آخرین مطالبرمان مثل اینکه اومدن

رمان مثل اینکه اومدن نوشته ناهید گلکار پارت ۹

رمان مثل اینکه اومدن نوشته ناهید گلکار

ناهید گلکار نویسنده رمان های یکی مثل تو,قاصدک,آنجلینا,و اینک اثر جدید از این نویسنده با نام رمان مثل اینکه اومدن

جهت مشاهده پارت های منتشر شده به ترتیب رمان مثل اینکه اومدن نوشته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

داشتم لحظه ای رو که آنه می خواست منو عروس خودش اعلام بکنه را مجسم می کردم …
قلیچ خان مرد خیلی عاقلی بود و بهترین راه رو برای آگاهی همه پیدا کرده بود آنه رو جلو انداخته بود و خودش آروم بود …
و وقتی آنه با قاطعیت به پشتیبانی قلیچ خان گفته بود برای پسر کوچکم خودم انتخاب می کنم …. درست مثل آبی که یک مرتبه به جوش بیاد همه به جوش و خروش افتادن …
قلیچ خان خونسرد بود و داشت چایی می خورد ..
ما هم وانمود می کردیم نفهمیدیم موضوع چیه …..
اما حواسمون بود که همه با هم به ترکی در این مورد حرف می زدن و خدا می دونه چی می گفتن ..مخصوصا زن دوم آتا….
ای جیک ,, علنا چشم و ابرو میومد ؛ اون بیشتر تو آشپز خونه بود و زیاد دور و بر ما نیومده بود….
مامان و بابا هنوز داشتن بحث می کردن و معلوم بود بیرون از این اتاق هم همینطوره ..
چون راضی کردن آتا ظاهرا خیلی کار آسونی نبود …
ولی نمی دونستم در مقابل خواست قلیچ خان چقدر مقاومت می کنه …..ندا خوشحال بود و با همون حالت شیطنت خودش ذوق می کرد اومد کنار منو دستشو انداخت دور کمرم و گفت : ای موذی ..می دونستم داری یک کارایی می کنی ..
دختر تو دیگه کی هستی فکر می کردم بی دست وپا یی ..ولی ببین تو رو خدا ؛؛ قلیچ خان رو تور کرده …
فکر کن تو زن عموی شوهر من میشی ..نیلو ؛؛ مثل اینکه اومدن ؛؛
گفتم : تو که منو میشناسی ؛؛ به خدا من اونو تور نکردم … جریان چیز دیگه ای …
گفت : هر چی هست خیلی خوبه اگر من زن آرتا نشده بودم قلیچ خان رو تور می کردم مگه چیه ؟
گفتم خفه شو پسر به اون خوبی از سرت هم زیاده …
زد تو پهلوی منو گفت شوخی می کنم می دونم یک وقت به آرتا نگی طلاقم میده …

ولی بابا عصبانی بود و می گفت پس به خاطر همین ما رو نگه داشتن اگر زود تر به من گفته بودین قبول نمی کردم و صبح راه میفتادیم … من دختر به اینا نمیدم ..
ندا گفت : بابا منو که دادی چه فرقی می کنه ؟
گفت : چرا فرق نمی کنه ؟ آرتا تو تهران بزرگ شده فردا دکتر میشه …
نیلوفر می خواد اینجا چطوری زندگی کنه؟ من که باباشم باید بفهمم ؛؛ بهش اجازه ندم ..اون الان خام این صلابت قلیچ خان شده …..
گفتم : بابا جون خودتون هم گفتین که مرد خوبیه ؛؛ من اینطوری می پسندم ..فکر می کنم باهاش خوشبخت میشم …تو رو خدا سنگ نندازین …
گفت : بی صدا باش مگه از روی جنازه ی من رد بشین ..عفت بهت گفته باشم من دختر بده به اینا نیستم ….
مامان گفت : حالا بحث نکنین آنه یک حرفی زده مگه ندیدن آتا مخالف بود میگن با ازدواج آرتا و ندا هم موافق نبوده ..
تازه چند وقت پیش پسر ای جیک عاشق یک دختر تو دانشگاه میشه نمی زارن وصلت سر بگیره …شاید آتا اصلا جلوشون رو بگیره ….این طور که من فهمیدم زیاد به حرف آنه گوش نمی کنه ..اینجا حرف حرف آتاست ..ما که نمی دونیم شاید خواست خود قلیچ خان هم نباشه اصلا بگه نه من این دختر رو نمی خوام …ندیدی مادرش که گفت هیچ عکس العملی نشون نداد ؟ …بابا یک نگاه بدی بهش کرد و گفت : عفت خانم؛؛ تو مثل اینکه با بچه طرفی …داری منو گول می زنی ؟ یا خودتو ؟ این دخترت اگر خاطرش جمع نبود که نمی گفت من زنش میشم …بهت گفته باشم نیلوفر اگر پیشنهاد کنن من از اون در میرم و پشت سرمم نگاه نمی کنم ..معنی نداره …آدم ناموس شو بر داره بره جایی بهش نظر داشته باشن ..

مامان با لحن بدی گفت : بس کن احمد ..بیچاره همش سر کار بود روز اول اومد و امروز؛ کجا بود که به ناموس تو چشم داشته باشه ؟
شما هم که شورش رو در میاری …بیچاره ها چند روز شیر مرغ و جون آمیزاد رو به خورد ما دادن ..حالا این عوض تشکرته ؟ فوقش دختر مون رو خواسته باشن میگیم نمیدیم زور که نمی تونن بهمون بگن …
آرتا ساکت نگاه می کرد یکی دوبار رفت بیرون و بر گشت ..
می گفت : همه دارن از این موضوع حرف می زنن ..صدای آتا و عمو قلیچ از تو اتاق میاد ..بحث می کنن …تا حالا رو حرف عمو کسی حرف نزده نمی دونم این بار چی میشه …
مامانم میگه آنه پاشو کرده تو یک کفش که از نیلوفر خانم قبل از رفتن خواستگاری کنه …
بابا یک مرتبه شورش گرفت و گفت : خانم جمع کن بریم زود باش همین شبونه راه میفتیم ..قبل از اینکه کسی به ما حرف بزنه ..
مامان گفت : چشم هر طوری شما صلاح می دونی …
منو و ندا با هم گفتیم ..مامان ؟
یک چشمک یواشکی به ما زد و گفت : زهر مار و مامان ؛؛ هر چی بابات صلاح بدونه ..
آرتا جان برو مادر از مامانت بپرس شما ها هم با ما میاین یا نه …
و یک چشمک هم به اون زد …
آرتا نگاه با تردیدی کرد و رفت ولی انگار حواسش جمع بود برگشت و گفت : مامان میگه ما بمونیم ولی ماشین اونا جا نداره …که باهاش برگردیم …
مامان با مهربونی گفت :احمد جان آقای من تو درست میگی ولی فکر کنم جلوی بایرام خان خوب نباشه ما هم به این شکل از اینجا بریم فردا برای ندا بد میشه میگن ما آدم های بی عقلی هستیم ..نمی دونن که شما برای دخترت ناراحتی ….

بابا عصبانی گوشه ی اتاق نشست و زانوی غم بغل گرفت ..و گفت : نیلوفر بابا بیا اینجا ببینم ..تو می خوای زن این قلیچ خان بشی ؟
گفتم : بابا جون اگر شما اجازه بدین فکر می کنم مرد خوبی باشه …
گفت : نکن عزیزم این کارو با خودت نکن ..اینا فرهنگ و آداب رسوم دیگه ای دارن ..مثل ما نیستن …ببین همه کارشون با قاعده و از روی عقایدشون انجام میشه .. تو برات مشکل پیش میاد اینطوری بزرگ نشدی بابا به حرفم گوش کن ..
خودت می دونی من با هیچ کار شما دخترا مخالفت نکردم ..ولی این فرق می کنه …این بار منو ببخش نمی تونم بزارم تو اینجا زندگی کنی .. حامد هم اگر بفهمه قیامت به پا می کنه …حساب اونو کردی که جون وعمرش تویی ؟ می دونی چقدر دوستت داره ؟
گفتم : آره جون خودش ..کی و کجا حامد منو دوست داشت ؟
بابا ول کنین یک عمر منو عذاب داده اونوقت شما میگی منو دوست داشته ؟ حالا من اصلا به اون چیکار دارم ؟فردا زن می گیره میره سر خونه و زندگی خودش ..
می خوام با این فرهنگ آشنا بشم ..خوشم اومده …اینجا همه چیز شفاف و روشنه ….آدما مهربون و ساده هستن …
بابا گفت: دخترم ما الان مهمون بودیم همیشه اینطور نمی مونه ..زندگی چیز دیگه ای اونم با یک مرد ترکمن مثل قلیچ خان …
مردای اینجا مغرور و فرمان بده هستن …یک وقت چشم باز می کنی می ببینی داری از هفت ؛ هشت نفر پذایرایی می کنی که شوهرت توش نیست … من اجازه نمیدم ..گفته باشم بهت بی خودی اصرار نکنین که محال ممکنه …
کم کم سر و صدا های بیرون کم شد ..و همه خوابیدن ولی مامان و بابا تا نیمه های شب حرف می زدن و خوابشون نمی برد ..
مثل من که تو رویای قلیچ خان از این دنده به اون دنده می شدم …..
به فکر حرفای بابا بودم و اینکه ممکن بود همینطور بشه ..در این صورت با دست خودم زندگیم رو خراب کرده بودم ..ولی محبتی که از قلیچ خان به دلم افتاده بود چیزی نبود که بتونم جلوی خودمو بگیرم ….
من راه برگشتی نداشتم .هنوز بیدار بودم و انگار داشت صبح میشد که از توی حیاط صداهایی شنیدم ..بعد از صدای پای اسب و شیهه ی باللی ؛ فهمیدم قلیچ خان داره میره … و بعد خوابم برد …

خیلی زود بیدار شدیم که ناشتایی بخوریم بریم باشگاه سوار کاری ..
از اتاق که اومدم بیرون همه به یک چشم دیگه نگاهم می کردن توجه اونا به من جلب شده بود …دخترا با هم پچ ,پچ می کردن و می خندیدن ….
به آرتا گفتم میشه زود تر بریم ..نمی تونم نگاه های اینا رو تحمل کنم …
ولی بابا سر سختانه اصرار داشت که خدا حافظی کنیم و بریم طرف تهران ..و بیچاره مامان داشت با روش خودش اونو مجبور می کرد که بایرام خان به دادمون رسید و اونو با خودش برد …
وقتی آماده شدم از اتاق اومدم بیرون آی گوزل صدام کرد و گفت آنه باهاتون کار داره ..
مامان فورا آهسته در گوشم گفت : اگر ازت پرسید نظرت چیه بگو نه ..خودتو کوچیک نکن ..
گفتم چشم …و رفتم پیش آنه که تو اتاق خودش نشسته بود دستشو با محبت دراز کرد طرف من …
فورا گرفتم و جلوی پاش نشستم …یک چیزی گفت و سرشو به علامت سئوال تکون داد ..
آی گوزل گفت : نیلوفر خانم آنه می پرسه تو دلت با پسرش هست یا نه …
تو صورتش نگاه کردم ..در حالیکه خجالت هم می کشیدم ..گفتم : به آنه بگو دلم با پسرشه ….
آنه متوجه شد من چی گفتم ..
دستهای نرمش رو دور گردنم حلقه کرد و باز پیشونی منو بوسید ..و گفت : گلین ..عروس ؛ منم لبخندی زدم و گفتم : بله آنه ..دوباره به ترکی چیزی گفت و آی گوزل ترجمه کرد : آنه میگه تو خوبی؛؛ چون پسر من اینو می دونه اون اشتباه نمی کنه ….
برو دیرت نشه ..دست آنه رو بوسیدم و رفتم که دم درهمه منتظر من بودن …
به آی گوزل گفتم : شما ها نمیاین ؟
گفت : همه خیلی کار داریم ….کورس زیاد دیدیم شما راحت باش …

و فقط ما سه ماشینی که از تهران اومده بودیم رفتیم بطرف باشگاه سوار کاری …
وقتی تو جاده افتادیم باز دشتی پر شقایق جلوی چشمون بود ..
آسمون روشن و آبی با ابر های تکه ؛تکه ی سفید …و سبزی خاصی که علف های اون دشت داشت چشم رو خیره می کرد ..
خدایا چقدر این سرزمین زیباست ….دریا دریا شقایقِ سرخ داشت منو بیهوش می کرد ..دلم می خواست پیاده بشم و بین اون گلها گم بشم ….
از آرتا پرسیدم : قلیچ خان خودش مسابقه میده ؟
خندید و گفت : نه بابا؛ عمو با اون قد و هیکل ؟ سوار کار باید چثه اش سبک باشه تا اسب بتونه سریع تر بره …
اون امروز صاحب دو اسب تو مسابقه است ..تا اونجا که می دونم .. تو این دور دواسب داره و تو دوره ی دوم که بیست و چهارم فروردین هست سه اسب آماده داره ….
جاده بر خلاف چند روز قبل بشدت شلوغ بود همه میرفتن بطرف باشگاه .
…به اونجا که رسیدیم قلیچ خان رو ندیدیم ولی یک نفر رو فرستاده بود تا ما رو ببره به جایگاه جایی که برامون نگه داشته بود ..
جمعیت زیادی اومده بودن ..برای من واقعا دیدنی بود هرگز تصور چنین چیزی رو تو ایران نداشتم …..
همه روی صندلی نشستن و چهار نفرمون بی جا موندیم ..من به آرتا گفتم می خوام برم جلو,
اونجا که میله کشیدن ….ندا هم گفت منم میام ..

پس با خواهر آرتا چهار نفری رفتیم پایین ..و به زور یک جا برای خودمون باز کردیم ..و از اونجا به تماشای مسابقه ایستادیم …
دور اول رو که اعلام کردن ۶۸ سوار کار با اسب های دو خون مسافت هزار متری رو کورس می ذاشتن …
همه حواسمون به مسابقه بود ..
که احساس کردم یکی پشت سرم ایستاده ..من وجود قلیچ خان رو از پشت سرم حس کردم و این خیلی برام عجیب بود …
با هیجان برگشتم ..خودش بود …دستشو فرو کرده بود تو شال کمرش ..
گفت : با من بیا …یکم جلوتر ایستاد ..تپش قلبم چنان بود که انگار تو مغز سرم می کوبید …
دستم رو گرفتم روی پیشونیم تا آفتاب به صورتم نتابه و بتونم اونو ببینم ..
گفت :خوش اومدی خیلی کار دارم ولی نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و نیام بهت خوش آمد بگم … نمی دونی برای من چقدر ارزش داره این لحظه که تو به دیدن مسابقه ی اسب من اومدی این آرزوی قلبی من بود شکر پروردگار …
دور پنج ؛ اسب من تامارا و دور هفتم اسب تو بولوت شرکت می کنه ..
امروز من می دونم شانس میارم ..چون تو اینجایی .. برای شب هم خودتو آماده کن ..دیگه کسی نمی تونه مانع ما بشه …( و نگاهی به من کرد که تار پود وجودم رو به آتیش کشید )
اغشام گلین ..و بدون اینکه منتظر باشه من حرفی بزنم رفت …
به قدم های بلند و استوارش نگاه می کردم …این قدم ها به من می گفت این مرد هر کاری اراده کنه انجامش میده …. و احساس می کردم خیلی دوستش دارم ….

برای من مثل خواب و رویا بود ….و باور نکردنی ..
برگشتم دیدم ندا و آرتا و خواهرش به جای مسابقه دارن منو نگاه می کنن …
با دستپاچگی گفتم : آرتا عموت داشت اسم اسب هاشو و دور مسابقه رو به من می گفت ..همین به خدا ؛؛
ندا بازوی منو گرفت و در گوشم گفت : الهی خدا کمرت بزنه …از دور معلوم بود دارین چطوری بهم نگاه می کنین …
به خدا نیلوفر دو روز دیگه بمونیم تو آبرو ریزی راه میندازی .. الان خواهرش به گوش مامان و باباش می رسونه اونام به همه میگن ..یکم آروم بگیر …
گفتم : شما ها حواستون نبود اومد صدام کرد به خدا ,, نمی شد که نرم …
گفت : خوبه خودت همیشه از من ایراد می گرفتی …کامل خودتو دادی دست قلیچ خان …
گفتم : ندا آخه تو نمی دونی چی شده یک روز که برات تعریف کنم بهم حق میدی ….
دوره پنجم نفرات اول و تا سوم رو اعلان کردن همه سراپا گوش بودیم ..
نفر اول سوار کار مهرداد آق آتابای .. با اسب رونیکای ..
نفر دوم سوار کار آلب ارسلان آق منگل با اسب تامارا ….
و نفر سوم ..
من از خوشحالی بالا و پایین می پریدم و برای قلیچ خان خوشحال بودم …ولی یک مرتبه یادم افتاد بولوت تو دور هفتم به شانس من می خواد کورس بده …
یا لا اقل قلیچ خان اینطوری فکر می کرد ..

وقتی اسم بولوت رو آوردن واقعا فکر کردم اون اسب مال منه ..چنان هیجانی داشتم که اون زمان تجربه نکرده بودم ….
کورس شروع شد منو ندا دست همدیگر گرفته بودیم دعا می کردیم …
بلند گو مدام اعلان می کرد کدوم اسب جلو افتاده ولی اسمی از بولوت نمیاورد..
زمان تند می گذشت ..و در لحظات آخر اسم بولوت رو شنیدم ..
ولی کورس تموم شده بود و نمی دونستیم کی اول شده ..
وقتی بولوت رو به عنوان اسب اول ترکمن اعلام کردن همه از خوشحالی فریاد می زدیم و بالا و پایین می پریدیم ….
اون روز بعداز اهدای جوایز .. من فهیمدم از همین دو مسابقه قلیچ خان سی و دو میلیون تومن برنده شده …
دیگه ما نتونستیم قلیچ خان رو ببینیم ..
برگشتیم خونه ..و اون تا عصر نیومد ولی برو بیای زیادی تو خونه بود و بیشتر کسانی که رفته بودن گنبد دوباره برگشته بودن ..
دخترا ی چشم بادومی با اون لباس های گلدار و رنگارنگ این بار به جای ندا به من نگاه می کردن …و برای اینکه از نگاه کنجکاو بقیه و اخم آتا و آی جیک دور باشم از اتاق بیرون نرفتم تا غروب …
بابا با قاطعیت به ما گفت فردا صبح اول وقت راه میفتیم اگر کسی یک کلمه حرف بزنه تنهایی میرم و اوقات همه رو تلخ می کنم ….
در حالیکه خودشم اصلا به نظر خوب نمی رسید …
صدای پای اسب قلیچ خان رو از دور شنیدم که به خونه نزدیک می شد ….
در حالیکه دلم براش پر می کشید از اتاق بیرون نرفتم .
ادامه دارد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن