آخرین مطالبفریاد های خاموش شده من

رمان فریادهای خاموش شده من پارت 9

رمان فریادهای خاموش شده من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان (فریاد های خاموش شده من) داخل پارانتز قرمز رنگ ضزبه زنید

 

کنار دیوار می‌نشینم. ساناز همچنان بالای عروسک ایستاده و به دقت چشم دوخته به عروسک. ناگهان پایش را بالا می‌اورد و لگد محکمی به جعبه‌ی عروسک می‌زند. جعبه روی زمین کشیده می‌شود و زیر تخت می‌رود.
ناباور صدایش می‌زنم و ساناز، صورت خیس از اشکش را بالا می‌اورد و نگاهم می‌کند

– من متنفرم از اونو از عروسکش، دوستش ندارم، واسش تخت می‌خرین خودشم تخت خوشگل و گوگولی ولی تخت من معمولیه، واسش عروسک می‌خرین که حرف می‌زنه اما همه‌ی عروسک های منو یا خاله چکاوک داده یا مامان بزرگ، هیچکدومشون هم حرف نمی‌زنن.
مات نگاهش می‌کنم و حرفی برای گفتن ندارم. کیومرث تلفن به دست، توی چهارچوب در می‌ایستد.
– چیشده بابا؟
گریه اش سریع قطع می‌شود و با ترس به پدرش زل می‌زند.
– هیـ..هیـ..هیچی…
نزدیکش می‌شود
– از داداشت خوشت نمی‌اد؟
ساناز باز هم نگاهش می‌کند و چیزی نمی‌گوید
– ولی اون خیلی دوست داره.
مقابلش روی زمین می‌نشیند.
– می‌دونی چرا؟
و باز هم ساناز لب باز نمی‌کند
– چون وقتی داشتم براش خرید می‌کردم، بهم گفت تختشو دو طبقه بردارم تا ابجیشم پیشش باشه، عروسکم گفت ست باشه تا وقت بازی با هم دعوا نکنید.
ساناز سرش را روی پای کیومرث گذاشته و به خواب عمیقی فرو رفته. عروسک صورتی اش را که دقیقا مشابه همان عروسک آبی است را هم سفت بغل کرده و خوابیده. رد اشک هنوز روی گونه اش پیداس و من یادم رفت قبل از به خواب رفتنش ابی به صورتش بزنم. دست های کیومرث ارام بین موهای ساناز می‌چرخد و این مرد هنوز هم برایم بعد ده سال عجیب است.

صدای نفس های عمیقش سکوت این اتاق را می‌شکند. سرش را کج کرده و روی شانه اش گذاشته و نگاهش روی پارکت های کف خانه استپ کرده. کاش می‌شد همیشه همینطور ارام باشد. اینگونه شاید زندگی زیبا شود.
صدای قار و قور شکمم که بلند می‌شود، نگاهی به نایلون غذای روی میز می‌اندازم.
خم می‌شوم و یکی از ظرف های غذا را برمی‌دارم. صدای خش خش نایلون باعث می‌شود کیومرث از عالمی که نمی‌دانم کجا بود و برای چه بود و چه نام داشت، خارج شود.
– غذای منم بده!
ظرف خودم را روی میز برمی‌گردانم و ظرف دیگری بر می‌دارم، یکی از قاشق های پلاستیکی را هم روی ظرف می گذارم و ظرف را به سمتش می‌گیرم. کمی بالا تنه اش را از مبل جدا می کند و ظرف را از دستم می گیرد.
هر دو در سکوت مشغول خوردن جوجه کباب های داخل ظرف می شویم.
این جو را دوست دارم، با همه‌ی سکوت و حوصله سربر بودنش، این را ترجیح می‌دهم به هر نوع زندگی دیگری! از ته دل ارزو می‌کنم که کاش روزی برسد که جو خانه همین باشد، نه دادی در میان باشد و نه کتک خوردنی.
نگاه زیر چشمی ام را به کیومرث می‌دوزم، ارام مشغول خوردن غذایش هست. ارام در دلم زمزمه می‌کنم “همین بمون” و دوست دارم الان پری مهربانی بیایید، بابیدی بابیدی بویی بخواند و همین شود. انقضا هم نداشته باشد.
متوجه نگاه زیر چشمیم می‌شود که می‌پرسد
– چیه؟
ظرف غذایش را که حالا فقط چند تکه‌ی کوچک جوجه مانده را روی میز برمی‌گرداند و نگاهم می‌کند. هل می‌شوم و تکه‌ی کباب داخل دهانم توی گلویم جا خوش می‌کند.
دست روی سینه ام می‌گذارم و سرفه های عمیقی می‌کنم. میان سرفه هایم صدای پیسی می‌اید و بعد ان بطری نوشابه‌ی تک نفره‌ی مشکی رنگ مقابلم. بطری را از دستش می‌گیرم و یک نفس تا نصف بطری را می‌نوشم
تکه‌ی کباب که رد می‌شود، نفسم هم که از گلویم خارج می‌شود. سر بالا می‌اورم. گوشه‌ی چشم هایم از شدت فشار سرفه هایم خیس شده. بطری را روی میز برمی‌گردانم و گوشه‌ی چشم هایم را با نوک انگشتم پاک می‌کنم. فرصت می‌کنم و نگاهم را به کسی که مرا از آن سرفه ها نجات داده بود می‌دهم. خونسرد به مبل تکیه داده و با کنترل مشغول بالا پایین کردن کانال های بی محتوای تلویزیون هست.

– پاشو چایی بیار.
بیخیال خوردن باقی غذا می‌شوم. ظرف ها داخل کیسه برمی‌گردانم و برای درست کردن چایی به اشپزخانه می‌روم. چایی ساز را پر از اب می‌کنم و منتظر به جوش امدنش می‌شوم.
در طول این مدت می‌خواهم فکر کنم، به قصد و نیت رفت و امدهای زن همسایه. به سوال هایش و فریادی که می‌گفت از گلویم خارجش کنم. احتمال اینکه صدای دعوا ها و ضجه هایم را شنیده باشد خیلی زیاد است و دور از انتظارم نیست. اما اینکه می‌خواهد با او درد و دل کنم و اسرار زندگی ام را فاش کنم کمی برایم عجیب به نظر می‌رسد. اینکه از خیر ابرو و غرور بگذرم و حرف هایم را به او در میان بگذارم، بی شک مسخره است. کمک بزرگی که او و پسرش در حقم انجام داده اند را نمی‌توام منکر شوم، اما اینکه مو به موی زندگی ام را به او بگویم را نمی‌توانم. گذشته از ابرو و غرورم، کافیست یک کلام من با ان زن حرف بزنم و به گوش کیومرث برسد، به اینکه ممکن است چه بلا هایی سرم بیاید فعلا نمی‌خواهم فکر کنم.
صدای تیک چایساز که می‌اید، فکر هایم را به گوشه‌ی پرت می‌کنم، اما هنوز پرتشان نکرده، چیز دیگری مثل خوره به جانم می‌افتد. فکر اینکه چرا با خودش حرف نمی‌زنم، چرا از خودش نمی‌پرسم. جواب همه شان مشخص است و ان هم ترس ام هست. من از او می‌ترسم، از فریاد هایش، از کتک هایش می‌ترسم.
تی بگ را داخل فنجان فرو می‌برم و اب داغ را رویش می‌ریزم، بخار اب تا چشمانم بالا می‌اید و مسیر دید چشمم را پر می‌کند. دو فنجان مه پر می‌کنم از اشپزخانه خارج می‌شوم. به محض خروجم از اشپزخانه، نبود ساناز روی کاناپه اولین چیزی است که می‌بینم. سریع نگاهم را به در اتاقش می‌دوزم، نور چراغ خوابش که در اتاق پخش شده، نشان از این دارد که او را به اتاقش برده.
خودش هم ژست نشستنش را عوض کرده. پاهایش را روی کاناپه دراز کرده و دسته‌ی مبل را برای خودش بالشت کرده و سرش را به ان تکیه داده است.
از ترس، لبم را گاز می‌گیرم و با تمام قدرتی که دارم، لب پایینی ام را به داخل دهانم می‌کشم. دستش بالا می‌آید، انگشت شستش روی چانه ام می‌نشیند و پوستم را به سمت پایین می‌کشد که باعث می‌شود لبم از حصار دندان هایم خلاص شود.
سرش را کمی کج می‌کند و در فاصله‌ی یک سانتی گوشه‌ی لبم پچ می‌زند
– زنی گفتن مردی گفتن، زن می‌شینه خونه بشور و بساب، شوهرشم که میاد باید به فکر رفع نیاز های اون باشه، نظر بدم و حرف مفت بزنمو و مخ شوهرمو داغون کنم و بعدش انتظار ناز کشی داشته باشم، آی آی… توهمه عزیزم، سعی کن بیایی بیرون!
برخورد نفس هایش به گوشه‌ی لبم، باعث مور مور شدن تنم می‌شود. غده‌ی داخل گلویم رشد می‌کند، ریشه می‌زند و در عرض چند ثانیه از چشمانم بیرون می‌اید. بی توجه به اشک هایم، سخت مشغول بوسیدنم می‌شود. مثل همیشه، بی رحم و خشن. لب هایم از شدت درد، ذوق ذوق می‌کنند و حس می‌کنم هر لحظه ممکن است لب هایم از جایش کنده شود!
همراهی نکردنم را که می‌بیند، مشت نسبت ارامی به پهلویم می‌زند، آخم در دهانش خفه می‌شود و ناچار تن به همراهی بی دل می‌دهم.
دلم دارد از غصه می‌ترکد، چشم هایم بی وقفه می‌بارند. از روی گونه ام می‌غلطند و پایین می‌روند و جایی میان صورت او که به گونه ام چسبیده ناپدید می‌شوند!
گریه ‌ی ارامم کم مانده به هق هق تبدیل شود که از من جدا می‌شود. نگاه کوتاهی به صورتم می‌اندازد و از جایش بلند می‌شود. این مرد تاوان کدام گناهم بود نمی‌دانم! تاوانی که از بیست سالگی ام شروع شده و کماکان ادامه دارد. زندگی ام را به گند کشیده و منی را که روزگاری کل دغدغه ام، لک برداشتن پیراهن گل گلی مامان دوزم بود را به زنی افسرده و گوشه نشین تبدیل کرده!
از پشت سر نگاهش می‌کنم که به اتاق می‌رود.
اصلا از کجا پیدایش شد! منی که او را حتی یکبار هم در کوچه ندیده بودم، از کجا مرا دید و به سراغم امد! سایه اش از کجا روی زندگی ام افتاد و کی توانست دل پدر و مادرم را بدزد تا انها بدون چون و چرا، دست بسته مرا به او تحویل دهند. منی که تا همین چند لحظه‌ی پیش، به درست شدن این زندگی فکر می‌کردم، حالا فقط با گذشت چند دقیقه، به تمام شدنش فکر می‌ کنم.
نمی‌دانم چه می‌شود که لب هایم از هم فاصله می‌گیرند و می‌پرسند
– از کجا پیدات شد؟ چرا اومدی سراغم؟
می‌گویم و هق هقی که داشت خودش را برای خارج شدن خفه می‌کرد را ازاد می‌کنم. میان چهارچوبه در می‌ایستد، برنمی‌گردد و همانطور چند ثانیه‌ی ژستش را حفظ می‌کند.
– یه بار، چادر سفید با گل های قرمز سر کرده بودی، رفته بودم از مش صمد واس ناهار دوغ بگیرم، یهو اومدی توی دکون، چادرت رو سفت زیر گونه ات نگه داشته بودی و یه رشته موی فر از زیر چادرت زده بود بیرون، یهو دلم لرزید، نفهمیدم چیشد اما انقد خیره نگاهت کرده بودم، که مش صمدم فهمیده بود. یه دفتر و مداد گرفتی و رفتی. بعد رفتنش، مش صمد دوغ رو داد دستم وبه طعنه و با خنده گفت ” مواظب باش نندازیش زمین بترکه” منم باهاش خندیدم. داشتم از مغازه می‌اومدم بیرون که از پشت سر گفت دختر کی هستی و تازه درستو تموم کردی. رفتم خونه، چند روز گذشت و یاد تو از ذهن من نگذشت، شبا با اون چادرت می‌اومدی تو خوابم، روزا کلی تو کوچه وایمیسادم تا شاید ببینمت ولی نشد، یه شب زد به سرم نشستم همه چی رو به ننه گفتم. جفت دستاشو زد بهم و گف فردا می‌ره تو کارت، فرداش اومد با مامانت حرف زد و بعدشم که می‌دونی….”
فکر می‌کنم به گذشته بر می گردم، به دکان مش صفر، دکان کوچک که به زور سه نفر آدم داخل دکان جا می شد. مردی قد کوتاه ولی لب خندان، دست راستش هم همیشه ی خدا رعشه داشت. مامان می گفت، قبل اینکه دکان بزند، حمال بود و بارهای بازاریان را از بس برداشته و روی کمرش حمل کرده بود که کمرش قوز برداشته و دستش رعشه داشت!
کمی که عقب تر برمی‌ گردم، چادر گلدار قرمز، سوغاتی مامان بزرگم بود از مشهد.
اما هر چقدر فکر می کنم، روزی که برای خرید رفته بودم یادم نمی اید. اما دقیق یادم هست روزی را که از پنجره‌ی اتاقم که اکنون اتاق چکاوک شده، زنی را دیدم که داخل حیاط شد، در همانجا حرف هایی گفت و رفت. ان روز ها تازه از درس فارغ شده بودم، چون دو سال تجدید شده بودم، در بیست سالگی مدرک تحصیلی ام را گرفتم. رفت و امد خواستگاران برایم عادی شده بود، اما وقتی این زن امد دلم لرزید و اشوبی به پا شد. مامان ان روز چیزی به من نگفت. اما شبش مرا به بهانه‌ی اینکه چکاوک تنهایی می‌ترسد بخوابد به بالا فرستاد، به طبقه ی بالا رفتم و در پیچ دوم راهرو روی پله ها نشستم، دیدی به پذیرایی نداشتم اما صدا هایشان را به خوبی می‌شنیدم. انجا بود که فهمیدم ان زن هم طبق معمول خواستگارم بوده است، بابا از کار کیومرث خیلی خوشش امده بود انگار، چون بلافاصله گفت که فردا شب برای خواستگاری بیایند و تمام! بدون اینکه به من بگویند یا نظری از من بخواهند.
ان شب تا صبح نخوابیدم. فردا صبح مامان مرا به حمام فرستاد، موهایم را شانه کرد و سنبلی بست. یک دست لباس نو به تنم پوشاند و من کلا نتوانستم حرفی بزنم، اعتراضی بکنم، انگار زبانم به کامم چسبیده بود. ان شب امدند، تمایلی نداشتم و هر چقدر سعی کردم حداقل برای حفظ ابرو چهره‌ی رضایت مندی داشته باشم نشد. وقتی که به اتاق برای حرف زدن رفتیم، از کیومرث خواستم که بعدا جوابش را بدهم، او هم قبول کرد و ان شب رفتند. بماند که چقدر جواب به مامان و بابا پس دادم و بابا در جواب حرفم که گفتم ” می‌ خواهم بیشتر روی خواستگارم فکر کنم” گفت که ” چشم سفید شده ام و باید هر چه سریعتر سرم را از خانه کم کند ” هر چه کردم دلم راضی به این وصلت نمی‌ شد، یک جوری انرژی منفی می گرفتم از او، فردا صبحش که مامان برای گرفتن جواب به اتاقم امد، وقتی جواب نه ام را شنید، چنگی به صورتش زد و خاک تو سری حواله کرد، فکر کردم شرشان از سرم باز شده اما مامان در کمال تعجب، عصر زه ننه‌ی کیومرث جواب مثبت داد.
از چند روز بعد ان، کارهای عروسیمان شروع شد. رفته رفته از کیومرث خوشم امد، مرد دست و دلباز بودی، در کوچه و خیابان هوایم را داشت و حتی چند باری کم مانده بود سر متلک پرانی های عده ای دعوا راه بیاندازد. خشونا هایش را ان روز ها می‌گذاشتم به حساب حساس بودنش.
آن روزها در دنیایی صورتی دخترانه ام، از کیومرث مردی رویایی ساخته بودم. سوپری منی بود کنارم و همیشه ی خدا دستش بالا بود برای گرفتن حال کسی که تو به من بگوید، هیچوقت ذره ای فکر نکردم که شاید همین دست بالایش روزی بر سر من اوار شود، تنم را کبود کند و چشمانم را خیس از اشک.
– ساعت هفت بیدارم کن.
با صدایش از گذشته بیرون کشیده می شوم. صورتم خیس از اشک است و دقیق نمی دانم چرا هنوز هم گریه می کنم. شاید برای روز های رفته ای بود که من می توانستم خودم را از دست این غول تشن نجات بدهم، ولی نجات ندادم. شاید برای افکار صورتی ام بود که الان اینگونه روزگارم را تیره کرده اند. صورتی کبودی، رنگ این روزهایم همین گونه است، رنگی که تصورش برای همه سخت است، چون در کل جهان هستی چنین طیف رنگی وجود ندارد. اما من، هر روز و هر شب این رنگ را می بینم و لمس می کنم، حتی هر ازگاهی زیادی عاشق و معشوق بازی در می اوریم و این رنگ را روی قسمت های مختلف بدنم هک می کنم.
به جای خالیش در چهارچوب در نگاه می‌ کنم. حتی لحظه هایی که داشت از عشق یهوی اش به من حرف می زد هم، دلم نلرزید، مثل سایر دختران و زنان حس خوب کل وجودم را نگرفت، در عوض هر چه بود، حس بدی بود که به جانم افتاد.
نفس عمیقم را برای قطع کردن گریه ام به مدد فرا می خوانم. با پشت دستم اشک های خشک شده‌ی روی صورتم را پاک می کنم. فنجان چایم را که اکنون یخ بسته داخل سینی می گذارم و به اتاق ساناز می روم. پرده های ضخیم اویزان شده از پنجره اش، مانع از رسیدن نور بی قوت عصر گاهی شده است، دست می برم و زیر پرده را کنار می کشم و کمی اتاق را مهمان نور خورشید می کنم. چراغ را هم خاموش می کنم. کنار تخت ساناز می نشینم و سرم را به نرده های چوبی تخت تکیه می دهم.
کم کم چشمانم گرم می شود و مرا به عالم خوش و بی خبری پشت پلک هایم می کشاند.
به هول و ولا از خواب بیدار می شوم. گیج می زنم ولی طول می کشد تا بفهمم کجایم و ساعت چند است. نشسته و تکیه به تخت خوابیدن، باعث شده رگ های پشت گردنم خشک شوند. کف دستم را پشت گردنم می گذارم و ارام ماساژش می دهم. نگاهم به سمت ساعت می رود. پنج دقیقه مانده به هفت.
سریع از جایم بلند می شوم و به سمت اتاق خوابمان می روم. طاق باز روی تخت خوابیده و صدای خر و پف های ضعیفی هم از از دهانش بیرون می آید. بالا سرش می ایستم و چند باری اسمش را صدا می زنم.
بالاخره کم کم چشم هایش را باز می کند. اول به صورت من نگاه می کند و سپس به ساعت دیواری رو به روی تخت. سر جایش نیم خیز می شود. وقتی از بیدار شدنش مطمئن می شوم، در اتاق نمی مانم و بیرون می روم.

از سبد داروهای داخل کشو، مسکنی بیرون می کشم، اما هنوز مسکن را داخل دهانم نگذاشته، سریع مقابلم ظاهر می شود و ضربه ی محکمی به دستم می زند که باعث می شود قرص از دستم پرت شود و نمی دانم دقیقا کجای اشپزخانه قل بخورد.
آیی می گویم و متعجب نگاهش می کنم. فکش منقبض شده است و دلیل رفتار هایش را درک نمی کنم.
– داشتی چی کوفت می کردی؟
سرم را به معنا “چی” تکان می دهم. منتظر نمی ماند و به سمت سبد هجوم میبرد. کل قرص ها را از داخل سبد بیرون می کشد. صدای خش خش دارو ها می اید انگار که دارد قرص ها را بررسی می کند. تازه متوجه دلیل این کار هایش می شوم. او می ترسید‌ می ترسید که نکند من دوباره از ان قرص های سقط جنین بخورم، گوشه ی لبانم کش می اید. چقد زود وابسته ی این جنین شده است.
کف دستش پشت گردنم که می نشیند، دردش تشدید می آید و اخ بلندم را از دهانم خارج می کند. کنار گوشم می غرد
– به خدای احد و واحد، فکر سقط بیفته تو سرت، نه ماه تموم همونجایی که سه روز توش بودی، نگه ت می دارم، با این تفاوت که بهت اب و غذا می رسونم اونم فقط واس خاطر بچه ام…
حرفش که تمام می شود گردنم را هل می دهد و تقریبا چند قدم تلو تلو کنان جلو می روم.
از کنارم رد می شود. گردن دردم بدتر شده و اینبار به جای یک قرص، دو قرص بیرون می کشم. توجهی به اثراتی که ممکن است روی بچه داشته باشد هم ندارم.
مردک روانی. با حرص از خانه خارج می شود و در را بهم می کوبد. وقت خوبی است تا هرچه زودتر متوجه دیس نشده او را به نوشین خانم برگردانم. لباس می پوشم و بعد از اینکه دیس را برداشتم، به سمت در واحدشان می روم.
چند باری مقابل در واحدشان، تعلل می کنم. کمی می ترسم و استرس دارم، دلیل این استرس هایم را هم نمی دانم. شاید به خاطر حسی است که از حرف های مشکوک زن می گیرم. بالاخره بین نبرد زنگ زدن یا نزدن، زنگ زدن پیروز می شود. انگشت سبابه ام را روی زنگ می گذارم و با به صدا در امدنش برمی دارم. چند لحظه بعد در باز می شود. در حالی که انتظار داشتم که مثل دفعه ی پیش، دختر جوان در را باز کند، در کمال تعجب پسری که جان مرا نجات داده بود مقابل در ایستاده است.
کمی بین خطوط مغزم می گردم تا بالاخره اسمش را از بین خطوط ها بیرون می کشم، محمدرضا مهر آذر.
استرسم بیشتر می شود و عملا دست و پای خودم را گم می کنم. به زور سلام ارامی می دهم و سعی می کنم نگاهم را روی صورتش ثابت نگه دارم. نمی دانم چرا اما چشمانم عجیب به سمت بازو هایش سر می خورد و من اصلا از این بابت راضی نیستم. هر چه هست من زن متاهلی بودم، هر چند شوهرم ادم درستی نیست
بین اجزای صورتش، چشمانش را انتخاب نکردم. حسی که این چشم ها به من می داد، حسی نبود که دوستش داشته باشم، تمام قوا و نیرویم را برای ایستادن درست مقابلش را از من می گرفت.جوری تحلیل می رفتم و دست و پایم می لرزید که انگار دختر هجده ساله ی هستم در مواجه با پسر همسایه که به تازگی ها بیشتر به چشمش می اید و به دلش نشسته. این را هم از یکی دو بار تلاقی چشمانمان فهمیدم. بهترین جا، چال روی چانه اش بود. هیچوقت از این نوع چال خوشم نمی آمد، اما به چشم برادری، به صورت او خیلی می آمد، انگار که عضو جذاب تر کننده ی صورتش بود.
زخم گوشه ی لبش توی ذوقم می زند و در ذهنم به دنبال این می گردم که ایا چنین چیزی هم دفعه پیش گوشه ی لبش بود یا نه!
سلامم را محکم جواب می دهد و کمی مکث می کند.
-کاری داشتین؟
صدایش بلند و رساس، کمی هم خش دارد.
دیس را محکم تر به سینه ام فشار می دهم.
– اومدم اینو بدم بهتون.
بعد تمام شدن حرفم، دیس را از سینه ام جدا میکنم و به سمتش می‌گیرم. تعلل در گرفتنش را که میبینم اجبارا به چشم هایش زل می زنم.
مشغول وارسی دقیق سر تا پایم هست، از نوع نگاهش خوشم نمی آید. دیس را در هوا تکان می دهم و دوباره مورد خطاب قرار می دهمش.
– آقای مهر اذر؟
دست ارام و کاملا خونسرد بالا می اید و ظرف را می گیرد. کمی خودش را از مقابل در کنار می کشد و می گوید
– بفرمایید تو!
بی دلیل دستی به شالم می کشم.
– نه ممنون.
بدون اینکه منتظر جوابی باشم، در نیمه باز واحدمان را هل می دهم و سریع داخل خانه می روم.

* * * * * * * * *

محمدرضا
به جای خالی اش خیره می شوم. یاد جسم مچاله شده اش در گوشه ی سرویس می افتم.
حداقل رفتنم کمی ثمری داشت و توانسته بودم هدفم را اجرایی کنم. حسی که از این زن می گیرم، با حسی که از دیگر زن ها می گیرم تفاوت دارد. نوعی حس کشنده، مرا
به سمت خودش می کشد و وادارم می کند، بیشتر داخل زندگی اش کاوش کنم. بیشتر چرا بپرسم و به همان تعداد هم جوابی پیدا نکنم.

قدمی به عقب می روم و در را می بندم. نگاه به دیسی که مادرم را مجاب کرده بودم دران برای او غذا ببرد می اندازم. در اصل می خواستم کمی از فضای خانه اش سر در بیاورد.
فضای خانه به گفته ی مادرم ارام بود، اما او سریع در مقابل حرف های مادرم جبهه گرفته بود.

-کی بود محمد؟
برمی گردم و به سمت پذیرایی می روم. مامان مقابل تلویزیون نشسته و مشغول دیدن برنامه ی اشپزی تلویزیون است.
– همسایه بغلی. دیس رو اورد داد.
– بذارش اشپزخونه.
دیس را روی کانتر می گذارم و موبایلم را از جیب شلوار راحتی ام بیرون می کشم.
شماره ی یوسف را می گیرم و منتظر می مانم. بیشتر از این نمی توانم جلوی خودم را بگیرم. با صدای الویش تند می گویم
– چرا شروع نمی کنیم یوسف؟
– بابا سلامی علیکی، چطوری چیزی…
نفس عمیقی می کشم. انقدرعجله دارم که اصول صحبت کردن هم یادم رفته است.
– سلام چطوری خوبی؟ مامان خوبه بابا خوبه؟
همسایتون خوبه؟ خاله خوبه عمه…
– اووو باشه بابا نفس بگیر همشون سلام دارند مخصوصا همسایمون، لامصب لعبتیه…
– باید بیایی ببینی محمدرضا…
کلافه حرف زدنش را قطع می کنم و می گویم.
– بسه یوسف، فعلا همسایه ی خودم واس مهم تر از همسایه ی تو هستش، بگپ ببینم تا کی باید سکوت کنم و اون مردک راحت به کار هاش برسه و هر بلایی دلش خواست سرش بیاره. بسه دیگه من نمی تونم.
صدای نفس عمیق کشیدنش از پشت گوشی توی گوشم می چرخد.
– تا زمانی که مامانت باهاش صمیمی نشده، تا زمانی که پاش به خونتون و پاتون به خونش باز نشده، تا وقتی سر دلشو نکشیدم از زیر زبونش بیرون، هیچ کاری نمی شه کرد.
دستم را بین موهایم می کشم. دسته ی از انها را طبق عادت اوقات کلافگی ام، می کشم و می گویم
– این اورژانس اجتماعی می گفتی، زنگ بزنیم اون نمی شه؟
– محمد رضا، هدف ما اینکه از طریق همسایتون، برسیم به باقی زن هایی مثل اون . بهشون بگیم چیکار کنن و حقشون چیه! اگه تنها هدفم اون بود، همین الان خودم می اومدم سراغش، ولی می خوایم با یه تیر دو نشون بزنیم!
– اون داره اونجا زجر می کشه تو داری هدف می شماری؟
– میدونم چی میگی، داره زجر می کشه ولی بهارش نزدیکه، نه تنها بهار اون که بهار امثال خودشم. فکر کردی ما کم مثل همسایتون داریم؟ نه! ولی چون با حقوقشون اشنا نیستن، چون نمی دونن یه جایی هست که به درد اینا رسیدگی می کنه، اینام سکوت می کنن و قرار و به فرار ترجیح می دن. تو هم به مامانت بگو بیشتر دو و برش باشه، اونو دعوت کنه، خودش بره. شوهرش می ذاره؟
دست به کمر می زنم و به سمت بالکن می روم.
– تا الان که مشکلی نبود.
– باشه پس ایشاالله بعد اینم مشکلی به وجود نمی اد.
خداحافظی کرده و تلفن را قطع می کنم. به بالکن که می رسم، گوشی را روی حفاظ سنگی بالکن می گذارم. نگاهی به اطرافم و خانه ها می اندازم. خدا داند در هر یک از این خانه و خانه های دیگر، چند زن مثل او هستند.
دست هایم را روی حصار می گذارم و تمام وزن را روی دو دستم تقسیم بندی می کنم.
خنکی حفاظ، تن داغ از حرصم را سرد می کند و التیام می بخشد.
نگاهی به حیاط می اندازم. درخت گیلاس گوشه ی حیاط توجه ام را جلب می کند. چون این حیاط، حیاط پشتی اس و هیچ رفت و امدی از انجا نداشتم، متوجه درخت گیلاس نشده بودم.
اکثر گیلاس های شاخه های پایین چیده شده بودند و فقط چند شاخه که ان بالا بودند گیلاس هایشان مانده بودند.
هوس خوردن ان گیلاس ها به سرم می زند. برای همین بر می گردم و لباس هایم را می پوشم. در جواب مامان هم می گویم که برای خوردن گیلاس می روم و او هم مثل من به تعجب می افتد.
پایین میروم و وارد حیاط پشتی می شوم. دو طرفه حیاط باغچه ی مستطیل شکلی وجود دارد . یکی از بچه ها پر از انواع سبزیجات هست و باغچه ی دیگر تک درخت گیلاس و کنارش بوته ی نسبتا بلند که بیشتر شبیه درخت تازه کاشته شده ی گردو است. این باغچه با این نظمش قطعا برای اهالی این ساختمان نیست و برای شخص خاصی است. برای همین بیخیال خوردن بی اجازه ی گیلاس ها می شوم و راه برگشت را در پیش می گیرم.
سوار اسانسور می شوم. نگاهی به ایینه ی پر از لک اسانسور می اندازم. معلوم نیست مدیر این ساختمان، با ماهی خداتومن شارژی که می گیرد، چه می کند که شیشه ها اینگونه لک بسته اند.
در های اسانسور بسته نشده، کفشی میان در قرار می گیرد و مانع از بسته شدن در می شود. برمی گردم تا به رسم ادب اگر همسا یه ی بود، اشنایی بدهم. اما…
صورت زشتش که از پشت در های نقره ای نمایان می شود. توی ذوقم می زند. ناخواسته دندان قروچه ی می روم و دست های داخل جیبم مشت می شود. سوار اسانسور می شود و نگاه خیره اش را از من بر نمی دارد. اسانسور به حرکت می افتد و همچنان نگاهم می کند. من اما چشم ازش می گیرم و ترجیح می دم به کف اسانسور خیره شوم تا او.
در طبقه که می ایستد قدم بلندی بر می دارم تا زود تر از او پیاده شود. اما مچ دستم، سریع اسیر انگشت هایش می شود. نمی چرخم و صبر می کنم تا خودش حرکتی نشان دهد. از همان پشت سرم، صورتش را به گوشم نزدیک می کند.
– پاتو از زندگی من بکش بیرون تا پاتو خودم نشکستم.
مچ دستم را محکم از یین انگشتانش بیرون می کشم. روی پاشنه ی کفشم می چرخم. کلید شدن دندان هایم دست خودم نیست، این مرد ناخوداگاه حس نفرت و انزجار را در تک تک سلول هایم زنده می کند.
– کاری به زندگیِ بوی تعفن گرفته ی تو ندارم. اما به زندگی اونایی که توی اون خونه براشون ساختی چرا! خیلی کار دارم.
در عرض چند ثانیه دستش روی یقه ی پیراهنم می نشیند.
– اگه دوست داری اینبار بجای تن له شدت، جنازتو بندازم جلو مامانت، مشکلی نداره دخالت کن.
دستم را روی مچ دستش می گذارم و همراه با پس کشیدنش می گویم
– هیچ کاری نمی تونی بکنی.
منتظر جوابی از جانبش نمی مانم و به سمت واحدمان می روم. در را با کلید باز می کنم و داخل می شوم. به محض ورودم مامان را می بینم که با چهره ای نگران به سمت در می آید.
– چیشده؟ چی می گفت؟
دو دکمه ی بالای پیراهنم را باز می کنم و می گویم.
– هیچی داشت فقط مفت حرف می زد.
از کنارش رد می شوم و به سمت اتاق می روم.
– زیاد دخالت نکن دیگه محمد…
صدایش که از پشت سرم می اید، می گوید که به دنبالم روانه شده است. به اتاق که می رسم پیراهن را از تنم می کنم.
– چی می گی مامان؟ دخالت نکن! دخالت نکنم و بزارم اون زن و بچش اونجا توی اتیش بسوزن.
مامان با نگرانی نگاهم می کند.
– منم خیلی دوست دارم به اون زن کمک کنم، اما نه به ارزش جون خودت محمدم.
پیراهن را روی تخت می اندازم و به سمت حمام به راه می افتم.
– نترس، بادمجون بم افت نداره.
کلید حمام را می زنم و وارد فضای کوچک حمام می شوم. صدای غر غر مامان از پشت در می آید اما من بی توجه به غرغرش، شیر اب سرد را باز می کنم و تن داغ کرده ام را به قطرات سرد اب می سپارم. انگار خودم باید وارد عمل شوم.
* * * * * *

دانلودرمان فریاد های خاموش شده ی من
دانلود کامل رمان فریاد های خاموش شده ی من
Rating: 4.0/5. From 2 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن