آخرین مطالبفرمیسک

رمان فرمیسک پارت 16

رمان فرمیسک شصت تیپ مرجع کامل دانلود و معرفی رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان فرمیسک نوشته آیسا سادات حسینی از اینجا کلیک کنید

پشت چشمى براش نازك كردم.

_من كج نمى رم، حواسم به كارام هست، نيازى نيست هر دقيقه رو اين موضوع تاكيد كنى، اگه قرار بود كارى كنم تا حالا هزار بار كرده بودم.

_تو خيلى بيجا كردى.

با حرص نگاهش كردم.

_من بى جا كردم؟! اصلا به تو چه؟! واسه چى شدى آقا بالا سره من؟!

_چون هستم.

صدام و بردم بالا.

_نه نيستى، تنها آقا بالا سره من عمو يا همون باباس، فقط اونه كه مى تونه براى من تصميم بگيره و بگه چيكار كنم يا چيكار نكنم!

من با عصبانيت حرف مى زدم كه يهو اردوان برگشت سمتم، نگاهش متعجب بود.

سرم و به سمت مخالفش چرخوندم كه گفت:

_بابا؟! فكر كنم اگه الان اينجا بود از خوش حالى بال در مياورد. پس بالاخره قبول كردى!

چشم هام پر از اشك شد، هنوزم نمى دونستم قبول كردم يا نه، مردى كه هميشه پشتم بود و بهم كمك مى كرد پدرم بود، و من اينو بعد از هفده سال فهميدم، آيا باور كردنش آسون بود؟!

چشم هام رو هم گذاشتم و قطره هاى اشك دونه دونه از گوشه ى چشمم رو گونم چكيدن. داشتم نازك نارنجى مى شدم، ديگه مثل گذشته طاقت اين و نداشتم كه اردوان باهام بد حرف بزنه.

_شايد باور كردنش سخت باشه ولى هيچى واقعيت تغيير نمى ده، تو از نامدارايى ، كوروش پدرته، پدرى كه شايد اين همه سال واقعيت و ازت مخفى كرد ولى بازم برات پدر بود، الانم اگه مثل گذشته سمتت نمياد به خاطر خودته، مى ترسه حالت بد شه، كه معذب شى .

با خشونت برگشتم سمتش.

_اين همه سال چيزى نگفت فقط چون مريضم؟! لابد بازم نگران حالم بوده؟! هفده سال به خاطر اين كه حالم بد نشه سكوت كرد گذاشت با به مرد غريبه كه هميشه ازم متنفر بود زندگى كنم، تو اون هفت سال يه بار بهم سر نزد، وقتى اسم اون مرد به عنوان پدر اومد تو شناسنامم كجا بود؟! وقتى مادرم مرد و من داشتم تو دستاى اون مرد بى رحم بزرگ مى شدم كجا بود؟! هويت من و اين همه سال ازم مخفى كرد تا يهو همه چى و از دهن يه غريبه بشنوم؟! آره؟!

اردوان كمى مكث كرد، اونم كلافه بود، مثل من ، فشارى به فرمون ماشين كه تو دستاش بود وارد كرد و با صداى عصبى جواب داد:

_از خودش بپرس، اگه اون سكوت كرد تو ديگه چرا سكوت كردى؟! بپرس و جوابت و بگير.

با پشت دست اشكام و پاك كردم و با بغض گفتم:

_ديگه نمى خوام چيزى بپرسم، اگه قرار بود بگه خودش مى گفت، دليل همه كاراش و رفتارش و توضيح مى داد، مى گفت چرا وقتى از دست اون مرد نجاتم داد من و سپرد دست يه بدتر از اون.

اردوان دوباره نيم نگاهى بهم انداخت.

_اون بدتر منم ديگه نه؟!

با دردى كه اين همه سال تو دلم پنهونش كرده بودم گفتم:

_نبودى؟!

سكوت كرد ولى از حركت سيبك گلوش و قرمزيه چشماش مى شد فهميد تا چه اندازه عصبانيه.

نيشخندى زدم، حالا كه خودش سره صحبت و باز كرده بود بايد حرف مى زدم، بايد همه چى و مى گفتم. از دردام، از زخم هايى كه به دلم زد، از كاراش ، از همه چيز.

_وقتى از شخصى كه فكر مى كردم پدر واقعيمه جدام كرد هيچ وقت دلم باهاش صاف نشد، با اين كه هميشه بهترين چيزا در اختيارم بود بهم محبت مى كرد حواسش بهم بود ولى هميشه با خودم مى گفتم منو دزديده، مى دونى چرا؟! چون پسرش هميشه من و اذيت مى كرد، من و عذاب مى داد، تحقير مى كرد و من همه اينارو از چشم اون مى ديدم، از كسى كه فكر مى كردم من و از پدرم جدا كرده، هفت سالم بود كه من و آورد تو اين عمارت، تا قبلش تو يه خونه ى كوچيك كه هميشه بوى گند مواد و كثافت مى داد زندگى مى كردم ولى هيچ وقت تجملات عمارت به چشمم نيومد چون تو پسر اون عمارت بودى چون آقاى عمارت بودى چون باعث دردم بودى چون…..

با پيچيدن يهويى اردوان كنار جاده و ترمز وحشتناكش خفه خون گرفتم، همه چى انقدر يهويى اتفاق افتاد كه قدرت انجام هيچ كارى و نداشتم. با وحشت برگشتم سمت اردوان كه ديدم نفساش عصبى شده و فكش منقبض.

فشارى به فرمون كه تو مشتش بود وارد كرد و يهو با مشت ضربه اى محكم به فرمون زد كه دست من به جاش درد گرفت.

و همون لحظه در ماشين و باز كرد و با عجله از ماشين پياده شد. دروغ چرا لحظه اى ازش ترسيدم، عصبانى بود و باهاش وسط خيابون تنها بودم.

كنار جاده ايستاد و به موهاش چنگ زد، منتظر بودم بقيه برسن و سريع برم تو ماشين سياوش، موندن كنار اردوان اونم تو اين موقعيت ريسك بود.

پاكت سيگارش و كه از جيبش در آورد فهميدم اوضاع بدتر از اون چيزيه كه فكرش و مى كردم. اردوان فقط موقع عصبانيت زيادش سيگار مى كشيد.

پكى به سيگارش زد و دودش و فرستاد به ريش. ريه من به جاش سوخت، دلم مى خواست برم سيگار و ازش بگيرم و زير پام له كنم، اما جرعتش و نداشتم، اون لحظه تنها كارى كه از دستم بر ميومد گريه بود، فقط گريه…

چند دقيقه گذشت اردوان دومين سيگارشم كشيد و با حالى داغون سوار ماشين شد. بوى عطرش با بوى سيگار قاطى شده بود و تركيب جالبى و به وجود آورده بود.

نفس عميقى كشيدم، اين بو اذيتم مى كرد ولى دوستش داشتم، به اردوان نگاه نكردم دستم و جلوى صورتم گرفتم تا متوجه ى اشكام نشه، لحظه اى گذشت كه يهو اردوان با صداى خشدارى گفت:

_دارى گريه مى كنى؟!

چشمام و هم گذاشتم و جوابى ندادم. دستش و روى چونم گذاشت و سرم و چرخوند سمت خودش.

_ببينمت.

آروم لاى پلكام و باز كردم و زل زدم به چشماش، عصبانيتش كمى فروكش كرده بود. شصتش و نوازش وار روى چونم كشيد

_چرا گريه مى كنى؟! هوم؟!

نگاهم و ازش گرفتم كه فشارى به چونم وارد كرد:

_منو نگاه كن، دارم با تو حرف مى زنم.

زل زدم تو چشماش و با بغض جواب دادم:

_مى دونى چرا اوضاع قلبم از همون بچگى بد و بدتر شد؟!

معلوم بود توقع اين سوال و ازم نداشت، سوالى نگاهم كرد

_چون مشكل قلبيم مادر زادى بود و از همون بچگى اينطور بودم ، كه اون مرده هميشه تو خونه علاوه بر مواد، سيگار مى كشيد، بوش اذيتم مى كرد و چيزى نمى گفتم آخه مى ترسيدم عصبانيش كنم، تو عالم بچگى مى رفتم تو اتاق و سرفه مى كردم، انقدر كه ديگه جونى برام نمى موند. بچه بودم ولى اين چيزارو خوب يادمه.

انقدر مظلوم اين حرفارو زدم كه خودم دلم به حال خودم سوخت. دست اردوان از روى چونم روى شونم نشست و منو محكم به آغوش كشيد، تنش هنوزم كمى بوى سيگار مى داد ولى بازم عطر تنش و دوست داشتم، گرماى تنش و دوست داشتم، دروغ چرا من همه چيز اين مرد و دوست داشتم.

گريم شدت گرفت و صداى هق هقم و تو گلوم خفه كردم، تا حالا آغوشى براى گريه هام نداشتم و حالا با اين حركت اردوان بازم احساسى شده بودم.

من و به خودش فشرد و دستش و نوازش وار روى كمرم به حركت در آورد. چشم هام و روى هم گذاشتم كه صداى مردونش كنار گوشم بلند شد:

_بسه ديگه گريه نكن، ديگه نمى كشم.

_فقط جلوى من؟!

كمى مكث كرد

_كلا نمى كشم، چيزى كه تو رو اذيت كنه رو مى زارم كنار، بهت قول مى دم.

لبخند پر دردى گوشه ى لبم نشست. حتى قول دادنشم شيرين بود. با بغضى كه اين بار از نگرانى به خاطر حال اردوان بود گفتم:

_سيگار قلب من و اذيت مى كنه و ريه هاى تو رو داغون.

دست اردوان روى موهام نشست.

_قلب منم اذيت مى كنه، خيلى وقته كه اذيت مى كنه.

منظورش و نفهميدم ولى هيچ تلاشيم براى فهميدن نكردم، الآن فقط گرماى تنش مهم بود و آغوش پر آرامشش.

لحظه اى گذشت، من و از آغوشش كشيد بيرون و انگشت شستش و آروم رو چشمم كشيد، اشكام و پاك كرد و گفت:

_گذر زمان خيلى چيزارو درست مى كنه. فعلا صبر كن. گذشته هر چى بود كه ديگه تموم شد، مهم آيندس، نمى تونيم برگرديم گذشته و چيزى رو درست كنيم، ولى مى تونيم آينده رو بسازيم.

چيزى نگفتم و در سكوت به فندك روى پاش نگاه كردم، رد نگاهم و گرفت و يهو فندك و از روى پاش برداشت و انداخت پشت ماشين و با لحن تاكيدى گفت:

_گفتم نمى كشم يعنى نمى كشم.

سرى تكون دادم كه ادامه داد:

_بريم؟!

باز هم با تكون دادن سرم جوابش و دادم. ماشين و روشن كرد .

_زبون شيش متريت و گربه خورده؟!

لبخندى محوى زدم.

_اوهوم

زير لب “گربه غلط كرده اى ” گفت و ماشين به سمت جاده هدايت كرد.

با اين كه اولش كلى عصبى بودم ولى حالا كمى حالم بهتر شده بود، نفس عميقى كشيدم و زل زدم به زمين سفيد پوش، همون لحظه صداى چارتار پيچيد تو ماشين، لبخند تلخى نشست رو لبام، پس اردوان چارتار گوش مى كرد، بدون شك خواننده ى مورد علاقش بود، مثل من…

با پيچيدن ماشين تو عمارت كمربندم و باز كردم و كش و قوسى به بدنم دادم. اردوان ماشين و سره جاى هميشگيش پارك كرد و قبل از اين كه پياده شم گوشيش زنگ خورد.

توجهى نكردم، پياده شدم و كولم و از روى صندلى پشت برداشتم. خواستم به سمت عمارت برم كه صداى اردوان و شنيدم كه گفت:

_باشه پس بياين اينجا، فقط مدارك همرات باشه.

نه ايستادم تا به حرفاش گوش كنم. با قدم هاى بلند به سمت عمارت قدم برداشتم، الان فقط دلم اتاق گرم و نرمم و يه دوش آب گرم مى خواست.

همين كه وارد عمارت شدم، چند بارى حميرا رو صدا زدم و وقتى از جواب دادنش نا اميد شدم به سمت اتاقم رفتم. كولم و پرت كردم رو تخت و همون طور كه زير لب مى گفتم”هيچ جا خونه ى خود آدم نميشه” پريدم تو حموم.

يه دوش سرسرى گرفتم و لباسام و پوشيدم
از شدت خستگى دلم مى خواست دوباره بگيرم بخوابم كه در اتاق باز شد. حميرا بود، اونم اغلب در نمى زد .

لبخند رو لبش باعث لبخند زدنم شد.

_سلام حميرا جون موقع اومدن هر چى صداتون زدم نبودين، جايى رفته بودين؟!

بهم نزديك شد

_سلام به روى ماهت، خوبى عزيزم؟! خوش گذشت؟!

سرى تكون دادم

_جاى شما خالى عاولى بود.

بعد در حالى كه به سمت شوفاژ مى رفتم ادامه دادم:

_ولى منجمد شديم، هنوزم سرما تو تنمه.

چهره ى حميرا نگران شد

_داروهات و خوردى؟! مى خواى واست جوشونده دم كنم؟!

_آره خوردم، نيازيم به جوشونده نيست، خوبم.

_سرما نخورى. وايسا به قرص سرماخوردگى واست بيارم.

و همين كه خواست به سمت در اتاق بره خيلى سريع گفتم:

_نه نه نه نمى خواد، امروز به اندازه ى كافى قرص خوردم، معدم داره سوراخ ميشه، حالمم خوبه خوبه، شما نگران نباشيد سرما نمى خورم.

_مطمئنى؟!

سرى تكون دادم

_مطمئنم.

دستى به صورتش كشيد

_خوبه پس، حالت بد شد باز غد بازى در نياريا، بيا بهت دارو بدم، تو اين هوا مريض بشى ديگه به اين آسونيا خوب نميشى.

زير لب باشه اى گفتم كه خيلى سريع گفت:

_اى واى راستى اومدم اين و بهت بگم، آقا گفت شب مهمون داريم، مثل اين كه خونه ى آقاى سياوش اينا ميان اينجا، گفتن بهت بگم آماده باشى.

_سياوش اينا؟! به چه مناسبت؟!

_مناسبتش و منم نفهميدم، ولى آقا بزرگ هم هست ، مثل اين كه ايشون ترتيب اين مهمونى رو دادن.

يه لحظه تهه دلم خالى شد، نه از واقعيت مى تونستم فرار كنم نه از پدرى كه اين همه سال عمو صداش مى زدم.

حميرا دستش و روى شونم گذاشت و با لحن آرامش بخشى گفت:

_از پسش بر مياى، مثل رو در رو شدن با كسى كه اين همه سال پنهونى دوستش داشتى. پدرتم اين همه سال دوست داشت و مجبور بود دوست داشتنش و خيلى بروز نده، مطمئن باش اين رويارويى براى پدرت سخت تره. چون اين همه سال رابطه و بينتون و ازت مخفى كرده و حالا با فاش شدن اين راز چند ساله نمى دونه بايد چطور تو روت نگاه كنه.

_تو از همه چيز خبر داشتى نه؟!

حميرا از اين سوالام جا خورد.

_كى گفته؟!

_مگه قراره كسى گفته باشه؟!

_خب آخه چى باعث شد فكر كنى من مى دونم؟! منم با خودت فهميدم.

سرى تكون دادم كه ادامه داد:

_من ديگه برم به كارام برسم، امروز سيمين و مينا ميان كمكم. بايد هم خونه رو گردگيرى كنيم هم شام بپذيم. تو هم يه خورده استراحت كن و آماده شو. رنگت و روت پريده يه خورده به خودت برس فكراى اشتباهى راجبت نكنن.

منظورش و خوب فهميدم، نمى خواست كسى از علاقه اى كه به سياوش داشتم با خبر بشه. سرى تكون دادم

_باشه، يه جورى به خودم مى رسم كه همه انگشت به دهن بمونن.

و نيشم و تا بنا گوش باز كردم. حميرا لپم و كشيد و با خوش حالى آشكار تو صداش گفت:

_باشه وروجك بگير بخواب يكى دو ساعت ديگه بيدارت مى كنم، موهاتم خشك كن.

_باشه موهامم خشك مى كنم امر ديگه؟!

خنديد و به سمت در رفت.

_ديگه هيچى فقط خشك كردن موهات يادت نره.

چشمى گفتم و چشمت بى بلايى شنيدم. با رفتن حميرا از اتاق ، كش و قوسى به بدنم دادم و دوباره ذهنم رفت سمت اردوان. تا حالا چيزى نتونسته بود انقدر ذهنم و درگير كنه.

خسته بودم و بدنم كوفته، اما خوبم نمى برد، دلم يه خواب مثل خواب ديشب و مى خواست، با همون يه شب داشتم بد عادت مى شدم و دلم مى خواست اردوان بياد كنارم و با اون لحن جديش بگه” مى خوابى يا بخوابونمت؟!”

لبخندى با يادداورى اون شب رو لبام نقش بست، تازه مى فهميدم نرم شدن آدم هاى بداخلاق چقدر لذت بخشه. و از اون لذت بخش تر اينه كه اردوانى كه موقع عصبانيت هيچى حاليش نبود و هر چى به دهنش ميومد مى گفت اين بار سكوت كرد، سعى داشت خودش و كنترل كنه و تو اون موقعيت از ماشين پياده شد. اين كارش خيلى برام ارزش داشت، خيلى….

زمان به سرعت سپرى شد، راس ساعت ٨ من با لباسى مناسب و صورتى آرايش كرده منتظر اومدن مهمونا بودم، برام هيچ اهميتى نداشت كه سياوش قراره با مهگل بياد، كه بايد با عمو يا همون بابا رو به رو شم. مهم حسى بود كه اين روزها نسبت به اردوان تو دلم جوونه زده بود.

حسى كه فعلا خودمم هيچ جوابى براش نداشتم، دلم مى خواست بين اين همه اتفاق تلخ فقط باشه ، حتى با وجود گذشته ى تلخى كه كنارش داشتم.

با اين كه تا همين صبح كنارش بودم ولى بازم به طور عجيبى دلم مى خواست ببينمش، نمى دونم اين حسم دلتنگى بود يا چيز ديگه اى، ولى هر چيزى كه بود حس قشنگى به نظر مى رسيد، خيلى قشنگ.

با تقه اى كه به در خورد از پشت ميز آرايشم بلند شدم و گفتم:

_بفرماييد.

در باز شد و سيمين سر به زير وارد شد.

_خانوم مهمونا اومدن، آقا گفتن صداتون كنم.

باشه اى گفتم كه از اتاق خارج شد، چرخيد م سمت آيينه و نگاه آخر و به خودم انداختم، زيبا شده بودم و شايد كمى دل فريب.

زيبايى كه مى خواستم امشب فقط به چشم يه نفر بياد، موهام و به سمت گوشم هدايت كردم، نفس عميقى كشيدم و بعد از اطمينان از خوب بودن چهره و لباسام به سمت در رفتم. امروز به عنوان دختر آقاى نامدار ظاهر مى شدم پس بايد خوب به نظر مى رسيدم. شايد بقيه هنوز خبر نداشته باشن ولى خودم كه مى دونم.

پايين اومدن من از پله ها مساوى شد با باز شدن در و ورود مهمونا، بابا مثل هميشه كت شلوار به تن داشت، يه تيپ و شيك و رسمى كه خيلى بهش ميومد، مهمونا كه شامل پدر و مادر سياوش و سروناز و مهگل بود و به داخل خونه هدايت كرد.

به سمتشون رفتم عمو شاهرخ مرد مهربونى كه اين همه سال عمو صداش مى زدم و عموى واقعيم بود با ديدنم لبخندى زد، خيلى زود رو به جمع سلام كردم.

دست عمو روى سرم نشست و با محبت روى موهام و بوسيد.

_سلام دختر قشنگم بهترى؟!

_ممنونم عمو جون، شما خوبين؟! اوضاع كمرتون بهتره؟!

سرى تكون داد

_شكر، بهترم دخترم.

بابا با لبخندى پر از عشق بهم زل زده بود، با مادر سياوشم كمى خوش و بش كردم كه رسيدم به مهگل، برام جالب بود هنوز عقد نكرده همه جا دنبال سياوشه.

دستم و به سمتش دراز كردم

_خيلى خوش اومدى مهگل جان.

زير لب تشكرى كرد ، خيلى سر سنگين با سياوشم سلام عليك كردم و پشت سر بقيه به سمت پذيرايى راه افتادن.

با رفتنشون سروناز خودش و پرت كرد تو بغلم و با ذوق گفت:

_امشب چه خوشگل شدى تو كثافت، از صبح تا حالا چيكار كردى با خودت؟!

لبخند كجى زدم و كنار گوشش جواب دادم:

_جادو…

نيشگونى از بازوم گرفت و زير لب گفت:

_بعدا حسابت و مى رسم.

خنده ى خانومانه اى كردم و به دنبالش به بقيه نزديك شدم.

با نشستنمون خوش و بش ها از سر گرفته شد،منم سعى مى كردم تمام سوالاشون و كوتاه و معدبانه جواب بدم، بر خلاف گذشته كنار بابا نشستم، جايگاهى كه حقم بود ، مثل اين كه بابا هم از اين كارم خوشش اومد كه با لبخند نگام كرد.

از حرفاشون متوجه شدم كه اين مهمونى يه جورايى به خاطر مهگل گرفته شده، مثل اين كه پدر مهگل نصف سهام هاى شركتش و به نامش مى زنه و الان مهگل كه طرف شركت جديدشونه عزيز شده.

الحق كه دختر باهوشيم بود. راجب چيزهايى اظهار نظر مى كرد كه من هيچى ازشون نمى فهميدم و همين باعث كفرى شدنم مى شد.

تو اين بين چند باريم نگاه سياوش و غافل گير كردم، كه بدون اين كه به روى خودش بياره نگاهش و ازم مى گرفت و به بابا مى دوخت. نگاهش طورى بود كه حتى مادرشم متوجه شد، چند بارى براش چشم و ابرو اومد كه سياوش كلافه دستى به موهاش كشيد و ديگه نگاهم نكرد.

چشماش حرفا براى گفتم داشت و من هيچ كدوم و نمى فهميدم. جمع كم كم داشت واسم خسته كننده مى شد مخصوصا با بلبل زبونى هاى مهگل راجب كار و موضوعات مختلف.

خدمتكارا مشغول پذيرايى بودن و من دنبال راه فرار، آخرشم با صداى زنگ عمارت سريع از جام بلند شدم و به سمت در رفتم، در ورودى قسمتى بود كه از پذيرايى به اون قسمت ديد نداشت. در و باز كردم و كه همون لحظه نگاهم به قامت بلند اردوان بود.

يه لحظه از ديدنش تعجب كردم و زل بهش.

_مى زارى بيام داخل؟!

از جلوى در كنار اومدم و زير لب سلام كردم

_تو چرا در و باز كردى؟! مگه خدمتكارا نبودن؟!

بازم زبون در آوردم

_چرا با كليد در و باز نكردى؟! مگه كليد ندارى؟!

ابرويى بالا انداخت

_جاش گذاشتم.

و همون لحظه كتش و در آورد و گرفت سمتم. متعجب نگاهش كردم كه سرش و آورد جلو و گفت:

_خانومى كه ميره جلوى در پيشواز يه آقا بايد كتشم بگيره.

مثل خنگولا حرفش و قبول كردم و كتش و گرفتم. اردوان جلو تر از من به سمت بقيه رفت و منم به سمت اتاقش راه افتادم.

براى اولين بار بدون اجازه وارد اتاقش شدم و كتش و آويزون كردم تو كمدش. نمى دونم اين شجاعت و از كجا آوردم كه با توجه به حساسيت به اتاقش ،بدون اجازه رفتم داخل، در كمد و بستم و مثل اين فضولا نگاهى به اتاقش انداختم ست سرمه اى سفيد اتاقش و دوست داشتم.

خواستم از اتاق خارج شد كه نگاهم به عكس كوچيكى روى ميزش افتاد، به سمت عكس رفتم، عكس يه پسر كوچولويى بود تو بغل يه زن زيبا.

قدمى به سمت عكس برداشتم كه در اتاق باز شد ، با وحشت برگشتم سمت در كه همون لحظه اردوان اومد داخل، نگاهش خنثى بود، در بست و گفت:

_اينجا چيكار مى كنى؟!

خودم و نباختم

_اومدم كتت و بذارم تو كمد.

با فاصله ى كمى رو به روى ايستاد

_مگه نمى دونى از اين كه كسى بدون اجازه وارد اتاقم شه بدم مياد؟!

با لحن خودش جواب دادم:

_وقتى يه خانوم يه كت از آقا مى گيره بايد بذارتش سره جاش. توقع نداشتى كه تو آشپزخونه آويزونش كنم.

قدم ديگه اى بهم نزديك تر شد كه باعث شد من يه قدم برم عقب.

_اگه اون آقايى كه كتش و مى ده دست يه خانوم من باشم، اون خانوم بايد صبر كنه تا خودم دوباره كتم و ازش بگيرم.

_تا كى بايد صبر كنه اون وقت؟!

قدم ديگه اى بهم نزديك تر شد

_تا وقتى كه كارم تموم شه.

_كارت كى تموم ميشه؟!

_الان چقدر طول كشيد ؟!

جواب ندادم.

با قدم بعدى خوردم به ديوار. اردوان زل زد به چشمام و گفت:

_الان بايد عصبانى شم؟!

سرى به نشونه ى نه تكون دادم

_نمى تونى.

دقيق تر نگاهم كرد.

_چرا اون وقت؟!

زل زدم تو چشماش و محكم گفتم:

_چون دیگه اون اردوان سابق نيستى…

دستش و كنار سرم گذاشت و صورتش نزديك تر شد

_از كجا انقدر مطمئنى؟!

_از رفتارت.

_خب شايد بدتر شده باشم.

_نشدى.

از اين همه اطمينان من متعجب نشد. دست ديگش روى صورتم نشست و انگشت شستش نوازش وار رو گونم به حركت در اومد.

_شايد اونى كه فكر مى كنى نيستم.

_دل من هيچ وقت بهم دروغ نمى گه.

_اگه اين دفعه گفت چى؟!

_نمى گه.

كمى مكث كرد، مردمك چشماش بين تو چشمام در گردش بود. انگار مى خواست صراحت حرفام و از چشمام بخونه.

_شجاع شدى.

خودم سپردم به دستاى مردونش و آروم جواب دادم.

_ديگه ازت نمى ترسم.

ابرويى بالا انداخت.

_قبلا مى ترسيدى؟!

سرى به نشونه ى تاييد حرفاش تكون دادم.

با يه قدمى كوتاه كامل بهم چسبيد و همون طور كه دستش و نوازش وار رو صورتم تكون مى داد گفت:

_الان ديگه ترسناك نيستم؟!

نفسم از اين همه نزديكى تو سينم حبس شد و ضربان قلبم رفت بالا، با اين كه هنوزم ازش حساب مى بردم ولى گفتم:

_نه

_من آدم خطرناكيم!

لحظه اى مكث كردم و خيره ى چشماى آرومش شدم.

_براى من نيستى.

_تا حالا نبودم؟!

_تا حالا نبودى. بهم آسيب نزدى.

دستش و روى سينم گذاشت

_قلبت چى؟! به اينم آسيب نزدم؟!

تپش قلبم به اوج خودش رسيد و قفسه ى سينم از هيجان بالا پايين مى شد. خودمم نمى دونم چرا جواب دادم:

_نزدى، ولى فكر كنم دارى مى زنى.

سيبك گلوش بالا پايين شد.

_قلبت حيفه، خرابش نكن.

با اين حرفش شجاعتم بيشتر شد.

_خرابش نمى كنم.

دستش از رو ديوار برداشته شد و رو كمرم نشست .صورتش نزديك تر اومد. اون قدر نزديك كه هرم نفساش رو صورتم خالى مى شد.

لباش نزديك گوشم رفت و صدايى نجوا گونه تو گوشم پيچيد:

_پس نذار به من نزديك شه، دست من بيوفته ديگه پسش نمى دما.

تهه دلم خالى شد، قلبم بى تاب تر از هر لحظه ى ديگه اى خودش و به سينم مى كوبيد و براى بيرون اومدن از سينم در تلاش بود.

چشمام و با استرس رو هم گذاشتم. ل،باش روى گردنم كشيده شد و من چشمام و با لذت روى هم فشردم.

باز هم تو آغوش اردوان گرمم شده بود.

دستش و روى گردنم گذاشت كه با صداى لرزونى گفتم:

_مى خواى قلبم و خراب كنى؟!

دستش ديگش و روى قلبم گذاشت

_تا حالا خرابش كردم؟!

آروم لب زدم:

_نه

دستش و روى گردنم كشيد

_پس خرابش نمى كنم، حتى اگه به قيمت خراب كردن قلب خودم باشه.

سرش رو به روم قرار گرفت و دوباره زل زديم تو چشم هاى هم، نمى تونستم بفهممش، دركش كنم، كاراش ، حرفاش همه چيزش گنگ و گيج كننده بود.

دستش و روى چونم گذاشت و انگشت شستش و روى لبم كشيد. به آرومى گفتم:

_نه قرمز بود نه پر رنگ.

دستش و از روى لبم برداشت.

_مى دونم.

_پس چرا پاكش كردى؟!

كمى ازم فاصله گرفت و جواب داد

_بهت ميومد، نمى خوام كسى لبات و اينطور ببينه.

با پررويى جواب دادم:

_خودت ديدى.

خيلى يهوهى ازم جدا شد و همون طور كه به سمت كمدش مى رفت گفت:

_من فرق دارم.

_چه فرقى؟!

نيم نگاهى بهم انداخت. و دوباوه اخماش رفت تو هم.

_امروز خيلى سوال پرسيدى، برو بيرون مى خوام لباسام و عوض كنم.

نمى دونم به خاطر غرورم بود يا لحن سردش كه ديگه چيزى نگفتم و از اتاق زدم بيرون. پشت در ايستادم و دستم و روى قلبم گذاشتم، تند مى زد ، انقدر تند كه بدون شك اردوانم متوجه شده بود. دماى بدنم بالا رفته بود و بدون شك گونه هام گل انداخته بود.

نفس حبس شدم و بى صدا بيرون دادم و به سمت پله ها راه افتادم.

همين كه به بقيه نزديك شدم متوجه ى نگاه متعجبشون رو خودم شدم، شايد با خودشون مى گفتن اون بالا تنها با اردوان چيكار مى كرده؟! انگار نه انگار ده سال تمام با همون اردوان زندگى كردم.

اهميتى ندادم و سعى كردم به روى خودم نيارم. كنار عمو نشستم و اونا هم بدون قطع كردن صحبتاشون همچنان مشغول حرف زدن شدم.

دستى به موهام كشيدم و به رفتار لحظه ى پيش اردوان فكر كردم، اون همه نزديكى، تن صداش، لحن آرومش، چشمايى كه خشم توش ديده نمى شد و در آخر آغوش گرمش.

_فرميسك جان بابا با شمان.

با صداى سروناز سرم و بلند كردم و نگاهم و به عمو شاهرخ دوختم.

_ببخشى عمو جان حواسم جايه ديگه اى بود، جانم.

لبخندى به روم زد

_عيبى نداره دخترم، شنيدم برا كنكور مى خونى، پرسيدم اوضاع درسات چطوره؟! خوب پيش مى ره؟!

_شكر خدا خوبه، تا جايى كه در توانم باشه تلاشم و به كار مى برم ايشالا نتيجه مى گيرم.

عمو سرى تكون داد.

_ايشالا، دختر زرنگى هستى مى دونم موفق مى شى.

زير لب تشكرى كردم كه همون لحظه اردوان در حالى كه داشت آستين پيراهنش و بالا مى زد بالا از پله ها اومد پايين.

قدماش و محكم بر مى داشت و صورتش جدى بود، حركاتش به قدرى جذاب بود كه توجه ى هر كسى و به خودش جلب مى كرد. تازه مى فهميدم چرا اردوان انقدر طرفدار داره و همه نگاه ها رو به خودش جلب مى كنه .

خودمم داشتم مى شدم يكى از همون بقيه، عمو با ديدن اردوان چشماش برق زد و از جاش بلند شد. حتى عمو هم در مقابل اردوان از جاش بلند مى شد.

_به نامدار كوچك، كم پيدايى.

اردوان كنار عمو جاى گفت.

_كم سعادتى از ماست درگيره پروژه ى جديدم.

عمو دستش و پشت اردوان گذاشت.

_بله در جريانم، تو پروژه ى قبلى كه مثل هميشه تركوندى،آقاى رئيسى خيلى از كارت خوشش اومده بود. قراره چند تا پروژه ى ديگه رو به خودت واگذار كنه، كار بلديت و ثابت كردى.

اردوان لبخند محو و مردونه اى زد.

_حجم كارا انقدر زياد بود كه بدون سياوش انجامش ممكن نبود.

سياوشم در جواب لبخندى به روى اردوان زد و گفت:

_همه ى كارا گردن خودت بود، من كه كاره زيادى تو اين پروژه انجام ندادم، درگير كاراى ديگه اى بودم، لوح اين افتخار به خودت تنها تعلق مى گيره.

مهگل شونه اى به سياوش زد

_اِ سياوش چرا كار خودت و بى ارزش مى كنى؟! تو ام سره اين پروژه زحمت كشيدى.

اين بار بابا به حرف اومد.

_آره پسرم هر كدومتون به اندازه ى خودتون تلاش كردين و تو اين پيروزى سهيمين. الان بايد تمام تلاشمون و بكنيم براى اين پروژه. فكر كنم همتون ديگه مى دونيد اين سرى طرف حسابمون محمدرضاس. هدفش از اين كارم خوب مى دونيم، از هيچ كارى براى زمين زدنمون دريغ نمى كنه. منتظره يه آتواِ، بايد شيش دنگ حواستون و جمع كنيد.

چشمام از تعجب و ترس گرد شدن. منتظره ادامه ى حرف بابا بودم كه عمو سرى تكون داد و گفت:

_حواسمون هست، بايد مثل خودش رفتار كنيم، عادى و خونسرد، نقطه ضعف دستش ندين، اون جنگيدن و براى ادامه ى اين بازى انتخاب كرد خب ما هم مى جنگيم.

سياوش قيافه ى متفكرى به خودش گرفت:

_يه جنگ نا عادلانه با كلى جرزنى، از شروعش معلومه قراره چطور پيش بره.

همه حرفش و تاييد كردن و مشغول بررسى شدن، اما من فقط يه اسم تو سرم اكو مى شد، محمدرضا.. همون مردى كه عاشق مادرم بود و به خاطر همين شباهت مى خواست به من نزديك شه، از خودش و اسمش مى ترسيدم، مخصوصا حالا كه فهميده بودم نزديك تر از هر وقت ديگه اى شده.

فكر كنم نزديك شده تا بشه آيينه ى دق من، انگار تو زندگيم هميشه بايد يه نفر باشه كه ازش بترسم و وجودش باعث عذابم باشه

نگاهى به اردوان انداختم، زوم بود رو من، با نگاهش من و به آرامش دعوت مى كرد. سرم و پايين انداختم و لبم گزيدم. يعنى اردوان بازم حواسش به من بود؟!

با صداى حميرا كه مارو به شام دعوت مى كرد نگاهم و از اردوان گرفتم و به زمين دوختم. بابا زودتر از بقيه از جاش بلند شد و رو جمع گفت:

_بفرماييد شام، بقيه ى حرفا بمونه براى بعد.

همه از جاشون بلند شد و به سمت ميز ناهار خوريه گوشه ى سالن رفتن. فقط من موندم و اردوان. همين كه خواستم از كنارش رد شم با صداى آرومى گفت:

_تا من هستم نگران هيچى نباش. همه چى و درست مى كنم.

نيم نگاهى بهش انداختم كه جلوتر از من به سمت بقيه رفت. نفس عميقى كشيدم. همين يه جمله ى اردوان كافى بود تا اعتماد به نفس رفتم برگرده و مطمئن شم اردوان مراقبمه، مثل هميشه.

به سمت ميز رفتم و كنار اردوان نشستم. بابا مشغول تعارف كردن بود. سياوش ظرف سوپ و از وسط ميز برداشت و براى خودش و مهگل ريخت.

نگاهى به من انداخت و گفت:

_بيا واسه تو هم بريزم.

و قبل از اين كه نظر من و بپرسه چند تا ملاقه پر واسم ريخت. قيافم جمع شد. خواستم حرفى بزنم كه اردوان كاسه ى سوپ خوريه من و برداشت و گذاشت جلوى خودش و رو سياوش كرد و گفت:

_فرميسك سوپ نمى خوره.

مهگل پشت چشمى نازك كرد و سروناز رو به سياوش با خنده گفت:

_ديگه عالم و آدم اين و مى دونن تو هنوز متوجه ى اين موضوع نشدى؟!

سياوش زير لب “يادم نبودى” گفت و مشغول خوردن شد.

نگاه تشكر آميزى به اردوان انداختم كه بى توجه برام برنج ريخت و كمى فسنجونم ريخت كنار بشقابم.

با صداى آرومى گفتم:

_نظر منم مى پرسيدى بد نبودا.

مثل خودم آروم جواب داد:

_بخور حرف نزن.

پشت چشمى براش نازك كردم و مشغول شدم يه تيكه مرغم گذاشت گوشه ى بشقابم. با تعجب نگاهش كردم و اون حتى به روى خودش نياورد. منم اهميتى ندادم ولى تو دلم كلى ذوق داشتم.

تا پايان غذا حرف زيادى زده نشده، عمو چند بارى از اردوان سوال پرسيد و اردوان انقدر كوتاه جواب داد كه بيخيال شد. فقط من مى دونستم اردوان چقدر از حرف زدن موقع غذا خوردن بى زاره.

لبخند محوى زدم و تو دلم گفتم: يه روز بايد سره ميز حالش و بگيرم.

در طول غذا خوردن اخم عميقى بين ابروهاى اردوان نشسته بود كه دليلش و نفهميدم، مثل گذشته هم غذا نخورد و بيشتر با غذاش بازى مى كرد، طورى كه بقيم متوجه شدن ولى سكوت كردن، چون مطمئن بودن جوابى دريافت نمى كنن.

بعد از اتمام شام همه از جاشون بلند شدن و به سمت پذيرايى رفتن، منم انقدر خورده بودم كه نمى تونستم تكون بخورم. از ذوق اين كه اردوان برام غذا كشيده همه رو تا ته خوردم. اين اولين بارى بود كه در صلح كنار هم غذا مى خورديم.

چند تا از خدمتكارا اومدن ميز و جمع كنن و منم به سمت بقيه رفتم كه سياوش و مهگل از جاشون بلند شدن. مهگل گفت مى خواد تو باغ قدم بزنه و سياوش و دنبال خودش و برد.

منم از سره بى حوصلگى و حرفاى خسته كنندشون رفتم بيرون تا يه خورده راه برم. مثل هميشه از در پشتى زدم بيرون. نمى خواستم سياوش و مهگل رو متوجه ى خودم كنم.

كش و قوسى به بدنم دادم و خواستم به سمت تهه باغ برم كه صداى مهگل اومد، اول خواستم بى توجه رد شم كه با شنيدن اسم خودم سره جام ايستام

_سياوش چه مرگته؟!چند وقته ديگه داريم ازدواج مى كنيم و اون وقت جلوى من همش زل مى زنى به يه دختره ديگه؟! مامانتم حتى متوجه شد، امشب فرميسك و خوردى با نگات درست مثل ديزين.

چشمام گرد شد و تو اون تاريكى خودم و پشت يكى از درختا قايم كردم و زل زدم بهشون.

_هيچ معلوم هست چى دارى مى گى؟! مى خواى از اين به بعد چشم بند بزنم تا نگاهم به كسى نيوفته؟! يا همش بياى جلو صورتم كه فقط تو رو ببينم ها چطوره؟!

بعد در حالى كه به موهاش چنگ مى زد ادامه داد:

_چرا انقدر شكاكى مهگل؟!

صداى مهگل كمى بالا رفت

_چون يه دخترم و جنس خودم و خوب مى شناسم، نگاهشون و مى شناسم،نگاه فرميسك از همون شمال به تو يه جورى بود، الانم كه انگار اون كوتاه اومده نگاه هاى تو بهش فرق كرده، فكر كردى نمى دونم چى تو دلت مى گذره؟!از اون دختر بچه خوشت اومده نه؟!

سياوش كفرى شد

_مى فهمى چى دارى مى گى؟! چرا از كاه كوه مى سازى؟!

_من از كاه كوه مى سازم؟! با خر كه طرف نيستى سياوش، نگاهت تو ديزين، موقع حرف زدن ، سره شام، اصلا چشمام دروغ بگه دلم چى؟! اون كه ديگه دروغ نمى گه.

چشمام هر لحظه گرد تر از قبل مى شد.

سياوش چنگى به موهاش زد و يهو بازوهاى مهگل و بين دستاش گرفت و با حرص گفت:

_مهگل گريه نكن نرو رو مخم ، خودت گفتى دختر بچه، آخه من به يه دختر بچه چه حسى مى تونم داشته باشم؟! تو كه انقدر حسود نبودى، به قول خودت ما داريم ازدواج مى كنيم، فرميسكم براى من فقط يه بچس، انقدر بد بدبين نباش.

ناخداگاه بغض كردم، نه از اين كه من و جلوى مهگل كوچيك كرد، از اين كه من و به چشم يه بچه مى ديد، ولى من كه بچه نبودم، بودم؟!

بغضم و قورت دادم و ديگه نموندم تا ادامه ى حرفاشون و گوش كنم. با عجله به سمت عمارت برگشتم. دلم از حرفاى سياوش شكسته بود و همش با خودم مى گفتم:

_من بچه نيستم، به خدا نيستم.

ديگه تو جمعشون برنگشتم و به اتاقم پناه بردم، با اين كه الان پدر واقعيم و پيدا كرده بودم ولى بازم حس آدماى بى كس و داشتم. از اين كه اين همه مدت مردى رو دوست داشتم كه به من به چشم يه بچه نگاه مى كرده از خودم بدم اومد.

تو انتخابم اشتباه كرده بودم، يه اشتباه بزرگ. اشكاى روى گونم و پس زدم و چشمام و روى هم گذاشتم.

تقريبا يه ساعتى گذاشت كه سيمين اومد دمه در اتاق و گفت مهمونا دارن مى رن و آقا خواسته واسه خدافظى برم پايين.

نمى خواستم اصلا به روى خودم بيارم كه حرفاشون و شنيدم و از اين بيشتر خورد شم. رژ كم رنگى رو لبام كشيدم و دستى به موهام كشيدم.

چشمام كمى قرمز شه بود ولى طورى نبود كه تو ذوق بزنه، مى تونستم ربطش بدم به بى خوابى.

از اتاق خارج شدم، همه سر پا ايستاده بود و داشتن خدافظى مى كردن كه به جمعشون ملحق شدم.

از عمو و همسرش كه زن خيلى آرومى بود خدافظى كردم، به مهگل و سياوش كه رسيدم خيلى سعى داشتم جلو خودم و بگيرم كه رفتار نا مربوطى از خودم نشون ندم.

با اكراه با جفتشون دست دادم كه نگاهم با نگاه نگران سياوش گره خورد. نيشخندى زدم و به سمت سروناز رفتم.

بغلش كردم كه كنار گوشم گفت:

_يادت باشه امروز اصلا نبودى.

ابرويى بالا انداختم.

_خوب از زن داداشت دل مى كندى ميومدى پيش من.

قيافه اى ناراحتى به خودش گرفت و گفت:

_مهگل كه مثل چى چسبيده به سياوش، جز سياوشم كسى و نمى بينه، امروزم كه كلا برج زهرمار بود، نيومدم پيشت چون حس كردم خسته اى گفتم مزاحمت نشم.

لبخندى به روش زدم و لپش و كشيدم

_تو هيچ وقت مزاحم نيستى جوجه.

با اين حرفم اونم خنديد. هميشه زود از دلش در ميومد و من عاشق اين مهربونيش بودم.

بقيه كه با خدافظى به سمت در خروجى رفتن، سروناز گونم بوسيد و كنار گوشم گفت:

_كلى حرف براى زدن دارم ، مى خواستم يه سرى چيزارو واست تعريف كنم كه نشد، حالا بمونه براى بعد.

باشه اى گفتم و با خدافظى همراه با خانوادش از عمارت خارج شدن. يه لحظه با ديدنشون كنار هم دلم گرفت، دلم خانواده خواست، يه خانواده ى بزرگ و پر جمعيت.

نفس عميقى كشيدم و دوباره برگشتم به اتاق خسته كنندم. روزام داشت تكرارى مى شد و دلگير، تو اين بين يه حسيم تو دلم داشت به وجود ميومد كه هيچ توضيحى براش نداشتم.

ولى حس قشنگى بود. حسى كه داشت قلبم و بازى مى گرفت و حس و حالم و دگرگون مى كرد.

مشغول پاك كردن صورتم با دستمال مرطوب بودم كه در اتاق باز شد. با فكر اين كه اردوان خواستم بپرم بهش كه هيكل چهارچونه ى بابا تو چهار چوب ظاهر شد.

از جام بلند شدم و متعجب خيرش شدم. خيلى كم پيش ميومد بياد تو اتاقم، حتى يادم نميومد آخرين بار كى تو اتاقم ديدمش.

در و بست و بهم نزديك شد . كمى هول كردم و دستپاچه شدم، لبخند مردونه اى به روم زد و گفت:

_چرا هول كردى؟!

سريع سرى به چپ و راست تكون دادم

_نه هول نكردم.

بهم نزديك تر شد و دستم و توى دستش گرفت.

_چشم هات گرد شده و دستات يخ زده، هميشه هول كه مى كنى اين طور مى شى.

سكوت كردم، انگار در مقابل اين مرد راه فرار نداشتم، براى اولين زوم شدم رو قيافش، اولين بار بود انقدر دقيق نگاهش مى كردم. چشم و ابرويى مشكى ، بينى استخونى با لبايى نيمه كلفت، صورتش تو اين سنم جذاب بود و مردونه.

دستى به موهاش كشيد و گفت:

_اردوان مى گفت كم كم دارى كنار مياى؟!

_با چى؟!

_با واقعيت.

منظورش و خوب فهميدم. لبم و گزيدم كه ادامه داد:

_اين همه سال صبر كردم تا تو يه موقعيت بهتر همه چى و برات توضيح بدم ولى يهو همه چيزخراب شد. امروزم نگاه حسرت بارت جيگرم و سوزوند ديگه نتونستم ساكت بمونم، اين چند وقت منتظر بودم با خودت كنار بياى تا بتونم باهات حرف بزنم. مى دونم ناراحتى، دلخورى ولى روزى كه واقعيت و بفهمى بهم حق مى دى.

بغضم و قورت دادم و آروم لب زدم:

_چه حقى؟! حق پنهون كردن خودتون از من؟!

دستم و تو دستاى مردونش گرفت

_حق نداشتم، ولى مجبور بودم.

_چرا؟!

دستش و روى صورتم گذاشت.

_به خاطر خودت.

نيشخند پر دردى زدم. موهام و آروم نوازش كرد و گفت:

_نه تنها چهرت بلكه اخلاق و رفتارتم مثل مامانته، مهربون، خوش قلب، پاك و با وقار.

اشكام دونه دونه از چشمم مى چكيدن.

_مامان من هووى مامان اردوان بود آره؟!

دستاى بابا رو صورتم نشست و اشكام و از روى گونم پاك كرد

_تا مامان اردوان بود، من حتى مامان تو رو نمى شناختم، بعد از فوت اون با مامانت آشنا شدم.

گريم شدت گرفت

_از كجا؟! اصلا مامانم و دوست داشتين؟!

بابا به آرومى سرى تكون داد

در حالى كه گريم شدت گرفته بود گفتم:

_پس چرا ولش كردين؟! چرا گذاشتين دوباره ازدواج كنه؟! چرا گذاشتين دخترتون هفت سال با يه ديو صفت زندگى كنه؟! چرا زودتر دنبالم نيومدين چرا؟!

چهرش غمگين تر از هميشه شد، سرم و كشيد تو آغوشش و با صداى پر دردى گفت:

_دير فهميدم كه حاملس، خيلى دير…

گريه هام به هق هق تبديل شد، اين اولين بار بود كه به عنوان يه پدر بغلم مى كرد. پدرى كه هميشه نزديكم بود و من حسرت داشتنش و مى خوردم.

دستاى پر مهرش كه رو موهام نشست گريم شدت گرفت. جنبه ى محبت ديدن نداشتم، اونم از پدرى كه اين همه سال دنبالش بودم و اون كنارم بود. پدرى كه عمو صداش مى زدم و اون در حقم پدرى مى كرد.

روزايى كه من و مثل دخترش بغل مى كرد و من از حسش خبر نداشتم، اون دخترش و بغل مى كرد و من دلم آغوش پدرم و مى خواست.

اين نهايت بى انصافى بود.

نمى دونم چقدر تو آغوش بابا گريه كردم كه كم كم آروم شدم، آروم شدنى كه فقط ظاهرى بود و تو دلم آشوب. بابا بوسه اى روى موهام زد و سرم و از روى سينش جدا كرد.

صورتم و با دستاش قاب گرفت و همون طور كه اشكام و پس مى زد با صدايى كه به خاطر بغض خش دار شده بود گفت:

_همين يه امشب و اجازه دارى گريه كنى. اونم به خاطر اين كه بهش نيازى دارى ، كه بايد يه جورى خودت و خالى كنى، ولى از اين به بعد ديگه نمى خوام اين چشماى خوشگلت و گريون ببينم.

انگشت شستش و روى چشمام كشيد و ادامه داد:

_مامانتم مثل تو همش گريه مى كرد. نتونستم به اشكاش پايان بدم نتونستم يه زندگى خوب براش بسازم. تا به خودم اومدم ديدم از دستش دادم، ولى نمى زارم تو هم به سرنوشت مامانت دچار شى، تمام كارايى كه نتونستم براى اون انجام بدم براى دخترش، يعنى دخترمون انجام مى دم.

_مامانم خيلى شبيه من بود؟!

بابا با چشمايى قرمز سرى تكون داد.

_خيلى، طورى كه هر دفعه نگات مى كنم قيافه ى معصوم پريناز مياد جلو چشمم. زنى كه زندگيش به طور عجيبى با رنج و درد عجين شده بود، ولى بالاخره درداش تموم شد ، رفت و راحت شد.

صداى بابا مى لرزيد و يه دنيا درد توى چشماى مشكيش نهفته بود. صورتش نزديك اومد. بوسه اى روى پيشونيم زد و با صدايى كه بغض درش پيدا بود گفت:

_يه روزى مى برمت تو گذشته و سير تا پياز قضيه رو برات تعريف مى كنم. تمام چيزهايى كه حقته بدونى رو بهت مى گم. ولى روزى كه آروم باشى، روزى كه بتونى با گذشته ى تلخ پدر و مادرت كنار بياى و منصفانه تصميم بگيرى. روزى كه قوى شده باشى كه چشمات دوباره خيس نشه.

كمى مكث كرد و بغضش و قورت داد. مرد بود و بايد مردانه جلوى ريزش اشكاش و مى گرفت. بايد در مقابل دخترش خودش و قوى تر از هميشه نشون مى داد تا دخترش بتونه با خيال راحت بهش تكيه كنه.

در سكوت زل زدم تو چشماش. دستش و نوازش وار رو گونم مى كشيد و اونم خيره نگام مى كرد، طورى كه انگار بار اوله هم و ديگه رو مى بينيم.

لحظه اى گذشت. لبخند تلخى روى لباش نقش بست و هموم طور كه دستى به صورتش مى كشيد گفت:

_من ديگه مى رم، امشب فقط اومدم باهات يه خورده حرف بزنم كه سكوتم و پاى فرارم نذارى. ميرم ولى دوباره بر مى گردم. نمى خوام تا اون موقع به خودت فشار بيارى. قوليم كه چند ماه پيش واسه خارج رفتنت دادم هنوزم سره جاش هست. از الان دنبال كاراتم. اگه بخواى برى حتى از شرط اولم كه قبوليت تو كنكور بود هم صرف نظر مى كنم ولى شرط دومم هنوز سره جاشه، شرطى كه همون روز كه تصميمت و گرفتى بهت مى گم.

از جاش بلند شد و من با بهت خيرش شدم. دستى به كتش كشيد و نفسش و بى صدا بيرون داد.

_فكرات و بكن. روزى كه بخواى از گذشته يا آينده چيزى از من بپرسى بيا تو اتاقم، دره اون اتاق هميشه به روى تو باز بوده و خواهد بود. اين تو بودى كه هيچ وقت نخواستى به من نزديك شى وگرنه من هميشه نزديكت بودم.

و در حالى كه به سمت در اتاق مى رفت ادامه داد:

_در ضمن نمى خوام راجب حرفاى امشبمون چيزى به اردوان بگى، بين خودمون باشه بهتره، امروزم خسته شدى، مخصوصا با حرفاى من، ديگه بخواب، شب بخير.

و نگاه عميقى بهم انداخت و از اتاق خارج شد. رفت و يه چيزى تو دلم تكون خورد. حرفاش و با خودم مرور كردم. انقدر كه سرم درد گرفت، به تاجيه تخت تكيه زدم و همون طور كه پاهام و تو شكمم جمع مى كردم آروم لب زدم:

_حالا من چيكار كنم؟!

برخلاف روزهاى ديگه زود از خواب بيدار شدم، چشمام هنوزم از گريه هاى ديشب مى سوخت. تو سرويس بهداشتى اتاق آبى به دست و روم زدم و از اتاق خارج شدم.

تشنم شده بود و دلم يه نوشيدنيه داغ مى خواست، از پله ها پايين اومدم، خونه در سكوت سنگينى فرو رفته بود. دستى به موهام كشيدم كه خيلى يهويى نگاهم با نگاه خيره ى سياوش گره خورد.

از جاش بلند شد و به سمتم اومد، حوصله ى حرف زدن باهاش و نداشتم. با صداى آرومى سلام كردم و خواستم برم سمت آشپزخونه كه جلوم ايستاد.

صورتش جدى بود و اخماش تو هم. با يه قدم كوتاه فاصله ى بينمون و كم كرد و با صداى كلافه اى گفت:

_گريه كردى؟!

سرم و انداختم پايين و دستى به صورتم كشيدم

_نه چيزى نيست.

دستش و روى چونم گذاشت و سرم و بلند كرد.

_ولى اين چشما يه چيزه ديگه اى مى گن.

_مهم نيست چشمام چى مى گن ولى من گريه نكردم.

_پس چرا من و نگاه نمى كنى؟!

نگاهم و از مبل هاى گوشه ى عمارت گرفتم و به سياوش دوختم، چشم هايى كه ازش فرارى بودم و حالا بايد به اجبار زل مى زدم بهش.

دستش و از روى چونم برداشت و با صدايى كه حالا كمى غمگين شده بود گفت:

_اين اشكا به خاطر حرفاى ديشب منه نه؟!

خودم و زدم به كوچه ى على چپ.

_كدوم حرفا؟!

_همون حرفاى تو باغ، فكر كردى متوجهت نشدم؟!

سعى كردم جلوى تعجبم و بگيرم كه نمى دونم چقدر موفق بودم.

_فكر كردى پشت اون درختا يا تو تاريكى متوجهت نميشم؟!

آب دهنم و با استرس قورت دادم .

_فكر كردى بوى عطرت و حس نمى كنم؟! يا متوجه ى اشكات بعد زدن اون حرفا نمى شم؟!

دستام و مشت كردم، ديگه نبايد مى ذاشتم از اين بيشتر كوچيكم كنه و بعدش كنار مهگل به ريشم بخنده، اخمام و كشيدم تو هم و خيلى جدى گفتم:

_خب كه چى؟! فكر كردى خيلى زرنگى؟! شنيدم كه شنيدم، حرفاتم اصلا برام مهم نبود.

و با عصبانيت خواستم از كنارش رد شم كه مچ دستم و گرفت و چرخيد سمتم. نگاهم و ازش گرفتم كه خيلى بى مقدمه ازم پرسيد:

_تو منو دوست دارى؟!

بغضى كه لحظه اى از گلوم جدا نمى شد رو همراه با آب دهنم قورت دادم و خواستم حرفى بزنم كه نتونستم. اولين كلمه اى كه از دهنم خارج مى شد مساوى بود با ريزش اشكام.

سياوس مردى بود كه تو ذهنم ، آيندم و باهاش ساخته بودم، آينده اى كه با رسيدن خبر ازدواجش تو همون ذهنم خراب شده بود.

دستش بار ديگه رو چونم نشست و سرم و بلند كردم

_جواب منو بده فرميسك. بقيه راست مى گن؟!

با صدايى كه انگار از تهه چاه ميومد جواب دادم:

_مهم نيست بقيه چى مى گن، من يه بچم كه دوست داشتن بلد نيستم، نمى تونم كسى و دوست داشته باشم.

خواست بهم نزديك شه كه يه قدم عقب رفتم و دستم و آوردم بالا

_نزديك نشو. سعى نكن بهم دست بزنى، حتى نمى خوام حرفاى ديشبت و توجيه كنى.

قطره اشكى كه به زور تو چشمام نگه داشته بودم سر خورد رو گونم. با دست پسش زدم و ادامه دادم:

_راست مى گفتى، من بچم، بچه اى كه هنوز نمى تونه جلوى اشكاش و بگيره يا از خودش دفاع كنه، همون بچه اى كه هميشه سكوت و فرار و ترجيه مى ده، كه…

بغض گلوم داشت خفم مى كرد. سكوت كردم و سياوش با ناراحتى گفت:

_حرف بزن فرميسك، چيزايى كه تو دلته رو بريز بيرون، بغضت و بشكن، دارى خفه مى شى.

نيشخندى زدم.

_حرف بزنم؟! چى بگم؟!

_هر چى دوست دارى، هر حرفى كه زدنش آرومت مى كنه، داد بزن جيغ بكش ولى انقدر نريز تو خودت، اصلا هر كارى دوست دارى بكن، ناراحتيت و سره منه احمق كه اين همه سال حست و نفهميدم خالى كن، منى احمقى كه كور بودم و خيلى چيزارو دير فهميدم، حتى دير فهميدم كه…

با پشت دست اشكام و پس زدم

_داد بزنم؟! سرزنشت كنم كه چرا اين همه سال من و به چشم يه بچه ديدى؟! بگم چرا ازدواج كردى ؟!

بغضم و قورت دادم

_مى دونى سياوش من از دست تو ناراحت نيستم، از دست خودم ناراحتم، شايد اگه ناراحتيم به خاطر تو بود مى تونستم داد بزنم ، ماخذت كنم ،ازت توضيح بخوام، مى تونستم انقدر جيغ بكشم تا حنجرم درد بگيره ولى آروم شم، ولى مشكل اينجاست ناراحتيم به خاطر خودمه، از سادگى خودم، نمى تونم سره خودم داد بزنم و از خودم توضيح بخوام. نمى تونم خودم و به وسيله ى خودم خالى كنم، نمى تونم سياوش نمى تونم، آدمى كه از دست خودش ناراحت باشه به اين راحتيا آروم نميشه،بايد بذاريش تو حال خودش تا بالاخره با خودش كنار بياد، تا بعد از كلى كلنجار بتونه خودش و قانع كنه. سخت ترين كار دنيا قانع كردن خودته. فهموندن يه سرى چيزا به خودت، من خيلى وقته فهميدم كه اشتباه كردم و ديشب مطمئن شدم. از دست تو ناراحت نيستم، برو بدون عذاب وجدان به زندگيت برس و جز مهگل به چيزى فكر نكن. خانوما حسودن زود ناراحت مى شن، ناراحتش نكن.

سياوش با چهره اى غمگين زل زد بهم ، اسمم و زير لب صدا زد و خواست بهم نزديك شه كه صداى بم مردونه اى از پشت سرم بلند شد:

_ولش كن.

برگشتم سمت صدا كه نگاهم به قيافه ى جدى اردوان افتاد، با اون ابهت و ابروهاى گره خورده زل زده بود به سياوش، قدم ديگه اى بهمون نزديك شد و با اون صداى محكمش رو به سياوش گفت:

_ديگه دستت بهش نخوره.

سياوش سكوت كرد، اين عادت هميشگيش بود، هيچ وقت توضيح نمى داد، اصرار نمى كرد، دليل نمى آورد، فقط سكوت مى كرد، سكوتى معنادار.

اردوان دست به جيب با قدم هاى محكم اومد كنارمون. دست من و محكم گرفت و رو به سياوش گفت:

_ديگه هيچ وقت نزديك فرميسك نشو. نذار يادم بره پسر عمومى.

نگاه خشمگينى به سياوش انداخت و من و دنبال خودش كشيد سمت اتاق.

همين كه وارد اتاقش شديم دست من و ول كرد و رفت سمت پنجره، عصبى بود و كلافه، نمى دونم چرا حس مى كردم نگاهش علاوه بر عصبانى بودن غم داره، غمى كه سعى داشت جلوش و بگيره و نمى تونست.

سيگارى از جيبش در آورد، هيچ وقت نديده بودم اردوان تو خونه سيگار بكشه، سيگارش و با همون فندك طلايى رنگ روشن كرد و گذاشت بين لباش. كام عميقى از سيگار تو دستش گرفت و نفسش و تو سينه حبس كرد.

تمام دود و فرستاد و تو ريش و بعد از لحظه اى كه نفسش و بيرون داد فقط ردى از دود از گلوش خارج شد.

عادت داشت درداش و بريزه تو خودش و موقع عصبانيت به سيگار روى بياره. انقدر حالش داغون بود كه حتى قولش به من رو هم فراموش كرده بود.

براى لحظه اى دردى كه تو سينش بود رو حس كردم، دردى تو سينم نشست. با قدم هاى آهسته اى به سمتش رفتم. هر پكى كه به سيگارش مى زد نيشترى بود بر قلب شكستم.

كنارش ايستادم. سيگار بين انگشتاش تا نصفه سوخته بود. مثل دل من، سيگار و به سمت لباش برد و قبل از اين كه بذارتش رو لبش دستم و روى دستش گذاشتم.

برگشت سمتم، نگاهش يه طورى بود، يه طور خاص، يه طورى كه هيچ توصيفى براش نداشتم، يه چيز تو مايه هاى غمگين و عصبى.

زل زدم تو سياهى چشماش و با صداى آرومى گفتم:

_نكش..

دستش و آورد پايين و آروم لب زد:

_چرا؟!

نمى دونم اين چرا رو گفت تا چه جوابى بشنوه اما جوابى دادم كه بر خلاف چيزى بود كه تو ذهنم مى گذشت.

_دودش اذيتم مى كنه.

نگاهش و ازم گرفت و سيبك گلوش جا به جا شد.

_راست مى گى! يادم نبود نبايد تو اتاق سيگار بكشم.

از كنارم رد شد تا از اتاق خارج شه كه
خيلى يهويى دستش و گرفتم و با صداى مظلومى گفتم:

_ريه هات داغون مى شن.

خودمم نفهميدم چرا اين حرف و زدم، برگشت سمتم، زير اون نگاه گيرا و مردونش داشتم ذوب مى شدم. گرماى دستش ضربان قلبم و برد بالا.

باز چه مرگم شده بود؟! دست اردوان و آروم ول كرد كه بدون هيچ مقدمه چينى يهو پرسيد:

_تو سياوش و دوست دارى؟!

شوكه شدم، توقع اين سوال رو ازش نداشتم ، لبم و گزيدم و سرم و انداختم پايين.

_انقدر جواب دادن به اين سوال برات سخته؟!

سكوتم و كه ديد نفسش و بى صدا بيرون داد و به سمت در رفت، منم كه با خودم درگير بودم كه چه جوابى بهش بدم درست لحظه ى آخر كه دستش روى دستگيره ى در نشست گفتم:

_نـه ندارم!

دستش رو دستگيره ى در خشك شد، لحظه اى تو همون حالت موند و يهو برگشت سمتم، بدون هيچ حرفى زل زد بهم، دلم مى خواست توضيح بدم و حرفاى دلم و به زبون بيارم و همين كارم كردم.

_فكر مى كردم دوستش دارم ولى ندارم، يعنى هيچ وقت نداشتم، سياوش هميشه برام مثل يه برادر بزرگ تر بود و من محبتاش و پاى چيز ديگه اى مى ذاشتم، باهام خوب بود ، بهش احترام مى ذاشتم و اسم رابطه ى بينمون و گذاشته بودم عشق، ولى هيچ كدوممون عاشق نبوديم، حس بينمون از همون اول خواهر برادرى بود و من اين و دير فهميدم.

دستى به چشم هاى نم دارم كشيدم و ادامه دادم:

_سياوش تنها مردى بود كه بعده عمو مى تونستم راحت باهاش حرف بزنم، باهام مهربون بود، منم از كسى مهربونى نديده بودم كه بدونم هر كى باهات مهربون باشه الزاما عاشقت نيست، فكر مى كردم آدما فقط با اونى كه دوسشون دارن مهربونن.

اشكاى جمع شده تو چشمم آماده ى فرود اومدن بودن كه در مقابل چشم هاى بهت زده ى اردوان با عجله از اتاق زدم بيرون. در و بستم و همون جا ايستادم، دستم و گذاشتم رو قفسه ى سينم، قلبم داشت محكم خودش و به سينه مى كوبيد. نفس حبس شدم بيرون دادم و با خودم گفتم:

_اصلا چه نيازى به توضيح بود؟! مگه اون توضيح خواست؟!

نفس عميقى كشيدم و نگاهى به جعبه ى سيگار تو دستم انداختم. باز خوبه اين و با خودم آورم وگرنه قرار بود تا خود شب نخ به نخ دود كنه و گند بزنه به ريه هاش، نمى خواستم اوضاع قلبش مثل من داغون شه، اون قولش و يادش نبود ولى من كه يادم بود.

سريع برگشتم به اتاق خودم. در كمد و باز كردم تا جعله ى سيگار تو دستم و يه جا قايم كنم كه همون لحظه در اتاق باز شد، انقدر سريع كه نتونستم سيگارارو جايى قايم كنم. با چشماى گرد شده به اردوانى كه در اتاق مى بست و بهم نزديك مى شد نگاه كردم.

توقع داشتم داد و بى داد راه بندازه و براى اين كارم سرزنشم كنه اما خيلى آروم دستش و جلوم دراز كرد و اشاره ى به جعبه ى سيگار كرد.

خيلى يهويى جعبه ى گرفتم پشتم و گفتم:

_نمى دم.

ابرويى بالا انداخت

_فرميسك اون جعبه رو بده به من.

عقب عقب رفتم.

_نمى دم.

بهم نزديك شد

_ديگه تو خونه نمى كشم بدش.

سرى به چپ و راست تكون دادم

_نمى دمش.

با يه حركت دستش و دور كمرم حلقه كرد و سيگار و از تو مشتم بيرون كشيد.

زل زدم تو چشماش و قبل از اين ازم جدا شه با بغض گفتم:

_تو قول داده بودى.

صورتش جمع شد. و من ادامه دادم.

_قول داده بودى ديگه نكشى. مگه نمى گفتى اردوان و قولش، به اين زودى يادت رفت؟!

چهرش كلافه تر شد، انگار تازه قولش يادش اومده بود، جعبه رو تو مشتش گرفت و با حرص گفت:

_اصلا مگه تو سره قولت موندى كه منم بمونم؟! مگه تو…

با بهت نگاهش كردم كه ولم كرد و ادامه داد:

_اين همه مدت سياوش و مى خواستى و فقط موقع هايى كه واست سود داشت ميومدى سمت من؟! با خودت مى گفتى كى بهتر از اردوان، هم همه جا خرش مى ره هم هوام و داره، آره؟! بعد تازه كه الان ازدواج كرد و مرغ از قفس پريد تازه فهميدى حس بينتون خواهر برادرانه بوده؟!

تعجبم بيشتر شد، توقع هر حرفى رو داشتم غير از اين. جعبه ى سيگار و بين مشتش فشرد، كلافه چنگى به موهاش زد و ادامه داد:

_شايد بتونم براى انجام يه سرى كارا جلوت و بگيرم، ولى جلوى دلت و نمى تونم بگيرم. نمى تونم همش حواسم به دلت باشه كه سمت كسى نره. ولى اگه رفت ديگه نميشه كاريش كرد.

كمى مكث كرد.

_ از امروزم ديگه پشتت خاليه، ديگه فكر كن اردوان نيست، ولى در عوض سياوش هست ساميار هست، اگه حس بين همتون خواهر برادرانه بود الان اين وقت صبح سياوش براى توضيح دادن نمى اومد اينجا، ساميار براى درس دادن بهت از كار اصليش نمى زد صبح به صبح بياد بهت درس بده، انگار حس همه به تو خواهرانس جز من، جز منى كه همه بهم مى گفتن خواهرمى و من هيچ وقت به چشم يه خواهر بهت نگاه نكردم. هيچ وقت…

اردوان نفس عميقى كشيد و به سمت در رفت، لحظه اى نفسم گرفت و بى اراده به سمتش رفتم و قبل از اين كه درك كنم مى خوام چيكار كنم دستام و از پشت دور كمرش حلقه كردم ، چشماى اشكيم و روى هم گذاشتم و همون طور كه صداى هق هقم و تو گلوم خفه مى كردم با صداى لرزونى گفتم:

_تو برادر من نيستى، هيچ وقت نبودى…

بى حركت سره جاش ايستاد.

_تو از كجا مى دونى؟!

فشار دستم و دور كمرش بيشتر كردم.

_از اونجايى كه حرفات و موقعى كه داشتى تلفنى حرف مى زدى شنيدم، تو پسر باباى من نيستى و خودتم اين و خيلى خوب مى دونى.

لحظه اى سكوت كرد.

_اين و كى فهميدى؟!

_چند وقت پيش.

_برا همين كنجكاوى نمى كردى و چيزى نمى پرسيدى؟!

سرى تكون دادم.

_اوهوم.

يهو برگشت سمتم، دستام از دور كمرش شل شد و اين بار اون بود كه كمرم و محكم مى گرفت.

زل زد تو چشمام و در حالى كه من و هول مى داد سمت ديوار گفت:

_حالا كه فهميدى داداشت نيستم همون اردوان سابقم بازم ازم نمى ترسى؟!

سرى به نشونه نه تكون دادم كه از پشت محكم خوردم به ديوار. اردوان باز داشت وحشى مى شد.

_من از نامدارا نيستم، فقط مادرم زنيه كه يه زمانى پدر تو عاشقش بود، من براى تو غريبم، يه غريبه كه هر كارى از دستش بر مياد، بازم نمى ترسى؟!

بازم سرى به نشونه ى نه تكون دادم، فشار دستاش دور كمرم بيشتر شد.

_فرميسك من به اندازه ى گذشته خطرناكم، شايدم بيشتر، مخصوصا حالا كه ديگه پدرت گفته كارى باهات نداشته باشم ، كه پدر واقعيت و پيدا كردى و فهميدى من داداشت نيستم، مى تونم هر بلايى سرت بيارم، مى دونستى؟!

با بغض جواب دادم:

_نميارى.

صداش رفت بالا.

_چرا؟! چرا فكر مى كنى ديگه اذيتت نمى كنم؟! چرا فكر مى كنى عوض شدم و ديگه اون اردوان سابق نيستم؟! چرا لعنتى چرا؟!

لحظه اى زل زدم تو چشماى خشمگينش و با صداى آرومى گفتم:

_چون بهت اعتماد دارم، بيشتر از هر كسى، حتى بيشتر از بابا. روزايى كه بابا نبود تو بودى، شايد خودت اذيتم مى كردى ولى جز خودت نمى ذاشتى كسى اذيتم كنه، مراقبم بودى.

اشكام و از رو صورتم پس زدم و اون در عوض من و بيشتر به خودش چسبوند.

_فرميسك مى دونى اين حرفا برات گرون تموم ميشه؟!

سكوت كردم ولى از تهديدش نترسيدم. حرفايى مى زدم كه دلم مى گفت و ازش مطمئن بودم.

يكى از دستاش با خشونت از كمرم بالا اومد و رو صورتم نشست، اشكام و از روى صورتم پس زد و گفت:

_اگه نمى ترسى پس اين گريه ها واسه چيه؟!

با بغض جواب دادم:

_چون مى ترسم پشتم خالى شه. كه ديگه نباشى، كه بزارى برى و فراموش كنى كه فرميسكيم هست، فرميسك بعد اردوان خيلى تنها ميشه، خيلى…

هنوز حرفم تموم نشده بود كه سرم به سينه ى پهن اردوان خورد و تو آغوشش حل شدم. صداى هق هقم و رو سينش خفه كردم و خودم و به دستش سپردم.

انقدر محكم منو به خودش مى فشرد كه حس مى كردم هر آن ممكنه استخونام خورد شه، اما خورد شدن استخونام تو آغوش اردوانم دوست داشتم، من تمام ابهت و مردانگيش حتى عصبانيت و اون اخم بين ابروهاشم دوست داشتم.تمام چيزاهايى كه به اين مرد مربوط مى شد دوست داشتنى بود. تمامش…

لحظه اى گذشت كه صداى بم اردوان تو گوشم پيچيد:

_مى دونستى اين حرفا چه سرانجامى برات داره؟!

با صداى آرومى لب زدم:

_مهم نيست. هر چى باشه قبول مى كنم.

_هر چى؟!

سرى تكون دادم.

دستش و روى موهام گذاشت و موهام و آروم نوازش كرد. انقدر آروم كه با لذت چشمام و رو هم گذاشتم.

سرش و به گوشم نزديك كرد و با صداى بمش گفت:

_مطمئنى پشيمون نمى شى؟!

باز هم سرى تكون دادم.

_مطمئنم.

صداش آروم تر شد.

_يعنى انقدر بهم اعتماد دارى؟!

دستام و مشت كردم و ناخونام و فرو بردم تو كف دستم. من انتخابم و كرده بودم، و خيلى وقت بود كه به اين انتخاب اعتماد داشتم. چشم و رو هم فشردم و آروم لب زدم:

_آره

دستش پشت گردنم نشست و لباش روى لاله گوشم.

_فرميسك بعدا راه پشيمونى يا فرار ندارى؟! اصلا مى دونى كنار من چى در انتظارته؟!

چشم هام و باز كردم و نفسم و به آرومى بيرون دادم.

_من پشيمون نمى شم.

نفسش و خالى كرد تو گودى گردنم. و فشارى به كمرم كه بين دستش بود وارد كرد.

_مى دونى اين طورى تا آخر عمرت اسيره آغوشه اردوانى؟!

يه چيزى ته دلم تكون خورد و ضربان قلبم شدت گرفت. لباش و چسبوند به لاله گوشم و دستش و روى كمرم به حركت در آورد

_مى دونى چيزى كه مال اردوان بشه ديگه پس داده نميشه؟!

گونه هام گل انداخت و شدم كوره ى آتيش، داغ كردم و سرم تو آغوشش پنهون كردم. حركات دستش رو كمرم داشت ديوونم مى كرد.

_مى دونى چيزى كه مال من بشه تا آخر عمر مال من مى مونه؟!

توان حرف زدن يا تكون دادن سرم و نداشتم. سكوت كردم و اردوان پاهام و بين پاهاش قفل كرد سرم و به سينش فشرد و كنار گوشم با صداى مردونش گفت:

_مى دونى چيزى كه مال اردوانه تحت هر شرايطى مال اردوان مى

دستاى مشت شدم از رو كمرش شل شد و اشكام پيراهنش و خيس كرد. شونه هام كه شروع كرد به لرزيدن دستاش رو شونم نشست، من و كمى از خودش جدا كرد و دستاش رو چشماش كشيد و با لحنى كه تا به حال ازش نديده بودم گفت:

_ديگه چرا گريه مى كنى؟!

نگاهم و ازش دزديدم و آروم جواب دادم:

_دوس دارم.

_چيو؟!

با خجالت نگاش كردم

_اين كه گريه كنمو.

_ديگه چى دوست دارى؟!

سكوت كردم. با پشت دست صورتم ونوازش كرد .

_هوم؟!

باز هم نتونستم جوابى بدم.

نگاهش بين چشمام و لبام در گردش بود.

دستش و روى صورتم كشيد و گفت:

_هميشه حتى موقع عصبانيت هاى منم زبونت دو متر بود ، حالا كه من آرومم ساكت شدى؟!

سرى به نشونه ى آره تكون دادم. كه گوشه ى لبش كمى كج شد.

_عصبانى شم؟!

باز هم با تكون دادن سرم به چپ و راست جوابش و دادم كه دستاش دو طرف صورتم نشست و زل زد به چشمام.

_وقتى ازت سوال مى پرسم بعدش بايد صدات و بشنوم.

نفسم و تو صورتش خالى كردم، باز هم در مقابل اردوان سست شده بودم و زبونم تو دهنم نمى چرخيد.

لحظه اى در سكوت خيره ى هم شديم ، ضربان قلبم هر لحظه شدت مى گرفت، بدنامون مماس همديگه بود و دوست نداشتم از جام تكون بخورم. گرماى تنشم دوست داشتم، مثل خودش.

انگشت شستش و زير چشمام كشيد و با لحنى كه دوباره جدى شده بود گفت:

_چشاتو واسه من درشت نكنا.

بى اختيار خندم گرفت، خيلى سريع خندم و جمع كردم كه با صداى آرومى گفت:

_نبينم كسى و اينجورى نگاه كنيا، چشمات و در ميارم.

با لحن مظلومى جواب دادم:

_چجورى؟!

صورتش اومد جلوتر.

_همين طورى كه به من نگاه مى كنى.

_چه جورى به تو نگاه مى كنم؟!

صورتش نزديك اومد طورى كه چشمام و رو هم گذاشتم و لباش آروم رو چشمام نشست.

_يه جور خاص.

نفس باز هم تو سينم حبس شد. پيشونيش و به پيشونيم چسبوند و با صداى خشدارى گفت:

_فرميسك فكرات و بكن، زندگيه من رو هواست، اون قدرى كه نمى تونم به فردام فكر كنم. كه نمى تونم زندگى يكى ديگه رو مثل خودم خراب كنم، با اين حال مى خواى باز هم كنارت باشم؟!

هرم نفساش رو صورتم باعث شد چشمام و همون طور بسته نگه دارم.

_مگه راهه ديگه ايم دارم؟!

كمى مكث كرد، لباش تو چند سانتيه لبام موند و آروم جواب داد:

_نه ندارى، تو از همون اولشم مال اردوان بودى. مال اردوانم مى مونى.

دلم هرى ريخت ، خودخواهيشم برام شيرين بود و دلنشين، درست مثل صداش.

از كى در قلبم و به روى اين مرد باز كرده بودم؟! كى بهش دل دادم و شد تمام دل خوشيه زندگيم؟!

دستش رو صورتم به حركت در اومد، از حسيه كه به تازگى تو قلبم شكل گرفته بود مطمئن بودم. خودم و به نوازش هاى دست اردوان سپردم .

با نشستن لباش رو پيشونيم لرزى نشست تو تنم ، لباش و رو پيشونيم نگه داشت ، آب دهنم و با اضطراب قورت دادم و لبم و به دندون گرفتم.

بوسه ى آروم ولى پر احساسى به پيشونيم زد و همون طور كه سرم و دوباره به سينش مى چسبوند كنار گوشم زمزمه وار گفت:

_تو اول آخر مال اردوانى، راه ديگه اى ندارى.

لبخندى رو لبام نقش بست. سر اردوان تو گودى گردنم نشست و همون طور كه نفسش و تو گودى گردنم خالى مى كرد گفت:

_اردوان هميشه پشتته، البته تا وقتى كه فرميسك كج نره. روزى كه كج بره اردوانم ميره، اينم يادت باشه كه اردوان آدم بخشش نيست، هيچ وقت نبوده.

تو دلم گفتم: مگه تا حالا كج رفتم كه حالا بخوام برم؟!

ازم جدا شد. روى نگاه كردن تو چشماش و نداشتم، جعبه ى سيگار و تو سطل آشغال كنار تختم پرت كرد و گفت:

_سره قولم هستم تا زمانى كه سره قولت بمونى.

و در مقابل چشم هاى بهت زدم از اتاق خارج شد، شوك زده به جاى خاليش خيره شدم. حرفاش كاراش ، رفتارش، همه و همه برام مثل يه خواب مى موند. حس مى كردم توهم زدم.

نگاهم رو سطل زباله و جعبه ى سيگار داخلش ثابت موند. نفس عميقى كشيدم و به سمت پنجره رفتم. اردوان تو باغ بود. به قدم هاى محكم به سمت ماشينش رفت و بدون اين كه نگاهى به بالا بندازه سوارش شد.

همين كه از باغ رفت بيرون دستم و روى قلبم گذاشتم، اونم مثل من بى تاب بود. نگاهم و از جاى خاليش گرفتم و به سمت ميزم رفتم.

قرص زير زبونيم و برداشتم و سريع گذاشتمش زير زبونم، اين همه هيجان براى قلبم خوب نبود، مى ترسيدم از كار به ايسته.

رو تخت نشسته بودم و پاهام و تو شكمم جمع كرده بودم كه در اتاق باز شد. حميرا سينى به دست وارد اتاق شد و گفت:

_اِ فرميسك جان بيدارى؟! فكر مى كردم خوابيده باشى.

از جام بلند شدم. كاپشنم و از داخل كمد برداشتم و خطاب به حميرا گفتم:

_من مى رم تو باغ يه خورده قدم بزنم!

حميرا متعجب شد.

_كجا؟! بيرون سرده، بيا اول يه چيزى بخور.

اهميتى به حرفش ندادم و با گفتن” زود برمى گردم” از اتاق خارج شدم.

دلم هواى آزاد مى خواست، قدم زدن مى خواست، و كمى هم صحبت با اون زنه تهه رو مى خواست.

شايد با حرف زدن راجب اردوان يه خورده از هيجان وجودم كم تر مى شد. آتيش درونم تند شده بود، بايد كمترش مى كردم. اين طورى دووم نمى آوردم.

دستام و تو جيب پالتوم فرو بردم و با قدم هايى بلند به سمت كلبه ى تهه باغ رفتم. همين كه وارد كلبه شدم به عادت هميشگى برق و روشن كردم و به سمت شومينه رفتم و با صدايى كه از شدت سرما مى لرزيد گفتم:

_سلاام خانوم، من اومدم.

لحظه اى طول كشيد تا هيكل نحيفش رو اون صندليه چرخ دار تو اون تاريكى قسمت اتاقك مشخص شه.

آروم به سمتم اومد، لبخندى به روش زدم و گفتم:

_بهترين؟!

در جواب به آرومى سرى تكون داد. رو به رو ايستاد و منم مثل هميشه نشستم رو صندليه چوبيه كنار شومينه و همون طور كه دستام و رو شومينه گرم مى كردم گفتم:

_واى خانوم امروز يه سرى اتفاقا افتاد كه خودمم هنوز باورم نمى شه. انقدر تو شوكم كه دلم مى خواست واسه يكى تعريفش كنم، يكى كه الكى قضاوتم نكنه كه هزار و يك انگ بهم نچسبونه.

دستى به صورتم كشيدم و مردد ادامه دادم:

_ مى دونى خانوم من هيچ وقت مادر بالا سرم نبود، مادرى نداشتم كه بخواد خيلى چيزارو واسم توضيح بده، هميشه يا خودم ياد گرفتم يا حميرا بهم كمك كرده. با اين كه حميرا هميشه واسم خوب بود ولى باز هم نبوده مادرم و حس كردم.

نفس عميقى كشيدم و سعى كردم جلوى بغضم و بگيرم.

_ولى امروز واقعا دلم مادرم و خواست، مادرى كه مادرانه كمكم كنه و راه درست و بهم نشون بده. مادرى كه بهم بگه تو اين موقعيت چه كارى درسته چه كارى غلط.

سرم و انداختم پايين و با درد ادامه دادم.

_از وقتى وارد عمارت شدم حس تنها بودن مى كردم، چون كسى رو نداشتم، كسى رو نمى شناختم، اون مردى كه من و آورده بود اينجا زياد خونه نبود و خدمتكارا هم هر كدوم درگير كار خودشون بودن، تو عالم بچگى از پسر اين عمارت خوشم اومد، پسرى جدى و بداخلاق كه هميشه من و ناديده مى گرفت و من گاهى مى رفتم سمتش،اوايل فقط پسم مى زد تا اين كه كم كم به خشونت رو آورد، داد مى زد، دعوام مى كرد و چند باريم موقع ناهار و شام ميز و برگردوند و تموم ظروف رو ميز رو شكوند. از همون روزا فهميدم بايد از اين پسر فاصله بگيرم. با تموم بچگيم مى دونستم از من بدش مياد و دليلش و نمى دونستم. يعنى دليل هيچى رو نمى دونستم. هميشه سعى داشت بهم آسيب بزنه ولى در كنارش حواسشم بهم بود، طورى كه گاهى باعث مى شد گيج بشم، مثل هفت هشت سال پيش كه تو عمارت مهمونى بود يكى از پسراى اون مهمونى داشت من و اذيت مى كرد و وقتى اردوان فهميد يقه ى پسره رو گرفت و كلى كتكش زد. اون شب هيچكى دليل دعوا رو نفهميد، فقط من مى دونستم كه همون لحظه كه پسره دست من و گرفت و كشيد اردوان رسيد و تا مى خورد زدش.

دستى به چشمام كشيدم و همون طور كه نفسم و بيرون مى دادم ادامه دادم:

_از اون همون موقع اردوان شد هم قهرمان زندگيم و هم مردى به شدت ازش مى ترسيدم، هيچ وقت جوابم و نمى داد، باهام حرف نمى زد، كلا انگار نه انگار كه من وجود دارم، ولى وقت هايى كه كارى مى كردم كه عصبانى مى شد كلى دعوام مى كرد و زخم زبون مى زد. دلم مى شكست ولى جرعت نداشتم چيزى بگم به جاش سعى مى كردم كارش و تلافى كنم.

لبخند تلخى ميون گريه هام رو لبم نشست .

_كه بعدا خودش گفت متوجه تمام خراب كاريام و تلافى هام مى شده و به روم نمياورده.

آهى كشيدم و مشغول بازى با انگشتام شدم، گويى تا پايان حرفام جرعت نگاه كردن تو چشماى اين زن رو به روم و نداشتم.

_اون روز ها با دعواهاى مكرر و نيش و كنايه هاى اردوان گذشت، ولى منم ساكت نموندم، با تموم ترسى كه ازش داشت گاهى با پررويى تو روش واى ميستادم و گاهيم براش نقشه هاى پليد مى كشيدم. تو اين بين به پسر عموى اردوان كه همش تو عمارت بود علاقه مند شدم، پسره خوبى بود، مثل اردوان جدى بود ولى پرخاشگرى نمى كرد. با خواهرش دوست شدم و …

با يادداورى روزاى گذشته گريم هر لحظه داشت بيشتر مى شد كه با هر سختى كه بود خودم و كنترل كردم .

_نمى خوام خيلى برم تو گذشته، مهم الانه، الانى كه حس مى كنم به مرد ترسناك زندگيم دل بستم، الانى كه حس مى كنم براى ادامه ى اين زندگى بهش نياز دارم، خيلى بى جنبم نه؟! تا يكى بهم روى خوش نشون مى ده مى رم سمتش، ولى قسم مى خورم حسى كه به اردوان دارم به سياوش يا هيچ مرده ديگه اى نداشتم، كنارش آرومم، بهم نزديك ميشه تپش قلب مى گيرم، قلبم مثل خودم بى تاب ميشه، منى كه نمى ذاشتم هيچ پسرى نزديكم شه با نزديك شدناى اردوان مخالفت نمى كنم، ازش فاصله نمى گيرم، دلم مى خواد هميشه همين طور كنارم بمونه. اگه اسم اين حس دوست داشتن نيست پس چيه؟!

سرم و بلند كردم و نگاهم و دوختم به چشم خيس از اشكش ، باز هم اشك اين زن و در آورده بودم، اصلا جز ناراحتى واسه اين زن چى داشتم؟!

فرمیسک
دانلود کامل رمان فرمیسک
Rating: 1.0/5. From 1 vote.
Please wait...

نوشته های مشابه

‫6 نظرها

  1. پس پارت 15دهم کوووو؟؟؟؟؟

    No votes yet.
    Please wait...
  2. پس پارت 15دهم کووو؟؟؟

    Rating: 5.0/5. From 1 vote.
    Please wait...
  3. پس پارت 15دهم کوووو؟؟؟؟؟؟؟

    No votes yet.
    Please wait...
    1. سلام بررسی میشه ممنون

      No votes yet.
      Please wait...
  4. سلام
    میشه پارت15 رو الان بزارید من میخوام بخونم

    No votes yet.
    Please wait...
    1. سلام قرار داده شد

      No votes yet.
      Please wait...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن