خانه / آخرین مطالب / رمان مرد وحشی پارت 1

رمان مرد وحشی پارت 1

رمان مرد وحشی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

فصل اول
دلهره داشت.
مدام با دستش کشتی می گرفت.
تازه از زیر دست آرایشگر بیرون آمده بود.
خواهرش لباس را بزور به تنش کرد تا شنیون موهایش خراب نشود.
به ساعت نگاه کرد.
چرا خبری از کاوه نبود؟!
باید دیگر پیدایش می شد.
نمی دانست چطور خواهرش هدی را دست به سر کند؟
صدای گوشیش که بلند شد.
فورا آن را چک کرد.
پیام از طرف کاوه بود.
” پایینم هیوا، خودتو برسون”
لب گزید و به هدی که سرش درون گوشیش بود نگاه کرد.
-هدی از گشنگی ضعف رفتم، دختر پاشو برو یه چیزی بگیر بیار. تا کی منتظر باشیم آقا داماد برسه؟
هدی سرش را از روی گوشی بلند کرد و گفت: تازه ناهار خوردیا…
-نمیری، می خوای با این وضع خودم برم.
هدی شکلکی برایش درآورد و بلند شد.
مانتو و روسریش را تن زد و از آرایشگاه بیرون زد.
خواهر کوچولوی نازش!
حیف که باید دست به سرش می کرد.
همین که خیالش بابت هدی راحت شد.
از کیفش عابربانک را درآورد و هزینه عروس شدنش را کارت به کارت کرد.
قبلش به کاوه پیام داد که زنگ بزند و بگوید داماد است.
همین هم شد.
از در آرایشگاه با شنلی که رویش افتاده بود بیرون زد.
کاوه با دیدنش چشمانش برق زد.
مچ دستش را گرفت و او را سوار ماشین کرد.
پشت فرمان نشست و قبل از اینکه کسی سر برسد پایش را روی گاز گذاشت و رفت.
*****************
همیشه شیک و پیک بود.
اما امشب فرق داشت.
شاه داماد مجلس بود با عروس رویایی اش!
دختری که یک سالی بود در تب و تابش سوخته بود.
با ماشین گل زده و گروه فیلمبرداری جلوی آرایشگاه توقف کرد.
با اشاره ی فیلمبردار از ماشین پیاده شد و به همراه دسته گلی از رزهای سفید به سمت آرایشگاه رفت.
زنگ را فشرد و منتظر ایستاد.
-بله؟
-میشه بگید هیوا جان بیاد پایین؟
آرایشگر با تعجب گفت: مگه یه ساعت پیش نیومدین دنبالش؟!
سرش سوت کشید.
-نخیر، این حرف یعنی چی خانم؟ زن من مگه اونجا نیست؟
صدای آرایشگر بیشتر رنگ تعجب گرفت.
-نه ایشون که رفتن، آقایی زنگ زدن گفتن دامادن، اومدن دنبالش و رفتن.
دسته گل از دستش افتاد.
فیلمبردار نزدیک شد و گفت: چیکار می کنی؟
تمام ذهنش پر شد از آبروریزی که قرار بود برایش برپا شود.
آن هم برای یزدان نیک پرور!
با حرص و عصبانیت به سمت فیلمبردار برگشت.
یقه اش را گرفت و او را به دیوار کوباند.
داد کشید: خفه شو مردیکه!
فیلمبردار متعجب و ترسیده نگاهش کرد.
همان موقع ماشین برادرش و زن برادرش که اسکورتشان می کردند متوقف شد.
گوشیش هم همزمان زنگ خورد.
این بدبختی و آبروریزی را چه کار می کرد؟
نگاهی به صفحه ی گوشی انداخت.
مادر هیوا بود.
دکمه ی تماس را زد که با توپ پر گفت: هیوا کجاست؟
صدای متعجب لیلا را شنید: چی؟ من زنگ زدم بپرسم کی می رسین؟ یعنی چی هیوا کجاست؟
-نیست، از آرایشگاه فرار کرده.
صدای جیغ کر کننده ی لیلا را شنید.
کارد می زدی خونش در نمی آمد.
این همه مهمانی که درون باغ بودند…
اسم و رسمش…
فیلمبردار با احتیاط پرسید: چیکار کنیم؟
-جمع کنین برین، خسارتش هرچی میشه فردا میام تسویه می کنم.
برادرش داریوش از ماشین پیاده شد و متعجب به سمتش آمد.
-یزدان چیکار می کنی؟ چرا پس هیوا نمیاد؟
عرق سردی از تیره ی کمرش پایین آمد.
آنقدر خجالت زده بود که حتی نمی توانست با برادرش هم حرف بزند.
فیلمبردار با تاسف سری تکان داد و به سمت ماشین تدارکاتشان رفت.
داریوش متعجب پرسید: کجا؟!
بدون اینکه پاسخ داریوش داده شود ماشین فیلمبردار استارت خورد و حرکت کرد.
داریوش به سمت یزدان رفت.
شانه هایش را گرفت و گفت: چی شده؟ جون بکن بگو دیگه…
-هیوا…فرار کرده!
داریوش لب زد: یا خدا!
آبروریزی که برپا می شد تمام اسم و رسمشان را خط می انداخت.
حالا همه می گفتند ازدواجشان اجباری بوده و عروس فرار کرده.
داریوش به دیوار آرایشگاه تکیه داد.
-بدبخت شدیم پسر!
یزدان با خشمی پنهان زیر لب گفت: پیداش می کنم.
در آرایشگاه باز شد و هدی با شرمندگی به سمتشان برگشت.
یزدان هیچ حرفی نزد.
فقط نگاهش کرد.
سری تکان داد و به سمت ماشینش رفت.
داریوش صدا زد: کجا؟
-میرم هتل، باید به مهمونا خبر داد که کنسل شده.
داریوش با نگرانی نگاهش کرد.
حالش دست کمی از یزدان نداشت.
هیوا بازی بدی شروع کرده بود.
اصلا شناختی از یزدان و کله خریش نداشت.
وگرنه عمرا اگر اینکار را می کرد.
داریوش به سمت هدی برگشت و گفت: بیا برسونمت.
آنقدر شرمنده بود که نمی توانست هیچ حرفی بزند.
با داریوش همراه شد.
***********
پچ پچ ها اوج گرفته بود.
پدر و مادر هیوا سرشکسته و شرمنده روی صندلی ها نشسته بودند.
چهره ی عصبی پدر یزدان جوری بود که کسی جرات نمی کرد نزدیکش شود.
یزدان در حالی که سعی می کرد منفجر نشود پشت میکروفون دی جی رفت.
آب دهانش را به سختی قورت داد.
داریوش به حال زارش نگاه کرد.
هرکسی حرفی می زد.
خیلی از مهمانان که کمی غریبه تر بودند جمع کرده و رفته بودند.
نغمه بازوی داریوش را گرفت و با ناراحتی گفت: بیچاره یزدان، خیلی هیوا رو دوست داشت.
دوست داشتنش که مهم نبود.
باید از نفرتش ترسید.
نفرتی که اگر به جان هیوا می افتاد نابودش می کرد.
-من نباید الان پشت این میکروفون باشم، دی جی خیلی از من واردتره، فقط خواستم اعلام کنم عروسی کنسل شده و…
صدای هوی جمعیت بلند شد.
عرقی از تیره ی کمرش پایین آمد.
از زور شرمندگی و خفت حتی نتوانست به جلویش هم نگاه کرد.
به والله که هیوا را می کشت.
قبر می کند و زنده به گورش می کرد.
زانویش لرز برداشته بود.
حس کرد کسی زیر شانه اش را گرفت.
نگاهش به داریوش افتاد.
تفاوت سنی شان حتی یک سال هم نبود.
حاملگی ناخواسته بود و داریوش برادر عزیزش را برایش آورد.
-آروم باش یزدان.
جلوی میکروفون لب زد: یه اتفاقی افتاده که فعلا همه چیز بهم خورده.
صدای دروغگو دروغگو گفتن چندین نفر را شنید.
یکی از وسط جمعیت داد زد: عروس فرار کرده.
کمرش شکست.
با زانو روی زمین افتاد.
داریوش تند در آغوشش کشید.
تمام غرور برادر بزرگش به تاراج رفت.
-یزدان، جان داداش، فدات بشم…زانو بزنی من اینجارو با خاک یکسان می کنم.
کمر مرد که بشکند این حرف ها را ندارد.
یزدان همین الان هم با خاک یکسان شده بود.
-یزدان، داداش…
جمعیت در حال رفتن بودند.
یزدان با چشمانی که کاسه ی خون شده بود بلند شد.
داریوش را پس زد و از هتل با عجله بیرون زد.
باید جوری خودش را خالی می کرد.
وگرنه روانی می شد.
سوار ماشینش شد و پا روی گاز کوباند.
هیچ چیزی حالیش نبود.
فقط می خواست برود.
شیشه ها را بالا کشیده بود و از زور دردی که درون قلبش حس می کرد فقط روی فرمان می کوبید و داد می کشید.
گلویش از فشاری که به حنجره اش می داد، می سوخت.
اما مگر مهم بود؟
هیوا نابودش کرده بود.
زندگیش را به بازی گرفت.
لایی هایی که می کشید از یزدانِ مردم داری که همیشه مودب بود و آداب دان بعید بود.
اما وقتی به جنون برسی نمی شود کاری کرد.
خدا به فریادش برسد.
صدای بوق های کرکننده ای که گاهی می شنید دوای درمانش نبود.
فقط با نهایت سرعت می رفت.
امشب می مُرد.
قصه ای که شاید برای هر مردی تکرار می شد.
ماشینی خودش را به او رساند.
شیشه ای را پایین داد و فریاد زد: یارو به فکر خودت نیستی به فکر جون بقیه باش، چته؟ دیوونه ای؟
اصلا گوش نداد فقط وقتی به خودش آمد که با ضربه بدی به کامیونی دقیقا جلوی خودش برخورد.
ماشین چندبار دور خودش چرخید.
با سرعت پهلویش به تیرک کنار خیابان خورد و تمام….!
پلک هایی که بسته شد.

مرد وحشی بقلم رویا روستمی
رمان مرد وحشی نوشته رویا
Rating: 3.8/5. From 4 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان دیازپام فریده بانو

رمان دیازپام

عاشقانه آنلاین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *