آخرین مطالبرمان نوازش خیالی

رمان نوازش خیالی پارت 35

رمان نوازش خیالی

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب از رمان نوازش خیالی وارد شوید

کیان با صورتی سرخ شده از خشم به شهاب نگاه میکنه ، رنگ نگاهش منو به وحشت میندازه برای همینه که هیچ حرفی نمیتونم بزنم ، اما وقتی میبینم خیز برداشته سمت شهاب ، ترسیده میپرم جلوش و با هول و ولا میگم : 

-چیکار میکنی کیان ؟ با شهاب چیکار داری ؟ 

با حرفم انگار آتیشش میزنم ، توی چشم هاش از ملایمت پنج دقیقه  قبل خبری نیست فقط خشمه ، خشمی که وقتی نثار چشم هام میشه ، بند به بند وجودم و میلرزونه ! 

بازوم اسیر دست قدرتمندش میشه ، حرکاتش دست خودش نیست میدونم که اگه بود با این شدت بازومو فشار نمیداد ، اشک توی چشم هام جمع میشه شهاب متوجه میشه و با صدای نسبتا بلندی میگه : 

-به اون چیکار داری ؟ طرف حساب تو منم ! بیا مشکلتو با من حل کن ! 

کیان بدون این که نگاهش و از چشم هام بگیره ، دستش و به علامت سکوت بالا میبره ! 

خیره به چشم هام با فکی قفل شده از خشم میگه : 

-این پنج سال … تو با این همخونه بودی ؟ باهاش زیر یک سقف بودی ؟

نفسم برای ثانیه ای میره ، باورم نمیشه شهاب بعد از این که من رفتم داخل به ثانیه نکشیده برگشته و این موضوع و به کیان گفته ! 

قصدش چی بوده رو نمیدونم اما خیلی خوب میدونم یه طوفان بزرگ در راهه ! 

کیان که میبینه من ترسیده نگاهش میکنم ، فشار دستش و دور بازوم بیشتر میکنه ، تکونی بهم میده و دوباره با خشم میگه : 

-ترمه جواب منو بده ! این راست میگه ؟ زن من پنج سال تموم تویه کشور دیگه با یه مرد غریبه زیر یک سقف زندگی میکرده ؟ 

مردد بهش نگاه میکنم ، بازوم زیر فشار دستش در حال خورد شدنه ! 

اما این موضوعی نبود که بشه پنهون کرد اول یا آخر میفهمید ؛ آهی میکشم و با اخم های در هم رفته میگم : 

-آره … من توی این پنج سال با شهاب زیر یک سقف بودم هر روز و هرشب …. 

با سیلی محکمی که به گوشم میخوره ، برق از سرم میپره و صدام علنا توی گلوم خفه میشه ؛ بازوم و ول میکنه و روبه روم می ایسته ، از خشم نفس نفس میزنه انگار نمیشناسمش ، دستم روی گونمه و با دلخوری نگاهش میکنم که شهاب میانه گری میکنه : 

-کیان تو چه غلطی کردی هان ؟ تو به چه حقی …. 

این بار کیان با نعره ی بلندی که میزنه صدای شهاب و خفه میکنه : 

-تو یکی دهنتو ببند تا به وقتش بلایی سرت بیارم که تا یک ماه نتونی از جات بلند شی 

شهاب : ساکت بشم که هر بلایی بخوای سر ترمه بیاری ؟ 

عصبانیت کیان به اوج میرسه ، با لحن وحشتناکی میگه : 

-اسم زن من و به اون زبون کثیفت نیار 

شهاب با کلافگی دستی به پشت گردنش میکشه و چیزی نمیگه ، تیر نگاه پر از خشم کیان دوباره من و نشونه میگیره ، حتی توی تاریکی هم میتونم بفهمم صورت و گوش هاش رو به کبودی میزنه ، میخواد لب از لب باز کنه اما جلوی خودش و میگیره ، 

نگاهم هنوز رنگ دلخوری داره ، جای انگشت هاش روی صورتم گزگز میکنه ! 

بالاخره از لابلای دندون های کلیک شده اش دو کلمه میگه : 

-راه بیوفت ! 

متعجب نگاهش میکنم که امون نمیده و دوباره بازومو با قدرت میگیره و دنبال خودش میکشه ، تقلا میکنم بازوم و از دستش بیرون بیارم اما انقدر محکم گرفته که تمام قدرتمم براش کافی نیست ، شهاب میپره جلوش و با عصبانیت میگه : 

-حق نداری اونو جایی ببری ! 

کیان هیستیریک سری تکون میده و میگه : 

-حق ندارم . 

حرفش که تموم میشه ، با صورتی که از خشم جمع شده ، بازومو ول میکنه و چنان با قدرت توی صورت شهاب میکوبه که شهاب نقش بر زمین میشه ، جیغی میکشم و یک قدم به عقب بر میدارم ، این کیانی که روبه رومه رو اصلا نمیشناسم ؛

 مستانه که نمیدونم تا اون موقع کجا بود با دو خودشو به شهاب نقش بر زمین میرسونه و با صدای نسبتا بلندی خطاب به کیان میگه: 

-خدابکشتت ببین چی به حال داداشم آوردی ؟ 

کیان پوزخندی میزنه و با همون عصبانیت میگه : 

-تو اگه خیلی فکر داداشتی بهش حالی کن دور و بر زن من نپلکه ، اون قدر توی وجودم میبینم که اگه یک بار دیگه اسم ترمه رو بیاره بکشمش! 

مستانه سرشو بالا میگیره و با نفرت به کیان نگاه میکنه ، از جا بلند میشه ، روبه روش می ایسته و میگه : 

– خیلی نامردی ! میدونم قصدت از این کارا چیه ! 

توی دل سیاهه تو جایی برای ترمه نیست خودت خوب اینو میدونی ! 

با این کارا میخوای کاره ناتمومت رو تموم کنی ؟ 

موفق میشی ادامه بده اما این بار ، این بار اگه کوچکترین بلایی سر ترمه بیاری به خداوندی خدا از منی که این جا ایستادم باید بترسی کیان میفهمی ؟؟ باید بترسی .

اون پوزخند دوباره روی لب کیان میاد ، در حالی که به زور داره جلوی خودشو میگیره تا حمله نکنه سمت شهابی که  ایستاده و مثل ببر زخمی نگاهش میکنه خطاب به مستانه میگه : 

-دمخور من نشو مستانه ! بد میبینی ، بلایی به سرت میارم که تا عمر داری ، به یادش اشک بریزی

حرف هاش حکایت ضرب المثل ” به در گفتم تا دیوار بشنوه ” رو داره ، مستانه باز میخواد تهدید کنه اینو از حالت تدافعی که به خودش گرفته میفهمم اما کیان اونقدر بی حوصله و بی میل نسبت به شنیدن حرف های مستانه هست که پشتش و بهش بکنه ، با دو قدم به سمت من میاد و انگار که داغ دلش تازه شده باشه ، دوباره بازومو میگیره ، با داد میگم : 

-ولم کن کیان ! من با تو هیچ جا نمیام ! 

انگار اصلا صدام و نمیشنوه ، جالبه که نه شهاب نه مستانه هیچ کدوم برای آروم کردن این شیر زخمی ، هیچ حرکتی نمیکنن ! 

در ماشینو باز میکنه و بدون ملایمت پرتم میکنه توی ماشین! 

در و باز میکنم ، میخوام با سرعت پیاده بشم که میشینه توی ماشین و بازومو به سمت خودش میکشه ! 

خم میشه  روم و در ماشین و میبنده و قفل مرکزی رو هم  میزنه ! 

میکوبم به در و با صدای بلندی میگم : 

-من با تو هیچ جا نمیام نمیتونی من و به زور جایی ببری ! 

بدون این که نیم نگاهی بهم بندازه ماشین و به حرکت در میاره ، سرعت رانندگیش سرسام آوره! 

صدام رفته رفته بلند تر میشه ، با عصبانیت بیشتری داد میزنم : 

-میخوام پیاده بشم ….. من با تو خود بهشتم نمیام کیان ازت بیزارم از کارات متنفرم … از خودخواهیت بدم میاد از خودت بدم میاد ! 

خونش به جوش میاد و این بار اونه که فریاد میزنه : 

-خفه شو ترمه صداتو ببر! 

ناباور بهش نگاه میکنم ، لب هام به قصد گفتن حرفی تکون میخورن اما هیچ صدایی از حنجره ام بیرون نمیاد

اونم به لطف بغض سنگینیه که گلوم و گرفته ! در حالی که با اشک هام در جدالم تا خودشونو نشون ندن ، صاف سر جام میشینم ! 

منتظرم برای دلجویی ازم حرفی بزنه اما نیم نگاهی هم بهم نمیندازه ؛ سرم و میندازم پایین ، دستم که خیس میشه ، میفهمم این بارم نتونستم جلوی اشک هام پیروز بشم ! 

لبخند تلخی میزنم ، کاش برنمیگشتم … 

کاش توی همون کشور غریب میموندم ! 

غریب بودن خیلی بهتره تا میون آشناهایی باشی که از غریبه ها بیشتر اذیتت میکنن ! 

دقیقه ها میگذره و سرعت ماشین کیان هر لحظه بیشتر میشه ، حتی یک کلمه هم حرف نمیزنم تا رسیدن به مقصد که یه آپارتمان چند طبقه است ! 

بوقی میزنه که نگهبان ساختمون در و باز میکنه ! 

ماشین و میبره داخل و توی پارکینک پارک میکنه ، صورتم و به سمتش بر نمیگردونم ، فکر نکنم هیچ رقمه از حالت تدافعی که به خودم گرفتم بیرون بیام !

صدای خشک و جدیش به گوشم میرسه : 

-پیاده شو ! 

هیچ حرکتی نمیکنم ، صدای نفس کشدارش و که با عصبانیت از سینه اش خارج کرد رو میشنوم !  

  پیاده میشه و ماشین و دور میزنه ، در سمت من و باز میکنه ، وقتی میبینه حتی نگاهشم نمیکنم ، کلافه تر میشه و میگه : 

-مگه با تو نیستم ؟ پیاده شو ! مجبورم نکن به زور متوسل بشم ! 

پوزخندی میزنم و صورتم و بر میگردونم ! 

انگار با این کارم عصبانیتش به اوج میرسه چون دوباره و سه باره بازومو اسیر میکنه و این بار بدتر از بارهای قبل زور بازوی مردونه اشو به رخم میکشه ! 

چاره ای جز پیاده شدن ندارم ، در ماشین و میبنده و من و دنبال خودش میکشه ، بازومو تکون میدم و با دست آزادم سعی میکنم از فشار انگشت هاش کم کنم و در همون حین با کلافگی و عصبانیت میگم : 

-چه مرگت زده کیان ؟ من نمیخوام با تو بیام ! تا کی میخوای به این وحشی گریات ادامه بدی ؟ 

بی اهمیت به حرفم دکمه ی آسانسور و میزنه ؛ حق به جانب نگاهش میکنم ، نبض گردن و پیشونی اش به وضوح میپره ! 

انگار اصلا صدای منو نمیشنوه و فقط با خودش و غیرتش سر جنگ داره ! 

آسانسور می ایسته ، درشو باز میکنه و تقریبا هلم میده داخل آسانسور ! 

میدونم هر حرفی بزنم کوبیدن میخ در سنگه ، اما نمیدونم امشب به کجا ختم میشه ! 

نمیدونم چطوری از چنگال این شیر زخمی که شکارش توی چنگشه و هر لحظه فکر دریدنش رو داره فرار کنم !  لب میگزم ، آسانسور طبقه ی پنجم می ایسته ، کیان این بار هم بدون این که نیم نگاهی بهم بندازه از آسانسور خارج میشه و منو هم دنبال خودش میکشونه ،  ناله مانند میگم : 

-خدا لعنتت کنه کیان ! 

بی توجه به حرفم ، با خشونت رفتاری کلید میندازه و در و باز میکنه ، داخل میشیم ؛ درو محکم پشت سرش میبنده ، خونه توی تاریکی مطلق فرو رفته ! 

هاج و واج ایستادم که کلید برق رو میزنه ، خونه که روشن میشه ، با دیدن تصویر روبه روم خشکم میزنه ؛ باورم نمیشه عکس من به این بزرگی روی دیوار خونه ی کیان باشه ! 

اصلا فرصت آنالیز کردن و بهم نمیده ! چند قدم میره جلو و خیره به اون عکس در حالی که به زور جلوی خودش و گرفته تا داد نزنه میگه : 

-این عکس و میبینی ترمه ؟ عکس توعه . هیچ میدونی من چه شب هایی و به جای زنم با این عکس صبح کردم ؟  میدونی هر شب هرشب من تمام حرف هام و به این عکس زدم ؟ 

میدونی چندین و چند بار جلوی این عکس زانو زدم بهش التماس کردم ؟ 

میتونی درک کنی ؟ میتونی بفهمی پنج سال تموم هر روز و هرشب تو حسرت عشق مرده ات تو هم بمیری و زنده بشی چه دردی داره ؟ 

میدونی علاوه بر قلبم ، تمام سیستم بدنی ام از عذاب وجدان بلایی که سرت آورده بودم مختل شده بود ! 

صداش رفته رفته بالاتر میره و بهت و حیرت من بیشتر میشه ! 

به سمتم میاد و مچ دستم و میگیره و دنبال خودش میکشونه ، بی حرف هم پاش راه میام ! 

در اتاقی و باز میکنه و کلید برق رو میزنه ! 

به تختش که پر شده از لباس های دخترونه ی آشنایی اشاره میکنه و با صدای بلند تری داد میزنه : 

-این لباسا برات آشنا نیست ؟ بعد پنج سال من هنوز به امید این که ذره ای از عطر تو رو این لباسا مونده باشه سرمو لابه لاشون فرو میبرم و نفس عمیق میکشم نمیفهمی نه ؟ 

آره نمیفهمی چون چشم هاتو بستی و گوشاتو گرفتی خودتو زدی به خریت !

اشاره ای به جاسیگاریه روی میز کنار تخت میکنه ، توش پر از ته سیگاره ، با همون لحن کوبنده اش میگه : 

-ببین ! با چشم های خودت ببین ! من … کیان مهرزاد برای ذره ای آرامش دست به دامن این آت و آشغالا شدم ! 

من تموم این پنج سال به هر چی رسیدم بهش چنگ زدم تا شاید ذره ای فقط یه کم آتیش دلم و خاموش کنه اما نشد ! 

این دل فقط تو رومیخواست ! 

قلب کیان فقط ترمه اشو میطلبید ! 

اما تو با بی رحمی تمام پنج سال خودتو ازم دریغ کردی و با اون مرتیکه زیر یک سقف موندی ترمه ! 

جمله ی آخرش و چنان نعره میزنه که چهار ستون بدنم میلرزه ! 

با صورتی که رو به کبودی میزنه به سمت تخت میره ، لباس هامو یکی یکی برمیداره و به سمتم پرت میکنه و در همون حین داد میزنه ، وقتی من شب هام و با این لباس ها میگذروندم و اشک میریختم زن من با یه مرد دیگه توی کشور دیگه زیر یک سقف زندگی میکرده! 

صاف می ایسته، از شدت خشم نفس نفس میزنه ، اشک هایی که نمیدونم کی دیده امو تر کرده با انگشت کنار میزنم ، هیچ حرفی برای التیام دادن زخم هاش ندارم ، کیان هم منتظر حرفی از جانب من نمیمونه ، در کمد لباس هاش و باز میکنه و دوباره داد میزنه : 

-بیا ببین ترمه ، چشماتو باز کن و ببین ! لباسام و ببین همش مشکیه ! 

درست مثل دلم همه ی لباس هامم سیاهه! 

در حالی که من عزای زنم و گرفته بودم اون زنده بوده و دور از من با یه مرد دیگه داشته زندگی میکرده ! 

یه مرد دیگه … 

به هق هق میوفتم ، به سمتم میاد و روبه روم می ایسته ! 

انگشت اشاره اشو به شونم میکوبه و میگه :  من تقاص کاری که با تو کردم و به بدترین شکل ممکن دادم ترمه میفهمی ؟ این پنج سال اونقدر تلخ بود که کامم هنوز طعم زهرمار میده ! 

هر ثانیه اش اونقدر سخت سپری شد که هنوز که هنوزه کمرم زیر بار این سختی خمه ! 

اما امشب … امشب وقتی اون بیشرف با اون صراحت گفت این پنج سالو اون با زن من گذرونده من نابود شدم ترمه ! 

نابودی میفهمی یعنی چی ؟  یعنی حالی که من الان دارم ! 

دلم میخواد هم خودم و خلاص کنم هم اون مرتیکه ای که پنج سال به جای من همدم زنم بوده ! 

اشک هام بی امون روی گونه هام جاری میشن ، دست های داغش دوطرف صورتم میشینه ، با چشم هاش بهم التماس میکنه و میگه : 

-این عذابو تموم کن ترمه ! به خاطر خدا برگرد !

نمیتونم این موضوعو هضم کنم و تا عمر دارم توی دلم ازت دلخورم اما دیگه کافیه !

فکر نکن توی این پنج سال ، فقط تو عذاب کشیدی ، منم به بدترین شکل ممکن تاوان پس دادم ! 

برگرد !

جبران میکنم قسم میخورم ! 

سرم و به طرفین تکون میدم ، وبیشتر از قبل اشک میریزم ، صورتش و خم میکنه و دیوانه وار اشک هامو میبوسه ! 

چندیدن و چند بار اونقدری که شمارشش از دستم در میره ! 

نفس کشداری میکشه و سخت در آغوشم میگیره ، انگار میخواد بهم نشون بده این بازوهای مردونه ، قدرت اینو دارن که جلومو بگیرن ! که نذارن برم ! 

نجواگونه کنار گوشم میگه : 

-خیلی دوستت دارم خانومم ! همه ی دار و ندارمی ترمه میدونستی ؟  همه ی کسمی این پنج سال تو تبت سوختم ! 

به خدا قسم از دلتنگیت به جنون رسیدم !

حتی اگه سالها هم برای جبران عطر تنتو نفس بکشم باز برام کمه استشمام عطر تنش کافیه تا توی خلسه ی شیرینی فرو برم ! 

دست هام تکون میخورن، میل شدیدی به حلقه شدن دور شونه هاش دارن ! 

جلوی خودم و میگیرم و  با صدای ضعیفی میگم : 

-کیان ولم کن ! پایان این عذاب فقط فراموشیه ؛ باید فراموشم کنی .

کیان : هیشش حتی اگه ذهن فراموش کنه قلب فراموش نمیکنه ترمه ! 

-پس صداش و خفه کن کیان ! 

+نه … اتفاقا میخوام عشقم و جار بزنم شاید دلت به حالم سوخت ! 

میخوام صدای قلبم گوش فلک و کر کنه ! 

-هیچ فایده ای نداره ! لیوان بشکنه هیچ رقمه مثل روز اول نمیشه تو از قلب من چه انتظاری داری ؟ 

+انتظار دارم طپشش برای من اونقدر زیاد بشه که تو مجبور بشی و بمونی ! 

دست هام و روی سینش میذارم و تقلا میکنم تا ازش فاصله بگیرم ! 

مانعم نمیشه ، اما وقتی دست هاشو با قدرت دور کمرم حلقه میکنه ، میفهمم قصد فاصله انداختن حتی به اندازه ی میلی متری هم نداره ! 

نگاهش و به چشم هام میدوزه و با همون نگاه جادوم میکنه! 

حتی پلک هم نمیزنه تا من فقط برای ثانیه ای از تیر نگاه سوزنده اش خلاص بشم ! 

حالت و رنگ نگاهش ، رفته رفته بی قرار تر از قبل میشه ؛ نگاهش که از روی چشم هام به پایین سوق پیدا میکنه ، به عمق فاجعه پی میبرم ؛ تهدید وارانه میگم : 

-کیان به خدا قسم پاتو از گلیمت دراز تر کنی نمیبخشمت ! 

لبخند محو و کمرنگی میزنه و با لحن غریبی میگه :

-تو زن منی ، متعلق به منی ، مال منی  ! من هر کاریم که بکنم پام از گلیمم فراتر نمیره !  

+این اجازه رو نمیدم ! 

با صدای کشداری میگه : 

-چرا ؟ دلت برای روزهای خوبمون تنگ نشده ؟ 

+نه نشده ! اصلا نمیخوام به اون روزها فکر کنم ! 

-اما باید به یاد بیاری باید عادت کنی ! من ولت نمیکنم ترمه

+احساسات من برات مهم نیست نه ؟ نمیتونم کیان به خاطر خدا دست از سرم بردار ! 

بی توجه به حرفم ، سرش و جلو میاره اونقدر نزدیک که نفس های داغش پوستم میسوزونه .

علاوه بر پوستم ، سوزش قلبمم احساس میکنم ! 

تحمل این همه هیجان و این نزدیکی برای منی که پنج سال تو حسرتش سوختم زیادیه ! 

با صدای زمزمه مانند و نجواگونه ای میگه : 

-بهم اعتماد کن ! باشه؟ 

پشت بند حرفش حتی اجازه ی نفس کشیدن هم به خودش نمیده و فاصله رو از بین میبره ! 

لمس این گرمای آشنا ، این حرکات دیوانه وار و این بوسه های بی قرار ، نفس رو توی سینه ام حبس میکنه ! 

همه چیزو از یاد میبرم ، انگار زمان متوقف میشه و سکوت مطلق همه جا رو فرا میگیره ! 

برای ممانعتش هیچ حرکتی نمیکنم ، رفته رفته بی قراریش و بیشتر بهم منتقل میکنه ! 

قلبم که از کار افتاده اما مغزم به دست هام فرمان حرکت میده ، که شاید مانع این مرد بشن ! 

دست هام و بالا میبرم و با مشت به سینه ای میکوبم که یک روز پناهگاهم بود ! 

دست از کارش بر نمیداره ،  اتفاقا حرکتم  نتیجه ی عکس میده چون جفت دست هام و با یک دستش میگیره و دست راستش و با قدرت دور کمرم حلقه میکنه ! 

تمام انرژی ام تحلیل میره ، حالم از این ضعفم به هم میخوره اما خوب ، کیه که بتونه در مقابله کیان مقابله کنه ؟ 

انگار خیلی خوب میفهمه که مرزی تا سقوط کردن ندارم ، چون بالاخره دل میکنه و صورتش و از صورتم فاصله میده

  !

نفس نفس میزنه ، بر عکس من که چشم هام بارونیه ، چشم های اون از هیجان برق میزنه ! 

پلک هاشو روی هم میذاره و لبخند محوی میزنه ، بعد مدت ها حس میکنم که آروم شده، فقط نمیدونم چرا وجود من در حال آتیش گرفتنه ! 

نمیتونم طاقت بیارم ،  از غفلتش سوءاستفاده میکنم و با تمام قدرتم ازش فاصله میگیرم ، به طرف در میدوم اما مثل همیشه کیان پیروز میدون میشه ، چون زود تر از من به در میرسه و با کلید قفلش میکنه ! 

اشکم در میاد، درمونده میگم :

-بذار برم ! 

اخم هاش در هم میشه ، با جدیت میگه : 

-کجا بری ؟ واقعا فکر کردی این اجازه رو میدم که دوباره بری با اون یارو زیر یک سقف بمونی ؟  کورخوندی ترمه ! دیگه اون مرتیکه حتی از صد قدمیتم عبور نمیکنه ! 

+جز خونه ی مستانه جایی ندارم که برم به شهاب میگم بره از اون جا فقط ازم نخواه که این جا بمونم ! 

عصبانی میشه ، با صدای نسبتا بلندی میگه : 

-من شوهرتم پس منم میخوام تو این جا و پیش من بمونی ! 

+که کار یک دقیقه قبلتو تکرار کنی ؟ 

با کلافگی نفسی از سینه بیرون میده و میگه : 

-چطور ازم میخوای جلوی خودم و بگیرم وقتی تا این حد بی قرارتم ؟ نمیشه ترمه ! هیچ رقمه نمیشه تو رو نخواست

  !

بغض میکنم و با مظلومیت میگم: 

-دوباره میخوای دلم و بشکنی مگه نه ؟ هنوز دل سیاهت از من کینه به دل داره ! من به مستانه گفتم اون فایل صوتی رو برات بفرسته گوش کردی ؟ 

من حتی دختر صابر هم نبودم ؛ دیگه چرا کیان ؟ به خدا گذشته هر اتفاقی که برات افتاده باعث و بانیش من نبودم !  

انگار با حرف هام زیادی عذابش میدم که چشم هاشو با ناراحتی میبنده ! 

دستی به پشت گردنش میکشه و ملتمس بهم خیره میشه ، با درموندگی میگه : 

-فکر میکردم وقتی پا به این ماتم کده بذاری عذابی که صاحبش کشیده رو درک میکنی ! 

حق داری بلایی که سرت آوردم فراموش نمیشه اما ببخش ! 

ترمه ببخش و برگرد ! 

ببین چطور جبران میکنم ، همه ی اون روزهای تلخ فراموشت میشه ! 

لبخند تلخی میزنم ، اشاره ای به در میکنم و میگم : 

-دیوار های این ماتم کده داره منو میکشه ، در و باز کن تا برم ! اگه راست میگی و دوستم داری بذار برم باور این طوری خوشحال ترم ! 

آهی میکشه و دلجویانه میگه : 

-باشه باشه امشب و برو تو اتاقم سر کن قول میدم تحت هیچ شرایطی  در اون اتاقو  باز نمیکنم ؛ 

فردا خودم یه فکر برای جایی که باید بمونی میکنم اما ترمه فقط یک مدت کوتاه تا تو هم هضم کنی چاره ای جز با من موندن نداری ! 

مردد نگاهش میکنم ، جز این که به حرفش گوش بدم راه دیگه ای  نداشتم فقط نمیدونستم میتونم با خیال راحت تو اتاقی بخوابم که بسترش متعلق به کیانه یا نه ؟

رنگ تردید و که توی نگاهم میبینه ، انگار خیالش تا حدودی راحت میشه ! 

به اتاق اشاره میکنه و میگه : 

-برو توی اتاق من همین جا میمونم ! 

نگاهی به سر تا پاش و اون لباس های مشکی و اتوخورده اش میندازم و میگم : 

– اول برو لباساتو عوض کن ! با این ها میخوای بخوابی ؟ 

نگاه معناداری بهم میندازه و میگه : 

-در هر صورتی امشب برای من شب سختیه ! شب زنده داری دارم نگران لباسام نباش ! 

به چشم هاش خیره میشم ، نمیدونم نگاهم اون چیزی و که دوست داره میبینه یا واقعیت و اما توی نگاهش عشق بیداد میکنه و همین نگاه ، با دلم کاری میکنه که ناخودآگاه زبونم به حرف میاد : 

-چقدر لاغر شدی کیان ! 

لبخند تلخی میزنه و میگه : 

-اما تو خیلی خوشگل شدی ! خوشگل و.. 

مکث میکنه و با همون لحن معنادارش ادامه میده :

-دست نیافتی ! 

نگاهم و ازش میگیرم ، نمیدونم چرا انقدر نگاهش سنگین شده که نمیتونم زیرش دومم بیارم ، در حالی که چشم هام به زمین دوخته شده ،  میخوام از کنارش عبور کنم که صداش مانعم میشه : 

-راستی … 

برمیگردم و منتظر نگاهش میکنم ، یه تای ابروشو بالا میندازه و میگه : 

-نمیدونم توی این پنج سال غذا پختن یاد گرفتی یا نه اما هیچکدوممون شام نخوردیم ، الانم به هوس غذایی که تو برام بپزی افتادم ، هیچ رقمه هم از سرم نمیپره ! 

بهم نگاه میکنه ، قیافش مثل پسر بچه های تخس و شیطون شده که یه چیزی و از مامانشون طلب میکنن ! 

خنده ام میگیره ، اما مانع کش اومدن لب هام میشم ، با جدیت مصنوعی میگم: 

-مگه من آشپزتم ؟ 

به یاد قدیم ، حق به جانب میگه : 

-زنم که هستی ! 

انگار همه چیز فراموشم میشه ، پشت چشمی نازک میکنم و میگم : 

-زنتم که باشم دلیل نمیشه برات غذا درست کنم ! 

لبخندی میزنه و میگه : 

– باشه اصلا چشمم کور دندم نر زن گرفتم خودمم غذا درست میکنم خوبه ؟ 

سری تکون میدم و با خنده میگم : 

-اینم حرف حسابیه غذات آماده شد صدام کن ! 

خنده اش محو میشه ، با لحنی که عجیب احساساتم و قلقلک میده میگه : 

-یعنی تو کمکم نمیکنی ؟ 

نگاهی به ساعت مچیم میندازم ، ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه است ، مردد میگم : 

-لطفی که در حقت بکنم اینه که سالاد و من آماده کنم ! 

رمان نوازش خیالی

Rating: 3.8/5. From 4 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن