آخرین مطالبرمان نوازش خیالی

رمان نوازش خیالی پارت 38

رمان نوازش خیالی

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب از رمان نوازش خیالی وارد شوید

فرزاد هم سرشو به طرف من برمیگردونه ، سری با تاسف تکون میده و در گوش کیان ، چیزی زمزمه میکنه که لبخند محوی رو ، روی لب کیان میاره .

سری تکون میده و به سمت من میاد ، با کنجکاوی نگاهش میکنم ، رو به روم می ایسته ، فرزاد با اشاره از اون مامور میخواد تا بیخیال من بشه.  

کیان بدون خجالت دستم و توی دستش میگیره و به سمت لبش نزدیک میکنه ؛ چنان بوسه ی داغ و پر حرارتی رو پشت دستم میکاره که وجودم آتیش میگیره

یک بوسه نه ، بلکه پشت دستم و بوسه بارون میکنه .

خجالت زده از فرزاد ، با صدای ضعیفی میگم : 

-نکن کیان ! 

سرش و بالا میگیره و با چشم های ملتهب و قرمزش بهم نگاه میکنه .

به یک باره ، بی قراری نگاهش به صد میرسه .

دستم و دنبال خودش میکشه ، وحشت زده تقلا میکنم دستم و نجات بدم اما مثل همیشه زورم در مقابل این مرد خیلی کمه . 

نگاهم به فرزاد میوفته و وقتی خونسردیشو میبینم ، تعجبم بیشتر میشه .

از تقلا دست میکشم و میگم :

-اینجا چه خبره کیان ؟ 

کیان : هیش ده دقیقه اجازه داده باهات خلوت کنم. 

ابرویی بالا میندازم و دیگه چیزی نمیپرسم ، در اتاق فرزاد و باز میکنه ، دستم و ول میکنه و ازم میخواد برم داخل. 

هاج و واج داخل میشم ، میفهمم کیان هم پشت سرم میاد و به محض بسته شدن در ، بازومو میگیره و وقتی برمیگردم ، چنان در آغوشم میکشه که احساس میکنم توی کوره ی آتیش افتادم ، قلبم شروع به خودنمایی میکنه و محکم به قفسه ی سینم میکوبه .

حلقه ی دست های کیان ، اونقدر زیاد شده که احتمال میدم استخون هام ، زیر فشار دست هاش خورد بشه. 

صدای نجواگونه اش به گوشم میرسه : 

-فرار کنیم ؟  

لبخند تلخی میزنم و میگم : 

-فرار کردن حس بدی به آدم میده ، فکر کنم موندن و جنگیدن بهتره !

-تا کی برای به دست آوردنت بجنگم ؟ 

+ تا وقتی که به این باور برسی ، هرچیزی و که به دست آوردی با چنگ و دندون حفظ کنی .

– یاد گرفتم خانومم اینو بدون تو رو بر میگردونم ، این بار دیگه از دستت نمیدم ترمه! 

-فکر نکنم روز دادگاه تبرئه بشم ، سه سال میوفتم زندان ، میتونی سه سال دیگه  منتظرم بمونی ؟ 

دست هاش از دور کمرم باز میشه ، اینبار   بازوهامه که اسیر دست های قدرتمندش میشه ، با حالت خاصی بهم نگاه میکنه و میگه :

-مجنون میشم و برای به دست آوردنت جون میدم ، فرهاد میشم و برای رسیدن بهت زمین و میکنم اما نمیذارم ازم دور بمونی .

+ سال ها پیش گفتم نه مجنون باش نه فرهاد . 

-آره گفتی منم گفتم باشه قرار شد خودمون یه داستان عاشقانه داشته باشیم .

+آره گفتی ،اما داستان عاشقانه ات خیلی تلخ بود ، ببین ته تلخیش رسیده به این جا ، من یه دختری که نهایت جرمی که میکردم ، یواشکی بیرون رفتن با مستانه بود ، الان پام به کلانتری باز شده و میخوام بیوفتم بازداشتگاه. 

پیشونیش و به پیشونیم میچسبونه ، انگار میخواد با این کار ، از نگاه کردن به چشم هام فرار کنه ، نفس نفس میزنه ، من هم همین طور ، با صدای آهسته ای میگه : 

-تا آخر عمرم جبران میکنم فقط … 

+فقط چی ؟ 

-فقط بذار شیرینی لحظات گذشته رو حتی برای یک دقیقه هم شده تجربه کنم ، تقلا نکن بذار فراموش کنم ، بودنم عذابت میده فقط برای یک دقیقه ترمه ، فقط یک دقیقه .

متعجب نگاهش میکنم ، منظورش و نمیفهمم اما فرصت آنالیز کردن هم بهم نمیده ، دستش و دور کمرم حلقه میکنه و با تمام قدرت هلم میده ، عقب عقب میرم و میخورم به دیوار ، هنوز اسیر دست هاشم ، با عصبانیت میخوام حرفی بارش کنم که با لب هاش مهر سکوتو به لب هام میزنه ؛ نفس توی سینم حبس میشه ، کیان اما بی توجه چشم هاشو بسته. 

گفت خاطرات گذشته رو زنده میکنم اما رفتارش اصلا به ملایمتی که گذشته داشت نمیخوره ، انگار میخواست تمام ته مونده انرژی امو هم ازم بگیره .

رفته رفته ، بی قراریش بیشتر میشه و متاسفانه به منم سرایت میکنه .

اونقدری که زمان و مکان فراموشم میشه ، حتی گذشته رو هم از یاد میبرم ، به قول کیان فقط برای یک دقیقه .

دست هامو بالا میبرم و دور شونه هاش حلقه میکنم ، محکم تر از قبل من و به خودش میچسبونه .

انگار هر دو فراموش کردیم این جا کلانتریه و ما تا دقایقی دیگه قراره از هم جدا بشیم .

بی معنی بود ،  توی اون خلسه ی شیرینی که از وصال همدیگه فرو رفته  بودیم ، توجه به مکان غیر ممکن ترین کار دنیا بود. 

انگار احساساتم تحت تاثیر این نزدیکی زیادی به غلیان میوفته که ناخواسته ، اشکی از چشمم روی گونه ام میچکه و گونه ی کیان رو هم تر میکنه .

متوقف میشه ، سرش و عقب میبره و پیشونیشو به پیشونیم میچسبونه ، چشم های تب دارش و از هم باز میکنه و بهم خیره میشه .

دلتنگی این پنج سال ، مثل کوه آتشفان فوران میکنه .

دوباره سرش و نزدیک میاره و جنون وار اشک های روی گونم و میبوسه ؛ زمزمه میکنه : 

-بهت قول دادم اما نتونستم برت گردونم ، طاقت بیار اشک نریز .

فکر نکن حواسم بهت نیست من جای دیگه ای نفس کشیدن و بلد نیستم پس همیشه همین جام. 

هر وقت احساس کردی تنهایی یادت بیوفته یکی فقط به خاطر تو زنده است و نفس میکشه . 

یکی که از کارش پشیمونه ، یکی که قلبش فقط و فقط برای تو میتپه .

یکی که همیشه دوستت داره ؛ نترسی عزیزم تموم میشه .

بعد از روز دادگاه زندگی رو برات بهشت میکنم قول میدم .

دیگه این اشک ها تموم میشه ، به جاش لبخند میاد ، بعد از این فقط باید بخندی .

تحت تاثیر این فضا و نزدیکی چند دقیقه قبل زبونم بند اومده. 

انگار کیان درک نمیکنه چون منتظر بهم چشم دوخته ، صدای تقه هایی که به در میخوره ، حلقه ی دست کیان هم از دورم باز میشه .

کلافه ، پشت گردنش رو ماساژ میده و میگه : 

-بیا تو. 

در باز میشه و همون مامور زن داخل میاد ، رو میکنه به من و میگه :

-دیگه بریم .

سری تکون میدم و به چشم های پر از غم کیان خیره میشم ، غم نگاهش ، حتی از منم بیشتره .

لبخند برای تصلی اش میزنم و میگم : 

-نمیدونم چند روز دیگه چه اتفاقی میوفته اما میخوام بدونی چه آزاد بشم و چه نشم فرقی به حال من نداره پس عذاب وجدان نداشته باش. 

من پنج سال توی زندانم ، فقط کسی متوجه نبود ، پس به بی توجهی هم عادت دارم. 

مکثی میکنم و میگم : 

-خداحافظ کیان .

نگاهم و از نگاه سردرگمش میگیرم و از اتاق خارج میشم ، اون مامور زن که از کارت روی سینه اش فهمیدم ستوان رحیمیه ، بازومو میگیره و من و دنبال خودش میکشونه .

مسخ شده همراهش میرم ، به اطرافم توجه ندارم ، فقط میفهمم میریم طبقه ی پایین و وسایلامو میگیرن و بعد از وارسی من میمونم و سلولی که تنها روزنه اش یه پنجره ی کوچیک بود. 

گوشه ی اتاق چنبره میزنم ، تمام اتفاقات از روز اول جلوی چشمم میاد .

آشنایی با کیان ، ابراز علاقه ای که بعد از دیدار اول کرد. 

نمیخوام بگم عاقبت عشق خیابونیم این بود. 

چون نمیتونم رو احساس پاکی که به کیان دارم این اسم و بذارم اما اینو میدونم روزی که باهاش چشم تو چشم شدم اصلا این حالم و پیش بینی نمیکردم .

چشم هامو میبندم و دراز میکشم فکرم آزاد نیست اما اون قدر خسته هستم که از زندانی که توشم غافل بشم  

برای یافتنت جستجو نخواهد کرد کسی که هیچ گل تازه بو نخواهد کرد

هر آنچه خواست دلم… زندگی دریغش کرد ازین به بعد دلم آرزو نخواهد کرد

من و تو کوه شدیم و جدا شدیم از هم زمین مرا و تو را روبرو نخواهد کرد

تو بخت روشن من بودی و ندانستم  خوشی به روی من البته رو نخواهد کرد 

        

تو آفتاب و تن برفی ام مذاب اما به هیچ سایه ی وامانده خو نخواهد کرد

دلی دلش نمیاید که از تو دل بکند نخواه دل بکند نه نگو نخواهد کرد پنج روز بعد : 

صدای باز شدن در سلول نگاهم و از اون روزنه ی کوچیک میگیره ، ستوان رحیمی که این روز ها تنها کسی بود که میدیدم ، لبخندی به روم میزنه و میگه :

-بلند شو ! روز دادگاهه. 

آهی میکشم و بی حرف بلند میشم .

پنج روز بود که هر ثانیه ام توی این سلول گذشته بود . 

کیان اومد ، بارها و بارها اما ملاقات باهاشو قبول نکردم ، نمیدونم چرا نمیخواستم باهاش چشم تو چشم بشم. 

میدونستم این سرسختیم عصبانی اش میکنه اما دست خودم نبود. 

امروز هم روزی بود که سرنوشتم تایین میشد ، مستانه با پیگیری فهمیده بود افتادم بازداشتگاه اومد ملاقاتم. 

می گفت شهاب به محض فهمیدن میخواسته بیاد و خودشو لو بده که جلوشو گرفتم. 

من هم قسمش دادم بعد از این هم نذاره شهاب دیوونگی بکنه. 

نمیدونم امروز حکم دادگاه چیه ! اما عجیب بی تفاوتم. 

کسی که همه ی زندگیشو باخته ، براش فرقی نداره سرنوشتش چطور رقم میخوره .

از سلول بیرون میام و وسایلامو تحویل میگیرم .

ستوان رحیمی هم این بار به حالم رحم نمیکنه و دست هامو اسیر دستبند میکنه .

سری تکون میده و میگه : 

-متاسفم اما منم… 

میپرم وسط حرفش و میگم : 

-موردی نداره. 

سری با تاسف تکون میده و بازومو میگیره ، از پله ها بالا میریم .

بعد پنج روز ، بالاخره کیان و میبینم ، با سر و وضعی آشفته داره با فرزاد بحث میکنه .

فرزاد که متوجه ی بالا اومدن من از پله ها میشه ، میپره وسط حرف کیان و به من اشاره میکنه .

سر کیان به سمت من برمیگرده و نگاه عصبانیش ، قفل نگاهم میشه .

این بار خبری از نگاه عاشقانه نیست ، توی چشم هاش فقط خشم شعله میکشه .

به سمتش میرم و روبه روش می ایستم .

اخم هاش جوری در همه که به نظرم کور ترین گره ی دنیاست . 

میخواد تشر گونه حرفی بارم کنه که نگاهش به دست های اسیر دستبندم میوفته .

فکش بیشتر از قبل منقبض میشه ، با خشم به طرف فرزاد برمیگرده و این بار با نگاهش اونو مستفیض میکنه .

قبل از این که فرزاد حرفی برای توجیه بزنه ، کیان با عصبانیت غیر قابل باوری میگه : 

-بازش کن تا این جا رو ، رو سرت خراب نکردم فرزاد. 

فرزاد با اعتراض میگه : 

-کیان امروز روز دادگاهه مجبوریم برای …

حرفش با صدای نعره ای که کیان میزنه قطع میشه :

-مرتیکه بهت میگم اون دستبندو از دور دست هاش باز کن! 

از صدای دادش لب میگزم ، اکثریت اون جا با تعجب به کیان نگاه میکنن . 

فرزاد مثل همیشه در مقابل زورگویی کیان سکوت میکنه .

با اشاره ی سر از ستوان رحیمی میخواد تا دستبندم و باز کنه. 

بدون حرف دستبند دور مچمو باز میکنه .

به محض این که دستم از اسارت دستبند آزاد میشه ، بازوم گرفتار دست قدرتمند کیان میشه .

هلم میده ، فرزاد با عصبانیت میگه : 

-کیان دیره .

کیان در جوابش با تحکم میگه: 

-هیشش همین جا حرف میزنیم .

منو دنبال خودش میکشونه و با فاصله از فرزاد می ایسته .

میچسبم به دیوار دستش و از دور بازوم رها میکنه و روی دیوار کنار سرم میذاره .

چهره اش از عصبانیت به کبودی میزنه ، چشم هاشو بهم میدوزه و با فکی قفل شده میگه : 

-چرا این پنج روز ملاقاتو قبول نکردی؟ تا کی ؟ ترمه این رفتارت تا کی ادامه داره ؟ ببین دیگه یه دختر دبیرستانی نیستی .

بزرگ شو ترمه ! 

میدونی توی این پنج روز چی کشیدم ؟ 

+نتونستم… 

-چرا؟؟؟؟ 

+کیان من امروز دادگاه دارم و تو داری برای این مسئله سیم جیمم میکنی ؟  میخواستم فکر کنم خوب که چی ؟ این جا جاشه ؟ 

کلافه ازم فاصله میگیره و دستی توی موهاش میکشه . 

انگشت اشاره اشو به علامت تهدید روبه روم میگیره و میگه : 

-دیگه هیچ وقت ، هیچ وقت این کارو باهام نکن ! من زخم نبودنت و سال ها پیش خوردم ، دوباره روی اون زخم نمک نپاش و گرنه اون کیان سابق و نمیبینی 

به زخم کهنه ام چاقو بزنی و بخوای نگاهتو ازم بگیری دیگه با لطافت باهات رفتار نمیکنم ، این حرف آخرم. 

چشم های متعجبمو بهش میدوزم ، باورم نمیشه با این صراحت باهام حرف بزنه ؛ 

جواب نگاهم و با خط و نشون کشیدن با چشم هاش بهم میده و با قدم های محکم ازم فاصله میگیره و بی توجه به صدا زدن های فرزاد از گستره ی دیدم خارج میشه .

از این که جوابشو ندادم و با داد حرف هایی که لایقشه رو بارش نکردم از خودم بیزارم .

همیشه همین بودم ، جلوی حرف ها تهدیداش مهر سکوت به لب هام میخورد اما به محض این که ازم دور میشد ، جواب های کوبنده به ذهنم هجوم میاورد .

ستوان رحیمی  به سمتم میاد و بازومو میگیره ، هر دو دنبال فرزاد میریم .

از کلانتری خارج میشیم و سوار ماشین پلیس به سمت دادگاه حرکت میکنیم .

دیگه تا رسیدن به دادگاه ، حتی سایه ی کیان رو هم نمیبینم . 

ازش دلخور میشم ، هر چی که بود نباید تو این روز این طوری تنهام میذاشت .

ماشین که جلوی دادگاه پارک میشه ، ناخوداگاه حجم استرس غیر قابل باوری به دلم سرازیر میشه .

ستوان رحیمی در ماشینو برام باز میکنه   ، در حالی که از استرس میلرزم ، از ماشین پیاده میشم .

نگاهم به وکیل میوفته ، منو که میبینه با سر بهم سلام میکنه ، هنوز دادگاه تشکیل نشده برق پیروزی و توی چشم هاش میبینم .

به غرور نگاهش غبطه میخورم .

صدای ستوان  نگاهم و از وکیل میگیره .

-این جا باید بهت دستبند بزنم وگرنه برای ما مسئولیت داره. 

با کلافگی دستم و جلو میبرم ، دست هام دوباره اسیر دستبند میشه .

فرزاد ، از ماشین پیاده میشه و رو به ستوان رحیمی میگه : 

– دادگاه ده دقیقه ی دیگه تشکیل میشه ، میتونی این جا منتظر بمونید میتونی هم بیای داخل. 

بدون این که نظر من و بپرسه ، میگه : 

-نه بریم داخل. 

فرزاد سری تکون میده و میگه : 

-دنبالم بیاید .

بازومو میگیره، دنبال فرزاد به راه میوفتیم .

نگاهم به ماشین آشنایی میوفته ، کیانه .

فکر میکردم نمیاد اما ثابت کرد که تنهام نمیذاره  .

هر چند حتی نگاهم نمیکنه اما با دیدنش ته دلم قرص میشه .

وارد میشیم ، ازدحام این جا حتی از کلانتری هم بیشتره .

نگاه های سنگین و که حس میکنم ، از خجالت دلم میخواد فرار کنم. 

چشمم به زمینه اما خیلی خوب میفهمم نگاه تحقیر آمیز خیلی ها به منه. 

بالاخره فرزاد می ایسته و میگه : 

-این جاست باید منتظر بمونین تا صدا بزنن. 

ستوان رحیمی سری تکون میده و می ایسته .

وکیلم که حتی فامیلشو نمیدونم به سمتمون میاد و روبه روم می ایسته .

به چشم های من نگاه میکنه و میگه : 

-اگه اجازه بدید من میخوام با موکلم تنها یه صحبت کوتاه داشته باشم. 

رحیمی سری تکون میده و ازمون فاصله میگیره .

وکیل لبخندی میزنه و میگه :

-خوبید ؟ 

+آره اون قدری که نمیتونید تصورشو بکنید .

حرفم و به شوخی میگیره و میگه : 

-خوب خدا رو شکر ، امیدوارم این خونسردی اتو جلوی قاضی هم حفظ کنی و با اعتماد به نفس کامل جواب سوالاتش و بدی .

+تهش به کجا میرسه ؟ 

-مثبت فکر کن ، تو یه وکیلی داری که حتی یه پرونده ی ناموفق هم نداشته. 

+خوب این الان تعریف از خودتون بود یا من ؟ 

-من که نیاز به تعریف ندارم ، فقط کافیه اشاره کنم هزار نفر قربون صدقه ام میرن .

میخندم و میگم : 

-این حرف ها بهتون نمیاد .

+جدا؟ پس خوب ظاهرم و حفظ کردم اما تو هم قبول کن روانشناس خوبی نیستی چون من خیلی آدم شوخ طبعیم .

لبخندی میزنم و در جوابش سکوت میکنم ، نگاهم و دور تا دور سالن میچرخونم ، خبری از کیان نیست 

+فکر کنم باهات قهره. 

متعجب میگم : 

-کی ؟ 

+همونی که دلت براش پر پر میزنه .

-دل من بال نداره که بخواد پر بزنه. 

+ضربان که داره. 

از حاضر جوابیش خنده ام میگیره ، میخوام حرفی بزنم که فرزاد میاد و میگه : 

-برین داخل نوبت ماست

وحشت زده به وکیل نگاه میکنم، لبخندی میزنه و میگه: 

-یادت نره ترس همیشه باعث باخته ، شجاع باش و با اعتماد به نفس برو داخل این قیافه ی مظلومی که به خودت گرفتی دل قاضی و به رحم نمیاره .

حرف های منطقیش بدجور به دلم میشینه .

سری تکون میدم و دستبند به دست وارد دادگاه میشم .

احساس میکنم توی خوابم ، یه جورایی باور اون فضا برام سخته ، اون قدری که بعد از پنج روز فکر کردن بهش ، هنوز آماده نبودم. 

وارد دادگاه میشم و توی جایگاه میشینم .

بعد چند دقیقه ، قاضی میاد همه به احترامش از جا بلند میشن .

دل نگرون پشت سرم و نگاه میکنم .

رمان نوازش خیالی

Rating: 4.0/5. From 9 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

‫8 نظرها

  1. سلام خسته نباشید
    پارت ۳۹ رو چرا نمیذارید
    تورو خدا اذیت نکنید

    Rating: 5.0/5. From 1 vote.
    Please wait...
  2. سلام خسته نباشید
    پارت ۳۹ رو چرا نمیذازید
    تورو خدا اذیت نکنید

    Rating: 5.0/5. From 1 vote.
    Please wait...
    1. سلام همانطور که میدونید رمان آنلاینه و تا اخرین پارت در سایت قرار دادیم پارت منتشر شه ما هم قرار میدیم اطمینان داشته باشید

      Rating: 5.0/5. From 1 vote.
      Please wait...
  3. سلام،خسته،نباشید،ادامه ی رمان قصاصونمیذارین؟،،،،،در ضمن اون موقع که ساعت دو می‌داشتین خیلی خوب بود،،،بازم از شما ممنونم

    Rating: 5.0/5. From 1 vote.
    Please wait...
    1. سلام دوست عزیز رمان انلاین و در حال تایپ و هنوز به اتمام نرسیده بمحض انتشار پارت جدید در سایت قرار خواهیم داد ممنون از لطف و حمایت شما

      No votes yet.
      Please wait...
  4. سلام منون که لینک قسمتای سی و سه به بالا رو برام گذاشتین هرکاری میکردم نمیتونستم پیداش کنم من از طریق گوگل با شما اشنا شدم ادرستون هون شصت تیپه؟ چجوری مستقیم بیام تو سایتتون ممنون میشم راهنمایی کنین

    No votes yet.
    Please wait...
    1. سلام ممنون از لطف شما نسبت به شصت تیپ برای اینکه مستقیم وارد سایت ما شین بالای صفحه مرور گرتون که میخوایید ادرس مثلا گوگل رو بنویسید کافیه بنویسید 60tip.ir همین کافیه
      و ادرس سایت ما http://60tip.ir

      No votes yet.
      Please wait...
    2. سلام ممنون از توجه تون نسبت به این رمان از روز دوشنبه یا سه شنبه در سایت پارت پارت قرار داده خواهد شد.

      No votes yet.
      Please wait...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن