خانه / آخرین مطالب / رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 22

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 22

رمان عشق بی رحم جلد اول شصت تیپ مرجع کامل دانلود رمان

جلد دوم رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد اول رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

من باهاش درد و دل کردم… تنها کسی بود که بهش گفتم چه بلایی سرم اومده… کسی که پشیمونم کرد از گفتن واقعیت…نگاش میکنم و اشکم میریزه:

– ولی من باورشون کردم!

– اونی که باید پس زده شدن و باور کنه منم نه تو!

دلم میریزه… حق داره… سکوت میکنم…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۵:۳۹]

– اینارو گفتم که بگم من همون ارتان سابقم… ازت شاکیم… ازت اندازه ی عمر جفتمون دلخورم… ولی اگه کمکی ازم برمیاد… بگو بهم دلی!

نگاش میکنم و با خودم فکر میکنم این دو تا برادر هیچ شباهتی با هم ندارن…

نگاش میکنم و واسه نمیدونم چندمین بار دلم سخت تکون میخوره..‌

نگاش میکنم و قلبمو از جا کنده میشه و می افته تو آتیش…

نسبت من و این مردی که روزی عشقم بود الان خیلی دوره… خیلی…حالا که ممکن یه بچه با خودم داشته باشم چی بگم بهش؟

– خوبم… ممنون که نگران منی!

عمیق و خیره نگام میکنه… دلم میخواد بهش بگم برو… برو چون نمیدونم میتونم جلوی خودم و بگیرم و نیام توی آغوشت و دردام و زار نزنم یا نه… هی با خودم فکر میکنم روزی که حقیقت و بفهمه چی میگه؟ چی میشه؟ می بخشه من و؟ که نگفتم بهش؟ با آرشام چی کار میکنه؟ فکر میکنم و به هیچ جا نمیرسم…

– به هرحال روی کمک من حساب کن… گذشته ها و کاری که در حقم کردی و نمیتونم فراموش کنم ولی… حس کردم حالت خوب نیست این روزا!

لبخند میزنم… گرم اما تلخ… میخواد بلندشه که در خونه باز میشه و آرشام  وارد خونه میشه…و سقف خراب میشه رو سرم… دستش روی دستگیره خشک میشه‌… آرتان اما خون سرده… اون قدر خون سرد که منم یکم میتونم آرامشم و حفظ کنم… بلند میشم و با همه توانم میگم:

– سلام… میخواستم الان بهت زنگ بزنم… آرتان با تو کار داره انگار!

نمیدونم چرا این مزخرف و گفتم… آرتان مات نگام میکنه… ارشام در و می کوبه و صدای کوبیده شدن در می پیچه توی ساختمون…جلو میاد.. یه نگاه بدی بهم می ندازه که تا تهش و میخونم… سمت ارتان میره:

– فرمایش؟

کاش میشد دروغ دیگه ای جور کنم و کمک ارتان کنم..

– نمیشه اومد خونت سر زد؟

– وقتی من نیستم نه!

لبم و محکم گاز می گیرم… ارتان دنبال بهونس…

– اومدم بگم نامزدیم با نازی بهم خورد!

نفس میکشم… بهونه ی خوبیه ولی آرشام زرنگ تر از این حرفاست..

– نامزدی ای بود مگه؟

– بود یا نبود الان تمومه… !

– خب؟ به من چه؟ به این چه؟

به من اشاره میکنه‌‌… آرتان سوئیچ شو برمیداره:

– اومدم بهت بگم نازی فقط واسه انتقام از تو اومد سمت من… یکم بیشتر تمیز زندگی کن!

یه فحش ناجوری به نازگل میده که من از خجالت سرم و زیر می ندازم و چشمام می بندم…

– خدافظ!

چشم که باز میکنم ارتان رفته… من موندم و مردی که جوری نگام میکنه که دلم مرگ میخواد… سمتم میاد… عقب میرم… اون قدر که پرت میشم روی کاناپه…سعی میکنم آرومش کنم تا هزار فکر غلط دیونش نکنه:

– این اینجا چه گوهی میخورد؟

توان حرف زدن ندارم:

– خ..خودش گفت که!

– این دفعه چندمیه که من نیستم و میاد؟

چشمام از تعجب درشت میشه… خدایا..

– اینی که تو شکمته واسه من اصلا؟

شوکه نگاش میکنم… داد میزنه:

– با توام… چرا لال مونی گرفتی توله سگ؟

اشکام میریزه…

– بخدا اولین بار بود اومده بود!

– اهان… اومده بود خبر مهم بهم خوردن نامزدی مزخرفش و بده اره؟

– آرشام؟

یقه مو میگیره و بلندم میکنه… توی صورتم داد میزنه:

– واسه چی اومده بود؟ دفعه ی چندم بود ؟

– چرا دیونه شدی؟ چرا اذیتم میکنی؟ درسته به زور زنت شدم ولی خیانت نمیکنم… بخدا نکردم!

سرخی چشماش… نفس نفس زدناش… رگ بالا اومده ی گردنش… بهم میفهمونه تا چه حد عصبیه… شاید حق داره این قدر بدبین و شکاک باشه..

– ارشام… جون کی و قسم بخورم باور کنی حرفام و؟

– دلی… من وقتی حیوون بشم خیلی راحت آدمم میکشم میفهمی که؟

از ترس یخ کردم:

– اره.. من اگه بهت خیانت کردم تو من و بکش‌.. این بچه اگه واسه تو نبود تو من و بکش!

خیره نگام میکنه… انگار داره آروم تر میشه:

– من خودمم از اومدنش تعجب کردم… خواستم بهت زنگ بزنم که اومدی!

واسه فرار از دستاش و چشماش میگم:

– برم آب بیارم واست!

ولم میکنه و روی کاناپه میشینه… سرش و با دستاش میگیره… سمت آشپزخونه میرم اما دیگه از ترس و فشار پایین نمیتونم قدم بردارم.. چشمام سیاهی میره و همون کف میشینم… بلند میشه وسمتم میاد:

– چی شدی؟

– هیچی فقط ترسیدم!

زیر گردن‌ و پاهام و میگیره و بلندم میکنه… وارد اتاق میشه و من و اروم روی تخت میزاره… کنارم میشینه… خم میشه و پیشونیم و می بوسه:

– من یه روانیم… تو خودت این ادم و ساختی!

اشکم می چکه…

– خودتم درستش کن!

صادقانه ترین حرفم و بهش میزنم:

– نگرانتم… حالتات عادی نیست ارشام…!

– بهتر… روانی میشم‌میزاریم اسایشگاه ازم خلاص میشی!

– من واسه دشمنمم اینو نمیخوام!

خم میشه و لبم و می بوسه:

– آرتان نیاد سمتت خوبم!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۵:۴۲]

تا صبح چشم روی هم نزاشتم… منتظر بودم صبح بشه و برم جواب اون آزمایش لعنتی و بگیرم…بدون اینکه بزارم ارشام بیدار بشه قبض و برمی دارم و بیرون میرم دارم از استرس میمیرم… به ازمایشگاه که میرسم… قبض و که روی پیشخون میزارم و اسمم و میگم میگن که منتظر باشم… بعد از کمی معطلی زن برگه ی آزمایش و سمتم میگیره و لبخند میزنه:

– خدمت شما…مبارک باشه!

زیر پاهام خالی میشه… دستم و به پیشخون می گیرم… زن‌نگران سمتم میاد:

– چیشد خانوم؟

چیزی نشد فقط دنیام رسید به تهش…

– چند وقتمه؟

– نزدیک دو ماه… پاشو…

کمک میکنه روی پام بایستم… نمیدونم چی جوری از ازمایشگاه بیرون میزنم… موبایلم یه بند زنگ میخوره… میدونم آرشام… اما نمیخوام جواب بدم… نمیدونم چی بگم بهش… شماره پرهام و میگیرم و صدای خستش و میشنوم:

– جانم دلی؟

– کجایی؟

– خونم… گرفتی آزمایش تو؟

تاکسی می گیرم و سوار میشم… بغض دارم:

– مثبت بود پرهام!

با دستم جلوی دهنم و میگیرم و زار میزنم… شالمو جلوی صورتم میکشه تا نگاه راننده از آیینه برداشته شه:

– آروم باش … اروم!

– کسی و سراغ داری واسه سقط؟

مکث میکنه… حق داره… چرا باید توی این جرم شریک شه؟ چرا باید خودش و بدبخت کنه؟

– دل ارام؟ گوش کن …

– نه… خودم پیدا میکنم… من این بچه رو به هیچ قیمتی نمیخوام… حتی اگه خدا بیاد پایین و بگه!

گوشی و قطع میکنم و فکر میکنم دقیقا باید چه غلطی کنم…. باز ارشام زنگ میزنه… جواب و میدم  و داد که میزنه گوشی و ازم گوشم فاصله میدم:

– کدوم قبرستونی رفتی تو؟

– اومدم جواب ازمایش و گرفتم داد نزن!

– واسه چی من و بیدار نکردی؟

مزخرف ترین دروغ عمرم و میگم:

– خسته بودی دلم نیومد!

نفسشو فوت میکنه‌… اروم میشه….تازه یادش آزمایش پی افته:

– چیشد جواب؟مثبت بود نه؟

سعی میکنم زار نزنم…

– آره!

می خنده… بلند… مستانه…

– جوووون… قربونش بره بابا…بیا پس خونه… بیا واسش اتاق حاضر کنیم!

نیشخند میزنم… باشه میگم و قطع میکنم…

لبخند تلخی میزنم و دلم واسه خودم و بچم میسوزه… چه بدبختی باشه این بچه…خودم و به خونه که میرسونم سمتم‌ میاد و زیر سر و پاهام میگیره و روی دستاش بلندم‌میکنه… دور خودش می چرخه… چشمام و می بندم و میگم:

– نکن آرشام سرم گیج میره… عه نکن دیونه!

می ایسته و خیره نگام میکنه:

– چه کیفی میده از تو بچه داشتن!

بغض سنگی مو قورت میدم:

– کار خودت و کردی نه؟

میخنده:

– من به هرچی اراده کنم میرسم!

آروم‌میزارتم‌روی مبل و سمت اشپزخونه میره:

– از امروز دست به سیاه و سفید نمیزنی… شیر موز یا شیر خرما؟

سرم و به پشتی مبل تکیه میدم و چشم‌می بندم:

– میل ندارم!

– غلط میکنی… بچه ی من باید مثل خودم قوی باشه!

مشغول درست کردن نمیدونم چی میشه

 باید زودتر تموم کنم زندگی ای که توی وجودم جریان داره… حتی اگه بفهمه و بکشتم می ارزه… من نمیزارم یه دل ارام دیگه بیاد توی این دنیا… نمیخوام بابای بچم‌یه متجاور باشه

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۵:۴۷]

از بس هزار جور خوراکی و کوفت به خوردم داده دارم بالا میارم… بلاخره میره سرکار و میتونم شماره ی پرهام و بگیرم… صداش و که میشنوم حس میکنم خوب نیست:

– جانم دل آرام؟

-خوبی پرهام؟ بد موقع مزاحمت شدم؟

– نه..‌خودمم خواستم باهات تماس بگیرم… پاشو بیا مطب من کارت دارم!

ته دلم خالی میشه… خالیه خالیه… روی مبل میشینم:

– چیشده؟

صداش ارامش نداره؛

– نترس!

– آرشام اونجاس؟ فهمیده نه؟ من…

– دل ارام جان… اروم باش… نه نفهمیده… من کار دیگه دارم!

نفس می‌کشم…

– چیشده پس؟

مکث میکنه… چرا این قدر حالش بد؟

– چیزی نیست بیا حرف بزنیم

دیگه تحمل سوال و جواب ندارم… قطع میکنم و اماده میشم… خودم و که مطب میرسونم حس میکنم قلبم کند میزنه… سینم درد گرفته…. اما نفسای عمیق و پشت هم میکشم تا بهترشم… نمیدونم چرا نفسام سنگین… چرا استرس دارم… منشی با دیدنم لبخند میزنه‌… دیگه خب شناختتم…سمتم میاد.. مطب خالیه… حالم بدتر میشه:

– سلام عزیزم… دکتر توی اتاق منتظرته… خدافظ!

متعجب به رفتنش نگاه میکنم… چرا رفت؟ چه خبره اینجا؟ سمت اتاق پرهام میرم… ضربه ای به در میزنم و نفسام کند تر میشه‌.. در و واسم باز میکنه:

– سلام!

– سلام خانوم… بیا تو!

ته دلم خالی میشه… من از خلوت های دو نفره تجربه ی خوبی ندارم ولی… بی رحمی که از پرهام بترسم…

– داری من و میترسونی!

عقب میره

– نترس… بیا!

وارد اتاق میشم اما…

چشمم که مرد روی کاناپه می افته قلبم نمیزنه…

دیگه نمیزنه‌… چشمام میسوزه‌…

 دهنم خشک میشه…

 انگار میرم توی باتلاق… هی دست و پا میزنم نفس بکشم و نمیشه….

ناباور به پرهام نگاه میکنم… نه… الان نه…

 الان چرا؟

 مرد مقابلم از روی کاناپه بلند میشه….و من با ترس عقب میرم…

نمیدونم چی میدونه و چی نمیدونه…

هیچی نمیدونم‌… مغزم خالیه…

 پرهام سکوت و میشکنه:

– گفتم بیاد که همینجا خلاص شی از همه چی دل ارام!

پر بغض نگاش میکنم

– الان وقتش نبود لعنتی!

حال اونم خوب نیست:

– وقتشه.‌. بسه دیگه… بهتره حرف بزنی!

آرتان منتظر نگام میکنه:

– دل ارام میشه بگی چه خبره؟

نه نمیشه…نمیتونم‌‌… لعنت بهت پرهام…‌پرهام سمتم میاد:

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۵:۵۳]

– ببخشید که بی اجازه گوشیت و چک کردم و شماره شو برداشتم… ولی تو خودت جرات شو نداشتی.. مجبور شدم بزارمت توی عمل انجام شده!

روی کاناپه می شینم… تموم تنم‌می لرزه… پرهام گوشی و سمتم می گیره:

– اگه دوست داشتی سندم واسش رو کن..من تنهاتون میزارم!

میخواد بره که با التماس مچشو میگیرم:

– میزاشتی بچش و سقط کنم بعد لعنتی!

 – بعد تک و تنها و بی کس و کار معلوم نبود زنده می موندی زیر دستش… بهتره همه بفهمن و با کمک بقیه تصمیم بگیری!

خودمم نمیدونم چقدر حرفش درسته… مچش و از دستم بیرون میکشه‌… جلوم‌روی پاهاش میشینه

– تا چند ساعت دیگه همه چی تمومه دلی… کابوسات… ترسات…کتکات… بدبخیات… فقط کافیه حرف بزنی… از هیچیم نترس..هیچکسم نباشه دورت من هستم… !

بلند میشه و سمت آرتان که منتظر ایستاده میره:

– اینجا رو فکر کن واسه خودته… هیچکسم اینجا نیست… راحت باش… داد بزن… بزن… بشکن… ولی… هوای دلی و داشته باش!

بغضم بزرگتر میشه… سینم و چنگ میزنم… ارتان گیج نگاش میکنه و پرهام بیرون میره.. من میمونم و آرتان… من‌میمونم و یه جفت چشم‌منتظر… من‌میمونم و درد… غم.. زخم… کنارم میشینه:

– قرار چی و بشنوم دل ارام؟

اشکم‌میریزه… من تحمل ندارم… تحمل شکستن این مرد و ندارم.. ارتان سکته میکنه..

 – هیچی!

چونم و می گیره و سرمو بالا میاره:

– بس نیست؟ این سکوت لعنتیت و نمیخوای بشکنی؟ هنوزم نمیخوای بگی؟ سخته واست؟ خودم بپرسم؟ باشه…

چونم و رها میکنه…

– واسه چی خودکشی کردی اون روز؟ فقط چون من و نمیخواستی و نمیتونستی بهم بگی؟

اصلی ترین سوال و پرسیده بود.. اما قلب من دیگه یاری نمیکنه

– نه!

گیج و گنگ و ترسیده نگام میکنه:

– چی پس؟

صدام می لرزه… تنم‌می لرزه… زمین می لرزه:

 – بگم قول میدی بعدش همینجوری نفس بکشی؟

بغضم میشکنه

– قول میدی چیزیت نشه؟

تحملش تموم میشه…

 – د حرف بزن لامصب… !

هق هق میکنم و میرم توی دل آتیش:

– من‌مجبور شدم بگم نمیخوامت… مجبور شدم نامزدی و بهم بزنم… برای همین خودکشی کردم!

پر از بهت میاد و کنارم میشینه:

– کی مجبورت کرد؟

خدا کجاس؟ خدا چرا نمیاد؟خسته میگه:

– تورو جون هر کی و هرچی میپرستی حرف بزن دلی!

دستام و مشت میکنم:

– آرشام!

جرات ندارم نگاش کنم…

– چیکار کرد که‌مجبورت کرد؟ چی میگی؟

خدا این کابوس کی تموم میشه؟این بار داد میزنه:

– با توام!

نمیخوام اون فیلم و نشون بدم… طاقت نمیاره… خودم میمیرم از خجالت..

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۵:۵۷]

نگاش میکنم… فقط نگاه… با یه حال بد… با یه ترس وحشتناک… خسته میگه:

– حرف میزنی یا یه بلایی سر خودم و خودت بیارم؟

این لحظه قیامت  زندگی منه… جهنمش‌… نقطه ی جوشش…

– آرتان من‌نمیتونم بگم!

ترس توی چشمام… لرزش صدام… عرق روی پیشونیم… حال بدم… باعث میشه دستم و بگیره و من جون بدم واسه حرارات دستش:

– چرا نمیتونی ؟ چیه مگه؟ بگو من که هیچ وقت خطری نداشتم واست!

 راست میگه‌‌… اون هیچ وقت بد نکرد باهام…چشمام و می بندم… اشهد مو میگم زیر لب..شاید بعد از گفتن واقعیت دنیا خراب شه ..

 – یکاری باهام کرد که دیگه فقط به درد خودش میخوردم!

فقط صدای نفساش و میشنوم… یه نفس نصفه نیمه… یه نفس خسته و ناباور…‌

– نمیفهمم!

میفهمه… اما داره همه ی تلاش شو میکنه که نفهمه…

– چیکار کرد دل ارام؟

چشمام و محکم روی هم فشار میدم و کبریت میکشم به همه ی زندگیم:

– یه روز رفتم واسه مامانت سوپ ببرم…آرشام در و باز میکرد… من رفتم تو چون فکر کردم مامانت هست… ارشام گفت تو اتاقشه… سوپ و گذاشتم گرم شه و رفتم بالا … ولی…

نفسم میگیره… چشمام و باز میکنم‌.. نفس نفس میزنه و خیره ی لبامه:

– ولی مامانت نبود… من موندم تو اون اتاق!

اشکام می ریزه… درد دارم… وجودم داره میسوزه:

– بعدش..دیگه نشد سالم از اون خونه برگردم بیرون!

پر از بهت و درد نگام میکنه… پلک نمیزنه… نفس نمیکشه… قلبش نمیزنه…

– من خیلی داد زدم… خیلی جیغ زدم… خیلی صدات زدم..

– چی داری میگی؟

– ارشام ادعا میکرد عاشقمه… حتی وقتی نامزد بودیم گفت یا نامزدی و باهات بهم بزنم یا به زور به دستم میاره!

بلند میشه… راه میره… موهاش و چنگ میزنه… برمیگرده سمتم:

– باورم نمیشه… بگو داری مزخرف میگی!

فقط نگاش میکنم… داد میزنه:

– دروغه!

با پاش محکم میزنه به میز روبه روم… شیشه اش میشکنه… گوشام و میگیرم…

– مگه‌میشه یه برادر این قدر پست باشه؟

دهنم و محکم میگیرم تا صدای گریم نره روی اعصابش:

– من باور کنم سکته میکنم!

جلو میاد… زانو میزنه مقابلم… بازوهام و میگیره:

– حرف بزن..بگو دروغه… بگو خودت دوسش داشتی… بگو خودت رفتی… بگو خودت نخواستیم..!

اشکاش می چکه و آتیش میگیرم:

– بگو دل ارام..!

– اولین باری که واقعیت و بهت گفتم همین لحظس!

هوار میکشه:

– چرا الان؟ الان چرا لامصب؟ چرا الان لعنتی؟

دستم و سمت صورتش میبرم تا اشکش و پاک کنم اما صورتش و عقب میکشه؛

– دست نزن به من… تو با من چیکار کردی دل ارام؟ شماها با من چیکار کردید؟

– خواستم بگم ولی… فکر کردم بگم دیگه من و نمیخوای… بعدم اون تهدیدم کرده بود بخدا!

– چه تهدیدی؟

– ازم فیلم داشت!

چشماش درشت میشه… حس میکنم داره روح از تنش میره… رنگش میپره… لباش سفید میشه… و زل میزنه به گوشی که اون رم توی اونه…

– بدش من!

گوشی و عقب میکشم:

– نه… ببینی هیچی ازت نمیمونه…ببین منو… نگاه کن.. هیچی ازم نمونده!

داد میزنه:

– بدش من!

گوشی و از دستم میکشه و زمین زیر پام خالی میشه..

 فیلم و پلی میکنه و کسی دستاش و دور گلوم میزاره…

بلند میشه و خیره ی فیلم عقب عقب میره…

بلند میشم و نگران سمتش میرم

– نبین… توروقران نبین… آرتان؟

نمیشنوه… جز اون فیلم هیچی نمیبینه… عقب تر میره و به میز کار پرهام میخوره… می ایسته… صدای جیغم توی فیلم می پیچه… چشماش و می بنده و با درد میگه:

– خداااا!

سمتش میرم و زار میزنم:

– آرتان؟

من توی فیلم التماس میکنم و ارتان باز خیره ی فیلم داد میزنه:

– پس فطرت کثافت!

نعره میزنه:

– اشغال لجن!

فیلم تموم میشه..گوشی و روی زمین می کوبه…

– بی وجدان حیوون!

نگام میکنه… از نگاش می ترسم… روی میز و با یه دست خالی میکنه و همه چی پخش زمین میشه:

– لعنتی… لعنتی … آخ!

صندلی و توی در می کوبه و من فقط میتونم ببارم:

– چه طوری تونست؟  چه طوری تونستی نگی؟

زانو میزنه:

– کمرم شکست!

سمتش میرم..کنارش میشینم:

– روزی که گفتی من و نمیخوای اینجوری له نشدم !

می بارم:

– روزی که گفتی ارشام و میخوام اینجوری نمردم!

خدا خودت اروم کن این مرد و امروز:

– برم بکشمش مامانم و چیکار کنم؟

مثل دیونه ها شده:

– بابام و چیکار کنم؟

با درد میگه:

– بچش و چیکار کنم!؟

قلبم نیمه جون میشه..

 نفسم میره…

سینم و چنگ‌میزنم…

با دیدنم میفهمه بی نفسم… سمتم میاد و کمرم و میگیره:

– نفس بکش تو!

اما نفس نیست… هوا نیست…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۶:۰۰]

سینم سنگین.‌. خالیه از هوا..‌ خالیه از نفس… خالیه از زندگی… کمرم و ماساژ میده و میگه:

– بریم بیمارستان؟

صداش جون نداره… چشماش نور نداره‌…. خاموشه‌…

– آرتان من…

دستشو بالا میاره… خسته و بی حس و حال میگه:

– بسه دل ارام…واسه امروز بسمه!

بلند میشه… سمت در میره… میخواد من و اینجا بزاره بره؟

– ارتان؟

برمی گرده… هیچ حسی توی صورتش نیست..‌ ازم ناامیده؟ آره ناامیده…

– کجا میری؟

مسیر رفته رو برمی گرده… منم می ایستم… زل میزنم توی چشماش…

-هر چی فکر میکنم یه بدی پیدا نمیکنم که در حق ارشام کرده باشم که این تلافیش باشه!

چه طوری میشه من هنوز زندم؟

– از بچگی سر به زیر تر و حرف گوش کن تر بودم… درس خون بودم… سرم تو کارم بود..خراب کاری نمیکردم‌.. این شد که من شدم مهندس … همیشه بهم حسادت میکرد… همیشه معتقد بود حقش و خوردم..‌که مامان بابا من و بیشتر میخوان!

سیب گلوش سخت بالا و پایین میشه:

– اما من واقعا نفهمیدم توی عاشقیم رقیب شدیم… نفهمیدم!

جلوتر میاد…

– یه جایی از زندگی… به جایی میرسی… که نه گریه نه داد و بیداد… نه خودزنی و خودکشی و نه هیچ چیز دیگه ارومت نمیکنه… من الان همون نقطم دل ارام… !

انگشتش و روی شقیقه اش میزنه:

– من اینجا توی همین لحظه هایی که گذشت صد بار… هزار بار… آرشام و به هر نوعی بگی کشتم و خالی نشدم!

دلم تیرمیکشه… قلبم میسوزه…

– اون قدر از آرشام پرم که یادم رفت بزنم زیر گوشت..که بگم چرا وقتی تونستی از خونمون بیای بیرون نیومدی پیش من؟چرا همون روز نگفتی؟ اون قدر پرم که نمیدونم رفتار درست باهات چیه!؟

سفیدی لباش و پریدگی رنگش داره من و میترسونه:

– اون قدر چشمام و ذهنم از این فیلمی که دیدم پره که یادم رفته فکر کنم نازگل چیکار کرده با من و تو؟

اشکام و پاک میکنم:

– من همه چی و به اون گفتم… بخدا گفتم… !

– برم سراغ کی دلی؟ برم خونه ی کی و خراب کنم رو سرش؟ کجا برم دلی؟ چیکار کنم که لحظه های خوبم برگرده؟ خوشبختی بر باد رفتمون برگرده؟ چیکار کنم که روحم بمونه توی این تن تا شب؟

پیرهن سفید شو توی مشتام مچاله میکنم

– آرتان توروخدا اروم باش… من فقط ترسیدم بگم… ترسیدم بگم و من و نخوای… ترسیدم بگم اون فیلم همه جا پخش بشه..ترسیدم!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۶:۰۵]

بی حس نگام میکنه… روزی اگه ازم بپرسن مردی و توی زندگیت دیدی که مرده بود ولی نفس میکشید… مرده بود ولی حرف میزد… مرده بود ولی راه می رفت ..‌ نگاه میکرد… آرتان و نشون میدم…

– اشتباه کردی ترسیدی… بد کردی ازم پنهون کردی… اون قدر بد کردی که نمیتونم بغلت کنم و بگم بمیرم واست… بگم شرمندم… !

چیزی توی دلم فرومیریزه… سمت در میره و میگه:

– میرم سراغش… تورو دیگه نمیتونم پس بگیرم… چون اون بچه گناهی نداره!

یخ میزنم… زانوهام تا میشه ولی جون میکنم تا بایستم… جلوی در میرم و راهش و سد میکنم:

– من و پس بگیری یا نگیری این بچه رو نگه نمیدارم… من ازش متنفرم… از جفتشون متنفرم… اینجوری نرو..‌ اینجوری نکن… بزن تو گوشم… بگو غلط کردی نگفتی… ولی بی تفاوت نشو!

– میرم تا واسه همیشه از شرش راحتت کنم!

دستام و دو طرف در میزارم:

– نه… توروخدا نه… بسپار به قانون… به پلیس… خودت نه!

داد میزنه و من دارم از هم می پاشم:

– پلیس و دادگاه و قانون زندگی رفته ی من و بهم برمی گردونه؟!

کف دستش و به در کنار گوشم میزنه:

– پلیس و دادگاه و کوفت این حال بدمو… این زخم کاری و … این نفرتی که توی وجودم می جوشه رو میتونه درست کنه؟

خدا…خدا….خدا…

– من خودم… با این دستام… جوری از زمین نیست و نابودش میکنم که جنازشم‌نمونه واسه خاک… برو کنار!

هیچ وقت توی زندگیم ارتان و اینجوری ندیده بودم…

– گوش بده به من…

– به حد کافی گوش دادم… الان فقط زنگ صدای تو توی گوشمه… فقط جیغ زدی و التماس کردی و صدام زدی و نبودم!

آخ…ِآخ…آخ…

– حالا هستم… دیره ولی واسه پاک کردن کثافت از زمین هیچ وقت دیر نیست… داداشمه ها ولی لجن… هم خونمه ها… ولی رزل… یه روزی جونمون واسه هم میرفتا… ولی الان باید جون دادنش و ببینم!

میخواد کنارم بزنه که التماس میکنم:

– آرتان… گوش کن… من حالم بد… بخدا دارم جون میدم… صبر کن… بعد…

– اون بچه رم میخوای بنداز میخوای ننداز… چون دیگه یتیمه!

کنارم میزنه و در و باز میکنه..‌ جونی ندارم اما دنبالش میدوم… صداش میزنم… سوار ماشین که میشه خودم و صندلی جلو می ندازم و اون بی توجه با بالاترین سرعت حرکت میکنه!

رمان عشق بی رحم جلد اول
جلد اول رمان عشق بی رحم
Rating: 4.0/5. From 5 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

2 دیدگاه

  1. چند پارت دیگه برای فصل اول باقی مونده؟

    Rating: 5.0/5. From 1 vote.
    Please wait...
    • این هفته تموم میشه

      Rating: 5.0/5. From 1 vote.
      Please wait...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *