آخرین مطالبرمان سراب

رمان سراب نوشته ناهید گلکار پارت 1

Rate this post

رمان سراب نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

تو ماشین که نشستم کفش های پاشنه بلندم رو گذاشتم رو صندلی عقب,, شالی رو هم که میخواستم تو عروسی سرم کنم انداختم رو دسته ی صندلی ..و راه افتادم؛؛ یک نفس راحت کشیدم هنوز آفتاب بود و هوا گرم ..
شیشه ها روکشیدم بالا و کولر رو زدم …و بلند گفتم ..اِی وای مامان؛؛از دست تو سرمو خوردی …هیجوقت منو درک نمی کنی …
راه که افتادم و وارد اتوبان کرج شدم تازه فهمیدم که حق با مامان بود و نباید این کارو می کردم …
فقط شش ماه بود گواهینامه گرفته بودم و دوماه بود ماشین خریدم ..
هنوز جای زیادی باهاش نرفته بودم فقط مسیر شرکت و گاهی هم خونه ی مرجان … و راستش دست به فرمونم هم زیاد خوب نبود ..
ولی عروسی نزدیکترین دوستم بود و باید میرفتم ..
مامانم گله داشت و می گفت : لازم نکرده بری ..مگه من تو رو از سر راه آوردم؟ اجازه بدم خودتو به کشتن بدی ؟ می زنی خودتو ناقص می کنی ….
اون دخترِ ی احمق یک عمر تو خونه ی ما خورده و خوابیده حالا تو رو تنها دعوت کرده؟ وقتی می دونه اونور کرج عروسی گرفته نمیگه تو چطوری بری ؟ ..
نه به روح مادرم نمی زارم بری …. تنها صلاح نیست..
گفتم : وای چند بار بهتون بگم ؟ صد بار عذر خواهی کرد؛؛ مامان جان جا نداشتن تعداد مهمون هاشون زیاد شده بود معذوریت داشت ..
این طور مواقع باید آدم درکشون کنه .. وقتی جا ندارن چیکار کنن بنده های خدا؟ …
مامان با عصبانیت قندون رو بلند کرد و کوبید رو میز و گفت : آخه حساب نکرده تو چطوری تنهایی بری تا اون ور کرج و برگردی ؟ من نمی فهمم به خدا ؟
گفتم : مامان جان من دیگه بیست و چهار سالمه ..اگر اینقدر منو ترسو بار نیاورده بودی و می ذاشتی زود تر رانندگی یاد بگیرم الان برای یک جاده ی کرج رفتن مشکلی نداشتیم ..ای بابا بالاخره که چی؟ باید برم تا یاد بگیرم …لای پنبه که آدم چیزی یاد نمی گیره …قول میدم یواش, از یک کنار برم ؛و قاطی ماشین ها یی که تند میرن نشم؛ ..خوبه … دیدی همه ی حرفات رو از حفظ شدم ؟..
گفت :پریسا حرفم رو گوش کن یک ماشین بگیر تو رو ببره و بیاره ..پولشم مهم نیست من میدم چرا می خوای با ماشین بری ؟ من می دونم اون اتوبان کرج چقدر شلوغه …
به خدا اگر بابات بیاد و بفهمه تو تنهایی رفتی قیامت به پا می کنه .. من دیگه حریفش نیستم ..خودت باید جواب بدی … اقلا به حرفم گوش کن ؛
نمی خواد سر عقد بری صبر کن بابات بیاد تو رو ببره ..همون جا دم در میمونه تا تو برگردی اینطوری خیال منم راحت تره …

گفتم : مامااااان ولم کن ..مگه من می خوام برم کودکستان ؟بابام منو ببره و بیاره؟ پس ماشین خریدم چیکار کنم باهاش ؟ … ای بابا ..به خدا دیگه خسته شدم از این حرفا ..؛؛نرو ؛؛نکن ؛؛مواظب باش؛؛ ……مامان جان من خودم مراقب خودم هستم ..
می دونی که جونمو دوست دارم میشه نگران نباشی؟ منم با خیال راحت برم؛؛به جون شما به مرجان قول دادم سر عقدش باشم ….
و به حالت التماس دستشو گرفتم و گفتم : ببین مامان جون کادو هم خریدم؛؛ حاضر شدم ؛؛ اصلا خودم دوست دارم سر عقد مرجان باشم, قربونت برم دلمو نشکن …
خیلی دلم می خواد بزار برم من دیگه بزرگ شدم اینو بفهمین ….
ظاهرا رضایت داد ولی اوقاتش خیلی تلخ بود و همین طور سفارش می کرد تا از در رفتم بیرون …
تا افتادم تو جاده ی کرج و ماشین ها از کنارم با سرعت رد شدن وحشت کردم و دستپاچه شدم .. با رد شدن هر ماشین بی اختیار و یک مرتبه می زدم رو ترمز و ماشین خودم کله می کرد و این باعث می شد مدام ماشین ها پشت سرم بوق بزنن و بهم فحش بدن ..
حالا دیگه استرس گرفته بودم و خیس عرق بودم ….و بیشتر دستپاچه؛؛…دیدم اینطوری نمیشه از ترس از لابلای ماشین ها که هر آن امکان داشت بزنن به من خودمو کشیدم کنار جاده و نگه داشتم ، سرمو گذاشتم روی فرمون …
دست و پام می لرزید با خودم حرف بزنم چیزی نیست؛؛ نترس ,, تو می تونی ..کاری نداره .. …
بطری آب رو بر داشتم و یکم خوردم تا حالم جا بیاد …
که تلفنم زنگ خورد …محکم آب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم عادی حرف بزنم .
گفتم بله مامان؟
گفت : پریسا ؟کجایی ؟ خوبی مامان ؟
گفتم : بله مامان جون لطفا تو جاده بهم زنگ نزن حواسم پرت میشه خودم رسیدم زنگ می زنم ..
گفت : باشه مادر پس یادت نره رسیدی زنگ بزن تو رو خدا مراقب باش ؛؛مادر تند نرو …قطع می کنم تو مواظب جلوت باش …

راستش ترسیدم اضطراب منو متوجه بشه و نگرانیش بیشتر؛؛ ولی نشد ….
دوباره راه افتادم …اما تا وارد جاده شدم یک ماشین از بغل دستم رد شد و بوق محکمی زد و با سرعت رفت تو خاکی و نگه داشت ولی من در حالیکه دیگه از ترس نمی تونستم نفس بکشم ..دستم رو گذاشتم روی قلبم و به راهم ادامه دادم …
کمی بعد از کنارم رد شد و داد زد کدوم خری به تو گواهینامه داده الاغ …
بزن کنار تو راننده نیستی …
خیلی خیط شده بودم و اعتماد به نفسم در حد منهای صد بود ..با این حال سعی کردم با دقت بیشتر برم جلو چون چاره ای نداشتم ..
ولی از همون جا فکر می کردم موقع برگشت که حتما دیر وقت هم هست چیکار باید بکنم ؟ تو عمرم روز به این بدی نداشتم …
از کنار جاده با سرعت چهل میرفتم و بازم می ترسیدم ..
خوشبختانه چون شب جمعه بود ترافیک شد و دیگه همه ی ماشین ها یک قدم یک قدم می رفتن جلو و تنها کسی که اصلا ناراحت نبود من بودم و با خیال راحت به اعصابم مسلط شدم تا وقتی که رسیدیم کرج با اینکه جی پی اس رو روشن کرده بودم پرسون پرسون راه درازی رو رفتم تا رسیدم به باغی که تالار توش بود …
در طول راه همش فکر می کردم چطوری آخر شب این راه رو برگردم …
ساعت رو نگاه کردم نزدیک نه بود حسابی دیر رسیده بودم و فکر می کردم الان مرجان از دستم عصبانی شده و حتما چشمش دنبال من بوده …
ماشین رو بین دوتا ماشین پارک کردم و کفش و شالم رو عوض کردم و پیاده شدم ..
ای وای اونقدر کج پارک کرده بودم که برای دوتا ماشین کناری درد سر درست می شد ..دوباره سوار شدم و با عجله دنده عقب گرفتم تا صافش کنم نمی خواستم کسی فکر کنه ناشی هستم …..و ناگهان ..محکم خوردم به ماشین ..
یک لحظه بی حرکت موندم و گفتم : ای لعنت به این شانس ..ای خدا بالاخره شد اون چیزی که ازش می ترسیدم ..پیاده شدم .. یک ماشین آخرین مدل و خیلی شیک بود که سپر من خورده بود به چراغشو داغون شده بود …
من عادت داشتم تو اینجور مواقع که گیر میفتادم فورا لبم رو می خوردم ..شروع کردم به جوییدن لب پایینم و رفتم جلو ..

یک مرد جوون ازش پیاده شد و گفت : شما رسیدی ؟
گفتم: بله ؟ چی فرمودین ؟
سرشو خم کرد ماشین رو وارسی کرد و گفت : اون طوری که شما رانندگی می کردین من فکر کردم یا خودتون رو به کشتن میدین یا باعث مرگ چند نفر میشین …
گفتم : نه مگه چطوری رانندگی می کردم ؟..چیز ه ..شما از کجا می دونی ؟
گفت : وقتی یک مرتبه وارد جاده شدی و یکراست رفتی خط وسط من داشتم اولین قربانیت می شدم ….من بودم بهت فحش دادم …
گفتم : خوب حالا منظور ؟ ببخشید زدم به شما ..
گفت: به من نزدی به ماشینم زدی و با ببخشید چراغ ماشین من درست نمیشه …
گفتم : تو رو خدا عذر منو قبول کنین من وقتی عجله دارم اینطوری میشم .. میخواستم سر عقد برسم ولی نشد …
حالام خسارت ماشین رو میدم؛؛ هر چی باشه قبول دارم ..او..نجا ..که ..تو جاده رو میگم .. مامانم زنگ زد حواسم پرت شد ..
به هر حال حق با شماست نمی تونم از خودم دفاع کنم ..فقط میگم شرمنده ام …الانم دیرم شده باید برم شماره بدین من با هاتون تماس می گیرم خسارتشو میدم ؛یا می خواین شماره ی منو بگیرین …
گفت : فامیل عروس یا فامیل داماد ؟
گفتم : معلوم میشه شما هیچکدومی ….برای اینکه کسی رو نمی شناسی ..
گفت : حالا کدوم ؟
گفتم دوست عروس ..
گفت : خوشبختم منم دوست داماد ..
در حالیکه عجله داشتم برم گفتم : شماره میدین؟
گفت لازم نیست خودم درستش می کنم به درد سرش نمی ارزه ….
گفتم: اینطوری که بد میشه ماشین شما خرجش زیاده …
گفت : همین که از دست شما جون سالم بدر بردم خدا رو شکر می کنم …
گفتم : از شوخی گذشته من واقعا دلم میخواد خسارتی رو که زدم بدم …ولی دیرم شده بازم ممنون …..و با سرعت رفتم بطرف تالار ..
از باغ بزرگی باید رد می شدیم و انتهای اون سالن عروسی بود …مرجان داشت عکس مینداخت و مراسم عقد تموم شده بود ..
رفتم جلو و کادومو دادم و بوسیدمش ..
منو که دید فقط گفت : سلام پری….هورا …هورا ..عروس شدم ..دیدی ؟ خوب شدم ؟ آرایشم چطوره ؟
گفتم همه چیز عالیه ..خیلی خوب شدی ..اومدم باهاش حرف بزنم ..
داماد دستشو گرفت و با هم رفتن …موندم چیکار کنم …مرد و زن قاطی بودن همه شاد و شنگول بالا و پایین می پریدن و می رقصدین …
رفتم گوشه ی سالن پشت یک میز نشستم ..
هنوز بدنم لرزش داشت یک لیوان شربت خوردم و بعد و به مامان زنگ زدم گفتم خوبم و راحت رسیدم …

تالار وسط یک باغ زیبا و پر از آبنما و فضای دل انگیز قرار داشت .. دو تا تالار مردونه و زنونه کنار هم بود ولی تو تالار مردونه جز چند نفر بیشترنبودن ..
بقیه اومدن بودن تو خانمها و بیشترشون اون وسط دورعروس و داماد می رقصیدن ….صدای موزیک اونقدر زیاد بود که داشت گوشم کر می شد … و مرجان که سر از پا نمی شناخت اصلا حواسش به من نبود ..
یک لیوان دیگه شربت خوردم تا حالم بهتره بشه ….و فقط به این فکر می کردم که چطوری برگردم خدایا برام کابوس شده بود..هر چی به اطراف نگاه می کردم نمی فهمیدم چرا مامان و بابای منو نگفته این همه جا ..چرا مرجان فکر نکرده من چطوری بیام و برگردم ..
راستش از دست مرجان دلخور شده بودم اون می تونست حد اقل یکم با من صمیمی تر بر خورد کنه ..
یک مرتبه متوجه ی اون مرد که باهاش تصادف کردم ؛شدم داشت به من نگاه می کرد …
سرموگرم کردم و دیگه به جایی که اونشسته بود نگاه نکردم ..
نمی دونم بازم چشمش به من بود یانه؟ ولی سنگینی نگاهش رو حس می کردم ..
قد بلند و چهار شونه بود با نگاهی نافذ ..صورتش آفتاب سوخته و مردونه بود ..حدود سی و چهار سال به نظرم رسید ….
بلند شدم و از تالار رفتم بیرون …همیشه سر و صدای زیاد اذیتم می کرد ..و سرم درد می گرفت … خیلی از مهمونها تو باغ پخش و پلا بودن .. ..
باغ زیبایی بود یک چرخی اون اطراف زدم …گوشه باغ زیر یک آلاچیق عده ی زیادی رو دیدم جمع شدن ..اصلا انگار نه انگار اومده بودن عروسی برای خودشون خوش بودن ..
یکم رفتم جلو تر ببینم چه خبره ..که یکمرتبه یکی گفت : اونجا نرو؛؛ دوست عروس …
برگشتم و نگاهش کردم ….ادامه داد ..بیا از اینجا بریم .. دارن مشروب می خورن …
گفتم از کجا می دونین؟ ..
گفت : حالا دیگه؛؛ …تعجب می کنم توواقعا نمی دونی ؟ ..
گفتم : راستش تا حالا عروسی اینطوری ندیدم ……

گفت : چطوری ؟
گفتم : هر کس برای خودش یک ساز می زنه ….
گفت : می دونی تو زندگی از چی بیشتر از همه بدم میاد ؟
راه افتادم طرف تالار و پرسیدم : از چی ؟
گفت : از عروسی گرفتن ..مسخره بازیه ..یعنی چی ؟.اینهمه خرج و برو و بیا ..برای چیه ؟ بابا برین یک کشور دیگه و خوش بگذرونین ….
گفتم : من موافق نیستم هر چیزی جای خودش ..هر دختری دوست داره وقتی می خواد ازدواج کنه لباس عروس بپوشه و جشن بگیره ..
هر چی مفصل تر بهتر …مسافرت همیشه میشه رفت؛؛ ولی داغ عروسی نگرفتن از دلم آدم پاک نمیشه …
خنده ی صدا داری کرد و گفت : زود نرفتیم سر اصل مطلب ؟
گفتم : یعنی چی ؟ ..عه شما مردا چرا اینطورین؟ فورا با نظر دیگه ای ماجرا رو نگاه می کنین ..تا یک کلمه سلام شما رو علیک می گیرن به خودتون بر می دارین …
ببخشید من دیگه میرم سالن ..
بازم خندید و گفت : نه بابا؛؛ صبر کن اهل شوخی کردنم …
واقعا شوخی کردم ..من طرف خودمو می شناسم …عروسیه دیگه باید خوشحال باشیم هان ؟ ..حالا بگو چند وقته رانندگی می کنی ؟
نه بهتره بگم تا حالا چند نفر رو لت و پار کردی ؟
گفتم : شب تون به خیر من باید برم پیش دوستم ….
داشتم میرفتم فکرمی کردم حتما دنبالم میاد ..برگشتم نگاه کردم دیدم روی سکوی کنار باغچه نشسته …..

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن