خانه / آخرین مطالب / رمان فرمیسک پارت 13

رمان فرمیسک پارت 13

رمان فرمیسک شصت تیپ مرجع کامل دانلود و معرفی رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان فرمیسک نوشته آیسا سادات حسینی از اینجا کلیک کنید

محمدرضا پوزخند صدا دارى زد:

_مى بينى؟! تو هم نمى تونى حرفاى من و باور كنى، چطور توقع دارى منم مزخرفاتت و باور كنم؟!
من بارها خواستم چشم هاى كورت و باز كنم و تو انقدر تو عشق زنت غرق شده بودى كه نفهميدى، كه همين طور به خريتت ادامه دادى كه نخوا….

_بسه، بسه تمومش كن، ديگه نمى خواستم به اراجيفت گوش بدم، ادامه نده..

صداى عمو مى لرزيد و دستش رو قلبش بود. اما من بى حس تر از اونى بودم كه بتونم به سمتش برم، پاهام چسبيده بودن به زمين و سرم تير مى كشيد، يا شايدم قلبمم…
قلبى كه نمى تونست شنيده هاى گوشم و باور كنه و اين آغاز همهمه اى بود تو بدنم، بدنى كه خشكيده بود و جون داشت، فقط تپش هاى قلبم و صداى نفس هاى كشدارم خبر از زنده بودنم مى داد، وگرنه فرميسك مرده بود، خيلى وقت بود كه مرده بود…

محمدرضا به عمو نزديك تر شد:

_چرا؟! اون همه مدت سكوت كردم كه زندگيم و خراب كردى كه پرينازم و ازم گرفتى. ديگه سكوت نمى كنم، مى گم همه ى واقعيت و مى گم، تو بايد بفهمى زنت چطور آدمى بوده.

كوروش: اگه راست مى گى چرا همون موقع ها بهم نگفتى؟! چرا همون روزايى كه بهت نزديك مى شد منو در جريان نذاشتى؟! ها؟! چرا؟!

صداى محمدرضا بلندتر از قبل شد:

_چون تو بعد از اين همه سال بازم نمى تونى خيانت كار بودن زنت و قبول كنى بعد مى خواستى هفده سال پيش اونم تو اوج عشق عاشقى قبولش كنى؟! الان حرفم و باور نمى كنى هفده سال پيش مى كردى؟!

همه مثل ديوونه ها به موهاش چنگ مى زد و زير لب زمزمه مى كرد:

_دروغه، دروغه، من باور نمى كنم، زن من خيانت كار نبود، مريم من خيانت كار نبود.

محمدرضا هم كه داشت تاثير حرفاش و مى ديد با صداى محكمى گفت:

_حالا هم من اومدن دنبال فرميسك، همون دخترى كه چندين برابر تو به پدرش پول دادم و ازش خريدمش، دختر پريناز، يادگار تنها زن زندگيم، تو كه حسى به پريناز نداشتى پس نگه داشتن دخترش چه سودى واست داره؟!

عمو دست مشت شدش و كوبيد رو ميز كنارش ، خون جلوى چشماش و گرفته بود، يقه ى محمد رضا رو تو دستش گرفت و با خشم گفت:

_اسم فرميسك و به دهن كثيفت نيار عوضى، گفتم دور فرميسك و خط بكش، گفتم بيخيال فرميسك شو، نمى زارم دستت بهش برسه، مگه اين كه از روى نعشه من رد شى كه بخواى از اين بعد ببينيش، حتى از دور…

محمدرضا نيشخندى زد

_چرا؟!

عمو سكوت كرد و محمدرضا ادامه داد:

_چرا اون دختر انقدر برات مهمه؟!

عمو باز هم سكوت كرد، دعوا بين عمو و محمدرضا باعث شده بود كه نريمان و اردوان و سياوش در سكوت فقط نگاهشون كنن، اين جنگ، جنگى كهنه بود، جنگى بين محمدرضا و عمو…

جنگى كه مثل آتيش زيرخاكستر با وزش بادى از سر گرفته شده بود و داشت شعله ور تر از قبل مى شد.جنگى كه امشب پايانش مشخص مى شد، معلوم مى شد كى پيروزه و كى بازنده، جنگى كه حتى اردوان رو هم به سكوت واداشته بود. و من بى صبرانه منتظر نتيجه بودم. نتيجه اى كه رو زندگيم تاثير بسزايى داشت و باعث مى شد خيلى چيزارو بفهمم، خيلى چيزارو…

لحظه اى محمدرضا و عمو به چشماى خشمگين هم خيره شدن كه بالاخره محمد رضا سكوت و شكست و همون طور كه به چشماى عمو زل زده بود دستاش و از روى يقش پس زد و با خشم گفت:

_ده سال پيش يه دخترو خريدى به مبلغ پنجاه ميليون تومن، دخترى هفت ساله كه مادر بالا سرش نبود و پدرش يه آش و لاش به درد نخور بود، دخترى كه شايد از همون هفت سالگى شبيه مادرش بوده باشه ولى تو كه به مادرش علاقه نداشتى ، پس بچش و براى چى نگه داشتى؟! نگو ترحم و دلسوزى ، دروغ تحويل من نده كه باورم نمى شه، تو مى تونستى اين دختر و يه جور ديگه زير بال و پر خودت بگيرى ولى آورديش تو خونه و خودت، شد سوگليت، شد يكى يدونت، بهترين مدرسه، بهترين تجهيزات، بهترين لباس و هزار تا كوفت و زهرمار ديگه ،براى چى ؟! فقط براى اين كه دختر پريناز بود؟!

حرفاى محمدرضا برام گنگ بود، خيلى گنگ، نمى دونستم مى خواد چى بگه، كه قراره چى بشه و از چيزى كه نمى دونستم چيه وحشت داشتم ، منتظر ادامه ى حرفش بودم كه باز هم صداى داد اردوان بلند شد:

_دهنت و ببند عوضى، دهنت و ببند بى همه چيز، آخه تو از ناموس چى مى فهمى؟! اصلا تو مردى؟! غيرت دارى؟! تو يه پست فطرتى، يه آشغال يه ….

_ديگه زيادى دارى زر زر مى كنى، بذار حرفش و بزنه چرا جلوش و مى گيرى؟! نكنه تو هم از همه چيز خبر دارى يا شايدم از شنيدن واقعيت مى ترسى ها؟!

اين بار نريمانم صداش در اومده بود، نفساى همه عصبى شده بود، نريمان قدمى به سمت اردوان برداشت

_تو حرف از ناموس مى زنى؟! از غيرت؟! تويى كه سره يه پروژه و چند درصد سهام ناموس دزدى مى كنى؟! تويى كه خودت بى غيرت عالمى ….

اردوان به سمت نريمان يورش برد، انقدر عصبانى بود كه حتى محافظا هم نتونستن جلوش و بگيرن، نزديك نريمان شد و مشت محكمش رو صورتش فرود اومد، ضربه ى بعدى رو كه خواست بزنه از پشت گرفتنش.

با نگرانى كه با ترس آميخته شده بود از جام بلند شدم، نرده هارو گرفتم و همين كه خواستم به سمت پايين قدم بردارم محمدرضا اشاره ى به اردوان كرد و خطاب به كوروش گفت:

_مى دونه فرميسك دختره خودته؟! مى دونه واسه همين انقدر حرسش و مى خوره نه؟! قبلا كه نمى دونست، خودت بهش گفتى يا خودش فهميد؟!

عمو با صداى بلندى فرياد زد:

_خفـه شووو

دستش و بالا برد و قبل از فرود اومدن رو صورت محمدرضا با صداى افتادن من روى زمين همه برگشتن سمت من.

نفسم قطع شده بود و قلبم….

فكر كنم ديگه نمى زد…

در كسرى از ثانيه اردوان به سمت پله ها قدم برداشت و به دنبالش عمو. خيره ى رو به رو شده بودم و نمى تونستم تكون بخورم. قلبم داشت از كار مى ايستاد، تير مى كشيد و تند تر از هر زمان ديگه اى مى تپيد.

دستاى اردوانم كه تكونم مى داد نتونست نگاهم و تغيير بده، دستش روى شونه هام بود و اسمم و بلند فرياد مى زد.

پلكام رو هم افتاد و قبل از حال رفتنم تو آغوش اردوان فرو رفتم و ديگه چيزى نفهميدم…

****

داناى كل

يك ماه گذشت…
يك ماهى كه فرميسك در مراقبت هاى ويژه به وسيله ى دستگاه هايى كه بهش وصل بودن نفس مى كشيد. يك ماهى كه در تمام مدت اردوان بيمارستان بود و منتظر خبرى خوب…
يه ماهى كه روى هم رفته چند بار به خانه رفته بود، آن هم به اصرار پدرش براى استحمام و عوض كردن لباس هايش.

يك ماهى كه براى اردوان به اندازه ى چندين سال گذشت. تمام كارش شده بود قدم زدن در راه روى بيمارستان. حتى چند باريم كه به او اجازه ى ورود به اتاق فرميسك را نداده بودن و او با داد و بي داد وارد شده بود..

بايد فرميسك را مى ديد، بايد از خوب شدن حالش مطمئن مى شد، بايد مى ديد نفس كشيدنش را ، حتى مانيتورى كه تپش هاى قلبش را نشان مى داد را هم بايد خودش مى ديد.
بايد هر چه زودتر فرميسك بهوش مى آمد، حرفايى بود كه بايد به فرميسك مى زد، از گذشته، از حال، از آينده…
اردوانى كه مدت ها بود در گذشته سير مى كرد و چيزهاى مهمى را پيدا كرده بود. چيزهايى كه فرميسك هم بايد مى دانست، حقش بود كه بداند.

كوروش به اندازه چند سال پيرتر شد. حتى روى ديدن دختر كوچكش را نداشت، مثل گذشته دستش به كار نمى رفت و نمى دانست چطور بايد همه چيز را براى دختركش توضيح دهد.
به اردوان چه بگويد؟!

همه چيز داشت بهم مى ريخت و هيچ چيز طبق برنامه پيش نمى رفت، قصد داشت برنامه را عوض كند، اينطور بهتر به هدفش مى رسيد، هدفى كه هفده سال در انتظارش بود و برايش برنامه مى ريخت.

كوروش به اين فكر مى كرد بعد از بهوش آمدن دخترش چه جوابى به اون بدهد؟! البته بيشتر نگران اين بود كه اصلا فرميسكش بهوش مى آيد؟!

فرميسكى كه ناراحتى قلبى داشت، همان ناراحتى قلبى كه جان مادرش را گرفت، آن هم درست زمان به دنيا آمدن فرميسك، نكند دخترش هم در اين راه بميرد؟!

نه نه نبايد بلايى سره فرميسك مى آمد، فرميسك تمام دنيايش بود، تمام دنيايش….

تو عالم خواب و بيدارى بودم، صداى پچ پچ ميومد، دلم مى خواست صداهارو خفه كنم و دوباره بخوابم، انقدر سخت نفس مى كشيدم كه خواب و كنار زدم و سعى كردم چشمام و باز كنم.

صداها كم كم داشت واضح مى شد ولى جلوى چشمام تار بود، چشمام و بستم و دوباره سعى كردم كامل بازش كنم. زن و مردى سفيد پوش بالاى سرم بودن و داشتن حرف مى زدن، نگاهشون كه به چشم بازم افتاد چيزى گفتن كه متوجه نشدم.

كم كم داشتم موقعيتم رو درك مى كردم، بيمارستان بودم و بهم اكسيژن وصل شده بود. سعى داشتم دستم و تكون بدم ولى بى حال تر از اين حرفا بودم.

اون قدرى بى حال كه دوباره پلكام رو هم افتاد و به خواب رفتم.

نمى دونم چقدر گذشت كه دوباره بيدار شدم، سرم سنگينى مى كرد، نگاهم و تو اتاقكى كه از سكوتش و تنها بودنم معلوم بود خصوصيه گرفتم، مردى كنارم روى صندلى نشسته بود، دستم توى دستش و سر اون روى تختم بود.

عطرش و نفس كشيدم، همون عطر هميشگى، عطرى كه بعد از چندين سال اردوان ازش استفاده مى كرد و جز اون تا به حال نديده بودم كسى رو كه اين رو بده.

خوابه خواب بود و موهاش پريشون به نظر مى رسيد، اون الانبايد شركت بود نه اينجا، نگاهم و ازش گرفتم و به سرم بالا سرم دوختم، با ريتم خاصى پايين ميومد و وارد رگم مى شد، اوضاع قلبم بهتر بود ولى حس بودن و بهش داشتم، انقدر اضافه كه دلم مى خواست به سينم چنگ مى زنم و درش بيارم، شايد با در آوردنش كمى آروم مى گرفتم.

خيره ى سرمم شده بودم كه اتفاقات اون شب برام زنده شد. از اتاق بيرون اومدم، كنار نرده ها پناه گرفتم، صداى جنگ و دعوا تو اتاق پيچيده بود،اردوان زد تو صورت نريمان، عمو و محمدرضا بحثشون شد و محمد رضا گفته بود…

قلبم دوباره تير كشيد و باعث شد اخمام بره تو هم، انگار اوضاعش بدتر از هميشه شده بود، نفسم و بيرون دادم، سعى كردم حرفاى محمدرضا رو ياد بيارم، اونم مو به مو…

صداى عصبيش تو سرم اكو شد و تمام لحظات اون شب مثل فيلمى از جلو چشمم رد شد.

“مى دونه فرميسك دختر خودته؟! مى دونه واسه همين حرسش و مى خوره؟! قبلا كه نمى دونست….”

قلبم بيشتر از قبل تير كشيد و سعى نكردم تا ادامه و حرفش و به ياد بيارم، تو همين يه جمله هم مى شد كل منظورش و فهميد.

اين جملش كه مى گفت “مى دونه فرميسك دختر خودته؟!” چندين بار تو سرم اكو شد، چرا نمى تونستم معنى اين جمله رو درك كنم؟! يعنى انقدر سخت بود؟!

با خودم درگير بودم كه يهو تكونى خوردم ، همون لحظه اردوان سرش و از روى تختم برداشت و با چشماى قرمزش زل زد بهم. اون قدرى قرمز كه لحظه اى ترسيدم، موهاش پريشون و ريش و سيبيلش كمى بلند شده بود، اولين بار بود اردوان رو با اين قيافه مى ديدم.

چشماش رنگ نگرانى به خودش گرفته بود، نگرانى كه بين اون همه قرمزى باز هم قابل ديدن بود. زل زد تو چشمام و با صداى بم خستش زير لب زمزمه كرد:

_فرميسك…

براى اولين بار غم صداى اردوان و حس كردم، غمى بزرگ كه اين طور تونسته بود اردوان و داغون كنه،فشارى آرومى به دستم وارد كرد و دست ديگش و روى صورتم نشست، هم چنان نگاهم به قرمزيه چشم هاش بود و اون صورتم و نوازش مى كرد:

_خوبى؟!

در جواب عكس العملى از خودم نشون ندادم. لحظه اى در سكوت سپرى شد كه با ناراحتى كه تو صداش هويدا بود ادامه داد:

_مى دونى قبل وقته خوابى؟! نمى خواى خوب شى؟!

لبام و از هم باز كردم با صداى آرومى لب زدم:

_عمو كجاست؟!

چهرش رفت تو هم،نمى دونم چرا توقع داشتم بگه تمام اون اتفاقات و حرفا خواب بوده، كه من الآن بيدار شدم و همه چى مثل سابقه.

لحظه اى مكث كرد و ادامه داد:

_شركت.

آب دهنم و با اضطراب قورت دادم، هنوزم واسه سوالى كه مى خواستم بپرسم مردد بودم، آخرشم دلم و زدم به دريا و با صدايي كه انگار از تهه چاه ميومد گفتم:

_اون شب…

لبم و با زبون خيس كردم.

_اون شب ..من..يعنى عمو…

خودمم گيج شده بودم، آخه چطور بايد بهش مى گفتم؟!

فكش منقبض شد ، لحظه اى چشماش و با حرص روى هم گذاشت و گفت:

_فعلا به اين چيزا فكر نكن، سلامتيت مهم تره، خوب كه شدى بعدا راجبش حرف مى زنيم.

با مظلوميت تمام گفتم:

_من خوبم

اردوان با كلافگى اشاره اى به قلبم كرد

_معلومه!

_اردوان همه چيو بگو، همين الآن، مى خوام بدونم. كم كم دونستنش برام مرگ تدريجيه، يهو بگو بذار همه رو با هم هضم كنم. قلبم خوبه هنوزم مى تپه، و مطمئن باش بازم به تپشش ادامه مى ده، سگ جون تر از اين حرفاست، تو فقط بگو.

يهو اردوان از كوره در رفت،چنگى به موهاش زد و در حالى كه باعصبانيت از جاش بلند مى شد گفت:

_مگه نگفتم از اتاق بيرون نيا، مگه نگفتم هر اتفاقى افتاد همون تو بمون، چرا اومدى بيرون؟! تا كى بايد تنم بلرزه كه حالت بد نشه؟! كه قلبت نگيره؟!كه اتفاقى واست نيوفته، ديگه چطور حواسم بهت باشه؟! چرا نذاشتى خودم همه چىو واست تعريف كنم،تا خودم بگم كه…

چنگ ديگه اى به موهاش زد و رفت كنار پنجره.

_فرميسك نمى خوام الآن بزنم زيره همه ى حرفاى اون عوضى، كه بگم دروغه و تو هم باور كنى، چون بايد همه چيو بدونى، الآنم بگم دروغه چند سال بعد و چى بگم؟! الآن بگم دروغه كه يه بار ديگم بايد اين حالت و ببينم، كه يه بار ديگم بايد به اين روز بيوفتى.

اشكام دونه دونه از چشمم پايين مى چكيدن، اردوان عصبى بود و كلافه. دستى به صورتش كشيد و برگشت سمت من.

_فرميسك فقط خوب شو، خيلى چيزا هست بايد بدونى، حرفايى هست كه بايد بهت بزنم، چيزايى كه هيچ وقت هيچ كس بهت نگفت و من مى خوام بهت بگم. چيزايي كه خودمم تازه فهميدم.

بهم نزديك تر شد. دستى به سرم كشيد و اضافه كرد:

_تو فقط خوب شو .

خواستم دوباره اصرار كنم كه با دردى كه تو قفسه ى سينم پيچيد حرفم و خوردم و اخمام رفت تو هم. اردوان دوباره رو صندلى نشست و دستم و گرفتم و با نگرانى گفت:

_آروم باش فرميسك، گفتم بعدا راجبش حرف مى زنيم، الآن تو ، تو موقعيت خوبى نيستى انقدر به خودت سخت نگير.

چشم هام و رو هم گذاشتم و سكوت كردم، حق با اردوان بود، فعلا بايد صبر مى كردم تا ببينم تكليف اين قلب خسته چى ميشه، كه تا كى مى خواد بتپه. اصلا مى تپه؟!

دست اردوان كه روى دستم نشست با درد چشمام و باز كردم، خيره ى چشمام شد و آروم لب زد:

_چشمات و ببند سعى كن بخوابى، حالت بهتر شه همين روزا مرخص ميشى.

به حرفش گوش كردم، الآن فقط دلم مى خواست هر چى زودتر از اينجا مرخص شم و برگردم عمارت. برگردم و يه دل سير به اتفاقات اخير فكر كنم. شايد تونستم جوابى براى سوالام پيدا كنم، جوابى كه بتونه منو قانع كنه.

چند روزى گذشت، اوضاع قلبم كمى بهتر شده بود ولى همچنان درد داشتم، به طور اتفاقى از دكترا شنيده بودم كه هر چه زودتر بايد پيوند قلب انجام بدم. اردوان در تمام مدت بالا سرم بود، چند بارى موقع تلفنى حرف زدناش فهميده بودم كه عمو و سياوشم درگير كاراى منن، قلب چيزى نبود كه به همين راحتى بشه پيداش كرد و خريدش.

بايد صبر مى كرديم تا نوبتمون شه، كه يه نفر مرگ مغزى بشه و خانوادش اجازه ى اهداى عضو بدن، يعنى براى سلامتى خودم بايد براى مرگ مغزى شدن بقيه دعا مى كردم؟!

بعد از چند از روز بالاخره مرخص شدم، قرصام لحظه اى ازم جدا نمى شدن، سياوش و سروناز هم همراه حميرا همش بهم سر مى زدن ولى عمو…

از زبون اردوان شنيده بودم كه عمو هم مياد ولى وقتايى كه خوابم، شايد روى رو به رو شدن با من و نداشته، نيومد تا مبادا حال من بدتر شه كه سوالاتى ازش بپرسم و اون نتونه جواب بده.

با اين حال كنار اردوان باز هم آروم بودم، اين روزها آرام بخش من شده بود. تنها چيزى كه هيچ جوره برام قابل درك نبود رابطم با اردوان بود.

نمى تونستم يا شايدم نمى خواستم باور كنم كه من و اردوان بچه هاى عموييم. نمى خواستم دختر عمو باشم، نمى خواستم اردوان …

لبم و گزيدم ، حتى نمى خواستم بهش فكر كنم…

فنجون چايى داغ رو بين دستاى سردم گرفته بودم و به برگاى زرد وسط باغ نگاه مى كردم، هوا سرد شده بود و بارون نم نم مى باريد، از اون هوايى كه همه مى گن دو نفرس ولى براى من فقط دلگير بود و خسته كننده.

_فرميسك جان قرصات و خوردى؟!

با صداى حميرا نگاهم و از پنجره گرفتم و برگشتم سمتش.

_آره خوردم.

اشاره اى به چايى تو دستم كرد

_چاييتم بخور سرد ميشه.

در جواب فقط سرى تكون دادم كه سينى غذام رو از روى تخت برداشت و با گفتن” استراحت كن” از اتاق رفت بيرون.

ديگه از اين جمله و استراحت كن متنفر شده بودم. تنهايى با خودش هزار تا مريضى مياره و هيچ كس اين و نفهميد. اين كه آدمى مثل من بايد بره بيرون بايد قدم بزنه كه هواى تازه رو نفس بكشه اما هر وقت خواستم حتى برم تو باغ با اين جمله مواجعه شدم” اِ كجا؟! فرميسك تو بايد استراحت كنى هوا سرده سرما مى خورى” و من با دلى شكسته دوباره برمى گشتم تو اتاقم.

اوضاع قلبم بد نبود ولى اوضاع روحيم روز به روز بدتر مى شد، بعد از اون اتفاق لعنتى چند بارى عمو رو ديدم ولى هر دفعه چشماى غمگينش زل مى زد به چشم هاى بى روحم و بعد از كمى سفارش هاى مسخره ازم جدا مى شد، هنوزم نتونسته بودم درباره اون شب باهاش حرف بزنم،چايى رو به لبام نزديك كردم بر عكس دقايقى پيش كه لبم و سوزوند الآن سرد سرد بود، يعنى چقدر مشغول فكر كردن بودم كه حتى متوجه ى گذر زمان و يخ كردن چاييم نشده بودم.

مشغله هاى فكرى ات گاهى گذر زمان را از يادت مى برد
و بعد از نوشيدن چايى يخ كرده ات تو تازه مى فهمى كه ساعت ها گذشته و تو هم چنان در گذشته سير مى كنى.

ليوان چايى رو روى ميز گذاشتم و رفتم سراغ كتابام، اردوان تونسته بود كلاسام و غير حضورى كنه كه خودم خونه بخونم و فقط موقع امتحانات برم مدرسه. از طرفيم با اين اوضاع نتونستم برم آموزشگاه.

كتاب ادبيات فارسيمو برداشتم كه تقه اى به در خورد و در باز شد . سرم و بلند كردم كه با قامت بلند اردوان رو به رو شدم. در و بست و اومد داخل، شلوار جين مشكى به همراه پليوى طوسى تنش بود، كمى ته ريش داشت ، از اون ته ريشاى مردونه كه قيافش و جذاب تر كرده بود، موهاشم كه مثل هميشه به بالا حالت داده بود.

روى صندلى رو به روم نشست و همون طور كه تكيه مى زد به پشتيه صندلى گفت:

_منتظرى من سلام كنم؟!

مثل گذشته حوصله ى بحث نداشتم و آروم لب زدم:

_سلام

جدى نگام كرد

_بهترى؟!

در جواب سرى تكون دادم و روى تخت نشستم

_وقتى باهات حرف مى زنم با زبون جوابم و بده نه سر، زبون كه دارى؟!

كتابم و گذاشتم روى تخت و جواب دادم:

_توقع دارى چه جوابى بدم؟! كه بگم همه چى خوب و عاليه؟! كه درد ندارم؟! كه حالم رو به راهه؟! تو مى خواى چى بشنوى بگو تا همونو بگم.

اردوانم مثل خوده توقع اين جواب و نداشت، خودمم نمى دونم چرا انقدر تند رفتم، شايد به خاطر اين بود كه كسى جواب سوالاى من و نمى داد، كه خودمم هنوز نمى دونستم اينجا چه خبره.

اردوان از روى صندلى بلند شد و اومد كنارم نشست چونم و گرفت و سرم و چرخوند سمت خودش

_ درد دارى؟!

_مگه فرقيم مى كنه؟!

_فرميسك بحث نكن با من، فقط جواب سوالم و بده، درد دارى؟!

سرى تكون دادم

_چرا زودتر نگفتى؟!

سكوتم كه طولانى شد ادامه داد:

_با تو هم مى گم چرا نگفتى؟! هيچكدوم از ما علم غيب نداريم، نمى تونيم دردت يا ميزان دردت و تشخيص بديم، در به درم دنبال قلبيم، ولى قلب كه نقل و نبات نيست كه بريم تو فروشگاه و بگيم آقا يدونه قلب لطفا، فرميسك ما همه تو رو درك مى كنيم ولى تو چرا سعى نمى كنى مارو درك كنى؟! حال ما بدتر از تو نباشه بهترم نيست، به خدا كه نيست.

و يهو از جاش بلند شد و رفت كنار پنجره. بازم اين بغض لعنتى گريبانگيرم شده بود. منم مثل اردوان از جام بلند شدم. زل زدم بهش و آروم لب زدم:

_دنبال قلب نباشيد، درد من قلب نيست، تا وقتى كه بهم نگيم اينجا چه خبره من آروم نمى گيرم.

اردوان با عصبانيت برگشت سمت من:

_الآن؟! الآن مى خواى بدونى؟! تو اين وضعيت؟!

با اين كه خودمم مطمئن نبودم ولى سرى تكون دادم.

اردوان كلافه چنگى به موهاش زد و من در حالى كه اشك تو چشمام حلقه زده بود و آماده بودن براى سرازير شدن آروم لب زدم:

_اردوان تو… تو …. تو دادا….

اخماش رفت تو هم ، نگاهش و ازم گرفت و از پنجره به بيرون دوخت:

_مى خواى باشم؟!

آب دهنم و قورت دادم و با اضطراب گفتم:

_هستى؟!

_خودت چى فكر مى كنى؟!

كمى مكث كردم و به فكر فرو رفتم، واقعا خودم چى فكر مى كردم؟! اصلا فكر مى كردم؟!

سكوتم كه طولانى شد نگاهش و از پنجره گرفت و برگشت سمتم. با ديدن چشماى اشكيم متعجب گفت:

_هنوز هيچى نشده گريه مى كنى، بعد مى گى آمادگيش و دارى كه همه چيو و بهت بگم؟! فرميسك چرا منطقى فكر نمى كنى اوضاع قلبت خوب نيست.

تازه داشتم به اين نتيجه مى رسيدم كه دوست ندارم با اردوان هم خون باشم، كه مى خواستم اردوان همون پسر آقاى نامدار باقى بمونه و منم همون دختر بى كس و كار بمونم.

اشكام از گوشه ى چشمم پايين چكيدن، زل زدم تو چشماى اردوان و با بغض گفتم:

_من واقعا دختره عم…

كمى مكث كردم

_آقاى نامدارم؟!

اردوان نفسش و با حرص بيرون داد

_آره

اشكام شدت گرفت

_تو كى فهميدى؟!

دستاش و مشت كرد

_قبل از اين كه بريم شمال.

_چطور فهميدى؟!

صداش كمى بلند شد و با عصبانيت جواب داد:

_فرميسك بسه ديگه، حالت بد ميشه، بقيه سوالاتت و بذار و واسه يه روز ديگه.

اشكام و با پشت دست پس زدم و بهش نزديك تر شد.

_اردوان جواب من و بده.

_فرميسك…

با بغض ناليدم:

_خواهش مى كنم.

با حرص به موهاش چنگ زد، دستش و دو طرف شقيقش گذاشت و با حرص گفت:

_شك كرده بودم، بالاخره نامدار بزرگ و مى شناختم، از رفتارش با تو و حضور ناگهانيت تو عمارت حدس مى زدم يه خبرايي هست، ولى زياد پيگير نشدم، تا اين كه يه روز خيلى اتفاقى شنيدم كه مى خواد يه جورى اسم تو رو بياره تو شناسنامه خودش، اون روز حرفش و كامل نشنيدم و متوجه منظورش نشدم، ولى پيگير ماجرا شدم، بايد مى فهميدم كه چطور ممكنه اسم يه دختر ديگه رو به عنوان دختر خودت وارد شناسمت كنى، اصلا مگه همچين چيزى امكان پذير هست؟! تمام پرونده هاى گذشته، عكساى گذشته ، آدماى گذشته و هر چيزى كه به گذشته مربوط بود رو شخم زدم كه فهميدم آره تو دختر نامدارى، گيج شدم انقدر گيج كه هيچ جوره نتونستم باورش كنم.

اردوان نفسش و با حرص بيرون داد و به منى كه با دقت به حرفاش گوش مى دادم نگاه كرد.

_اولش فكر مى كردم يه اشتباهى شده و دنبال يه چيزى بودم كه اين داستان و نقض كنه كه بالاخره خودش همه چيو برام تعريف كرد. اونم همون روزى كه دكتر اومد بالا سرت و مى گفت قلبت نياز به پيوند داره، ازم خواست باهات مهربون باشم كه باهات راه بيام كه….

سكوت كرد، هر چقدر شنيدن اين حرفا براى من سخت بود گفتنش از زبون اردوان سخت تر بود. تازه مى فهميدم چرا موقع شمال رفتن باهام مخالفت نكرد و گذاشت باهاشون برم.

_خب بقيش..

اردوان زل زد ب چشمام.

_بقيشم كه خودت مى دونى.

نيشخند پر دردى زدم، با يه قدم فاصله ى بينمون و پر كردم و همون طور كه پليورش و تو مشتم مى گرفتم گفتم:

_پس واسه همين رفتارت باهام عوض شد؟! آره؟!

اردوان سكوت كرد، با يه دنيا درد به سينش مشت زدم و با صداى بلندى كه با گريه آميخته شده بود فرياد زدم :

_واسه همين بود كه مراقبم بودى؟! كه هوام داشتى و سعى داشتى كمكم كنى؟! چون دختر پدرت بودم؟! واسه همين بود آره؟!!!!

مشتاى بى جونم رو سينش فرود ميومد و اردوان حرفى نمى زد، حس بدى داشتم، صداى هق هقم تو اتاق پيچيده بود. دستام ديگه بى حس شده بودن.

_اين همه مدت از همه چيز و خبر داشتى و به من هيچى نگفتى، همش با خودم مى گفتم اردوان چرا يهو عوض شد، چرا ديگه مثل گذشته باهام رفتار نمى كنه؟! چرا چرا كلى چرا كه جوابى براشون نداشتم، من احمق فكر مى كردم آدم شدى، كه دلت به رحم اومده كه مى خواى عوض شى ولى تو هنوزم همون آدمى،عوض شدنتم دليل داشت. رفتارت دليل داشت، همه كارات دليل داشت، منه احمق چرا نفهميدم چرا؟! چرا؟!

از شدن گريه به سكسكه افتاده بودم، پليورش و تو مشتم فشردم، نمى دونستم چه حسى به اردوان دارم فقط مى دونستم بهش نياز دارم، كه بهش عادت كردم و مى خوام باشه ولى نه به عنوان يه برادر، اردوان برام با ارزش شده بود و من اين و دير فهميده بودم خيلى دير، سرم و پايين انداختم و با صداى پر دردى زير لب زمزمه كردم:

_نمى خوام دخترِ عمو باشم، نمى خوام داداشم باشى ، نمى خوام لعنتى نمى خوام…

همون لحظه با خشونت تو آغوش اردوان فرو رفتم، سرش و تو موهام فرو برد و من و به خودش چسبوند، طورى كه داشتم تو آغوشش حل مى شدم ، دستش و پشت گردنم گذاشت و با صداى خشدارى گفت:

_ششش آروم باش فرميسك، نيستم، من اون كسى كه فكر مى كنى نيستم.من به خاطر چيزى عوض نشدم ، من…

با سكوت اردوان سرم و به سينش چسبوندم و به اشكام اجازه دادم پيرهنش و خيس كنه. فشار دست اردوان رو گردنم بيشتر شد. حس مى كردم مى خواد حرفى بزنه و نمى تونه، سرم و تو سينش پنهون كردم و همون طور كه عطر تنش و نفس مى كشيدم با بغض ناليدم:

_اردوان ، يعنى تو…

پريد وسط حرفم و زير لب زمزمه كرد:

_شششش هيچى نگو فرميسك، از اين بيشتر ازم توضيح نخواه، چيزى نپرس، منم مثل تو هم ، كلى سوال تو سرمه تا جوابشون و پيدا نكنم نمى تونم حرفى بزنم، فعلا صبر كن.

_ولى من مى ترسم، خيلى مى ترسم، زندگيم روز به روز داره پيچيده تر ميشه ، من گيج شدم، هضم اين اتفاقات برام سخته، ديگه نمى تونم تحمل كنم، نمى تونم اردوان نمى تونم.

دست اردوان نوازش وار رو كمرم به حركت دراومد:

_مگه نگفتم تا من هستم از چيزى نترس؟! مگه نگفتم خودم مراقبتم؟!

سكوت كردم كه خيلى يهويى اردوان من و از كمر گرفت و كمى از خودش جدا كرد، زل زد تو چشماى اشكيم و گفت:

_هنوزم سره حرفت هستى؟!

سوالى نگاهش كردم كه ادامه داد:

_ بهم اعتماد دارى؟!

بدون هيچ فكرى سرى تكون دادم، من واقعا به اردوان اعتماد داشتم و ازش مطمئن بودم.

دستش و بالا آورد و موهام و از جلوى صورتم كنار زد و فرستاد پشت گوشم.

_مطمئنى از اين اعتمادت پشيمون نمى شى؟!

باز هم سرى تكون دادم ، چشماى بى تابش و دوخت بهم

_اينجورى نه حرف بزن، به من اعتماد دارى؟!

بغضم و قورت دادم

_دارم

_چى دارى؟!

_اعتماد، بهت اعتماد دارم.

_پشيمون نمى شى؟!

سرى به چپ و راست تكون دادم

_نمى شم.

دستاى اردوان دو طرف صورتم نشست

_فرميسك من اعتمادت و كامل مى خوام، كه هر اتفاقى كه افتاد هر كسى هر حرفى زد حتى اگه با چشماى خودتم ديدى تا زمانى كه از زبون من نشنيدى و من تاييدش نكردم باور نكنى. مى تونى انقدر باورم داشته باشى؟! مى تونى از بين اين همه آدم كه دورتن فقط حرف يه نفر برات مهم باشه و اون يه نفر من باشم؟! مى تونى جز من به هيچ كس تكيه نكنى ؟! مى تونى فرميسك ؟!

باز هم بدون اين كه فكر كنم جواب دادم:

_آره مى تونم…

اردوان دستى به چشماى خيسم كشيد

_با اطمينان بگو، نمى خوام بعدش پشيمون شى، نمى خوام بهم شك كنى، اول شرايط و بسنج، مى خوام ببينم مى تونى با من كنار بياى و حرفام و قبول كنى يا نه. فرميسك من آدمى نيستم كه بعد از اين حرفا جا بزنم كه بتونم بيخيالت بشم، اخلاق منم كه مى دونى، پرخاشگرم عصبيم زود از كوره در ميرم، شايد يه وقتايى با خودتم بحثم بشه و كارمون به دعوا بكشه،با اين اوضاع بازم مى تونى بهم اعتماد كنى؟!

زل زدم تو چشماى مشكيش، چشمايى كه برخلاف روزهاى گذشته باهام حرف مى زد. چشمايى كه امروز صاف و ساده شده بود و بهم اين اعتماد رو مى داد كه تا آخر دنيا مى تونم بهش اعتماد كنم.

چشمام و رو هم گذاشتم و با اطمينان لب زدم:

_بهت اعتماد دارم ، بيشتر از هركسى.

خيره ى چشمام شد، انگار مى خواست صراحت حرفام و از چشمام بخونه، دستش و نوازش وار رو گونم كشيد و دوباره سرم و روى سينش گذاشت. حس امنيت كل وجودم و فرا گرفت، بعد از مدت ها آروم شدم، اونم تو آغوش كسى كه هيچ وقت فكرش و نمى كردم يه روزى بشه آرامشم.

اردوان دستى به موهاى بلندم كشيد و من چشمام و رو هم گذاشتم:

_ديگه نگران چيزى نباش. فكر و خيال الكيم نكن، فقط بچسب به درست، اينجورى سرت گرم ميشه كمتر مى رى تو فكر، منم وقتى از يه سرى چيزا مطمئن شدم همه چى و واست تعريف مى كنم، همه چيزو، فقط بايد بهم زمان بدى، گفتى بهم اعتماد دارى پس به حرف هيچ كس جز من اهميت نده، خودم به موقعش همه چيو و بهت مى گم.

با بغض ناليدم:

_ولى هنوزم يه ترسى تو دلم هست، همش مى گم كاش همه ى اينا يه خواب بود، يه خوابى كه ازش بيدار شم و ببينم همه چى مثل سابقه. هيچ وقت خوشى به من نيومده.

_ششش قرار شد همه چيز و بسپرى به من و فكراى الكيم نكنى، همه چى درست ميشه، يعنى درستش مى كنيم، ديگه بهش فكر نكن.

سرى تكون دادم كه اضافه كرد:

_فرميسك اينجا راحتى؟! يا مى خواى بريم خونه من؟! مى دونم به خاطر اتفاقاتى كه افتاده ممكنه معذب بشى، ولى اين چيزيه كه بايد باهاش كنار بياى. ولى بازم اگه بخواى مى تونى بياى بريم خونه ى من.

آروم از آغوشش بيرون اومدم . اين كه برم خونه و اردوان فكر خوبى بود ولى با يادداورى زنه تهه باغ كه مدت ها بود بهش سر نزده بودم گفتم:

_موندن و به فرار ترجيح مى دم، به قول خودت چيزيه كه بايد باهاش كنار بيام، تا آخر عمر كه نمى تونم خونه ى تو بمونم.

اردوان فشارى به گردنم كه تو دستش بود وارد كرد و آروم لب زد:

_تو تا آخر عمرتم مى تونى خونه ى من بمونى…

با بهت زل زدم بهش. دستى به موهام كشيد و ادامه داد:

_اون خونه…

يهو سكوت كرد، منتظره ادامه ى حرفش بودم، كه نفسش و بيرون داد و گفت:

_غذا خوردى؟!

با اين كه معلوم بود قضيه رو پيچوند ولى جواب دادم:

_آره.

دستى به موهاش كشيد

_خوبه، منم برم به كارام برسم، فردا زنگ مى زدم به آموزشگاه كه استادات و بفرستن خونه.

باشه اى گفتم كه دستاش و دوباره روى چشمام كشيد و گفت:

_انقدرم گريه نكن، چشمات و داغون كردى، مى خواى خودت كور كنى؟!

سرى به نشونه ى نه تكون دادم

_پس ديگه گريه نكن. حرفامونم يادت نره، فقط به من اعتماد كن، همه چى و درست مى كنم.

باشه اى گفتم كه اردوان ازم جدا شد و از اتاق رفت بيرون. با رفتنش نفس عميقى كشيدم، نمى دونستم چرا اين روزا كششم نسبت به اردوان زياد شده بود. دوست داشتم همین طور مردونه پشتم باشه و من بهش تکیه کنم، اردوان تکیه گاهی قوی بود، تکیه گاهی که هیچ وقت فرو نمی ریخت…

بعد از دقايقى كه از رفتن اردوان مى گذشت بالاخره به اين نتيجه رسيدم كه صبر كنم، كه به اردوان اعتماد داشته باشم و بذارم اون كارارو پيش ببره.

اين تنها راه بود، چون كارى از دست من بر نميومد. موهام و شونه زدم و از اتاق خارج شدم، حميرا همراه با سياوش روى مبل نشسته بودن و حرف مى زدن، انگار رابطشون بهتر از اون چيزى بود كه فكرش و مى كردم.

قيافه ى جفتشون به جورايى درهم برهم بود طورى كه كمى نگران شدم و رفتم جلو. سياوش با ديدنم لحظه اى سرش و پايين انداخت و وقتى كنارشون ايستادم با صداى غمگينى گفت:

_بهترى؟!

با ديدن قيافه ى جفتشون فهميدم يه خبرى هست، سلامم و طبق معمول خوردم و با نگرانى بهشون نگاه كردم

_چيزى شده؟!

سياوش از جاش بلند شد

_نه چيزى نيست

_پس چرا قيافه هاتون اينجوريه؟!

سياوش ابرويى بالا انداخت

_چجورى!؟

_غمگين و كلافه.

سياوش لبخند پر دردى زد، از اون لبخندايى كه شايد مردا موقع بغض مى زنن تا مردونگيشون زير سوال نره.

اين بار حميرا جاى اون جواب داد:

_چيزى نيست عزيزم، سياوش به خاطر كار يه خورده كلافس داشت با من حرف مى زد، تو بيخود نگران نباش.

كلافه پوفى كشيدم، انگار با بچه ى سه ساله طرف بودن، اين قلبم واسه من شده بود دردسر ، بايد از همه جا بى خبر مى موندم كه يه وقت استرس بهم وارد نشه، حالم بد نشه.

از اونجايى كه مى دونستم مثل هميشه قرار نيست بهم بگن چى شدن ، سرى تكون دادم و رو به حميرا گفتم:

_چايى هست؟!

حميرا همون طور كه از جاش بلند مى شد جواب داد:

_آره عزيزم الآن برات مى ريزم.

جلوتر از اون به سمت آشپزخونه راه افتادم

_نمى خواد خودم مى ريزم، شما به ادامه ى حرفتون برسيد.

دروغ چرا، كمى دلخور شده بودم، شايد براى همين بود كه زبونم تلخ شده بود و تلخ حرف مى زدم، وارد آشپزخونه شدم و براى خودم يه ليوان چايى ريختم ولى تمام فكر و ذهنم پيش سياوش و حميرا بود، كه چى شده، چه اتفاقى افتاده كه اين طور بهم ريخته بودن.

سعى كردم خودم و بى اهميت نشون بدم، از آشپزخونه بيرون اومدم و بى توجه بهشون به سمت پله ها راه افتادمتا برگردم به اتاقم كه سياوش صدام زد، برنگشتم سمتش. سره جام ايستادم كه سياوش گفت:

_كجا؟! من اومدم تو رو ببينما.

نيشخند پر دردى زدم و چرخيدم سمتش.

_ديدى؟!

قيافش متعجب شد

_اگه ديدى برگردم به اتاقم، بالاخره من بايد استراحت كنم.

متوجه لحن تمسخر آميزم شد، قدمى به سمتم برداشت و گفت:

_چرا لج مى كنى دختر؟! باور كن چيزى نيست فقط نگران حالت بودم داشتم راجب تو با حميرا حرف مى زدم كه…

_لازم نكرده ديگه جوياى حالش بشى.

با صداى اردوان برگشتم سمتش، داشت از پله پايين ميومد و زوم شده بود رو سياوش. حس كردم عصبانيه، اردوان هيچ وقت با سياوش اين طور حرف نمى زد پس حتما خبرى شده كه اين طور از كوره در رفته.

بهمون نزديك شد و سياوش حرفى نمى زد، با بهت خيره ى اردوان شده بودم كه رو به سياوش گفت:

_بريم.

و خودش جلوتر به سمت در خروجى راه افتاد، سياوشم نگاه غمگينى بهم انداخت دنبالش راه افتاد، نگاهى كه غمش به منم سرايت كرده بود. قلبم مچاله شد و گلوم به سوزش افتاد.

نمى دونستم اينجا چه خبره، ولى انقدر اوضاع پيچيده شده بود كه ديگه سعيم نمى كردم سر از چيزى در بيارم. نگاه گذرايى به صورت آشفته ى حميرا انداختم و پشت بهش به سمت اتاقم راه افتادم.

از اين نگاه ترحم آميزشون متنفر بودم…

چندين نفس پياپى كشيدم تا حالم كمى جا بياد. يه قلپ از چاييم خوردم و همون طور كه دستم و روى قفسه ى سينم مى ذاشتم زير لب زمزمه كردم:

_همه چيز درست ميشه، من مطمئنم، اردوان به من قول داد.

تمام اميدم شده بود قول اردوان، من رو قولش حساب باز كرده بودم. چاييم و خوردم و بعد از كلى غر زدن با خودم ياد اون زن داخل كلبه افتادم، تصميم داشتم برم بهش سر بزنم و چون مى دونستم حميرا به من اجازه و بيرون رفتن نمى ده سريع شال و كلاه كردم و بدون اين كه حميرا بفهمه از در پشتى وارد باغ شدم.

هنوزم نگهبانا بودن و اين كارم و سخت تر مى كرد، بعد از كلى آرتيست بازى و قايم شدن پشت دختا بالاخره رسيدم تهه باغ. قدمام و طورى بر مى داشتم كه به برگاى زرد روى زمين نخوره و صداش در نياد.

با احتياط وارد كلبه شدم، مثل هميشه همه حا سوت و كور بود و تاريك. با صداى آرومى صداش زدم:

_خانوم…

وقتى جوابى نشنيدم برگ و روشن كردم و رفتم جلوتر،

_خانوم هستين؟!

لحظه اى نگذشت كه از اتاقك اومد بيرون، حس كردم خواب بوده براى همين با ناراحتى گفتم:

_خواب بودين؟! ببخشى اگه بيدارتون كردم فقط اومدم بهتون سر بزنم.

بهم نزديك تر شد، لبخندى به روش زدم و گفتم:

_بهترين؟!

به آرومى سرى تكون داد، انقدر آروم كه بايد شيش دنگ حواست و مى دادى بهش تا متوجه تكون خوردناش بشى.

صندلى چوبى گوشه ى كلبه رو برداشتم و نشستم ، اونم همون طور رو به روم بود و بهم نگاه مى كرد، نفسم و با صدا بيرون دادم و گفتم:

_مدتى نبودم، يعنى بيمارستان بودم واسه همين نتونستم بيام، از وقتيم كه برگشتم انقدر آشفتم و ذهنم درگيره كه نشد كه بيام.

صندلى چرخدارش بهم نزديك تر شد، از چشماش مى شد خوند كه مى خواد جوياى حالم بشه و بفهمه چرا بيمارستان بودم، يا شايدم من يه سرى از حركاتش و اين طور معنى مى كردم، هر چيزى كه بود شروع كردم به توضيح دادن:

_راستش من ناراحتى قلبى دارم، مادرمم اينطور بود ، ارثيه، اون دووم نياورد و موقع به دنيا آوردم فوت كرد، نمى دونم قراره منم دووم بيارم يا نه، دكترا گفتن بايد پيوند قلب انجام بدم ، اسمم تو ليسته و هنوز نوبتم نشده.

صورتش ناراحت شد، ناراحتى كه بين اون همه سوختگى بازم مى شد ديدش، سعى داشت چشم نيمه بازش و كامل باز كنه و نمى تونست.

لبخند پر دردى زدم

_چيزى نيست، نگران نباشيد من به اين دردا عادت كردم، فعلنم خوبم، خيلى اتفاقا افتاد كه قلبم دووم آورد مسلما بازم دووم بياره فقط يه خوره درد داره همين.

بغضم تركيد، اشكام رو گونم روون شدن و همون طور كه اشكام و پس مى زدم ادامه دادم:

_ببخشى، دست خودم نيست، انقدر دلم گرفته كه نمى تونم خودم و كنترل كنم، از دار دنيا يه عمو و داشتم كه فهميدم….

سكوت كردم ، حتى نمى تونستم به زبون بيارم.

_حميرا هم ديگه مثل سابق نيست، حس مى كنم همه به چشم يه بيمار رفتنى بهم نگاه مى كنن، مى دونى خانوم تنها كسى هستى كه باهاش حرف مى زنم، نمى دونم كى هستين كه اينجا چيكار مى كنيد يا اصلا كى آوردتتون اينجا، اولش مى خواستم به عمو بگم يه سرى اتفاقات افتاد نشد، راستش اين روزها به اردوان بيشتر اعتماد دارم، مى خوام بهش بگم شايد اون بتونه كمكتون كنه.

صورتش آشفته شده و سرى به چپ و راست تكون داد، حس كردم حالش داره بد ميشه، دستش و تو دستم گرفتم و با نگرانى گفتم:

_از اردوان مى ترسين؟!

بازم سرى به چپ و راست تكون داد.

_پس چرا با آوردن اسمش وحشت كردين؟!

چشماش و رو هم گذاشت و قطره اشكى از داخل چشمش روى گونش چكيد. ديگه فهميدم هر چى كه هست اردوان ازش با خبره.

فشار آرومى به دستش وارد كردم ، مى دونستم نمى تونه حرف بزنه و فقط به صورت آره و نه مى تونه جواب بده ، اونم با تكون دادن سرش، براى همين گفتم:

_اردوان بداخلاقه؟!

اين بار سرش و به نشونه ى آره تكون داد، لبم و گزيدم ، باورم نمى شد حضور اين زن كار اردوان باشه، اصلا اين كارش و درك نمى كردم، اردوان با اين زن چيكار داشت؟!

ترس و تو نگاهش مى شد به وضوع ديد. لبخند زورى زدم و گفتم:

_نگران نباش، چيزى به اردوان نمى گم.

چشماش و با آسودگى خاطر روى هم گذاشت. دست بى حسش و گذاشتم رو پاش

_خيلى دوست دارم راجبتون بدونم، كه حرف بزنيد، از تنهايى به شما پناه آوردم و حالا مى بينم شما تنها تر از منيد. معلومه شما هم گذشته ى خوبى نداشتين. شايد واسه همينه واسه درد و دل كردن ميام پيشتون چون مى دونم درك مى كنم، ولى بقيه…

بغضم و قورت دادم، لباى اون زن كمى جمع شد، قطره اشكى از گوشه ى چشمش روى گونش چكيد كه سريع اشكاى خودم و پاك كردم و گفتم:

_به خدا قصد ناراحت كردنتون و نداشتم گريه نكنيد، منم فقط يه خورده از دست خدا دلگيرم. همين… كم كم همه چيز درست ميشه، اردوان بهم قول داده.

همين طور حرف مى زدم كه يهو صدايى از بيرون كلبه اومد، هراسون از جام بلند شدم، حتى اون زن هم ترسيده بود، صداها نزديك تر مى شد كه يهو به سمت اتاقك رفتم و داخلش پناه گرفتم، همون لحظه صداى جير جير در اتاقك بلند شد و بعدش صداى نگهبانا كه يكيشون مى گفت:

_چه عجب شما اومدى بيرون، خبريه؟!

بعد در در حالى كه مى خنديد ادامه داد:

_گشنت نيست؟!

نمى دونم اون زن چه جوابى داد كه نگهبان ادامه داد:

_دست شويى ندارى؟!

دستم و گذاشتم جلو دهنم تا يه وقت صدام نره بيرون كه دوباره صداى جير جير در بلند شد:

_خيلى خب ، پس من ديگه ميرم، يه ساعت ديگه بهت سر مى زنم

و همون لحظه از كلبه رفتن بيرون. دلم گرفت از زنى كه براى رسيدگى بهش فقط ازش مى پرسيدن گشنت نيست؟! كه دست شويى ندارى؟! همين؟! اين زن براى زندگى فقط ب همين دو تا چيز نياز داشت؟!

پس شايد من زيادى نا شكر بودم.

اشكام و پس زدم و بعد از لحظه اى كه نگهبانا دور شدن از اتاقك بيرون اومدم. انگار اين زن فقط براى ديدن من از اون اتاقك بيرون ميومد. دستى به چشمام كشيدم تا جلوى ريزش اشكام و بگيرم و در حالى كه نمى تونستم خودم و كنترل كنم گفتم:

_من ديگه مى رم، مى ترسم متوجه حضورم بشن، مى رم ولى دوباره ميام، كه دوباره بهتون سر مى زنم فقط برام دعا كنيد باشه؟!

سرى تكون داد كه باهاش خدافظى كردم و از اونجا رفتم. فضاى اونجا نفس گير شده بود و قلبم و به در آورده بود. اين زن به چه گناهى داشت اينطور زجر مى كشيد، به چه گناهى؟!

از همون راه اومده برگشتم و وارد اتاقم شدم. بغضم سر باز كرد و اشكام با شدت بيشترى روى گونم روون شدن، داشتم مى تركيدم از هضم اين همه درد، انگا وسط پلى ايستاده بودم كه از پشت سرم خراب شده بود و از جلو هم داشت ريزش مى كرد، و من درست همون وسط ايستاده بود و نظاره گر خراب شدن پل از دو طرف بودم، منتظر بودم خرابى بهم نزديك تر شه و يهو زير پام و خالى كنه و منم با خودش ببره اون ته مها، جايى كه ديگه نه دردى باشه نه غصه اى.

تا شب تو اتاق موندم و بيرون نرفتم، طورى كه حميرا چند بارى اومد تو اتاق و گفت اردوان برگشته و كارم داره اما بى توجه بازم رو تختم دراز كشيدم و اهميتى ندادم، تا اين كه خوده اردوان با قيافه اى جدى وارد اتاق شد، انگار بهش بر خورده بود كه صدام زده بود و من نرفته بودم پيشش.

اهميتى ندادم، فوقعش مى خواست به خورده غر بزنه و بره، از اين بيشتر كه نبود، اومد كنار تختم و همون طور كه كتش و كنار مى زد نشست رو تخت و زل زد بهم.

_مگه من صدات نمى زنم؟!

بدون اين كه نگاهش كنم جواب دادم:

_الآن كه اينجايى كارت و بگو.

_وقتى صدات مى زنم بايد سريع بياى.

_من كه نشنيدم.

_حميرا رو فرستادم.

_مى تونستى خودت بياى.

لحظه اى سكوت كرد.

_فرميسك؟!

با لجبازى جواب دادم:

_هوم؟!

_چته باز؟! مگه نگفتم اينقدر به چيزاى مزخرف فكر نكن.

پوزخندى زدم

اون چه مى دونست چيزاى كه تو ذهن من مى گذره مزخرف نيست، يه مشت واقعيته كه نمى تونم باهاش كنار بيام.

دست اردوان رو موهام نشست

_مى خواى بريم بيرون؟!

سرى به نشونه ى نه تكون دادم. دستش و روى شونم گذاشت و همون طور كه من و از روى تخت بلند مى كرد گفت:

_چى شده فرميسك؟! چرا انقدر آشفته اى؟! باز بغض كردى كه.

لبخندى تلخى زدم و بغضم و قورت دادم، اردوان زيادى تيز بود، ولى از كجا متوجه ى بغض تو گلوم شد؟! بغضى كه داشت خفم مى كرد و فقط من حسش مى كردم.

دستاى اردوان صورتم و قاب گرفت:

_نمى خواى باهام حرف بزنى؟!

سرى به چپ و راست تكون دادم.

_حداقل بگو چى شده؟! حرف بزن انقدر نريز تو خودت، كم كم دارى عصبانيم مى كنيا بسه ديگه، بگو چيزى مى خواى؟!

صداش عصبى و بلند تر قبل شده بود ، چشماى پر از اشكم و دوختم بهش و قبل از اين كه اين كه اشكام بياد پايين با صداى بغض آلودى گفتم:

_بغلم مى كنى؟!

لحظه اى اردوان با بهت نگاهم كرد ، با اولين اشكى كه از چشمم چكيد دست اردوان روى بازوم نشست و من و با خشونت كشيد تو آغوشش. توجه كردناشم با خشونت آميخته بود. من و به خودش فشرد و با صداى خشدارى گفت:

_فرميسك بسه ديگه، دارى ديوونم مى كنى، حرف بزن بگو چته، انقدر سكوت نكن، دارى خفه ميشى، حرف بزن فرميسك به خاطر من حرف بزن.

بغضم تركيد، صداى هق هقم و تو سينه ى اردوان خفه كردم. دستى به موهام كشيد و با صدايى كه حالا كمى آروم تر شده بود گفت:

_مگه قرار نبود ديگه به چيزى فكر نكنى؟! فرميسك مى دونم شرايطتت اصلا خوب نيست، از همه مشكلات خبر دارم ولى نمى خوام اين مشكلات از پا درت بياره. من همون فرميسك سرتق گذشته رو مى خوام، همون كه به شدت ازم حساب مى برد ولى وقتى مى گفتم يه كارى و انجام نده زيرزيركى انجام مى داد، همونى كه با تمام تلخى هاى من بازم شيطنت مى كرد، همون فرميسكى كه دعواش مى كردم چند ديقه بعد مى ديدم پاورچين پاوچين مى رفت سوسك مرده پيدا مى كرد مى ذاشت تو كفشم بعد چشم انتظار مى موند تا من برم بيرون كفشم و بپوشم، همونى كه هر وقت از يه خدمتكار خوشش نميومد موقع سفره چيدن ميومد تو غذام مو مى نداخت تا من عصبانى شم و اون خدمتكار و پرت كنم بيرون، همون دخترى كه با تمام ناراحتيش بازم مى خنديد ، شيطنت مى كرد، شيطنتايى كه تو اوج عصبانيت برام شيرين بودن و باعث مى شد به روت نيارم.

تو اوج گريه متعجب سرم و از روى سينش برداشتم و نگاهم و به چشماش دوختم، پس از همه و كارام خبر داشت. نگاه متعجبم رو كه ديد دستى به چشماى خيسم كشيد و گفت:

_چيه؟! فكر مى كردى بدون اطلاع من مى تونى كارى انجام بدى؟! كه من نمى فهمم؟! من خونم نباشم از كارات خبر دارم،چه برسه به اين كه نزديكت باشم. وقتى مى خواى خراب كارى كنى قيافت داد مى زنه، چون ازم مى ترسيدى كلى وحشت داشتى كه نكنه من بفهمم ترس تو نگاهت حتى تو رفتارتم كاملا مشخص بود ولى بازم انقدر پررو بودى با ترسم كه شده اون كارارو انجام مى دادى، منم هميشه مى ذاشتم خوش باشى به روت نمياوردم.

صورتم رفت تو هم

_تو مى ذاشتى من خوش باشم؟!

ابرويى بالا انداخت

_نمى ذاشتم؟! ورپريده تو با اين كه اين همه ازم حساب مى بردي اين همه خراب كارى مى كردى، مى ذاشتمت به حال خودت كه از سر و كولم بالا مى رفتى.

_از همه كارام خبر داشتى؟!

دستى به موهاش كشيد

_كدوما؟! اين كه گوشيم و خونه جا گذاشته بودم اومدم ديدم هزار تيكه شده، هر تيكشم يه گوشه ى خونس يا آتيش گرفتن پرونده هاى مهمم تو شومينه؟! يا شايدم…

پريدم وسط حرفش

_از كجا فهميدى گوشى كاره منه؟! تو كه سره اون گوشى به يكى از خدمتكارا توپيدى بعدشم انداختيش بيرون. تازه اون روز تو اصلا خونه نبودى.

دست اردوان رو موهام نشست و همون طور كه موهام نوازش مى كرد جواب داد:

_اولش شك كردم كاره تو باشه، ولى چون اون روز با اون خدمتكار بحثم شده بود و با ديدن من هى هول مى كرد احتمال دادم كار اون باشه، آخرشم موقعى كه مدرسه بودى اومدم تو اتاقت يه تيكه از موبايلم و كنار ميزت پيدا كردم، فهميدم دق و دليت و سره اون بيچاره خالى كردى، تو اتاقت زدى تركونديش و آورديش تو هال پخشش كردى.

لبخندى با يادداورى اون روز رو لبام نقش بست، يادش بخير به قول اردوان دق و دليم و حسابى خالى كردم، چند بار كوبيدمش تو ديوار دو پايي رفتم روش فحشش دادم حتى از حرص زياد به دندونم گرفتمش، درسته اون موبايل اردوان نبود ولى ماله اردوان كه بود، كارايى كه اون لحظه دوست داشتم با اردوان بكنم و با موبايلش كردم، بيچاره تركيد. ولى كاش اون لحظه مى تونستم خود اردوان و بتركونم.

با گرد شدن چشماى اردوان دستم و جلوى دهنم گرفتم، اصلا حواسم نبود كه دارم بلند فكر مى كنم.

ابروهاى اردوان رفت تو هم و صورتش درهم شد، از حرفى كه زدم پشيمون شدم و با ندامت گفتم:

_ببخشى اردوان باور كن…

انگشتش روى لبم نشست

_ششش هيچى نگو.

مظلوم خيره ى چشماش شدم كه گفت:

_فكر كنم ديگه حالت بهتر شده باشه پس بخواب.

تازه فهميدم اين همه از شيرين كاريام گفت تا حال و هوام و عوض كنه، هنوزم مثل گذشته جدى بود ولى اخلاقش داشت بهتر مى شد و وجودش براى من آرامش…

اردوان تغيير كرد و داشت منم تغيير مى داد، داشت از منم يه آدم جديد مى ساخت، بهم نزديك شده بود و داشت منم به خودش نزديك مى كرد. كنارش حس و حال جديدى داشتم، چيزى كه تا به حال تجربش نكرده بودم و نمى دونستم چه معنى داره.

با بلند شدن اردوان از روى تخت با ناراحتى نگاهش كردم، نمى خواستم بره، از تنهايى تو اين اتاق بى زار بودم، خواستم بگم بمونه كه اون پيش دستى كرد و گفت:

_بگير بخواب، از فردا استادات ميان، بايد سخت درس بخونى، فردا فقط به دو تا از استادات گفتم كه بيان، كلاساى اولت و گفتم تايمش و كم كنن تا عادت كنى، الآن بخواب فردا بايد سر حال باشى.

با نارضايتى سرى تكون دادم و خزيدم زير بيرون، اردوان هنوز تو اتاق بود كه چشم هام و رو هم گذاشتم و با حرص گفتم:

_شب بخير، رفتى بيرون برقم خاموش كن.

خودمم نمى دونم واسه چى لج كردم، كه اون لحظه از چى دلخور بودم، فقط مى دونستم نيازه كه لج كنم، اردوان لحظه اى تو اتاق موند و بعدش بدون هيچ حرفى رفت بيرون، چشم هام و باز كردم و خيره ى در بسته شدم، مى مرد يه شب بخير بگه؟!

پوفى كشيدم و دوباره چشمام و بستم، اين روزها زيادى حساس شده بودم.

****

صداى حميرا رو نروم بود، دلم مى خواست سرم و بكوبم تو ديوار، لباس تنم و با يه بلوز شوار عوض كردم كه حميرا دوباره وارد اتاق شد و رو به من گفت:

_واى فرميسك بجنب ديگه، آقاى اميرى يه ساعته اون پايين منتظره جناب عاليه.

كلافه برس و از روى ميز برداشتم و همون طور كه به موهام مى كشيدم جواب دادم:

_مگه من گفتم ساعت ٦ صبح پاشه بياد اينجا؟! اون لندهور زيادى زود اومده.

حميرا چشم ابرويى برام اومد و گفت:

_اينجورى نگو دختر صدات و مى شنوه، مثل اين كه ايشون از دوستان آقاى نامدار هستن و به اصرار آقاى نامدار اومدن اينجا، زشته انقدر معطلشون مى كنى. در ضمن ايشون به موقع اومدن آقا اردوان گفتن اين ساعت بيان.

برس و برگردوندم سره جاش و زير لب گفتم:

_خدا آقا اردوان و لعنت كنه كه نمى زاره دو ساعت بيشتر بكپم.

و رو به حميرا با صداى بلندترى ادامه دادم:

_من آمادم بگو بياد.

حميرا هم باشه اى گفت و با عجله از اتاق خارج شد. هنوزم بعد اين همه سال بيدار شدن صبح برام سخت بود. موهام و پشت گوشم فرستادم و رفتم سراغ كتابام، كتاب زيستم و به همراه جامدادى و يكى از دفترام برداشتم و روى ميز تحريرم گذاشتم.

همون لحظه تقه اى به در خورد و به دنبال حميرا هم با استاد اومدن داخل.

نگاهى به استاد انداختم و خيلى سريع گفتم:

_سلام.

با ديدن چهرش ، اخمام رفت تو هم، اين كه همون مرد از خود راضى بود كه شب مهمونى كنار آقاى اميرى نشسته بود و ازش جاش تكون نخورد.

نكنه.. نكنه پسرش باشه؟!

چشمام گرد شد، آقاى اميرى بدون اين كه كيفى همراش باشه بهم نزديك شد و به آرومى جواب سلامم و داد، حميرا هم كه مى دونست من موقع بيدار شدن از خواب چقدر بد اخلاق مى شم مى ترسيد بره و من گند بزنم. لبخندى زد و رو به من گفت:

_فرميسك جان ايشون آقاى اميرين، استاد زيستت.

سرى تكون دادم و در جواب گفتم:

_بله قبلا افتخار آشنايى باهاشون رو داشتم. از اقوام آقاى اميرى هستين؟!

توقع داشتم جوابم و بده ولى مثل اين كه از من پررو تر بود. كتاب زيستم و از روى ميز برداشت و گفت:

_بهتره هر چه سريع تر شروع كنيم، فكر كنم خوابتونم پريده باشه.

حميرا هم ديد مى خواد درس رو شروع كنه از اتاق خارج شد ، من موندم و مردى جدى و اخمو كه بى نهايت هم نچسب بود.

كتش و در آورد و روى صندلى انداخت، خودشم خيلى شيك روى صندلى نشست ، قيافه ى جذاب و تيپ مردونه اى داشت. به قول يكى از بچه هاى مدرسه ها از اون دختر كشا بود، كتاب زيستم و برداشت و همون طور كه صفحاتش رو ورق مى زد گفت:

_قبلا خوندى؟!

رو صندليه كناريش نشستم

_نه

_اصلا؟!

_اصلا

ابرويى بالا انداخت.

_پس زيست سال دومت و بيار، از سال چهارم بخوايم شروع كنيم سخت تر ميشه. پنج درس اولشم چيزى نداره، تو دو هفته براى امتحان نهايى آمادت مى كنم، البته به شرطى كه مثل امروز خواب نمونى.

جديتش تو كار باعث شده بود سكوت كنم، زيست دوم و سومم رو آورد و همين كه خواست شروع كنه گفتم:

_ميشه برم يه چى بخورم و بيام؟!

طورى با عصبانيت نگام كرد كه پشيمون شدم. خودم و مظلوم كردم

_آخه بايد قرص بخورم.

_چه قرصى؟!

_جديده اسمش و نمى دونم.

_برو بيار ببينم.

با اكراه از جام بلند شدم، اينم يه زورگو بود مثل اردوان، جعبه ى داروهام و برداشتم و قرصى ازش بيرون كشيدم و گرفتم رو به روش.

نگاهى بهش انداخت و با همون ابروهاى گره خوردش گفت:

_كى اين دارو رو برات تجويز كرده؟!

_مهندسه سره ساختمون.

اخم رو پيشونيش عميق تر شد كه ادامه دادم:

_خب اصولا كى دارو تجويز مى كنه؟! دكتر ديگه.

نفسش و با حرس بيرون داد، معلوم بود داره به زور خودش و كنترل مى كنه كه حرف نا به جايى نزنه.

_مى دونى چقدر دوزش بالاس؟!

سرى به نشونه ى آره تكون دادم.

_پس چرا مى خورى؟!

_چون نيازه.

كمى تو چشمام نگاه كرد و مردد پرسيد:

_ناراحتى قلبى دارى؟!

دوباره رو صندلى كنارش جاى گرفتم

_نه ناراحت كليوى دارم براى تنوع قرص قلب استفاده مى كنم.

دست مشت شدش و محكم كوبيد رو ميز كه يه لحظه ترسيدم، با خشم غريد :

_جواب سر بالا نده.

مثل خودش كمى تن صدام و بالا بردم و جواب دادم:

_شما اومدين اينجا درس بدين يا سر از مريضى من در بيارين؟!

_يك سال قراره بهت درس بدم بايد بدونم اوضاع جسميت چطوره كه وسط تدريس حالت بد شد بدونم بايد چيكار كنم.

_لازم نكرده شما كارى انجام بدين همون طور كه اين همه سال از پس خودم براومدم بازم ميام.

فشارى به دستاى مشت شدش وارد كرد، معلوم بود بى اعصاب تر از منه. نگاهش و ازم گرفت و در حالى كه صورتش به قرمزى مى زد گفت:

_برو يه چيزى بخور.

منم كه طاقت جو به وجود اومده رو نداشتم با عجله از اتاق زدم بيرون. اين مريضى هم برام شده بود دردسر، بايد بابتش به هر كس و ناكسى جواب پس مى دادم.

با قدم هايى محكم و بلند خودم و به آشپزخونه رسوندم، يه ليوان آب از يخچال برداشتم و همون طور كه ليوان و با حرص سر مى كشيدم حميرا سراسيمه وارد آشپزخونه شد، با نگرانى نگام كرد و گفت:

_خوبى فرميسك ؟! چيزى شده؟!

ليوان خالى رو كوبيدم رو ميز و همون طور كه سعى داشتم نفسامو آروم كنم گفتم:

_چيزى نيست، يه لحظه حس تنگى نفس گرفتم.

حميرا با عجله اومد كنارم و مشغول ماساژ دادن كمرم شد

_قرصات و خوردى؟! فرميسك مگه نگفتم قرصت كنارت باشه و از خودت جداش نكن، اين حور موقع ها يه زير زبونى بذار و پنجره ى اتاق و باز كن .

بعد در حالى كه صداش ناراحت تر از قبل مى شد ادامه داد:

_اى خدا همش بايد تنم بلرزه و نگران حال اين دختر باشم، ديگه چقدر حرس و جوش بخورم؟! چرا اين درداى لعنتى تموم نميشه؟!

دستم و روى دست حميرا گذاشتم و همون طور كه پسش مى زدم گفتم:

_من خوبم چيزى نيست، اردوان كى مياد؟!

_نمى دونم چيزى نگفت.

_اين استادو ديده؟!

_منظورت امروزه؟!

سرى تكون دادم

_آره امروز

_نه آقا ساعت پنج رفتن استادت ساعت شيش اومد، ولى مثل اين كه آقا خبر داشتن، مى خواستم بمونن ولى مثل اين كه مشكلى پيش اومد مجبور شدن زودتر برن، كلى سفارش كرد مراقبت باشم.

_اردوان اين استادو مى شناسه؟!

قيافه ى حميرا رفت تو هم

_فكر كنم بشناسه. آخه ايشون پسر دوست آقاى نامدارن، پس حتما آقا اردوانم مى شناستشون.

سرى تكون دادم كه حميرا ادامه داد:

_استادت و گذاشتى اون بالا خودت اومدى پايين؟!

نگاهم و ازش گرفتم و همون طور كه به سمت در مى رفتم گفتم:

_الآن بر مى گردم بالا.

_فرميسك ترو خدا آبرو دارى كن، يه جاهاييم جلوى زبونت و بگير.

نيشخندى زدم و بدون اين كه جوابى بدم از پله ها بالا رفتم. فعلا اونى كه بايد جلوى زبونش و مى گرفت اين استاد پيزورى بود نه من.

صدام و صاف كردم و بدون اين كه در بزنم وارد اتاق شدم، اتاق خودم بود دوست داشتم بدون در وارد شم . مردكه به اصطلاح استاد آرنجش و روى ميز گذاشته بود سرش و بين دستاش گرفته بود ، متوجه ى حضورم كه شد از جاش بلند شد.

چشماش كمى به قرمزى مى زد. نگاهى به ساعتش انداخت و همانطور كه كتش و از روى صندلى بر مى داشت گفت:

_تايم امروزت تموم شد، منم وقت اضافه ندارم براى دختر بچه ى لوسى مثل تو بذارم. جلسه ى بعدى بيام آماده نباشى كلاس و به كل كنسل مى كنم. به احترام و اصرار آقاى نامداره كه الآن اينجام، فكر مى كردم مثل ايشون براى وقتتون ارزش قائلين ولى مثل اين كه اشتباه فكر مى كردم. جلسه بعدى ٢ درس سال دوم رو پيش خوانى كن، صفره صفر باشى كتاب و مى بندم تو رو به خير و مارو به سلامت.

و بدون خدافظى با همون جديتى كه اومده بود از اتاق خارج شد. و من و تو بهت حرفاش گذاشت.

وا رفته به جاى خاليش نگاه كردم. نه اومدنش معلوم بود نه رفتنش، يه جورى تلبكارانه رفت كه انگار به زور آوردنش اينجا، خوب اصلا اين نشد يكى ديگه، قعطى استاد نيست كه.

كتابام و از روى ميز برداشتم و برگردوندمشون داخل كتابخونه، نفس عميقى كشيدم و همون طور كه ب سمت تختم مى رفتم در اتاق باز و حميرا اومد داخل، قيافش تو هم بود، اومد كنارم و گفت:

_فرميسك چيكار كردى؟! چه به اين استاده گفتى كه نيومده رفت؟!

شونه اى بالا انداختم

_من چيزى بهش نگفتم.

_راستش و بگو فرميسك، ترو خدا برا خودت شر درست نكن، بگو چيكار كردى يه جور ماست ماليش كنم، نره به آقا بگه يه شر بپا شه، چرا نمى تونى جلوى زبونت و بگيرى دختر؟!

متعجب به حميرا كه داشت جيليز ويليز مى كرد نگاه كردم و گفتم:

_وا حميرا آخه چى مى خواستم بهش بگم؟! بعدشم من حواسم هست چيو بايد كى و كجا بگم شما نگران من نباش.

_آخه با عصبانيت رفت، از همون اول جدى بود ولى موقع رفتن قشنگ معلوم بود تو يه آتيشى سوزوندى ،يه چيزى بهش گفتى قاطى كرده.

بى توجه ب حميرا رو تخت دراز كشيدم و همون طور كه پتو رو روى خودم مى كشيدم جواب دادم:

_عصبانى بود چون مى گفت دير آماده شدم، از طرفيم داشتم ضعف مى كردم گفتم يه چى بخورم يهو سگ شد، فك كنم كلا با خوردن مشكل داشت. الآنم كه خداروشكر كلاس اولم تموم شد من مى خوابم سره دومى بيدارم كن، البته به همين شباى عزيز ايشالا يه ماشين در حد چلاق شدن بزنه به اين استاد دوميه تا نياد من بتونم يه ذره بيشتر بكپم .

حميرا زير لب زمزمه كرد

_چقدر بى خيالى تو، اين خوابيدنا كه برات نون و آب نميشه.

جوابش و ندادم تا اين كه كمى زير لب غر زد و از اتاق رفت بيرون، الآن فقط به خواب نياز داشتم، خوابى كه بتونه لحظه اى من و از اين دنيا و اتفاقات دور كنه و بهم آرامش بده.

فقط كاش كابوس نمى ديدم، اين زندگى به اندازه و كافى برام كابوس بود، كابوسى تلخ…

****

با صداى داد اردوان كه داشت با كسى تلفنى حرف مى زد بالاخره از تختم دل كندم ، كش و قوسى به بدنم دادم و به سمت سرويس بهداشتى رفتم، همون طور كه دست و صورتم و مى شستم به اين فكر مى كردم كه امروزم قراره استادى بياد يا نه، آخه اردوان گفته بود قراره دو نفر بيان ، اولى رو كه پروندم دومى هم كه هنوز خبرى ازش نشده، انگار براى اولين بار دعام جواب داد طرف تصادف كرده و حالا چلاق شده

همون طور كه به اين فكرم لبخند مى زدم از سرويس بهداشتى بيرون اومدن كه يهو نگاهم به اردوان افتاد، يه لحظه از ترس هينى كشيدم و همون طور كه دستم و روى قفسه ى سينم مى ذاشتم گفتم:

_اتاق در نداشت؟!

اردوان با ابروهاى گره خورده جواب داد:

_داشت من نديدمش.

حوله رو از روى تختم برداشتم و جواب دادم:

_عينك بزن

اردوان بهم نزديك تر شد

_صداى در و نشنيدى؟! سمك بذار.

انگار اينم بلبل زبون شده بود ، همين كه خواستم جوابش و بدم با جديت گفت:

_امروز چى به استادت گفتى؟! يا بهتره بگم چيكارش كردى كه مى گفت ديگه نمياد؟!

ابرويى بالا انداختم

_نمياد؟!

اردوان دستش و به ميز كنارش تكيه زد و محكم گفت:

_آره نمياد.

دستام و به حالت قنوت بالا بردم

_خب الهى شكر، اگه قرار باشه صبحم و با همچين آدم بى اعصاب و نچسبى شروع كنم كه جاى يادگيرى درس هر چى كه تا حالا خونه بودم رو هم يادم مى ره.

_فرميسك..

ابرويى بالا انداختم

_ها چيه؟! خب بد اخلاق بود، دو ديقه دير آماده شدم نمى دونى چه قشقرقى به پا كرد.

_دو ديقه آره؟!

نگاهم و ازش گرفتم و به سمت كمدم رفتم

_خب حالا بگيريم پنج ديقه، دو ديقه اين ور اونور كه فرقى نمى كنه.

ولوم صداى اردوان رفت بالا

_فرميسك يك ساعت تمام اون بيچاره رو اينجا كاشتى، بعد مى گى دو ديقه؟! مى دونى براى همون يه ساعتى كه قرار بود بياد اينجا قيد چند تا از كاراش و زده؟! من اصلا نمى دونم طرف كى هست، فقط مى دونم اون قدر كار بلد هست كه بابات اصرار داشته اين استادت بشه، سرش شلوغه ولى براى احترام به پدرت قبول كرده كه بياد به دخترش درس بده بعد تو عينا همون روزه اولى بپيچونيش؟! اونم اينجورى؟!

صداى بلند و عصبانيت اردوان باعث شده بود سكوت كنم و تو جلد مظلوميتم فرو برم. چشماى درشتم و كمى ريز كردم و گفتم:

_خب پس چه جورى؟!

فرمیسک
دانلود کامل رمان فرمیسک
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان دیازپام فریده بانو

رمان دیازپام

عاشقانه آنلاین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *