خانه / آخرین مطالب / رمان مرد وحشی پارت 4

رمان مرد وحشی پارت 4

رمان مرد وحشی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

عصبی پا روی پا انداخت و گفت: کاوه پس چی شد؟
کاوه هم که از نق زدن های مداوم هیوا عصبی بود گفت: مغزمو خوردی هیوا، دست من نیست که، روال داره تا ویزا بدن.
هیوا کنترل تلویزیون را برداشت و آن را روشن کرد.
نزدیک یک ماه بود که در این خانه زندانی بود.
هیچ جایی نمی توانست برود.
از ترس یزدان و دیده شدن عین یک موش درون سوراخشان مانده بودند.
باز هم کاوه به سرکارش می رفت.
کسی نفهمیده بود مردی که با هیوا فرار کرده کاوه است.
وگرنه مطمئنا قضیه به این خوبی برایش طی نمی شد.
کاوه تیشرتش را عوض کرد که هیوا پرسید: کجا؟
-قبرستون، میای؟
هیوا بلند شد و گفت: عین آدم جواب بده.
-میرم پیاده روی سرم هوا بخوره، دیوونه ام کردی تو این چند مدت هیوا!
هیوا با حرص و خشم نگاهش کرد.
کوسن را برداشت و به سمت کاوه پرتاب کرد.
کاوه اینبار نتوانست خودش را کنترل کند.
به سمت هیوا برگشت و سیلی محکمی توی صورتش زد.
هیوا متحیر نگاهش کرد.
کاوه دستش روی او بلند شد؟
واقعا کاوه بود؟
-شورشو درآوردی هیوا!
جیغ کشید: من شورشو درآوردم؟ اونوقت که زیر پام نشستی که خوب بود، حالا چی شده؟ چپ شدم یا زشت؟
اصلا حوصله ی بگومگوی تازه با هیوا را نداشت.
دستش را با بی اهمیتی تکان داد و از خانه بیرون زد.
هیوا با خشم و جیغ کنترل تلویزیون را پرت کرد.
کنترل محکم به در ورودی برخورد.
صدای شکستنش را شنید.
اما اهمیتی نداد.
این راهی بود که خودش انتخاب کرد.
حالا هم باید دنده اش نرم، چشمش کور تحمل می کرد.
در تمام مدت فقط خدا را شکر می کرد که یزدان زنده بود.
تازه همین دیروز با نیوشا حرف می زد و خبر سلامتیش را داد.
هیچ وقت علاقه ای به یزدان نداشت.
مرد جذابی بود اما به نظرش زیادی خشکه مقدس می رسید.
ریش داشت با لباس های کیپ!
نماز می خواند بدون اینکه یکی از نمازهایش قضا شود.
روزه هایش هم که همه به جا!
نمی گفت بد است.
اما از گیر دادن هایش متنفر بود.
از اینکه پوشش و آرایش را تعیین می کرد.
رفت و آمدش را چک می کرد.
آقابلاسری بازی می کرد.
همه ی کارهایش روی اعصاب بود.
حتی این خوب بودن های زیادیش!
گل خریدن و هدیه های گرانقیمتش!
شاید یزدان آرزوی خیلی ها بود.
اما جز آرزوهای او نبود.
هر کاری که کرد به هوای کاوه و داشتنش بود.
کاوه کارمند ساده ی شرکت یزدان بود.
خانه اش سویت کوچکِ اجاره ای بود.
نه ماشینی داشت نه پس انداز چشمگیری!
با این حال قول ترکیه و رفتن داده بود.
آرزوی بزرگ هیوا هم از ایران رفتن بود.
چیزی که یزدان مخالفت سرسختش بود.
هیچ جایی غیر از ایران را دوست نداشت.
اما کاوه گفته بود می بردش!
از ترکیه به یونان و بعد هم هر کشوری که دوست داشت.
اما حالا بعد از یک ماه مدام بهانه می آورد.
کلافه شده بود.
می دانست با وجود پدرش عمرا دیگر نمی توانست به خانه شان برگردد.
فرارش از یک طرف، کاری که با یزدان کرده بود هم از یک طرف دیگر!
پایش به خانه می رسید مطمئن بود پدرش می کشتش!
روی آبرویش حساس بود.
آن هم در شهر کوچکی که آنها بودند.
هنوز خیلی چیزها حرمت داشت.
و او حرمت شکنی کرده بود.
به سراغ گوشی رفت.
شماره ی نیوشا را گرفت.
با اینکه زیاد آبش با نیوشا در یک جوب نمی رفت اما تنها آدم قابل اعتماد بود که اگر جانش هم می رفت خیانت نمی کرد.
-الو.
-نیوشا…
صدای خمیازه ی نیوشا را شنید.
-جونم.
-پوکیدم نیو، بیا پیشم.
-اون مردیکه نحس کجاس پس؟
-سر قبر ننه اش، رفته بیرون.
-من نمی دونم چی بهت بگم دختر، فقط باید یزدان رو ببینی، دربه در دنبال پیدا کردنته، به خونت تشنه اس، خدا می دونه گیرت بیاره چی میشه.
داشت گریه اش می گرفت.
-بیا نیو، توروخدا.
-خاک تو سرت کنن هیوا، این چه گندی بود زدی به زندگیت؟
اشک هایش روی صورتش پایین آمد.
وقتی عاشقش نبود چه می کرد؟
-نگفتم آبغوره بگیری که، آدرس بده بیام.
آب بینی اش را بالا کشید.
-بیا ساحلی، زنگ بزنی بهت میگم.
-اوف، چیزی می خوای بیارم؟
با بغض گفت: نه!
-اومدم.
تماس را قطع کرد و به مبل تکیه زد.
خدا بکشدش!
بد کاری با یزدان کرده بود.
می دانست.
تقصیر خودش بود.
وقتی کاوه مسخره اش کرد که عمرا بتواند یزدان را از پا درآورد لج کرد.
لج کرد و یزدان را عاشق خودش کرد.
مردی که دم به تله ی هیچ زنی نداده بود.
عاشق شدنش حداقل این مزیت را داشت که مدام برایش طلا و جواهر بخرد.
همه ی این ها شده بود سرمایه ای که چند روز قبل از اینکه برای عروسی آماده شود به بازار رفت و تبدیل به پولشان کرد.
از آنجا هم کاوه همه را تبدیل به دلار کرد.
می گفت برای رفتن به یونان لازمشان می شود.
حرفی نزده بود.
چون با این درآمد کاوه حتما لازمشان می شد.
نیم ساعت نشده بود که دوباره نیوشا زنگ زد و او هم آدرس کامل را داد.
منتظرش بود که زنگ خانه را بزند.
کاوه که روز به روز سردتر می شد.
حداقل نیوشا می آمد کمی حرف بزنند.
صدای زنگ لبخندی روی لبش آورد.
دستی زیر چشمش کشید تا رد اشک را پاک کند.
به خودش که سرو سامان داد به سمت در رفت.
در را باز کرد که با قیافه ی عبوس نیوشا روبرو شد.
محکم بغلش کرد و گفت: با این قیافه هم می خوامت.
هنوز از آغوشش بیرون نیامده بود که یکی با نیش خندی گفت: سلام زن داداش!
از ترس هینی کشید و عقب رفت.
نیوشا متعجب به داریوش نگاه کرد.
یعنی تعقیبش کردند؟
-تو آسمونا دنبالت می گشتیم، رو زمین پیدات کردیم زن داداش.
هیوا از ترس رنگش عین گچ سفید شد.
-چطوری پیدام کردین؟
داریوش لبخندش را قورت داد.
با جدیت گفت: همین الان لباس می پوشی، حاضر و آماده میای قبل از اینکه دلت بخواد مجبورت کنم.
هیوا با وحشت آب دهانش را قورت داد.
نیوشا هم ترسیده به سمت هیوا برگشت و گفت: به جون مامانم من چیزی نگفتم.
مطمئن بود نیوشا حرفی نزده.
احتمالا تعقیبش کرده بودند.
همه می دانستند دوستی اش با نیوشا مدت دار و طولانی است.
داریوش غرید: مگه با تو نیستم؟
فورا داخل رفت.
لباس هایش را تن زد و با چشمان اشکی با داریوش از خانه بیرون زد.
نیوشا همان جا ایستاد که اگر کاوه برگشت ماجرا را برایش بگوید.
سوار ماشین داریوش شد.
-کجا می ریم؟
-یه جای خوب زن داداش!
لحنش اصلا دوستانه نبود.
ترس باعث شده بود در خودش جمع شود.
او هنوز زن یزدان بود.
یعنی صیغه ای که در شب بله بران خوانده بودند هنوز باطل نشده بود.
قرار بود شب عروسی عاقد بیاید صیغه را باطل کند و خطبه ی عقد دائم را بخواند.
آب دهانش را با ترس قورت داد.
زن یزدان بود و تمام این مدت با کاوه رابطه داشت.
هرچند که دخترانگیش را حفظ کرده بود.
نمی خواست حرفی بزند که وضع را از این خراب تر کند.
-داری منو می بری پیش یزدان؟
داریوش پوزخند زد.
-بد تا کردی هیوا!
بغضی به پهنای یک سرزمین کوچک ته گلویش نشست.
-من یزدانو دوست ندارم.
-برای گفتنش خیلی دیر شده.
حدس اینکه داریوش به سمت خانه باغشان بیرون از شهر می رود اصلا سخت نبود.
وحشت و ترس روی تنش سایه انداخته بود.
آنقدر که احساس ضعف و بی حالی می کرد.
رنگش پریده بود و می لرزید.
از این جماعت هیچ چیزی بعید نبود حتی اگر می کشتنش و جنازه اش را کنار جاده رها می کردند.
-منو برگردون، من نمی خوام جایی بیام.
داریوش بی اهمیت فقط به راهش ادامه می داد.
-هر بلایی سرم بیارین ازتون شکایت می کنم، به خدا نمی گذرم ازتون.
داریوش با زهرچشم نگاهش کرد.
-تو خدا می دونی چیه؟
نمی خواست بگوید اما وقتی هیوا پررویی می کرد باید جوابش را می داد.
-تا دیشب تو بغل پسره داشتی عشق بازی می کردی حالا دیگه خدا از ما نمی گذره؟
از خجالت صورتش سرخ شد.
داریوشی که تا به حال کمتر از گل به او نگفته بود حالا آنقدر رویش درون روی یکدیگر باز شده بود که رابطه اش با کاوه را اینگونه درون صورتش بکوباند.
-حیف یزدان برای تو، یه آشغالِ…
دستانش را روی گوشش گذاشت و داد زد: بس کن!
داریوش با تاسف رو گرفت.
حالش بهم می خورد با هیوا حتی هم کلام شود.
این دختر نجس بود.
حیف از آن پدر و مادر با این دختره ی پتیاره!
زمین های شهر قهدریجان پر بود از درخت های میوه و باغ!
باغ بزرگی از گیلاس و زردآلو داشتند که آلونک کوچکی هم درونش بود.
مخصوص تفریحاتی عین سیزده بدرشان.
وارد خاکی شد و بی توجه به موتور سواری که از کنارش می گذشت مسیر را گرفت تا به انتها رسید.
در آهنی بزرگ روبرویشان چشمک می زد.
به صندلی ماشین چسبید.
چندباری با یزدان به این باغ آمده بود.
دقیقا یادش مانده بود که اولین بوسه اش با یزدان هم در این باغ اتفاق افتاد.
عین یک تکه بهشت سبز بود.
اما امروز و این ساعت نه!
حس غریبی همراه با ترس داشت.
انگار هر لحظه اتفاقی بیفتد.
داریوش جلوی در بوق زد.
کسی که در را باز کرد می شناخت.
حشمت دوست عزیز یزدان بود.
تنش به عرق سردی نشست.
سکته نمی کرد خیلی بود.
ماشین وارد باغ شد.
-می خواین چه بلایی سرم بیارین؟
-به نظرت لایق چی هستی؟
از کلفت شنیدن از داریوش خسته شده بود.
ماشین زیر سایبان همیشکی که از ایرانیت بود پارک شد.
-پیاده شو.
حشمت پشت سرشان می آمد.
به محض اینکه حشمت رسید، پرسید: پس پسره که باهاش بوده کجاست؟
-سپردم به بچه ها، امشب در خدمتش هستیم.
سیاهی چشمش کوچک و کوچکتر می شد.
بقدری چشمانش از ترس گشاد شده بود که قیافه اش وحشتناک بود.
داریوش به تلخی و خشم گفت: مگه با تو نیستم زنیکه؟ پاشو شو تا خودم پیاده ات نکردم.
با ترس پیاده شد.
انگار که برهنه جلویش ایستاده باشد مدام سعی داشت خودش را بپوشاند.
داریوش به سمتش آمد.
بازویش را گرفت و محکم کشید.
کشان کشان با خودش به سمت ساختمان برد.
یک ساختمان با یک اتاق خواب نقلی و کوچک!
داخل که شدند به سمت اتاق خواب هلش داد و گفت: امشب یزدان میاد، باهات کار داره زن داداش!
با تحقیر جلوی پای هیوا تف کرد و گفت: تف تو شرفت بیاد زن که اینقد بی آبرویی کردی.
در را روی هیوا بست و قفل کرد.
هیوا به چهاردیوار کوچکی که بزور 15 متر می رسید نگاه کرد.
یک پنجره ی کوچک فسقلی داشت به اندازه ای که اتاق تاریک نباشد.
یک شب را با یزدان در این اتاق گذراند.
تنگ دلش، وقتی دستانش دورش احاطه شده بود.
آنقدر مرام داشت که فقط به یک آغوش و بوسه بسنده کند.
می گفت دخترانگیت باشد برای هدیه شب عروسیمان.
می خواست هیجانش را برای شبی نگه دارد که هیوا را تمام و کمال مال خودش می دید.
هیوا لبه ی پنجره ایستاد و به بیرون نگاه کرد.
پشت ساختمان دیوار بلندی کشیده شده بود.
با چندین درخت توت قرمز!
نه صدایی می آمد نه کسی صدایش را می شنید.
فقط خدا رحمش کند.
امشب برایش فاجعه ای اتفاق نمی افتاد خیلی بود.
یزدان را خوب می شناخت.
پای آبرویش که وسط می آمد حتی می توانست آدم هم بکشد.
گور پدر عشق و علاقه!
ترس به جانش جوری رخنه کرده بود که خو به خود می لرزید.
رنگ صورتش برنمی گشت.
تمام تنش یخ کرده بود.
مدام سعی می کرد با قورت دادن آب دهانش خشکی گلویش را برطرف کند اما فایده ای نداشت.
به زندگیش گند زده بود و باید تاوان پس می داد.
بدی شانسش این بود نه گوشی همراهش بود نه ساعتی که حداقل گذر ثانیه ها را بداند.
فقط مجبور بود به پنجره خیره شود تا تاریکی هوا اتاق را خاموش کند.
بلند شد و چراغ را روشن کرد.
صداهایی ریز و نامفهومی می شنید.
بعد هم صدای یک ماشین!
قلبش ضربان گرفت.
مطمئنا یزدان بود.
خودش حس می کرد از ترس دست و پایش سر شده.
زیر لب شروع کرد به آوردن اسم خدا و پیغمبر!
مجبور بود و برای نجات خودش به هر چیزی چنگ می زد.
تپش قلبش دیوانه وار بود.
انگار بر سر هر شاهرگ یک تلمبه گذاشته باشند.
-کجاست؟
خودش بود.
از ترس فورا بلند شد.
-صبر کن یزدان.
صدای دادش را شنید.
-به ولا حشمت جلومو بگیری اسمتو نمیارم.
-یزدان بذار آروم بشی بعد هر کاری خواستی بکن.
-هنوز زنمه، به شماها هیچ ربطی نداره، همه تون از اینجا برین بیرون، کسی تا صبح حق نداره برگرده.
صدای داریوش را شنید: یزدان، داداش…
-شنیدی چی گفتم داریوش!
صدای باز و بسته شدن در ورودی را شنید.
خدا فقط به دادش برسد.
تمام تنش به طرز وحشتناکی می لرزید.
در اتاق باز شد.
یزدان با لباسی یک دست مشکی درون قاب در ایستاد.
از دیدنش تکان خورد.
یزدان با نگاهی سرد گفت: پس بلاخره برگشتی به همونجایی که باید برمی گشتی؟
با لکنت گفت: ی..زدان!
یزدان به آرامی کمربندش را باز کرد.
-بهت گفته بودم با زن های زبون نفهم چیکار می کنم؟ گفته بود عشق و عاشقی تا وقتی تاریخ مصرف نداره که نخوای بهم خیانت کنی؟
چشمانش کم کم داشت از حدقه بیرون می زد.
یزدان در را پشت سرش بست و کمربند را دور دستش دور داد.
-چند بار زیر خواب پسره شدی؟ خوب بود؟ بهت حال می داد؟ ازش راضی بودی؟
به هیوا نزدیک شد.
کمربندش را بالا آورد و اولین ضربه را دقیقا روی صورت هیوا فرود آورد.
همین زیبایی خرش کرده بود.
همین زیبایی عقل و هوشش را برای انتخاب بهتر از بین برد.
هیوا جیغ کشید: یزدان، تورو خدا…
یزدان بدون اینکه یک ذره بخواهد رحم کند کمربندش را مدام بالا می برد و می کوفت.
هیوا در حال جان دادن بود.
مدام جیغ می کشید و التماس می کرد.
-هنوز خیلی مونده عزیزم، به ته اش که نرسیدیم.
صورتش خون آلود بود.
جای کمربند روی تن سفیدش مانده بود.
درد و سوزش به تمام تنش شعله می کشید.
کمربند که از دستش افتاد پوزخند زد و گفت: موافقی امشب به شوهرت سرویس بدی؟ ناسلامتی هنوز صیغمی، حیفی بذارم اینجوری بری.
با آرامش دکمه های پیراهنش را باز کرد.
هیوا آنقدر درد داشت که نمی فهمید بلای بعدی یزدان قرار است چه چیزی باشد.
پیراهنش را گوشه ای انداخت و گفت: پاشو لباساتو در بیار.
هیوا با وحشت نگاهش کرد.
-توروخدا…
-بلند میشی یا مجبورت کنم؟
با گریه گفت: یزدان، التماست می کنم…
-زیر اونم التماس می کردی؟ چجوری بهش سرویس می دادی؟ ازت لذت می برد؟ باید امشب برای لذت بردن شوهرت تلاش کنی هیوا جان.
شلوارش را پایین داد و گفت: بلدم چطوری لختت کنم…
هیوا به هق هق افتاد.
یزدان به سکتش رفت.
با خشونت به جانش افتاد و لباس هایش را درآورد.
اصلا مهم نبود هیوا با تمام دردش در حال مقاومت است.
برهنه که مقابل یزدان نشست، یزدان با هوس لبخند زد.
تردیدی نداشت که هیوا دیگر دختر نیست.
تفاله ی آن نامرد نصیبش شده بود.
اما همین هم برای انتقامش خوب بود.
می دانست خودش را روی داشته و نداشته اش خالی کند.
آن وقت عین یک هرزه ی بی سروپا رهایش می کرد.
عمرا اگر دست خورده ی دیگری را به عنوان وصله ی تنش قبول می کرد.
-حالا بهتر شد.
برایش مهم نبود که هیوا درد دارد.
تمام تنش می سوزد.
حتی اشک و التماس هایش هم مهم نبود.
رویش خیمه زد و با خشونت کار خودش را کرد.
راهی که هیوا خودش انتخاب کرده بود.
باید به همین جا به همین گندی و بدبختی می رسید.
هیوا از درد جیغ می کشید.
زور می زد یزدان را از خودش دور کند.
اما قدرتش نمی رسید.
درد تنش هم اجازه نمی داد.
یزدان هردو دستش را محکم بالای سرش گرفت.
-خودت خواستی!
گرفت.
بلاخره دخترانگی که حتی به کاوه هم نداده بود نصیب یزدان شد.
مردی که شوهرش بود و امشب یک حیوان!
کار یزدان که تمام شد عقب کشید.
هیوا دیگر مقاومتی نکرد.
یعنی چیزی برای از دست دادن نداشت که مقاومت کند.
یزدان با دیدن خون متعجب به هیوا نگاه کرد.
دختر بود؟!
واقعا دختر بود؟!
از جایش بلند شد.
لباس هایش را تن زد و بی توجه به هیوا از اتاق بیرون رفت.
هیوا با شدت زیر گریه زد.
بلاخره هرچه می خواست گرفت.
تنش، روحش، دخترانگیش!
رفت و برگشت یزدان زیاد طول نکشید.
با اخم و تشر داخل شد.
لباس های هیوا را روی بدنش پرت کرد و گفت: بپوش یالا، مهمونی تموم شد.
دوباره ترس به سراغش آمد.
باز قرار بود چه بلایی به سرش بیاورد؟
-تا 5 دقیقه دیگه آماده نباشی با همین سرووضع ولت می کنم، خوددانی!
درد تنش یک ور، درد دخترانگیش هم از یک طرف دیگر!
چطور به این مرد حالی می کرد که دارد می میرد؟
-منتظرم.
بزور بلند شد.
با همه دردش و خونی که وسط پایش بود لباس هایش را پوشید.
-راه بیفت.
با التماس و گریه لب زد: یزدان؟
-دیگه حق نداری اسممو به زبون بیاری آشغال، حالا تا دندوناتو خورد نکردم راه بیفت.
هیوا لنگان لنگان با همه ی دردش راه افتاد.
یزدان پشت سرش چراغ ها را خاموش کرد.
بازوی هیوا را گرفت و در حالی که صندلی جلو پرتش می کرد، او را نشاند و گفت: صدای زر زرتو نشنوم.
خودش هم ماشین را دور زده، پشت فرمان نشست.
هیوا بی صدا اشک می ریخت.
بلای بعدی یزدان را پیش بینی نمی کرد.
از باغ خارج شدند.
یزدان در تاریکی مسیر نامشخصی را می رفت.
رسیده به بیابانی روی ترمز زد.
-پیاده شو.
با وحشت و چشمانی براق از ترس به یزدان نگاه کرد.
-یزدان…
-گفتم پیاده شو.
نتوانست جلوی هق هقش را بگیرد.
-توروخدا، من می ترسم…
یزدان می دانست هیوا تا سر حد مرگ از تنهایی و تاریکی می ترسد.
هیوا سفت به صندلی چسبید.
یزدان با اخم پیاده شد.
هیچ رحمی برای این دختر قائل نبود.
باید جوری زهرش را می ریخت که هیچ وقت دیگر هیوایی وجود نداشته باشد.
در سمت هیوا را باز کرد.
بازویش را کشید و او را به بیرون پرت کرد.
هیوا با ضرب روی سنگ های نوک تیز برخورد.
کف دستش بریده شد.
خیسی دستش مطمدنا خون بود.
-هرزه ای عین تو جاش همین جاست و بس!
هیوا فورا بلند شد.
به سمت یزدان دوید.
بازویش را گرفت و گفت: غلط کردم، هرکاری بگی می کنم توروخدا ولم نکن، من میمیرم.
یزدان برگشته با پشت دست محکم درون دهانش کوبید.
جوری که هیوا تلو تلو خورد.
عقب رفت اما تعادلش بهم نخورد.
-گفتم حواستو جمع کن.
رهایش کرد و در ماشین را باز کرده پشت فرمان نشست.
بی توجه به هیوا پایش را روی گاز فشرد و رفت.
هیوا با همه ی دردش به دنبالش دوید.
اما کم آورد.
روی زمین افتاد.
خونی که از بدنش می رفت.
درد و ترس موجب شد نفهمد دور و برش چه خبر است.
پلک هایش روی هم افتاد.
شاید حداقل اینگونه بهتر بود.
دیگر نمی ترسید.
خیلی طول نکشید.
بیهوش نشده بود.
فقط در وضعیتی که انگار روی هوا باشد به سر می برد.
انگار دست و پایش مال خودش نباشند.
نمی توانست تکانشان بدهد و حرکتی کند.
صدای ماشینی به گوشش رسید.
پس نتوانست تحمل کند و برگشت.
صدای توقف ماشین و نوری که به سمتش تابیده شد را شنید.
باز هم تکانی نخورد.
صدای دوید شنید و کسی که کنارش زانو زد.
-هیوا؟
داریوش بود.
خدای من، برنگشت.
رهایش کرد و برنگشت.
-هیوا، خوبی؟ صدامو می شنوی؟
صدایی که نشنید، دست انداخت و بلندش کرد.
هیوا عین یک تکه گوشت بود.
روی صندلی عقب خواباندش.
پشت فرمان نشست و حرکت کرد.
یزدان دیوانه شده بود.
از جاده خاکی بیرون زد و وارد خیابان شد.
چه به روز دختر بیچاره آورده بود.
باید می بردش پیش نغمه.
او می توانست کمکش کند.
دانشجوی پرستاری بود و یک چیزهایی حالیش می شد.
آنقدر گاز داد تا زودتر از تایمی که گرفته بود جلوی خانه اش ترمز کرد.
کلید انداخت و در را باز کرد.
ماشین را داخل برد.
از صدای ماشین عین همیشه نغمه به استقبالش آمد.
با دیدن پریشانی داریوش، ترسیده گفت: چی شده داریوش؟
-بیا کمک نغمه.
در ماشین را باز کرد و هیوا را روی دستش بلند کرد.
نغمه با دیدن سرو وضع هیوا وحشت زده گفت: یا خدا، چه بلایی سرش اومده؟
-برو یه جا بنداز براش، بهت میگم.
نغمه معطل نکرد.
فورا درون اتاق مهمان تشکی پهن کرد.
داریوش هیوا را بغل گرفته وارد خانه شد.
با راهنمایی نغمه وارد اتاق مهمان شد و هیوا را خواباند.
-من بیرون می دونم، نگاش کن ببین می تونی یه کاری براش بکنی؟ اگه نه تا ببریمش بیمارستان.
نغمه سرتکان داد و داخل اتاق شد.
در را پشت سرش بست.
داریوش با عصبانیت گوشیش را در آورد و شماره ی یزدان را گرفت.
به محض وصل شدن تماس، داد زد: چیکار کردی با این دختر یزدان؟
صدای یزدان خونسرد بود.
انگار نه انگار اتفاقی افتاده باشد.
-مگه مهمه؟
-یزدان، داداش دختر بمیره چی؟
-مگه من نمردم؟
سوال را با سوال جواب می داد.
-خدا به دادمون برسه یزدان.
تماس را قطع کرد و خودش را روی مبل پرت کرد.
منتظر نغمه نشست.
شاید حدود نیم ساعت منتظر بود که نغمه با پریشانی بیرون آمد.
-چی شده؟
نغمه با ترس و خجالت گفت: یزدان…
آب دهانش را قورت داد و گفت: بهش تجاوز کرده.
داریوش ناباور به نغمه و حرفی که زد نگاه کرد.
-یزدان؟! غیرممکنه.
نغمه لب گزید.
داریوش بی حال روی زمین وا رفت.
سرش را با دستانش گرفت.
یزدان به حتم دیوانه شده بود.
-حالش بد نیست، فقط خیلی کتک خورده که خوب میشه کم کم اما تجاوزی که بهش شده…
-هیچی نگو نغمه!
نغمه سری با تاسف تکان داد و رفت تا کمی آب و پارچه ی تمیز بیاورد.
هیوا به شستشو احتیاج داشت.
رفت و دوباره وارد اتاق شد.
لباس های هیوا را از تنش درآورد.
بدنش کبود شده بود.
خون وسط پایش بود.
هرچند خون مردگی در کل بدنش بیداد می کرد.
با پارچه ی نم نماکی تمام بدنش را پاک کرد.
از بین لباس های خودش یک دست لباس تمیز برداشت و تن هیوا کرد.
پارچ آبی بالای سرش گذاشت.
چراغ را خاموش کرد و در اتاق را بست.
کنار داریوش نشست و گفت: خوبی؟
-خرابم.
نغمه با جثه ی ریزش بغلش کرد و گفت: یزدان عصبیه، باید بهش حق بدی.
-حق دادم که نرفتم الان یقه شو بگیرم، اما نباید این کارو می کرد، تو قاموسش تیکه پاره کردن عفت یه دختر نبود.
نغمه نوازشش کرد و گفت: بهش فکر نکن.
-مراقب هیوا باش نغمه تا کامل خوب نشده نذار بره. نمی خوام یزدان بدونه اینجاس که باز بیاد سراغش!
-چشم حواسم هست.
سرش را روی شانه ی نغمه گذاشت و گفت: خسته ام نغمه!
-این چند مدت خیلی اتفاقای ناجور افتاده.
-خدا خودش بهمون کمک کنه.
-الهی آمین.
********

مرد وحشی بقلم رویا روستمی
رمان مرد وحشی نوشته رویا
Rating: 4.5/5. From 2 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

فرمیسک

رمان فرمیسک پارت 27

رمان فرمیسک شصت تیپ مرجع کامل دانلود و معرفی رمان جهت مشاهده پارت های منتشر …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *