آخرین مطالبمرد وحشی

رمان مرد وحشی پارت 5

رمان مرد وحشی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان(مرد وحشی) داخل پارانتز قرمز رنگ ضربه بزنید

 

انگار بعد از اتفاق دیشب باری از روی دوشش برداشته شده باشد.
امروز را سرکار نمی رفت.
باید با مادرش صحبت می کرد.
به محض اینکه پای میز صبحانه نشست، صبح بخیری رسا گفت.
خانم جان برایش چای ریخت و گفت: خیره، سرحالی!
شکر را درون فنجان چایش ریخت و گفت: خیره!
گل از گل خانم جان شکفت.
-خیره بگو ما هم بدونیم.
-بشین خانم جان تا بگم.
مادرش پشت میز نشست.
کسی نبود غیر از خودشان دوتا!
-می خوام از مریم دایی برام خواستگاری کنی.
آنقدر رک گفت که خانم جان متعجب نگاهش کرد.
-مطمئنی؟
-چیزی مونده که بخوام شک کنم؟ از اول هم اشتباه کردم که دست گذاشتم رو هیوا که زمین تا آسمون با من و خانواده م فرق داشت، همین مریم برام خوبه!
خانم جان با تاسف سرش را تکان داد.
-اشتباه کردی اما به اشتباه قبلت دامن نزن.
-تو کاریت نباشه خانم جان، این یکی از نمازمم درست تره!
خانم جان تند نفسش را بیرون داد.
یزدان هیچ وقت اشتباه نمی کرد.
اما با انتخاب هیوا به همه فهماند انسان جایز الخطاست.
و حالا مریم…
خدا کند انتخاب مریم روی لج و لجبازی نباشد.
این دختر معصوم تر از این حرف ها بود که بخواهد حیف و میل شود.
-با داییت صحبت می کنم.
-خبرشو بهم بده خانم جان.
از پشت میز بلند شد.
-امروز خیلی کار دارم.
در اصل از تلافی دیشبش خوشحال بود.
هرچند ته دلش کمی نگرانی برای هیوایی که درون بیابان رهایش کرد مانده بود.
شاید بهتر بود می رفت و سری می زد.
کتش را از دور صندلی برداشت.
تن زد و خداحافظی کرده بیرون زد.
با عجله سوار ماشینش شد و رفت.
مسیرش تقریبا طولانی بود.
دیشب آنقدر عصبی بود که هیچ رحم و مروتی در قبال هیوایی که آبرویش را ریخته بود نداشت.
الان هم دل نمی سوزاند.
اما دوست نداشت دینی به گردنش باشد.
بلایی به سرش می آمد نباید به گردن او می افتاد.
مسیر طولانی را که طی کرد، به همان بیابانی که دیشب رهایش کرد رسید.
پیاده شد و دستش را سایبان چشمش کرده، به اطراف نگاه کرد.
هیچ اثری از هیوا نبود.
سوار شد و کمی جلوتر رفت.
باز هم خبری از هیوا نبود.
انگار آب شده درون زمین فرو رفته باشد.
ماشین را روشن کرد و همان موقع با گوشیش شماره ی داریوش را گرفت.
شاید داریوشی که پشت در باغ مدام داد و بیداد می کرد که بلایی بر سر هیوا نیاورد، می دانست چه شده؟
تماس که برقرار شد گفت: خبری از هیوا داری؟
صدای پوزخند واضح داریوش را شنید.
-برات مهم شده؟
-رو اعصابم نرو داریوش، می دونم چقدر این روزا خرابم، خبری داری یا نه؟
-آره، ولش کردی تو بیابون که غذای عقرب و مار بشه یا هربی ناموسی رد شده لقمه اش بگیره؟
دلش می خواست هرچه از دهانش در می آمد بارش کند.
اما یک جاهایی حق داشت.
-حالش خوبه؟
-تو یکی نپرس خان داداش که حسابی رفوزه شدی تو امتحانات.
-بپیچون داداش کوچیکه، گفتم چطوره؟
-یکم مونده بود بمیره آوردمش خونه، نغمه بهش می رسه.
نفس راحتی کشید.
دیگر باری روی دوشش نبود.
-کاری نداره؟
-ته معرفتت همین بود داداش؟
تماس را قطع کرد و با خشم گوشی را روی داشبورد پرت کرد.
مرد که مرد.
به درک!
هیچ چیزی برایش مهم نبود.
مگر هیوا وقتی با زندگی و آبرویش بازی کرد چیزی برایش مهم بود که حالا برای دخترانگی که گرفته بود یا برای تنی که زیر کمربندش سالم نمانده بود دل بسوزاند؟
دست مشت شده اش را روی فرمان کوباند.
خسته شده بود.
بریده بود.
از خودش و احمق بودنش!
از عشقی که هنوز به هیوا داشت.
از نگرانی که ته دلش موج می زد.
فکرهایش را همان دیشب کرده بود.
با مریم ازدواج می کرد و از این کشور لعنتی می رفت.
بماند که چه شود؟
بیشتر عذاب بکشد؟
تمام شد.
همه چیز برایش تمام شد.
*******************
پلک باز کرد.
این اتاق را می شناخت.
به طرز گنگی برایش آشنا شد.
کمی به خودش تکان داد.
یکباره درد عین بیماری مسری تمام تنش را در نوردید.
انگار آتشش زدند.
صدای آخش خفیف بود اما آنقدر درد داشت که اشک به چشمش آمد.
تمام شبی که با یزدان طی کرده بود عین یک سناریوی مخوف جلوی چشمش رد شد.
چشم جوشید.
حقش بود.
تاوان آبرویی که از یزدان برده بود همین می شد.
اما ته دلش دردی عمیق او را می کشت.
شاید از یزدان توقع نداشت.
شاید مردانگی که از او دیده بود، نمی گذاشت باور کند که چطور زجرش داد.
دخترانگی که حتی کاوه نگرفت، یزدان با بی رحمی گرفته بود.
زیر کمربندش در حال جان دادن بود.
صدای هق هقش بلند شد.
آنقدر بلند که نغمه در را باز کرد و داخل شد.
با تاسف و نگرانی کنارش نشست و گفت: چی شده عزیزم؟
حرفی نداشت بزند.
هم درد داشت هم شرمنده بود.
اصلا این خانواده چطور کمکش می کردند؟
وقتی بدترین بلایی که بود را بر سرشان آورده بود؟
با گریه و هق هق گفت: متاسفم، منو ببخشید.
نغمه با ناراحتی خم شد و سرش را بغل کرد.
-مهم نیست عزیزم، الان فقط خودت و سلامتیت مهمه باشه؟
-من…
-هیچی نشده باشه؟ تو باید مارو ببخشی، یزدان رو…
-من گناهکارم.
نغمه صورت و موهایش را نوازش کرد.
هیچ حرفی نداشت که بتواند بزند و دلداریش بدهد.
در حقیقت هیوا هم گناهکار بود هم بی گناه!
-فقط استراحت کن، باید جای این کبودی ها و زخما درست بشه.
پس نمی دانستند که یزدان به غیر از این کبودی ها بلای بدتری هم بر سرش آورده.
هیچ چیزی خوب نمی شد.
یزدان محکومش کرده به این زندگی که می دانست ته ای ندارد.
فقط بدبختی است و بدبختی!
-اگه به چیزی احتیاج داری بهم بگو باشه؟
فقط می خواست بمیرد و بس!
-من از خونه اصلا بیرون نمیرم.
چقدر ترحم کلام نغمه زجرش می داد.
هرچند که ذاتا دختر مهربانی بود.
-داریوشم حواسش هست، نمی ذاریم یزدان دیگه بیاد سراغت.
اشک دوباره از چشمانش سرازیر شد.
-میشه یه تلفن بهم بدی؟
نغمه با مهربانی گفت: البته عزیزم.
با احتیاط سر هیوا را روی بالش گذاشت و بلند شد.
از درون هال خانه گوشی بیسیم را برداشت و وارد اتاق شد.
آن را به دست هیوا داد، برای راحتی در صحبت کردن از اتاق بیرون آمد و در را پشت سرش بست.
هیوا فورا شماره ی کاوه را گرفت.
باید می گفت به دنبالش بیاید.
هرچه بوق خورد کاوه جواب نداد.
دوباره گرفت.
برای بار سوم گرفت.
باز هم خبری نشد.
شماره ی نیوشا را گرفت.
شاید او خبری داشت.
به محض اینکه نیوشا جواب داد با عجله گفت: نیو، منم هیوا!
نیوشا هیجان زده گفت: دختر کجایی؟
-مهم نیست، دیروز چی شد نیو؟ چرا هرچی زنگ می زنم کاوه جواب نمیده؟
-به محض اینکه تو سوار شدی، دوتا از همونایی که با برادرشوهرت بودن، گرفتن بردنش!
ترس روی تنش نشست.
-نیو خبرشو بگیر، ببین چش شده.
-سعی می کنم، تو کجایی؟ خوبی؟
-خونه ی داریوشم، خوب…خوبم.
دوست نداشت نیوشا بداند اوضاعش چقدر وخیم است.
-خداروشکر، بلایی که سرت نیوردن؟
دیگر قرار بود یزدان چه بلایی به سرش بیاورد؟
-نه!
-می دونستم این خانواده اینقدم بد نیستن.
دوباره بغض به گلویش حمله کرد.
دلش نمی خواست کسی ضعف و بدبختی اش را ببیند.
-من باید برم نیو.
-باشه عزیزم، بی خبرم نذار از حالت.
تماس را قطع کرد و اشک از روی صورتش پایین آمد.
یعنی چه بلایی بر سر کاوه آورده بودند؟
با آمدن نغمه فورا اشک هایش را پاک کرد و سعی کرد بنشیند.
-راحت باش هیوا جان.
وقتی با کاری که کرده بود هنوز هم به او محبت می کردند بیشتر خجالت می کشید.
-برات مسکن آوردم تا یکم دردت کمتر بشه.
به آرامی پرسید: خبری از خانواده ام داری؟
نغمه لب گزید.
-نمی خوام ناراحتت کنم.
-چی شده؟
-قیدتو زدن، یعنی پدرت همه جا اعلام کرده دختری به اسم هیوا نداره، قدغن کردن حتی اسمتم بیاد.
چشمه ی اشکش جوشید.
-غصه نخور عزیزم درست میشه.
دیگر هیچ چیزی درست نمی شد.
با دست های خودش همه چیز را خراب کرده بود.
چطور درست می شد؟
آن هم از پدری که او می شناخت.
سرهنگ مگر اجازه ی خبط و خطا می داد؟
نغمه با دلسوزی نگاهش کرد.
با اینکه بابت بلایی که بر سر یزدان آورده بود مقصر می دانستش اما این همه تنهایی و شکنجه هم حقش نبود.
هیوا فقط نخواستنش را کمی بد نشان داده بود.
شانه ی هیوا را فشرد.
-برم برای ناهار چیزی آماده کنم.
هیوا فقط هق هق خفه اش را درون بالش فرو برد.
کاش دیشب درون همان بیابان مرده بود.
تنها امیدش به کاوه بود که بتواند فرار کند.
وگرنه یک عمر بدبختی را باید به دوش می کشید.
کاوه هم که معلوم نبود کجاست؟
نکند یزدان بلایی به سرش آورده باشد؟
هیچ چیزی آن طور که پیش بینی کرده بود پیش رفت.
یزدان عین اجل معلق وارد زندگیش شد تا همه چیز را خراب کند.
هرچند مقصر اصلی خودش بود و غرورش!
اگر از تحریکات کاوه می شد فاکتور گرفت.
*******
قسمت دوم
فصل ششم
پیش بند سفید رنگ را جلوی خودش بست و به سراغ ظرف ترشی ها رفت.
برای امروز و این جمعیت کم بود.
با اخم صدا زد: اکبری؟ اکبری؟
اکبری مرد تاسِ قد بلندی بود که مدام درون آشپزخانه می چرخید و کم و کاستی ها را برطرف می کرد.
گاهی خریدها را انجام می داد گاهی هم تمیزکاری.
می شد گفت آچار فرانسه بود و همه کاری از او بر می آمد.
اکبری زود خودش را رساند و گفت: بله، چی شده؟
-مگه نگفتم همه چیو چک کن؟ چرا این ترشی کمه؟ اینکه تا شب تموم میشه.
-میرم می خرم.
با حرص سر تکان داد و گفت: اعصابمو خورد می کنی اکبری، زود برو عین همین بگیر بیار، فردا هم میری مواد اولیه می خری میاری تا بچه ها درست کنن.
-چشم.
-بی بلا.
با رفتن اکبری، دستی به پیشانیش کشید و به سراغ سر زدن به غذاها رفت.
5 سالی از آن وقت ها می گذشت.
5 سالی که با خفت گذشت.
داریوش با تمام مرام و مردانگیش برعکس برادرش هیچ تنهایش نگذاشت.
درون رستوران خودش، به او کار داد.
ماند و آن قدر پخت تا بلاخره توانست سرآشپز باشد و همه کاره!
کار دیگری نمی توانست بکند وقتی از همه جا ترد شد حتی خانواده ی خودش!
یزدان هم با مریمش ازدواج کرد و رفت.
و بچه اش….
بچه ای که یزدان در دامنش گذشت.
دختری که حتی فرصت نکرد مادر صدایش کند.
با زایمانش بر اثر خفگی مرد.
آنقدر درمانده شد که اگر کمک های داریوش و نغمه نبود بعد از مرگ دخترش خودش را می کشت.
سر قابلمه خورش را برداشت و کمی چشید.
همه چیزش به اندازه بود.
جوجه های به سیخ کشیده درون یخچال چشمک می زد.
تا شب کم می آمد.
باید چند سیخ دیگر اضافه می شد.
-جواد!
-بله سرآشپز.
-سیخ های کباب جوجه کمه، بهش اضافه کن.
-چشم الان ردیفش می کنم.
امروز باید کمی زودتر برمی گشت.
باید می رفت خیاطی مانتوی جدیدی که داده بود بدوزند را پرو می کرد.
کمی هم خرید برای خانه ی کوچکش!
خانه ای که همیشه درونش تنها بود.
مگر گاهی نغمه و داریوش با وروجک زیبایشان می آمدند.
گاهی هم نیوشا!
نیوشایی که این سالها ثابت کردن بهترین دوستش است.
بعد از اتمام کارش لباس پوشیده از رستوران بیرون زد.
هوا سرد شده بود.
احتمالا پاییز و زمستان سردی در پیش داشتند.
درون بادگیر سبزش خودش را جمع کرد.
مستقیم به سمت ایستگاه اتوبوس رفت.
پول زیادی نداشت که ولخرجی کند.
به محض اینکه از عرض خیابان گذشت، ماشینی کنار پایش ترمز کرد.
نگاهش به بالا کشیده شد.
منصوری بود.
دیگر واقعا نمی دانست چطور از شر این مرد سمج راحت شود.
با کلافگی به سمتش رفت و گفت: باز چی شده آقای منصوری؟
-سوار شین خانم بهروز، حرف دارم.
-مگه ما حرفامونو باهم نزدیم؟
-خواهش می کنم.
-من کار دارم آقای منصوری، بذارین برای دفعه ی بعد!
-خواهش می کنم خانم بهروز.
بی توجه به او به سمت اتوبوس که تازه درون ایستگاه توقف کرد رفت.
منصوری چند باری پشت سر هم بوق زد.
بی اهمیت سوار شد و انتهایی ترین صندلی را انتخاب کرد و نشست.
اصلا حوصله ی این مرد سمج را نداشت.
کم بدبختی داشت که باید تازه به عاشقی این مرد هم می رسید.
همه اش 25 ساله اش بود.
اما احساس می کرد از درون پیر شده.
انگار که هیچ جذابه ای حداقل برای خودش ندارد.
سرراه خریدهایش را کرد و پیاده مسیری را تا خانه رفت.
چقدر خسته بود.
کتری را روی گاز گذاشت تا چای دم کند.
میوه و سبزی هایش را روی اپن گذاشت.
باید همگی شسته می شد.
اما مگر جان داشت.
تمام این چندسال فقط جان کنده بود.
هرگز نه پارکی رفت نه سینمایی!
نه شهربازی نه استخر!
نه خرید خاصی و نه حتی جشن تولد و عروسی!
یعنی کسی را هم نداشت که دعوتش کند.
تمام سرگرمیش خلاصه می شد در کتاب خریدن و خواندن.
گاهی هم نشستن پای فیلم های عاشقانه ای که دوست داشت.
به محض دم کردن چای، میوه و سبزیجاتش را شست و کناری گذاشت.
چایش را درون لیوان نوشید و لباس عوض کرده از خانه خارج شد تا به خیاطی برود.
چقدر امروز هوا سوز داشت!
هنوز همان خاطرات آن وقت ها درون ذهنش شعله می کشید.
کاوه ای که یک باره ناپدید شد.
نیوشا می گفت حتمی جا زده یا یزدان با پول کاری کرده دمش را روی کولش بگذارد و برود.
هنوز یادش مانده بود که چطور در آخرین تماسی که داشت به یک باره گفت بود او زن دست خورده و هرزه ی دیگران را نمی خواهد.
همین و تمام!
بعد از آن غیبش زد.
انگار که همه چیز عین یک سراب قشنگ باشد.
به حدی دردش آمد که دلش می خواست خودکشی کند.
شاید همان وقت ها بود که وجود دخترک نازش درون بطنش کمی امیدوارش کرد.
اما دخترکش هم مادرش را نخواست و رفت.
انگار که هیچ کس در این دنیا او را نمی خواست.
وارد خیاطی شد.
خیاطی نزدیکشان بود.
همه اش یک کوچه فاصله!
اما آنقدر کار نجمه خانم خوب بود که به او می گفتند پنجه طلا!
شاهانه می دوخت.
دقیقا روی ژورنال!
قیمتش هم مناسب بود و با جیب او هم خوانی داشت.
سلامی کرد و روی صندلی نشست.
-باز که تو خسته ای دختر؟
لبخند زد و گفت: همیشگیه دیگه، کار تمومی نداره.
-هنوز خیلی جوونی عزیزم، حیفی که تو اول جوونی این همه تنهایی و زحمت می کشی!
نجمه خانم را دوست داشت.
زن خوبی بود.
از آنهایی که گذشته اش را نمی داند و دوستش دارد.
اگر می دانست…
-هیشکی از کار کردن نمرده.
-پاشو بیا لباستو پررو بکن.
بلند شد و مانتوی خوشرنگ بنفشش را درون اتاقک کوچک پرو که یک پرده ی گل گلی به آن وصل بود پوشید.
انگار تنش را قاب گرفته باشد.
فیت تنش بود.
با ذوقی چرخی خورد و گفت: دستت درد نکنه نجمه خانم، خیلی خوب شده.
-مبارکت باشه عزیزم.
مانتو را درآورد و بیرون آمد.
باید دوباره برمی گشت رستوران.
داریوش گفته بود امشب مهمان ویژه دارند.
غذاهای ویژه ی او را هم می خواهند.
جوجه ی مخصوص با سس ملسش و قزل آلا.
این دو غذا را خودش به منوی رستوران اضافه کرد.
در این سال ها آنقدر در پخت و پز تمرین کرده بود که حالا دو غذا به نام خودش ثبت شود.
هر کدام با طبخی خاص و مزه های دلپذیر!
پول دوخت را حساب کرده باز از نجمه خانم تشکر کرد و از خیاطی بیرون زد.
خیلی کار داشت.
از صبح گوشت را درون مواد گذاشته بود.
درون خانه اش لباس هایش را عوض کرد و به رستوران برگشت.
هنوز خسته بود.
اما برای هیوای که تمام این 5 سال زجر کشیده بود این خستگی ها معنی نداشت.
وارد رستوران شد و با سلام به بقیه ی آشپزها و اکبری که سیخ ایستاده بود و چرت می زد وارد رختکن شد.
روپوش را تن زد و پیش بند بست.
کم کم هوا رو به غروب می رفت.
دوباره باید شب به آن سردی به خانه بر می گشت.
ساعت حدود 8 بود که داریوش خبر داد مهمانانش رسیده اند.
غذایش را با تزیین مخصوص آماده کرد و به گارسون داد تا ببرد.
وقتی از خستگی روی میز نشست، اکبری لیوانی چای مقابلش گذاشت و گفت: می دونم سردرد میشین.
اینجا همه او را می شناختند.
تمام اخلاق های خوب و بدش دستشان آمده بود.
تشکری کرد و لیوان چای را با قندی که روی میز بود برداشت.
رستوران شلوغ بود.
آخر هفته ها معمولا خیلی شلوغ می شد.
از آنجا که رستوران پنج ستاره بود، افرادی می آمدند که جیبشان حسابی پر بود.
البته که غذاها هم بهترین بود.
مواد اولیه ی تازه، پخت منحصر به فرد…
حتی گاهی بر طبق رژیم غذایی مشتری طبخ می شد.
البته اگر از روز قبل حضورش در رستوران را اطلاع بدهد.
چایش را که نوشید به ساعت نگاه کرد.
هنوز تا آخرشب خیلی مانده بود.
همان جا نشست و به آشپزها نگاه کرد.
خوبی سرآشپز بودن همین بود.
بیشتر نظارت می کرد.
تست می کرد.
ایراد می گرفت.
تشویق می کرد.
گاهی هم آموزش می داد.
اکبری بیکار ایستاده بود و به تلویزیونی که به دیوار نصب بود نگاه می کرد.
مستند حیات وحش بود.
یوزپلنگی آهویی را دنبال می کرد.
-اکبری….اکبری…
فورا به خودش آمده گفت: بله سرآشپز.
-ترشی که گفتم خریدی؟
-بله خانم.
-فردا ، کله ی سحر میری میدون برای ترشی های دست ساز و وسایل هاش اقدام می کنی.
دست روی چشمش گذاشت و گفت: چشم.
بیکار بود و خسته باید به یکی گیر می داد.
دیواری هم کوتاه تر از اکبری نبود.
حدود ساعت 9 بود که خود داریوش وارد آشپزخانه شد.
هیوا فورا بلند شد و گفت: چیزی شده؟ از غذا خوششون نیومد؟
داریوش لبخند زد و گفت: برعکس، اینقد از غذات خوششون اومد که می خوان ازت تشکر کنن.
لبخندی روی صورتش جوانه زد.
-لباساتو عوض کن بیا تو سالن.
گاهی پیش می آمد که کسی از غذایش خوشش بیاید و بخواهد سرآشپز را ببیند.
این هم یکی از همین موارد بود.
وارد رختکن شد.
روپوش و پیشبند را درآورد و مرتب با داریوش بالا رفت.
به میز دو چهارنفره ی کنار فوراره اشاره کرد.
دو مرد تقریبا هم سن و سال نشسته و حرف می زدند.
به محض دیدن او و داریوش نگاهشان ثابت شد.
جلو آمدند و یکی از مردها در عین خیرگی گفت: آشپز این غذاها شما بودین؟
با تواضع گفت: بله آقا!
-بسیار بسیار خوشمزه بود خانم، تو عمرم غذایی به این خوشمزگی نخورده بودم. راستش من هیچ علاقه ای به غذاهای دریایی ندارم اما این قزل آلا به قدری خوشمزه بود که اصلا نشد ازش بگذری.
-نوش جانتون!
مرد رو به داریوش گفت: آشپز به این خوبی رو نگه دار داریوش، دست و پنجه اش طلاست.
مرد دیگر ساکت فقط به هیوا زل زده بود
-ازتون برای این غذای خوشمزه تشکر می کنم.
هیوا لبخند زد.
-خواهش می کنم.
داریوش با صمیمیت دست دور شانه ی هیوا انداخت و گفت: مگه می ذاریم بره؟ مال خودمونه.
هیوا جلوی خنده اش را گرفت.
سری تکان داد و تنهایشان گذاشته از آنجا رفت.
با تمام خستگی امروز.
همین که خوب گذشت و غذایش باز سر زبان ها افتاد خوب بود.
خیلی خوب!
*****************
فصل هشتم
این جمعه از داریوش خواسته بود کمی استراحت کند.
داریوش هم موافقت کرد.
زیاد به هیوا سخت نمی گرفت.
گاهی برای خودش باشد.
چندتا گلدان لبه ی پنجره ی کوچک هال داشت.
با عشق به آنها سر می زد.
امروز لباس سفیدی پوشیده بود.
یک لباس سفیدِ بلند که تا نوک پایش بود.
موهایش را دم اسبی بسته بود.
باید تمیزکاری می کرد.
مشغول شد تا حدود ظهر خانه از تمیزی برق می زد.
البته که یک سویئت کوچک جای خاصی هم نداشت که بخواهد تمیزش کند.
آبپاش زردش را برداشت و به گلدان هایش آب داد.
درون رستورانشان ماکارانی که باب طتبعش باشد سرو نمی شد.
پس برای جمعه هایی کمی که پیش می آمد ماکارونی درست می کرد.
با سویا و قارچ زیاد!
اصلا علاقه ای به گوشت چرخ کرده در ماکارونی نداشت.
مدام حس می کرد بوی ضخم می دهد.
دست به کار شد و ماکارونیش را آماده کرد.
باید رمان جدیدی که خریده بود را هم می خواند.
کتاب سرکش روی میز کوچک هال چشمک می زد.
ماکارونی را که دم زد، به سراغ کتاب رفت.
دمر خوابید و شروع کرد.
عاشق وصال داستان شد.
کاش او هم می توانست اندازه ی وصال شجاع و قوی باشد.
تازه وصال یک دختر 8 ساله داشت.
او که دخترش را هم از دست داد.
صدای در خانه مانع ادامه ی خواندنش شد.
بلند شد و از چشمی خانم صفدری همسایه پیرش بود.
در را باز کند و با لبخند گفت: سلام خانم صفدری، خوبین؟
-سلام دخترم، خسته نباشی.
-ممنونم، بفرمایید داخل!
عاشق موهای سفیدش بود که از فرق باز می شد.
–نه دخترم، مزاحمت نمیشم، چندروزی نبودی، اومدم فقط ببینمت و حالتو بپرسم.
باید صورت ماهش را بوسید.
چقدر این زن نازنین بود.
-قربونتون برم من آخه، خودم میومدم سر می زدم بهتون.
-اشکال نداره عزیز، تو سرت خیلی شلوغه!
-بیاین تو، دم در درست نیست به خدا!
-عصر بیا پایین، یکم شیرینی درست کنیم.
-به روی چشم.
صورت خانم صفدری را بوسید.
پیرزن دعایش کرد و پایین رفت.
هیوا در را بست به ماکارونیش سر زد.
دم کشیده بود.
غذایش را کشید و برای عصرش نقشه کشید.
چقدر خوب گاهی به خودش مرخصی می داد.
تا کمی برای خودش باشد.
دخترانگی کند.
تیپ های زنانه اش را کنار بگذارد و بلند بلند با خودش حرف بزند.
غذاهای مورد علاقه اش را بخورد.
داستان بخواند و جای شخصیت ها درون خانه های ویلایشان قدم بزند.
گاهی اینگونه زندگی کردن را دوست داشت!
*****

مرد وحشی بقلم رویا روستمی
رمان مرد وحشی نوشته رویا
Rating: 4.0/5. From 3 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن