آخرین مطالبفرمیسک

رمان فرمیسک پارت ۱۵

رمان فرمیسک شصت تیپ مرجع کامل دانلود و معرفی رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان فرمیسک نوشته آیسا سادات حسینی از اینجا کلیک کنید

هم پاى ساميار به سمت ماشين راه افتادم، اومده بود ذهنم و باز كنه و بدتر گند زده بود، معماهاى ذهنم كم بود ساميارم بهش اضافه شد، مردى مرموز كه در كنار غم چشم هايش ابهت خاصى داشت درست مثل اردوان، نمى دونم چرا اين روز ها همه چيز و به اردوان ربط مى دم. با يادداورى قيافه ى عصبانيش بعد از فهميدن اين كه با ساميار بيرون بودم لبم و گزيدم. حالا بايد چه جوابى به اين كوه غرور مى دادم؟!

تو مسير هيچ حرفى بينمون رد و بدل نشد. ساميار تو اون هواى برفى آروم رانندگى مى كرد و تمام حواسش به رو به رو بود، البته اين طور نشون مى داد شايد ذهنش هزاران جا پرسه مى زد و فقط براى ديدن مسير نگاهش به جاده بود، همين….

بعد از لحظه اى رسيديم، كنار عمارت پارك كرد و برگشت سمتم.

_فرميسك فكر نكنم اون قدر بچه باشى كه نيازى به نصيحت باشه، ولى حواست به زندگيت باشه، مهم نيست تا الان چطور گذشته مهم اينه كه از اين به بعد چطور بگذره. گذشته ى خوبى نداشتى حداقل يه آينده ى خوب واسه ى خودت بساز.

حرفاش طورى با لحن خاصش ادا مى كرد كه به دلم نشست، دستم و روى دستگيره ى در گذاشتم و بعد از باز شدن در گفتم:

_مى گن زندگى مثل نبض قلب مى مونه هميشه در جريانه، بالا پايين داره، ولى نبض زندگيه من مثل قلب مريضمه، همون طور كه تپش هاى قلبم مثل آدماى عادى نيست زندگيمم نباشه باشه، ولى اين زندگى اين بالا پايين شدنا و حتى اين قلب مريضمم جزئى از وجودم شده بهش عادت كردم، مثل عضوى از بدنم بهم چسبيدن و نمى تونم بكنم و بندازمشون دور فقط بايد تحملشون كنم، شايد سخت ولى امكان پذيره.

دستم و روى قلبم گذاشتم و ادامه دادم:

_اگه اميد به آينده و حل كردن معادله هاى ذهنم نبود اين قلب الان نمى تپيد. پس خيالتون راحت به آقاى نامدارم بگيد نگران نباشن مگه اين كه تو تربيت خودشون شك كنن، من و دخترى ضعيف بار نياورده كه يه دوست داشتن بخواد از پا درم بياره، تمام سختيش دو روز بعدش يادم ميره، زندگى بهم ياد داد كه بايد مثل يه آلزايمرى رفتار كنم تا از پس فردام بر بيام وگرنه تو همون ديروز مى مونم.

از ماشين پياده شدم و رو به ساميارى كه با همون جديت نگاهم مى كرد گفتم:

_ممنونم بابت قهوه ، تو اين هوا چسبيد.

و در ماشين و بستم و بدون خدافظى به سمت عمارت راه افتادم. برام مهم نبود هنوز همونجا ايستاده و داره براندازم مى كنه. سرما باعث شد و دستم و تو جيب پالتوم فرو ببرم و دلم چايى هاى معطر حميرا رو بخواد.

همين كه خواستم زنگ عمارت بزنم در باز شد و دو تا نگهبان غول پيكر دو طرف در ايستادن، شونه اى بالا انداختم و وارد شدم. نمى دونستم اين كاراگاه بازيا كى قراره تموم شه. سرم و كه تو شالم فرو برده بودم و بالا آوردم و اولين چيزى كه به چشمم خورد بى ام وه دبليوى اردوان بود.

لحظه اى سره جام ايستادم و لبم و به دندون گرفتم، پس تا حالا متوجه غيبتم و بودنم با ساميار شده بود.

وارد عمارت شدم، چند بارى حميرا رو صدا زدم ولى نبود حتى به آشپزخونه و اتاقشم سر زدم ولى پيداش نكردم. نا اميد از پيدا كردنش به سمت اتاق خودم رفتم، تو دلم داشتم خداروشكر مى كردم كه اردوان و نديدم و همون لحظه نگاهم به هيكل ورزيدش افتاد. تو اتاق پشت به من كنار پنجره ايستاده بود و بيرون و نگاه مى كرد، لحظه اى با ترس بهش نگاه كردم و در اتاق و بستم.

هنوز قدم از قدم بر نداشته بود كه با لحنى جدى گفت:

_خوش گذشت؟!

همين يه جمله كافى بود تا به عمق فاجعه پى ببرم. با لكنت گفتم:

_اردوان من…

برگشتنش سمتم دهنم و بست. آب دهنم و قورت دادم و خيره ى چهره ى جديش شدم، اون قدرى كه فكر مى كردم عصبانى نبود و اين برام جاى تعجب داشت. بهم نزديك شد ، هر قدمى كه به سمتم بر مى داشت بيشتر مى ترسيدم، اين همون آرامش قبل از طوفان بود ديگه، نبود؟!

رو به روم ايستاد و با لحن سردى كه خالى از هيچ حسى بود گفت:

_وقتى به بابات زنگ زد براى گرفتن اجازه ، فكر نمى كردم اجازه بده، ولى از اينش مطمئن بودم كه تو نمى رى.

نمى دونم تو لحنش چى ديدم كه كلافه گفتم:

_اردوان به خدا….

_ازت توضيح خواستم؟!

لحن خالى از حسش شد سوزنى تو قلبم، عجيب مى سوزوند، انقدر كه دلم مى خواست مثل هميشه داد و بى داد راه بندازه، دعوام كنه ولى باهام اين طور خونسرد حرف نزنه.

_نامدار اين روزا زيادى زرنگ شده، نمى دونم چى تو سرش مى گذره هدفش از آوردن اين پسره هم نمى دونم، ولى هر چى هست به نظر چيز خوبى نمياد.

دلم از اين طور حرف زدن اردوان گرفت. هوا ى خونه برا نفس كشيدن كم بود، دلم نمى خواست اردوان باهام اين طور رفتار كنه. شايد مسخره به نظر مى رسيد ولى دلم همون غيرتى شدنا و غر زدناش و مى خواست.

لحظه اى سكوت كرد و منم خيره ى چشماش شدم، مثل هميشه نمى شد به اين چشم هاى نفوذ ناپذير نفوذ كرد و ازش چيزى فهميد.

_نمى دونم چى تو ذهن نامدار مى گذره ولى مى دونم به راحتى مى تونه تو رو تو مشتش بگيره، طورى كه خودتم نفهمى. كه بشى مهره ى بازى كه ازش بى خبرى.

چيزى از حرفاى اردوان نمى فهميدم. دستش و از جيب شلوارش در آورد، فاصله ى بينمون و با يه قدم پر كردم و گفتم:

_از چى دارى حرف مى زنى؟!

ابروهاش بهم نزديك شد.

_از اين كه يه پسر غريبه وارد اين خونه شده و تو به راحتى باهاش رفتى بيرون، كه حتى پدرتم نه تنها مخالفتى نكرد بلكه از پيشنهادش استقبالم كرد، كه بى خيال موندم گفتم فرميسك انقدر شعورش مى رسه كه ….

سكوت كرد. حس كردم چشماش كم كم داره رنگ خشم به خودش مى گيره. ولى خيلى زود خودش و جمع كرد، نگاهش و ازم گرفت ، دستى به صورتش كشيد و دوباره برگشت سمتم و با صدايى كه كمى از اون حالت بيخيالى در اومده بود گفت:

_يه پسر غريبه برات مورد اعتماد تر بود؟! مى خواستى برى بيرون چرا به خودم نگفتى؟! اصلا مگه قرار نشد براى عوض شدن آب و هوات دو روز ديگ ببرمت بيرون؟!نتونستى دو روز تحمل كنى؟!

_اردوان…

_هيچى نگو فرميسك، هيچى… پدرت خوب مى دونست امانت دار خوبيم که اسم امانت روت باشه همه جوره هوات و دارم براى همين تو رو سپرد دستم. تا الانم تو همون امانتيم بودى وامروز امانتيش ازم گرفت، مى گفت حالا كه فرميسك همه چيو فهميده ديگه خودم مراقبشم، ولى بعيد مى دونم، فكر كنم جايگزين جديد پيدا كرده، خودت نخواستی امانت باقی بمونی فرمیسک خودت…

دستاش و مشت كرد و كمى ازم فاصله گرفت:

_شايد اگه امروز باهاش نمى رفتى خيلى چيزا فرق مى كرد ولى با رفتنت همون يه ذره حمايتمم از دست دادى. از اين بعد بايد خودت از پس خودت بر بياى اونم تنهايى، ديگه اردوانى نيست.

اين و گفت و با قدم هاى بلند به سمت در رفت و با خروجش در و بهم كوبيد. رفت و با اين كار خواست بازم غرورش و بهم نشون بده، ازم خواسته بود فقط به خودش اعتماد كنم كه بهم كمك مى كنه مراقبمه ولى من… غيرتش و بازى گرفتم و دست گذاشتم رو نقطه ضعفش . حرف آخرش پاهام و سست كرد و رعشه به تنم انداخت. سردم شد، طورى كه انگار ل.،خت وسط باغ بين اون همه برفم. لرزيدم، بغضى دردمند گلوم و به بازى گرفته بود. چرا طاقت اين برخورد و اين حرفارو از اردوان نداشتم؟! چرا قلبم تير مى كشيد؟! نفسم چى؟! اون ديگه چرا گرفت؟! اصلا من چم شده بود؟! اردوان كى برام انقدر بزرگ شده بود و خودم نفهميده بودم؟!

با شل شدن پاهام روى زمين نشستم، تازه داشتم مى فهميدم كه چقدر به حضور اردوان وابستم، كه بهش نياز داشتم اونم بيشتر از هر وقت ديگه اى.

از سرما تو خودم مچاله شدم، دستم روى قفسه ى سينم نشست و خيره به در بسته شده با بغض ناليدم:

_هوا سرده، تو ديگه سرد نباش، يخ مى زنم…

نمى دونم چقدر تو اون حالت خيره ى در شدم كه سرماى تنم بيشتر شد، به اجبار از جام بلند شدم، لباس هاى تنم و عوض كردم و روى تخت نشستم، ذهنم پيش اردوان و حرفاش بود، نگاه بى حسش لحظه اى از جلوى چشمام كنار نمى رفت. نگاهى كه هنوزم اذيتم مى كرد.

لحظه ى آخر گفته بود كه ديگه حمايتش و از دست دادم. كه گند زدم، بى اراده قطره اشكى از گوشه ى چشمم روى گونم چكيد، حسى داشتم كه تا به حال تجربش نكرده بودم، انگار دنيا رو سرم آوار شده بود،

حسى كه هيچ توصيفى براش نداشتم، چرا من اينجورى شده بودم؟!

***

با صداى حميرا كه با حرص مى گفت”فرميسك چى شد پس ؟! آقا سه ساعته منتظره” كيفم و برداشتم و در حالى كه هول كرده بودم رژ كالباسى رنگم و چند بار رو لبم ماليدم و سريع از اتاق زدم بيرون. پله ها رو تا يكى كردم و رژ و انداختم تو كيفم.

صفحه گوشيم روشن شد و اسم سروناز روش نمايان شد، بدون اين كه جواب بدم گوشى رو تو مشتم فشردم.

حميرا پايين پله ها ايستاده بود و داشت براندازم مى كرد، همين كه رو به روش قرار گرفتم با اخمى ساختگى گفت:

_فقط مى خواى عصبانيش كنى ديگه؟! گفت ساعت ٧ آماده باش الان ساعت چنده؟!

خم شدم و گونش و بوسيدم

_كار داشتم الان ميرم.

با نگرانى نگاهم كرد

_فرميسك مطمئنى مى خواى برى؟! هنوزك دير نشده اصلا خودم با اردوان حرف مى زنم مى گم ح…

_حميراا گفتم كه نياز نيست نگران باشى، من خوبم، اصلا هم مهم نيست كه قراره چه كسايى رو اونجا ببينم، همون طور كه گفتى مى رم تا خوش بگذرونم همين.

و همون طور كه حميرا زير لب چيزى زمزمه مى كرد باهاش خدافظى كردم و از عمارت خارج شدم. دير كرده بودم ولى حميرا نمى دونست با چه وسواسى آرايش كردم ، كه هم غليظ نباشه و هم در كنار ملايم بودن صورتم و زيباتر كنه. كه اردوان راضى باشه و گير نده.

امروز مى خواستم زيباتر از هميشه باشم، شايد براى اولين بار حس مثبتى به اين همه زيبايى
داشتم. امروز مى خواستم هيچ توجهى به سياوش و مهگل نداشته باشم. شايد دلم به سمتشون كشيده مى شد ولى صد در صد با عقل پسشون مى زدم.

سياوش نيمه ى من نبود، نتونستم تو زندگيم داشته باشمش پس هم از ذهن و هم از دلمم مى نداختمش بيرون. عشقى آتشينى بينمون نبود كه فراموشى سخت باشه، يه دوست داشتن ساده بود يا شايدم وابستگى، همين….

سوار شدم، اردوان نيم نگاهى بهم انداخت و جواب سلامم و با تكون دادن سرش داد، اخم بين ابروهاش با وجود عينك روى چشمشم قابل تشخيص بود. اردوان كه ماشين و روشن كرد نيم نگاهى به چهره ى جديش انداختم. باهام سر سنگين تر از قبل شده بود حتى قصد داشت برنامه ى امروز رو هم كنسل كنه به اصرار سروناز و سياوش بود كه تصميم به رفتن گرفتيم.

تو اين دو روز خيلى با خودم كلنجار رفتم كه با اردوان حرف بزنم كه براش توضيح بدم اما نتونستم، حس مى كردم اعتمادش و نسبت به خودم از بين بردم. اصلا مگه اردوان به من اعتماد داشت؟!

زير چشمى نگاهش كردم با اون ژاكت يقه اسكى مشكى چقدر جذاب شده بود، اون قدرى كه لحظه اى خيرش شدم. دلم مى خواست باهاش حرف بزنم ، سكوت اردوان تو اين موقعيت برام عذاب آور بود، حتى بيشتر از ديدن سياوش كنار مهگل.

همش بر مى گشتم سمتش تا حرفى بزنم كه سره صحبت و باز كنم يا حتى ازش معذرت بخوام كه با ديدن جديتش يهو پشيمون مى شدم، اين همه بى توجهيش حسابى رو مخم بود، كم كم داشتم كلافه مى شدم كه اردوان ضبط و روشن كرد و صداى آهنگ پيچيد تو ماشين. انگار متوجه ى بى قرارى من شده بود و اين طورى مى خواست من و ساكت كنه.

با تو رسیده ام به شبی ابدی
آه ! تو کوچه کوچه مرا بلدی

من به جز آبی نگاهت
آسمانی نمی شناسم
تا تو سرگرم روزگاری
از نفس ، بی تو می هراسم

برگشتم سمت اردوان و خيره ى نيم رخ جديش شدم، پس اردوانم آهنگ گوش مى كرد. اونم چارتار، لبخندى محوى زدم نگاهم و ازش گرفتم و به هواى برفى دوختم.

رد شو از قاب لحظه هایم
دیده شو! عاشقانه تنهاست
رهسپارم به سویت اما
جاده لبریز سوزِ سرماست

مرا باور کنی یا نه
تویی پایان ویرانی
چه غمگینانه آزادی
از آن عهدی که می دانى

اين بيت آخر من و ياد قولى كه به اردوان دادم كه بهش اعتماد كنم انداخت، عهدى بستم و كارى كردم كه فكر كنه به عهدم پايبند نبودم، در حالى كه هنوزم به تنها كسى كه اعتماد داشتم اردوان بود، فقط اردوان…. چشمام و رو هم گذاشتم و داشتم به اين فكر مى كردم كه اين كدوم آهنگ چارتار بود؟!

با تو رسیده ام به شبی ابدی
آه ! تو تار و پود مرا بلدی

نمی رود ز یادم
تمام خاطراتی که عاشقانه سر شد

من به جز آبی نگاهت
آسمانی نمی شناسم
تا تو سرگرم روزگاری
از نفس ، بی تو می هراسم

با يادداورى اسم آهنگ چشم هام و باز كردم ، برف هاى ريز دونه دونه روى ماشين مى نشستن و برف پاك كن يه سره در حال كار كردن بود. دستم و روى پنجره گذاشتم و همون طور كه به سرديه اردوان كه مثل سرديه هوا شده بود فكر مى كردم زير لب با آهنگ زمزمه كردم:

رد شو از قاب لحظه هایم
دیده شو! عاشقانه تنهاست
رهسپارم به سویت اما
جاده لبریز سوزِ سرماست

با رسيدنمون اردوان ماشين و پارك كرد و پياده شديم. هوا سرد سرد بود ولى حضور اردوان كنارم دلم و گرم مى كرد. خيلى وقت بود كه بدون اين كه خودم بخوام شده بود دل گرميم. كولم و برداشتم كه اردوان كنارم ايستاد و گوشيش و به گوشش نزديك كرد:

_كجايين؟!

_…

_باشه اومديم خدافظ.

گوشى و قطع كرد و خطاب به من گفت:

_بريم.

دنبالش راه افتادم، هنوز چند قدم برنداشته بوديم كه بدون هيچ حرفى كولم و كه يه طرفه رو شونم انداخته بودم و از دستم كشيد، متعجب نگاهش كردم، نگاهش به رو به رو بود.

_دستكشت و بپوش يخ مى زنى.

از اين توجهش تو دلم ذوق زده شدم ولى به روى خودم نياوردم و در حالى كه سرم و تو شالم فرو مى بردم جواب دادم:

_فعلا خوبه، بريم بالاتر دستم مى كنم.

ديگه چيزى نگفت. دستام داشت يخ مى زد و دلم نمى خواست حالا دستكشام و دست كنم كه فكر كنه به خاطر حرف اون بوده.

كمى جلو رفتم كه نگاهم به بچه ها افتاد، اولين كسى رو كه ديدم مهگل بود كه لبخند به لب دست سياوش و گرفته بود و داشت باهاش حرف مى زد، اما سياوش جدى بود مثل هميشه، مثل اردوان….

سرم و انداختم پايين و نفس عميقى كشيدم، نبايد تابلو بازى در مياوردم، نبايد سوتى مى دادم، اين و نه تنها به حميرا بلكه به خودم قول داده بودم.

همين كه رسيدم بهشون سرم و بلند كردم و لبخندى مصنوعى رو لبام نشوندم، سروناز سريع خودش و انداخت تو بغلم و با ذوق گفت:

_سلام دختركه زيباى من چرا انقدر دير كردين؟!

ريلكس جواب دادم:

_سلام جينگيلى مينگيليه من ، ترافيك بود.

با بيرون اومدن سروناز از آغوشم و خط و نشون كشيدناش براى دير اومدن، كمى ازش فاصله گرفتم و قدمى به سمت بقيه رفتم. تازه متوجه ى سونيا مى شدم كه لبخند به لب به طرف اردوان مى رفت، پس اين نچسب هم اومده بود. اهميتى ندادم. اول با مريم و كامران كه بدون دختر كوچولوشون اومده بودن سلام و احوالپرسى كردم و بعدش با محمد و احسان و سونيا. وقتى رو به روى مهگل و سياوش قرار گرفتم لحظه اى نفس تو سينم حبس شد، لبخندى به اجبار زدم و همون طور كه به جفتشون سلام مى كردم دستم و به سمت مهگل دراز كردم و گفتم:

_سلام مهگل جون ، حال شما؟!

مهگلم لبخندى به روم زد و دستش و تو دستم گذاشت.

_سلام عزيزم، فدات شم، تو خوبى؟!

_ممنونم، شكر ، منم خوبم.

سرى تكون داد كه نگاهى به چهره ى جدى سياوش انداختم و خطاب به جفتشون گفتم:

_تبريك مى گم، شنيدم خيلى خوش حال شدم، براتون آرزوى خوش بختى مى كنم، بهم مياين.

مهگل با همون خوش حالى آشكار تشكرى كرد ولى سياوش چيزى نگفت، امروز زيادى ساكت شده بود. صداى محمد از پشت سرم بلند شد:

_بچه ها وايسيم يخ مى زنيم، بريم ديگه سرده.

سياوش اول نگاهى به ساعتش و بعد به محمد انداخت و جواب داد:

_منتظره كسى هستيم صبر كنيد بياد.

اين بار اردوان به حرف اومد:

_كى؟!

سياوش دستش و فرو برد تو جيبش

_پسر آقاى اميرى، چند وقت پيش تو شركت ديدمش با بچه ها داشتيم حرف مى زديم راجب امروز ، چون كنارمون بود به اونم گفتيم، گفت بايد ببينه چى ميشه ، ديشبم كه ازش پرسيدم گفت مياد.

اخماى اردوان رفت تو هم و با صدايى كه كلافگى داخلش بى داد مى كرد گفت:

_ساميار؟! به اون ديگه چرا گفتين؟! مگه قرار نشد فقط خودمون باشيم؟!

_تو رودبايسى گير كردم. بچه ى بدى نيست. خودت كه باهاش برخورد داشتى ، خدارو ديدى شايد دوست خوبى شد.

اردوان حرص لب زد:

_دوستيش بخوره تو سرش ، تو خونه تحملش مى كنم بس نيست اينجا هم بايد ببينمش.

عصبانيت اردوان حضور مهگل و سياوش و پاك از يادم برد. همش نگران بودم به روابط ما بيشتر حساس شه يا به من شك كنه كه با ساميار رابطه اى دارم.

ولى ساميار براى من فقط يه استاد بود همين…بچه ها همه داشتن راجب برنامه امروز بحث مى كردن و اردوان حرص مى خورد كه سونيا كنارش ايستاد و با طنازى گفت:

_اردوان چيكار به ساميار دارى؟! سخت نگير ازش خوشت نمياد حضورش و ناديده بگير.

سروناز بازوم و تو دستش گرفت و كنار گوشم داشت چيزايى مى گفت كه نمى شنيدم، الان تمام حواسم به مكالمه ى سونيا و اردوان بود.

حضور سونيا و اون لحن حرف زدنش عصبيم كرده بود، چرا به سونيا هم گفتن بياد؟! چرا بيشتر از قبل رو مخم بود؟! اصلا اردوان از كى انقدر براى من مهم شده بود؟! انقدرى كه با ديدنش كنار يه دختر بريزم بهم، مگه نبايد الان از حضور مهگل كنار سياوش ناراحت باشم ؟! پس ديگه با سونيا و عشوه هايى كه براى اردوان مى ريخت چيكار داشتم؟!

لحظه اى نگذشته بود كه ساميارم اومد، بچه ها كلى تحويلش گرفتن و برعكس اردوان حسابى باهاش سر سنگين برخورد كرد. به خاطر سرما ديگه معطل نكرديم و راه افتاديم سمت تله كابين . برنامه اول تله كابين بود.

سروناز يه طرفم ايستاده بود و ساميار طرف ديگم. اردوانم هم پاى سونيا قدم بر مى داشت و با اخم زل زده بود به رو به رو. خوب مى دونستم اونم مثل من چيزى از حرفاى سونيا نمى فهمه، منى كه سروناز دستم و گرفته بود و با ذوق از منظره ى سفيد پوش اطراف تعريف مى كرد ولى تمام حواسم به اردوان اخمو بود.

لحظه اى نگذشت كه ساميار كمى بهم نزديك شد و با صداى آرومى كه فقط من بشونم كنار گوشم گفت:

_حس مى كنم پدرت اشتباه متوجه شده، اونى كه دوستش دارى يكى ديگست، درست نمى گم؟!

متعجب برگشتم سمت ساميارى كه خيلى خونسرد داشت به رو به رو نگاه مى كرد. متوجه ى منظورش نشدم، با بهت گفتم:

_منظورت چيه؟!

بدون اين كه نگاهم كنه جواب داد:

_منظورم خيلى واضحه، اگه از قبل با اين جمع آشنايى نداشتم يه لحظه اردوان و سونيارو با سياوش و مهگل اشتباه مى گرفتم.

خواستم حرفى بزنم كه مثل شخصى كه تازه از خواب بيدار شده به خودم اومدم. نگاهى به اردوان انداختم، داشت با كامران حرف مى زد و هيچ توجهى به سونيايى كه كنارش از هيچ كارى براى جلب توجه نمى گذشت نداشت. اصلا چرا اردوان نسبت به من كه كنار ساميار بودم انقدر بيخيال بود؟! مگه رو ساميار حساس نبود؟! نكنه واقعا بيخيالم شده و ديگه باهام كارى نداره؟!

عصبى شدم، چرخيدم سمت ساميار و با غيض گفتم:

_من اينجا هيچ كس و دوست ندارم، فقط از سونيا خوشم نمياد، زيادى رو مخه.

_چرا؟!

_چى چرا؟!

_چرا از سونيا خوشت نمياد؟!

لحظه اى سكوت كردم، واقعا چرا ازش خوشم نميومد؟! صداى خنده هاى بچه ها كه بلند شد فهميدم احسان و محمد باز آتيش سوزوندن، سروناز ريز مى خنديد و سونيا با همون عشوه ى مخصوص خودش، دروغ چرا خوشگل بود و دلبربا، از اون دخترايى كه توجه هر پسرى كه به خودشون جلب مى كنن و ارادشون و سست.

_جواب منو ندادى؟!

با صداى ساميار نگاهم و از جمع گرفتم و دوباره چرخيدم سمتش:

_خودمم نمى دونم، هيچ وقت به دلم ننشست. چراشم هيچ وقت نفهميدم.

_بهش حسوديت ميشه؟!

نگاهى به دندوناى رديف شده ى سونيا كه موقع خنديدن مى درخشيد انداختم كه يهو دستش و دور بازوى اردوان حلقه كرد. اخمام رفت تو هم و قبل از اين بفهمم مى خوام چيكار كنم بهشون نزديك شدم و خطاب به اردوانى كه كولم دستش بود گفت:

_ميشه كولم و بدى مى خوام دست كشم و بردارم.

اردوان به طور نامحسوس دست سونيارو پس زد و كولم و به سمتم گرفت:

_دستكشت و بردار كولت و دوباره بده.

مثل بچه ها با لجبازى جواب دادم :

_نه نمى خواد خودم ميارمش.

و زيپ كوله رو باز كردم تا دست كشم و پيدا كنم كه هر چى گشتم نبود. اردوان كه متوجه پيدا نكردن دستكشام شد گفت:

_نيست؟!

با ناراحتى سرى تكون دادم

_نه ولى مطمئنم كه آوردمش.

_درست بگرد آورده باشيش پيدا ميشه، تا الانم كه دره كولت و باز نكردى كه بخواد گم بشه.

پوفى كشيدم و زيپ كوله رو بستم. و با نا اميدى گفتم:

_نيست مثل اين كه جاش گذاشتم.

سونيا در كمال بى مزگى خنديد و گفت:

_اشكال نداره جيباى پالتوتم گرمه.

زير لب شايدى گفتم و خواستم از كنارشون رد شم كه اردوان دستم و گرفت و من و كشيد كنار خودش، پنجه هاى مردونش چفت پنجه هاى ظريفم شد و با دست ديگش كولم و ازم گرفت. و با صداى گيرايى كنار گوشم گفت:

_ديگه از پيش من تكون نمى خورى.

و همون لحظه دستم و همراه دست خودش برد تو جيب كاپشن مخصوصش.

با بهت نگاهش كردم، كه احسان بهمون نزديك شد و گفت :

_اردوان كامران اينا لباس هاى اسكى نياوردن انگار اومدن سينما، مى گيم مگه قرار نبود بيايم ديزين مى گه گفتين ديزين نگفتين اسكى كه، گلابى با اين هيكلش فكر كنم اومده برف بازى.

اردوان نگاهى به سمت كامران كه با بچه ها در حال حرف زدم بود انداخت و گفت:

_خب پس برنامه چيه؟! مى خواين چيكار كنين؟! نگو كه جدى مى خواين برين برف بازى..

_سياوش مى گه بهترين كار خونه گرفتنه، يه دور تله كابين و اين ور اون ور كردن بعدشم دور هم همين اطراف يه خونه بگيريم، اينجورى بهتره…

اردوان سرى تكون داد

_خيلى خب براى مم فرقى نمى كنه، ببين نظره بچه ها چيه.

احسان باشه اى گفت و رفت پيش سياوش، همون لحظه نگاه من و سياوش به هم گره خورد، يه نگاه سرد و خشك طورى كه انگار اصلا هم ديگه رو نمى شناسيم. فقط نمى دونم غم نگاهش ماله چى بود. غمى كه تو چشماى رنگيش لونه كرده بود و صورتش و مظلوم ، خيلى مظلوم….

با فشارى كه به دستم وارد شد نگاهم و از سياوش گرفتم و به رو به رو دوختم.صداى سونيا بلند شد كه خطاب به اردوان مى گفت:

_شنيده بودم تو اسكى كارت حرف نداره، مثل اين كه قسمت نشد باهات يه مسابقه بذارم.

اردوان جوابش و نداد و من كفرى شدم از اين كه سونيا اسكى بلده و من براى اولين باره كه پام و تو پيست اسكى مى زارم.

تا به قسمت تله كابين رسيديم سونيا يه چرت و پرت گفت و اردوان سكوت كرد، بچه ها مى گفتن مى خنديدن شيطنت مى كردن ، سرونازم كنار مهگل و مريم ايستاده بود و داشتن حرف مى زدن، معلوم بود يه جورايى ازم دلخوره كه اومدم كنار سونيا و اردوان.

ولى براى اين كه حال سونيا رو بگيرم بايد مى موندم. از طرفيم دستم تو جيب اردوان به حدى گرم بود كه دلم نمى خواست يه قدم ازش دور شم، و همين براى حرص دادم سونيا كافى بود.

به تله كابين كه رسيديم برنامه اون روزمون مشخص شد، قرار شد خونه بگيريم كه اردوان گفت آشنا داره، مثل اين كه اين واقعا اين طرفا زياد ميومده.

با ديدن تله كابين ذوق زده خيرش شدم، تله كابينى سر باز كه بايد دو نفر دو نفر سوار مى شديم.

بچه ها همه آماده شدن ، نگاهى به سونيا كه از لحن حرف زدنش معلوم بود توقع داره اردوان باهاش سوار شه انداختم و خيلى زود قيافم رفت تو هم ، و خطاب به اردوان گفتم:

_من سوار نمى شم

اردوان برگشت سمتم

_چرا؟!

_خوشم نمياد، شما سوار شيد من نمى شم.

و همون موقع خواستم دستم و از داخل دستش بكشم بيرون كه نذاشت، فشارى به دستم وارد كرد و بهم نزديك شد:

_اينجا جاى بچه بازى نيست، توقع نداشته باش بذارمت اينجا و خودم برم اون بالا.

زل زدم تو چشماش، نمى دونم چى تو نگاهم ديد كه سرش و كنار گوشم برد و آروم زمزمه كرد:

_تو با خودم مياى. اگرم قرار باشه نريم با هم نمى ريم. نه تنهات مى ذارم نه مى ذارم با كسه ديگه اى تنها بمونى، پس هر چى تو اون ذهن كوچولوت مى گذره رو بريز بيرون.

خيلى سعى كردم تا جلوى لبخندى كه به زور مى خواست روى لبام بشينه رو بگيرم. اردوان نمى دونست چى تو ذهنم چى مى گذره كه. وجود ساميارم يه جورايى شده بود نعمت، اردوان براى اين كه سمت اون نرم من و از خودش جدا نمى كرد، فقط كاش مى شد اين سونيا رو كه مثل كنه چسبيده رو جدا كرد.

احسان نگاهى به جمع انداخت و با لحن با مزه اى گفت:

_همه جفتين، مثل اين كه فقط دوست دختر منه كه به جاى اين كه الان كنارم باشه تو خونه گرفته كپيده، خب من الان كنار كى بشينم؟!

محمد دستش و روى شونه ى احسان گذاشت و با لحن خودش جواب داد:

_منم كه كات كردم داداش، واسه همينه كه مى گن يكى كمه دو تا خيلى كمه سه تا خاطر جمه، هى مى گفتم تك پر نباشيما بيا ، حالا مجبوريم تك تك تو برفا خش خش كنيم.

احسان با شيطنت خنديد

_دادا اون دو تاش خيلى كم نيست و غمه هم اين كه تو پاييز رو برگا خش مى كنن نه تو زمستون تو برف اونم سوار بر تله كابين و رو هوا.

محمد زير لب همونى گفت و رو بقيه ادامه داد:

_مسافرين محترم لطفا كمربند هاى ايمنى خود را محكم بنديد سرما شلوارتون و نكشه پايين.

بچه ها خنديدن و به قسمت ورودى تله كابين نزديك شدن، برام جالب بود كه سونيا خيلى شيك ازمون فاصله گرفت و رفت سمت بقيه، انگار غرورش بهش اين اجازه رو نداد كه خودش و بيشتر از اين كوچيك كنه.

لبخند بدجنسى رو لبام نشوندم كه از چشم تيز بين اردوان دور نموند، گوشه ى لبش كمى كج شد و با صداى خيلى آرومى كه فقط من بشنوم گفت:

_خيالت راحت شد؟!

لب پايينم و بردم تو دهنم و با شيطنت جواب دادم:

_خيلى، زيادى نچسبه.

اردوان نيشخند ريزى زد و ديگه چيزى نگفت، به گفته ى اردوان با هم سوار شديم، از شدت هيجان داشتم پس ميوفتادم، تله كابين هر چى بالاتر مى رفت ذوق زده تر مى شدم، فضاى سفيد اطراف و ديدن آدماى رنگى رنگى كه در حال اسكى بودم روحيم و كلى شاد كرده بود.

برف ها مثل الماس برق مى زدن و من و به وجد مياوردن، مثل نديد بديدا نگاهم و اطراف مى چرخوندم و به زيبايى دور و برم نگاه مى كردم.

هوا سرد بود، ولى نه اون قدر سرد كه نشه از اين منظره ى زيبا لذت برد، نفس عميقى كشيدم و لبخندى زدم.

_خوشت اومد؟!

نيم نگاهى به قيافه ى خونسرد اردوان انداختم

_نه دارم اداى آدمايى كه خوششون اومده رو در ميارم.

اردوان ابرويى بالا انداخت:

_خوبه ،خوب اداشون و در ميارى!

كمى مكث كرد و ادامه داد:

_سردت نيست؟!

_نه خيلى ،هوا خوبه.

سرى تكون داد كه اين بار من به حرف اومدم:

_هميشه عاشق برف بودم، ولى هيچ وقت نتونستم مثل خيليا برم برف بازى يا آدم برفى درست كنم. شايد بزرگ تر كه شدم يه مدت برم يه منطقه ى سردسير زندگى كنم، جايى كه شبانه روز برف بباره و من بتونم همش برف بازى كنم.

_تنهايى!؟

لحن جديه اردوان باعث شد برگردم سمتش و نگاهى بهش بندازم.

_نمى دونم، بستگى به اون روز داره كه همراهى داشته باشم يا نه، شايد تنهايى شايدم با كسى كه اون موقع كنارم بود.

اردوان سكوت كرد، دستاى يخ زدم و بردم جلوى صورتم و همون طور كه ها مى كردم دست اردوان رو دستم نشست،

_دستات و بذار جيبت اينجورى گرم نميشه هيچ بدتر يخ مى زنه

دست چپم و توجيبم گذاشتم و دست راستم و روى پام، امروز يه جورى شده بودم يه جور خاص ، انگار اردوانم منظورم و از اين حركتم فهميد كه دستش و روى دستم گذاشتم و پنجه هامون و قفل هم كرد.

نگاهش نكردم حرفى نزدم، فقط علاوه بر دستم دلمم گرم شد، يه دل گرمى بزرگ وسط چله ى زمستون.

ديگه نمى تونستم حواسم و بدم به اطراف، فقط به دستم فكر مى كردم كه توسط اردوان محكم گرفته شده بود. تمام اتفاقات اخير مثل فيلمى از جلوى چشمام رد شد.

تحقير هاى اردوان، حسه مثبتم به سياوش، دزديده شدنم توسط محمدرضا، تغيير اردوان، حمايت و كمك هاش، فاش راز عمو، ازدواج سياوش، تغيير خودم، حضور ساميار و ….

نيم نگاهى به نيم رخ جذاب اردوان انداختم. بچه كه بودم دوستش دارم و اون هميشه من و از خودش مى روند، هيچ وقت نذاشت نزديكش بشم و حالا خودش هر لحظه نزديكمه، هنوز نمى دونستم چه حسى نسبت بهش دارم.

فقط مى دونستم ازش متنفر نيستم، يعنى هيچ وقت نبودم…

_شالت و بكش رو صورتت.

با صداى اردوان برگشتم سمتش.

_يخ زدى، مخصوصا صورتت، سردت نيست؟!

يه لحظه اومد تو ذهنم كه بگم مگه ميشه با وجود تو سردم بشه؟! ولى خيلى زود به خودم اومدم و به جاش گفتم:

_نه سرماش قابل تحمله.

_خوبى؟!

لحن نگرانش تهه دلم و خالى كرد

_آره خوبم.

_سردت شد بگو.

_وسط اين برف بوران سردمم بشم كارى نمى شه كرد بايد تحمل كنم.

فشار دستش رو دستم بيشتر شد.

_هميشه براى من يه راهى هست، يه كاريش مى كنم.

لبخند محوى رو لبام شكل گرفت. واقعا هميشه براى اردوان يه راهى بود، هميشه….

موقع برگشت تله كابين بود كه از روى كنجكاوى يا شايد بى حوصلگى از سكوت به وجود اومده رو به اردوان گفتم:

_اردى تو قبلا اسكى ميومدى؟!

با برگشتنش و ديدن چشماى متعجبش تازه فهميدم چى گفتم، سريع لبم و گزيدم و ادامه دادم:

_منظورم اردوان بود.

حس كردم خندش گرفت، ولى خيلى سريع انگشتش و گوشه ى لبش كشيد و همون طور كه خندش و جمع مى كرد جواب داد:

_آره قبلا ميومدم.

_سخته؟!

سرى به نشونه ى نه تكون داد

_نه سخت نيست، ولى بايد بهش علاقه داشته باشى.

_چطور مى تونم ياد بگيرم؟!

متعجب نگاهم كرد

_مى خواى ياد بگيرى؟!

_اوهوم.

ابرويى بالا انداخت.

_اسكى رو فقط زمان هاى به خصوصى بايد ياد گرفت، لباس مخصوص هم مى خواد كه تو ندارى.

_منم نگفتم امروز كه، كلا مى خوام ياد بگيرم.

_كى به سلامتى؟!

_نمى دونم، يكى از همون زمان هاى به خصوصى كه مى گى!

سرى تكون داد

_خوبه.

ترسيدم با همين يه خوبه گفتن به صحبتامون پايان بده كه خيلى سريع ادامه دادم:

_حالا اين زمان هاى به خصوص كى هست؟!

_نگاهش و دوخت به رو به رو جواب داد:

_زمانى كه هم برف باشه هم استاد خوب هم كسى كه بتونه اين همه راه تا اينجا بيارتت.

با لحن تمسخر آميزى گفتم:

_برف؟! برفم بايد باشه؟! اسكى رو چمن نميشه؟!

چرخيد سمتم

_رو چمنم ميشه، وايميسى رو چوب اسكى يه نفرم از پشت هولت مى ده، بلدم مى خواى يادت بدم؟!

با پرروى گفتم:

_چه جورى؟! مى خواى خودت اول انجامش بدى بشينى تا…..

پريد وسط حرفم

_نه ديگه تو ميشينى من هولت مى دم، سخت نيست نياز به آموزشم نداره چون قرار نيست خودت خودتو هدايت كنى، توسط همون هول من هدايت ميشى تا برسى به مقصد. اگه سالم رسيدى يعنى ياد گرفتى اگه دست و پات شكست يعنى نياز به تمرين بيشترى دارى .

از لحنش خندم گرفت، با تمام توان لبم و گاز گرفتم كه نخندم ولى نتونستم. خندم و كه ديد ابرويى بالا انداخت و ادامه داد:

_چيه؟! مى خواى ياد بگيرى؟!

همين حرفش كافى بود تا كنترلم و از دست بدم و با تصور اسكى رو چمن با صداى بلند بزنم زير خنده، طورى كه حتى كسايى كه جلو و عقب ما بودن هم متوجه ى خنده هام شدن،

مى خنديدم و هيچ توجه اى به اين كه ممكنه كسى با تعجب نگام كنه نداشتم. خنده هاى از تهه دلى كه بعد مدت ها دوباره تجربش كرده بودم، امروز حالم يه طور عجيبى خوب بود، دلم مى خواست فقط بخندم، با بهانه يا بى بهانه، مهم نيست، مهم اينه كه خوش حاليم و بروز بدم بر عكس غمى كه هيچ وقت به هيچ كس نتونستم نشونش بدم.

از تله كابين كه پياده شديم هنوزم آثار خنده رو لبام بود و همين باعث تعجب بقيه شده بود. حقم داشتن آخه خنده اونم با اردوان؟! از محالاته.

اردوان فقط بلده با اون اخم رو پيشونيش در سكوت به رو به رو خيره شه و در صورت زياد حرف زدن طرف با نگاه خشمگينش خفش كنه.

با ديدن نگاه جدى سونيا كه رو ما بود لبخند رو لبام عميق تر شد. سروناز اومد كنارم و با شيطنت كنار گوشم گفت:

_خوش گذشت؟!

سرى تكون دادم و با ذوق گفتم:

_عالى بود.

كه همون لحظه صداى احسانم بلند شد كه خطاب به من مى گفت:

_فرميسك خانوم اون بالا خيلى سرد نبود؟!

متعجب از سوالش اونم در حضور بقيه جواب دادم:

_نه خيلى، چطور؟!

با شيطنت خنديد:

_آخه با يه تيكه يخ سوار شدين گفتم حتما شما هم يخ زدين.

و خودش و بقيه هر و كر به اين شوخيه بى مزه خنديدن. سونيا لبخندى زد و در جواب احسان گفت:

_فكر نكنم اون قدرا هم كه نشون مى دن از يخ باشن. يخم بالاخره آب ميشه.

خواستم بگم يه كلمه از مادر عروس ولى به جاش گفتم:

_آره ، همون طور كه يخ تو سرما يخ مى شه و تو گرما آب، اردوانم همين طوره، به قول شما يخم آب ميشه ولى نه هر جايى.

همه سكوت كردن، سونيا خودش و جمع كرد و با همون لبخند مصنوعى رو لباش گفت:

_حتما همين طوره.

نگاهم و ازش گرفتم و به اردوان دوختم، زل زده بود به من، چيزى از نگاهش نفهميدم. سروناز دستم و كشيد و همون طور كه راه رفته رو بر مى گشتيم گفت:

_اِى كلك چيزى بين تو و اين آقااَس؟!

متعجب گفتم:

_كدوم آقااِ؟!

به ساميار اشاره اى كرد

_اين ديگه.

دقيق تر به ساميار نگاه كردم ، تازه متوجه ى حضورش شدم، در حال گوش دادن به حرفاى كامران بود.

_نه

سروناز فشارى به بازوم كه تو دستش بود وارد كرد

_ولى فكر كنم اون همچين از تو بدش نيومده. در تمام مدت نگاهش رو تو بود. پسره خوبى به نظر مى رسه مخش و بزن، لعنتى خيلى جذابه.

نيشخندى زدم.

سروناز چه بلندپروازانه فكر مى كرد، نمى دونست نزديك شدنم به ساميار يعنى از دست دادن اردوان. چيزى كه هيچ وقت نمى خواستم. اين و امروز مطمئن شدم.

سرما كم كم داشت روم اثر مى كرد، سرفه هام شروع شده بود و سينم خس خس مى كرد. تند تند نفس هاى عميق مى كشيدم كه ساميار متوجه ى من شد، به طور نا محسوسى از بقيه فاصله گرفت اومد كنارم ، با صداى آرومى گفت:

_خوبى؟!

سرى تكون دادم و دوباره آروم سرفه كردم. دست ساميار پشتم نشست، آروم پشتم و ماساژ داد و قرصى و جلوى صورتم گرفت

_باز كن دهنتو.

با ديدن قرص فهميدم چه قرصيه، دهنم و باز كردم و ساميار قرص و روى زبونم گذاشت، چند نفس عميق كشيدم كه اردوانم اومد كنارم، بى توجه به ساميار گفت:

_خوبى؟! جاييت درد مى كنه؟!

با اين كه خوب نبودم ولى آروم لب زدم:

_خوبم

كنارم ايستاد، دستش و دور كمرم انداخت و كنار گوشم زمزمه وار گفت:

_گفتم از كنار من جم نخور واسه همينه. صبر كن الان مى رسيم.

و همون لحظه كاپشنش و در آورد و انداختش رو شونه هام، دستمم محكم گرفت و گذاشت تو جيبش. انقدر بى حال شده بودم كه بى اراده سرم و روى شونش گذاشتم، گرماى وجودش گرم تر از كاپشن تنش بود، خيلى گرم تر.

نمى دونم چقدر گذشت، فقط مى دونم به خودم اومدم و ديدم تو يه ويلاييم، ويلايى بزرگ با پنجره هايى كه پرده هاش كنار رفته بود و تا چشم كار مى كرد برف بود و برف.

بچه ها از خستگى رو مبل ولو شدن ، چند بار پشت سر هم سرفه كردم كه اردوان من و به سمت اتاقى برد. شوفاژ اتاق روشن بود و اتاق گرم.

كاپشنم و در آورد و كمكم كرد رو تخت دراز بكشم. بى حاله بى حال بودم. كنارم رو تخت نشست و همون طور كه زل زده بود به چشمام ، موهام و از جلوى صورتم كنار زد كه يهو در اتاق باز شد.

اخماى اردوان رفت تو هم و ساميار بى اهميت به اردوان به تخت نزديك شد، قوطى قرصى رو روى ميز گذاشت و خطاب به اردوان گفت:

_حالش بد شد از اين قرص بهش بده، مراقب نفس كشيدناشم باش مخصوصا اگه خوابش برد، تنگى نفس گرفت يا دردش بيشتر شد بايد حتما برسونيمش بيمارستان.

اردوان با حرص جواب داد:

_فكر نكنم نياز به بيمارستان باشه، حالش خوبه، فقط نياز به يه خورده استراحت داره.خودم حواسم بهش هست نيازى به پرستار جديد نداره.

ساميار نيشخندى زد

_مثل اين كه اوضاع فرميسك و زيادى به شوخى گرفتى، كسى كه اسمش تو ليسته اورژانسيه براى پيوند قلب اين جور مراقبتا به دردش نمى خوره، ايست قلبى تو يه لحظه غفلت اتفاق ميوفته، همچين تفريحاتيم فكر نكنم مناسب فرميسك باشه، تو همچين هواى سردى با كلى پياده روى تو برف. اينا اسمش مراقبت نيست قتل عمده.

اردوان با چشماى به خون نشسته از جاش بلند شد و رو به روى ساميار قرار گرفت:

_ازت اظهار نظر خواستم؟! پرسيدم چيكار كنم؟! گفتم چى خوبه چى بد؟! فكر كردى نمى دونم همين الانم به خواست آقاى نامدار اينجايى؟! بهت گفت من و زير نظر بگيرى يا واسه فرميسك دايه عزيز تر از مادر بشى؟! ها كدومش؟!

ساميار در كمال خونسردى به اردوان نگاه كرد

_من به خواست خودمه كه الان اينجام، مهم نيست كه كى ازم چى مى خواد تا خودم نخوام اون كارو انجام نمى دم. الانم نه كسى و زير نظر دارم نه واسه كسى دايه ى مهربان شدم، فقط مى دونم تو اين خونه يه نفر هست كه حالش خوب نيست و منم در قبالش مسئولم.

اردوان فاصله و بينشون و با يه قدم پر كرد و از بين دندوناش با حرص گفت:

_تا زمانى كه من هستم مسئوليتش فقط با منه، نياز نيست نگران بشى خودم حواسم بهش هست. الانم تا بيشتر از اين عصبانى نشدم و اين تفريح و به همه زهر نكردم برو بيرون فرميسك مى خواد بخوابه.

ساميار نگاهى بهم من انداخت، نگاهى خونسرد بود و جدى .

سرى تكون داد و خطاب به اردوان گفت:

_مى رم ولى نه به خاطر حرف تو، نياز باشه دوباره بر مى گردم.

و بدون هيچ حرف ديگه اى برگشت و از اتاق خارج شد. نگاهم و از در بسته گرفتم و به دستاى مشت شده ى اردوان دوختم، ساميار اولين كسى بود ك اين طور تو روش وايستاده بود. البته بعد از من…

اردوان كه برگشت سعى كرد خونسرد به نظر برسه ولى خيلى موفق نبود. كنارم نشست و با عصبانيتى آشكار گفت:

_ديگه دور و بر اين مرتيكه نبينمتا، هنوز هيچى نشده پسر خاله شده ، حساب كامرانم مى رسم با اين مهمون دعوت كردنش.

با حرص چنگى به موهاش زد كه كمى تو جام جا به جا شدم و در حالى كه به تاجيه تخت تكيه مى زدم گفتم:

_چرا انقدر ازش بدت مياد؟!

چرخيد سمتم و با حرص جواب داد:

_چون رو مخه، فضوله، نكبته.

چشمام گرد شد و زير لب گفتم:

_مثل سونيا

از جام بلند شدم، اردوان نگام كرد و با همون عصبانيتش گفت:

_كجا؟!

به سمت ميز رفتم و قرصى كه ساميار روش گذاشته بود و برداشتم.

_قرصم و نياوردم، ولى مثل اين كه مشابهش همراه ساميار بوده، اين و بخورم بهتر مى شم.

اردوان خواست حرفى بزنه كه يهو پشيمون شد، از حالتش معلوم بود كه چقدر دوست داره بياد قوطى و از دستم بگيره و زير پاش له كنه يا از پنجره بندازتش بيرون. ولى كارى بود غير ممكن بود، مگه اين كه قصد جونم و داشته باشه. كه اينم بهش نميومد.

لحظه اى نگذشت كه حالم جا اومد، از تو كولم كه كنار تخت بود شونه اى برداشتم و به موهام كشيدم، لباسم و مرتب كردم و با زدن يه رژ كه قيافم و از بى روحى در بياره و همراه با اردوان از اتاق خارج شدم.

همه دور هم جمع شده بوده بودن و مافيا بازى مى كردن، صداى خنده هاشون تو خونه پيچيده بود، احسان مشكوك بود به مافيا بودن، و تمام انگشت ها به سمتش دراز شده بود، هر كسى براى مافيا بودنش يه دليل مياورد كه يهو از جاش بلند شد و خنده گفت:

_من مافيام؟! اصلا خاك بر سره هر كى كه مافيا باشه خوبه؟!

كامران دسش گرفت و همون طور كه مى كشوندش پايين گفت:

_خاك بر سره مافيات كنن حالا بتمرگ سره جات.

صداى خنده ها بلند تر شد، روى مبل سه نفره اى نشستم كه اردوانم كنارم جاى گرفت، همون لحظه مريم متوجهمون شد

_اِ بچه ها اومدين؟! بازى نمى كنين شما؟!

اردوان پا رو پا انداخت

_نه شما ادامه بدين.

بچه ها كلى اصرار كردن ولى نه اردوان حوصله ى بازى داشت نه من. آخرشم بيخيال شدن و به بازيشون ادامه دادن، صداى خنده هاشون كل خونه رو برداشته بود، احسان و محمد مثل هميشه دلقك بازيشون گل كرده بود، شكلك در مياوردن قر مى دادن، شوخى مى كردن و بقيه رو مى خندوندن.

نگاهى به سياوش انداختم، جدى بود و ساكت، مثل بقيه نمى خنديد، نگاهش اينجا بود و حواسش جاى ديگه، امروز به تنها كسى كه توجه نكرده بودم سياوش بود، فكر مى كردم ديدنش سخته ولى نبود، انگار راحت با قضيه ى ازدواجش كنار اومده بودم، به قول ساميار ، سياوش براى من فقط يه عشق بچگى بود، بايد عشق واقعيم و پيدا مى كردم، عشقى كه فراموش نشدنى باشه، حتى اگه طرف ازدواج كنه…

هوا كم كم داشت رو به تاريكى مى رفت ، زمستون بود و هوا زود تاريك مى شد، بچه ها انقدر داشت بهشون خوش مى گذشت كه قصد رفتن نداشتن، همه همچنان درگير بازى بودن كه گوشى اردوان زنگ خورد، رفت تو اتاق و بعد از لحظه اى خيلى جدى اومد بيرون و رو به جمع گفت:

_بچه ها مثل اين كه امشب اينجا موندگاريم.

كامران با تعجب گفت:

_چطور؟!

اردوان سره جاش نشست

_جاده رو به خاطر بارش سنگين برف،بستن. امشب و بايد بمونيم.

مريم هراسون از جاش بلند شد و رو به كامران گفت:

_كامران آراميس چى؟! بچم امشب نريم خونه نمى خوابه، همين جوريشم به زور پيشه مامانم موند،الانم داره بهونه مى گيره من مى دونم.

جز مريم و كامران بقيه از موندن راضى بودن، سروناز و مهگل كه با سياوش بودن، سونيا كه براش مهم نبود، محمد كه خونه مجردى داشت، فقط احسان بود كه به مادربزرگش زنگ زد و اطلاع داد كه شب نمياد، خودش گفت و بعدها از سروناز شنيدم كه پدر و مادرش و از دست داده و با مادر بزرگ پيرش زندگى مى كنه، قيافه ى ساميارم كه خنثى بود، يعنى نمى شد چيزى از نگاهش فهميد.

چند لحظه يه بار نگاهش و غافل گير مى كردم و اين توجهاتش رو مى ذاشتم پايه نگرانيش، ولى خب اصلا چرا بايد براى من نگران بشه؟! يعنى واقعا به گفته ى اردوان از طرف عمو بود؟!

با صداى سروناز كه بهم چايى تعارف مى كرد نگاهش كردم ، خواستم بردارم كه ساميار خيلى جدى گفت:

_اين چايى براى تو پر رنگه.

اردوان ليوان چاييش و كوبيد رو ميز كه توجه ى بقيه به سمتمون جلب شد، از چهرش معلوم بود كه خيلى داره سعى مى كنه تا جلوى خودش و بگيره و جلوى بقيه به ساميار چيزى نگه.

دستم و مشت كردم و خطاب به سروناز گفتم:

_مرسى من نمى خورم.

سروناز ابرويى بالا انداخت

_چرا ؟! تو اين هوا مى چسبه كه.

_نه ميل ندارم، باشه واسه يه وقت ديگه.

سروناز شونه اى بالا انداخت و با گفتن هر طور مايلى ازم فاصله گرفت، نيم نگاهى به اردوان انداختم، آرنجش و روى دسته مبل گذاشته بود و دستش و روى صورتش، كلافگى در چهرش كاملا پيدا بود.

سرم و پايين انداختم و سعى كردم خودم و بزنم به بيخيالى، در حالى كه بى خيال نبودم.

اون شب با بچه ها جاى شام كلى هله هوله خورديم منم كه كمى حالم جا اومد به جمعشون ملحق شدم، طورى كه لحظه اى بعد صداى خنده هاى منم بلند شد، ديگه برام مهم نبود سياوش مى خواد ازدواج كنه، كه ساميار همش غر مى زنه و اردوان عصبى ميشه الان فقط خودم مهم بودم ، فقط خودم…

تا آخره شب اردوان مثل برج زهرمار بود و ساميارم خنثى، سياوشم مى دونست يه چيزى شده و نگاهش بين ما سه نفر در گردش بود اما مهگل خيلى زود دستش و روى شونش مى ذاشت و يه جورى حواسش و پرت مى كرد، بچه ها قصد داشتن تا خود صبح به اين دوره همى ادامه بدن ولى خسته تر از اين حرفا بودن، از طرفيم فردا بعد از بررسى جاده بايد هر چه زودتر خودشون و به شركت مى رسوندن.

اردوانم كه گوشيش همش دستش بود به اين و اون زنگ مى زد و مى گفت فردا اگه دير رسيد چيكار كنن چيكار نكنن، خلاصه طرفاى ساعت ١٢ بود كه به خواست اردوان هر كسى رفت تو يه اتاقى, منم برگشتم تو همون اتاق اولى و با خستگى پريدم رو تخت.

تختش مثل اتاق خودم راحت نبود ولى باز هم مى شد تحملش كرد. دراز كشيدم و مثل هميشه قبل از خواب مشغول بررسى اتفافات اون روز بودم كه در باز شد.

سريع از جام بلند شدم و به اردوانى كه در و مى بست و دكمه هاى بالايى پيراهنش و باز مى كرد نگاه كردم.

سنگينى نگاهم و كه حس كرد بدون اين كه برگرده سمتم گفت:

_يه جورى از ديدنم تعجب مى كنى انگار اولين باره من و مى بينى و تا حالا باهام تو يه اتاق و رو يه تخت نخوابيدى.

لحنش باعث شد گر بگيرم ولى پررو تر از اين حرفا بودم كه تو همچين موقعيتى سكوت كنم.

_تعجب نكردم، ولى فكر نمى كردم بياى اينجا، اون بيرون كلى اتاق براى خوابيدن هست، مى تونستى برى تو اتاق يكى از پسرا.

برگشت سمتم

_ولى من مى خوام اينجا بخوابم.

چشمام گرد شد و اون همون طور كه به سمتم ميومد ادامه داد:

_چند تا مرد مجرد تو اين خونه هستن توقع ندارى كه تنهات بذارم .

_واسه همون حس مسئوليته؟!

شونه اى بالا انداخت

_شايد

شك نداشتم اين كارش فقط واسه نشون دادن حس برتريش به ساميار بوده، پيراهنش و از تنش دراورد ، زيرش يه ركابى مشكى پوشيده بود كه هيكل ورزشكاريش بيشتر از هر وقت ديگه اى خودش و نشون مى داد.

نگاهم و از هيكل ورزيدش گرفتم و به چشماش كه زل زده بود بهم دوختم.

با ديدنش تو اين وضعيت اونم تنها تو اتاق يه چيزى ته دلم تكون خورد ،خيلى سريع نگاهم و ازش گرفتم و رو تخت دراز كشيدم.

وسوسه ى لمس بازوهاش افتاده بود تو جونم و خيلى داشتم سعى مى كردم كه به سمتش نرم، باز بى جنبه شده بودم، لبم و گاز گرفتم و پاهام و جمع كردم تو شكمم، همون لحظه برق اتاق خاموش شد، ولى حتى تو اون تاريكى با نور شومينه قامت اردوان پيدا بود.

به تخت نزديك شد و با هر قدمش تپش قلبم بيشتر مى شد . كنارم روى تخت نشست ، چشمام و روى هم فشردم و بعد از لحظه اى با بالا پايين شدن تخت فهميدم اردوان كنارم دراز كشيده.

نفسم و تو سينم حبس كردم، ريم پر شده بود از عطر تنش، من اين عطر و دوست داشتم ولى چرا تا به حال به اين قضيه دقت نكرده بودم؟!

بوى عطرش هوش از سرم برده بود، اگه قرار بود امشب و پيش من باشه بدون شك تا صبح نمى تونستم چشم رو هم بذارم. هنوزم نمى تونستم دليل يه سرى از كاراش و درك كنم، اصلا چه لزومى داشت انقدر راحت كنار من دراز بكشه و بخواد بخوابه؟!

تو دلم آشوب بود و نمى دونستم تو دل اردوان چه خبره، كمى تو جام جا به جا شدم، ولى روم نمى شد بچرخم سمتش، دستم و زير بالشت گذاشتم و كمى وول خوردم كه صداى اردوان بلند شد:

_تا خود صبح مى خواى همون طور اين ور اون ور كنى؟! فرميسك بخواب، صبح زود بايد بيدار شيم، كلى كار داريم.

اين حرفش باعث شد برگردم سمتش و تو اون تاريكى نگاش كنم. به پشت خوابيده بود و نگاهش به سقف بود، زل زدم بهش و با مظلوميت گفتم:

_خوابم نمياد.

دستش و گذاشت رو پيشونيش

_تا همين چند دقيقه پيش كه رِ به رِ خميازه مى كشيدى، چشماتم كه از شدت بى خوابى باز نمى شد ، بعد الان خوابت نمياد؟!

از اين كه دست دلم داشت براش رو مى شد استرس گرفتم، لبم و به دندون گرفتم و بى توجه به تپش هاى تند قلبم در حالى كه سعى داشتم صدام كوچك ترين لرزشى نداشته باشه گفتم:

_تو اينجايى خوابم نمى بره!

چرخيد سمتم، تو اون تاريكى قيافش خيلى خوب معلوم نبود ولى بازم زل زده بوديم به اون هاله ى تاريكى.

_مى تونى حضورم و نا ديده بگيرى.

سريع جواب دادم:

_نمى تونم.

_چرا؟!

ناخونامو و كف دستم فرو بردم تا شايد حجم اين استرس كم شه ولى نشد.

_نمى دونم.

دستش و از روى پيشونيش برداشت.

_چرا نمى دونى؟!

اين سوال جواب كردناش رفته بود رو مخم، صداى بم مردونش رابطه ى مستقيمى با تپش هاى قلبم پيدا كرده بود، انگار امروز با خودش عهد كرده بود كه اين قلب بيمار و از كار بندازه.

_خودت چى؟! با وجود يكى ديگه تو تختت مى تونى بخوابى؟!

_آره اگه نمى تونستم كه نميومدم اينجا بخوابم.

كفرى شدم

_اصلا چرا نمى رى رو كاناپه بخوابى ؟!

_اتاق كاناپه نداره.

_بيرون چى؟!

_ نمى رم.

با حرص نگاش كردم، براى هر سوالى يه جواب تو آستينش داشت، امشبم از اون شبايى بود كه حوصله ى بحث و كل كل نداشتم، نفس عميقى كشيدم و همون طور كه پشت بهش پتو رو روى خودم مى كشيدم گفتم:

_سعى مى كنم بخوابم، تو هم بخواب.

جوابى نداد ، چشمام و رو هم گذاشتم، ولى حتى اگرم مى خواستم حضورش و نا ديده بگيرم بازم اين بوى عطر لعنتيش نمى ذاشت.

دلم مى خواست جلوى بينيم و بگيرم و از راه دهان نفس بكشم، با خودم درگير بودم، خوابم ميومد و خوابم نمى برد، كلافه دوباره چرخيدم سمتش كه ديدم اونم به پهلو سمت من خوابيده و داره نگاهم مى كنه. نگاهمون كه به هم افتاد خيلى جدى گفت:

_نتونستى حضورم و ناديده بگيرى؟!

زبونم قفل كرد، من سكوت كردم و اون ادامه داد:

_سرى پيش كه زود با اين قضيه كنار اومدى، هنوز سرت به بالشت نرسيده خوابت برد حالا چى شده؟! چرا نمى خوابى؟!

پتو رو تو مشتم گرفتم و با صداى آرومى گفتم:

_گرمه…

با صداى پوزخند اردوان فهميدم چرت ترين حرف ممكن رو زدم، وسط زمستون اونم ديزين، آخه گرماش كجا بود؟! شايد اتاق سرد نبود ولى گرمم نبود، يه دماى متعادل.

_خب پس گرمته، چرا لباسات و در نميارى ها؟! مى خواى كمكت كنم؟!

صداى پر از شيطنتش باعث شد اخم كنم ، پتو رو بيشتر روى خودم كشيدم، پتويى كه يه جورايى برام حكم ديوار دفاعى رو داشت.

_نه منظورم اينه كه هواى اتاق نم داره.

_دم يا نم؟!

انقدر هول كرده بودم كه نمى دونستم دارم چى مى گم، لب پايينم و كلا تو دهنم فرو بردم و يهو با حرص گفتم:

_اصلا هر چى، تو بگير بخواب، چيكار به من دارى؟!

و قبل از اين كه به سمت مخالفش بچرخم دستش و به سمتم دراز كرد و من و كشيد تو آغوشش، چشمام گرد شد تو شوك كارش بودم كه سرم و به سينش چسبوند و دستش رو موهام نشست و همون طور كه نفساش و روى لاله ى گوشم خالى مى كرد، با صداى بمش كنار گوشم گفت:

_فكر كنم بايد اول تو رو بخوابونم، وگرنه تا صبح نه مى خوابى نه مى زارى من بخوابم.

انقدر شوكه شده بودم كه نمى تونستم تكون بخورم، قدرت هيچ حركتى نداشتم، تو آغوش اردوان فشرده شدم و حتى نمى تونستم پسش بزنم، دستاش موهام و به بازى گرفت و من و هر لحظه بيشتر از قبل شگفت زده مى كرد، باورم نمى شد اين همون اردوان مغرور گذشته باشه.

اردوانى كه الان در كمال آرامش من و به آغوش كشيده بود و با موهام بازى مى كرد، چشم هام و رو هم گذاشتم كه نفساى داغ اردوان پخش شد تو گردنم و با صداى آرومى زمزمه وار گفت:

_حتما بايد اين طور بخوابونمت گربه كوچولو؟!

اهميتى ندادم، مهم نبود چى مى گفت مهم آرامشى بود كه با وجودش به وجودم تزريق مى شد، آرامشى كه اين روزها عجيب به دلم مى نشست و از منه زبون دراز يه دختر آروم مى ساخت، درست مثل همين الان.

چشمام و رو هم گذاشتم و خودم و تو آغوشش پنهون كردم، آغوشى امن و گرم، عطر تنش و نفس كشيدم و ميان نوازش هاى دست اردوان به خواب رفتم.

با تو در سرد ترين ماه زمستان گرم است…

با خواب بدى كه ديدم از خواب پريدم، همين كه متوجه شدم تو آغوشه كسيم چشمام تا حد ممكن گرد شدن و قبل از اين كه جيغ بكشم اتفاقات ديشب مثل فيلمى جلو چشمم ظاهر شد.

نفس راحتى كشيدم و كمى تو بغل اردوان جا به جا شدم، هوا گرگ و ميش شده بود، ديشب خسته بودم و زود خوابيدم ولى حالا ديگه خوابم نمى برد.

باور اين كه الان تو آغوش اردوانم برام سخت و غير قابل درك بود، همه چيز مثل يه خواب مى موند مثل به رويا. رويايى كه دلم نمى خواست فعلا ازش بيرون بيام.

بار ديگه عطر تنش و به ريه هام فرستادم، حس خوبى بهم مى داد، لبخندى روى لبهام نقش بست و دوباره سرم و روى سينش گذاشتم.

حس خوبى داشتم حسى آرامش بخش، دستاى گرم اردوان دورم حلقه شده بود، فكر مى كردم بعد از خوابوندن من ازم فاصله بگيره ولى مثل اين كه از همون موقع تو آغوششم و اونم همين طور خوابش برده.

دستم و بالا آوردم و آروم رو سينش گذاشتم، گرمم شده بودم، انقدر گرم كه دلم مى خواست برم وسط برفا بخوابم.

هر چيم با خودم كلنجار رفتم نتونستم پسش بزنم و از آغوشش بيام بيرون، هيجان داشتم ولى قلبم آروم بود، آرومه آروم.

تن اردوان مثل يه كوره ى داغ بود، دستم و از روى سينش برداشتم كه همون لحظه فشارى به كمرم وارد كرد.

دستش و كه زير سرم بود روى گردنم گذاشتم و همون طور كه سرم و به سينش مى چسبوند كنار گوشم با صداى خشدارى كه معلوم بود به خاطر بيدار شدن از خوابه گفت:

_چرا انقدر ورجه وروجه مى كنى بخواب ديگه فعلا واسه بيدار شدن زوده.

خواستم سرم و بلند كردم كه دستاى قدرتمندش مانع شدن

_گرمه، اينجوريم نمى تونم نفس بكشم.

_چه جورى؟!

دستم و رو دستش گذاشتم.

_اينجورى.

من و كمى از خودش جدا كرد و زل زد تو چشمام. با ديدنش بازم دست و دلم لرزيد و يه آن با خودم گفتم من تو بغل اين چيكار مى كنم؟!

اتاق كمى روشن شده بود، به اندازه اى كه قيافه هامون كمى، فقط كمى ديده مى شد، دستش بالا اومد و تره اى از موهام و كه تو صورتم ريخته شده بود و كنار زد.

يه دستش زير سرم و دست ديگش رو موهام بود، با اون هيكل گندش تو بغلش گم شده بودم. شده بوديم فيل و فنجون.

در سكوت زل زده بودم به چشماش، چشمايى كه دنيايى حرف توش بود و من هيچ كدومش و نمى فهميدم.

_چرا انقدر زود بيدار شدى؟!

صداى خواب آلودشم جذاب بود، يعنى اين روزها تمام چيزايى كه به اردوان مربوط مى شد جذاب بود.

_خوابم پريد.

_چرا؟!

_خواب بد ديدم.

_چه خوابى؟!

كمى مكث كردم و مردد گفتم:

_خواب ديدم يه مار كنارمه و همين كه مى خواست بهم نزديك شه يه نفر نجاتم داد.

_كى؟!

سرى به چپ و راست تكون دادم

_نمى دونم.

_يه خواب بود كه تموم شد، ديگه بخواب.

_نمياد.

ابرويى بالا انداخت

_تو كه از هر چى بگذرى از خوابت نمى گذرى حالا چرا نمى خوابى؟!

_چون اينجورى خوابم نمى بره!

_چه جورى؟!

كلافه پوفى كشيدم، بازم سوال جواب كردناش شروع شده بود.

_اينجورى!

گوشه ى لبش كمى كج شد.

_دقيقا چه جورى؟!

معلوم بود دوست داره من و حرص بده، منم با حرص جواب دادم:

_اينجورى ديگه، انقدر نزديك، اومدى تو دماغ من، خو يه خورده برو اون ور تر، خفه شدم.

گوشه لبش بيشتر بالا رفت، يه چيز شبيه پوزخند، سرم و دوباره چسبوند به سينش و با صداى آرومى گفت:

_عادت مى كنى…

دلم ريش شد. يه جورى شدم، قلب آرومم نا آروم شد و ضربان قلبم بالا رفت. چشمام و رو هم گذاشتم و سعى كردم به خودم مسلط باشم.

_اردى خفم كردى!

با صدايى كه شيطنت توش موج مى زد جواب داد:

_فرى از گرما بميرى بازم جايى نمى رى.

يهو زدم زير خنده و براى اين كه صدام بلند نشه سرم و به سينش چسبوندم و شروع كردم به ريز ريز خنديدن، سره صبحى مسخره بازيش گل كرده بود و داشت مشاعره مى كرد.

خندم رفته رفته داشت شدت مى گرفت كه اردوان براى خفه كردن صدام سرم و به سينش فشار داد و كنار گوشم گفت:

_آروم تر، الآن بقيه بيدار مى شن.

اهميتى ندادم، سرم و بلند كردم و ميون خنده هام گفتم:

_اردى خيلى مردى.

حس كردم خودشم خندش گرفته و سعى مى كنه جذبشو حفظ كنه، انگار بخنده ميميره. موهام و به بهم ريخت و با صداى آرومى گفت:

_بسه ديگه، شيطون نشو كار دستت مى دما.

لبخند رو لبم ماسيد.

زل زدم تو چشمام و ادامه داد:

_مى خوابى يا بخوابونمت؟!

يه لحظه از لحنش ترسيدم، انگار كم كم داشت جدى مى شد، سرى تكون دادم و آروم لب زدم:

_مى خوابم.

دستاش و دورم حلقه كرد، اين بار سرم و رو بازوش گذاشت و گفت:

_آفرين گربه كوچولو، بخواب تا منم بخوابم، فردا كلى كار دارم.

ديگه هيچى نگفتم، نخواستم يهو قاطى كنه، اردوان هميشه انقدر آروم نيست نمى خواستم عصبانيش كنم، از طرفيم حالا تو بغلش راحت تر بودم، سرم و رو بازوش كمى جا به جا كردم و چشمام و بستم.

_فرميسك اون ليوان و بده به من

ليوان و از روى ميز برداشتم و گرفتم سمتش.

مشغول چايى ريختن شد، دستى به چشمام كشيدم و گفتم:

_سروناز ، اردوان كجاست؟!

سروناز شونه اى بالا انداخت.

_نمى دونم، صبح رفت يه سرى خرت و پرت آورد و گفت مى ره جايى كار داره. تا موقع برگشتمون بر مى گرده.

سرى تكون دادم و لقمه ى نون پنيرى براى خودم گرفتم، همه صبحونه خورده بودن جز من، سرى دوم تو بغل اردوان بيهوش شده بودم از شدت خستگى، وقتيم بيدار شدم نبود، ولى هنوزم عطر تنش و رو لباسم حس مى كردم، بقيم چون فكر مى كردن حالم خوب نيست بيدارم نكرده بودن .

با ليوانى كه جلو روم گذاشته شد سرم و بلند كردم و زل زدم به سروناز كه داشت سوالى نگام كرد.

_كجايى تو دختر؟! از صبح همش تو فكرى .

ليوان چايى و برداشتم و همون كه به سمت لبام مى بردمش جواب دادم:

_نه چيزى نيست.

_مطمئنى؟!

سرى تكون دادم

_اوهوم.

با اين كه از قيافش معلوم بود قانع نشده باشه اى گفت و به سمت كترى رفت، براى خودشم چايى ريخت و اومد رو به روم نشست.

_فرميسك؟!

_هوم؟!

نگاهى به بچه ها انداخت و با صداى آرومى گفت:

_ديشب اردوان تو اتاق تو خوابيد؟!

يهو قند پريد تو گلوم و شروع كردم به سرفه كردم. سرونازم با نگرانى از جاش بلند شد و همون طور كه به پشتم ضربه مى زد با نگرانى گفت:

_اى واى خوبى فرميسك؟! چاى بخور قند تو گلوت گير نكنه.

چند بار پشت سره هم سرفه كردم و به خورده از چايى داغم و خوردم. دستى به لبام كشيدم و با وحشت گفتم:

_همه فهميدن؟!

سروناز مشكوك نگام كرد.

_چيزى بين شما دو تاس؟!

سرى به نشونه ى نه تكون دادم و سريع از جام بلند شدم

_ديشب نگران حالم بود اومد تو اتاق، ولى خودت خوب مى دونى رابطه ى بين ما خوب نيست، پس چيزيم نمى تونه بينمون باشه.

و زير لب به خاطر صبحونه اى كه برام آورده بود تشكرى كردم و از آشپزخونه رفتم بيرون.

همه تو پذيرايى نشسته بودن و حرف مى زدن، مريم از قيافش معلوم بود استرس داره و نگران آراميسه، بى توجه به نگاه خيره ى سياوش و ساميار كنار مريم رو مبل نشستم، يعنى تنها جاى خالى كنار اون بود، چرخيد سمتم و با اون قيافه ى مهربونش گفت:

_خوب خوابيدى؟!

لبخندى به اجبار رو لبم نشونم، با اين كه حرفش بى منظور بود ولى حس مى كردم داره به حضور اردوان كنار من اشاره مى كنه.

_بد نبود، من معمولا جام عوض ميشه بد خواب ميشم، به تخت خودم عادت كردم.

سرى تكون داد

_منم اينطوريم، مخصوصا اگه آراميسم نباشه، ديگه كلا خوابم نمى بره، تو اتاقت سرد نبود؟!ما كه ديشب يخ زديم، فكرم يا پيش آراميس بود يا تو، مى ترسيدم تو اين موقعيت حالت بد شه.

لبخندى به مهربونيش زدم، از مسافرت شمال به بعد متوجه ى بدن بى جنبه ى من شده بود.

_نه اتفاقا گرم بود.

چهرش متعجب شد.

_گرم بود؟! فكر كنم جرزنى كردن اتاق گرمه رو دادن به تو.

و خودش بى صدا خنديد. اتفاقات ديشب دوباره جلوى چشمام جون گرفت، با وجود سرماى خونه نمى دونستم ديشب گرماى تنم به خاطر حضور اردوان بود يا روشن بودن شوفاژ، ولى هر چى كه بود خيلى گرم بود، خيلى زياد….

با صداى در همه نگاه ها چرخيد سمتش، اردوان با كت نسبتا بلند و شلوار جينش وارد خونه شد و رو به جمع گفت:

_جاده باز شده، بشمر سه آماده شين بايد برگرديم، هوا خيلى خوب نيست، مى ترسم تو جاده بمونيم.

سياوش زودتر از بقيه از جاش بلند شد، حس مى كردم كلافس و كلافگيش و به چسبيدن مهگل بهش ربط دادم، تا جايى كه به ياد داشتم هميشه از اين كه يكى بهش بچسبه بيزار بود.

با بلند شدن مريم منم از جام بلند شدم. سياوش به سمت اردوان رفت كه مهگل با صداى نازكش گفت:

_سياوش بيرون نريا سرده، بذار آماده شيم همه با هم بريم.

بى اراده پوزخندى زدم كه از چشم سياوش دور نموند و همين باعث شد با اخم به مهگل نگاه كنه و سعى كنه با نگاهش دهنش و ببنده، بى اهميت وارد اتاقم شدم وسايلام آماده بود،

كاپشنم و پوشيدم و شالم و سر كردم در باز شد و اردوان اومد داخل. نگاهى به تيپ جديدش انداختم و تو دلم گفتم چقدر بهش مياد كه بهم نزديك شد.

كولم و از كنار تخت برداشت

_لازمش ندارى؟!

_چرا مى خوامش.

رفتم كنارش و كوله رو ازش گرفتم، زيپ كوچيكش و باز كردم و رژ صورتى و كالباسيم و برداشتم و رفتم جلو آينه، قيافم بى روح شده بود. خواستم رژ صورتى و بزنم كه توسط اردوان از دستم كشيده شد.

متعجب چرخيدم سمتش ، با چشم و ابرو اشاره اى به رژ كالباسى تو دستم كرد و گفت:

_اونو بزن، بيشتر بهت مياد.

تعجبم بيشتر شد، اولين بار بود اردوان راجب چيزى اين طور اظهار نظر مى كرد، از اين كه حواسش هست چى بهم مياد يه حس خوبى به قلبم سرازير شد.

سرى تكون دادم و چرخيدم سمت آيينه ولى تو اون حالتم سنگينى نگاه اردوان و روى خودم حس مى كردم.

رژ و چند بار رو لبام كشيدم و لبام و بهم ماليدم، چهرم با همون يه رژ تغيير كرده بود و از اون بى حالى در اومده بود.

به قول اردوان رنگشم بهش ميومد. لبخندى به روى خودم زدم و برگشتم سمتش تا بگم بريم كه با ديدن نگاهش رو لبام لبخند رو لبام ماسيد.

لبم و به دندون گرفتم كه اردوان خيلى سريع به خودش اومد، اخمى بين ابروهاش نشوند و به سمت كولم رفت ، برش داشت و همون طور كه به سمت در مى رفت گفت:

_سريع آماده شو بيا بيرون بايد راه بيوفتيم.

نگاهى به سر تاپام انداختم و زير لب گفتم:

_من كه آمادم

و به دنبالش از اتاق خارج شدم.

بچه ها همه حاضر و آماده دمه دم در بودن، ساميار همچنان با كامران گرم صحبت كردن بود البته فقط كامران حرف مى زد و ساميار به حرفاش گوش مى داد.

اردوان رو به جمع بريمى گفت و جلو تر از بقيه از ويلا خارج شد، مثل يه جوجه اردك كه دنبال مادرش راه ميوفته دنبال اردوان راه افتادم. همين كه كنار ماشين ها ايستادم سروناز سريع اومد پيشم و با ذوق گفت:

_فرميسك بيا با ما بريم، سيا و گلى يوبسن باهاشون خوش نمى گذره، بيا اين ور يه خورده جينگولك بازى در بياريم.

قبل از اين كه حرفى بزنم دستم توسط اردوان گرفته شد و جاى من جواب داد:

_بايد از اينجا فرميسك و جايى و ببرم، پيشه خودم باشه بهتره.

قيافه و سروناز رفت تو هم. انگار اونم نمى تونست با اردوان مخالفت كنه كه باشه اى گفت و به سرعت ازمون دور شد، معلوم بود دلخور شده.

برگشتم سمت اردوان كه دستم و كشيد و من و به سمت ماشين خودش برد، در جلو رو باز كرد و همون طور كه من و روى صندلى جلو مى نشوند زير لب گفت:

_با خودم اومدى با خودم بر مى گردى.

و خيلى سريع به سمت بچه ها رفت ، يه چيزى بهشون گفت و دوباره برگشت سمت ماشين و سوار شد. همين كه ماشين و روشن كرد خيلى جدى گفتم:

_چرا نذاشتى با سروناز برم؟!

_حتما اينطور صلاح دونستم

_چه صلاحى؟! اصلا چرا به دروغ بهش گفتى قراره جايى بريم؟!

عينكش و روى چشمش گذاشت و جواب داد:

_چون حوصله نداشتم خودش و بندازه اينجا و در عوض اين كه تو نرفتى خودش بياد اينجا.

_مگه جاى تو رو تنگ مى كنه؟!

_شايد

كفرى نگاهم و ازش گرفتم و زير لب زمزمه كردم:

_زورگو

و مطمئن بودم شنيد . اصلا طورى گفتم كه بشنوه.

ماشين بچه ها پشت سرمون بود و اردوان جلوتر از بقيه مى روند. سرم و به صندلى تكون دادم و از پنجره خيره ى منظره بيرون شدم

_صندلى رو بخوابون بخواب.

نيم نگاهى بهش انداختم. جفت دستاش رو فرمون بود و رگاى دستش كه بيرون زده بودن رو به راحتى مى شد ديد.

_خوابم نمياد.

بدون اين كه نگاهم كنه جواب داد:

_ديشبم همين و گفتى و بيهوش شدى.

صحنه هاى ديشب جلو چشمام جون گرفتن.

_ديشب خسته بودم!

_الانم به نظر خسته مياى.

با حرص جواب دادم

_الان هيچم خسته نيستم.

همون طور كه نگاهش به جلو بود ابرويى بالا انداخت

_جدا؟! خوابت نمياد يا مى خواى بخوابونمت؟!

با حرص نگاهم و ازش گرفتم و دوباره سرم و روى صندلى گذاشتم . لحظه اى گذشت كه دوباره به حرف اومد:

_اين پسره تا كى قراره بهت درس بده؟!

شونه اى بالا انداختم

_نمى دونم

_نمى دونم كه نشد جواب، چقدر از درست مونده؟! فرميسك از الان گفته باشم دوره موره رو بيخيال شو، بگو زودتر درسش و بده بره رده كارش.

با حالت مشكوكى نگاهش كردم

_چرا اون وقت؟!

خيلى جدى جواب داد

_چون من مى گم.

_مگه قراره همه چى به نظره تو باشه؟!

_تا حالا كه اينطور بوده.

_از اين به بعدش مى تونه نباشه.

با اخم عميقى برگشت سمتم.

_فرميسك نذار ببرمت خونه ى خودم نذارم سال به سال رنگ بيرونو ببينى.

از اين كه نقطه ضعفش و پيدا كرده بودم شير شدم و با پررويى گفتم:

_خودم بزرگ تر دارم نياز به امر و نهى كردن تو هم نيست، قرارم نيست ديگه خونه ى تو بيام اين دفعه فكر نكنم عمو من و دست تو بسپاره ، دوره مسئوليت پذيريت تموم شد ديگه، نه!؟

دندون قروچه اى كرد و سرعت ماشين و كمى برد بالا.

_كه بزرگ تر دارى آره؟! كى هست اون وقت ؟!پدرى كه هنوز عمو صداش مى زنى؟! يا شايدم اون مرتيكه الدنگى كه اين همه سال فكر مى كردى پدرته و بعد از اين كه استفادش و ازت كرد گورش و گم كرد و رفت، هوم؟! كدوم؟!

صداى عصبيش و سرعت بالاش اونم تو اين جاده ى خطرناك باعث ترسم شد. نمى دونستم چه جوابى بدم تا آرومش كنم كه با همون صداى عصبيش ادامه داد:

_فعلا كه تنها بزرگ ترت من به حساب ميام، نمى زارم باباتم سر خود گند بزنه به همه چى، ساميار و آورد ولى كارش تموم شه مى فرسمتش بره.

نيم نگاهى بهم انداخت و تهديد وار ادامه داد:

_فرميسك فقط دلم مى خواد كج برى، اون وقته كه هم خون تو رو مى ريزم هم اونى كه باعث كج رفتنت شد. پس مراقب رفتارت باش كه زير ذره بين منى.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن