آخرین مطالبفرمیسک

رمان فرمیسک پارت 11

رمان فرمیسک شصت تیپ مرجع کامل دانلود و معرفی رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان فرمیسک نوشته آیسا سادات حسینی از اینجا کلیک کنید

طرفای ساعت نه بود که صدای باز شدن در ورودی اومد، سراسیمه از جام بلند شدم. حمیرا هم سریع از آشپزخونه بیرون اومد، خیره ی در ورودی شده بودم که قامت سیاوش تو چهارچوب در نمایان شد.

توقع داشتم اردوان باشه، پوفی کشیدم و خیرش شدم، هیکلش تو اون شلوار جین آبی و پیراهن آبی کم رنگ جذاب تر از همیشه به نظر می رسید. بر خلاف اردوان اکثرا لباسای روشن می پوشید .

با دیدنم اومد سمتم ، سلامی زیر لب گفتم که بازوهام توسط دست های مردونش اسیر شد. زل زد تو چشمام و با صدای بم مردونش آروم لب زد:

_خوبی؟!

برای لحظه ای دلم لرزید. طوری که قدرت تکلمم رو هم از دست دادم، فقط مثل خودش به چشماش زل زده بودم و هیچ حرفی از دهنم خارج نمی شد.

_سیاوش اونجا چه خبره؟! همه چی رو به راهه؟!

با صدای حمیرا جفتمون چرخیدیم سمتش، سیاوش بدون این که دستاش و از روی شونم برداره خطاب به حمیرا گفت:

_اگه خدا بخواد همه چی داره درست میشه، فقط کمی زمان نیاز هست، از طرفیم هممون تو شرکتیم و فکرمون اینجاست، اومدم یه سر بهتون بزنم.

حمیرا لبخندی به روی سیاوش زد

_باشه پس بشین تا یه چایی برات بریزم…

سیاوش سری تکون داد و حمیرا برگشت به آشپزخونه تا از اون چایی های تازه دم و معطرش برامون بیاره.

رابطه ی سیاوش و حمیرا همیشه خوب بوده، همیشه…
سیاوش در کنار ابهت مردونش مهربونی خاص خودشو داشت، از اون مهربون هایی که نصیب هر کسی نمی شد، ولی آدم و عجیب به خودش جذب می کرد، همون طور که من جذبش شدم.

سیاوش فشار آرومی به شونم وارد کرد و من و نشوند روی مبل ، خودش کنارم نشست

_خب حال فرمیسک خانوم ما چطوره؟! رو به راهی؟!

حس می کردم با سکوتم خودم و ترسو نشون می دم و جلوی سیاوش نمی خواستم ترسو دیده شم، تابلو بازی دیگه بس بود. نفس عمیقی کشیدم و بدون این که نگاهش کنم جواب دادم:

_بهترم، فقط نگرانه عموام امیدوارم هر چه زودتر این اوضاع درست شه.

سیاوش تکیه ای به مبل زد و پاهای بلندش رو روی هم انداخت:

_اوضاع که داره درست میشه، تو نگران نباش، یه سری کاره مردونس که داریم از پسش بر میایم، تو فقط بچسب به درست که تا چند روز دیگه مدرسه ها باز میشه.

با یادداوری مدرسه اخمام رفت تو هم، تو این هیلی ویلی کی حوصله ی مدرسه رفتن و درس خوندن داشت آخه؟!

مثل این که سیاوشم فهمیده بود چی تو سرم می گذره، ضربه ای به شقیقم زد و در حالی که نیمچه لبخندی رو لباش بود گفت:

_به چیزای مسخره فکر نکن بچه، از درس و مشق نمی تونی فرار کنی، اتفاقا بری مدرسه فکر و خیالات کم تر میشه، دورت شلوغ باشه بهتره…

دستم و رو شقیقم گذاشتم و برگشتم سمتش و با صدای آرومی لب زدم:

_بچه خودتی

لبخند رو لباش عمیق تر شد، مثل یه بچه ی چهار ساله لپم و کشید و با صدای خیلی آرومی گفت:

_بچه ی خودمی تو کوچولو…

چشم هام گرد شد قبل از این که بتونم منظورش و از این حرف درک کنم حمیرا سینی به دست از آشپزخونه بیرون اومد، و همون طور که به سیاوش چایی تعارف می کرد گفت:

_حس می کنم تو و آقا اردوان این روزها لاغر شدین، یه خورده برسین به خودتون، از پا در میاینا.

سیاوش یه لیوان چایی برداشت و گذاشت رو میز:

_اردوان لاغر شده؟! والا اردوان اندازه چهار نفر می خوره، کم مونده منم بخوره بعد شما می گی لاغر شده؟!

با یادداوری غذا خوردن اردوان ، بی اراده لبخندی رو لبام نشست، حق با سیاوش بود اردوان واقعا به اندازه ی چهار نفر غذا می خورد، بالاخره باید به اندازه ای می خورد که جواب گوی اون هیکل گندش باشه یا نه.

حمیرا روی مبل کنارم نشست. نگاهی به سیاوشی انداخت و با نگرانی گفت:

_حس می کنم کم غذا شده…

سیاوش ابرویی بالا انداخت

_شما الآن باید نگران من باشی نه اردوان..

حمیرا لبخندی زد:

_نگران جفتتونم، همش در حال کارین غذای درست حسابی هم نمی خورین که، می ترسم مریض شین. راستی چی می خوری درست کنم ؟! مرغ ترش خوبه؟!

حمیرا حتی غذای مورد علاقه ی سیاوش رو هم می دونست، بس که براش عزیز بود، سیاوش که همش اینجا پلاس بود، انقدر که حمیرا رو می دید خانواده ی خودش رو نمی دید، سیاوش لیوان چاییش و برداشت و به سمت لباش برد.

_نه حمیرا جان، زیاد نمی تونم بمونم، فقط خواستم یه سر بهتون بزنم و حالتون و بپرسم باید زود برگردم. ولی قول می دم سره راه برا همه غذا بگیرم که لاغر نشن، برا اردوانم چهار پرس می گیرم بچه گشنه نمونه.

ریز ریز به لحن سیاوش خندیدم، امروز با خودش عهد کرده بود اردوان رو شکمو جلوه بده، نه این که خودش کم غذاست، فقط مونده بیا منو بخوره.

با این فکرم صدای خندم کمی بلند شد. حمیرا و سیاوش برگشتن سمتم و منم خیلی زود خندم و جمع کنم، سیاوش لبخند مردونه ای زد و رو به من گفت:

_چیزه خنده داری بود بگو ما هم بخندیم..

با شیطنت جواب دادم:

_نه اون قدرا هم خنده دار نبود به بی مزگیش خندیم

_خب بگو ما هم به بی مزگیش بخندیم

ابرویی بالا انداختم

_نه دیگه یه فکر خصوصی بود ، من می خندم شما هم به خنده ی من بخندین.

سیاوش و حمیرا لبخند به لب نگاهم می کردن. خیلی وقت بود اینطور نخندیده بودم. لبم و گزیدم و سرم و انداختم پایین که سیاوش با گفتن ” من دیگه برم ” از جاش بلند شد و به دنبالش حمیرا گفت:

_اِ کجا؟! تو که همین الان اومدی.

سیاوش نگاهی به ساعت گرون قیمت دستش انداخت

_نه دیگه دیرم شده، کلی کار داریم، الان همه منتظر منن. دیگه باید برم.

حمیرا سری تکون داد

_باشه، هر طور راحتی، فقط مراقب خودت باش، الآن نمی رسم غذا براتون درست کنم ولی سره راه حتما یه چیزی بگیر.

سیاوش باشه ای گفت و برگشت سمت منی که الان از جان بلند شده بودم، زل زد به چشم هام و با لحن خاص خودش گفت:

_مراقب خودش باش.

و خیلی سریع خدافظی کرد و از عمارت خارج شد. رفت ولی هنوزم بوی عطرش تو خونه پیچیده بود. لبخندی زدم ، چشمام و بستم عطرش و نفس کشیدم.

همین که چشم هام و باز کردم نگاهم با نگاه حمیرا گره خورد، لبخند معنا داری رو لبش بود که باعث شد سریع خودم و جمع کنم و خجالت بکشم.

حمیرا که متوجه ی خجالت کشیدنم شده بود خودش و مشغول جمع کردن ظرف های روی میز نشون داد و با گفتن ” من می رم یه چی درست کنم ” به سمت آشپزخونه رفت.

انگار حمیرا کلا زندگی رو تو خوردن می دونست و تمام عمرش تو آشپزخونه می گذشت، لب پایینم و گاز گرفتم و به سمت اتاقم رفتم، آبروم جلوی حمیرا رفته بود. نکنه حسم و به سیاوش فهمیده باشه؟!

ضربه ای به سرم زدم و همون طور که زیر لب زمزمه می کردم ” تابلو ” وارد اتاق شدم.

تو اون موقعيت دلم يه دوش آب سرد مى خواست پس سريع پريدم تو حموم و بعد از در آوردن لباسام رفتم زير دوش آب. چند دقيقه اى رو همين طور زير آب موندم و بعد از شستن خودم از حموم اومدم بيرون.

از وقتى سياوش اومده بود ذهنم و به كل درگير خودش كرده بود. هى مى خواستم حواسمو و پرت كنم و نمى شد. تصويرش لحظه اى از جلوى چشمام كنار نمى رفت.

نمى خواستم بيشتر از اين جلوى حميرا تابلو باشم، براى همين سريع لباسام و پوشيدم و از اتاق رفتم بيرون. طبق معمول حميرا تو آشپزخونه بود و مشغول آشپزى. رفتم كنارش و در حالى كه زوم بودم رو قابلمه تا ببينم چى بار گذاشته گفتم:

_حميرا حوصلم سر رفته!

حميرا در قابلمه رو گذاشت و برگشت سمتم

_برو تلوزيون و روشن كن ، يا يه فيلم بذار، يا مى خواى برو تو باغ قدم بزن يه خورده حال و هوات عوض شه.

همين كه دهن باز كردم تا حرفى بزنم، تصوير اون زن داخل كلبه اومد جلو چشمام، صورتم رفت تو هم و كلافه گفتم:

_مى رم فيلم ببينم.

و بدون اين كه منتظر حرفى از جانب حميرا بمونم با عجله از آشپزخونه خارج شدم. رو مبل رو به روى تلويزيون نشستم ، و همون طور كه مشغول كندن ناخونام با دندون بودم به اون زن فكر كردم.

مى خواستم راجبش با بقيه حرف بزنم و نمى تونستم، يه حسى مانعم مى شد و دهنم و مى بست. انگار مى ترسيدم بقيه حرفم و باور نكنم، كه بگن انقدر فشار روش بوده كه توهم زده . نمى خواستم به چشم يه ديوونه نگاهم كنن.

تو يه حركت غير منتظره از جام بلند شدم. بايد مطمئن ميشم كه اون شخص واقعيه، كه توهم نزدم، حتى خودمم خودم رو باور نداشتم چه برسه به بقيه.

موهاى نم دارم و فرستادم پشتم، از اتاقم سوييشرتم و برداشتم و بدون اين كه به حميرا بگم از در پشتى به سمت كلبه راه افتادم.

پنج، شش نفرى تو باغ در حال قدم زدن بودن، معلوم بود از نگهبانان، كمى صبر كردم تا از اون جا دور شن و با قدم هاى آروم به سمت تهه باغ رفتم، هر چى به كلبه نزديك تر مى شدم تپش قلبم تند تر مى شد، همش نفس هاى عميق مى كشيدم و سعى داشتم ترس و از خودم دور كنم.

اون زن شايد صورت ترسناكى داشته باشه ولى رو ويلچر بود و اين يعنى فلجه، پس نمى تونست بهم آسيب بزنه.

با رسيدن به كلبه لحظه اى سره جام ايستادم، لبام و با زبونم تر كردم و زل زدم به در وروديش كه بسته شده بود ، پرده ى پنجره نمى ذاشت بفهمم تو كلبه چه خبره.

دوباره پررو بازيم بهم قدرت داد كه به سمت كلبه برم، بايد مى فهميدم اون زن كيه، كه اينجا چيكار مى كنه؟!

زير لب اسم خدا رو به زبون آوردم و به سمت كلبه قدم برداشتم، نگاهى به پشت سرم انداختم، نگهبانا از ديدم خارج شده بودن، ولى بدون شك با يه جيغ من با سرعت خودشون رو به اينجا مى رسوندن.

در كلبه رو باز كردم و سريع رفتم عقب، در كامل باز شد ولى از تاريكى زياد چيزى ديده نمى شد. با پاهاى لرزون قدمى رفتم جلو، و خيلى سريع كليد برق رو كه كنار در بود رو زدم، كلبه كمى روشن شد.

اثرى از اون زن نبود، رفتم جلوتر و با احتياط نگاهم و تو كلبه مى چرخوندم، ولى هيچى نبود، هيچى… خودمم نمى دونستم اين همه شجاعت رو به يك بارگى از كجا آوردم، يه حسى من و به اين سمت مى كشوند و نمى دونستم اين حس چيه، كم كم داشت باورم مى شد كه اينجا خبرى نيست كه همون لحظه زن سوار بر ويلچر از اتاقك خارج شد و رو به روم ايستاد.

چشمام از ترس گرد شد و براى لحظه اى يادم رفت كه بايد نفس بكشم، زن كمى نزديك تر شد، با فاصله ى كمى رو به روم ايستاد و با اون چشم نيم بازش زل زدم بهم.

پلكاش طورى سوخته بود كه حس مى كردم كلا نابيناست و من و نمى بينه، ولى معلوم بود چشم سمت چپش هنوز كمى بينايى داره كه اينطور تونسته به سمت من بياد.

نمى دونم چقدر به هم نگاه كرديم كه بالاخره به حرف اومدم ، با صدايى كه كمى لرزش داشت گفتم:

_ت تو كى هست… تى؟!

سكوتش كه طولانى شد ادامه دادم:

_ا اينجا چى چيكار مى كنى!؟

بازم هم جوابى نداد، دو باره سوالم و تكرار كردم و جوابى دريافت نكردم، مى خواستم بهش نزديك تر شم و نمى تونستم، به آرومى گفتم:

_كى تو رو آو.. رده اينجا؟!

و بازهم سكوت، سكوتش داشت عصبيم مى كرد، نفسم و با صدا بيرون دادم و نگاهى به اطراف انداختم. تو خونه هيچى براى زندگى نبود، پس اين زن چطور اينجا زندگى مى كرد؟!

يعنى عمو و اردوان از وجودش با خبر بودن؟!

نگاهم و از كلبه گرفتم و دوباره به اون زن دوختم. هيچ حرفى نمى زد، تو يه آن جرقه اى تو ذهنم زده شد و به آرومى گفتم:

_نمى تونى حرف بزنى؟!

فكر كردم بازم هيچ حركتى از خودش نشون نمى ده ولى در كمال نا باورى سرش و به آرومى تكون داد، معلوم بود گردنشم آسيب ديده كه نمى تونه زياد تكونش بده.

حالا كمتر ازش هراس داشتم. نفس حبس شدم و بيرون دادم و قدم ديگه اى بهش نزديك شدم.
حالا كه فهميده بودم لاله و نمى تونه حرف برنه به جاى ترس دلم به حالش مى سوخت.

چهرش سوخته بود، پاهاش فلج شده بود، بدنش و به خوبى نمى تونست تكون بده، يه چشمش كور و چشم ديگش نيم باز بود و اين يعنى همون چشمشم بينايى كامل نداره، با تمام اين مشكلات حرفم نمى تونست بزنه.
چه بلايى سره اين زن اومده بود؟!

صدايى از بيرون كلبه اومد كه باعث شد اون زن هراسون به عقب بره، فهميدم ترسيده، ولى خوب ترسش براى چى بود؟!

پرده ى پنجره رو كمى كنار زدم و نگاهى به بيرون انداختم، دو تا از نگهبانا بودن، پرده رو سريع ول كردم و دوباره برگشتم سمت اون زن.

اونجا نبود، فهميدم برگشته تو اتاقك.
ذهنم به شدت درگير شده بود ، نمى دونستم اين زن چيكار مى كنه و اصلا كى بهش مى رسه؟! چى مى خوره و با اين وضعيتش چطور از پس خودش بر مياد؟!

به سمت اتاقك رفتم.
ديدم رفته گوشه اى اتاقك تو تاريكى ، نمى دونستم اين اتاقك پريز برق داره يا نه، براى همين هيچ تلاشيم براى پيدا كردنش نكردن. زل زدم به اون زن و گفتم:

_اونا رفتن مى تونى بياى بيرون.

مردد جلو اومد. معلوم بود زيادى تنهاست كه اينطور به من اعتماد كرده. دوست داشتم سر از رازش در بيارم و بهش كمك كنم.
حتى اگه آدم بدى بوده باشه فكر كنم تا حالا به اندازه ى كافى تقاص پس داده باشه.
بايد كمكش مى كردم، و از اين تصميمم مطمئن بودم.

بهش نزديك شدم و گفتم:

_ناهار خوردى؟!

بازم به آرومى سرى به چپ و راست تكون داد، از هيكل نحيفش مى شد پى به سوء تغذيه داشتنش پى برد، خودمم نمى دونستم چرا خونم داشت براش به جوش ميومد، بايد براش غذا مياوردم. نگاهى ديگه اى بهش انداختم:

_مى رم برات يه چيزى بيارم بخورى.

بدون هيچ حركتى فقط داشت نگام مى كرد كه از اون كلبه زدم بيرون، حالا ديگه اون كلبه برام خوف ناك نبود، مى خواستم هر طور شده راجب اين زن با عمو حرف بزنم، فقط عمو، اينجا عمارت عمو بود و عمو بايد حتما بابت حضور اين زن اونم با اين وضعيت تو اين كلبه جوابى داشته باشه.

از همون در پشتى وارد عمارت شدم. حميرا داشت تلويزيون نگاه مى كرد، با خودم گفتم” چه عجب بالاخره از آشپزخونه دل كند” رفتم كنارش و قبل از اين كه متوجه و من بشه گفتم:

_حميرا من گشنمه، غذات كى آماده مى شه؟!

حميرا برگشت سمتم و جواب داد:

_يه ربع ديگه آمادست، تا تو برى يه آب به دست و صورتت بزنى منم كم كم ميزو مى چينم.

_حميرا تازه از حموم اومدم ، درباره دست و صورتم و بشورم؟!

حميرا از جاش بلند شد:

_شستن يه دست و صورت انقدر سختته؟! همش از در و ديوار آويزونى خو كثيف مى شن.

چشمام از تعجب گرد:

_حميرا مگه من ميمونم؟!

ابرويى بالا انداخت

_نيستى؟!

قيافم پوكر شد.

_مرسى واقعا، با تشكر فراوان از تعريف و تمجيد بى نهايت زيادت.

حميرا لبخندى زد و همون طور كه به سمت آشپزخونه مى رفت گفت:

_خوب راست مى گم ديگه، از اون بالا كه مى خواى بياى پايين آويزون نرده ها مى شى، هر چيم مى بينى تا بهش دست نزنى بررسيش نكنى بيخيالش نمى شى، ولت كنم از ديوار راستم بالا مى رى.

خودمم خندم گرفته بود، اين شيطنت رو قبلا داشتم ولى حالا يادم نمياد آخرين بار كى از نرده ها سر خوردم پايين، خيلى وقت بود آروم شده بودم، يه دختر آروم كه مشكلات آرومش كرده بود و شيطنتاش رو ازش گرفته بود.

به اجبار دست و صورتم و شستم و موهاى نم دارم و با كش بستم، با ديدن برق لبم رو ميز بر داشتم و چند بار رو لبام كشيدمش تا كمى از خشكى لبم كاسته شه، از طرفيم سردم شده بود براى همين بدون اين كه سويشرتم و در بيارم رفتم تو آشپزخونه.

حميرا ميز و چيده بود و داشت غذارو مى كشيد رو صندلى نشستم و خطاب به حميرا كه پشتش به من بود گفتم:

_حميرا ، سيمين كجاست؟!

برگشت و بشقاب برق رو گذاشت جلو

_چطور؟!

_همينطورى

شونه اى بالا انداخت

_نمى دونم والا، گفت مى ره پيش عموش.

متعجبم گفتم:

_مگه نگفتى كسى و نداره؟!

_الله و علم. منم اينطور شنيده بودم. باباش تصادف مى كنه و مادرشم…

_مادرشم همراه با مادر اردوان ناپديد ميشه.

صورت حميرا متعجب شدم كه خيلى سريع گفتم:

_قبلا خودت بهم گفته بودى.

حميرا با گفتن” آهان” سرى تكون داد و به غذاى جلوم اشاره اى كرد:

_غذات و بخور منم سرم درد مى كنه مى رم به خورده دراز بكشم .

باشه اى گفتم كه حميرا از آشپزخونه خارج شد و منم عميقا رفتم تو فكر. رفتار سيمين، برخورد اردوان با خود سيمين، و ناپديد شدن مادره سيمين زيادى مرموز بود منم، منم كه كنجكاو ، انگار بازم كارگاه بازيم گل كرده بود و مى خواستم همه اتفاقات و بهم ربط بدم ولى نمى دونستم چطور.

ذهنم پر شد از چيزهاى مختلف، چيزهايى كه فعلا ازش مطمئن نبودم، شايد بايد به عمو مى گفتم، شايد….

با اين كه گشنم بود ولى غذا از گلوم پايين نمى رفت. سريع از آشپزخونه خارج شدم و وقتى فهميدم حميرا اون اطراف نيست سريع يه بشقاب برداشتم و بعد از ريختن غذا براى اون زن ، بشقاب و همواه با يه ليوان آب روى سينى گذاشتم و با احتياط از در پشتى به سمت كلبه رفتم.

خودمم باورم نمى شد اين منم كه دارم همچين كارى مى كنم؟! چطور تمام ترسم به يك باره فروكش كرد؟! چطور دارم به اون زن كمك مى كنم؟! اصلا چرا راجبش با حميرا حرف نزنم؟! مگه به حميرا اطمينان نداشتم؟!

خودمم جوابى براى اين سوالم نداشتم، فقط مى دونستم اين زن نمى تونه بهم آسيب بزنه و نياز به كمك داره و از طرفيم من كمربند مشكى تكواندو داشتم در مقابل يه زن ديگه مى تونستم از پس خودم بر بيام.

به آرومى وارد كلبه شدم و با صداى آهسته اى گفتم:

_خانوم منم…

لحظه اى نگذشت كه از اتاقك بيرون اومد. رفتم سمتش و همون طور كه سينى رو روى ميز كنارم مى ذاشتم گفتم:

_براتون غذا آوردم

نزديكم شد و زل زد به سينى. ولى هيچ حركتى انجام نداد

_نمى خورين؟!

سكوت كرد. خواستم حرفى بزنم كه با ديدن دستاى سوختس حرف تو دهنم موند، خداى من يعنى دستاشم نمى تونست تكون بده؟! آخه گناه اين زن چى بوده كه بخواد به همچين حال و روزى بيوفته؟!

قاشق و برداشتم ، آب مرغى كه روى برنج ريخته بودم و با قاشق قاطي كردم و همراه مرغ به سمت لباش بردم. دهنش و به آرومى باز كرد، قاشق و تو دهنش گذاشتم و ديدم به آرومى داره مى خوره، انگار خوردنم براش سخت بود و دل من براش كباب.

چرا يهو اين همه مهر اين زن به دلم نشسته بود؟! واقعا جوابى براى اين سوال نداشتم.

با نگاه كردنش به ليوان فهميدم آب مى خواد، ليوان و به سمت لباش بردم ، جرعه اى ازش نوشيد كه باعث شد لبخندى بزنم، كم كم داشتم مى فهميدمش. حس پرستار بودن بهم دست داده بود. يه پرستارى كه تا اين سن همه ازش مراقب كرده بودن و الان خودش داشت از كسى مراقبت مى كرد.

اين كار حس خوبى بهم مى داد، خيلى خوب….

جرعه اى ازش نوشيد كه باعث شد لبخندى بزنم، كم كم داشتم مى فهميدمش. حس پرستار بودن بهم دست داده بود. يه پرستارى كه تا اين سن همه ازش مراقب كرده بودن و الان خودش داشت از كسى مراقبت مى كرد.
اين كار حس خوبى بهم مى داد، خيلى خوب….

غذاش و كه تموم كرد حس كردم با نگاهش دارم ازم تشكر مى كنه،يا شايدم من اينطور فكر مى كردم. براى اين كه حميرا متوجه ى خروج من از عمارت نشه سريع ازش خدافظى كردم و برگشتم به عمارت.

ظرف غذاش و شستم و غذاي خودم و كه سرد شده بود و برگردوندم تو قابلمه. و با عجله از آشپزخونه خارج شدم تا برگردم به اتاقم كه محكم به چيزى خوردم.

دستم و رو سرم و گذاتشم و در حالى كه زير لب فحش مى دادم سرم و بلند كردم كه با قيافه ى جدى اردوان رو به رو شدم، از آغوشش بيرون اومدم و تو يه نگاه براندازش كردم، مثل هميشه خوش پوش و شيك و صد البته پر ابهت، نمى دونم من زيادى كوتاه بودم يا اين زيادى بلند كه قدم به زور تا سر شونش مى رسيد.

هميشم مثل جن يهو ظاهر مى شد. يه جوريم با اخم به آدم نگاه مى كرد كه انگار قتلى چيزى انجام دادم، زل زدم تو سياهيه چشمش كه گفتم:

_تو جنى روحى چيزى نيستى؟!

دستش و از داخل جيب شلوارش در آورد و خيلى جدى جواب داد:

_اين جاى سلام كردنته؟!

قدمى رفتم عقب و گفتم:

_يه جورى مياى جلوى آدم كه طرف وحشت مى كنه اسم خودشم يادش مى ره چه برسه به سلام كردن.

با كمال پرويى گفت:

_من نيومدم جلوت، تو اومدى تو بغل من.
چشمام گرد شد

_من؟!

محكم جواب داد:

_آره تو ، باز خواب بد ديدى كه اينطور پريشونى و حتى جلوى خودتم نمى تونى ببينى؟!

نيشخندى زد و ادامه داد:

_مى خواى باز بيام بخوابونمت؟!

با يادداورى شبى كه پيشم خوابيد اخمام رفت تو هم، زير لب ” بى حيايى ” نثارش كردم و از كنارش رد شدم كه گفت:

_منظورم اون چيزى كه تو فكرت مى گذره نبود.

بدون اين كه برگردم سمتش با حرص گفتم:

_من به چيزى فكر نمى كردم.

شنيدم كه زير لب گفت”معلومه”

اون لحظه حاضر بودم قسم بخورم كه هيچ كسى كه جز اردوان نمى تونه اين طور حرص من و در بياره. حرف زدن عاديشم رو مخ بود چه برسه به اين كه بخواد تيكه بپرونه و بدتر از عصبيم كنه.

حيف كه ذهنم پيش اون زن بود وگرنه مى موندم و حاليش مى كردم،وارد اتاق شدم كه يهو چيزى به ذهنم رسيد.

اولين بارى كه صدايى داخل كلبه شنيدم اردوان و اونجا ديده بودم، نكنه….
نه نه اردوان انقدرام سنگدل نيست، نمى تونه همچين كارى كرده باشه.
نه نه اين غير ممكنه.

با استرس شروع كردم به قدم زدن تو اتاق كه يهو در باز شد و اردوان اومد داخل. نگاهى بهم انداخت و گفت:

_دارى پياده روى مى كنى؟!

مثل خودش اخم كردم و جواب دادم:

_اين جاى در زدنته؟!

_من نيازى به در زدن ندارم.

با حرص گفتم:

_چرا اون وقت؟!

توقع داشتم مثل قبلا برتريش تو خونه رو به رخم بكشه و بگه چون اين خونه ماله منه، كه بازم بهم يادداورى كنه كه من فقط يه دختر بى كس و كارم ولى مثل اين كه فراموش كرده بودم اردوان اين روزها با گذشته خيلى فرق كرده، انقدرى كه شده يه آدم جديد.

لحظه اى مكث كرد و همون طور كه زل زده بود تو چشمام گفت:

_آماده شو

عصبانيتم جاش و به تعجب داد

_كجا؟!

جدى جواب داد:

_قرار بود كجا ببرمت؟!

سكوتم و كه ديد ادامه داد:

_خونه ى من.

و برگشت تا از اتاق خارج شه كه سريع گفتم:

_نميام.

با تعجب برگشت سمتم

_نمياى؟!

سرى به نشونه ى نه تكون دادم كه يهو از كوره در رفت و با عصبانيت گفت:

_مگه من مسخره ى دست تواَم ؟! امروز كلى كارام و گذاشتم و اومدم تا…

سكوت كرد و سعى داشت خشمش رو با مشت كردن دستاش خالى كنه.

_خيلى خوب، همين جا بمون، ولى از اين به بعد كارى با ترس و بچه بازيات ندارم. از عمارت بيرون نمى رى و براى منم دردسر درست نمى كنى. فهميدى؟!

براى اين كه قضيه رو كش ندم سرى تكون دادم كه اردوان با عصبانيت از اتاق رفت بيرون و در و بهم كوبيد. لحظه اى چشم هام و رو هم گذاشتم و نفسم و با صدا بيرون دادم، هنوزم از عصبانيت اردوان وحشت داشتم.

رو تختم نشستم و سرم و بين دستام گرفتم. باورم نمى شد اردوان اومده باشه تا به خاطر ترسم من و از اينجا ببره. بازم به حرفش عمل كرد و من هر لحظه بيشتر از قبل به اين موضوع پى مى بردم كه حرف اردوان واقعا حرفه.

شايد اگه امروز پيش اون زن نمى رفتم و به يكباره ترسم فروكش نمى كرد الآن با اردوان مى رفتم، ولى حالا بايد مى موندم و معما هاى ذهنم و حل مى كردم.

با توجه به چيزهايى كه تو ذهنم مى گذشت اين قضايا بى ربط به من نبود. بايد سر از همه چيز در مياوردم. مخصوصا از راز گذشته ى خودم و مادرم كه به هم پيوند خورده بود.

يه ساعتى با خودم درگير بودم و سعى داشتم پازل ذهنم و حل كنم كه آخرشم كلافه به سمت پنجره رفتم و درش و باز كردم، دلم هواى تازه مى خواست. نفس عميقى كشيدم كه نگاهم به اردوان افتاد كه كنار ماشينش بود.

چشمام از تعجب گرد شد، مطمئن بودم كه موقعى كه با من بحثش شد با عجله از پله ها پايين رفت ولى يه ساعته اون پايين چيكار مى كنه؟! مگه نگفت كار داره؟!

اگه مى خواست اينجا باشه بدون شك تو اتاقش بود نه تو باغ. زل زدم بهش با جديت داشت با يكى از نگهبانا حرف مى زد. براى اين كه سر از كارش در بيارم سريع از اتاق خارج شدم. پله هارو دو تا يكى كردم و از عمارت زدم بيرون.

اردوان همچنان داشت با اون نگهبان صحبت مى كرد كه يهو نگاهش به من افتاد، اخم رو پيشونيش عميق تر شد و قبل از اين كه بخوام قدم از قدم بردارم با عصبانيت به سمتم اومد. زل زدم بهش و دنبال دليل عصبانيتش بودم كه يهو بازوم و تو دستش اسير شد ، فشارى بهش وارد كرد و من و كشوند تو عمارت.

بازوم و انقدر محكم گرفته بود كه دردم اومد و با حرص گفتم:

_ولم كن، با تواَم مى گم ولم كن شكوندى دستمو.

در عمارت و بهم كوبيد و من و برد وسط پذيرايى و خيلى يهويى هولم داد عقب كه نتونستم خودم و كنترل كنم و پرت شدم رو زمين.

دستم و روى اون قسمت از بازوم كه گرفته بود گذاشتم و با صداى نسبتا بلندى گفتم:

_چته باز؟! مگه مرض دارى؟!

چشم هاى خشمگينش و دوخت تو چشمام و غضبناك گفت:

_هيچ معلوم هست دارى چه غلطى مى كنى؟!

از جام بلند شدم و فرياد زدم:

_مگه چيكار كردم؟!

با يه قدم بلند اومد رو به روم و لباسم و تو مشتش گرفت:

_اين چيه پوشيدى ها؟! با اين يه وجب لباس بايد بياى جلوى اون همه مرد؟! مى خواى چيو ثابت كنى؟! اين كه هر كارى كه بخواى انجام مى دى؟! احمق هر چقدرم اين نگهبانا چشم پاك و آدم حسابى باشن بازم مردن و تو يه دختر تنها. من و سياوشم كه بيست چهار سالته وره دلت نيستيم، ديگه چطور بايد بهت بفهمونم آدم باش؟! ها چطور؟! تو اتاقت زندانيت كنم؟! درو روت قفل كنم؟! يا دست روت بلند كنم؟! اين چيزارو كى مى خواى بفهمى فرميسك ، آخه كى؟!

و با عصبانيت روش و ازشم برگردوند و دستش و كشيد تو موهاش. حرفاش حق بود و همين زبونم و بسته بود، نگاهى به تاب تنم انداختم ، خودمم نفهميدم كى سوييشرتم و در آوردم.

انقدرم حواسم پرت اردوان شده بود كه يادم نبود چى تنمه و اين طور نبايد بيام پايين. سكوت كردم. اردوانم به موهاش چنگ مى زد و تو عمارت راه مى رفت. بعد از لحظه اى كه كمى از عصبانيتش فروكش كرد برگشت سمتم، انگشت اشارش و به سمتم گرفت و با خشم گفت:

_فرميسك به خداوندى خدا قسم بخواى كج برى قلم پات و مى شكنم، اصلا خونت و مى ريزم، ديگم حق ندارى پات و از اين عمارت بيرون بذارى، مى رى تو اتاقت بيرونم نمياى، به نگهبانام مى گم تو باغ ديدنت يه تير بزنن بهت خلاص كنن تا دردسر درست نكنى.

بى اراده چشمم پر از اشك شد. واقعا نمى خواستم اردوان و عصبانى كنم و حالا حرفاش اذيتم مى كرد.

اشكم كه رو گونم چكيد اردوان دستاش و مشت كرد و از بين دندوناى كليد شدش غريد:

_گمشو تو اتاقت فقط نبينمت.

با عصبانيت از عمارت زد بيرون. دستم و رو صورتم كشيدم و زل زدم به جاى خاليش. نمى دونم چرا عصبانيت اردوان و اين كه سرم داد زده بود حالم و ريخته بود بهم، من كه به اين كاراش عادت كرده بودم.
اصلا اردوان يه مدت اونم يه خورده خوب شده بود كه دليل نمى شه كه هميشه انقدر خوب باشه، ميشه؟! نگاهم و از در بسته شده گفتم و با عجله به سمت اتاقم راه افتادم.

از دست خودم كفرى بودم، آخه اين لباس چى بود من تو اين سرما پوشيدم؟! اردوان حق داشت، الان راجبم چى فكر مى كنه؟!

چنگى به موهام زدم و زير لب زمزمه كردم:

_دختره ى احمق…

چند روز گذشت ، تو اون مدت چند وقت يه بار به اون زن تو كلبه سر مى زدم، دو تا نگهبان جديد كه خانوم بودن وارد عمارت شدن و اون طور كه فهميدم اونا به اون زن رسيدگى مى كردن. ديگه نمى تونستم براش غذا ببرم چون مى فهميدن ولى هر روز با پيچوندن نگهبانا يه سر مى رفتم پيشش، اين برام شده بود يه عادت. عمو هم بدون پرسيدن نظر من برام لوازم تحرير سفارش داده بود و كتابامم گرفته، دروغ چرا دوست داشتم خودم برم خريد، كه از دفتر گرفته تا مداد و تراش و با سليقه ى خودم بگيرم، به هر حال امسال سال آخر بودم و كنكور داشتم، بايد چيزهايى مى گرفتم كه با ديدنش براى درس خوندن انرژى پيدا مى كردم.

ولى بازم از چيزايى كه عمو برام گرفته بود خوشم اومد، همشون يا بنفش بودن يا صورتى، انگار عمو هم رنگ مورد علاقم و مى دونست، تركيب جالبى شده بود. كتابامم جلد شده و سيمى شده بود، كارى كه هر سال انجام مى دادم. لبخندى زدم و وسايلم و چيدم.

بر خلاف همه ى بچه هاى مدرسه من شلوارام و مى دادم خياط تنگ مى كرد و پاچش و گشاد طورى كه كامل رو كتونيم باشه، مانتومم يه مانتوى معقولانه تا رو زانو بود ، مثل خيليا كيسه نبود، هيچ وقت به تريپم گير نمى دادن ولى هر سرى اردوان موقع مدرسه رفتن من و مى ديد كلى غر مى زد و مغزم و مى خورد، طورى كه يه سرى مجبورم كرد درزهاى شلوارم و بشكافم و كمى گشادش كنم كه بعدش با كلى خواهش و تمنا حميرا رو وادار كردم واسم تنگش كنه.

با يادداورى اون روزا لبخند تلخى رو لبام نشست، همون لحظه تقه اى به در خورد و حميرا اومد داخل. نگاهى به وسايلم كه همه رو تو كتابخونه و كشوم چيده بودم انداخت و گفت:

_فرميسك جان كارات و كردى؟!

_اوهوم

_خوبه پس ، كم كم بخواب صبح بايد زود بيدار شى. آقاى نامدار گفتن يا اردوان يا سياوش ميان دنبالت مى برنت مدرسه، قراره با مدير صحبت كنن غير حضورى بر دارى ديگه سره كلاس نرى فقط برى آموزشگاه، كنكورت مهم تره.درس هاى سال چهارمم در حد پاس كردن بايد بخونى البته اون چند تا درس نهايى نمرشون تو كنكور مهمه ها اونا رو هم تشريحى بخون هم تستى.

دوباره نصيحت و سفارش هاى حميرا شروع شده بود. باشه اى گفتم كه بالاخره با يه شب بخير به صحبتاش خاتمه داد و از اتاق رفت بيرون.

نگاهى به ساعت انداختم، يازده بود، امروز كه عمو وسايلام آورد دوباره باهام حرف زد، از پيشنهادى كه براى قبوليم داده بود گفت. اين كه من و براى ادامه و تحصيل مى فرسته آمريكا و اگه بخوام مى تونه حميرا رو هم راضى كنه باهام بياد. چى از اين بهتر؟!

بايد مى خوندم و مى رفتم. اين تنها هدف بود، شايد اونجا به چيزايى كه مى خواستم مى رسيدم، ولى در عوض بايد از يه سرى از خواسته هامم دست مى كشيدم. مثل سياوش…

يعنى مى تونستم؟!

اون شب تا ساعت ها بيدار بودم و فكرام و كردم و بعدش كه تصميم و گرفتم با ذهنى آشفته خوابيدم.

صبح با صداى آلارم گوشيم از خواب بيدار شدم، صداى زنگش انقدر آروم بود كه برام مثل يه لالايى مى موند و داشت دوباره خوابم مى برد كه سريع صداش و قطع كردم و پريدم تو سرويس بهداشتى. بعد از شستن دست و صورتم و مسواك زدن اومدم بيرون، موهام و شونه كردم و لباسام و پوشيدم.

قيافم تو اون لباس سرمه اى بامزه شده بود. مقنعه ام رو روى شونم انداختم و سريع از اتاق رفتم بيرون كه متوجه ى حميرا شدم. با ديدنم لبخندى زد و گفت:

_سلام عزيزم صبحت بخير. اومدم بيدارت كنم ولى مثل اين كه خيلى وقته بيدار شدى.

متقابلا لبخندى به روش زدم و جواب دادم:

_سلام حميرا جون صبح شما هم بخير. اتفاقا خيلى نيست بيدار شدم .

_باشه عزيزم بيا پايين صبحونت و بخور سياوش اومده برسونتت.

با آوردن اسم سياوش لبخند رو لبام ماسيد. توقع داشتم اردوان بياد. بعد از اون روزى كه سره لباسام باهام دعوا كرد ديگه خونه نيومده بود. مى خواستم ازش عذرخواهى كنم، فكر اين كه الان داره پيش خودش راجبم چه فكرايى مى كنه اذيتم مى كرد.

بايد باهاش حرف مى زدم، ولى مثل اين كه اون هنوزم از دستم ناراحت بود و نمى خواست من و ببينه. كلافه پوفى كشيدم و رفتم تو آشپزخونه، سياوش روى صندلى نشسته و دستش و روى ميز گذاشته بود. با ديدنم لبخند عميقى رو لباش نشست و بدون اين كه از جاش بلند شه گفت:

_خانوم كوچولو رو نگاه با اين لباساى مدرسش.

لبام و جمع كردم و طورى كه سعى داشتم خودم و ناراحت نشون بدم گفتم:

_اولا سلام دوما برو خودت و مسخره كن.

_اولا سلام دوما مسخرت نكردم كه.

رو صندلى كنارش نشستم

_پس چى؟!

زل زد تو چشمام و با اون لبخند دل نشينش كه داشت هوش و حواس و از سرم مى پروند گفت:

_بامزه شدى.

لحظه اى خجالت كشيدم و سرم و انداختم پايين. سياوش نمى دونست با اين لحنش چطور داره قلبم و از جا مى كنه، خو منم يه دختر هفده ساله بودم كه تا حالا هيچ پسرى تو زندگيم نبوده و از طرفشون هيچ محبتى نديده ، با وجود اردوان هميشه مى ترسيدم كوچك ترين اشتباهى انجام بدم. حتى اگه پسرى دنبالم راه ميوفتاد تا مى تونستم مى دويدم كه يه وقت اردوان سر نرسه و بهم تهمت بودن با اون پسر رو بزنه. بالاخره قاطى بود و اينجور موقع ها بدون گوش دادن به توضيحاتم من و مقصر مى دونست و اين مى شد شروع
يه دعواى تازه. دعواهايى كه به شدت ازشون بى زار بودم.

حميرا يه جور خاصى به من و سياوش نگاه مى كرد. ميز و برامون چيد و از آشپزخونه رفت بيرون. يه جورايى معذب شده بودم. لبم و گزيدم و خودم و مشغول خوردن نشون دادم كه سياوش گفت:

_مدير قبلى مدرستون رو مى شناختم ولى مثل اين كه امسال مديرتون عوض شده. بيام ببينم مى تونم مخش و بزنم كه تو كلاسات و غير حضورى بردارى يا نه.

نگاهى بهش انداختم كه چشمكى زد و ادامه داد:

_اين كه هم بخواى برى مدرسه هم آموزشگاه ، كلا خستت مى كنه همشم سره كلاسى و وقت واسه خوندن و تست زدن پيدا نمى كنى.

_ولى مدرسه رفتنم بد نيست. خونه باشم بايد همش فكر و خيال كنم.

قيافه ى سياوش متفكر شد:

_اگه مشاور داشته باشى و يكى مثل من بالا سرت باشه فكر و خيال نمى كنى و همه و حواست و مى دى به درس. يه سال فقط يه سال تلاش كن بعدش راحت مى شى.

_راحت مى شم؟! بعده كنكور تازه شروع ماجراس، دانشگاهم سختى خودش و داره.

سياوش مردونه خنديد

_مثل اين كه نميشه سره تو رو كلاه گذاشت. ولى در كل بايد طورى تلاش كنى كه سختى هاى دانشگاه ارزشش و داشته باشه، اگه به رشتت علاقه داشته باشى سخت هاش برات كم ميشه.

سرى تكون دادم و همراه با سياوش صبحونم و خوردم. صبحونه اى كه هيچى از طعمش نفهميدم و تمام حواسم پيش سياوش بود. سياوشى كه امروز بيشتر از قبل لبخند مى زد، انگار مى خواست اينطور روحيه من شاد كنه و بهم انرژى بده.

و كاملا تو كارش موفق بود. روزم و با حرفاش و رفتارش ساخت.

صبحونم و خوردم سياوش از جاش بلند شد و گفت:

_برو كيفت و بردار بايد بريم ديرت ميشه.

باشه اى گفتم و خواستم به سمت اتاقم برم كه حميرا در حالى كه كوله پشتيم دستش بود اومد سمتم و گفت:

_بيا عزيزم من برات آوردمش. مقنعه ات و سر كن و برو. سياوش بايد با مدير حرف بزنه ديرتون ميشه.

كيف و از حميرا گرفتم:

_باشه الان ميريم ديگه. مرسى .

مقنعم و سر كردم و بعد از رد شدن از زير قرآن ومراسم دعايى كه تو اون چند دقيقه حميرا واسم راه انداخته بود بالاخره از عمارت زديم بيرون .

سوار ماشين سياوش شدم و جلو نشستم. تو كل مسير سياوش سكوت كرده بود و با جديت داشت رانندگى مى كرد. چند لحظه يه بار زير چشمى نگاهش مى كردم ، كم كم داشت حوصلم سر مى رفت كه گفتم:

_آهنگ ندارى!؟

نگاه گذرايى بهم انداخت و ضبط و روشن كرد.

صداى همايون شجريان پيچيد تو ماشين:

آهای خبردار!
مستی یا هشیار؟ خوابی یا بیدار؟
تو شب سیاه، تو شب تاریک
از چپ و از راست، از دور و نزدیک
یه نفر داره
جار می‌زنه، جار
آهای غمی که
مثل یه بختک
رو سینه‌ی من
شده‌ای آوار
از گلوی من
دستاتو وردار

متن آهنگش عجيب به دلم نشست ، آروم چشم و رو هم گذاشتم و به ادامه ى آهنگ گوش سپردم …

کوچه‌های شهر
پٌرِ ولگرده
دل، پُرِ درده
شب، پر مرد و
پر نامرده

آهاى خبردار !!
باغ داريم تا باغ
يكى غرق گل
يكى پٌره خار
مرد داريم تا مرد
يكى سره كار
يكى سره بار
آهاى خبر دار
يكى سره دار

چشم هام و باز كردم و از پنجره زل زدم به درختانى كه برگ هاشون كم كم داشت زرد مى شد ، شيشه رو پايين دادم كه هواى خنك به صورتم هجوم آورد. لبخندى زدم و همچنان نگاهم و دوختم به بيرون.

توی کوچه‌
یه نسیم رفته
پی ولگردی
توی باغچه‌ها
پاییز اومده
پی نامردی
تويه آسمون ماه و دق مى ده
درد بي دردى
پاييز اومده پى
نامردى
يه نسيم رفته پى ولگردى

با ايستادن ماشين و قطع شدن صداى آهنگ تازه متوجه رسيدنمون شدم. سياوش نگاهى به من انداخت و گفت:

_پياده شو

و خودش زودتر از من از ماشين پياده شد. در حالى كه هنوزم تو حال و هواى اون آهنگ بودم از ماشين رفتم پايين و سياوش بعد از بستن در ماشين هم قدم با من به سمت مدرسه راه افتاد.

با ابهت راه مى رفت و بين اون همه دختر اخمى رو پيشونيش نشونده بود و به هيچكسم نگاه نمى كرد و بر عكس دخترا زوم بودن روش. تو اون موقعيت دلم مى خواست دستاى مردونش و بگيرم و چشمايى كه داشتن مى خوردنش و از حدقه در بيارم.

موقع ورود به راهرو مدرسه سياوش ايستاد. اشاره اى به من كرد كه جلوتر از اون وارد شدم و بعدشم دستش و گذاشت پشتم و من و به جلو هدايت كرد. مطمئن بودم خيليا زومن رو ما و دارن از حسودى آتيش مى گيرن و اين من و به وجد مياورد.

همين كه خواستيم به سمت اتاق مدير بريم اسمم و از زبون صدايى آشنا شنيدم. سره جام ايستادم و سريع برگشتم سمت صدا، با ديدن آلاله كه رو به روم ايستاده بود تعجب كردم.

انگار يادم رفته بود اونم همين مدرسه درس مى خونه.بعد مدت ها ديده بودمش و دلتنگش بودم، خواستم برم سمتش كه دستم توسط سياوش كشيده شد . نگاهى به صورت عصبانى سياوش انداختم كه گفت:

_كاراى واجب ترى داريم.

معلوم بود اونم مثل اردوان از آلاله دل خوشى نداره و ازش خوشش نمياد. و بدون هيچ حرفى من و دنبال خودش به سمت اتاق مدير بودم. دلم براى آلاله تنگ شده بود ، تنها دوستم بود بايد بعد از تموم شدن كارمون مى رفتم پيشش. سره قضيه نيلوفر اونم قربانى شده بود. بايد باهاش حرف مى زدم.

وارد اتاق مدير شديم. علاوه بر مدير دو نفر ديگه داخل اتاق مشغول انجام كارى بودن. با سياوش به سمت ميز مدير رفتم و بعد سلام و خوش آمد گويى از جانب مدير ، سياوش شروع كرد به توضيح دادن براى غير حضورى كردن كلاس هاى من.

بعد از تموم شدن صحبت هاى سياوش مدير كه زن جوونى بود لبخندى زد و گفت:

_ببينيد آقاى محترم مدرسه ى ما جزء ما يكى از بهتريناس ، ما برجسته ترين معلم هارو براى دانش آموزامون مياريم، هر روزم كلى در خواست براى غير حضورى داريم . كه اگه بخوايم به همشون جواب بديم بايد دره مدرسه رو تخته كنيم. نمى دونم چرا دانش آموزان انقدر تنبل شدن براى مدرسه اومدن. اوليت مدرسس.

سياوش كه معلوم بود از برخورد مدير خوشش نيومده اخمى كرد و گفت:

_شرايط ايشون فرق مى كنه، اصولا هر مدرسه اى با وجود بالا بودن معدل غير حضورى بودن كلاس و قبول مى كنن.

_هر مدرسه اى شايد ولى مدرسه ى ما نه.

_خانوم محترم ايشون نمى تونه بياد سره كلاس ، اگه نمى تونيد قبولش كنيد پروندش و بدين از اينجا مى برمش.

مدير ابرويى بالا انداخت.

_جناب فكر نمى كنيد براى گرفتن پرونده يكم ديره؟! هر چند اينش ديگه به ما مربوط نيست، شهريه از قبل پرداخت شده و در صورت رفتن شما هزينه بر گردونده نمى شه. فكر نكنم هر مدرسه ايم حالا ثبت نامش كنن.

از دست مدير داشتم كفرى مى شدم، زنيكه ى عقده اى. سياوش خواست حرفى بزنه كه صداى بلندى تو اتاق پيچيد..

_شعورت در همين حده؟! يا از كارت خسته شدى؟! يا شايدم هر دوش ، نه؟!

با صداى اردوان متعجب برگشتم سمتش، صورتش جدى و كمى عصبى بود . چشمام از تعجب گرد شدن، اين ديگه اينجا چيكار مى كرد؟! با اون چشماى خشنش زل زده بود به مدير، كه يهو مدير از جاش بلند شد و با صداى نسبتا بلندى گفت:

_يعنى چى آقا؟! حرف دهنتون و بفهمين، مگه اينجا طويلس كه اينطور سرتون و انداختين پايين و اومدين داخل؟! بيرون، سريع بيرون تا نگهبانى رو خبر نكردم.

اردوان قدمى جلوتر اومد و رو به روش ايستاد

_مى مونم تا نگهبانى رو خبر كنيد.

در كسرى از ثانيه رنگ و روى مدير پريد. حقم داشت اردوان با اون قد و هيكل دو برابرش بود، تازه فقط من مى دونستم تو عصبانيت هيچى جلو دارش نيست، مدير شانس آورد خانوم بود و اردوان داشت باهاش راه ميومد اگه آقا بود تا حالا فكش و آورده بود پايين.

سياوش هيچ حركتى نمى كرد، انگار اونم داشت دلش خنك مى شد، نبايد مى ذاشتم قضيه بيخ پيدا كنه، به سمت اردوان رفتم و دستش و گرفتم و با صداى آرومى گفتم:

_اردوان ترو خدا بيخيال شو. ولش كن بيا بريم.

اردوان بدون اين كه نگاهش و از مدير بگيره جواب داد:

_تا اين خانوم و ادب نكنم جايى نميام.

مدير كه حالا كمى به خودش مسلط تر شده بود گفت:

_شما فعلا خودتون به ادب نياز دارين. خانواده بالا سرت نبوده نه؟! معلومه كه نه، اگه بود اينجورى بار نميومدى و بهت ياد مى دادن تو همچين مكانى اونم با يه خانوم چطور برخورد كنى.

چشم هام و رو هم فشردم، دست گذاشته بود رو نقطه ضعف اردوان و من جاى مدير از عكس العمل اردوان ترسيدم خيلى ترسيدم.

دست هاى اردوان محكم كوبيده شد روى ميز و با صداى عصبى گفت:

_الآن چه زرى زدى؟!

و قبل از اين كه مدير بخواد حرفى بزنه آقايى اومد داخل و با عجله به سمت اردوان رفت. ولى حتى به ميلى مترم نتونست تكونش بده.

مدير براى اردوان كرى مى خوند و به نگهبان مى گفت بندازتش بيرون كه يهو اردوان گوشيش و برداشت و شماره اى رو گرفت. سياوش به سمتش رفت و خواست از اتاق ببرتش بيرون كه يهو اردوان شروع كرد به صحبت كردن با شخص پشت تلفن:

_علو محمد كجايى؟!

_…

_يه آدم بى شخصيت رو مى خوام از آموزش پرورش بندازى بيرون.

_…

_نه همين الان.. تربيت چهارصد تا دانش آموز دست ايناس ، مى خواين به مشت بى شخصيت تحويل جامعه بدين؟!

_…

نمى دونم طرف چى گفت كه صداى اردوان اوج گرفت:

_گفتم همين الآن،

و بعد لحظه اى كوتاه نگاهى روى ميز انداخت و با صداى عصبيش گفت:

_محبى، سودابه محبى…

و بدون خدافظى گوشى رو قطع كرد و بدون هيچ حرف ديگه اى دست من گرفت و از اتاق كشيدم بيرون. همون لحظه صداى مدير پشت سرمون بلند شد كه مى گفت:

_آقا يه لحظه صبر كنيد خواهش مى كنم. وايسين حرف بزنيم.

اما اردوان بدون كوچك ترين حرفى من و سوار ماشين خودش كرد و سياوشم پشت سرمون اومد. بى توجه به مدير كه به شيشه ى ماشينش ضربه مى زد ماشين و روشن كرد و با سرعت از اونجا دور شد.

لحظه ى آخر ديدم كه مدير افتاد رو زمين. لبم و گاز گرفتم و زير چشمى نگاهى به اردوان انداختم. باز هم صورتش خشمگين بود و رگاش زده بودن بيرون. سرعتش زيادى بالا بود. ناخونم و تو دستم فرو بردم و با خودم گفتم:

_الآن كى مى خواد اين همه عصبانيتش و تحمل كنه؟! بدون شك همه رو سره من خالى مى كنه.

سرم و به شيشه چسبوندم و چشمام و بستم.

اردوان با سراعت سر سام آورى رانندگى مى كرد، و من در سكوت هيچى نمى گفتم تا اين كه بعد از احظه اى متوجه شدم مسيرى كه داره مى ره مسير خونه نيست و از سمت ديگه اى داره مى ره. متعجب نگاهش كردم ولى چيزى نگفتم.

بعد از دقيقه اى سر از خونه ى خودش در آورديم. ماشين و تو پاركينگ پارك كرد و بدون هيچ حرفى سريع پياده شد. ديوونه اى زير لب نثارش كردم و خودمم پياده شدم. سوار آسانسور شديم كه با صداى آرومى گفتم:

_منو نمى برى خونه؟!

نگاه خشمگينى بهم انداخت

_خيلى واسه خونه رفتن عجله دارى مى تونه خودت برى.

حرفش بهم برخورد. اون قدرى كه قبل از بسته شدن در آسانسور خواستم ازش خارج بشم كه مچ دستم و گرفت و با صداى عصبيش گفت:

_كجا؟!

با حرص برگشتم سمتش

_خودت گفتى مى تونم برم، منم دارم همين كارو مى كنم.

منو كشيد تو آسانسور دستش و انداخت دور كمرم و من و به خودش چسبوند. و خيلى جدى گفت:

_من كى همچين حرفى زدم؟!

متعجب بهش نگاه كردم

_تو نگفتى؟!

_نه

از اين همه پروييش حرصم گرفته بود خواستم از بغلش بيام بيرون كه من و محكم تر گرفت ، دوباره برگشتم سمتش و كلافه گفتم:

_ولم كن

_نمى كنم.

مثل به بچه داشت لج مى كرد. با ديدن چشماش دوباره لال شدم، آخه اين چشما چى داشت كه زبونم و مى بست؟! شايد هنوزم از اين چشما حساب مى بردم، شايد…

با باز شدن در آسانسور اردوان نگاهش و ازم گرفتو همون طور كه دستش دور كمرم بود منو از آسانسور بيرون برد . در خونش و با دست چپش باز كرد و با چشم و ابرو به داخل خونه اشاره كرد و گفت:

_برو تو

مثل يه بچه ى حرف گوش كن جلوتر رفتم داخل. خودشم پشت سرم اومد. وسط خونه ايستادم و نگاهى به اردوان كه وارد آشپزخونه مى شد انداختم. اين الآن واسه چى من و آورده اينجا؟!

در يخچال و باز كرد و بطرى آب رو برداشت، و در كمال بيشعورى همون طور بطرى آب و سر كشيد ، اصلا هم به اين به موضوع فكر نكرد كه شايد منم تشنم باشه، هر چند انقدرى كه اون امروز حرف زد دهنش كف كرد بيچاره، بيشتر از من به اين آب نياز داشت.

اون آب مى خورد و من خيرش شدم. سيبك گلوش بالا پايين مى شد و شبيه ها تشنه هايى كه سالها از آب دور بودن شده بود.

بعد از لحظه اى كوتاهى بطرى خالى رو روى ميز گذاشت و از آشپزخونه اومد بيرون. انگار حالش بهتر شده بود ولى هنوزم جديت خودش و داشت. همون طور كه به سمت اتاقش مى رفت گفتم:

_از كجا فهميدى مدرسه ايم؟!

نيم نگاهى بهم انداخت

_فضولى؟!

با كمال پرويى جواب دادم:

_آره

جوابم و نداد و مشغول باز كردن دكمه هاى پيراهنش شد، كه دوباره با حرص گفتم:

_من و به زور آوردى اينجا حداقل جواب سوالم بده.

نگاه ترسناكى بهم انداخت

_من به زور آوردمت؟!

_اوهوم

نگاهش و ازم گرفت و جواب داد:

_من جواب كسى كه به زور آورده باشمش رو نمى دم.

حسابى رفته بود رو مخم. رفتم سمتش و با صداى نسبتا بلندى گفتم:

_اصلا يه آژانس برام ب…

هنوز حرفم تموم نشده بود كه پام به ميز گير كرد و قبل از فرود اومدنم رو زمين دستى دور كمرم نشست و من و به سمت خودش كشيد.

چشمام و كه بسته بودم و باز كردم كه نگاهم با يه جفت چشم مشكى گره خورد. چشم هايى كه با فاصله ى كمى رو به روم بود و من و مجذوب خودش كرده بود. دكمه هاى پيراهنش و باز كرده بود و من بدون اين كه متوجه بشم موقع سقوطم دستم و روى سينه ى برهنش گذاشته بودم، از تماس دستم با بدنش داغ شدم، انگار يه كوره ى آتيش بود كه داشت من و مى سوزوند.

مثل مجسمه اى تو آغوشش بى حركت مونده بودم و حتى توان اين كه دستم و از روى سينه ى مردونه و عضلانيش بردارم و نداشتم. جفتمون خيره ى هم شده بوديم كه يهو فشارى به كمرم وارد كرد و من و بيشتر به خودش چسبوند، فاصله ى صورتامون كم بود و تو اون موقعيت ذهنم خاموش شده بود و نمى دونستم قراره چه اتفاقى بيوفته.

همچنان خيره ى هم شده بوديم كه نگاهش از چشمام رو لبام سر خورد. نفس تو سينم حبس شد و ضربان قلبم به اوج خودش رسيد. ولى برخلاف من قلب اردوان زير دستم آروم مى تپيد، آروم و منظم.

بى حركت ايستاده بودم ، دست ديگه ى اردوان بالا اومد و پشت گردنم نشست. صورتش كمى نزديك تر شد و من داشتم به اين فكر كى كردم كه با چيكار كنم كه همون لحظه گوشى اردوان زنگ خورد.

اردوان بدون اين كه هول كنه نگاه ديگه اى بهم انداخت و آروم ازم جدا شد. آب دهنم و با استرس قورت دادم و به سمت سرويس بهداشتى رفتم كه اردوان گوشيش و جواب داد:

_بله…

با كنجكاوى به حرفاش گوش مى دادم

_سلام، آره خونم…

_…

_پيشه منه…

_…

_كاراش و درست كنم بعد…

_….

_چى؟! مهمونى؟! به چه مناسبت؟!

_…

_عجله دارى؟!

_….

_آهان باشه..

_…

_حواسم هست…

_…

_باش خدافظ….

با تموم شدن حرفاى اردوان نفسم و بى صدا بيرون دادم و دستم و دو طرف صورتم گذاشتم، داغ داغ بود، نگاهى به خودم تو آيينه انداختم صورتم از خجالت سرخ شده بود و گونه هام گل انداخته بود.

چند نفس عميق پى در پى كشيدم و شير آب و باز كردم، آبى به صورتم زدم و بعد از خشك كردم صورتم مردد از سرويس بهداشتى خارج شدم. بايد خودم و مثل اردوان بيخيال نشون مى دادم، طورى كه انگار نه انگار اتفاقى بينمون افتاده باشه. مگه خودش اينطور نيست چرا من اينطور نباشم؟!

همين كه از سرويس بهداشتى خارج شدم نگاهم به اردوان افتاد كه روى مبل نشسته بود و چشم هاشو و بسته بود. نمى دونستم چيكار كنم با خودم درگير بودم كه صداى اردوان بلند شد:

_من يه دوش مى گيرم بعدش برمى گرديم عمارت، فردا تو عمارت مهمونيه بايد آماده شى.

چرخيدم سمت اردوان، چشم هاش هنوزم بسته بود، باشه اى آرومى گفتم كه فقط خودم شنيدم. اردوانم يهو چشماش و باز كرد و بدون اين كه نگاهى به من بندازه وارد اتاقش شد.

لبم و به دندون گرفتم و رفتم رو مبل نشستم. داشتم با خودم كلنجار مى رفتم و خودم و به هزار و يك دليل قانع مى كردم كه اردوان از اون كارش منظورى نداشت ولى بازم تهه دلم نمى تونست دلايلم و قبول كنه .

نمى دونم چقدر با خودم درگير بودم كه صداى گوشيه اردوان رشته ى افكارم رو پاره كرد. نگاهم به گوشيش كه روى مبل كنارم بود انداختم ، اسم father رو گوشيش خودنمايى مى كرد. نيشخندى زدم و زير لب زمزمه كردم:

_نكوشيمون خارجى

با فكر به اين كه نكنه عمو باهاش كار واجبى داشته باشه گوشيش و برداشتم و به سمت اتاقش رفتم. تقه اى به در زدم و گفتم:

_اردوان گوشيت زنگ مى خوره.

به آرومى جواب داد:

_بيارش واسم.

همين كه در و باز كردم نگاهم به اردوان افتاد كه با بالا تنه اى برهنه رو به روى آيينه ى اتاقش ايستاده بود و داشت با حوله ى كوچيكى موهاش و خشك مى كرد.

سريع نگاهم و ازش گرفتم كه گفت:

_گوشيم و بده.

داشتم تابلو بازى در مياوردم. با قدم هاى آهسته اى به سمتش رفتم و بدون اين كه نگاهش كنم گوشى و به سمتش گرفتم

_لو لو خوره نديدى كه

آروم سرم و بلند كردم و زل زدم تو چشماش

_گوشيت

گوشى و ازم گرفت و با عجله از اتاقش زدم بيرون. نمى دونم چرا امروز انقدر عجيب بود… رو مبل نشستم و به رفتار اردوان فكر مى كردم كه يهو از اتاقش اومد بيرون.

نگاهى بهش انداختم، تيريپ شيك و مردونه اى زده بود، شلوار مشكى و پيراهن جذب طوسى رنگى تنش بود، عضله هاش به خوبى تو اون لباس مشخص بود، از اون عضله هايى كه دخترا دوست دارن و بواش غش و ضعف مى كنن.

با خودم گفتم :

_دخترا شايد از رو ظاهر براش غش و ضعف كنن ولى اخلاق گندش و كه ببينن فرار مى كنن.

بوى ادكلنش تو خونه پيچيده بود و هر چى بهم نزديك تر مى شد بيشتر بوش و حس مى كردم. رو به روم و ايستاد و با صداى بمش گفت:

_به زور آوردمت الانم بايد ب زور ببرمت؟!

حرفش تيكه بود، پشت چشمى براش نازك كردم و از جام بلند شدم و جلوتر از خودش از خونه زدم بيرون.

تو آسانسور هيچ حرفى بينمون رد و بدل نشد، سوار ماشين شديم و به سمت عمارت راه افتاديم، پشت چراغ قرمز بوديم كه چرخيدم سمت اردوان، آستين پيراهنش و بالا زده بود و ساعتى شيك رو دستش خودنمايى مى كرد. يه دستش رو فرمون و دست ديگش و به پنجره ماشين تكيه زده بود. نگاهى به رگاى دستش انداختم و قبل از اين كه حواسم پرتش شه گفتم:

_واسه مدرسه چيكار كنم؟!

همون طور كه نگاهش به رو به رو بود جواب داد:

_نمى رى

با چشم هاى گرد شده نگاهش كردم

_يعنى چى؟!

_يعنى همين كه شنيدى ، مى شينى تو خونه درست و مى خونى آموزشگاهم نياز نيست فعلا برى، معلم خصوصى مى گيرم واست.

_ولى آخه استاداى كلاس بهترن…

دنده رو عوض كرد و همون طور كه ماشين و به حركت در مياورد جواب داد:

_همون استادارو مى گيرم.

_اونا بيكار نيستن كه.

_پول دوست كه هستن، دو هزار بيشتر بزارى تو جيبشون كلا آموزشگاه رو ول مى كنن ميان خصوصى درس مى دن. هر استاديم كه تو آموزشگاه كار كنه كه دليل بر برتريش نيست. از چند تا دوستام كه اين كارن مى پرسم تا ليست دبير هاى درست و حسابى رو واسم در بياره.

كلافه پوفى كشيدم. فكر همه جاش و كرده بود و جاى هيچ حرفى رو باقى نمى ذاشت. اصلا بحث كردن با اردوان بي فايده بود انگار دارى ياسين تو گوش خر مى خونى.

بعد از لحظه اى دوباره چرخيدم سمتش ، كنجكاوى راجب امروز حسابى رو مخم بود و اگه سوالاى ذهنم و ازش نمى پرسيدم بدون شك خفه مى شدم.

_اون مديره واقعا اخراج شد؟!

_فكر كردى جلو اون همه آدم بلوف زدم؟!

_آخه يهويى شد، تو به اين سرعت از كجا يه آشنا تو آموزش پرورش پيدا كردى؟!

_يهويى نبود، قبلا داشتم.

_از كجا؟!

سرعتش و يه خورده بيشتر كرد و خيلى محكمش جواب داد:

_سرت تو كار خودت باشه.

لحنش طورى بود كه ديگه جاى هيچ بحثى باقى نمى موند. نگاهم و ازش گرفتم و از پنجره به بيرون دوختم، اردوان آدم عجيب و غير قابل نفوذى بود.. كاش مى شد ذهنش و خوند… كاش….

با ترافيك مسخره و خسته كننده بالاخره رسيديم عمارت، با اون صورت جدى اردوان حتى جرعت نداشتم بگم ضبط و روشن كنه. جلوتر از اردوان وارد عمارت شدم كه حميرا با صداى در از آشپزخونه بيرون اومد و با ديدنم متعجب گفت:

_فرميسك مگه تو نبايد الآن مدرسه باشى؟!

قبل از اين كه من بخوام حرفى بزنم اردوان از پشت سرم جواب داد:

_ديگه نمى ره.

چهره ى حميرا رفت تو هم و براى اولين بار ديدم لحن صحبتش با اردوان عوض شد:

_ولى آخه چرا!؟ اين كه نذاريد مدرسه بره حالا به هر دليلى اصلا منصفانه نيست، فرميسك بايد…

_من نگفتم نمى ذارم درس بخونه كه فقط گفتم مدرسه نمى ره. وقتش و بين يه مشت آدمى كه هيچى بارشون نيست تلف نكنه بهتره. قراره براش معلم بگيرم. اينطورى بهتره.

و خيلى جدى به سمت اتاقش راه افتاد.

اردوان كه وارد اتاقش شد حميرا با تعجب به سمتم اومد

_چى شده فرميسك؟!

پوفى كشيدم و قضيه امروز و براش تعريف كردم و در آخر اضافه كردم:

_ولى حميرا معلم هاى مدرسمون پارسال خيلى خوب بودن اردوان چون از دست مديره عصبانى شد داره اينطور مى گه ، اصلا نمى دونم اونجا چيكار مى كرد مگه قرار نبود سياوش من و ببره؟! ديگه اردوان براى چى اومده بود؟!

حميرا شونه اى بالا انداخت

_نمى دونم چى بگم والا, تو هم برو لباسات و عوض كن بيا پايين يه چيزى بخور, اصلا رنگ به رو ندارى.

سرى تكون دادم و به سمتم اتاقم راه افتادم. بدم نمى اومد يه چرتم بزنم، امروز با اين كه كارى نكرده بودم كلى خسته شدم…

فرمیسک
دانلود کامل رمان فرمیسک
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن