آخرین مطالبمرد وحشی

رمان مرد وحشی پارت 3

Rate this post

رمان مرد وحشی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان(مرد وحشی) داخل پارانتز قرمز رنگ ضربه بزنید

 

چشم باز کرد.
درون آغوش کاوه بود.
کاوه محکم از پشت بغلش کرده بود.
خمیازه ای کشید و تکان خورد.
دیشب برایش شب خوبی بود.
رابطه اش با کاوه آنقدر خوب بود که تجربه کردنش حتی اگر هرشب می بود باز هم لذت بخش بود.
هرچند که دخترانگیش سرجایش بود.
گذاشته بود برای بعدا!
یعنی ترجیح می داد بگذارد وقتی زن کاوه شد.
حالا زود بود.
کاوه از پشت محکم بغلش کرد و گفت: کجا میری؟
-لنگه ظهره، گشنمه.
-بخواب، بعدا میری.
-بابا کاوه پاشو، ساعت 12 اس.
کاوه تکانی خورد و خمیازه ی بلندی کشید.
روی تن هیوا دست کشید و گفت: دلتنگش بودم.
هیوا با چشمکی گفت: از خجالتش در اومدی دیشب که!
-بازم می خوام.
هیوا با دست کاوه را عقب زد و گفت: بسه بابا، تمومش نکن، بذار بمونه واسه بعدا.
کاوه خندید و از روی تخت نیم خیز شد.
هیوا بلند شده، لباس هایش را تن زد و گفت: نیمرو بزنیم؟
-بزنیم.
هیوا از اتاق بیرون زد.
تا کی باید اینجا زندانی می شد خدا می دانست و بس!
به سمت گوشیش که روی اپن مانده بود رفت.
آن را برداشت و چک کرد.
از نیوشا دوستش چندین پیام داشت.
چیزی که ابروهایش را در هم گره کرد این پیام بود:
” هیوا، یزدان زده به کله اش، دیشب نفله شد، بردنش بیمارستان، تصادف کرده، زنده بمونه یا نه خبر ندارم.”
فورا شماره ی نیوشا را گرفت.
به محض اینکه تماس وصل شد گفت: نیو، چی شده؟
-کو سلام و علیکت؟
-ول کن، میگم چی شده؟ یزدان چش شده؟
صدای پوزخند نیوشا را شنید.
-عزیزم تو که از ما بهترون رو ول کردی چسبیدی به اون پیزوری، دیگه چرا نگرانی؟
-خفه شو نیوشا، میگم چش شده؟
-قیامت بود، سکه ی یه پولش کردی خره، آبرو براش نموند، اگه می تونست دیشب قبر می خرید می رفت تو زمین جلو اون همه آدم، نابودش کردی هیوا، خودم دیدم که مُرد…
عصبی گفت: نیوشا، اصل مطلبو بگو.
-زد به سرش، با ماشین رفت بیرون، وقتی خبر رسید که بردنش بیمارستان، تا الان من خبری ازش ندارم، اصلا نمی دونم زنده اس یا مرده؟
بی حال روی زمین پهن شد.
قرارش این نبود.
قرارش کشتن یک آدم نبود.
-نیو…
-مرگ، درد بگیری هیوا، با زندگیش بازی کردی…
-برام خبرشو می گیری؟
-چه رویی داری تو؟
کاوه از اتاق بیرون آمد که به دستشویی برود.
با دیدن هیوا متعجب گفت: چی شده؟!
-نیو…
-می گیرم خبرت میدم، کجایی؟
-نمی دونم، کاری نداری؟
-خدا کمکت کنه هیوا، خداحافظ.
تماس قطع شد.
با نگرانی و ترس گفت: یزدان دیشب تصادف کرده، معلوم نیست زنده اس یا مرده!
کاوه با ترس یا خدایی گفت.
آب دهانش را قورت داد و گفت: چه خاکی تو سرمون بریزیم؟
-به نیوشا گفتم خبرشو بهم بده.
-چطور این اتفاق افتاده؟
-دیشب زده بیرون تصادف کرده.
کاوه کنار دیوار سر خورد و روی زمین نشست.
-ما چیکار کردیم هیوا؟
هیوا با ترس و نگرانی موهای سرش را کشید.
-هیچی نگو کاوه، هیچی نگو.
کاوه فقط نگاهش کرد.
خراب کرده بودند و راه نجاتی هم نبود.
-حالش خوبه، می دونم، یزدان پوست کلفت تر از این حرفاست.
هیچ کدام به این حرف ایمان نداشتند.
ترس عین یک غول رویشان سایه انداخته بود.
کاوه حتی جرات نداشت به سرکار برود.
انگار که فکر می کرد همه فهمیده اند کسی که با هیوا فرار کرده اوست.
هیوا اما سرخورده بلند شد.
باید خودش را به کاری مشغول می کرد.
وگرنه روانی می شد.
-هیوا؟
-می خوام برم بیرون خرید، میای؟
-دختر عقلتو از دست دادی؟ یکی ببینه؟
-بشینم اینجا چیکار؟ دق می کنم کاوه.
هیچ حرفی برای دلداری دادنش نداشت.
خودش اوضاعش بدتر بود.
این اشتباه عاقبت دامنشان را می گرفت.
*****************
-چی شد حشمت؟
-بچه ها دارن برات پرس و جو می کنن، خوبی یزدان؟
یزدان همانطور که دراز به دراز افتاده بود با ابروهای گره کرده گفت: خوبم، هیوا رو پیدا کنی بهترم میشم.
-شهر کوچیکه داداش، مگه بوشهر چی داره؟ پیداش می کنم، مطمئنم از شهر بیرون نرفته.
-چیزی دستگیرت شده؟
-تنها نبوده، ظاهرا با یه پسره فرار کرده، دوس پسرش بوده یا نه رو فعلا خبر ندارم.
دستش مشت شد.
دختره ی هرزه!
زیر گوشش چه کارها که نکرده بود.
خدا نکند که پیدایش کند.
انتقام هرزگیش را پس می داد.
-خبری شد به خودم بگو، کاری به داریوش نداشته باش.
-در خدمتم داداش!
تماس را قطع کرد و از پنجره ی اتاقش به بیرون خیره شد.
یک هفته ای بود که از بیمارستان مرخص شده بود.
حالش بهتر بود اما جای کلیه ای که از دست داده بود حتی با مسکن های قوی هم که می خورد درد می کرد.
دستش هم که درون گچ بود.
داریوش بیچاره، زن و زندگیش را رها کرده و فقط به او می رسید.
برادر که نبود، همه کس و کارش بود.
عزیز جانش بود.
فک و فامیل اندازه ی ارادتشان مدام می آمدند و سر می زدند.
خانه شان مدام پر و خالی می شد.
داریوش از خانواده ی هیوا هم برایشان خبر آورده بود.
پدرش انگار 20 سال پیرتر شده باشد.
جلوی هیچ کس نمی توانست سر بلند کند.
این دختر خیلی ها را با ندانم کاریش نابود کرده بود.
اما به وقتش خودش را هم نابود می کرد.
صدای در اتاقش نگاهش را به در کشاند.
-بفرمایید.
در اتاق باز شد و مریم، دختر دایی کوچکش با سینی شربت داخل شد.
سلام نرمی داد و گفت: عمه جون گفتن بیارم براتون.
بدون اینکه نگاهش کند جواب سلامش را داد و گفت: ممنون.
مریم جلو آمد.
سینی را نزدیکش کرد که یزدان آن را گرفت.
-بهترین؟
-الحمدالله!
-غصه نخورین، خدا بزرگه!
سر برگرداند و به صورت گل انداخته ی مریم با آن چادر گل گلی نگاه کرد.
-بخورین تا گرم نشده.
لیوان را برداشت و جرعه ای نوشید.
خنک بود و شیرین!
ته گلویش را شیرینی بیش از حدش می زد.
مریم سینی را گرفت و گفت: با اجازه تون.
-مریم!
مریم هول شده گفت: بله آقا یزدان؟
-تو چندسالته؟
آنقدر سرش در لاک خودش بود که حتی نمی دانست دختر دایی اش چند ساله است.
مریم متعجب نگاهش کرد.
-22 سال!
یزدان کمی دیگر از شربت را نوشید و سر تکان داد.
لیوان را به سمت مریم گرفت و گفت: دیگه نمی خوام.
دست روی کلیه اش گذاشت و بزور هم شده از تخت بلند شد.
مریم با دلواپسی گفت: چرا بلد شدین؟ حالا جای زخمتون خونریزی می کنه، حداقل صبر کنید بگم یکی بیاد کمکتون.
-خودم می تونم.
بی توجه به مریم از اتاقش بیرون آمد.
طبق معمول خانه شان شلوغ بود.
سروصدا بیداد می کرد.
به سمت دستشویی رفت.
مریم با نگاهش بدرقه اش کرد.
یزدان به حتما جذاب ترین پسر فامیل بود که این بلا سرش آمد.
یزدان مغرور شب عروسیش زمین گیر شد.
مریم با تاسف برایش سر تکان داد.
اگر همان وقت ها به حرف بزرگترها گوش می داد و با یکی از دخترهای فامیل ازدواج می کرد الان این اتفاق پیش نمی آمد.
از اول هم هیوا بدردش نمی خورد.
یزدان با یقه ی بسته و خدا و پیغمبر کجا و هیوای بدحجاب و با آن آرایش های زننده کجا؟
قسمت بود دیگر!
هرچند نصیب هم نشدند.
خدا بزرگ بود.
بلاخره باز اتفاق های خوب پیش می آمد.
***************

مرد وحشی بقلم رویا روستمی
رمان مرد وحشی نوشته رویا

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن