آخرین مطالبرمان مثل اینکه اومدن

رمان مثل اینکه اومدن نوشته ناهید گلکار پارت آخر

Rate this post

رمان مثل اینکه اومدن نوشته ناهید گلکار

ناهید گلکار نویسنده رمان های یکی مثل تو,قاصدک,آنجلینا,و اینک اثر جدید از این نویسنده با نام رمان مثل اینکه اومدن

جهت مشاهده پارت های منتشر شده به ترتیب رمان مثل اینکه اومدن نوشته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

من نتونستم از شدت هیجان اونجا بمونم ..رفتم تو آشپز خونه تا یکم آروم بشم ..
اما عمه همینطور که چایی می ریخت۰ داشت حرص و جوش می خورد که چرا مامان سه دست استکان کمر باریک خریده و … می گفت : چرا به من نگفتین تعدادشون این همه زیاده من تو خونه داشتم میاوردم ..
گفتم :آخ عمه تو رو خدا ول کنین ؛ مهم نیست دو دست استکان کوچک داریم میارم قرآن خدا که غلط نمیشه ..
ما تو لیوان چایی می خوریم اونا به ما تو این استکان ها دادن ..چی شد مُردیم مگه ؟یا بدمون اومد ؟
عمه همینطور که غر میزد چایی ها رو ریخت و سینی که آماده کرده بود داد دست من و گفت : اول بگیر جلوی بزرگترها ..
آخر از همه هم بگیر جلوی اون قلیچ خانت …. جای پسرم باشه بد چیزیم نیست ……
ولی دست منِ بیچاره مثل بید می لرزید ..
حتی تعادل پاهام هم دست خودم نبود …چند تا نفس بلند کشیدم تا تونستم از اتاق برم بیرون و دوباره بتونم با قلیچ خان روبرو بشم ….
چایی رو دور دادم تا رسیدم به اون خم شدم گرفتم جلوش …
خیلی آهسته گفت : خوبی ؟ و چایی رو بر داشت و من بدون اینکه جوابی بدم برگشتم تو آشپز خونه ..
و با خودم گفتم این مرد عاقبت منو سکته میده ..
واقعا نمی تونستم خودمو کنترل کنم …سرمو گذاشتم رو دیوار و چشمم رو بستم بلکه این قلبم آروم بگیره …
ندا یک مرتبه دستم رو گرفت و گفت : بیا دیگه چرا اینجا موندی ؟ منتظر تو هستن …
گفتم : ندا دارم سکته می کنم چرا اینطوری شدم …

گفت : به جون آرتا اگر من جای تو بودم تا الان سکته رو زده بودم …
فکر کنم خانم جانم عاشقش شد … دل داده و باهاش قلوه گرفته همش ازش سئوال می کنه .. مامان داره خون خونشو می خوره ….
قلیچ خان رو که می شناسی درست حرف نمی زنه با جمله ی کوتاه جواب میده ولی خانم جان دست بردار نیست …..بیا بریم تا شاید ولش کنه بیچاره رو …..
خواهربزرگِ قلیچ خان که بعد از آنه همه کاره بود شروع به حرف زدن کرد تا برنامه ای برای کارا بریزن ….
اونا با هم بحث و گفتگو می کردن ..و من حواسم به این بود که ای جیک و دختراش نیومدن ؛و با رفتاری که اونجا با ما می کرد معلوم بود که یک حساب و کتابی بین شون هست ….
یا آنه اجازه نداده بیان یا اونا خودشون کینه ای دارن…
ولی نمی دونستم که موضوع خیلی مهمتر از این حرفا بوده …
به هر حال هر کس اونجا اومده بود از بچه ها و نوه های آنه بودن …و نتیجه این شد که شب جمعه یعنی پس فردا شب مراسم عقد رو برگزار کنیم و صبح فرداش من با حامد همراه اونا بریم گنبد تا خونه رو ببینم و کارای لازم رو برای عروسی انجام بدیم و مامان و بابا چند روز بعد با جهیزیه ی من بیان گنبد …و اونجا عروسی بگیریم ….
اونشب دو ردیف سفره از این سر اتاق تا اون سر اتاق انداختیم …و آنه که قلیچ خان طرف راستش نشسته بود از من خواست که برم و پیش اون بشینم و منم سمت چپ اون نشستم ..

اول دست منو با همون مهربونی خاص خودش گرفت و یک چیزی به ترکی گفت گفتم چشم …
قلیچ خان نتونست جلوی خنده اش رو بگیره و من برای اولین بار دیدم که می خنده سرشو آورد تو سینه ی آنه و به من گفت : آنه میگه خیلی زحمت دادیم من به خاطر تو اومدم ….
هنوز دست من تو دستش بود گفتم : شما باید ترکی یادم بدین …
باز آهسته گفت : منت … این اولین باری بود که نزدیک قلیچ خان غذا می خورم …و تمام حواسم به اون بود..
زیر چشمی به دستش نگاه می کردم و به غذا خوردنش گاهی آنه یک چیزی به من می گفت و من باز سرمو تکون می دادم …
بعد از شام قلیچ خان بلند گفت : خیلی زحمت کشیدن و غذا های خیلی لذیذی بود ..
برای شب جمعه هم شما کار دارین هم ما پس اگر اجازه بدین ما زحمت رو کم کنیم ..
فقط احمد خان لطفا شام نباشه که ما رسم داریم اونشب باید نون و نمک خانواده ی ما سر سفره باشه که این با عروسی تو گنبد انجام میشه ….
بابا گفت : آخه نمیشه که بدون شام …قرار بود تهران از رسم ما استفاده کنین یک چیزی مختصر می خوریم …
بایرام خان گفت : نه احمد آقا امشب خوردیم دیگه فردا مهمون زیاده و حتما عفت خانم اذیت میشه ..ما هم رسم نداریم ….

اینو گفتن و رفتن ..
مامان خودشو انداخت رو زمین و پا هاشو دراز کرد و یک نفس بلند کشید و گفت : وای ..خدا رو شکرت دستشون درد نکنه دیگه نمی تونم ؛؛ توان ندارم …
اگر می خواستیم شام هم بدیم .واویلا بود ؛ هم خیلی خرجش زیاد می شد هم من دیگه جنازه ام آخر شب میفتاد رو دستتون ….. و این خوشحالی شام ندادن تنها برای مامان نبود …
هنوز نه لباس من آماده بود و نه سفره ی عقد …
تا پس فردا با اینکه اونا تهران بودن نتونستم قلیچ خان رو ببینم هم اونا کار داشتن هم ما ..
خونه رو خلوت کردیم دور تا دور صندلی کرایه ای چیدیم ….
مامان مدام مهمون ها رو می شمرد با صندلی ها تطبیق می داد …..
آخه مجبور شده بود هر کس از فامیل و دوست که می دونستیم اگر بهشون نگیم ناراحت میشن دعوت کنیم…
و اینطوری شد که پنجشنبه بیست و سوم اردبیهشت برای آخرین بار دوباره در خونه ی ما رو زدن … و این بار همه با هم گفتیم ..؛؛مثل اینکه اومدن ؛؛ …
من تو اتاق موندم چون آرایش کرده و لباس سفید پوشیده بودم ..
زن دایی برام یک شال سفید درست کرده بود که بشکل قشنگی بسته می شد و روی اون به رسم ترکمن ها گلهای قرمز کار کرده بود ….
من جلوی آیینه ایستاده بودم داشتم مجسم می کردم اگر قلیچ خان منو اینطوری ببینه چه احساسی داره ؟ ….

سر و صدا ها رو می شنیدم ولی بین اون همه صدا گوش می داد ببینم صدای اونو میشنوم ..
ندا اومد و گفت :وای نیلوفر دست همشون کادو بود سه تا سبد گل آوردن …
کیک چهار طبقه آوردن ..از همه مهمتر …بگم ؟ یا خودت می خوای ببینی ؟
گفتم بگو چی شده ؟ گفت : قلیچ خان کت و شلوار پوشیده .. اصلا یک چیز دیگه شده …والله به خدا خیلی شانس داری آرتا میگه تو گنبد و روستا شون هزار تا کشته و مرده داره …
گفتم : نگو حسودیم میشه ….
بعد خاله اومد دنبالم و گفت : بیا بریم عاقد منتظر توست و فریاد زد به افتخارعروس یک کف مرتب ..
حامد یک آهنگ عروسی گذشت تا من سر سفره ی عقد نشستم ..
تازه اون موقع قلیچ خان رو دیدم داشت میومد کنارم بشینه …
ای خدا دوباره داغ شده بودم ..این دیگه چه آفتیه افتاده به جونم .. چرا من داغ میشم ..
اما وقتی نشست کنارم گرمای بدنش رو حس می کردم اونم مثل من داغ شده بود …
آهسته سرشو آورد جلو و از من پرسید : خوبی ؟ گفتم : خیلی … فقط داغم ..تو چی خوبی ؟ گفت : من دارم تو آسمون پرواز می کنم ..ولی داغ .. نمی دونی چقدر خوشحالم اغشام گلین …..
دلم می خواست همون جا قبل از عقد بغلش کنم …
عمه قران رو گذاشت رو پای منو وگفت شروع کن به خوندن ..به امید خدا و این قرآن ؛خوشبخت بشی ….

وقتی عاقد ازم پرسید وکیلم بنده …اصلا یادم نبود که باید سه بار بخونه فوراً بلند گفتم با اجازه ی پدر و مادرم بله ..
همه به خنده افتادن و عاقد هم گفت : اشکالی نداره عقدرو جاری می کنم …و خطبه رو خوند .و همه دست زدن از خجالت داشتم آب میشدم ..
هی می گفتم به خدا یادم نبود چرا بهم نگفتین .. ولی باعث خنده و شوخی شد و همه فراموش کردن جز خودم که دسته گل به آب داده بودم ..
حالا همه فهمیدن چقدر مشتاق قلیچ خان هستم …
وقتی من ایستاده بودم تا کادو ها رو بهم بدن .. قلیچ خان پشت سرم بود اونقدر نزدیک که هوش و حواسم رو برده بود ..
من داشتم کادو می گرفتم اون در گوشم چیزایی می گفت ..
دیگه تو برای همیشه آغشام گلین من شدی ..اگر یک مرد دیوانه می خواستی ! اومد تو رو ببره ….
تو دلم گفتم آخ نگو ..دیگه نگو؛؛ بیشتر از این نمی تونم عاشقت باشم …
اونشب مجلس زیاد گرم نشد ..
فامیل های ما اغلب مومن بودن و چون بزرگتر ها رو گفته بودیم اهل رقصیدن نبودن ..و من باز از ترس اینکه قلیچ خان حرفی بهم بزنه که نتونم تحمل کنم ازش فرار می کردم …و بالاخره رفتن تا فردا صبح ساعت نه بطرف گنبد پرواز کنیم ..
و من دلم آروم گرفته بود که دیگه زن اون شدم …
صبح که داشتیم حاضر می شدیم بریم مادر آرتا زنگ زد و گفت : قلیچ خان خودش میاد دنبال نیلوفر .. و یک ربع بعد با آرتا دم خونه ی ما بودن ..
مامان مثل ابر بهار اشک میریخت ندا گریه می کرد , حال و روزِ بابا هم نگفتی بود و حتی حامد هم که داشت با من میومد بغض کرده بود …
ولی در کمال شرمندگی من زیاد ناراحت نبودم ..
نمی دونم جوونی بود و خامی یا عشق قلیچ خان که نمی ذاشت عمق ناراحتی اونا رو بفهمم ….
مامان همینطور گریون منو از زیر قران رد کرد و همون دم در سپرد به قلیچ خان و با حامد عقب ماشین نشستیم و رفتیم ….

تو هواپیما حامد فکر می کرد اومده که مراقب من باشه برای همین سعی داشت کنار من بشینه که قلیچ خان خیلی محکم به برادر کوچیکش آلا بای که مادرش آی جیک و بود گفت : تو با حامد خان اینجا بشینین …
و آتا و آنه رو هم سر و سامون داد و آخرین صندلی رو برای من و خودش بر داشت و با هم نشستیم ..
خم شد کمر بند منو بست ..
گفتم : خودم می بندم ..
نگاهم کرد دستشو گذاشت رو دست منو …
گفت : من مرد توام ؛ و تو گل سفیدمن ؛ مراقبت از تو دل منو خوشحال می کنه …
گفتم : تو شاعری ؟ می تونی شعر بگی ؟…
همینطور که کمر بند خودشو می بست گفت : مگه میشه کسی تو رو داشته باشه شعر نگه … می دونی هنوز باور نمی کنم …
گفتم : می خوام بهت غر بزنم همین اول کاری .. چرا پس تو این مدت بهم زنگ نزدی ؟
گفت : کار قلیچ خان نبود ؛؛ نپرس که جواب ندارم ؛ اگر چراش بهت بگم مردت به نظرت کوچک میشه ؛ دقیقه ای سکوت کرد و آروم گفت : توان شنیدن صدات رو نداشتم ,, همین بود ….
می دونی تو این مدت هزاران رکعت نماز خوندم تا آروم بگیرم؟ …فقط فکر اینکه اگر تو به من جواب نمیدادی ..پشتم رو می لرزوند ..کمرم می شکست …و به این نتیجه رسیدم که خداوند تو رو سر راه من قرار داد که بدونم کسی هست که من در مقابلش ضعیف میشم ..
من سرکش ترین اسب ها رو رام کردم و تو سخت ترین شرایط زندگی کردم ولی خم به ابروم نیومد …
اصلا برام سخت نبود ..ولی دوری تو خیلی سخت بود و اینم تجربه کردم …

بهش نگاه کردم صورتش همون طور خشن و با صلابت بود و پشت این صورت دلی مهربون و با احساس و لطیف وجود داشت که باور کردنی نبود …
شاید من اولین نفری بودم که اینو در پس اون چهره ی آفتاب سوخته می دیدم …
پرسیدم : قلیچ خان تو اصلا وجود خارجی داری ؟ من خواب نمی ببینم ؟ یعنی ممکنه تا آخر عمر همینطور بمونی ؟ ..
گفت : این سئوالی بود که من می خواستم از گلین خودم بپرسم و یک لبخند گوشه ی لبش نشست و ادامه داد ..تو از رو دستم تقلب کردی فکرم رو خوندی …
پس جواب تو جواب منه ….
گفتم : ما الان کجا میریم ؟
گفت : خونه ی خودمون ..سعی کردم یکم شکل تهرانی ها درستش کنم که احساس غریبی نکنی … موقتا باشه اگر دوست نداشتی بعدا با هم یک فکری می کنیم …
ما همینطور حرف می زدیم که اعلام کردن هواپیما نشست ..
هر دو تعجب کرده بودیم ..انگار برای ما چند لحظه بود . نه بلند شدن هواپیما رو فهمیدیم نه نشستن اونو هر دو محو همدیگه شده بودیم …
حتی فراموش کرده بودم که حامد هم با ماست …
وقتی خواستیم پیاده بشیم خودشو به من رسوند بازوی منو گرفت و با هراس پرسید خوبی حالت بد نشد ؟

اون روز ما از بقیه همون جا خدا حافظی کردیم و سه تایی رفتیم به خونه ای که قلیچ خان برای عشق ما ساخته بود ….
از یک میدون رد شدیم ؛ خیابون بلوار مانندی رو تا انتها طی کردیم ..واقعا هیچ فرقی با بقیه شهر ها نداشت …
وارد یک کوچه ی ماشین رو باریک شدیم ..یک در آهنی سبز رنگ که کاملا معلوم بود تازه رنگ شده …
حتی روی دیوار های آجری اون رنگ سفید خورده بود و می شد تشخیص داد که اونو برای اینکه تمیز به نظر برسه به خاطر من رنگ زده بودن…
وارد یک حیاط کوچیک شدیم و یک ساختمون همکف بدون پله …
یک ماشین تویوتا دو کابین توی حیاط پارک بود و سر تا سر پنجره …
در به یک هال باز می شد که طولش اقلا ده متر بود …
سمت چپ سه تا اتاق خواب بود و سرویس و حمام و سمت راست آشپز خونه ی اوپن که کاملا معلوم بود خونه باز سازی شده و همه چیز نو به نظر می رسید …
همه جا سفید بود و فرش ها و پشتی ها قرمز ترکمن بین اون سفیدی برق می زد …
روبرو سر تا سر پنجره بود که به حیاط پراز دار و درخت و می رسید …و ایوونی که پر از گلدون بود …
دوتا خانم یکی پیر یکی جوون اومدن به استقبال ما .. قلیچ خان همینطور که دو تا چمدون دستش بود و میاورد تو به من گفت : خوش اومدی این خانم ها برای خدمت به تو اینجا هستن فرخنده و سونا …
فارسی بلد نیستن ولی باید یک فکری برای این کار بکنیم ..الان چاره نداشتم …

گفتم : خوشبختم خانم ها ؛؛
سرشون رو با لبخند محبت آمیزی تکون دادن و با قلیچ خان یکم ترکی حرف زدن ……
گفتم : قلیچ خان اینجا چقدر قشنگه خیلی زیاد ..
گفت : من درویشم و مرد بیابون ساده زندگی می کنم باب میل تو رو نمی دونستم ..این زندگی؛؛ این تو؛؛ اختیار دار خونه زن خونه است ..
گفتم : من اونی رو دوست دارم که تو دوست داشته باشی ..
حامد با کلی وسیله اومد و حرفمون قطع شد …
اون روز فرخنده , خانم پیری که اونجا بود برای ما سفره پهن کرد و سه تایی با هم غذا خوردیم ..
من داشتم قلیچ خان واقعی رو می دیدم …
یک مرد رئوف و با فکرو بسیار مقتدر ..اون زمان من بیست و سه سالم تموم شده بود و قلیچ خان پانزده سال از من بزرگ تر بود و این به من احساس امنیت می داد ….
بعد از ناهار زنگ زدم به خونه تا خاطر مامان و بابا رو جمع کنم ..
بهش گفتم : همون چیزایی که دارم کافیه اینجا همه چیز هست من مبل و میز ناهار خوری نمی خوام … قلیچ دوست نداره و روی پشتی راحت تره …

تو یکی از اتاق خواب ها سرویس خوابی سفید رنگ موقتی گذاشته بود و چیز دیگه ای توش نبود و توی یکی دیگه وسایل قلیچ خان بود دلم می خواست اونا رو بگردم ولی احساس کردم برای این کار زوده ولی سازش رو دیدم که کنار تختش بود ..
بعد از ظهر قلیچ خان از حامد پرسید : من باید برم تا اصطبل با من میای ؟
حامد گفت : بدم نمیاد بریم…..
ولی به من گفت : آغشام گلین شما آماده شین با ما بیاین ..
سوار ماشین شدیم ….
اونقدر برای حامد از اونجا تعریف کرده بودم که اونم مشتاق دیدن دشت شقایق بود ..
ولی حالا شقایق ها کم شده بودن و گلهای زرد و سفید و بنفش لابلای علف های بلند نمایی می کردن ..
قلیچ خان نزدیک خونه نگه داشت و به حامد گفت : شما رانندگی کن من میرم با باللی میام …..
همین جاده رو مستقیم برین من میرسم ….
کمی بعد قلیچ خان سوار بر اسب از ما جلو افتاد و منو حامد به دنبال اون …
داشتم فکر می کردم درست چهل روز پیش همین جا بودم ولی چنین چیزی رو تصور نمی کردم …

وقتی رسیدیم قلیچ خان از حامد پرسید : دوست دارین اینجا رو بگردین ..
حامد گفت : بله خیلی برام جالبه …
فورا برادرش آلا بای رو صدا کرد و گفت : حامد خان رو ببر همه جا رو نشون بده تا باشگاه هم با ماشین برین .. و خودش راه افتاد طرف پشت ساختمون که اتاقش اونجا بود …
منم پشت سرش می دویدم تا به قدم های بلند اون برسم …
کلید انداخت درو باز کرد و مچ دستم رو گرفت کشید تو اتاق و بالافاصله با تمام اشتیاق بغلم کرد و محکم به سینه اش فشار داد و سرشو تو گردنم فرو برد و آه عمیقی کشید …
بی اختیار دستم رو دور گردنش حلقه کردم …..
قلیچ خان یک دریا عشق بود …
سه روز بعد جشن عروسی من برگزار شد لباس قرمز ی که با نوار های طلایی دست دوزی شده بود تنم کردن زنجیر های طلا و النگو و چندین انگشتر به دستم گردنم انداختن ..
شاید اون زمان توی دوتا مراسمی که داشتم یک کیلو طلا گرفتم …
من که در عشق قلیچ خان محو شده بودم و چشمم چیزی جز اونو نمی دید ..
بعدها فهمیدم که همه ی اونا رو خودش خریده …..
چقدر دخترها به من حسادت کردن و چقدر چشم ها دنبال زندگی من بود..
نزدیک ها می دیدن و حسرت می خورن و دور ها آوازه ی خوشبختی منو می شنیدن …
اما اونا فقط از عشق منو و قلیچ خان خبر داشتن و نمی دونستن من چه زندگی پر ماجرایی رو شروع کرده بودم …

پایان فصل اول

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن