاق می‌شوم. اتاقی که برای کارش بود و پر بود از چرم، الان کاملا خالی شده و به تمیز ترین شکل ممکن درامده، حتی دیوار هایش هم به رنگ ابی تبدیل شده. همه‌ی اینکار هارا در ان سه روز انجام داده؟!
نزدیکش که می‌شوم، کارتن را تخت سینه ام می‌چسباند، نگاهی به داخل کارتن می‌اندازم. عروسک پسری که چشم هایش را بسته، حال خوشی به دلم تزریق می‌کند. دستم را پیش می‌برم و صورت سفت و سختش را لمس می‌کنم. دستم را پایین می‌برم و پیراهن ابی و سفیدش را لمس می‌کنم، با اصابت دستم به سینه اش اوای مامان گفتنش بلند می‌شود.
لبخندم عمق می‌گیرد و باعث می‌شود کمی عروسک را در همان قوطی اش بچلانم.
ارام زمزمه می‌کنم.
– قشنگه…
قوطی را روی زمین می‌گذارم که ساناز به سمتش پا تند می‌کند و بالا سرش می‌ایستد.
دست هایش را در جیبش فرو می‌کند و زیر چشمی می‌بینم که دارد به سمتم می‌آید.
– ناهار چی خوردی؟
ماکارونی را که خورده ام فاکتور می‌گیرم و دو تکه پیتزایی که خورده بودم را می‌گویم.
– پیتزام که نشد غذا، پسر من باید تقویت شه.
دوباره دلم می‌لرزد، دوباره زبان به دندان می‌گیرم. از کنارم رد می‌شود و می‌گوید که می‌رود زنگ بزند تا ناهار بیاورند.
کنار دیوار می‌نشینم. ساناز همچنان بالای عروسک ایستاده و به دقت چشم دوخته به عروسک. ناگهان پایش را بالا می‌اورد و لگد محکمی به جعبه‌ی عروسک می‌زند. جعبه روی زمین کشیده می‌شود و زیر تخت می‌رود.
ناباور صدایش می‌زنم و ساناز، صورت خیس از اشکش را بالا می‌اورد و نگاهم می‌کند

دانلودرمان فریاد های خاموش شده ی من
دانلود کامل رمان فریاد های خاموش شده ی من
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *