آخرین مطالبفریاد های خاموش شده من

رمان فریادهای خاموش شده من پارت 10

Rate this post

رمان فریادهای خاموش شده من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان (فریاد های خاموش شده من) داخل پارانتز قرمز رنگ ضزبه زنید

 

سرمه
گوشم را به در می چسبانم و سعی می کنم راهی برای واضح تر شنیدن صدایشان به گوشم برسد. تلاشم به ثمر نمی رسد و جز زمزمه های ریزی چیزی عایدم نمی شود.
با چند قدم رو به عقب، از در دور می شوم. صدای بسته شدن در واحد کناری که میآید، حدس می زنم که یکی از ان زمزمه های نامفهوم او بود. زنگ در واحدمان هم که به صدا در می آید، نفر دوم ان بحث هم مشخص می شود. خیلی وقت هست که کسی جز خودمان به این خانه رفت و امد ندارد.
هول شده سریع در را باز می کنم. صورت ملتهبش و چشمان ابی که چون دریای سرخ هستند، برای درک حالش و گفتگوی که بینشان ایجاد شده کافیست. کفش هایش را در می اورد و داخل می شود. در را از میان انگشتان من مات زده بیرون می کشد و می‌بندد. به واسطه ی همین کارش فاصله ی بین من و او کم شده، توی صورتم می غرد
– برو تو بیام کارت دارم.
تنم می لرزد از این حرفش. استخوان هایم فریاد می کشند و پوست تنم تیر می کشد.
در بسته می شود اما من همانجا خشکم زده.
– چی گفتی به این همسایه بغلی که هار شده ؟
سر در نمی اورم از حرفش و گنگ به صورتش خیره می‌شوم.
– اون مردیکه چرا باید طرافداری تو رو بکنه؟
قدمی به عقب می روم و قدمی به جلو می اید. پشت پاهایم که به دیوار می‌چسبد‌، پایان راه فرارم را هشدار می دهد.
– خودتم مشکوکی اخه! پشت در وایساده بودی که به محض در زدن در رو باز کردی؟
زبانم به کامم میخکوب شده است که نمی توانم کلامی حرف بزنم؟
ان یک وجب ماهیچه های صامت شده را تکان می دهم و با همه ی لکنت ام می گویم
– ن…ن…نه… فقط.. خوا…خواستم….ببینم….چخ…چخبره!
یک ابرویش را از چشمم فاصله می دهد. عقب می رود و به سمت اتاق خواب قدم کج می کند.
کمی طول می کشد تا نفس بگیرم و راحت شوم، آی مش صمد خدابیامرز، نمی شد ان روز لب باز نمی کردی و مرا به او معرفی نمی کردی؟ اخر تو مگر اخلاق او را می شناختی که ادرس دقیق به دستش می دهی؟
حتی یک قطره اب داخل دهانم نیست. به سمت اشپزخانه به راه می افتم. شیشه ی اب را بیرون می کشم و همانطور سر می کشم.
– سرمه…
صدایش که از اتاق می اید، اب به گلویم می پرد. انگار من از دست او ذره ی ارام ندارم. شیشه را سر جایش می گذارم و در حالی که با پشت دستم دور دهانم را خشک می کنم به سمت اتاق می روم.
– بله؟
وارد اتاق می شوم. تک تک کشو های کمد و میز را باز می کند و می بندد.
– پاسپورتم کو؟
بعد از اخرین سفرش به دبی، دیگر سفری نداشته انموقع هم حتی من پاسپورتش راندیدم و او با خودش برد
– نمی دونم خونه نیاوردی.
نگاه از کشو می گیرد و به صورتم می دوزد، چشمانش را ریز می کند و می گوید.
– یعنی چی؟
شانه بالا می اندازم.
– نیاوردی بردی با خودت، می خوای چیکار؟
کشو را می بندد و دست به کمر می ایستد.
کمی فکر می کند و بعد نمی دانم به یادش می افتد یا نه که ابرویی بالا می اندازد.
– یه مدت می خوام برم از ایران.
از حرفش تعجب می کنم، از ایران برود؟
– چرا؟
از کنارم رد می شود و در حالی که به سمت در خروجی می رود می گوید
– لازمه..
به مسیر رفته اش خیره می‌مانم. نمی دانم چه در سرش می‌گذرد، اخرین بار شش سال پیش به مسافرت طولانی رفت.
از اتاق خارج می شوم. گیج و نامفهوم به سمت اتاق ساناز می روم. بیدار شده است و همچنان دراز کش روی تختش است.
نزدیکش می شوم.
– سلام مامانی.
لبخند کوتاهی می زند
– سلام مامان…
دست روی موهای نشسته روی پیشانی اش می‌کشم
– خوب خوابیدی؟
دست هایش را به سمتم دراز می‌کند.
– اره.
پاسخ دست های دراز شده اش را می‌دهم. دست دراز می کنم تا بغلش کنم، اما هنوز تنش را از تشک فاصله نداده کمرم تیر می‌کشد. تازه یادم افتاده حامله ام دیگه شرایط قبل را ندارم.
– مامان جان، داداشت انگار اذیت شد، خودت بیا پایین.
کمکش می کنم تا پایین بیاید. غذای سرد شده اش را گرم می کنم و مقابلش می گذارم. ارام ارام مشغول خوردن می‌شود.
برای خودم هم لیوانی چایی درست می‌کنم و کنار پنجره می‌ایستم. تابستان کم کم دارد رخت جمع می کند و جایش را به پاییز می دهد. درختان گوشه ی کوچه، رنگ نارنجی را کم کم جایگزین می‌کنند و باز هم دلبری هایشان را شروع می کنند. یاد دوران مجردی ام می افتم، زمانی که از مدرسه برمی گشتم، کل دقتم را جمع می‌کردم تا پا روی خشک ترین برگ بگذارم تا صدایش خش خشش بلند شود و لذت تمام تنم را بگیرد. چه روزگار خوش بی مصیبتی داشتم. روزگاری عاری از هر گونه درد و رنج، فکر و خیال. مثل پرنده ی بودم که بر فراز اسمان های می‌گشتم و خسته که می‌شدم به لانه برمی‌گشتم. اما حالا همان پرنده را داخل قفس انداخته اند، قفسی از جنس فولاد و قفلی به بزرگی زمین.
با سوختن پشت دستم از گذشته ام بیرون کشیده می شوم. اووفی می گویم و چند قدم عقب می‌روم. ساناز از پشت بغلم کرده و باعث شده چایی از لیوان سر ریز شود و روی دستم بریزد.
-اخ مامان سوختی!
نخواستم دعوایش کنم، این بچه به قدر کافی از این زندگی می کشد. در حالی که دستم را فوت می‌کردم و لیوان را روی کابینت بغل دستم می گذاشتم، گفتم
– نه مامان جان.
شیر اب را باز می‌کنم و دستم را زیرش می‌گیرم. سوختگی زیادی نبود‌، اما این آب خنک بد به جانم چسبید.
شیر اب را می‌بندم و دستم را عقب می‌کشم. کمی فقط پشت دستم سوخته است.
– ببخشید.
به صورت به زیر افتاده اش و چشمهایی که برای دیدنم به بالا چرخیده بودند نگاهی انداختم.
لبخندی به رویش زدم و گفتم
– ادم هیچوقت از پشت سر نمی‌دوئه کسی رو بغل کنه، یهو دیدی مثل من چیزی دستش بود، یا اینکه تعادلش رو از دست داد و خورد زمین.
با همان سر به زیر افتاده اش چشم ارامی گفت.
جلوی تلویزیون نشاندمش و کارتون مورد علاقه اش را برایش باز کردم.
ساعت هفت و نیم شده بود و دقیقا نمی‌دانستم برای شام چه کنم. رغبتی هم برای اینکار نداشتم. در همه‌ی کابینت ها را باز و بسته کردم. برای او مرغ گذاشتم تا ابپز شود و خود هم اشتهایی به غذا نداشتم.
روی صندلی میز غذاخوری نشستم و با نوک انگشتم خطوطی نامفهوم روی شیشه ی میز ترسیم کردم. ناخوداگاه ذهنم پر کشید به زن همسایه. زنی تقریبا پنجاه ساله یا موهایی مش شده و صورتی که ارایش جز لاینفکش بود.
به پسرش که نزدیک سی سالش می‌شد. چهره ایی مردانه با چاله چانه! چشمانی قهوه ای زنگ، البته بیشتر مایل به عسلی بود، از مادرش به ارث برده بود.
به خودم که اومد، در حال نقاشی چهره ای بودم با چال چانه، انگشت را که وسط چانه اش گذاشتم، سریع به خودم نهیب زدم. کف دستم را تند، چند باری روی میز کشیدم، انگار که میخواستم با اینکارم عکس کشیده شده اش روی میز را پاک کنم.
از پشت صندلی بلند شدم و لیوانی اب خوردم.
دست خودم نبود، ما در ناخوداگاه ذهنم، چهره اش ثبت شده بود، حتی حس می کنم او را در رویایی که وقتی سه شب در سرویس محبوس بوده و در اخرین شب دیده بودم هم او را دیده ام.
زنگ در واحد بهانه ی خوبی می‌شود برای پاک کردن تمام ابرهایی شکل گرفته ی بالای سرم.
به سمت در می‌روم و از چشمی نگاهی به راهرو می اندازم.
با دیدن زن چادر به سر پشت در، رسما خشکم می زند.
برمی‌گردم به هفت سال پیش، زمانی که در حمام بودم. داشتم سرم را با شامپو می شستم و کل صورتم کفی بود. سه ماهه حامله بودم و خیلی سنگین نشده بودم. با همان چشم های بسته، سایه ی را مقابلم حس کردم. کمی ترسیدم و برای همین سریع صورتم را شستم اما همین که چشم باز کردم کسی نبود، اما پرده ی که بین حمام و رختکن فاصله انداخته بود تکان می‌خورد.
آن روز ها فکر کردم که تاثیر حاملگی اس و چشم هایم توهم زده اند. اما یک شب، وقتی کیومرث برای اوردن چرم به شهرستان رفته بود. همین زن چادر به سر پشت در را دیدم.
داشتم می رفتم بخوابم که او را دیدم که از انباری بیرون امد. پشتش به من بود و متوجه منی که پشت پنجره ایستاده بودم نمی شد.
از انباری که بیرون امد، نگاهی به چپ و راست انداخت، انگار که می خواست ببیند کسی متوجه اش شده یا نه، وقتی خیالش راحت شد، حرکت کرد و من تازه توانستم سر چوبی که زیر دامنش پنهان شده بود را ببینم. دستی به شکم پنج ماه ام کشیدم و سریع در اتاق را قفل کردم. حتی دو بار نیز در نیمه شب، دستگیره ی در بالا پایین شد و با هر دو بار قبض روح شدم.
با ترس، دستم روی دستگیره ی در می نشیند. لرزش دستانم انقدر هست که نتوانم حرکاتش را کنترل کنم. با هر سختی که شده در را باز می‌کنم. اول نگاهی به پایین می اندازم، از وجود تکه چوبی ان زیر، زیر چادر مشکیش ترس دارم. وقتی چیزی نمی‌بینم بالا می آیم، چشمان آبیش زل زده به صورتی که حالا مطمئنم از ترس، سفید شده.
“من اومدم حموم سراغت، یکبار، فقط یکبار دیگه جلوی من به پسرم زبون درازی کنی، قول نمی دم بذارم از حموم سالم بیایی بیرون!”
همین چشم ها بودند، همینطور سرد و بی حس.
مگر می شود یادم برود، مگر می‌شود.
گوشه ی لبش که به بالا می رود، دلم می‌لرزد.
دستگیره را بیشتر فشار می دهم و بزاق دهانم را چنان محکم قورت می‌دهم که صدایش تا گوش هایم بالا می‌آید.
– نمی‌ذاری بیام تو؟
انقدر از دیدنش ترسیده و جا خورده‌ام، که یادم رفته تمام اداب مهمان داری را. در را بیشتر باز می‌کنم و خودم کنار می‌کشم. کفش های طبی اش را در می‌آورد و داخل می‌شود.
کنارم که می‌ایستد، بوی تنش در بینیم می‌پیچد. عق زدنم دست خودم نیست، به سمت سرویس می‌دووم و هر چه خورده ام را بالا می‌آورم.
در ایینه نگاهی به صورتم می‌اندازم، خودم هم می‌توانم ترس را از چشمانم ببینم. از سرویس بیرون می‌آیم و به پذیرایی می‌روم. همانطور سر جایش ایستاده و تکانی نخورده. ساناز پشت کاناپه سنگر گرفته. اخرین بار که مادربزرگش را دید دو سالش بود!
سرش را به سمتم می‌چرخاند. لبخندی می‌زند، بعد از ده سال و من ترسم بیشتر می‌شود.
– حامله ای؟
جواب سوالش را یا تکان داد سر می‌دهم. انقدر ترسیده ام که زبانم هم بند امده.
– تعارف نمی‌کنی بشینم؟
به چهره اش بیشتر دقیق می‌شوم. چشمان دریای اش دیگر مثل سابق طوفانی نیست. پوست سفیدش، سفیدتر شده و خبری از ان زن قد بلند چوب به دست نیست. حالا کمرش قوز دراورده و قدش کوتاهتر از سابق.
بالاخره ماهیچه ی در دهانم حرکت می‌کند.
– بشینین.
انگار منتظر همین تک کلمه بود. می‌رود و روی کاناپه جاگیر می‌شود. با نشستنش به ساناز نزدیک می‌شود و اما او سریع پا تند می‌کند و می‌آید و سفت پایم را بغل می‌کند.
– مامان این خانم کیه؟
خم می‌شوم و حصار دستانش را از دور ران پایم باز می‌کنم.
– مادربزرگته عزیزم.
ذهنش را نمی‌شورم. بگذار مادربزرگش را همانی که پدرش برایش تعریف کرده و مرا مسبب دوری بینشان نامیده بشناسد.
نگاه متعجب و پر از پرسشش بین من و او به جریان می‌افتد و ناباور زمزمه می‌کند
– مادر بزرگم؟
– اره برو پیشش من برم یه چیزی بیارم.
نم نم ترسم کمتر می‌شود. انگار بعد از ده سال پوستم کلفت شده مقابلشان.
به سمت اشپزخانه حرکت می‌کنم که صدایش از پشت سرم بلند می‌شود.
– بیا بشین نیومدم چیزی بخورم.
می‌ایستم و نگاهش می‌کنم. صورتش جدی است و هیچ نشانی از تعارف نیست. ساناز دوباره به من می‌چسبد و باهم روی مبل تک نفره ‌ی کنار کاناپه می‌نشینیم.
– چند وقتته؟
– دو ماه.
سری تکان می‌دهد.
– کیومرث می‌دونه؟
– بله.
-کجاس؟
– نمی‌دونم، رفت بیرون.
دیگر چیزی نمی‌پرسد. چادرش را کنار می‌زند و دل من همان لحظه هری می‌ریزد. دست جلوی دهانم می‌گذارم و هینی می‌کشم. همزمان نگاه او و ساناز به سمتم می‌چرخد و من همچنان دقیق به زیر چادرش نگاه می‌کنم. منتظر چماقی،چاقویی چیزی بودم اما جز کیسه ی سفید رنگی در دستش چیزی نیست.
صدای ساناز که با نگرانی در هم پچیده در گوشم می‌پیچد
– مامانی چیشد؟
ترسم که می‌رود، قلبم که ارام می‌گیرد، نفس راحتی می‌کشم.
– هیچی مامان.
کیسه را برمی‌دارد و روی پاهایش می‌گذارد، گرهی که به کیسه زده را باز می‌کند و از داخل کیسه، لباسی بیرون می‌کشد. دامنی سفید با گل های ریز قرمز رنگ، پایین دامن چین های درشتی دارد و پایین هر چین، روبان قرمزی دوخته شده.
نگاهش را به ساناز می‌دهد.
– برو دخترم.
اول به من نگاه می‌کند، چشمانم را که برای اطمینانش روی هم قرار می‌دهم، از من جدا می‌شود و جلو می‌روم. دامن معلق بین دستان او و زمین را لمس می‌کند و زمزمه می‌کند
– برای منه؟
او خم می‌شود و ناگهانی و محکم، گونه ‌ی ساناز را می‌بوسد، این زن محبت کردن هم بلد بود؟
دامن را به دست ساناز می‌دهد و می‌گوید
– اره برو بپوش بیا ببینمت.
دامن را چنگ می‌زند و دوان دوان به اتاقش می‌رود. ساناز که می‌رود او تنش را روی کاناپه به سمتم می‌کشد. ارام می‌گوید
– اومدم که … منو… ببخشی…
این چهار کلمه را به زور کنار هم می‌چیند و می‌گوید و من هم مثل خودش، به زور هضم می‌کنم.
“ببخشمش؟” اصلا او و طلب بخشش؟
امکان ندارد، حتما اشتباه شنیده ام. ساناز که می‌اید افسار فکرم در هم می‌آمیزد.
در ان دامن سفید، مثل فرشته ها شده است. چرخی می‌زند و باد زیر چین ها را پر می‌کند و ان ها را هوا می‌دهد.
– مامان خوشگله؟
لبخندی می‌زنم
– عالیه
دوباره به اتاقش می‌رود. با یک دامن فراموش کرد که مادربزرگش اینجاست.
بعد رفتن او دوباره خودش را به من نزدیک می‌کند‌ حالا به اندازه ‌ی دو دسته‌ی مبل و یک سانتی فاصله بینشان، از هم دوریم.
– اومدم حلالم کنی… حلالم می‌کنی؟
به سه حنای سیاه روی پیشانی اش که پشت هم ردیف شده اند نگاه می‌کنم.
“حلالش می‌کنم؟” او کارهایش را فراموش می‌کنم؟
– من بتول نشستم مقابلت دارم حلالیت می‌خوام ازت، اولین و اخرین نفری؟
“من بتول” این را هم یکباری شنیده بودم، کی؟
بیشتر فکر می‌کنم،‌ اهان وقتی کیومرت برای اولین بار مقابل مادرش در گوشی محکمی زیر گوشم خواباند، اعتراضم را که به مادرش گفتم، با صلابتی که حالا در صدایش نیست گفت ” من بتول، پسری بزرگ کردم که شاهی کنه تو خونش، نه که تا یه سیلی به زنش زد‌، کلی منت کشی و موس موس راه بندازه”
حلالش کنم؟ شاید باعث این رفتارهای کیومرث همیت زن چین خورده ی مقابلم هست!
اصلا اگز مادر بود، اگر زن بود، اگر بتول بود، به جای عریده و سیلی و کتک، ناز و نوازش را یادش می‌داد. جنس زن را یاداور می‌شد و کتاب چگونه با زن رفتار کنیم برایش باز می‌کرد حالا حال و روز من این نبود!
– نمی‌خوای چیزی بگی؟
دست هایم مشت می‌شوند و ناخن هایم پوست کف دستم را مورد خشم قرار می‌دهند.
– نمی‌کنم، واس چی بکنم؟ ازدواج کردم، عوض اینکه پسرتون رو اروم بکنین و راه و روش زن داری یادش بدین، می‌نداختینش به جونم، فکر می‌کردین همیشه اون بتول خانم سپه سالار می‌مونی، نه… دنیا واس هیشکی همیشگی نیست، واس منم نیست… این ده سال عمرم که رو که به ناخوشی گذشت رو بهم برگردونین، باشه حلالتون می‌کنم.
نگاهی به پاسپورتش که روی کابینت بود می‌اندازم، یعنی جایی می‌خواهد برود؟ تکه ی از مرغ را داخل دهانش می‌گذارد.
– مامانم اینجا بود؟
ناخن هایم بیشتر روی پوست کف دستم جا خوش می‌کنند.
با صدای ضعیفی جوابش را می‌دهم
– آره.
نگاهم به چنگال در دستش می‌افتد. حتی بی رحم بودنش هم از غذا خوردنش معلوم است. بدون هیچگونه لطافتی چنگال را محکم وارد گوشت مرغ می‌کند.
– چرا اومده بود؟
چه می‌گفتم؟ می‌گفتم آمده بود حلالیت بگیرد و من گفتم نه؟ بی شک عاقبت خوشی در انتظارم نبود.
– همینجوری.
بشقابش را روی میز عقب می‌کشد و به من نزدیک می‌کند. بوی مرغ داخل دماغم می‌پیچد و دلم پیچ می‌خورد. دستم را جلو می‌برم و بشقاب را از خودم دور می‌کنم. به محض دور شدن بشقاب، صدای اعتراضش هم بلند می‌شود.
– بخور، از این به بعد خودت نیستی که بگم به درک، بچم تو شکمته، واش خاطر اون باید بخوری.
نگاهش می‌کنم، دلخور و دل شکسته. حتی ذره ای هم برایش اهمیت نداشتم؟ نمی‌دانم این همه بی توجهی و این عذاب ها و زجر ها، تاوان کدام گناهم هست؟ آه کدام دل شکسته است که این چنین دامنم را پر کرده. از پشت میز بلند می‌شود و همزمان با رفتنش می‌گوید که چایی نمی‌ خورد و منم هر چه سریعتر به اتاق خوابمان بروم.

امیدوارم به باردار بودنم رحم کند و حداقل چند ماهی از او دور بمانم. نزدیکم نشود و تنش را حس نکنم، بویش به شامه ام نخورد و لب های زشتش به تنم نخورد.
به زور تکه ی کوچکی مرغ می‌خورم و بقیه را راهی سطل آشغال می‌کنم. تا انجا که می‌توانم معطل می‌کنم تا شاید بخوابد و کاری با من مداشته باشد. ظرف ها را به آهسته ترین صورت ممکن می‌شویم، تمام کمد و کابینت ها را دستمال می‌کشم و حتی داخل یخچال و فریزر را هم تمیز می‌کند. تقریبا یک ساعت یا بیشتر کارم را طول داده ام. کلید برق اشپزخانه را که تنها روشنی خانه بود می‌زنم و در تاریکی، با گام هایی ارام به سمت اتاق می‌روم. امید دارم که خوابیده باشد. وارد اتاق می‌شوم، چشم های بسته اش، نفس های منظمش نشان از به خواب رفتنش را دارد.
ارام و طوری که تخت کوچک ترین تکانی هم نخورد کنارش دراز می‌کشم. ته دلم خوشحال می‌شود و لبخندی ملایم لب هایم را طرح می‌دهد. اما این لبخند، خیلی دوام نمی‌اورد. دستش که روی شکمم می‌نشیند، هینی می‌کشم و سرم را به سمتش می‌چرخانم. چشم هایش بسته اس و تکان دیگری نخورده، فقط دستش روی شکمم ماندگار شده.
چشم روی هم می‌گذارم و سعی می‌کنم بخوابم.
با حس لمس شکمم چشم های را باز می‌کنم. کنارم همچنان دراز کشیده و آرنج و دستش را تکیه گاه سرش کرده. دست دیگرش هم نوازش وار روی شکمم حرکت می‌کند و من هیچ حسی از این لمس شدن نمی‌گیرم. مثل زنان دیگر تنم مور مور نمی‌شود و دلم برای لمس شوهرم پر نمی‌کشد.
– کی جنسیتش معلوم می‌شه؟
می‌نشینم و با نشستنم دستش از روی شکمم کنار می‌رود. گرمای دستش هنوز هم روی شکمم پیداست.
– سه چهار هفته ی دیگه.
از کنارش بلند می‌شوم و در دلم می‌پرسم که چرا مثل همیشه صبح زود نرفته؟ از کنار میز توالت که می‌گذرم نگاهم به تقویم می‌افتد، با دیدن تاریخ امروز و روز جمعه، آه از نهادم بلند می‌شود.
مکث کوتاهم جلوی میز، به چشمش می‌آید که می‌گوید
– امروز کلا ور دلتم…
کوتاه نگاهش می‌کنم. داخل سرویس می‌روم و دست و صورتم را می‌شویم. چند مشت آب هم به شکمم می‌زنم و سعی می‌کنم، رد دست هایش را از روی شکمم محو کنم.
از سرویس خارج می‌شوم. دلم عجیب هوس شکلات صبحانه کرده است، از همان هایی که تلویزیون تبلیغ می‌کند، روی نان تست می‌مالند و می‌خورند.
یخچال را باز می‌کنم و شکلات های تلخ را بیرون می‌کشم. یکی دو تا داخل دهانم می‌گذارم و بقیه اش را داخل کاسه می‌ریزم و روی سماور رو گازی می‌گذارمش. برای او هم املت درست می‌کنم و بعد از اینکه شکلات هایم آب شد، بدون اینکه منتظرش بمانم، صبحانه ام را می‌خورم.
با انگشت سبابه ام به جان لیسیدن ته کاسه افتاده‌ام که سر می‌رسد. نگاه زیر چشمی می‌اندازد و پشت میز می‌نشیند.
– دوشنبه میرم ارومیه، از اونجام می‌رم باکو، یکم کار دارم.
چیزی نمی‌گویم و در سکوت مشغول خوردن ته ظرف شکلات می‌شوم.
– برو بمون خونه ی مامانت.
کاسه را روی میز قرار می‌دهم و ارام می‌گویم
– خونه راحتم.
نان را لول می‌کند و می‌گوید
– ولی من ناراحتم.
خواستم بگویم مشکل خودت هست، اما سکوت کردم و دندان روی جگرم گذاشتم.
– دو سه هفته نیستم، خودتم حامله ای، نمی‌خوام تنها باشی.
از جایم بلند می‌شوم و به بهانه ی شستن کاسه پشت سینک می‌ایستم.
– می‌گم چکاوک بیاد.
– باشه
چیزی نمی‌گوید و مشغول خوردن می‌شود.
حداقل دو سه هفته از حضور نحسش در خانه راحت می‌شوم.
در را که می‌بندد نفس عمیقی می‌کشم. شروع روزهای سبز و زیبایم هست انگار. دست هایم را در دو طرف بدنم باز می‌کنم و چرخی به دور خودم می‌زنم. چکاوک در حالی که شال را از روی سرش پایین می‌کشد، لبخندی می‌زند و می‌گوید
– انگار بار اولشه داره می‌ره، خوبه سالی چند یار تنهات می‌زاره ها…
می‌ایستم. به علت چرخ خوردن دور خودم کمی سرم گیج می‌رود.
– اینبار یه حس دیگه دارم چکاوک، یه حس خیلی متفاوت و خوب، انگار بال دراوردم و میخوام از این قفس بپرم.
لبخندش پر رنگ تر می‌شود.
– می‌پری خواهرم می‌پری، فقط یکم صبر کن، خودم در قفستو باز می‌کنم.
اخم هایم در هم می‌شود. از این حرفش سر در نمی‌آورم، برای چه صبر کنم؟ مگر می‌خواهد چه کند؟ چند قدمی جلو می‌روم و به او نزدیک می‌شوم. چشم هایم را ریز می‌کنم و می‌پرسم
– داری چیکار می‌کنی چکاوک؟
دهن باز می‌کند تا حرف بزند که موبایلش زنگ می‌خورد. گوشی در دستش را بالا می‌آورد‌ و نگاهی به صفحه اش می‌اندازد. با دیدن نام یا شماره ی مخاطبش لبخند محسوسی می‌زند، تماس را برقرار می‌کند و می‌چرخد و به اتاق برمی‌گردد.
پشت سرش وارد اتاق می‌شوم. قدم زنان در حال رفتن به سمت پنجره هست و من هم پشت سرش می‌روم. آرام و با ناز صحبت می‌کند، شاخک هایم هر لحظه بیشتر حساس می‌شوند.
– سلام… مرسی… تو خوبی… خونه ی خواهرمم… اره… اره… امروز بهش می‌گم… باشه … تو هم مواظب خودت باش.

تماس را قطع می‌کند و رویش را به سمتم برمی‌گرداند. لبخند پهن و گشادی می‌زند و می‌گوید
-باید باهات حرف بزنم.
ابرو بالا می‌اندازم و دست به کمر می‌گویم.
– منم خیلی منتظرم تا حرف بزنی، چکاوک بخدا…
کف دست هایش را بالا می‌آورد.
– آروم باش خواهرم، بشنو اگه چیز بدی بود باشه، بخدات رو کامل کن.
با همان دست بالا آمده اش اشاره ی به تخت پشت سرم می‌زند و می‌گوید
– بریم بشینیم، بهت می‌گم.
چند قدمی عقب می‌روم و روی تخت می‌نشینم. او هم کنار می‌نشیند و گوشی اش را روی عسلی می‌گذارد. کمی به سمتم می‌چرخد، یک پایش را جمع می‌کند و روی تخت می‌گذارد.
– بیست و هشت سالشه، دیپلمه ولی خیلی خوشگل و خوشتیپه، وضع مالیشون خیلی از ما سرتره، پدرش کارخونه ی مواد غذایی داره، تک پسره و باهم توی خیابون اشنا شدیم.
سعی می‌کنم خونسرد باشم و تا انتها به حرف هایش گوش دهم. فعلا شرایطی که از پسر را که گفت فاکتور می‌گیرم.
– با ماشین کم مونده بود بزنه بهم، اومد پایین کلی عذر و معذرت و بعدش خواهش کرد منو برسونه خونه.
به اینجای حرفش که می‌رسد، بیشتر با رو تختی درگیر می‌شود. با تک انگشتم لحاف را از چنگال هایش نجات می‌دهم و می‌گویم.
– ول کن اینو، سوراخش کردی.
لبخندی می‌زند، لحاف را ول می‌کند و اینبار با پیراهنش درگیر می‌شود.
– خیلی مودبه سرمه، اصلا ندیدیش که انقد آقاس…
با چشم غره ای که می‌روم لب به دهان می‌کشد و دوباره قصه ی آشناییش را از سر می‌گیرد.
– منم وسایل خیلی زیاد بود پیشم هوا هم گرم بود، از خدا خواسته قبول کردم و سوار شدم. الان تقریبا نزدیک چهار ماهه با همیم، بعد اینکه منو رسوند خونه رفت، ولی بعد اون چند باری ماشینش رو دیدم اما گفتم شاید من اشتباه می‌کنم، تا اینکه یه روز جلو راهمو گرفت، گفت که ازم خوشش اومده، جدیش نگرفتم، گفتم مگه چند بار همو دیدیم، اما گفت از متانتم خوشش اومده، بالا خره قبول کردم و اون روز به یه کافی شاپ رفتیم، از خودش گفت، از شغلی که اینجا داره و ازش راضی نیست…
قهقه ای می‌زند و با همان صدایی که ته مایه ای از خنده در ان موج می‌زند می‌گوید
– باورت می‌شه، واحد پخش کارخونه ی باباش دستشه، ماهی خدا تومن برمی‌داره می‌گه راضی نیستم‌، جای من پشت میز و فضای بسته نیست، من باید برم اونور، دوست داره مادلینگ شه تو ایتالیا… نمی‌تونم دروغ بگم سرمه، ولی اون روز واس خاطر این ایتالیا قبول کردم تا باهاش دوست شم، گفت تا یه مدت دوست بمونیم و بعدش بیاد خواستگاریم، الانم اون روزه‌ می‌خواد بیاد، فقط منتظره من با مامان حرف بزنم. سرمه این ازدواح به نفع همه اس، هم من میرم ایتالیا به طراحی لباسم می‌رسم، هم از سر تو وا می‌شم و می‌تونی از این طلاق بگیری.
سعی می‌کنم تندی نکنم و با ملایمت حرف بزنم.
– تو این چهار ماه شناختیش؟
تند تند سری تکان می‌دهد
– اره بخدا‌ کلی امتحانش کردم.
چشم روی هم می‌گذارم.
– چکاوک، چند سال باهم زیر یه سقف زندگی می‌کنن و همو نمی‌شناسن، انوقت تو با چهار ماه و چند تا امتحان می‌گی می‌شناسمش؟
کلافه می‌گوید
– چرا گیر می‌دی سرمه؟ من با تو حرف زدم که راحت تر باشم، که مثلا خواهرمی.
تصمیم می‌گیرم کمی تند شوم.
– چون خواهرتم باید رو همه چی چشم پوشی کنم؟ بذارم خودتو بندازی تو چاه؟
بی حوصله جوابم را می‌دهد
– اره این چاهه اما چاه عسله، کی می‌خواد منو ببره ایتالیا؟ هیشکی… پسر ب اون خوشگلی خوشتیپی و پولداری از کجا بیارم، لامصب عین تو رماناس.
از جایم بلند می‌شوم و می‌گویم.
– نیازی نیست واس خاطر من، خودتو قاطی یه زندگی که نمی‌دونی سر چیه و تهش چی بکنی، من بخوام طلاق بگیرم می‌گیرم، دردم تو نیستی، درد من مادر پدرمم، فعلا تو رو بهونه کردن، بعد تو هم می‌شه جریان لباس سفید و کفن سفید.
از اتاق خارج می‌شوم اما او ولکن نیست و پشت سرم می‌اید.
– تنها واس خاطر تو نیست‌، برای خودمم هست.
روی کاناپه می‌نشینم و کنترل را از روی میز برمی‌دارم.
– ااا، پس بگو که منو بهونه کردی! درد، درد خودته.
می‌نالد، بغض را هم می‌شود اینبار توی صدایش دید
– سرمه نکن اینجوری، با پسره حرف بزن، بریم بیرون اصلا باهاش اگه خوشت نیومد هر چی تو بگی باشه؟
اخمی می‌کنم و جوابش را می‌دهم
– همینم مونده، برمی‌گرده کله ی منو نصف می‌کنه…
ادامه اش را در دلم تکمیل می‌کنم، “خدا می‌دونه الان دوربین رو کجا گذاشته “.
برای پختن ناهار به سمت اشپزخانه می‌روم. همین که می‌خواهم کمی برنج خیس کنم، زنگ در به صدا در می‌آید. پیمانه را روی کابینت می‌گذارم و دستی برای چکاوک که می‌خواست در را باز کند، به معنای ایست بالا می‌برم.
دستی به لباسم می‌کشم. از چشمی به بیرون نگاهی می‌اندازم‌، باز هم نوشین خانم هست!
بی ادبی است اگر در را باز نکنم‌ از سوی دیگر کاوش هایش در زندگی ام را نمی‌توانم درک کنم. اگر فامیل بود، می‌گفتم فامیلم هست، اما همسایه را نمی‌توانم درک کنم.
در را باز می‌کنم ، قبلش سعی می‌کنم لبخندی هر چند تصنعی روی لب هایم باشد.
باز هم اراسته و زیباست، اینبار به جای کت و شلوار، لباس اسپرتی به تن کرده. جین یخی به همراه تیشرتی سفید رنگی، رویش هم یک مانتوی نازک حریر به تن کرده است. در دلم لبخندی واقعی به روحیه اش می‌زنم‌ و برای بار چندم می‌گویم” من کجا و او کجا!” بی شک همسر خوب و مهربانی داشته که توانسته در این سن‌، این چنین به خودش برسد.

سلام گرمش را به گرمی پاسخ می‌دهم. می‌بینم که منتظر است تا تعارفش کنم تا داخل خانه شود. در را بیشتر باز می‌کنم و می‌گویم
– بفرمایید، جلوی در واینسین.
منتظر همین تعارفم بود. قدمی جلو می آید و در پاگرد می‌ایستد. اشاره ای به کفش های انگشتی پایش می‌کند و می‌گوید
– کفش هام تمیزه.
– مشکلی نیست.
داخل می‌شود. پشت سرش در را می‌بندم و هم قدم با او وارد پذیرایی می‌شویم. چکاوک را جلوی آشپزخانه نمی‌بینم، نگاهم را که می‌چرخانم، با دیدن در باز اتاق کودک، یادم می‌افتد که به او خبر حاملگی ام را ندادم. در دلم پوزخندی می‌زنم‌، عجب زن باردار پر ذوق و شوقی هستم.
تعارف می‌کنم تا نوشین خانم روی یکی از مبل ها بنشیند. همین که او می‌نشیند، اول صدای ناباور چکاوک و پس از آن قیافه ی بهت زده اش از اتاق خارج می‌شود.
– سرمه، تو حامله ای؟
با چشم اشاره ی به نوشین خانم می‌کنم. سریع خودش را جمع و جور می‌کند و سلام گویان نزدیک می‌شود. برای آوردن چایی به آشپزخانه می‌روم. فنجان ها را داخل سینی می‌گذارم که چکاوک می‌رسد
– باورم نمی‌شه سرمه‌، این ساناز کافی نبود! یکی دیگه هم آوردی بدبختش کنی که چی!
واقعا نوبری تو…
قوری را برمی‌دارم و ارام اما توبیخ گرانه می‌گویم
– یواش، چخبرته! می‌شنوه…
با بیخیالی جوابم را می‌دهد.
– بشنوه، اون همسایته‌، از صدا و سر و شکلت تا حالا صدبار فهمیده این تو چخبره.
راست می گفت، احتمال اینکه شنیده باشد خیلی زیاد است. سینی را همراه پیاله ی از شکلات برمی‌دارم و به پذیرایی می‌روم بعد از تعارف کردن چایی، سینی را روی میز می‌گذارم و خودم هم روی کاناپه ی روبه روی نوشین خانم می‌نشینم. دلم ضعف می رود برای شکلات های تلخ داخل کاسه. کمی بعد چکاوک هم می‌آید و به ما ملحق می‌شود.
نوشین خانم کمی از چایی اش را می‌خورد و می‌گوید
– می‌خوام باهات حرف بزنم.
خیره نگاهش می‌کنم.
– در خدمتم.
نگاهی به چکاوک می‌اندازد. منظورش این است که او برود و ما دو تا تنها شویم، اما چکاوک که غریبه نیست.
– خواهرمع راحت باشین.
ابرویی بالا می‌اندازد. فنجان چایی اش را روی میز می‌اندازد. شال چروکی روی سرش را هم کمی شل می‌کند و می‌پرسد
– تو هم جز زنان مهر سکوت زدگان هستی؟
از حرفش اصلا سر در نمی‌آورم. زنان مهر سکوت زدگان!
اخمی از سر تعجب می‌کنم.
– ببخشید، سر در نمی‌آرم.
خودش را کمی جلو می‌کشد و دقیقا روی لبه ی مبل می‌نشیند.
– همونایی که هر بلایی سرشون بیاد اخشونم در نمی‌آد. نگو نه که باورم نمی‌شه.
پس چکاوک درست می‌گفت. او فهمیده است. چه ساده بودم که فکر می‌کردم صدای زجه ها و گریه هام، از چهار دیواری این قفس بیرون نمی‌رود.
چیزی نمی‌گویم اما او ادامه می‌دهد
– سرمه، یادته روز اول بهت گفتم اگه حرفی داری بگو! اگه مشکلی هست بگو، باهام حرف بزنه، این همه باهام رودروایسی نکن. این همه اومدم و رفتم تا تو صمیمی شی باهام، اما تو انگار نه انگار، پسرم اومد سراغ شوهرت و یه دست کتک خورد و…
به اینجای حرفش که می‌رسد وسط حرفش می‌پرم. اینکه اسمم را از کجا می‌داند را فاکتور می‌گیرم و سراغ اخرین جمله اش می‌روم. پسرش کتک خورد؟
– ببخشید‌، پسرتون چرا کتک خورد.
– یه روز صدای گریه هات انقدر زیاد بود که طاقت نیاورد و اومد جلوی در خونتون. همسرت هم اونو کشید خونه و باهام دعوا کردن، حتی تو رو هم توی سرویس خونتون پیدا کرده بود اما…
اینبار صدای چکاوک، قطع کننده ی حرفش می‌شود
– این اتفاق ها کی افتاده سرمه؟
بی توجه به سوالش به ان شب پر می‌کشم. پس ان سایه، واقعی بود! توهم نبود، او، همان مرد چشم قهوه ای بود.
– سرمه با توام.
تکان های نسبتا شدیدی که توسط چکاوک به بازویم وارد می‌شد، مرا از عالم مرور خاطرات بیرون می‌کشد. گنگ نگاهش می‌کنم و “هان؟”ی می‌گویم، فعلا ذهنم درگیر ان چشم قهوه ای و دست دراز شده اش به سمتم است. نچ کلافه ی می‌گوید و با حرص می‌غرد
– می‌گم این بلا هارو کی سرت اورده؟ همسایت باید بدونه و من نه؟ انقدر غریبه شدم سرمه؟
چشمانش را ریز می‌کند و ادامه می‌دهد
– نکنه همون چند روزی که ساناز پیش ما بود اینکار رو کرد اره؟ همون چند روز اینکار رو کرده! مردک روانی…
مشت محکمی به دسته ی مبل می‌زند.
اینبار نوشین خانم ادامه می‌دهد، منتهی این سری مخاطب حرفش چکاوک است.
– من همسایش هم از سر کنجکاوی خودم، که شاید خیلیا اسم فضولی و تجسس تو زندگی بقیه بزارن روش فهمیدم، روز اولی که دیدمش، وضعیتش رو که دیدم، کبودی صورت و بدنش رو که دیدم، فهمیدم وضعیت اصلا عادی نیست و این اختلاف ها و سر و صداهاشون فقط یه اختلاف ساده ی زناشوئی نیست، اون روز هم پسرم گیر داد، اصرار که صدای ناله داره میاد و قطع نمیشه، من رو هم ترغیب کرد که بیشتر شاخک هام رو به کار بندازم و بیشتر بخوام که بدونم، برای همین هر سری با یه بهونه ایی اومدم، عزیز من، انتظار نداشته باش که اینجور خانم ها خودشون پوسته ی که دورشون رو کشیدن رو بشکنن و بیان سفره ی دلشون رو برات باز کنن، حتی تویی که خواهرشی، باید ادم خودش کم کم توی اون پوسته نفوذ کنه اونه بشکنه و به مروارید به لجن نشسته ی که توشه دست پیدا کنه. با مهربانی و صبر اون مروارید رو بشوره و ازش یه سنگ قیمتی و ارزشی درست کنه.
حرف هایش قشنگ است، روحم را نوازش می‌کند
. شور و حال خاصی به تنم تزریق می‌کند و دلم را پر می‌کنپ از حس های خوب و ناب.
مروارید من بودم دیگر نه؟
پوسته یی هم که می‌گفت‌ زندگی ام بود دیگر نه؟
لجن هم کیومرث بود حتما!
– سرمه خانم؟
چشمانم را به تیله های قهوه ای رنگ نوشین خانم می‌دوزم.
– نمی‌خوای حرف بزنی؟ من کلا هدفم به تو کمک کردنه. می‌خوام نجاتت بدم، از لجن زار بکشمت بیرون، بکنمت یه زن، الانم زنی، ولی جنسیتت، خودت زن نیستی، شاید حرفم برات عجیب باشه، اما زن این شکلی نیست، زنیت این شکلی نیست، زن عین یه سنگ با ارزشه، مثل الماس، زنیت هم یه حلقه ی طلاس که خودشو می‌کشه دور و اون الماس و می‌شه یه چیز خیلی گرون، چیزی که به سختس به دست می‌آید.
خواستم لب باز کنم که چکاوک زودتر از می‌گوید
– دلتون خوشه ها، الماس و طلا، زن و زنیت! سرمه اگه اینا حالیش بود، الان وضعش این نبود.
دلخور و عصبی نگاهش می‌کنم. نگاهش به نقطه ی نامعلومی است و دارد تلاش می‌کند که نگاهم کند. اما من خیره به نیم رخش که عصبانیت را فریاد می‌زند می‌گویم.
– ببین منو، مادر نیستی بفهمی حالمو، حالی که الان دارم، یه پام می‌خواد فرار کنه، بره، نه از این خونه ها، از این شهر و ادماش فرار کنه، بره جایی که ردی از انسان توش نباشه، اما اون یکی پام، خودشو قفل زنجیر کرده به کف این خونه، میگه بچت، سانازی که جلو چشته و اونی که الان تو شکمت داره رشد می‌کنه و می‌خواد ادم دیگه شه‌، می‌گه واس خاطر اونا صبر کن، امید داشته باش، شب میره و صبح خروس خون تو هم می‌آد، وگرنه حالیمه الماس چیه و طلا چی.
نوشین خانم، انگار وساطت می‌کند.
– نیومدم اینجا، دعوا راه بندازم بینتون، اومدم که به تو کمک کنم.
سر می‌چرخانم به سمتش، ارام زمزمه می‌کنم.
– چی بگم؟
به مبل تکیه می‌دهد. فنجان چایش را حالا حتما از دهان افتاده را برمی‌دارد و می‌گوید
– از زندگیت.
نگاهی به کاسه ی شکلات های تلخ که حالا هیچ دلم نمی‌خواهد می‌اندازم.
چه بگویم؟ از بدبختی ها و فلاکتم؟ از کتک هایش؟ از توهین هایش؟ از خرد کردن هایش؟ از تهمت هایش؟ از کجای این زندگی به گل نشسته بگویم که خدا را خوش آید؟
ناخن های دستم را به جنگ هم می‌برم و زیر لب می‌گویم
– حرفی ندارم.
چکاوک عصبی بلند می‌شود و رو به نوشین می‌گوید
– بفرمایین‌، گفتم که بهتون.
می‌گوید و می‌رود و در اتاق را محکم به هم می‌کوبد. همینم کم است، شده استخوان لای زخم.
نوشین خانم اینبار ارام و شمرده می‌گوید
– محمد یه دوستی داره، می‌تونه کمکت کنه‌ خیلیم می‌تونه کمکت کنه، اگه می‌خوای باهاش حرف بزنی، اگه می‌خوای کمکت کنه و حقتو از زندگیت بگیره، باهاش قرار بزارم با اون حرف بزن، شاید اون بتونه باهات از راهش حرف بزنه.
روی نیمکت می‌نشینم. دو طرف مانتویم را بهم نزدیک می‌کنم تا ران پایم را بپوشانم. نوک کفشم را بین شیار های سنگ فرش کف زمین، می‌کشم و همزمان برای رفع استرس و دلشوره ام صلواتی می‌فرستم.

دانلودرمان فریاد های خاموش شده ی من
دانلود کامل رمان فریاد های خاموش شده ی من

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن