خانه / آخرین مطالب / رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 23

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 23

رمان عشق بی رحم جلد اول شصت تیپ مرجع کامل دانلود رمان

جلد دوم رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد اول رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

دستمو و به داشبورد می زارم و نگاش میکنم… این مرد مرده… توی چشماش هیچ نشونی از زندگی نیست…

– آرتان؟ میشنوی صدامو؟ توروقران صبرکن… بریم پیش پدر و مادرت …‌بعد

– هیچی نگو دلی وگرنه ترمز میکنم و همینجا جات میزارم!

سکوت میکنم… خفه میشم…. خدا خدا میکنم ارشام خونه نباشه… اگه باشه… اگه خونه باشه… اگه بفهمه… خدایا…

جلوی اپارتمان که ترمز میکنه مچ دستش و میگیرم:

– همون روز م بهت میگفتم میخواستی خون و خون ریزی راه بندازی؟ اره؟

داد میکشه:

– اره… اون وقت نزدیک هفت هشت ماه با اون روانی مجبور نمیشدی زندگی کنی… الان یه بچه تو شیکمت نبود… من روزی هزار بار از نرسیدن به جوابی سوالی که چرا من و نخواستی نمی مردم… پدر و مادرت طردت نمیکردن… بگم بازم لامصب؟

گوشام و میگیرم:

– داد نزن!

حق داره… پیاده میشه و منم مجبور میشم پیاده شم… کلید و ازم میگیره و در و باز میکنه… ماشین آرشام توی پارکینگ و این یعنی اینجا اخر خط… زانوهام بی حس… تنم بی حس… قلبم سخت میزنه… و اون لخته خونی که توی شکمم… چقدر از من بدبخت تره… حتی فرصت نکردم ببینم حسی توی من مونده که حس مادری باشه؟

از اسانسور بیرون میایم و ارتان  در و با کلید باز میکنه و من می میرم وقتی وارد خونه میشه… آرشام با دیدنش از روی مبل بلند میشه…داره با گوشی حرف میزنه:

– باشه پس میایم کمد و تختشو سفارش میدیم!

لهم… له له… داغون… نابود… گوشی و که قطع میکنه نفس نفس زدنای ارتان بیشتر میشه و بعد بی حرف مشتش پای چشم ارشام میخوره… ارشام شوکه عقب میره… من دهنم و با دستام می گیرم… ارشام و روی زمین پرت میکنه…روی قفسه ی سینش میشینه و پشت هم توی صورتش پشت میزنه…

– بی ناموس… بی وجود… کثافت رزل… چیکار کردی با من… چیکار کردی با زندگیم؟

صورت ارشام پر از خون… بلاخره از بهت و شوک بیرون میاد… ارتان پرت میکنه اونم با لگد توی شکمش می زنه..

– چته افسار پاره کردی الاغ..‌ چه مرگته؟

بی جون به دیوار تکیه میدم… ارتان از درد به خودش می پیچه… ارشام سخت بلند میشه و سمتم میاد… با ترس نگاش میکنم:

– چه خبره؟

ارتان سخت میگه:

– دست کثیفت بهش بخوره قلمش میکنم!

برمی گرده سمت ارتان… ارتان میگه:

– فیلمتو دیدم کارگردان نمونه!

قلبم جون میکنه تا بزنه…

– اسم خودت و گذاشتی داداش؟اسم‌خودت و گذاشتی مرد بی وجدان؟

ارشام شوک زده نگاش میکنه..

– کدوم … فیلم؟

– فکر کردی تا همیشه ی خدا ماه پشت ابد میمونه و دلی سکوت میکنه و تو حال و زندگی؟

خدا برس به دادم… ارشام سمتم برمیگرده.. زیر دلم از ترس تیر میکشه:

– تو چه گوهی خوردی!؟

ارتان محکم میزنه به بازوش:

– گوه اضافی و تو خوردی… بلایی سرت میارم که…

– برو گمشو از خونه ی من بیرون!

ارتان جنون وار میخنده:

– بابا روت و برم… تو خیلی حیوونی… نه حیوون حیفه!

– دلی زن منه… مادر بچمه… هر جور ب دستش اورده باشم از دستش نمیدم… پس اب دهنتو جمع کن!

اشکم می چکه‌..

– روت میشه به بچت بگی چه طوری مادرش و به دست اوردی؟

ارشام سکوت میکنه…

– روت میشه به مامان وبابا بگی؟

داد میزنه:

– به مامان بابای خودش چی؟ که اون جوری از خونه انداختنش بیرون؟

ارشامم داد میزنه:

– من چاره ای نداشتم… اون فقط تو رو میدید… خوب کردم که…

باز یقش اسیر دست ارتان میشه و می بینم ارشام خم میشه و چاقو میوه خوری و از توی بشقاب برمیداره وزیر گلوی ارتان میزاره… با ترس جیغ میکشم…

– بیا برو گمشو بیرون تا همین جا جنازت نکردم…

جلو میرم:

– ارشام توروخدا… بزار زمین چاقو و…

داد میزنه:

– تو خفه شو!

بازوم و می گیره و ارتان و رها میکنه… دیونه شده… زده به سرش:

– یا گم میشی میری و همه چی بین خودمون می مونه… یا همینجا خون شو می ریزم که بعد من نباشه که بره سمت مردی!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۶:۱۳]

تیزی چاقو و زیر گلوم حس میکنم… گلوم میسوزه… اما نمیترسم…

دلم میخواد بزنه به سرش و این چاقو و فشار بده و همه چی توی یه لحظه تموم شه…

تموم بشه تا این غم و نبینم توی چشمای آرتان… این پریشونی و…

این حس باخت و‌…

این جنون و بیچارگیو‌… جلو میاد… گیجه…

نمیخوام بخاطر من کوتاه بیاد:

– بزار کنار اون چاقو‌.. اون زنته بی شرف… بچه داری ازش!

– وقتی احساس خطر کنم هیچی مهم نیست!

سخت لب میزنم:

– ولش کن آرتان.. مهم‌نیست… بزار هرکاری میخواد بکنه!

لبش و درست میزاره روی گوشم… توی خودم جمع شم…

– تو لال شو!

اشکم و پس میزنم و ارتان میگه:

– اینجوری میخوای حفظش کنی؟ اینجوری حتی اگه باهات بمونه هیچ وقت قلب و روحش و نداری!

داد میزنه:

– به درک… گمشو بیرون وگرنه شاهرگشو میزنم ارتان!

دستاش و به حالت تسلیم بالا میاره و دل من می میره… با بغض میگم:

– التماس نکن!

بغض و رد اشک و می بینم توی چشماش… اونم خستس… اونم ناامیده… خیلی بیشتر از من… خیلی…

– باشه میرم… فقط اون چاقو و بزار کنار… به من قول بده بلایی سرش نمیاری!

– اگه از این در بری بیرون و اون دهنتو واسه همیشه ببندی بلایی سرش نمیاد!

ارتان نگام میکنه… خالی… خالیه خالی… شاید اونم میدونه آرشام ته خط… که بزنه به سرش ادمم میکشه…می نالم:

– نرو!

ارشام چاقو و بیشتر توی پوستم فشار میده:

– خفه!

ارتان اروم میگه:

– تو خود شیطونی ارشام… خود خودش… نمیفهممت… ذره ای انسانیت نداری… ذره ای وجدان… من میرم ولی تو تا ته عمرت با این چشمای معصوم غرق اشک چه طوری میخوای نسوزی؟!

ارشام چشم می بنده… من‌هق هق میکنم…

– عشق و بد واست تعریف کردن… خیلی بد… به هر قیمتی معشوقت و به دست بیاری فقط و فقط غرور تو حفظ کردی… نه قلب خودت ارومه نه قلب اون!

ارشام از میون فک قفل شدش میگه:

– بسه!

– اینجوری زدمت و زره ای اروم نشدم.. نمیدونم قرار چه طوری خودم و اروم کنم ولی… یه مو از سرش کم بشه دودمانت و به باد میدم!

در و باز میکنه و من می میرم

– نرو ارتان… توروخدا… من با این روانی تنها نزار… !

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۶:۱۷]

بغض دار میگه:

– می بینی که..چاقو گذاشته زیر گلوت!

ارشام عصبانی میگه:

– خفه شید… گمشو بیرون ارتان!

ارتان با یه حال بد بیرون میره و در که می کوبه جون از تنم میره… چاقو و فشار میده و میگه:

– خب؟ حالا دقیقا واسه من تعریف کن چه گوهی خوردی!؟

تلفن همراهم زنگ میخوره… خیره ی کیفم روی مبل میگم:

– چرا نمیزنی خلاصم کنی؟

– به وقتش!

چاقو و پایین‌میاره وسمت کیفم‌میره… گوشی و برمیداره و نگام میکنه:

– پرهام چه خریه؟

زمین جای قشنگی نیست… دنیا دار مکافاته… هیچ‌چیز قشنگی وجود نداره… جلو میاد

– با توام… لالی؟

با تموم نفرتم میگه:

– به توچه!

دستش که توی صورتم میخوره نه شوکه میشم… نه دردم‌میاد… نه بغض میکنم… داد میزنه:

– توله سگ واسه من ادم شدی؟ فکر کردی اون بچه از خودت مهمتر که بخاطرش کاریت نداشته باشم؟ بچه درست کردن کارنداره… تو یه دونه ای‌.. بایدم باشی!

گوشی قطع میشه… نگاش میکنم:

– کیه پرهام؟

لب باز میکنم که میگه:

– مثل ادم جواب ندی مجبورم یه جور دیگ بپرسم!

– دکترمه… روانپزشک!

– اسم دکترت و پرهام سیو میکنی؟!

– بس کن… بسه!

داد میزنم:

– هنوز نمیخوای تمومش کنی؟ نمیخوای تسلیم شی؟ فکر کردم وقتی به ارتان بگم از خجالت میمیری… اما پست تر از این حرفایی… چی میخوای از جون من… چی میخوای!؟

زانو میزنم و پر بغض گریه میکنم…‌سمت اتاق‌میره…‌و من دلم میخواد همین‌الان با این‌چاقو کارش و تموم کنم… ده بار چاقو و میزنم توی شکمش که دیگه زنده نمونه… دستم که سمت چاقو میره چیزی درونم میگه… ته خط فقط باید بمیرید!

چاقو برمی دارم و با دست و پای لرزون… با چشمای تار سمت اتاق میرم… پشت به من داره یه سری لباس میریزه توی ساک کوچیک و تلفنی چیزی میگه‌…چاقو و که روی کمرش میزارم میگه:

– باشه میام کلیدشو میگیرم!

گوشی و قطع میکنه.‌.

– من نگفتم به وسیله های خطرناک دست نزن بچه؟

حتی من و جدی نمی گیره…

– میخوام نفس تو ببرم ارشام… میخوام بکشمت خلاص شم!

میخنده…چاقو و بیشتر توی پهلوش فشار میدم:

– نخند عوضی… با روانم بازی نکن!

– باشه بکش من امادم… کجا میخوای چاقو بزنی؟

میخواد برگرده که داد میزنم:

– تکون نخور!

– دلی… دارم خیلی تحملت میکنم!

– ازت متنفر‌م… دلم میخواد اون قدر این چاقو و بزنم تو قلبت که…

برمی گرده… با ترس عقب میرم… دستمو می گیره… چاقو و میزاره روی قلبش:

– بزن!

حالت تهوع دارم… سرگیجه دارم…

– بزن دیگه… هم انتقام بگیر هم خلاص شو ازم… فقط همینجوری میتونی ازم خلاص شی… بزن معطل نکن!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۶:۱۹]

دستم میلرزه… چاقو و روی سینش فشار میدم… دلم داره از جاش کنده میشه… اما اون… خون سرد..عمیق… خسته نگام میکنه… لخته خونی که توی شکممه… اون چی؟ حسی داره به این مرد؟

– د بزن لعنتی!

اشکام میریزه…

– کاش میتونستم!

مچ دستمو می گیره و روی قلبش میزاره:

– میتونی‌… چشماتو ببند… نفس عمیق بکش… دستتو ببر عقب… محکم بزن اینجا!

زانو میزنم… چاقو از دستم می افته… با گریه زار میزنم:

– نامردیه… بی انصافیه… بی رحمیه که‌من هیچ جوره زورم بهت نمیرسه!

مقابلم روی پاهاش می شینه:

– پاشو… پاشو از اینجا بریم!

نگاش میکنم:

– من نمیام… من با تو هیچ جا نمیام… ولم کن‌… چرا دست از سرم برنمیداری؟

موهام و پشت گوشم میزنه و اروم میگه:

– چون دوست دارم!

مشت میزنم توی سینش:

– نداری..بخدا نداری… به مقدسات قسم نداری‌… کجا دوست داشتنش این شکلیه؟ کجا؟

ارومه… همونجوری اروم که باید بیشتر ترسید:

– دل ارام… بندازمت رو کولم یا با پاهات میای؟

– هیچکدوم… نمیام…‌کجا میخوای ببریم؟

– گریه نکن بفهمم چی میگی!

اشکام و پاک میکنم…

– من نمیخواستم بگم‌…نمیدونم چیشد..میخوای چیکار کنی باهام؟

این ارامشش داره دیونم میکنه:

– میتونی تحمل کنی… بدتر از تجاوز نیست… پاشو!

داد میزنم:

– نمیام… ازت میترسم… ولم کن!

کلافه بلند میشه… در ساک و می بنده… ساک و برمیداره و خم‌میشه… من و بلند میکنه و مثل بچه روی کولش میزاره… محکم با مشت به کمرش میزنم:

– ولم کن… من و بزار زمین …ارشام… توروخدا…

وارد سالن میشه و گوشی و سوییچ شو برمیداره… جیغ میزنم:

– چرا ساک بستی؟ کجا میبریم… توروخدا جواب بده!

جلوی در که میرسه میزارتم زمین… شالمو مرتب میکنه..

– صدا ازت دربیاد بد میبینی عشقم خب؟

– بگو فقط بگو کجا میبریم!

– جای بدی نیست…دور از همه فقط!

با ترس به چشماش نگاه میکنم:

– هرکاری میخوای باهام بکنی همینجا بکن… میدونم ازم عصبانی ای که گفتم ولی

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۶:۲۱]

در و باز میکنه:

– برو!

– آرشام؟

بلندتر میگه:

– برو بیرون!

سوار ماشین که میشیم با بالاترین سرعت حرکت میکنه… دستگیره رو محکم میگیرم… نمیدونم کجا میره…توقف میکنه از مغازه خوراکی میخره و باز حرکت میکنه… یک ساعت بعد باز توقف میکنه و از یه مرد هم سن خودش یه کلید می گیره… اصلا نمیفهمم چه خبره… باز حرکت میکنه…از شهر که خارج میشه دستش و میگیرم:

– آرشام؟

-مُرد!

دلم تیرمیکشه… شکمم و چنگ میزنم… زیر چشمی نگام میکنه:

– چه مرگته؟

با بغض میگم:

– دل درد دارم!

– بی لیاقتی… میخواستم واست بهترین باشم… بهترین زندگی و بسازم.. خود خرت نزاشتی!

– فقط بگو کجا میری؟

– رسیدیم میفهمی…تا اون موقع خفه!

سرم و به شیشه تکیه میدم… دل درد دارم و حالم اصلا خوب نیست… چرا فکر میکردم اگه بگم همه چی تمومه؟ نمیدونم چقدر می گذره که جلوی یه خونه باغ بزرگ توی یه جای پرت ترمز میکنه… هوا تاریک شده… با وحشت به در اهنی قرمز رنگ نگاه میکنم؛

– اینجا کجاست؟

– بشین!

پیاده میشه و در و باز میکنه… باز سوار میشه و ماشین داخل باغ میبره… همه جا تاریک و درختا خشک و زمین پر برگ… پیداست سالها کسی اینجا زندگی نکرده…با وحشت میگم:

– واسه چی اوردیم اینجا؟

– زندگی کنیم… بیا پایین!

پیاده میشه و میاد سمتم…در و باز میکنه:

– بیا پایین دلی!

– نمیام… میترسم… اینجا دیگه کدوم قبرستونیه… برق نداره حتی!

جوری مچ دستم و می گیره که دلم از حال میره… چند تا پله رو بالا میره وارد ساختمون میشیم که جز یه فرش وسطش و یه کاناپه داغون وسطش هیچی نیس… فقطم یه لامپ ضعیف وکم نور روشن… همه جا پر از کارتون و روزنامس…

– ارشام من و ببر از اینجا!

– یه جارو پیدا کن بخواب!

جلوش می ایستم:

– الان من و دزدیدی؟

– ادم مگه زنش و میدوزده؟

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۶:۳۳]

دست میزارم روی نقطه ضعفش:

– تو ترسیدی.. اره… ترسیدی که اوردیم تو این خرابه؟ تو خودت خوب میدونی آرتان ساکت نمیمونه… نه؟

سمت پنجره میره… جوابمو نمیده… باز سمتش میرم… اون قدر اعصابم بهم ریخته و دل درد  دارم که نمیفهمم چی به چیه:

– من و از این خراب شده ببر … بدبخت… اون قدر بدبختی که زن خودتو میدزدی!

سمت در میره و قفلش میکنه… کلید و توی جیبش میزاره.. انگشت اشاره اش و روی بینیش:

– ساکت!

– فکر کردی اون قدر احمقم که دو روز بعد تجاوز دلم بره واسه قد و بالا و نوازشات و عاشقت شم؟بهت گفته بودم قلب من پره … گفتم بودم…

محکم میزنتم به دیوار… دستشو میزاه روی دهنم… توی گوشم میگه:

– گفتم خفه شو… خفه شو رو میفهمی؟

کمرم تیرمیکشه… تقلا میکنم که خلاص شم ولی نمیشه…. هولم میده و پرتم میکنه روی کاناپه… درد دلم بیشتر میشه:

– یه کاری نکن دست و پاتم ببندم!

– ازت متنفرم!

سمت اتاقکی که نمیدونم چیه میره و میگه:

– باش!

از درد روی کاناپه مچاله میشم… چشمامو می بندم تا شاید زمان تندتر بگذره…. نمیدونم چقدر می گذره که صدای پاهاش و میشنوم

– پاشو شام!

نگاش میکنم… کنارم میشینه… ساندویچ و سمتم میگیره:

– بخور!

– بزار برم!

– هیس!

دلم بدجوری ضعف میره ولی هیچ اشتهایی ندارم..

ساندویچ و میگیرم

گازی به ساندویچش میزنه و میگه:

– اینجارو یکم مرتب کنیم میشه یه مدت بمونیم… بعدم کارای رفتنمون و میکنم!

– رفتن؟ کجا؟

نگام میکنه:

– اون ور اب!

قلبم می لرزه:

– ارشام؟ چرا این قدر بی انصافی بی وجدان؟

– حالا تاریخ رفتن مون و میگم بهت هر وقت معلوم شد!

محکم میزنم به بازوش:

– چرا این قدر بیخیالی ؟

– نگفتی دختر دوست داری یا پسر؟

توی حال خودش نیست‌.. نگاش میکنم و با ترس میگم:

– حالت خوبه؟ چیزی خوردی؟

میخنده:

– آره!

– چی؟

– غصه ی تو رو عشقم!

با حرص میگم:

– داری روانیم میکنی بخدا!

– یادته گفتی نذر کردی اگه ارتان از کما بیاد بیرون ادم شی!؟

سرم و زیر می ندازم… اره یادمه…

– نمیترسی نذر تو ادا نکردی اون باز گور به گورشه؟

بلندتر میخنده… با ترس میگم؛

– سعی مو کردم… نتونستم!

بلند میشه و سمت در میره:

– اره سعیت فقط لگد پروندن بود!

– کجا میری؟

– کار دارم تا جایی… درارو قفل میکنم… بیرون سگ داره پس فکر رفتن نکن!

سمتش میرم:

– توروخدا نرو…من میترسم… فردا برو یا منم ببر… اینجا تاریکه… بزرگه ترسناکه!

– نترس… یه قرار مهم دارم باید پول برسونم به کسی واسه رفتنمون… برو!

میخوام اعتراض کنم که بی توجه بیرون میره و در و قفل میکنه… با وحشت اطرافم و نگاه میکنم… در حد مرگ میترسم… روی همون کاناپه میشینم… نمیدونم اخر و عاقبتم چی میشه… نمیدونم زنده از این خرابه بیرون میرم یا نه… چه جوری دلش میاد باهام اینجوری کنه… تنهام بزاره اینجا… صدای بسته شدن در و که میشنوم از جا میپرم و سمت پنجره میدوم… فقط یه سایه می بینم… تموم تنم عرق میکنه… و مشتی که به درمیخوره:

– آرشام؟ باز کن ببینم باز چه گندی زدی کلید اینجارو گرفتی گوساله!

از ترس نفس نفس میزنم…

– ماشینت چرا نبود الاغ؟ باز کنم خودم؟

کلید که توی قفل می چرخه دستم و جلوی دهنم میگیرم و به دیوار می چسبم… با دیدن مردی هم سن آرشام روح از تنم میره…

– جووون ببین چه حوری افتاده تو خرابه ی بابای من… آرشام که خودش مکان داشت که!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۷:۰۳]

دلم وحشتناک تیر میکشه… اون قدر ترسیدم ‌که حتی توان جیغ زدنم ندارم… جلو میاد‌.‌ عقب میرم… جون میکنم:

– جلو نیا… تورو خدا!

– چه خوشگلی تو توله سگ!

عقب میرم… عقب تر… به دیوار که میخورم اشکام میریزه:

– من… من زنشم… زن ارشام…برو عقب…!

درست مقابلم می ایسته و روح داره از تنم میره:

– آرشام گورش کجابود که کفن داشته باشه؟ زن کی گرفت اخه؟ قول ازدواج داده بهت یا چی؟

– بخدا زنشم… برو عقب..حالم بد… برو عقب!

دستشو که سمت صورتم میاره داد میزنم:

– به من دست نزن حیوون… برو گمشو عقب!

– چه خبره؟

زانوهام شل میشه… آرشام سمت مرد میدوه…مرد که نمیدونم اسمش چیه با ترس ازم فاصله می گیره:

– خب بابا… کاریش ندارم!

یقه شو می گیره و میزنتش به دیوار:

– داشتی چه گوهی میخوردی مرتیکه؟

– بابا داشتم حرف میزدم… این زود ترسید… خانوم من به شما کاری داشتم!؟

تو حال خودم نیستم‌… از همه مردا میترسم… می لرزم و عرق میکنم:

– شنیدم کلید اینجارو از نیما گرفتی اومدم ببینم چه گندی زدی!

– اونی که اونجاس زنمه سامان… نگاه چپ…

– باشه داداش… من غلط کردم… جون تو فکر کردم دوستته!

– برو فعلا فردا میام سراغت!

شرمنده ای میگه و بیرون میره… ارشام سمتم برمی گرده… کنارم روی پاهاش میشینه:

– دل آرام؟

بغضم می ترکه… کنارم میشینه و سرمو توی سینش می گیره:

– هیش..آروم… نترس… ببخشید…ببخشید!

– دوستاتم مثل خودت به یه دختر تنها رحم نمیکنن؟

چونش و محکم روی سرم فشار میده:

– نمیدونست زنمی!

– زنت نباشم مستحق تجاوزم؟

– نه!

من و از خودش جدا میکنه و نگام میکنه:

– کاریت که نداشت؟

– نه.. میشه از اینجا بریم؟ توروخدا…بریم هتل…بریم مسافرخونه… اینجا نه!

– نترس… درارو قفل میکنم میخوابیم من هستم!

بلند میشه و در و قفل میکنه… سمت در ته سالن میره بازش میکنه… وارد اتاق میشه …چند لحظه بعد با تشک و بالشت و پتو برمیگرده… اونارو کف سالن می ندازه…

– بیا لالا!

اشکام و پاک میکنم؛

– دلم درد میکنه!

– بیا ماساژ میدم!

روی تشک میشینه و منتظر نگام میکنه… بلند میشم و سمتش میرم… روی تشک دراز میکشم تا کمرم یکم اروم بگیره… شکمم و دورانی ماساژ میده:

– باید ببرمت سونوگرافی وضعیتت و چک کنیم!

– بچه نمیخوام!

– شما لال شو!

چشمام و می بندم و قطره اشک از کنار چشمام می ریزه… شکمم که داغ میشه چشم باز میکنم… لباش روی شکمم… اروم می بوسه… توی خودم جمع میشم…

– دختر باشه اسمش و میزارم دریا!

– کاش دختر نباشه!

کنارم دراز میکشه:

– چرا؟

نگاش میکنم:

– اگه دختر بود و بعدها یکی مثل خودت خواست به دستش بیاره چیکارش میکنی!؟

اخم‌میکنه :

– گردنش و میزنم!

نیشخند میزنم:

– فقط دختر تو ادمه؟ من ادم نبودم؟ چرا نمیری گردنت و بزنن؟

میخنده…

– بیان ببرن بزنن!

– چه طوری؟ تو بشین تو خونت بیان!

– تو واقعا دلت میاد گردن من و بزنن؟ میدونی مجازاتش چیه؟

نگاش میکنم…

– نه.. نمیدونم!

صداش تحلیل میره:

– اعدام…تا خودت نباشی آرتان کاری نمیتونه بکنه!

ته دلم خالی میشه‌.. چشماشو می بنده:

– شب بخیر!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۷:۰۴]

– چه جوری میتونی راحت بخوابی آرشام؟ بخدا من حالم بد.. چرا نمیفهمی؟

بدون اینکه چشماش و باز کنه یا تکون بخوره میگه:

– نفهمم!

محکم‌میزنم روی سینش مچم و محکم می گیره و به زور بغلم میکنه:

– بخواب عشق ارشام بخواب جفتک ننداز !

– من و ببر پیش مامان بابام… توروخدا… ببرم و فردا برو دنبال کارای طلاق… !

چشماش و باز میکنه و عصبی نگام می کنه…

-هوف!

– آرشام؟

– آرشام‌ و درد… آرشام و زهرمار‌… خیرسرت داری مادر میشی حس مادرانم نداری؟

لبم و گاز می گیرم… بلند میشه و میشینه… موهاش و چنگ میزنه‌… منم میشینم…

– نمیخوام حسی داشته باشم.. نمیخوام حس مو باور کنم!

– حامله ای نمیشه طلاقت بدم خیالت راحت!

– بچه رو…

برمی گرده و محکم چونم و می گیره:

– بگو… جرات داری بگو تا فک تو خورد کنم!

– نه…میخواستم بگم… آی… ولم کن دیونه… میخواستم بگم بچه رو نگه میدارم به دنیا اومد میدمش بهت… قول میدم فقط..

چونمو محکم تر فشار میده…

– فقط ولت کنم که بری با عشق قدیمت حال کنی هان؟ من بچه میخوام چیکار بدون تو؟هان؟

– شکست فکم‌… چرا وحشی بازی در میاری… چرا نمیشه با تو حرف زد… حالم ازت بهم میخوره!

از پشت موهام و می گیره و سرمو بالا میاره… از درد تو خودم جمع میشم… سرم میسوزه و اشک به چشمام میاد:

– مطمئن باش حتی اگه گیر بیفتم و سرم بره بالای دار قبلش تورو خلاص میکنم!

– نمردیم و معنی دوست داشتنم فهمیدیم… ولم کن… ولم کن سرم درد گرفت نامرد!

موهام و ول میکنه و دستی به صورتش میکشه:

– کارت گوه زدن به اعصاب من!

سرم و با دستام می گیرم…میخوابه و پتو و روی سرش می کشه…‌بهترین کار اینکه بخوابه و از این جهنم فرار کنم‌.. ولی چه طوری؟توی این تاریکی… من حتی نمیدونم کجام… خارج شهریم… نمیدونم کجا برم… صدای نفساش که منظم میشه از جا بلند میشم. همه جارو نگاه میکنم واسه پیدا کردن کلید… خدا خدا میکنم کلید توی جیبش نباشه… از کنارش که رد میشم کلید و کنار بالشتش می بینم… یکم زیر بالشت… نفسم حبس میشه… آروم خم میشم و کلید و برمی دارم… به معنی واقعی دارم از ترس جون میدم… سمت در میرم… کلید و آروم توی قفل میبرم…‌برمی گردم و نگاش می کنم… هنوز تکونی نخورده.. تموم صورتم خیس عرق… نفس نفس میزنم… لبم و گاز می گیرم و کلید و اروم توی قفل می چرخونم… در باز میشه… دستگیره و پایین میدم… برمی گردم و نگاش میکنم… بیرون میرم و در و اروم می بندم… با یه حیاط پر از برگ و درخت خشک روبه رو میشم و تاریکی محض… سه تا پله رو پایین میرم… زیر دلم وحشتناک تیرمیکشه… نفس نفس زنان جلو میرم که با پارس کردن یه سگ بزرگ و سیاه و وحشتناک تا مرز سکته میرم… خودم و به دیوار می زنم… روبه روم می ایسته و پشت هم پارس میکنه… عقب میرم… سمتم میاد… جیغ میزنم و سمت پله ها میدوم اما پام به لبه ی پله گیر میکنه و زمین میخورم… من عقب چرا یادم رفت که اینجا سگ داره… استین مو که گاز می‌گیره ب همه توانم جیغ میزنم:

-آرشام؟

در باز میشه و ارشام هراسون سمتم میاد…

– چیشده؟

قلاده ی سگ و می گیره و آروم و پشت هم میگه:

– اروم پسر… هی…آروم… خودیه… هیشش… برو عقب!

دستی روی سر سگ میکشه… سگ عقب میره و همونجا میشینه… آرشام هول و نگران سمتم میاد:

– اینجا چه غلطی میکنی تو روانی؟

از ترس زبونم بند اومده…

– گازت گرفت؟

نگاش میکنم و اشکام می ریزه:

– دلی؟

دستمو می گیره که بلندم کنه ولی دلم جوری تیر میکشه که داد میزنم…

– آی!

– چیه چته حرف بزن لعنتی… گازت گرفته؟

مایع داغی و حس میکنم… شک ندارم که خون ریزی کردم…

– با توام لامصب… چرا رنگت مثل گچ شده؟ اینجا اومدی چیکارتو؟

بازوش و با درد چنگ میزنم:

– دلم!

– درد داری؟

هق میزنم:

– خون ریزی دارم!

روی پیشونیش میزنه:

– لعنت بهت دل ارام..لعنت… وای به حالت اگه بلایی سرش بیاد!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۷:۱۲]

درد دارم.. اون قدر که هیچی نمیفهمم فقط ناخونام و توی بازوش فرو میکنم:

– ارشام؟؟دلم!

از جا بلند میشه و وارد خونه میشه‌… چند لحظه بعد با عجله برمیگرده… روی دستاش بلندم میکنه و سمت ماشین میدوه… اروم میزارتم روی صندلی  و در حیاط و باز میکنه…و خودش پشت فرمون میشینه…نفس نفس میزنه… مثل مار به خودم می پیچم… حرکت میکنه و با بالاترین سرعت میره… دستمو میگیره…

– دل ارام…نفس عمیق بکش… دست من و فشار بده!

می لرزم… دندونام بهم‌میخوره:

– سردمه!

شیشه رو بالا میده…

– فشارت پایین …الان میرسیم…اروم باش!

دلم و چنگ میزنم… دستشو فشار میدم:

– آییییی!

مشتشو روی فرمون می کوبه:

– واسه چی رفتی لعنتی… ای خدا…ای خدا من چیکار کنم با این!؟

جیغ میزنم:

– میخواستم از شرت راحتشم … میخواستم‌فرار کنم… آخ!

– حیف..حیف که حالت خوب نیست!

سکوت میکنم…نمیدونم چقدر می گذره که جلوی بیمارستان ترمز میکنه… از درد رو به بیهوشیم… پیاده میشه و چند لحظه بعد من و روی دستاش بلند میکنه… سمت بیمارستان میدوه… پرستار جوونی سمتم میاد:

– چیشده اقا؟

– خانومم باردار…خون ریزی داره!

– ببریدش اورژانس… ته سالن!

اون قدر گیج و پردردم که نمیفهمم چی به چیه… فقط به خودم که میام روی تخت خوابیدم و دکتر بالای سرم… پلکام سنگین… به دستم سرم و دردم اروم ترشده… نمیدونم بلایی سرم بچم اومده یا نه… که اگه اومده باشه نمیدونم ارشام‌باهام چیکار میکنه… دکتر که زن میانسالی نگام میکنه:

– دخترم متاسفانه بچه رو از دست دادی… یه چند روز درد و خون ریزی داری … داروهاتم حتما استفاده کن و استراحت مطلق… فشارت خیلی پایین و به شدت ضعیف شدی!

لبم و گاز می گیرم و بدون اینکه بفهمم اشکام می ریزه… میخوام ازش تلفن بخوام که ارشام میرسه.. اون قدر چهرش  عصبی و بهم ریختس که فاتحه ی خودم و میخونم… دکتر سمتش میره:

– نظر من اینکه امشب و بمونه اما حالا که این قدر مخالفید مسئولیتش با خودتون… فقط استراحت و دارو فراموش نشه… سرمش تموم شد میتونید برید!

دکتر که بیرون میره… میله ی تخت و فشار میدم… استرس  و ترس داره روحمو میخوره… جلو میاد..‌ چشماش… چشمای لعنتیش… همه ی حسای بد عالم و می ریزه توی وجودت:

– من…‌من…نمیخواستم‌این طوری شه!

فقط نگام میکنه… این یعنی بترس… یعنی اماده ی یه فاجعه ی دیگه باش… یعنی کارت تمومه…

– آرشام؟

انگشت اشاره اش و روی بینیش میزاره… چشمام و می بندم:

– حالم بد… بزار امشب بمونم!

میدونم که نمیخواد فرصت فرار یا تلفن زدن پیدا کنم… سرم و نگاه میکنه… چیزی به اتمام نمونده… دستمو می گیره… چسب و از روی سرم میکنه… آروم سوزن و بیرون میکشه‌‌..

– ارشام؟

من و این‌همه ترس… من و این همه بی کسی… من و این همه غم… به خدا و دنیای منصفانش نمیاد…

چسب و روی دستم میزنه و دستمو میکشه..این یعنی بلندشو… اما این تن و پاهای بی حس و پر درد …

– حالم بد… حالم بد لعنتی!

پرستار که میرسه ارشام جوری نگام میکنه که یعنی خراب ترش کنی کارت تمومه…

– بهتری شما خانوم؟

و من مطمئنم خدا از دنیام جوری رفته که بخوادم نمیتونه برگرده… اروم میگم:

– بله!

سخت بلند میشم… خیلی سخت… جون میکنم‌.. ده بار دهن باز میکنم که بگم یکی کمکم کنه… یکی خلاصم کنه از شر این‌مرد.. ولی… یه غم گنگ دارم‌.. اونم زندگی ای که دیگه توی من جریان نداره…بخوام صادق باشم… بد نباشم… دلم واسه بچم سوخت… دلم واسه بچم رفت… دلم با بچم مرد‌.. و هیچ وقت نشد بهش بگم میخواستم دوست داشته باشم… بابات نزاشت… زیر دستم و میگیره و از بیمارستان بیرون میایم… وقتی توی ماشین میشینم… وقتی درد تا مغز استخونم و میسوزونه… وقتی در و طوری می کوبه که از ترس از جا می پرم… وقتی پشت رل میشینه و ماشین از جا کنده میشه… سیاهی محض می بینم… و قیامت‌میشه..هنوز ساکته… اروم رانندگی میکنه… کاری باهام نداره… و میدونم این یعنی ارامش قبل طوفان… و میفهمم این یعنی دل ارام… توی زندگی چند بار می میرن… تو یه بار توی اتاق خونه ی عموت مردی… یه بار نامزدی ارتان‌مردی… الانم قرار بمیری اما… خدا هم نمیدونه چه جوری!

رمان عشق بی رحم جلد اول
جلد اول رمان عشق بی رحم
Rating: 5.0/5. From 4 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

2 دیدگاه

  1. امشب پارت دیشبو نمیذارید؟؟؟؟
    دیشب نذاشتین اخه😢😢

    Rating: 5.0/5. From 1 vote.
    Please wait...
    • دیگه آخراشه بابت اون روزم شرمنده ایم

      No votes yet.
      Please wait...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *