خانه / آخرین مطالب / رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 24

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 24

رمان عشق بی رحم جلد اول شصت تیپ مرجع کامل دانلود رمان

جلد دوم رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

توجه توجه: جهت مشاهده پارت 25رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد اول رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

وارد باغ که میشیم من میمونم و سکوت و مردی که مثل انبار باروت مقابلم‌ ایستاده … نمیدونم قرار باهام چیکار کنه… من با جونی که توی تنم نیست‌‌‌… با روحی که خیلی وقته پر کشیده از این تن… زدن ندارم… مردن ندارم حتی… میشه خدا رو نبخشید؟

من اعتراف میکنم تا اخر عمر سوختم خدا و ادماشو نمی بخشم…گوشه ی کاناپه کز میکنم… ارشام فقط قدم میزنه… قدم و میزنه و نمیدونم کی قرار منفجرشه… تا ته سالن میره…همونجا می ایسته‌.. صداش نه حس داره نه جون

– یادمه وقتی میخواستم اون روز نقشه عملی و کنم و به دستت بیارم همینجوری راه رفتم و با خودم گفتم ارشام؟ یعنی هیچ راهی نیست؟ و دیدم واقعا نیست!

اشک از گوشه ی چشمم می ریزه:

– با خودم گفتم ارشام لو بری تهش اعدام… و بعدش فکر کردم دنیای بدون تو … لیاقتش همون اعدام و مردن!

دو قدم جلو میاد…

– هی فکر کردم میتونم ازت بگذرم و صدایی تو سرم جیغ بنفش کشید که هرگز!

چشماش به حدی عصبی که از نگاه کردن بهش وحشت دارم:

– بعد از اینکه کارم و کردم و تو از خونه با اون حالم خراب رفتی… انگار افتادم توی اسید… سوختم … اما به روم نیاوردم… به روت نیاوردم… لذتی نبود پشت اون جیغا و التماسات… به جون خودت نبود… از روی هوس نبود… و من..‌ تنها راه و تخته گاز رفتم!

دو قدم دیگه جلوترمیاد… مثل آدمای مست میمونه…بی حال و بی وزن:

– فکر میکردم بعدش میتونم عاشقت کنم… ولی نشد.. راست میگی… من‌ از راه کثیفی به دستت آوردم… ولی هرکاری کردم واسه داشتنت بود.. حتی باردار کردن زوریت!

بازم جلوتر میاد:

– من همه ی سعی مو کردم که خوب باشم و تو خرابش کردی… بعد از اون تجاوز همه ی زورم و زدم که  ادم باشم… خوبی کنم… ولی گند زدی..‌ کاری نداری محق بودی یا نبودی ولی گوه زدی… حساسیت من و به آرتان  بیشتر کردی و اون روز تو ویلا زدم به سیم اخر که زدمت ولی خودم بیشتر دردم اومد!

بازم جلو میاد:

– تو هیچ وقت تلاش نکردی… هیچ وقت..‌ حتی وقتی نذر کردی.. حتی بخاطر بچت!

تو خودم جمع میشم:

– لج کردی.. بد کردی… همه ی دلخوشی هام و گرفتی!

دکمه ی اول پیراهنش و باز میکنه:

– میخوام دیگه حیوون باشم.. نمیخوام تلاش کنم خوب باشم… نمیخوام جون بکنم من و بخوای… فدا سرم که نمیخوای!

دکمه های بعدیشم باز میکنه و من دق میکنم:

– دکترت گفته فعلا رابطه نداشته باشم باهات… باردار نشی تا چندماه… ولی… من همین امشب ازت بچه میخوام چون خودت ازم گرفتیش!

فقط نگاه میکنم… فقط نگاه میکنم و اب میشم و تموم نمیشم..کمربندش و باز میکنه و می نالم:

– آرشام؟

– نهایت امشب جون میدی؟ جون بده… جون بده منم پشتش میرم واسه اعدام… جون بده ولی نشو واسه کسی دیگه!

کنار میشینه.. پیرهنش و در میاره… مچشو میگیرم:

– من نمیخواستم بلایی سر بچه بیاد!

– مراقبش نبودی!

– توروخدا!

نیشخند میزنه:

– کدوم خدا؟

– بکشم… هرجور میخوای ولی رابطه دیگه نه… دیگه نه لعنتی!

پاهام و می گیره و مجبورم میکنه دراز بکشم:

– خودت حیوونم کردی!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۷:۱۴]

شده توی بدترین حال باشی و جون داد زدن… جیغ کشیدن… دست و پا زدن و دفاع کردن و نداشته باشی؟

من جونش و ندارم… دلم میخواد فقط بمیرم… حالم داره از لباسای خونیم بهم میخوره… حالم داره از این مرد بهم میخوره… از این دنیا… دراز می کشم روی کاناپه… دیگه داد نمیزنم… حرف نمیزنم… التماس نمیکنم… جون نمیکنم…فقط خیره ی سقف می مونم… مهم نیست قرار باهام چی کار کنه… مگه بدتر از اینم داریم؟ با دستاش که لمسم میکنه دندونام و روی هم فشار میدم که عق نزنم… که از درد دل جیغ نزنم… وقتی ساکت می بینتم آروم میگه:

 – خشن دوست داری یا آروم؟

نیشخند میزنم… خوبه که داره تلاشش و میکنه اتیشش و خاموش کنه… خوبه که نمی ریزه توی خودش… حتی نگاش نمیکنم… مانتومو از تنم در میاره و من فکر میکنم خدا اون بالا چی و تماشا میکنه؟

– چرا لالمونی گرفتی؟ تسلیم شدی؟ یکم دیر تسلیم نشدی؟!

بی حس و حال میگم:

– کارت و بکن و برو… !

دستش که لای موهام میره با نفرت نگاش میکنم…

– میخوام… ولی نمیتونم!

– تونتونی؟ نخندون منو… بلایی مونده که بخوای و نتونی سرم بیاری؟

– الان که مثل جنازه شدی آره… نمیتونم… نمیشه… تو خیلی از من سرسختری دل ارام… خیلی!

در کمال ناباوری دستمو میکشه و فقط بلندم میکنه… بغلم میکنه… و من خالیم‌..بیحس… گوشیش که زنگ میخوره کمی جابه جا میشه و گوشی و از جیب شلوارش بیرون می کشه:

– این بار صدمی که زنگ میزنه… واقعا این پشتکارشو تحسین میکنم!

گوشی و نگاه میکنم و اسم آرتان قلبم و میسوزونه:

– روت میشه جواب شو بدی؟

– ببند شما!

از کنارم بلند میشه و در کمال ناباوری جواب میده:

– بله؟

نمیدونم آرتان چی میگه ولی اخمای درهم ارشام نشون میده که چیزای خوبی نمیشنوه

– جوش نزن پسر… من زن خودم و اوردم… کدوم قانون میتونه یقه مو بگیره؟

کمی گوش میده و بعد بلند میخنده… این‌مرد بی شک سادسیم داره…

– اخ اخ ترسیدم که… اصلا پشتم لرزید..!

جدی میشه و باز گوش میده… نگاش میکنم …بی جون… بی جون..بی جون:

– خوبه نمیخواد نگرانش باشی… کی گفته نگران زن من باشی؟!

دلم و چنگ میزنم… سمتم میاد و گوشی و میزاره روی اسپیکر…

– حرف بزن!

نگاش میکنم… فقط نگاه… آرشام گوشی و مقابلم می گیره و میگه:

– دلی میشنوه!

صدای آرتان پر از هزار تا حس خوب و بد… اما جون نداره؛

– دل آرام؟

من این لحظه رو باید بمیرم… ولی بی رحمانه خدا نفسمو نمی گیره… اشک پشت چشمام جمع میشه و با حرف بعدیش می ریزه:

– خوبی دل ارام؟ حرف بزن… قد یه کلمه… جون کندم از نگرانی!

خیره ی آرشام لب میزنم… لب میزنم اما صدایی نیست… و صدای پر بغض آرتان:

– من معذرت میخوام… معذرت میخوام که رفتم… فکر کردم بعدش میشه شکایت کنم و…

لبخند ارشام روانیم میکنه…

– حرف بزن… یه جمله… بزار بشنوم صدات و.. کتکت زد دلی؟

آرشام چونه مو می گیره…

– فقط بگو زندم!

من زندم؟ زنده که این قدر بی جون نمیشه که… میشه؟ با همه نفرتم تف میکنم توی صورتش… چشم می بنده… دستش و روی صورتش می کشه… نگام می کنه… گوشی و قطع می کنه و بعد با پشت دست میزنه توی دهنم… مزه ی خون مهم نیست… درد هم مهم نیست… بی شک الان هیچی مهم نیست… خون کنار لبم و پاک میکنه و با حرص میگه:

– من سر تو… سر داشتن تو.. اگه روانی شم… یه روانی خطرناکم که به هیچی و هیچ کس رحم نمیکنم… یه عاشق بی رحمم… یه عاشق خودخواه… یه عاشق بی منطق… حتی شده تا ته عمرم دست وپاتو ببندم و واسه خودم حفظت کنم این کار و میکنم… !

نیشخند میزنم…

– آرتانم عاشقم بود… ولی دستش روم بلند نشد… حتی وقتی گفتم تو رو میخوام و اونو نه… اونم عاشقم بود ولی دلش نیومد خار بره تو پام… حتی وقتی فکر کرد بهش خیانت کردم… تو عشق و چه جوری واسه خودت معنی میکنی؟ بگو شاید کمتر بسوزم بی رحم!

– ارتان گوه خورد با تو !

بلند میشه و سمت میز میره… بطری و برمیداره و آب و یه نفس میخوره:

– بهتره بخوابی…چون من امشب زیادی وحشیم!

– من به هر قیمتی شده از این خراب شده میرم… به هیچ قیمتی باهات زندگی نمیکنم چون واسم هیچ قیمتی نداری… بی ارزشی… مفت… !

جلو میاد:

– ببین خودت داری میری رو نروم… من کاری باهات ندارم!

– الان باید ازت تشکر کنم که نمی زنیم؟

– زبونت و کوتاه کن تا از حلقومت نکشیدمش بیرون… پرو نشو گذشتم ازت!

– شک ندارم حتی خدا از خلقتت پشیمونه!

چونمو می گیره… محکم… صدای استخونم و میشنوم و دلم ضعف میره…

– دل ارام یه کلمه دیگه زر بزنی دندوناتو خورد میکنم… به مرگ خودت این کار و میکنم!

ساکت نگاش میکنم… راست میگه… امشب این قدر دیونس که این کار و بکنه… عقب میره… روی همون تشکی که انداخته می خوابه… !

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۷:۲۴]

آرتان…

مغزم در حال ترکیدن… داغونم..

به معنای واقعی داغونم….

 از وقتی جریان و به مامان و بابا گفتم تو حال خودشون نیستن‌…

 بابا فقط راه میره و با خودش زمزمه میکنه…

مامان یه گوشه نشسته و به دیوار خیرس…

 و من نمیدونم تا کجای زندگیم این جهنم ادامه داره…

 همراه پرهام و وکیل دل آرام  واسه شکایت رفتیم و به جاییم نرسیدیم…

 گفتن باید خود دل ارام باشه و من خودش و کجا پیدا می کردم توی این آشفته بازار‌…

بابا آشفته نگام میکنه… انگار چند سال پیرترشده:

– خبری نشد آرتان؟

نگاش میکنم…

با نگاه خالیم میفهمه خبری نیست‌…

 میزنه روی پیشونیش:

– چه غلطی کنم من؟ جواب داداشم و چی بدم که چند ماه دخترشو و ول کرده به امون خدا؟

هق هق مامان بلند میشه و بابا میگه:

– کجارو بگردم دنبالش؟کجا رو بگردم آرتان؟ تو بگو!

دستمو روی شونش میزارم و با همه ی حال بدم میگم:

– درست میشه بابا!

میگم ولی مطمئن نیستم درست بشه… میگم ولی دارم آتیش می گیرم… مامان با گریه میگه:

-چرا دل ارام نگفت… چرا هیچی نگفت؟.

بابا عصبی میگه:

– چون از پسر ما می ترسیده…

از ریختن ابروش… چقدر کوتاهی کردیم در حق این دختر…

چیشدحواسمون پرت شد از حال و روزش؟

بی طاقت بلند میشم و بیرون میرم…

 خیابونا رو  قدم میزنم و به همه ی بلاهایی که سرم اومده فکر میکنم…

دل آرام چه طور تونست تحمل کنه؟ چقدر از من مردتر بود ولی…

هیچ وقت بخاطر سکوتش نمی بخشمش… هیچ وقت!

چهار روز که ازشون خبری نیست…

هر جا فکرمون رسیده رو گشتیم و به جایی نرسیدیم‌..

از دیشب که تماس گرفتم دیگه جوابمو نداده… شماره ی آرشام و می گیرم و بلاخره تماس و وصل میکنه”

– بابا جون عمت کوتاه بیا… چته من و بستی به زنگ؟

– کجا بردی دل ارام و بی همه چیز؟

– ببخشید که واسه بردن زنم ازت اجازه نگرفتم!

داد میزنم:

– اون قدر حیوون و کثیفی که هنوز روت کم نشده!

– آره نشده…به توچه؟واسه اینکه بیشتر بسوزی یهت بگم ما دو روز دیگه واسه همیشه میریم پس جوش بیخود نکن.. ماهی از دستت لیز خورده!

– خودت هر گوری میخوای برو… دلی و ول کن… یکم یه خودت بیا اشغال!

صدای خندش میره رو مخم.. آرشام کی این قدر پست شد؟

– یه بار… فقط یه بار به چیزی که خواستی نرسیدی داری دق میکنی!

داد میزنم:

– نرسیدن با گرفتن فرق داره بی وجود… تو اونو از من به بی رحمانه ترین شکل ممکن گرفتی … احساس زرنگیم میکنی؟!

– تونستم گرفتم… میتونی پسش بگیر!

قلبم میسوزه… لبه ی جدول میشینم… مردم نگام میکنن… می نالم:

– کجاست دلی؟

– داره شام میخوره… حالشم خوبه… دیگه نزن خب؟ آفرین پسر خوب!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۷:۳۲]

گوشی و قطع میکنه… گوشی و به پیشونیم میزنم و خسته بلند میشم… شماره ی پرهام و می گیرم… صدای خستش و میشنوم:

– جانم ارتان؟

– سلام پرهام…خوبی؟

– سلام داداش… خبری شده؟

نفس مو سخت بیرون میدم:

– نه… هیچ خبری نیست پرهام… دستام خالیه… خالیه خالی!

– فکر می کردم ارشام منطقی تر رفتار کنه… فکر می کردم خودت با کمک بزرگترا و قانون بری سراغش!

– حالم و نمی فهمیدم پرهام!

– میدونم… بهت حق میدم… حق داری… دلی ک گوشی نداره… میمونه گوشی ارشام … حواست به گوشیت باشه شاید تونست از یه طریقی خبرت کنه… خب؟

خسته دستمو واسه تاکسی بلند میکنم:

– باشه!

خداحافظی که می کنیم واسه نازگل پیام میدم:

– میخوام ببینمت!

چند دقیقه بعد جوابش میرسه:

– اهوع… چیشده یاد من کردی مهندس؟!

دلم میخواد تموم فحشای عالم و بهش بدم ولی فقط میگم:

– تنهام… بهت نیاز دارم!

میدونم که زود گول میخوره:

– اخی.. چرا؟ کجایی؟

– سرکوچتون… ماشین ندارم‌… با ماشین بیا !

– این موقع شب اخه؟

– هنوز ۹شب… اجازه نمیدن؟

از تاکسی پیاده میشم که جواب نازی میرسه:

– چرا… میام… فقط کنجکاوم بدونه چیشده مهربون شدی!

– منتظرم!

سرکوچه می ایستم و می دونم از راه برسه همه ی حرص و عصبانیتمو سرش خالی میکنم…کاری میکنم دروغ گفتن یادش بره… کاری میکنم نامردی یادش بره… با ماشینش که جلوی پام ترمز میکنه میگم:

– بیا من بشینم!

متعجب خودش و روی صندلی کناری میکشه و من پشت فرمون میشینم … یا بالاترین سرعت میرم و نگاش میکنم:

– خوبی که؟

– خوبم… چرا این قدر رنگت پریده؟

نفس مو فوت میکنم:

– گفتم که حالم خوب نیست!

– چرا؟

جواب نمیدم… نگران میگه:

– خیلی دور نشو زود باید برگردم… چقدر تند میری اخه!؟

جواب نمیدم… وارد جاده فرعی میشم… با ترس سمتم برمی گرده”

– داری کجا میبری منو؟

جواب نمیدم‌‌…. با ترس داد میزنه:

– با توام عوضی … چه مرگته که …

محکم میزنم توی دهنش و توی یه جاده ی پرت ترمز میکنم‌.. از بینیش خون میاد.. وحشت زده و عصبی داد میزنه:

– تو گوه میخوری دست رو من بلند میکنی کثافت!

پیاده میشم و در  و می کوبم..‌ سمتش میرم.‌در و باز میکنم و دستشو می کشم..‌ !

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۷:۳۲]

ترسیده نگام می کنه… وحشت زده پایین میاد‌.. زور میزنه دستشو از دستم بیرون بکشه‌.. جیغ میزنه:

– ولم کن… کثافت… روانی!

دوره میشه… همه چیز… از اول تا ته بدبختیام روی دور تند مثل یه فیلم دوره میشه… دوره میشه و من و هر لحظه از دختر روبه روم متنفر تر میکنه… پرتش میکنم روی زمین… با گریه اخ بلندی میگه و داد میزنه:

– کمک‌.. یکی من و از دست این روانی نجات بده!

نگاش میکنم و حرفای دل ارام توی سرم اکو میشه…

” من به نازگل گفتم… همه چیز و گفتم.. بخدا فقط به اون گفتم ولی اون…!

جلو میرم… پامو میزارم روی گلوش… مجبور میشه بخوابه… با گریه مچ پام و می گیره:

– چه مرگته تو اخه؟

– هر چی فکر میکنم می بینم واقعا به درد ارشام میخوردی… دو تا کثافت کنار هم… به هم میایید!

رنگش می پره:

– چی میگی؟

پامو از گلوش برمی دارم و پر نفرت میگم:

– دستم هنوز به اون عوضی نرسیده ولی تورو میتونم ادم کنم !

بلند میشه… پای چشماش از گریه سیاه شده و شالش دور گردنش افتاده:

– چرا روانی شدی… ولم کن میخوام برم!

– اره روانی شدم…یه روانی داغدار… میدونی چقدر داغ گداشتی رو سینم؟ تو همه چی و می دونستی و باز واسه انتقام اومدی سراغم؟ آره؟ روت شد؟ اون بدبخت رفیقت بود روت حساب کرده بود!

می لرزه… به وضوح می لرزه از ترس:

– چی میگی واسه خودت… دل ارام ارشام و از من ‌…

محکم میزنم توی دهنش… جیغ میزنه… داد میزنم:

– دفعه ی اخرت باشه اسمشو به دهن کثیفت میاری!

– ولم کن..توروخدا… غلط کردم… ولم کن!

هیچی جز اون فیلم و جیغ و التماسای دل ارام توی سرم نیست..صندوق عقب و به امید پیدا کردن یه چیزی که بتونم باهاش کارش و تموم کنم باز میکنم… بطری بنزین خوشحالم میکنه… مرگ خوبیه…بطری و که برمی دارم از ترس عقب عقب میره:

– آرتان… چت شده… میخوای چیکار کنی؟

– میخوام بسوزونمتون… همون طوری که سوزوندید مارو… من و… دلی و‌..‌ رویامون و…

داد میزنم:

– اینده مون و… شماها چیکار کردید با ما؟ چه طوری دلتون اومد بی وجدانا؟

گریه میکنه… گریه میکنه و زره ای دلم نمیسوزه:

– من … فقط… من…

عقب تر میره و پا به فرار میزاره… سمتش می دوم… از پشت موهاش و می گیرم و با همه حرصم پرتش کنم کف زمین… پر از خاک میشه‌.. بطری و باز میکنم و روی سرش خالی میکنم‌… دستاش و بالا می گیره و التماس میکنه:

– آرتان؟ توروخدا… توروجون دلی‌.. آرتان؟ گوه خوردم…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۷:۳۲]

فندک و از جیبم بیرون میارم… و نمیفهمم کی صورتم از اشک خیس میشه… حالم خرابه‌‌‌…دنیام خرابه… همه جا جهنم…

– بلاخره شما هم باید مثل من و دلی توی این جهنم بسوزید دیگه هان؟

جیغ میکشه:

– نزن… فندک نزن‌.. توروخدا… جون هر کی دوس ..

– اونی که دوسش داشتم و گرفتید!

با گریه میگه:

– بخدا من کاری نکردم… من فقط بعدش دروغ گفتم!

– اگه واقعیت و میگفتی نمی زاشتم زنش شه!

جلو میاد و به پام می افته:

– میخواستم بگم… اولش… بقران… ارشام گفت بلایی که سر دلی اورده سرم میاره با این تفاوت که من و می ندازه دور!

جیغ میزنه و من فندک و بالا میارم:

– بخدا تهدیدم کرد!

– وقتی نامزد م شدی چقدر خندیدی به ریشم؟

– التماست میکنم ارتان!

فندک و روشن می کنم و خودش و به خاک می کشه و عقب عقب میره…

– قد دنیا خستم و پر از کینه!

زار میزنه و عقب میره:

– قد دنیا بغض دارم و جای خالی کسی که نیست!

– غلط کردم!

– دل آرام من مرده… کشتنش… دختری که دیدم هیچ شباهتی به دلی من نداشت… یخ زده بود… تو دیدی؟

عقب میره… عقب تر… خیره ی شعله ی فندک میگم؛

– دلی منو کشتید یه جوری که هیچکس نفهمید… حتی خودم!

زار میزنه… اشکام می ریزه:

– حتی پدر و مادرش نفهمیدن تا واسش عزاداری کنن… ارشام دلی و کشت و فقط خاکش نکرد!

نگاش می کنم:

– تو هم کمک کردی همون مردش بسوزه!

هق میزنه:

– جبران میکنم… هر کاری بگی میکنم‌..توروجون عزیزت خاموشش کن!

سرتاپاش خیس بنزین… و من خیس گریه…

– ارتان… تو مثل ما نشو… تو بد نشو… دستت و الوده ی خون من نکن… بخدا جبران میکنم!

زانوهام شل میشه… زانو میزنم…

– دل ارام و بهم برگدونید!

فندک خاموش میشه… جرات پیدا میکنه و جلو میاد:

– کجاست؟ چیشده؟

– بردتش!

کنار لبش و از خون پاک میکنه:

– کجا؟

سرم داره می ترکه از درد:

– نمیدونم!

– بیا بریم من فکر میکنم… من خیلی با ارشام بودم… خیلی جاها رفتم… کمک میکنم پیداش کنی!

بلند میشه… حتی پاهاش می لرزه… خم‌میشه:

– دستت و بده بریم… بخدا کمک میکنم… قول میدم!

با چشمای سرخ و خسته نگاش میکنم…

– بعدش به پلیس معرفیم کن.. توروخدا فقط فندک و بزار کنار… بزار قانونی مجازاتشم!

بلند میشم‌…در ماشین و باز میکنه… تن خستمو روی صندلی می ندازم… اونم پشت فرمون میشینه !

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۷:۳۴]

حرکت که میکنه چشمامو می بندم… کاش میتونستم… کاش میشد همینجا کارش و تموم کنم‌… از این دختر و به اصطلاح اون برادر متنفرم…

– آرتان؟

جوری سمتش برمیگردم که از ترس عقب میکشه:

– اسم من و نیار!

آروم و ترسیده میگه:

– باشه… فقط من چند جایی توی ذهنم که اگه بخوای می برمت… شاید پیداش کنی!

– کجا؟

به ساعت ماشین نگاه میکنه… یازده شب بی شک وقت خوبی نیست اما… زمان داره از دست میره و من نمیتونم کاری کنم‌.. نمیتونم برم به پلیس بگم داداشم زنش و دزدیده‌… بی شک میخندن بهم… گوشی نازی زنگ میخوره… لبش و گاز میگیره و با گفتن بابامه جواب میده… حوصله ندارم به دروغاش گوش بدم اما میفهمم توی دروغ گفتن خیلی ماهره وقتی که میگه مادر دوستم حالش بد شده و با هم اوردیمش بیمارستان… قطع که میکنه میگه

– یه خونه ای بود خونه ی دوست ارشام بود.. اونجا اکثرا جمع میشدن دوبارم من و برد… میخوای بریم؟

با سر جواب مثبت میدم که میگه:

– می برمت اما خودم پایین نمیام… لباسام بوی گند بنزین میده… با این سرو وضع واست دردسر میشم!

سکوت میکنم… سکوت میکنم و فکرا…خیالا… مغزم و میخوره… نمیدونم چقدر می گذره … نازگل که ترمز میکنه برمی گردم و از شیشه به یه آپارتمان سه طبقه نگاه می کنم…

– همون در سفید… زنگ دو رو بزن‌… اسم دوستش افشین بود… !

پیاده میشم و کل خیابون و نگاه میکنم… ماشین اون لعنتی نیست… سمت خونه میرم و با دست لرزون و حال بد زنگ و میزنم… چند لحظه می گذره صدای دختر جوونی و میشنوم:

– بفرمایید آقا؟!

– سلام خانوم… منزل اقا افشین اینجاست؟

– بله…امرتون؟

نفس عمیق میکشم

– افشین رفیق برادر من ارشام… یه چند روزی میشه که از ارشام و خانومش بی خبرم…خواستم ببینم اینجا نیستن… یا ازشون خبری ندارن؟

کمی مکث می کنه و میگه:

– اجازه بدید ازش بپرسم!

باشه ای میگم و آیفون و میزاره… منتظر به دیوار تکه میدم که در باز میشه و مرد با هیکل درشت جلوم ظاهرمیشه:

– جانم داداش؟

نگاش میکنم..

– سلام …افشین خان؟!

– بله… شما برادر ارشامی؟

نگاهی به ماشین و نازی می ندازه‌.. سعی میکنم حواسش و از نازی پرت کنم:

– بله… اسمم ارتان!

– والا اقا ارتان خیلی وقته خبر ندارم از ارشام… اما شماره ی یکی از رفقا رو میدم معمولا با اون شیش دونگ تر بود و بیشتر از هم با خبربودن…!

گوشیش و از جیبش بیرون میاره و میگه:

– خدایی نکرده چیزی شده؟به گوشیش زنگ زدید؟

نگران میشم… اگه شمارشو بگیره کارم تمومه…

– نه… راستش دعوامون شده گوشی مو جواب نمیده…هیچ خبریم ازش ندارم‌‌‌… دیگه نمیدونستم کجا دنبالش بگردم …نازگل ادرس شمارو داد!

نمیدونم دروغای مزخزفمو باور میکنه یا نه شماره رو میگه و من توی گوشی سیو میکنم:

– شنیدم با نازی کات کرده… اسم این رفیقمون سامان… بهش بگو افشین شمارتو بهم داده حله!

ازش تشکر میکنم و سوار ماشین میشم… نازگل حرکت میکنه… سرم دردناکم و فشارمیدم‌… شماره ی سامان و می گیرم… میدونم که بد موقعس اما واقعا دیگه طاقت بی خبری ندارم… بلاخره یه صدای مردونه ی خشن می پیچه توی گوشم:

– بله؟!

– سلام… سامان خان؟

گلوش و صاف و میکنه:

– فرمایش؟

 – من برادر آرشامم… رفیقتون!

سکوت میکنه و چند لحظه بعد میگه:

– جدی؟ خوبی داداش؟ جانم؟

– از آرشام خبر داری؟

سکوتش تپش قلب مو بالا میبره… نازگل کلافه میگه:

– چیشده؟

و صدای مرد می پیچه تو مغزم:

– شما برادرشی سراغش و از من میگیری؟

– دعوامون شده‌.. قهر کرده زده به سرش رفته با خانومش… پدر و مادرم نگرانشن … برادری کن اگه ازشون خبر داری بهم بگو!

– والا دارن کاراشون میکنن برن اون ور اب که!

بند دلم پاره میشه:

– خبری داری کجان؟

– آره.. خونه باغ بابای خدابیامرزم توی کرجن… ولی خداوکیلی نگو من گفتم بهت خب؟

بی قرار میگم :

– ادرس… آدرس شو بهم بده… قول میدم جبران کنم!

– اخه این ارشام اعصاب و کله نداره که… میزنه شتکمون میکنه!

– نه… قول میدم نفهمه‌ شما گفتی.آدرس و بده فقط.. مسئله مرگ و زندگی‌.. چیزی بشه پای تو هم گیره!

بعد از کمی مکث میگه:

– باشه می فرستم الان !

– دمت گرم!

خداحافظی که میکنیم خیره ی گوشی میمونم و نازگل از حالم جرات جیک زدن نداره… دو دقیقه بعد پیام سامان میرسه… نفسم بند میاد..‌

– من و همینجا پیاده کن نازی!

– میخوای تنها بری سروقتش؟ خل شدی؟

– تو برو خونه… بحث نکن الان‌..

– میام باهات… به کمک نیاز داری!

ادرس و نگاه میکنه و سرعتش و بیشتر میکنه… موهام و چنگ میزنم… بوی بنزین سردردمو بیشتر کرده… دل توی دلم نیست واسه دیدن دل آرام واسه بغل کردنش واسه بو کشیدن موهاش… شکایتا بمونه واسه بعد‌..!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۷:۳۵]

*دل آرام*

امشب صبح نمیشه… هیچ جوره‌ صبح نمیشه‌… خسته شدم از بس درد کشیدم و تموم نشد‌… گریه کردم و خالی نشدم‌… اه کشیدم و کسی پشتش نسوخت… توی این جهنم شاید همه بسوزیم اما بی شک همه یک اندازه نمی سوزیم… من خاکستر شدم اما روزای خوب نرسید… من دل ارامی که تنها دغدغه ش ست کردن رنگ لباس و رژ لبش بود الان یه دختر افسرده و بدبختم که بچه سقط کردم… که بهم تجاوز شده … که از نگاه و آغوش هر مردی وحشت دارم… و همه ی اینا رو مدیون مردی هستم که نشسته مقابل پنجره و پشت هم سیگار دود میکنه‌… نه آروم نه اشوب… اما تلخه… با من بیشتر از همیشه تلخه‌… هیچ راه فراری نیست… وقتی دیگه حتی شبارو نمیخوابه تا بیدارم‌… قلبم سنگینه… حالم خرابه… دلم ولی هیچکس و نمیخواد حتی آرتان… من دیگه دلم هیچ مردی و نمیخواد… ارشام از روی صندلی بلند میشه… سمت اشپزخونه میره و چند لحظه بعد با ساندویچ برمی گرده… دیگه حالم داره از غذای بیرون بهم میخوره… ساندویچ و سمتم می گیره… خسته میگم:

– نمیخورم!

– چرا عشقم؟

نیشخند میزنم:

– تورو جون عزیزت گند نزن به کلمه ی مقدس عشق!

ساندویچ و گاز محکمی میزنه و میگه:

– باشه چشم… دیگه؟

کنارم می شینه… دستشو دور کمرم می ندازه… توی خودم جمع میشم و چشمامو می بندم:

– ولم کن ارشام… حالم بد!

– ضعف میکنی… بخور یکم!

ساندویچ و عقب میزنم و بدحال میگم:

– نمیخوام… ولم کن… برو کنار!

ساندویچ و روی میز میزاره و دستمو می گیره:

– دل آرام؟ چرا یکم با دل من راه نمیای تو ؟

بغض نه… یه تومور بدبخیم لعنتی دارم توی گلوم:

– اخه زبون نفهم… آخه لاکردار… آخه بی شعور… من عاشقتم… این نخواستن تو ازم این عوضی و ساخته… وگرنه اگه عاشقم بودی از اول… از اون ارتان نفهم بهتر بودم واست!

اسم ارتان تومور توی گلوم و بزرگ تر میکنه:

– آدم عاشق نه بی رحم نه خودخواه!

– من هستم چیکار کنم ؟ برم بمیرم؟

– نه… توقع دوست داشتن نداشته باش!

صدای پارس سگ باعث میشه آرشام نگاه ناامیدش و ازم بگیره و بلندشه‌.. سمت پنجره میره و من دلشوره ی بدی دلم و چنگ میزنه… آرشام سمتم برمی گرده اما صدای پارس سگ بیشتر میشه… آروم میگه:

– چشه این؟!

منم بلند میشم… هر دو جلوی در می ریم و حیاط و نگاه می کنیم ارشام برمی گرده و میگه:

– وایسا همونجا تو می ترسی!

سکوت میکنم و عقب میرم… دو پله ی دیگه رو جلو میره… صدای بهم خوردن در می اید… ارشام سمت در برمی گرده… من عقب تر میرم… نگام میکنه:.

– نترس…شاید سامان باشه!

لعنت به این حیاط که برق نداره… میخوام حرفی بزنم اما سایه ی مردی که از پشت چاقو و روی شاهرگ ارشام میزاره باعث میشه جیغ خفه ای بکشم و عقب برم… دستی روی شونم میخوره و من از ترس تا مرز سکته میرم اما با دیدن چهره ی اشنا با دقت بیشتری نگاه میکنم… دیدن نازگل اینجا غیر قابل باور … میخوام حرفی بزنم که ارشام میگه:

– چه خری هستی تو… بکش کنار!

– برو گمشو بالا بهتر ببینیم!

این صدا… این صدای لعنتی… صدای ارتان… هر دو از پله ها بالا میان… آرتان با دیدنم شوکه نگام میکنه… نمیفهمم این بوی بنزین از کجاست… ارتان میگه:

– خوبی تو؟

ارشام میخواد حرکتی کنه که ارتان چاقو و بیشتر زیر گلوش فشار میده:

– آروم و بی سر و صدا سوار ماشین میشی و میریم کلانتری… وگرنه بزنم به سیم اخر کارت تمومه… میدونی که دنبال اینم زهرمو بریزم!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۷:۳۷]

دستمو به دیوار می گیرم که سقوط نکنم… که نمیرم‌… ارشام با نفرت میگه:

– حتی اگه لازم باشه اینجا.. همین وسط جون میدی و جون میدم ولی کار نمیکشه به قانون!

آرتان میخنده‌…

– ببین بچه زرنگ… کاری نکن کاری کنم تا ته عمرت نتونی کاریش کنی!

آرشام تکون محکمی می خوره و داد میزنه:

– بیا برو گمشو بیرون… هرچی بوده واسه قدیما بوده الان اون زن منه… خدا هم نمیتونه کاری کنه چه برسه به تو!

نازگل دستمو می گیره…

– اروم باش !

دستمو از دستش بیرون می کشم‌… ارتان نگام می کنه:

– برو تو ماشین دلی جان!

میخوام قدم بردارم که ارشام داد میزنه:

– یه قدم بیای جلو قلم پاهات  و خورد میکنم!

عقب میرم… خسته نگاشون میکنم‌… آرتان عصبی میگه:

– نترس از این حیوون… من اینجام نمی بینیم؟ برو بهت میگم!

اینجا جهنم نیست… اینجا جایی فراتر از جهنم… اتیش نداره… اما میسوزونه… بد میسوزونه… من میترسم… اره… اندازه یه جهان بدون ارامش از مرد عصبی مقابلم می ترسم… چراش واضح… اون مرد هیچی برای از دست دادن نداره جز من!

اون مرد میتونه توی یه ثانیه همه چی و ازت بگیره… میتونه دنیا تو با خاک یکسان کنه… میتونه کاری کنه که مرگ بشه قشنگترین ارزوت‌.. چرا نترسم؟ چه طوری نترسم؟

ارتان داد میزنه:

– بهت گفتم برو تو ماشین دل ارام!

از جا می پرم… یه قدم جلو میرم… آرشام سعی میکنه خودش و ازاد کنه اما تیزی چاقو گلوش و خراش میده و آرشام لبش و گاز می گیره… ارتان عصبی و با نفرت میگه:

– شوخی ندارم ارشام… به تموم مقدسات شوخی ندارم… میزنم شاهرگ تو!

– تو گوه میخوری مرتیکه !

– خفه شو بی وجود!

ارتان نگام میکنه… پله ی اول و پایین میرم‌… نازگل همراهم میاد… ارشام نگام میکنه:

– وایسا گفتم!

پله ی دوم … بغضم بزرگ ترمیشه:

– دل ارام گفتم نرو… روانیم نکن!

پله ی سوم… ارشام چشماش و می بنده و از بین دندونای قفل شدش میگه:

– بهت میگم برو گمشو بالا دلی… !

می ایستم… ارتان میگه:

– برو… فقط برو!

خدا کاش بودی… کاش تو زندگی منم بودی… جلو میرم… ارشام چشم باز می کنه و نگام می کنه… می بارم و جون میکنم:

– بد کردی… خیلی بد… با من… با برادرت… با زندگیمون… ولی… اینو میگم تا بعدها کمتر بسوزی… من هیچ وقت ازت متنفر نبودم… نشدم‌… فقط دوست ندارم… همین… من هیچ حسی بهت ندارم ارشام… یه بی حسی مطلق… یه بی تفاوتی بد… خنثی… بی حس.. من با قانون میرم جلو..میرم و شکایت میکنم… بعدش … بعدش مهم نیست … چون حتی اگه سرت بره بالای دار…‌نمی بخشمت… ایندم برنمی گرده… قلبم… روحم… خوب نمیشه… بزار تموم شه این قصه ارشام… بزار ته بکشه این کابوس… بزار بسته شه این پرونده… بزار برم… !

اشکام و پاک می کنم و پله ی اخرم پایین میرم… اما با صدای وحشتاکی که میشنوم برمی گردم… چاقو دست ارشام و ارتان با صورت کف زمین… صدای ناله هاش می کشتم… نازگل ترسیده سمتش میره:

– ارتان؟ خوبی؟

و من یه جسدم… یه جنازه… نفس میکشم و نگاه میکنم فقط… ارتان به بدبختی بلند میشه… دست و صورتش زخمی شده… ارشام سمتش میره:

– بهش گفته بودم پای داشتن و نداشتنش بیاد وسط ادمم می کشم!

دهنمو با دستام می گیرم… جلو میرم… داد میزنه:

– وایسا سرجات تو!

خدا…خدا…خدا…

– این چاقو و میزنم و زنده موندن و نموندنت مهم نیست…من فقط میخوام با زنم برم… بی سرخر!

چاقو عقب میبره … داد میزنم:

– نزن… میام… هرجا بگی میام… نزن… توروقران!

ارتان دستاش و مشت میکنه:

– برو عقب تو دلی!

زار میزنم:

– بیا..من اینجام… تو با من طرفی… مگه من و نمیخوای… بیا یا بزن یا ببر!

ارتان داد میزنه:

– برو تو ماشین دلی!

ارشام سمتم میاد… چشماش کاسه ی خون..

– هنوزم می میری واسش نه؟

– بسه!

– هنوزم دلت ضعف میره واسه قد و بالاش نه؟

داد میزنم:

– اره… به تو چه… تو فقط جسمم و میخوای… بیا بردار ببر!

– حال فرار ندارم… حس تحمل تو ندارم… بهترین کار کشتنته دلی!

نگاش میکنم… چاقو عقب میبره… چشم می بنده… سینم میسوزه… چاقو رو جلو میاره… ارتان اما… درست مقابلم می ایسته و چاقو توی شکمش فرو میره… زانوهاش خم میشه… چشمای مات و ناباور ارشام و می بینم… نازگل از ترس عقب میره‌… جیغ میزنم… ارتان از درد به خودش می پیچه… خون زیادی ازش میره..سمت ارشام میرم… محکم میزنم توی سینش.. اون اما مات ارتان:

– کثافت… عوضی… روانی.. کشتیش… !

بی حس و یخ نگام میکنه… چاقو خونی و زیر گلوم میزاره:

– باهام میای یا بزنمت؟

زار میزنم:

– من با تو بهشتم نمیام اشغال!

نازی جلو میاد:

– ارشام توروخدا ولش کن!

– تو خفه شو!

نگام می کنه…

– دلی… میزنما!

توی صداش بغض… درد… غم…

– بزن… بزن راحتم کن!

***

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۷:۳۸]

نگام میکنه… چشماش برق میزنه… باور کنم این مرد سنگدل بی رحم هم گریه میکنه؟! آرتان خودش و جلو می کشه و پای ارشام و چنگ میزنه:

– ولش کن کثافت…!

چشم می بندم… چاقو و بیشتر زیر چونم فشار میده..پوستم میسوزه… سخت ارتان و نگاه می کنم… زار میزنم:

– چرا اومدی؟ چرا اومدی لعنتی!

آرشام خیره ی چشمای بارونیم می ناله:

– چی کار کنم باهات؟

اشکم می چکه… اشکش می ریزه… دل من داره از جاش کنده میشه… بازوش و چنگ میزنم:

– فقط بزار نازگل ارتان و ببره بیمارستان… همین…فقط همین… بعدش هر چی تو بگی جیک نمیزنم!

ارتان لبش و از درد گاز می گیره‌… سخت میگه:

– دل ارام بسه..‌من خوبم!

ارشام یه قدم جلو میاد… عقب میرم… عقب تر… تن لرزونم که به دیوار میخوره چاقو و از زیر چونم برمی داره و نوک چاقو و میزاره روی قلبم…

– اینجا جایی واسه من نیست نه؟

چشمامو می بندم… سخت و لرزون و نگران میگم

– هیچ دختری توی قلبش جایی واسه متجاوزگرش نداره… شک نکن!

تیزی چاقو بیشتر روی سینم فشار میده:

–  این قلب اگه نزنه دنیای من بی نفس میشه ولی‌…

سینم میسوزه‌‌… نگاش میکنم…‌.

– اگه بزنه و واسه من نزنه… همون دنیا خفم میکنه!

اشکش و با عصبانیت پس میزنه:

– کشتنت راحت نیست…ولی اصولا من مرد کارای سختم!

با نفرت میگم:

– تو نامرد کارای کثیفی!

می خنده… بلند‌… عصبی… بی وقفه‌…

– خوب بلدی با کلمات بازی کنی!

شاید احمقانه باشه اما حس میکنم نمیتونه بزنه… نگام که به ارتان می افته داد میزنم:

– بزن لعنتی.. بزن تموم کن این کابوس و!

نازگل و با گلدونی که توی دستشه پشت سر ارشام می بینم… چشمام از بهت و ترس درشت میشه… اگه بفهمه.. اگه برگرده… نازیم میزنه… با وحشت حواسشو پرت میکنم:

– ارشام چرا نمیزنی راحتم کنی؟

– لعنت بهم که عاشقتم!

با اتمام حرفش گلدون توی سرش خورد میشه و نازگل جیغ میکشه و وحشت زده عقب میره…

 ارتان سخت از جا بلند میشه…

خم میشه تا از درد داد نزنه…

ارشام گیج عقب میره…

خون تا پیشونیش پایین میریزه…

برمی گرده و سمت نازی میره…

دو دستی دهنم و گرفتم تا جیغ نزنم‌…

 ارشام سرش و با دستاش می گیره…

 تلوتلو میخوره و بلاخره زانو میزنه…

 کمرم روی دیوار سر میخوره و تموم درد امشب و می بارم…

ارشام که کف زمین می افته با ترس سمتش میرم…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۷:۳۸]

– آرشام؟

خون تا روی ابروش میاد… با گریه میگم:

– ببین چیکار کردی با زندگیمون!

دستش بالا میاد.. یقه مو می گیره‌… صورتش و سمت صورتم می بره… این جهنم کجا تموم میشه؟

– فقط با مرگم خلاص میشی… پس دعا کن … فقط دعا کن نفسم بره و برنگرده!

می لرزم… می میرم… می بارم… دستش شل میشه… و چشماش بسته میشه… اولین بار آروم می بینمش… اروم اروم آروم… نمی دونم قلبش هنوز نفس داره یا نه… ارتان بازوم و می گیره… رنگش پریده و لباش سفید شده…

– بریم!

– بمونه اینجا؟

تلخ میگه:

– برام مهم نیس!

بازوم و میکشه:

– نازگل بریم!

بازوش و می گیرم:

– فکر میکنی عذاب وجدان تا ته دنیا ولمون میکنه؟ داداش تو نه… شوهر من نه…

– خفه شو!

کلمه ی شوهر درد داره واسش… با بغض میگم:

– آدم که هست… !

– نیست!

– به پدر و مادرت فکر کن… گناه دارن!

نازگل گوشی و بیرون میاره و با گریه میگه:

– زنگ میزنم اورژانس… خودمم می مونم… شماها برید ارتان خون ریزیت زیاده!

جلو میرم:

– تو کی این قدر مهربون شدی؟

– ببخش دلی… اومدم واسه جبران!

سکوت میکنم… چون همین الان من و از مرگ نجات داد… نازی با اورژانس تماس می گیره و من همراه ارتان سوار ماشین نازی میشیم… برخلاف میلم سرد ازش تشکر میکنم و میگم من و بی خبرنزاره… با سرعت حرکت می کنم… ارتان سرش و به شیشه تکیه میده… لباسش غرق خون و نفساش کند شده… لبای سفیدش می ترسونتم:

– آرتان؟

صداش ضعیف… خیلی ضعیف:

– جونم؟

لال میشم… حرفم یادم میره… بغضم مثل بمب میون سینم منفجر میشه:

– نخواب… الان میرسیم!

– خوبم… نترس… واسه بچت بد!

تلخ می خندم… ولی سکوت می کنم‌… جلوی بیمارستان که ترمز میکنم پرستار و صدا میکنم… ارتان تقریبا بیهوش… روی برانکارد میزارن و می برنش… و من تازه می تونم از پا در بیام… پرستار سمتم میاد:

– خانوم خوبی شما؟

تار می بینم… سیاه …

– بچه ها بیایید کمک… خانوم صدامو میشنوی؟

چند نفر دیگه سمتم میان:

– همونه که شوهرش چاقو خورده؟

– حالا از کجا فهمیدی شوهرشه؟

– بچه ها بسه… تنش سرده… بزاریدش روی برانکارد!

به سقف خیره میشم… همه جا می چرخه… روی دور تند… اگه ته این قصه آرشام بمیره زندگی برمی گرده؟ اگه ارتان … دیگه نمیتونم … دیگه نمی کشم… چشم می بندم… صداها نامفهوم میشه… سکوت و سیاهی مطلق…!

توجه توجه: جهت مشاهده پارت 25رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

رمان عشق بی رحم جلد اول
جلد اول رمان عشق بی رحم
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *