آخرین مطالبمرد وحشی

رمان مرد وحشی پارت 2

3 (60%) 1 vote

رمان مرد وحشی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان(مرد وحشی) داخل پارانتز قرمز رنگ ضربه بزنید

 

به محض ورود به خانه ی مجردی کاوه، شنل را از روی تنش درآورد و غرولند کرد.
-مرده شور این لباسو دک و پزو ببرن.
کاوه محو زیباییش شد.
به سمتش آمد و گفت: اوف، عجب چیزی شدی دختر!
هیوا لبخند زد.
قری به کمرش داد.
ناز می آمد تا کاوه را مست کند.
کاوه مسخ شده به سمتش آمد.
دست پشت کمرش گذاشت و گفت: امشب مال من باش.
هیوا اخم کرد.
خودش را کنار کشید و گفت: قرارمون این نبود.
کاوه پوفی کشید و به ناچار گفت: چشم خانم.
هیوا پشتش را به سمتش کرد و گفت: بازش کن.
کاوه زیپ لباسش را پایین کشید.
بوسه ای هوس انگیز پشت کمر هیوا گذاشت.
هیوا عقب کشید و به سمت اتاق خواب رفت.
همان جا لباسش را تعویض کرد و با شلوارک لی کوتاهی و یک تاپ سفید رنگ بیرون آمد.
-می خوام برم حمام.
-آب داغه عزیزم.
هیوا دوباره به اتاق برگشت.
حوله ی کاوه را برداشت و وارد حمام شد.
سبک که شد بیرون آمد.
کاوه گیتارش در دستش بود.
بوی غذا نمی آمد.
-چی درست کردی؟
-دارم جوجه درست می کنم، بزنم یکم برام برقصی؟
هیوا با شوق گفت: بزن.
کاوه آهنگ شادی را با گیتارش شروع به نواختن کرد.
صدایش برای خواندن خوب بود.
زمزمه می کرد و هیوا با همان لباس های کوتاه جلویش می رقصید.
گاهی خم می شد و لب های کاوه را می بوسید.
آنقدر لرز به سینه هایش داده بود که طمع داشتنش به جان کاوه افتاد.
بی طاقت بلند شد.
گیتارش را کنار گذاشت و محکم هیوا را بغل کرد.
-داری منو می کشی دختر.
عمیق و طولانی لب های هیوا را بوسید.
-دیوونتم دختر.
هیوا با عشوه خودش را کنار کشید و گفت: به جون کاوه خیلی گشنمه.
-قربونت برم من، الان آماده می کنم شامو.
دست دور کمر هیوا انداخت و وارد آشپزخانه ی کوچکش شد.
ظرف مرغ ها را بیرون آورد.
سیخ ها هم روی اپن بودند.
مشغول به سیخ کشیدن شد.
-بهت ایمان آوردم هیوا.
هیوا با بازیگوشی گفت: چطور؟
-دختر باور نمی کنم یزدان نیک پرور رو زدی زمین؟
هیوا با سرخوشی گفت: بهت گفتم شرطو می بردم.
-طرف خرش خیلی میره، به جون خودم با وضع امشبش با خاک یکسان شده.
هیوا خندید و گفت: به درک، منو و تو که کارامونو کردیم، امروز و فردا پرواز بعدم ترکیه، هر غلطی می خواد بکنه.
-حرفم این نیست، میگم خوب کارتو بلدی که عاشقت شد. یزدان کسی نبود که تو دام زنی بیفته.
-من هیوام کاوه جان، دوتا عشوه برای هر ننه قمری بریزم حله!
کاوه سیخ ها را درون سینی گذاشت و درون سینک دست هایش را شست.
-باید سر چیز دیگه ای غیر از عاشق کردن یزدان شرط می بستم باهات.
هیوا به قهقه خندید.
-آخه اون مردیکه عددی بود؟ بهت نگفتم کل ننداز با من؟
-من تسلیمم خانم.
با هم وارد بالکن شدند.
منقل کوچکی با زغال های برشته آماده بود.
کاوه سیخ ها را یکی یکی چید و بادبزن را برداشت.
-یه زنگ می زدی مامانت اینا.
-که نفرینم کنن؟ حوصله داری کاوه؟ اگه خوشبختی منو می خواستن که رضایت می دادن برم خارج، ندیدی که وقتی یزدان اومد خواستگاریم چطور آب از لب و لوچه شون آویزون بود.
-طرف خرپوله دختر.
-خب که چی؟ من دوسش نداشتم.
کاوه لبخند زد.
هیوا را دوست داشت.
دختر شادی بود.
از آنها که می توانستی به همه ی دوستانت معرفیش کنی و پزش را بدهی.
بانمک و دوست داشتی.
شاید همین ویژگی های بارز بود که یزدان نیک پروری که ابرویش را هم برای کسی بالا نمی انداخت عاشقش شد.
تا جایی که بخواهد زنش بشود.
هرچند کمی نگران بود.
با آبروی یزدان بازی شده بود.
به حتم یزدان انتقامش را می گرفت.
خیلی به هیوا گفت این شرط مسخره را تمام کند.
گفت که اصلا نگذارد خواستگاری بیاید.
گفت این لباس عروس لعنتی را تن نزند.
اما لجباز بود و خودسر.
بلاخره هم کار خودش را کرد.
فقط محض اینکه یزدان زیادی برایش آقابالاسر بازی درآورده بود.
باید حالش را می گرفت.
تصورِ یزدانِ زمین خورده هم سخت بود.
مردی که کاوه فقط کارمندش بود.
جوجه ها که پخته شد.
هیوا با ولع همان موقع یکی از سیخ ها را گرفت و مشغول خوردن شد.
دخترک دوست داشتنیِ لجباز!
**************
داریوش زار می زد.
وقتی یزدان را به بیمارستان رساندند عملا زنده ماندنش فقط معجزه بود.
حالا درون اتاق زیر تیغ در حال جان کندن بود.
داریوش توی سرش می زد.
نغمه سعی می کرد آرامش کند.
اما بی فایده بود.
یزدان برادرش، پاره ی تنش، اسطوره ی زندگیش بود.
نیک پرور بزرگ تکیه داده به عصایش روی صندلی فلزی بیمارستان نشسته بود.
صدای ریز ریز گریه ی مادرش در حالی که سعی می کرد اوج نگیرد، به گوش می رسید.
فک و فامیل با شنیدن تصادف یزدان، با اینکه بیمارستان اجازه نداده بود داخل شوند، همه درون حیاط جمع شده نگران حالش بودند.
یزدان کم کسی نبود.
عزیزکرده ی کل فامیل!
یک یزدان می گفتند و هزار یزدان از دهانشان می ریخت.
نازدانه بود.
خیلی ها حاضر بودند برایش جان بدهند.
تنها کسی که نفهمید هیوا بود.
داریوش با صورت اشکی، انگار که چیزی به ذهنش خطور کرده باشد از اتاق عمل فاصله گرفت.
اخمی عین زهرمار روی پیشانیش نشست.
اگر انتقام یزدان را نمی گرفت مرد نبود.
دختره ی هرزه بیچاره شان کرد.
گوشیش را از جیبش درآورد.
نغمه صدایش زد.
اما توجه نکرده بیرون زد.
فورا شماره ی حشمت را گرفت.
حشمت رفیق گرمابه و گلستان یزدان بود.
از آن مارمولک هایی که در هر سوراخ سمبه ای یکی را داشت تا کار راه بیندازد.
تماس که وصل شد فورا گفت: داداش حشمت…
صدایش بغض داشت.
-تورو به امام حسین خبر بد بهم نده داریوش…
سعی کرد آرام باشد.
-خبری نیست داداش، هنوز تو اتاق عمله، کارت داشتم.
-جون بخواه، چی شده؟
-دختره رو می خوام.
-هیوا؟
-داداش پیداش کن، یزدانو می شناسم، خوب بشه پاش از تخت کنده بشه خودش میره سراغش، برام پیداش کن.
-تسویه حساب؟
-به روز سیاه می نشونمش!
حشمت کمی مکث کرد.
-پیداش می کنم اما مال تو نیست، می سپرمش دست یزدان.
پوفی کشید و گفت: دمت گرم داداش، مهم اینه داداشم حالش خوب بشه.
حشمت با همان نگرانی گفت: خبرشو بهت میدم اما، بی خبرم نذار از حال یزدان.
-چشم دادش!
-بی بلا، خداحافظ.
تماس که قطع شد نغمه خودش را رساند.
-چی شده داریوش؟
-هیچی، حشمت زنگ زد نگران بود گفتم هنوز خبری نیست.
نغمه به آرامی پشت کمرش را نوازش کرد و گفت: یزدان خیلی سفت تر از این حرفاست.
برادرش را بهتر از هرکسی می شناخت.
باز سرپا می شد.
اما با این آبرویی که از او ریخته شد چطور کنار می آمد؟
-درست میشه باشه؟
درست می شد.
درستش می کرد.
***************
چشم که باز کرد لب زد: هیوا!
دست داریوش مشت شد.
-خوبی داداش؟
سر چرخاند و داریوش را کنارش دید.
-بهم آب بده.
داریوش فورا از یخچال کنارش شیشه ی آب معدنی را درآورد و سرش را باز کرده به دستش داد.
-چندروزه اینجام؟
شیشه را سر کشید.
-زیاد نیست، از دیروز!
-چمه؟
-تصادف کردی، بهتری الان.
به دست گچ گرفته اش نگاه کرد.
پهلویش تیر می کشید.
-چه بلایی سرم اومده داریوش؟
داریوش نگاهش را دزدید و گفت: یکی از کلیه هاتو از دست دادی.
اخم کرد.
-دیگه؟
-هیچی داداش، البته دستت…
-مهم نیست.
-برات یه چیز شیرین بیارم؟
با جدیت گفت: داریوش، هیوا چی شد؟
-داداش، زنگ زدم حشمت، بهش گفتم پیداش کنه، قول داده پیداش کنه اما می سپرش فقط به دست خودت!
هیچ حرفی نزد.
-داداش اجازه بدی…
یزدان غرید: مال خودمه، قرار بود زنم بشه، خودم تکلیفشو روشن می کنم.
-خانواده اش…
-دیگه برام مهم نیست.
یزدان را درک می کرد.
شاید اگر خودش هم جای یزدان بود بدتر از این ها تا می کرد.
-هرجور شما بخوای داداش!
یزدان سرش را برگرداند.
به محض اینکه از این تخت بلند می شد پیدایش می کرد.
آنوقت زور بزند تا از شر انتقام یزدان فرار کند.
******************

مرد وحشی بقلم رویا روستمی
رمان مرد وحشی نوشته رویا

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

    1. بنابه درخواست نویسنده پاک کردیم باید پولی خرید کنید.به کانال یا صفحه اینستاگرامی نویسنده برید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن