آخرین مطالبرمان مثل اینکه اومدن

رمان مثل اینکه اومدن نوشته ناهید گلکار پارت 11

Rate this post

رمان مثل اینکه اومدن نوشته ناهید گلکار

ناهید گلکار نویسنده رمان های یکی مثل تو,قاصدک,آنجلینا,و اینک اثر جدید از این نویسنده با نام رمان مثل اینکه اومدن

جهت مشاهده پارت های منتشر شده به ترتیب رمان مثل اینکه اومدن نوشته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

هر چی از قلیچ خان دور میشدیم دلم بیشتر می گرفت ….
سرمو گذاشته بودم به شیشه ی ماشین و اشکم بی اختیار میومد پایین …
می ترسیدم دیگه نبینمش …..کمی بعد آرتا خوابش برد و ندا هم سرشو گذاشت رو شونه ی من…و آهسته گفت : توام بخواب خیلی خسته شدی ..چرا غمگینی دم بریده ؟دلت تنگ شد ؟ بهت قول میدم زود این مدت تموم بشه و اونا بیان تو رو ببرن …
خیلی یواش طوری که فقط خودمون می شنیدیم گفتم : ندا تو چقدر آرتا رو دوست داری ؟
گفت : چطور مگه ؟ ده تا ..
گفتم شوخی نکن ..
گفت : خوب بیست تا ؛؛
گفتم : ولی من یک عالمه قد تموم آسمون .. از همین الان دلم براش تنگ شده …
گفت : وای چه قشنگ؛؛ چه رویایی ..آدم باورش نمیشه …. تو چطور فهمیدی که قلیچ خان تو رو دوست داره ؟ اون که روش نمیشه با یک زن حرف بزنه …
گفتم : نه بابا اینطورم نیست ..تو اتاق یک حرفایی به من زد که دلم می خواست آب بشم برم تو زمین فرو …
ولی خدایش یک جوری با من حرف می زنه که منم مجبور میشم مثل خودش جواب بدم …انگار داره شعر میگه ..روحم رو با خودش می بره …
اگر دو روز دیگه دیدی شاعر شدم تعجب نکن …..
گفت : خوب تو کی فهمیدی دوستش داری ؟
گفتم : نمی دونم ..شایدم چون بهار بود ..شقایق بود آسمون آبی با کوه های برف گرفته از دور بود … و مردی که می دونستی از دل و جون دوستت داره … نمی دونم ..الان که ازش دور میشم احساس می کنم هیچ کدوم اینا نبود فقط تقدیرم بود من این همه سال سعی کردم همه چیز رو به زور مطابق اون چیزی که فکر می کردم بخوام ..
و اصرار هم داشتم دنیا به خواست من بگذره .. در حالیکه نمی دونستم …چی در انتظارمه ….و اینجا ارزش امید رو تو زندگی می فهمه ..اگر من یکم ..
فقط یکم به خدا ایمان واقعی داشتم و بهش توکل می کردم اون همه خودمو عذاب نمی دادم …

ندا گفت : خواهر جان حالا تو مطمئنی با قلیچ خان خوشبخت میشی ؟
گفتم : نمی دونم ولی این اتفاق به من یاد داد که هر چی برام پیش بیاد چه خوب و چه بد اونو بپذیرم و باهاش کنار بیام ..
شاید خیر و شاید شر ولی زندگی همینه ..مدام در حال تغییره و این ما هستیم که باید با جنبه های مثبت و منفی باهاش تا اونجایی که می تونیم بسازیم …
حالا که مردی رو تا این حد دوست دارم چرا این کارو نکنم ؟ ..
ولی اینو می دونم که کسی اون بالا دستش روی سر منه ..دیگه به این ایمان دارم ……
الان نمی تونم بهت بگم ولی بعد از عروسی حتما میگم چون بیشتر از هر کس دلم می خواد تو بدونی ..و دستم رو گذاشتم رو صورتش ..و نوازشش کردم ..
با خنده گفت : مهربون شدی خواهری ؟ کاش زود تر عاشق می شدی …
بابا از اون جلو گفت : نیلوفر همیشه تو رو دوست داشت خواهر خوبی برای تو بود …منو ندا با هم زدیم به پهلوی هم ؛؛ بابا داشت حرفای ما رو گوش می داد .
تمام شب رو بابا رانندگی کرد و فردا نزدیک ساعت نه صبح رسیدیم تهران اول آرتا رو رسوندیم و بعد رفتیم خونه …
تا ماشین رفت تو پارگینک اومدیم پیاده بشیم حامد رو جلوی رومون دیدیم … مامان در حالیکه ذوق زده شده بود به ما گفت : به حامد چیزی نگین تا خودم بهش بگم … اینطوری بهتره ….
خوشحالی دیدن اون رخوت راه رو از تنمون برد ..
من زود تر از همه خودمو به آغوشش انداختم که خیلی زیاد دلم براش تنگ شده بود ….

اون روز مامان با شوق دیدن پسرش تند و تند غذا های مورد علاقه ی اونو درست می کرد و من و ندا و بابا به حرفای حامد با اشتیاق گوش می دادیم ..
حامد گفت : یک بار باید بریم بیرجند شهر خیلی جالبیه با مردمی مهربون و غریب نواز …
باورتون نمیشه ولی کافیه بفهمن یک نفر غریبه هر کاری از دستش بر میاد برای آدم می کنن …
گاهی منو شرمنده می کردن …حتی اگر ازشون بخوای بری تو خونه شون و بمونی یک کارییش می کنن و روی آدم رو زمین نمیدازن ….
ندا گفت : گنبدی ها هم خیلی مهمون نوازن ..ما هم که از این به بعد باید مرتب بریم اونجا به دیدن نیلوفر …..
حامد پرسید برای چی بریم گنبد به دیدن نیلوفر ؟
بابا گفت : میگم بهت بابا جان ..ندا ؟ ..
مامان دستپاچه چشم غره ای به ندا رفت و گفت : خوب اونجا رو خیلی دوست داره .. خوشش اومده … میگه ..اسب سواری دوست داره … می خواد بره اونجا زندگی کنه ….ولی حامد از قیافه ی های ما فهمیده بود که یک موضوعی در کار هست …
از من پرسید: خودت بگو چی شده ؟..
گفتم : خوب چیز شد ..یک چیزی اونجا پیش اومد ..که من چیز کردم .. حامد ..بزار از اول برات بگم ..ما وقتی چیز کردیم ..
داد زد زود باش بگو چه غلطی کردی اونجا ؟ گفتم: غلط نکردم؛؛ صداتو بیار پایین …

مامان گفت : حامد جان یک نفر ..نه عموی آرتا یک مرد ثروتمند و پولدار نمی دونی چه برو و بیایی داره .. یک عالمه اسب داره و خونه و زمین …..
خوب عموی آرتا هم بود؛ شناس هم که بود ..از نیلوفر خواستگاری کرد ..خوب اونم قبول کرد …..
حامد صورتش قرمز شد و رگ غیرتش حسابی جوش اومد..بلند شده بود و پاشو کوبید به زمین و با حرص گفت : شما هم به همین آسونی اونو دادی به یک ترکمن آره؟
دست شما و بابا درد نکنه ….ای بابا شما ها دیگه هستین ؟ چقدر ساده و زود باورین …
ولی کور خوندین من بزارم نیلوفر این کارو بکنه …….
آخه مگه دختر تون چغندره همینطوری قبول کردین بدینش بره گنبد ..
نکنه از سرراه آورده بودین ؟
و رو کرد به منو و گفت : تو می خوای با زندگیت چیکار کنی ؟اَبله بری گنبد ؟ زن یک اسب سوار بشی .. بدبخت چهار روزم دوام نمیاری ….
گفتم : مثل آدم بشین حرف بزنیم یک بارم داد نزن و گوش کن …تو که نمی دونی چه اتفاقی افتاد و اون مرد کیه ؟
گفت : هر کس می خواد باشه من نمی زارم … بگو تا کجا پیش رفتین؟ …
مامان گفت : هیچی بابا فقط خواستگاری کردن ..هنوز جواب ندادیم …
گفتم : چرا دروغ میگین مامان ؟ من چرا باید از حامد بترسم ؟ جواب دادم …
آقا حامد خودم می خوام؛؛ بابا و مامان مخالفت کردن ولی بعدا که دیدن من می خوام راضی شدن …باز تو به کار من دخالت کردی ؟ …..
طرف من خم شد و دستشو گرفت تو صورت منو بالا و پایین برد و با غیظ طوری که یعنی می زنمت گفت : ده تو غلط زیادی کردی..(…) می خوری می کشمت ولی نمی زارم بری گنبد …
شوهر می خوای من خودم برات پیدا می کنم ..لازم نیست بری اون سر دنیا و زن یک ترکمن بشی ….
گفتم : دستت رو بکش منو تهدید نکن حامد .. بهت میگم حرفم رو گوش کن اول ببین کیه و چیه بعد حرف بزن ….

دستشو کوبید به دیوار و فریاد زد ..
نمی زارم از این شهر بری ..تو حق نداری از ما دور بشی ..و کفشش رو پاش کرد و درو زد بهم و رفت ….
مامان میز رو چیده بود و می خواست غذا رو بکشه ..
حالا همه مونده بودیم که چیکار کنیم …
بعد از ظهر خانم جان و عمه از راه رسیدن ..حالا باید اونا رو راضی می کردیم …و من اصلا حوصله نداشتم ..
حامد هنوز برنگشته بود و هیچکدوم ناهار نخورده بودیم …
بابا نمی دونم چه فرصتی گیر آورده بود که همه چیز رو کف دست اونا گذاشته بود … ..داشتن منو سئوال و جواب می کردن که حامد برگشت ..
یک نفس راحت کشیدم دلم نمی خواست ناراحت ببینمش ..از در که اومد تو یک سلام کرد و با حرص به من گفت : با من بیا ….
با هم رفتیم به اتاقش …نشست رو لبه ی تخت و لبشو گاز گرفت تا آروم بشه …
رفتم جلو و برای اولین بار دلم براش سوخت …
گفتم: داداش جونم ..عزیز دلم بزار بهت بگم چه جور آدمیه ..
بعد تو هر چی بگی گوش می کنم قربونت برم …
با بغض گفت : موضوع این نیست ..اون بهترین آدم دنیا ؛؛ من نمی خوام تو بری شهرستان …..
سرشو گرفتم تو بغلم و بغض کردم ..اونم بغضش ترکید و مرد به اون گندگی اشکش ریخت ..
منو بغل کرد ..محکم ..طوری که انگار دلش نمی خواست هرگز ولم کنه ….
بعد موهامو نوازش کرد و گفت : نرو ..نیلوفر نرو خواهر ..من نمی تونم دوری تو رو تحمل کنم …
گفتم : منم نمی تونم ؛؛ این مدت که سربازی بودی فهمیدم چقدر دوستت دارم ..
ولی بزار یک داستان برات بگم …بعد خودت قضاوت کن …اینو فقط منو و مامان می دونیم ….

و براش از قلیچ خان گفتم از خواب های اون و از انتظارش برای رفتن من … و از خودم که چطور در گیر عشق اون شدم …و آخرم گفتم من حاضرم برای اینکه تو ناراحت نشی ازش بگذرم ..
ولی توام اینو بدون فردا زن می گیری میری سر زندگی خودت ..اون زمان ممکنه پشیمون بشم و از تو دلگیر ؛؛ که چرا نزاشتی برم دنبال سر نوشت خودم و کاری که دلم می خواست بکنم ….
حامد کمی کوتاه اومد ولی می فهمیدم که نسبت به من یک طوری دیگه ای رفتار می کنه …
همش مراقبم بود و انگار می خواستن چند روز دیگه اعدامم کنن دلش برام می سوخت …و بشدت باهام مهربون شده بود .
وقتی از اتاق اومدیم بیرون مامان بسته ها و بقچه های ترمه ای که برای من گذاشته بودن آورد تا به خانم جان و عمه نشون بده در حالیکه خودمون هم هنوز ندیده بودیم …
تا درشو باز کردیم روی یکی از بقچه ها زنجیر طلایی بود حدود یک متر و یک انگشتر طلای بزرگ که اصلا من همچین چیزی دستم نمی کردم …
اونا رسم داشتن که این چیز ها رو تو پیشکش ها میذاشتن و ما باید اونا رو باز می کردیم و برای داماد پیشکش می گرفتیم و تشکر می کردیم …
ولی ما همینطوری سرمون رو انداختیم پایین و برگشته بودیم …
با دیدن این همه طلا دهن عمه و خانم جان بسته شد و در بست موافق این وصلت شدن …..

از اون روز به بعد همه با هم افتادیم به دنبال تدارک استقبال از قلیچ خان و خانواده اش …
جهازم تقریبا حاضر بود ..و بابای من اونقدر پول نداشت که بتونه با دست و دلبازی بقیه چیزایی رو که نداشتم رو هم به اون زودی تهیه کنه …
تازه با پذیرایی که اونجا از ما کرده بودن نمی دونستیم چیکار کنیم که در شان اونا باشه …
خیلی به همه ی ما سخت می گذشت ..ولی چیزی که فکرشو نمی کردم این بود که قلیچ خان اصلا بهم تلفن نکنه …
راوی ما مادر آرتا بود و مرتب خبر میاورد و من نمی فهمیدم برای چی؟ چرا زنگ نمی زنه ..
گاهی شک می کردم نکنه حرفاش دورغ باشه … نکنه این بارم قلیچ خان نیاد سراغم ….و با یاد آوردی حرفایی که بهم زده بود جلوی اشکی رو که از روی دلتنگی برای اون؛ همش تو حلقه ی چشمم داشتم می گرفتم …
و هر روز که به اومدن قلیچ خان نزدیک می شدیم استرس همه ی ما بیشتر می شد ….
عمه تند و تند مربا های مختلف درست می کرد زن داییم لباس می دوخت ..
خاله به مامان کمک می کرد …و تدارک غذا هایی رو می دیدن که فکر می کردن باب میل اوناست …..
من و ندا هم سفره ی عقد رو درست می کردیم .. و همه با هم از صبح زود تا آخر شب تلاش می کردیم …
ولی هنوز نمی دونستم برای جهازم چیکار باید بکنم ..همه می گفتن وسایل چوبی رو از همون گنبد بخریم …

به هر زحمتی بود خودمون رو آماده کردیم …
هنوز دو روز مونده بود به موقع مقرر مادر آرتا زنگ زد و گفت :امروز قلیچ خان با یک عده از فامیلشون ساعت یازده پرواز دارن و میان تهران .. و امشب میان خونه ی شما برای گفتگو ..
قلیچ خان پیغام داده این عقد به سنت شما برگزار بشه و هیچی تغییر نکنه …..
با شنیدن این خبر صورتم داغ شد انگار از گوش هام شعله بیرون می زد …واقعا وجودم آتیش گرفته بود ..
دویدم تو دستشویی و سرمو گرفتم زیر آب سرد و بعد بدون اینکه حوله ای بر دارم بلند کردم , آب موهام ریخت تو تنم و خیسم کرد ..یکم آروم شدم …
خدای من چرا اینقدر من بی تاب اونم ..خواهش می کنم جلوی منو بگیر نزار بفهمه چقدر دوستش دارم … برای دیدینش بی قرار شده بودم …
باورم نمی شد امشب قلیچ خان رو می دیدم ….
مامان دستپاچه شده بود با اینکه سعی کرده بود همه چیز رو از قبل مهیا کنه ولی برای اون شب آمادگی نداشت …
خلاصه زنگ زد و همه اومدن به کمک حتی حامد و بابا از بس تلاش کرده بودن داشتن از پا میفتادن …
ندا و آرتا با هم در تماس بودن و آرتا به ندا می گفت . اونم به ما …هواپیماشون نشست تهران …
الان رسیدن خونه ی آرتا اینا ؛؛ بیست و دونفر اومدن ؛؛
برات بازم پیشکش آوردن ؛؛
آنه و آتا هم اومدن …و هر لحظه بر شدت اضطراب ما افزوده تر می شد ….
تا ساعت شش بعد از ظهر که قرارمون بود رسید …
حالا مامانِ بیچاره چطوری اون شام رو آماده کرده بود فقط خدا می دونه و یک مادر که از جونش برای بچه اش مایه می زاره ….

من که دیگه طاقت نداشتم یک قرص مسکن خوردم تا یکم آروم بگیرم …
ندا باز پشت پنجره بود …
ولی این بار دلم می خواست با تمام وجود صداشو بشنوم …و بالاخره داد زد مثل اینکه اومدن … اومدن …
قلیچ خان اومد …
نیلو بیا ببین چقدر خوب شده ..ای خدا چقدر خوش تیپه خدایش ….
الهی زهر مارت نشه دختر ….
زنگ زدن ..حامد درو باز کرد ….
اول از همه آتا و آنه وارد شدن من فورا رفتم جلو و دستشون رو بوسیدم …
بعد مرد ها که همه برادرها و شوهر خواهرا هاش بودن و بعد زن ها که جعبه های شیرینی که از گنبد آورده بودن دستشون بود ..
می دونستم به رسم اونا باید با همه رو بوسی کنم …و آخر از همه قلیچ خان ..
با یک سبد گل تو دستش وارد شد ..باورمون نمی شد ..اون سعی کرده بود رسم ما رو به جا بیاره ….
به محض اینکه چشمش افتاد به من ..بدون اختیار یک نفس بلند کشید ..و نگاه مشتاقمون در هم گره خورد ..
من تو چشمش دیدم که چقدر دل تنگ من شده ..
قلیچ خان می تونست با نگاه و صورتش به من راز دل بگه ….

ادامه دارد

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن