آخرین مطالبرمان سراب

رمان سراب نوشته ناهید گلکار پارت 2

Rate this post

رمان سراب نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

حرصم گرفت و گفتم : بیعشور اگر به ماشینت نزده بودم یک جوابی بهت میدادم که ندونی از کجا خوردی ….
وقتی برگشتم تو تالار رفتم سراغ مرجان که یادش بیارم که منم اینجام ..
هنوزداشت میرقصید همون کنار ایستادم ؛ منو دید و یک دست تکون داد و گفت بیا ؛؛بیا برقص ..
دستم رو بلند کردم و با یک لبخند براش تکون دادم ..
اونقدر از اون تصادف به اعصابم فشار اومده بود و دلشوره ی برگشتن رو گرفته بودم که حال هیچ کاری رو نداشتم …
فکرکردم حالا می فهمم مامان چی می گفت ..چرا مرجان همچین کاری کرد ؟
اون به مامان من می گفت خاله شیرین ..
یکسره خونه ی ما بود؛؛صدای مامانش در میومد و دعواش می کرد .. ولی منو تنها دعوت کرد …و حالام اصلا انگار منو نمی شناخت ..
فکر کردم دیگه موندنم اینجا فایده ای نداره ..اگرم برم مرجان اصلا متوجه نمیشه ..با این فکر مانتوم رو که روی دسته صندلی انداخته بودم تنم کردم وراه افتادم تا دیر وقت نشده خودمو برسونم تهران …که یک آقایی بلند صدا زد خانما آقایون تشریف بیارین برای شام ….
بفرمایید لطفا ..راستش گرسنه بودم فکرکردم سریع یک چیزی می خورم و میرم ..زود رفتم و یک بشقاب بر داشتم و شروع کردم برای خودم کشیدن که سایه ی یک نفررو نزدیک خودم احساس کردم …
گفت : این قسمت عروسی رو دوست دارم ..عاشق شام عروسیم ..توچی ؟
گفتم : زیاد شکمو نیستم به این چیزا فکرنمی کنم …
گفت : حالا بزار من برات بکشم ببین سلیقه ی من چطوره .. مطمئنم توام عاشقش میشی …اجازه هست ؟
گفتم نه من فقط کباب می خورم ..گفت رژیم و از این جور چیزا ؟ وبشقاب رو بدون اینکه من موافقت کنم ازم گرفت و شروع کرد از یک کنار دور زدن و برای خودشو من از همه چیز کشید و اومد ..
منم رفتم نوشابه و دسر برداشتم ..با هم از غذا خوری رفتیم تو باغ و روی یک میز و صندلی کنار یک آبنما نشستیم …
گفتم : خوب حالا چی میشه من شیرین پلو دوست ندارم .. گوشت تیکه ای دوست ندارم …فسنجون دوست ندارم ..فقط این کباب و جوجه کباب می مونه با باقالی پلو …..
گفت یعنی چی این گوشت بره به این خوبی برای چی نخوری ؟ ..عالیه بخور .. اونا رو هم من میریزم برای خودم تو کباب منو بر دار ..
وای وای من مرده و کشته ی فسنجونم ..اونم برام بریز..

غذا ها رو جا بجا کردیم و شروع کردیم به خوردن ….
بعد از دو قاشق که دهنش گذاشت .. گفت : من بهنامم اسم تو چیه ؟
گفتم : دوست عروس ..
گفت : نه جدی آشنا بشیم بالاخره چراغ ماشین منو شکستی ..
گفتم: پریسا …
همینطور که دهنش پر بود سری تکون داد و گفت بهت میاد ..شکل پری …..این لباس مشکی هم بهت خیلی میاد .تو چطوری می خوای برگردی تهران ؟ اصلا رانندگیت خوب نیست …
گفتم : می دونم .. تقصیر مامانمه اونقدر منو می ترسونه که اعتماد به نفسم رو ازم می گیره …
گفت : یک دونه دختری ؟
گفتم یک دونه بچه ام …
گفت : اوف ..کی می تونه با تو زندگی کنه؟ ..همه ی بچه های یک دونه لوس و از خود راضی از آب در میان ….ما سه تا برادر و سه خواهریم …
از بس زیاد بودیم یکی مون گم و گور شد کسی دنبالش نگشت پیداش کنه ..
گفتم : اینایی که گفتی چی بود شوخی ؟ …
عکس العملی نشون نداد .
گفتم : جدی میگی ؟
گفت :شوخی و جدی قاطی ؛؛راست میگم برادر بزرگم بیست ساله رفته دبی ..الانم چند ساله ازش خبر نداریم ..نمی دونیم کجاست و چیکار داره می کنه ..
گفتم : پدر و مادرتون حتما ناراحتن براش؛؛ مگه میشه ؟
گفت : حالا ؛؛؛
اون هنوز داشت می خورد بلند شدم و گفتم : من باید برم دیر میشه ..
گفت : یکم صبر کن با هم بریم منم دیگه شامم رو خوردم و از عروسی هم خوشم نمیاد ..پشت سر من بیا که خطری نداشته باشه ..
گفتم : واقعا ازتون ممنونم ..راستش می ترسیدم تنها برم ….
هر دو بدون اینکه از عروس و داماد خدا حافظی کنیم رفتیم بطرف پارگینگ ….
تو راه گفت : پریسا ندیدم برقصی ؟مگه عروسی دوستت نیست ؟از این حرفش خوشم نیومد
گفتم : شما هم دوست داماد بودین چرا نرقصیدین ؟ من ترجیح میدم الان به خسارت ماشین شما فکر کنم ..
گفت : موافقم ..گوشیت رو بده شماره ام رو برات بزنم ..هر وقت حاضر شد زنگ می زنم بهت میگم چقدر شده …
گفتم : شمااصلا قابل پیش بینی نیستی ..
گفت : حالا خوبم یا بدم ؟
گوشی رو بهش دادمو شماره ی خودشو گرفت .
بعد گوشی رو داد به من,, و باز بلند خندید وبه شوخی گفت : الان سیوش کن که فردا بهانه در نیاری پول منو ندی ….
بازم نمی فهمیدم شوخی می کنه یا جدی میگه ؟

خلاصه سوار شدیم اون جلو و من پشت سرش راه افتادیم بطرف تهران …
کاملا معلوم بود به خاطر من آهسته میره ..
یک مرتبه دیدم تلفنم زنگ می خوره فکر کردم بازم مامانه ..
تا اونموقع بیست بار زنگ زده بود ..جواب دادم ..
دیدم بهنامه .. گفت : چراغت رو روشن کن ….
تازه یادم اومده بود که دارم تو نور ماشین اون رانندگی می کنم .. ..
چراغ رو روشن کردم …دوباره زنگ زدو با خنده گفت : پری دریایی .. بزن نور پایین افتاده توچشمم دارم کور میشم …
گفتم : آخ ببخشید واقعا از خودم نا امید شدم ..
نمی دونم چرا اینقدر خنگ بازی در میارم ..
گفت : یاد می گیری نگران نباش ..چیز مهمی نیست ..
گفتم : ولی انگار مسخره ام کردی ؟
گفت : بنده غلط بکنم مسخره کنم حالا میخوای بزنی پشت ماشینم رو داغون کنی ؟ و باز بلند خندید ..گوشی رو قطع کردم …
گفتم اوف پریسا چقدر تو دست و پا چلفتی هستی ای بیعشور خودتو کردی مسخره ی دست اون ….
تا تهران رسیدیم دوراهی اکباتان دوتا بوق زدم و با سرعت پیچیدم رفتم طرف خونه و اونم رفت ….در حالیکه ذهن منو به خودش مشغول کرده بود .
رفتارش یک طور خاصی بی پروا و ساده بود .. از طنزو شوخی هاش خوشم اومده بود ….تا در خونه ماشین رو پارک کردم دوباره زنگ زد خواستم جواب ندم ولی فکر کردم خوب اون به من لطف کرده درست نیست …
گفت : پریسا رسیدی ؟خوبی؟ بلایی سر خودت نیاوردی ؟
گفتم :یعنی به نظرت اینقدر رانندگی من بده ؟
گفت : نه؛؛؛ اصلا؛؛ خیلی خوبه …می خواستم ببینم به سلامت رسیدی یا نه ؟ شب بخیر ….
گفتم : بازم ممنون شب شما هم بخیر ..
مامان هنوز بیدار بود و طبق عادتی که داشتم بایدهر اتفاقی برام افتاده بود براش تعریف می کردم..جریاناتی که برام اتفاق افتاده بود منهای اتوبان و ترس از رانندگی همه چیز رو گفتم ….
مخصوصا از دلخوریم از مرجان …
بعد با به یادآوردن حرفای بهنام و رفتارش و حرکاتی که داشت و اینکه منو پری دریایی خطاب می کرد ..و به نظرم آدم جالبی اومد…و با این فکر خوابیدم .

در حالیکه حدس می زدم به هوای پول تعمیر ماشین به من زنگ می زنه ده روز گذشت و خبری نشد ..زیاد برام مهم نبود چون با این فاصله زمانی اون چیزی که ذهن منو در مورد اون قلقلک می داد از بین رفت و کلا به دست فراموشی سپردم …
تمام مدتی که مدرسه میرفتم و دانشگاه تحت کنترل پدر و مادرم بودم هر جا می رفتم صد بار چک می شدم و مدام باید گزارش می دادم که کجام و چیکار می کنم ….
من لیسانس روانشناسی گرفته بودم ولی توی شرکت دوست پدرم ..هم منشی بودم و هم کار دفتری می کردم و هم به تلفن ها جواب می دادم …
کلا توی اون شرکت چهار نفر بودیم آقای مهدوی دوست بابا ..وآقای محمدی که مرد مسن و جا افتاده ای بود ولی از همه ی ما بیشتر به کار وارد بود هم کار دفتری می کرد و هم به کارای بیرون از شرکت می رسید و یک آبدار چی …
یکشنبه بود و شرکت دیگه داشت تعطیل می شد..
من وسایلم رو جمع کردم ودستگاه ها رو از برق کشیدم که تلفنم زنگ زد . شما ره رو نشناختم ..
خداحافظی کردم و از در رفتم بیرون ..
گفتم :بله ..گفت :هنوز سالمی دوست عروس ؟
گفتم : ای بابا نه سلامی!! ؛؛ نه احوال پرسی!! ..
گفت : یکراست رفتم سر اصل مطلب پری دریایی ؛؛..چون می خوام ببینم کی می تونی از زیر دین من در بیایی ؟
گفتم : چقدر شده براتون کارت به کارت می کنم ..
گفت : پنچ میلیون ..یک مرتبه گوشم داغ شد و گفتم : شوخی می کنین؟ ..ارزون حساب کنین مشتری بشم ..
گفت : وای نه ..مگه جونم رو از سر راه آوردم ؟ خوب اگر زیاده می تونیم یک طور دیگه حساب کنیم ..دعوت منو برای شام قبول کن …

راستش بدم نمی اومد باهاش بیشتر آشنا بشم ..
ولی تا اون موقع هیچ رابطه ای با کسی نداشتم و اصلا اجازه بهم نمی دادن ..
گفتم : با بابا و مامانم ؟
یک مرتبه جا خورد و گفت : قدمشون روی چشمم ..حالا تو بگو راست میگی یا شوخی می کنی ؟
گفتم : شوخی بود چون من هنوز تحت نظارت وزارت بهداشت و درمان ..و کنترل کیفیت پدر و مادرم هستم …
پرسید : هیچ راه در رویی نداره ؟
گفتم : نداره ..
گفت : یک مشکل پیش میاد ..اینکه تو چطور می خوای از زیر دین من بیرون بیای؟ ….
گفتم : با دادن پول خسارت …
گفت: یا ده میلیون یا ..خونه ی مرجان اینا و .. ..کار واجبی دارمو ..گیرکردن تو ترافیک و ….
گفتم: یعنی دروغ بگم؟ و سراونا رو کلاه بزارم ؟ شما خیلی بد آموزی داری …دروغ برای اینه که یعنی من دارم کار خلاف می کنم …
من هیچوقت این کارو نمی کنم ترجیح میدم خسارت بدم …
گفت : خوب راهش چیه ؟ حالا می خوای با هم شام بخوریم یا نه ؟ببین خودت چی می خوای ؟
گفتم : نمی دونم ؛؛ ..حالا ببینم چی میشه با مامانم حرف بزنم شاید قبول کرد …
با صدای بلند که انگار عادتش بود خندید و گفت : شکل دختر دبیرستانی ها حرف می زنی ….بابا تو بزرگ شدی ..وارد جامعه شو …
گفتم : تا جامعه کجا باشه ..
گفت : رستورانی که می خوام ببرمت؛؛؛ حالا کی بهم خبر میدی؟ ..
گفتم : اگر قبول کرد خودم زنگ می زنم …
تا خونه فکرکردم و دیدم خودمم دلم میخواد برم ..
البته وقتی دبیرستان می رفتم با مرجان شیطنت هایی کرده بودیم ولی هیچ وقت جرات بیرون رفتن با پسری رو نداشتم ….
اما مرجان با بیست نفر دوست شد و بهم زد و حالا هم ازدواج کرده بود ..ولی من همیشه پرهیز کرده بودم ..
تصمیم گرفتم این بار رو هرطوری شده برم و این کارم تجربه کنم …چون از بهنام خوشم اومده بود …
تا موضوع روبا مامان در میون گذاشتم رنگ از روش پرید و گفت : یعنی چی ؟ مگه تو ….
با اعتراض در حالیکه نذاشتم حرفش تموم بشه گفتم : مامان چرا با خوشحالی من مخالفی ؟ چرا نمی زاری زندگی کنم ؟
به خدا اگر جلومو بگیری یواشکی میرم اینطوری خوبه؟ ..بابا منم آدمم بزار زندگی کنم .

گفت: عزیز دلم دختر گلم به خاطر خودت میگم یک وقت آدم ناتویی از آب در نیاد ؟ این دیگه شوخی بر دار نیست …
من جونم رو برای تو میدم ؛؛چرا نخوام تو خوشحال باشی ؟اصلا تو چرا چند وقته سر کش شدی و همش با من بحث می کنی ؟
چه کاری میخواستی بکنی من نذاشتم ؟ حالا این مرده کیه ؟چیکارست که تو فکر کردی میتونی بهش اعتماد کنی ؟
گفتم : دوست فرهاده …
گفت : فرهاد دیگه کیه ؟
گفتم : شوهر مرجان ….فقط به شام دعوتم کرده نمی خوام باهاش زندگی کنم که …. به خدا خجالت کشیدم گفتم باید از مامانم اجازه بگیرم …
گفت : خدا مرگم بده برای چی خجالت بکشی خجالت مال وقتیه که تو بی بند بار باشی و خودتو دست هر نامردی بدی ..
عزیزم اینجا ایرانه و مردا این دور و زمونه تعهد اخلاقی ندارن باید مراقب باشی ..نزاری کسی ازت سوء استفاده کنه …
گفتم حالا شما همین یکبارو بزار برم ..
خودم می فهمم اگر بخواد دست از پا خطا کنه ..
قول میدم همه چیز رو مثل همیشه به شما بگم …
بازم مامان با اینکه رضایت نداشت قبول کرد که اونشب به شرط اینکه دیر بر نگردم …
و من ذوق زده شب بهش زنگ زدم ..ولی جواب نداد …رفتم تو فکر دوباره بزنم ؟ نه شماره ی منو می ببینه و خودش می زنه ..
گوشی هنوز تو دستم بود که زنگ خورد …
و گفتم : سلام دوست داماد …
گفت وای باورم نمیشه پری دریایی به من زنگ زده … پس فردا شب شام در خدمتم آره ؟ بگو درسته ؟ ..چه سعادتی …
ولی تو رو خدا با ماشین من بریم تو اصلا ماشین نیار …
گفتم : دیگه داری تحقیرم می کنی ..خوب من تازه ماشین خریدم یاد می گیرم ..
گفت : حالا امشب بزار من بیام دنبالت حرص و جوش تو رو نخورم …. بگو کجا ؟
گفتم : اکباتان ……..ساعت شش بیا دم بلوک سه ..
گفت : حالا بزار ببینم از هیجان تا فردا می تونم صبر کنم ؟ یا همین امشب اومدم …
تا فردا شب هیجان من بیشتر از حدی بود که تصور می کردم ..
یک شوق عجیب تو دلم افتاده بود و زمان برام به کندی می گذشت ..

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن