خانه / آخرین مطالب / رمان سراب نوشته ناهید گلکار پارت 5

رمان سراب نوشته ناهید گلکار پارت 5

رمان سراب نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

بابا گفت : با کی کار دارین ؟
گفت :جناب زرین پور بنده بهنام صدری هستم …
مامان رفت جلو ولی من از همون دور نگاه می کردم و جرات حرکت نداشتم
گفت : خوش اومدین بفر مایید تو و گل رو از دستش گرفت …
بابا دست دراز کرد و باهاش دست داد . در حالیکه هنوز درست متوجه موضوع نشده بود .. و با تردید نگاه می کرد …
بابا مرد مهربونی بود ولی اگر با چیزی مخالفت می کرد دیگه کسی نمی تونست رای اونو عوض کنه ..و مامان از حساسیتش نسبت به من خبر داشت ..
نمی خواست چیزی بگه که از همون اول با مخالفت اون روبرو بشه …
حالا یک چشمش به بهنام بود و یک نگاه با تردید به منو و مامان می کرد …
بهنام وسط نشسته بود و بابا و مامان دو طرفش ..و منِ بیچاره در حالیکه لَقوه گرفته بودم داشتم چایی می ریختم ..
دستم چنان می لرزید که در قوری افتاد …از دور بهنام رو نگاهی کردم کاملا معلوم بود استرس زیادی داره …
بابا گفت : خوب به منم درست بگین جریان چیه این ملاقات بی موقع و بی خبر برای چیه ؟..
مامان گفت : والله به خدا منم خبر نداشتم چند دقیقه پیش پریسا به من گفت ..
منم داشتم شما رو آماده می کردم که ایشون رسیدن …
بهنام سینه ای صاف کرد و دستهاشو بهم گره زد و خودشو داد جلو و گفت : بزارین خودم از اول براتون تعریف کنم جناب ….
واقعیتش یک اتفاق عجیب باعث شد که زندگی منو عوض کرد …
بابا گفت : بله سراپا گوشم ..پریسا بابا توام بیا ببینم چیکار کردی .. برای چی من در جریان نیستم ؟
مامان گفت : حالا شما گوش کن ….

بهنام گفت : بله موضوع اونطوری که فکر می کنین نیست …
این خودش یک قصه داره …یک روز من به یک عروسی دعوت شدم ..در واقع عروسی مهندس ناظر شرکتم بود .. معمولا عروسی نمیرم و دوست ندارم ..یعنی خاطره ی بدی تو ذهنم هست و دوست ندارم برام تداعی بشه …
درد سرتون ندم تو اتوبان با سرعت از لاین وسط میرفتم که یک مرتبه یک ماشین از کنار جاده اومد یکراست تو همون لاین . ..
حالا فکر کنین این داره از سمت راست میاد و سمت چپم ماشین بود…تنها کاری که کردم پامو گذاشتم رو گازو ماشین رو رد کردم فقط یک ثانیه غفلت می کردم هر دومون رفته بودیم … بله …و با همون سرعت رفتم تو خاکی خوردم به یک تپه …
دیدم یک دختر خانم خونسرد بدون اینکه حتی نگاه کنه چه دسته گلی به آب داده رد شد و رفت …
بابا گفت: پریسا ؟ چیکار کردی بابا نگفتم نرو ؛شیرین چرا گذاشتی بره ؟ دیدی دلم شور می زد ؟ خدا رحم کرده …
بهنام گفت: حالا صبر کنین ..از کنارش که رد شدم فهمیدم خودشم ترسیده و دیگه نمی تونه رانندگی کنه ..این بود که بدون اینکه متوجه بشه پشت سرش رفتم تا مقصد که از قضای روزگار هر دومون به یک عروسی دعوت داشتیم …
تا اومدم پارک کنم دنده عقب گرفت و زد به ماشین من و داغونش کرد …
بابا گفت : پریسا ؟ چرا به من نگفتی بابا خسارت ایشون رو می دادم …
بهنام گفت :نه نه موضوع این نیست … این باب آشنایی شد نه برای خسارت ؛؛ برای اینکه امشب من اینجا باشم و از دخترتون خواستگاری کنم و اگر قبول بفرمایید منم مثل پسر خودتون بدونین واقعا بهم منت می ذارین ..
من تجربه ی این کارا رو ندارم سرم تو لاک خودمه ..
فقط همون شب جسارت نباشه تا پریسا خانم رو دیدم فکر کردم زن زندگیم رو پیدا کردم …

بابا گفت : حالا ماشین شما مدلش چیه چقدر خسارت دیده ؟ اینطوری نمیشه اول باید تکلیف این کار معلوم بشه …
بهنام گفت : نه قربان اون موضوع تموم شد و رفت .. من می خواستم بگم که چطور پریسا خانم رو دیدم و …خوب ..یعنی ..خلاصه گرفتارشون شدم ..
بابا گفت : خوب پس از خودتون بگین ..ما هم باید شما رو بشناسیم …
بهنام دست کرد تو جیبشو کارت شو در آورد داد به بابا و گفت : بفرمایید خدمت شما من شرکت ساختمانی دارم ..ولی چند تا پروژه هم تو شهرستان گرفتم ..
گاهی هم برای آوردن لوازم داخلی خونه میرم خارج از کشور ..کلی میارم که با صرفه تر تموم بشه … یک آشنا دارم تو گمرگ کمک می کنه ..آدرس و شماره تلفن هست …
البته شما می تونین از فرهاد شوهر دوست پریسا خانم که مهندس ناظر منه هم پرس و جو کنین ..
هر طوری میل دارین انجام بدین چیزی ندارم که ازش خجالت بکشم …..
من آدم راستگو و بی شیله پیله ای هستم ..اهل تشریفات و مراسم بی خودی نیستم ..در واقع بدم میاد …و یک عیب بزرگ دیگه ام دارم که تنها هستم می خوام شما خانواده ی من باشین ..
مامان گفت : پریسا به من گفت شما با خانواده تون قهر هستین ولی به نظرم شما باید آشتی کنین بدون اونا برای ما امکان نداره . نه .نمیشه …
گفت : اونم به چشم نمی دونم کی ولی خودمم دیگه دلم براشون تنگ شده ..
بابا پرسید: اختلاف شما سر چی بوده که اینقدر عمیق شده که حتی توی این شرایط هم نمی خواین آشتی کنین ؟ ..
پا شو جابجا کرد و آه عمیقی کشید و گفت : میشه الان وارد این موضوع نشیم ..چون از به یاد آوردنش خیلی ناراحت میشم ..ولی حتما بهتون میگم و مطمئنم به من حق میدین ….

حرفشون گل انداخت و اون موفق شد همون طور که منو عاشق خودش کرده بود روی بابام هم تاثیر خوبی بزاره ….
ولی مامان خوشحال به نظر نمی رسید و بیشتر سکوت می کرد …
بهنام یکساعتی موند در حالیکه دستهاشو به زانوش گرفت و خم شده بود جلو گفت خوب بنده زحمت رو کم می کنم و مرخص میشم ؟ امشب باید سر ساختمون باشم بتن ریزی دارم اتفاقا فرهادم اونجاست ….
خیلی معذرت می خوام ولی اجازه بدین من و پریسا با هم بیشتر آشنا بشیم ….
شیرین جون میشه فردا همه با هم بریم کنسرت اگر موافق هستین بلیط بگیرم …
بابا گفت : نه ما دیگه حوصله ی این کارا رو نداریم …
گفت : اجازه ی پریسا خانم رو که میدین ؟
بابا فکری کرد و گفت : باشه من پریسا رو خودم میارم خودم بر می گردونم …شما اول به ما اجازه بدین در مورد شما بیشتر بدونیم حالا فرصت زیاده ….
اونم خیلی مادبانه تشکر کرد وخدا حافظی ؛؛؛
از در که رفت بیرون ..به مامان گفتم من برم بدرقه ؟بابا برم ؟
با بی میلی گفت : برو پر رو ..
گفتم تا دم آسانسور میرم و زود میام ..
بهنام بدون اینکه سرش برگردونه و به عقب نگاه کنه سرشو گرفت بالا و یک نفس عمیق کشید و گفت : وای ..وای پریسا چه کار سختی بود .. پدرم در اومد تا حالا تو همچین شرایط هولناکی نیفتاده بودم …
گفتم : تقصیر خودته عجله کردی این چه جور خواستگاری بود آخه ؟الان دنبالت اومدم همینو بگم …
گفت : هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد … ناراضی نیستم ..اتفاقا دست بر قضا خیلی هم خوشحالم ..

دکمه ی آسانسور رو زدم …. و منتظر شدیم .. ..
به من نگاهی کرد و گفت: تو چیکار کردی با من پریسا ؟ زندگیم زیر رو شده …
باورم نمیشه این همه سال صبر کردم بعد ، تو یک شب عاشق شدم ..نکنه خدا می خواسته ما بهم برسیم ؟دارم خواب می ببینم یا بیدارم نمی دونم این من بودم که اومدم خواستگاری ؟ بد جوری منو عاشقت کردی …
بهم بگو تو چه احساسی نسبت به من داری ؟ چرا بهم نمیگی ؟
گفتم : فعلا دارم دنبال تو میام ….اونقدر منو غافلگیر می کنی که فرصت ندارم درست فکر کنم الان که گیجم یعنی تو به همین راحتی اجازه گرفتی منو با خودت ببری کنسرت ؟
گفت : به همین آسونی آسون میشه ….تو زندگی رو سخت نگیر اونم بهت سخت نمی گیره ..
من اینطوریم نمی زارم مشکل بمونه و کهنه بشه .. زود حلش می کنم ….
مامان مدام از تو خونه سرک می کشید ..گفتم برو دیگه مامانم هنوزم نگرانه …بهنام دستی براش تکون و داد و بلند گفت شیرین جون می ببینمتون ..
وسوار آسانسور شد و رفت .
وقتی برگشتم هر دو شون رو مضطرب دیدم ..
پرسیدم چی شده خوشتون نیومد ؟
مامان گفت: به ظاهر که نیست باید ببینم چرا داره عجله می کنه ..چرا از راهش وارد نمیشه ؟ من اینطوری دختر شوهر نمیدم …
بابا گفت : ولی پسر خوبی به نظر میاد من ازش خوشم اومد …میرم شرکتش و همون طور که گفت پرس و جو می کنم ….

فردا همین کارو هم کرد و من و مامان دل تو دلمون نبود که ببینیم نتیجه چی میشه زندگی من بستگی به این داشت؛؛ و از ته دلم دعا می کردم چیزی نباشه که مجبور بشم از بهنام دل بکنم …
وقتی بابا اومد گفت : خوبه ..یعنی فکر می کنم خوبه ..تو شرکت یک منشی داشت و چند
تا کارمند ..
روم نشد از کسی بپرسم رفتم به اتاق خودش ..
دم و دستگاه درست و حسابی داشت …یک قهوه خوردم و اونم شرکت رو بهم نشون داد ..حرف زدیم و برگشتم ..
اگر ریگی تو کفشش بود و فکر می کرد ممکنه ما چیزی ازش بفهمیم که آدرس نمی داد و به اون راحتی نبود یک ذره استرس نداشت وقتی منو دید …
می گفت : سرم شلوغه و هفتاد ؛هشتاد کارگر دارم …
ببینم بابا خونه اش کجاست ؟
گفتم : چند بار به من گفته بیا ببین ولی من نرفتم …
مامان گفت : از رو خونه که نمیشه چیزی فهمید حالا گیرم خونه اش هم رفتیم مثل شرکت میشه دیگه …
ازش بپرس کدوم شهرستان هستن با پدر و مادرش حرف بزنیم …شما برو از اونا بپرس ..
بابا گفت : نه بابا خودش میگه نمی خوام الان بدونن ازدواج کردم ..اصلا ما بریم چی بگیم اومدیم دختر مون رو بدیم به پسر تون؛؛ چطور آدمیه ؟ ..
با اعتراض گفتم : ای بابا مامان جان دست بر دارین دیگه حالا کسی رو نداشته باشه چی میشه …
گفت : پریسا تو دیوونه شدی ها ..اگر بگه من یتیم بودم بگه تو پرورشگاه بزرگ شدم مشکلی نیست .. خوب نداره ..ولی این که داره فردا هزار تا مدعی پیدا می کنیم …یک شاخه گیاه رو بدون ریشه تو خاک نمی زارن می پوسه و رشد نمی کنه … آدم ها هم ریشه می خوان مثلا زن این نشی چی میشه ؟
بابا گفت : ولی خدایش پسر خوبیه با عرضه و لیاقت ؛ قوی به نظرم میاد ..اینطور مردی هم می تونه پریسا رو خوشبخت کنه ….
حالا عجله ای نیست بیشتر روش فکر می کنیم اگر آدم درستی نباشه معلوم میشه …راستی من بهش اجازه دادم بیاد با هم برین کنسرت ..
اینطوری خودتم حواست رو جمع کن ببین چی می فهمی ازش ….

اونشب مثل پرنده ای که از قفس رها شده بود خودمو به بهنام رسوندم و با هم رفتیم .. و تا با اون بودم هیچی حالیم نبود بهنام می گفت و من می خندیدم …
سه روز بعد منو برد برج میلاد ..و بعد هر جای دیدنی که سراغ داشت رفتیم و گشتیم ..و من هر لحظه بیشتر بهش وابسته می شدم …
ولی اون دیگه حرفی از ازدواج نمی زد …
مامان مدام بهم نق می زد و ناراحت بود . و هر بار که می خواستم با اون برم بیرون مخالفت می کرد ..
تا اینکه یکی دوشب شام اومد خونه ی ما ..در میون بذله گویی های اون شام خوردیم و خندیدیم و آخرم با بابا تخته بازی کردن و حسابی خودشو تو خونه ی ما جا کرد .
البته بهنام هیچوقت دست خالی پیش من نمی اومد بهترین لباس ها و شال ها و عطر های گرون قیمت رو می خرید …
یکبار که رفته بودیم به یک پاساژ به اصرار سه جفت با هم کفش و کیف برای من خرید …
وقتی از پاساژ رفتیم بیرون ازم پرسید : حالا تو انتخاب کن کجا بریم ؟
گفتم اول بریم خونه ی تو رو ببینم ..برای زندگی مناسب هست یا نه ؟
گفت : برای زندگی با تو ؟ نه بابا اصلا ..ولی باشه .. بریم ..اما بهت گفته باشم خیلی بهم ریخته است وحشت می کنی ..
من که وقت نمی کنم جمع و جور کنم ..
گفتم اشکالی نداره ..من برات جمع می کنم … خیلی خونسرد سوار شدیم و راه افتاد ..یک مرتبه گفت ..
پریسا یک فکر بهتر دارم ..می برمت یک جای دیگه ..
گفتم : خوب اونجا رو هم میریم؛؛ اول بریم خونه ی تو …

سرشو تکون داد و گفت : تو همین مایه هاست البته نمی خواستم امشب بهت بگم ..
ولی اول بریم اونجا بعد میریم خونه ی منو ببین که تو ذوقت نخوره …
آخه دختر از اونی که فکرشو بکنی خراب تره …و بلند خندید و گفت : می ترسم از چشمت بیفتم ..
اول بزار خودمو تو دلت جا کنم بعدا می برمت . کنار یک ساختمون بلند تو بالای شهر ایستاد و گفت : پیاده شو گفتم وای چقدر بلنده ؛؛ گفت : نه زیاد بیست طبقه است خودم ساختم ..
با هم رفتیم بالا .. طبقه ی دوازدهم ..یک آپارتمان رویایی ؛؛دلباز و شیک ..با پنجره های بزرگ و تمام قد که از یک طرف همه ی شهر زیر پامون بود و از طرف دیگه نمای زیبایی از کوههای شمال شهر رو می شد دید …
لوستر و پرده های شیک ؛؛آشپز خونه با بهترین تجهیزات ..
همه چیز از عالی ترینش اونجا بود ..حمام شیشه ای و سه تا اتاق خواب مستر …
گفتم : وای اینجا چقدر قشنگه ؛؛ مال توست ؟ گفت : نه خیر خانم مال توست …
گفتم کی من ؟
گفت : عزیز دلم پری دریایی من ..این خونه در مقابل چیزی که تو به من دادی هیچی نیست .. دارم به اسم تو می کنم ..به جای اون همه گذشتی که کردی و منو همونطور که هستم دوست داشتی ..و اجازه دادی بیام تو زندگیت .. اینجا خونه ی عشق ماست ….
از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم ..
گفتم : واقعا ؟ شوخی که نمی کنی ؟ تو به فکر خونه بودی و من نمی دونستم ؟
گفت : معلومه دیگه آشپز خونه یکم ظرف و ظروف می خواد همین ….
گفتم : بقیه اش با من ..خیالت راحت ظرف مدت کوتاهی همه چیز آماده میشه ..
گفت ماه عسل بریم آلمان ؟ هم من به کارم میرسم هم می گردیم و میایم چطوره ؟ …

نمی دونم در این طور مواقع دخترای دیگه چیکار می کنن ؟ و راه درستش چیه ؟ ولی من دلم می خواست برم تو آغوشش اونقدر منو به سینه فشار بده که همون جا براش بمیرم ..
خیلی زیاد دوستش داشتم و نمی تونستم پنهون کنم …
وقتی کلید خونه رو به مامان نشون دادم برای اولین بار خوشحال شد و گفت : نمی دونم چرا نمی تونستم قبولش کنم فکر می کردم داره ازت سوءاستفاده می کنه ..
خدا رو شکر ..از فردا یواش یواش اثات تو رو می برم و جا بجا می کنم …
تا معلوم بشه چی کم داری ؟
گفتم : مامان تو رو خدا همه چیز سفید و مشکی باشه
گفت : مادر بی حال میشه گفتم نه روشن میشه …
سه ماه طول کشید که من و بهنام سر سفره ی عقد نشستیم ..هر دو با لباسی ساده و معمولی ..
ساعت سه نیمه شب باید فرودگاه می بودیم برای پرواز به آلمان …
اون اینطوری خواسته بود که بعد از عقد یکراست بریم ماه عسل ..
بدون بزن و بکوب و تو مراسم عقد ما فقط مادر بزرگم ..
عمه هام و خاله ام و سه تا دایی هام بودن و بس ..اونقدر در گیر بهنام و بردن جهاز و این حرفا بودم که حتی یادم رفت مرجان رو هم برای عقدم بگم …
مراسم که تموم شد ما حتی فرصت شام خوردن هم نکردیم و با سرعت رفتیم فرودگاه . ..
اونقدر بدو بدو کرده بودم که از خستگی به محض اینکه نشستم تو هواپیما چشمم گرم شده بود و چرت می زدم ..تو همون حال بهنام سرمو گرفت تو بغلش دستشو گذاشت رو صورتم و گفت : بخواب عزیزم ..من اینجام دیگه تا ابد با هم هستیم …
آهسته و آروم سرمو به سینه ام فشار دادم و با احساس لذت بخشی که بهم دست داده بود خوابم برد .

پارت اول تا اخر رمان سراب
دانلود رمان سراب
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *