خانه / آخرین مطالب / رمان مرد وحشی نوشته رویا رستمی

رمان مرد وحشی نوشته رویا رستمی

رمان مرد وحشی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

زمان انتشار:هر روز ساعت 19

نویسنده:رویا رستمی

ژانر:عاشقانه

قسمتی از رمان:

دلهره داشت.
مدام با دستش کشتی می گرفت.
تازه از زیر دست آرایشگر بیرون آمده بود.
خواهرش لباس را بزور به تنش کرد تا شنیون موهایش خراب نشود.
به ساعت نگاه کرد.
چرا خبری از کاوه نبود؟!
باید دیگر پیدایش می شد.
نمی دانست چطور خواهرش هدی را دست به سر کند؟
صدای گوشیش که بلند شد.
فورا آن را چک کرد.
پیام از طرف کاوه بود.
” پایینم هیوا، خودتو برسون”
لب گزید و به هدی که سرش درون گوشیش بود نگاه کرد.
-هدی از گشنگی ضعف رفتم، دختر پاشو برو یه چیزی بگیر بیار. تا کی منتظر باشیم آقا داماد برسه؟
هدی سرش را از روی گوشی بلند کرد و گفت: تازه ناهار خوردیا…
-نمیری، می خوای با این وضع خودم برم.
هدی شکلکی برایش درآورد و بلند شد.
مانتو و روسریش را تن زد و از آرایشگاه بیرون زد.
خواهر کوچولوی نازش!
حیف که باید دست به سرش می کرد.
همین که خیالش بابت هدی راحت شد.
از کیفش عابربانک را درآورد و هزینه عروس شدنش را کارت به کارت کرد.
قبلش به کاوه پیام داد که زنگ بزند و بگوید داماد است.
همین هم شد.
از در آرایشگاه با شنلی که رویش افتاده بود بیرون زد.
کاوه با دیدنش چشمانش برق زد.
مچ دستش را گرفت و او را سوار ماشین کرد.
پشت فرمان نشست و قبل از اینکه کسی سر برسد پایش را روی گاز گذاشت و رفت.
همیشه شیک و پیک بود.
اما امشب فرق داشت.
شاه داماد مجلس بود با عروس رویایی اش!
دختری که یک سالی بود در تب و تابش سوخته بود.
با ماشین گل زده و گروه فیلمبرداری جلوی آرایشگاه توقف کرد.
با اشاره ی فیلمبردار از ماشین پیاده شد و به همراه دسته گلی از رزهای سفید به سمت آرایشگاه رفت.
زنگ را فشرد و منتظر ایستاد.
-بله؟
-میشه بگید هیوا جان بیاد پایین؟
آرایشگر با تعجب گفت: مگه یه ساعت پیش نیومدین دنبالش؟!
سرش سوت کشید.
-نخیر، این حرف یعنی چی خانم؟ زن من مگه اونجا نیست؟
صدای آرایشگر بیشتر رنگ تعجب گرفت.
-نه ایشون که رفتن، آقایی زنگ زدن گفتن دامادن، اومدن دنبالش و رفتن.
دسته گل از دستش افتاد.
فیلمبردار نزدیک شد و گفت: چیکار می کنی؟
تمام ذهنش پر شد از آبروریزی که قرار بود برایش برپا شود.
آن هم برای یزدان نیک پرور!
با حرص و عصبانیت به سمت فیلمبردار برگشت.
یقه اش را گرفت و او را به دیوار کوباند.
داد کشید: خفه شو مردیکه!
فیلمبردار متعجب و ترسیده نگاهش کرد.
همان موقع ماشین برادرش و زن برادرش که اسکورتشان می کردند متوقف شد.
گوشیش هم همزمان زنگ خورد.
این بدبختی و آبروریزی را چه کار می کرد؟
نگاهی به صفحه ی گوشی انداخت.
مادر هیوا بود.
دکمه ی تماس را زد که با توپ پر گفت: هیوا کجاست؟
صدای متعجب لیلا را شنید: چی؟ من زنگ زدم بپرسم کی می رسین؟ یعنی چی هیوا کجاست؟
-نیست، از آرایشگاه فرار کرده.
صدای جیغ کر کننده ی لیلا را شنید.
کارد می زدی خونش در نمی آمد.
این همه مهمانی که درون باغ بودند…
اسم و رسمش…
فیلمبردار با احتیاط پرسید: چیکار کنیم؟
-جمع کنین برین، خسارتش هرچی میشه فردا میام تسویه می کنم.
برادرش داریوش از ماشین پیاده شد و متعجب به سمتش آمد.
-یزدان چیکار می کنی؟ چرا پس هیوا نمیاد؟
عرق سردی از تیره ی کمرش پایین آمد.
آنقدر خجالت زده بود که حتی نمی توانست با برادرش هم حرف بزند.
فیلمبردار با تاسف سری تکان داد و به سمت ماشین تدارکاتشان رفت.
داریوش متعجب پرسید: کجا؟!
بدون اینکه پاسخ داریوش داده شود ماشین فیلمبردار استارت خورد و حرکت کرد.
داریوش به سمت یزدان رفت.
شانه هایش را گرفت و گفت: چی شده؟ جون بکن بگو دیگه…
-هیوا…فرار کرده!
داریوش لب زد: یا خدا!
آبروریزی که برپا می شد تمام اسم و رسمشان را خط می انداخت.
حالا همه می گفتند ازدواجشان اجباری بوده و عروس فرار کرده.
داریوش به دیوار آرایشگاه تکیه داد.
-بدبخت شدیم پسر!

مرد وحشی بقلم رویا روستمی
رمان مرد وحشی نوشته رویا

 

Rating: 4.0/5. From 4 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

فرمیسک

رمان فرمیسک پارت 27

رمان فرمیسک شصت تیپ مرجع کامل دانلود و معرفی رمان جهت مشاهده پارت های منتشر …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *