آخرین مطالبمرد وحشی

رمان مرد وحشی پارت 6

رمان مرد وحشی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان(مرد وحشی) داخل پارانتز قرمز رنگ ضربه بزنید

 

پیراهن سیاه داریوش که چندروزی به تن داشت متعجبش کرده بود.
چندباری خواسته بود جلو برود و بپرسد اما به خودش این اجازه را نداد که دخالتی کند.
اما این سیاه آنقدر تکرار شد که آخرشب وقتی روپوش را درآورد و آماده ی رفتن بود، از پله های آشپزخانه بالا رفت.
یکراست به سمت اتاق مدیریت رفت.
در زده منتظر جواب ایستاد.
به محض اجازه ی ورود دستگیره را فشرد و داخل شد.
سرفه ای کرد تا داریوش متوجه ی حضورش شود.
داریوش سر بلند کرد و با دیدنش لبخند زد.
-بیا جلو هیوا!
جلو آمد و روی یکی از صندلی ها نشست.
داریوش به ساعت نگاه کرد و گفت: خیلی دیروقته برای رفتنت.
-مهم نیست عادت کردم.
-امشب خودم می رسونمت.
-نه، بابا خودم میرم.
داریوش دستی به صورتش کشید و بلند شد.
-بلند شو خودم می برم می رسونمت.
اصلا دوست نداشت مزاحمش شود.
اما باید علت این لباس سیاه را می پرسید یا نه؟
چندسال بود که سراغ هیچ کس نرفته بود.
یعنی کسی نمی خواست او را ببیند که سراغشان برود.
همان سال اول آنقدر رفت و از خانه هایشان بیرونش کردند که دیگر نرفت.
بُرید.
دلش و تمام تنش و یاد و خاطره اش را از همه بُرید.
اگر خبری می شد داریوش می گفت.
مثلا پارسال مادرش رفته بود کربلا!
پدرش یک باغ جدید بیرون شهر خریده و بیشتر اوقاتش را آنجا طی می کرد.
هدی عزیزش ازدواج کرده بود.
از جایش بلند شد و با داریوش همراه شد.
نگهبان پشت سرشان درها را قفل کرد.
صندلی جلو کنار داریوش نشست و او هم حرکت کرد.
-چی ذهنتو مشغول کرده هیوا؟
نتوانست خوددار باشد.
-این لباس سیاه، اتفاقی برای کسی افتاده؟
چهره ی داریوش گرفته شد.
-یزدان داره با دخترش برمی گرده ایران.
انگار یکی سیلی محکمی توی صورتش خواباند.
-زنش مرده.
نفسش بند رفت.
– مریم سرطان گرفت، خیلیم بردش دوا و درمون، اما انگاری عمرش به دنیا نبود.
به زور آب دهانش را قورت داد.
اسم یزدان که می آمد تمام خاطرات 5 سال پیشش زنده می شد.
کتک هایی که خورده بود.
تجاوزش به روح و جسمش…
لعنت به این مرد که آمدنش هم می توانست خواب امشب و تمام شب های بعدش را بگیرد.
آنقدر که از یزدان می ترسید از پدر خودش با تمام بی رحمیش نمی ترسید.
داریوش نیم نگاهی به هیوا انداخت و گفت: خوبی هیوا؟
نمی توانست عین همیشه لبخند بزند و بگوید خوب است.
از آمدن یزدان ترسیده بود.
از روبرو شدن با او…
از گرفته شدن آرامشی که برایش جان کنده بود.
یزدان باز می آمد و انتقام می گرفت.
حتما مرگ زنش را هم به گردن او می انداخت.
به زور گفت: متاسفم، خدا رحمتش کنه.
داریوش با غم نگاهش کرد.
هنوز هم بابت کاری که با هیوا کرده بود شرمنده بود.
با ترس و ته مانده های نفرت ته زبانیش گفت: برای همیشه میاد؟
-اینطور به نظر می رسه.
چرا یزدان و ترسش در زندگیش تمام نمی شد؟
-خوبی هیوا؟
-خوبم.
اما خوب نبود.
انگار داشت می مرد.
-میشه یه خواهشی کنم؟
-جانم.
لب گزید.
-میشه ندونه که من اینجا کار می کنم؟ یعنی هیچی ازم ندونه خب؟ یه جوری میرم و میام که هیچ وقت منو نبینه.
دختر بیچاره!
با بلایی که یزدان بر سرش آورد البته که اگر هرکس دیگری هم بود همین تقاضا می کرد.
-می فهمم.
-خبردار نمیشه ها؟
داریوش مکثی کرد و نامطمئن گفت: نمی فهمه.
متوجه لحن پرتردید داریوش نشد.
فقط به آرامی گفت: ممنونم.
رسیده به خانه پیاده شد.
از داریوش تشکر کرد و گفت: نمیای بالا چای بذارم؟
-دیروقته، خوب بخوابی.
-ممنونم، به نغمه سلام برسون.
-حتما، شب بخیر.
پا روی گاز گذاشت و رفت.
هیوا با استرس وارد خانه اش شد.
باز یزدان و ترسش!
مانتو و روسریش را برداشت و وارد آشپزخانه شد تا چای بگذارد.
شامش را همیشه درون رستوران می خورد.
همینطور ناهارش!
کلافه به اپن تکیه زد.
خاطرات 5 سال پیش مگر از ذهنش پاک می شد؟
کمربندی که روی تنش فرود می آمد.
لباس هایی که درون تنش پاره شد.
تجاوزی که دخترانگیش را گرفت.
و بدتر از همه، عین یک حیوان درون بیابان با آن وضع فجیع رهایش کرد و رفت.
واقعا رفت.
بغض به گلویش هجوم آورد.
کمتر از یک حیوان بود که تنهایش گذاشت تا بمیرد.
واقعا هم می خواست بمیرد.
شاید برای همین بود که هیچ وقت به سراغش نیامد.
حتی وقتی فهمید خانه ی داریوش است.
حتی وقتی فهمید از خودش حامله است.
حتی وقتی بچه سر زایمانش مرد.
اشک از روی گونه اش پایین آمد.
با حرص کش مویش را کشید.
موهایش دورش ریخت.
اگر باز به سراغش بیاید چه؟
اما داریوش گفت چیزی نمی گوید.
آنوقت نمی دیدش تا تمام خاطرات نفرت انگیزش به تنش حمله ور شود.
قبول داشت تا حدی مقصر این ماجرا خودش بوده.
اما حقش این نبود.
حقش اینکه بخواهد او را بکشد نبود.
با کف دستش اشکش را پاک کرد.
-خدا لعنتت کنه یزدان!
*****************
فصل نهم
نگاهی به اطراف انداخت.
آنقدرها هم چیزی تغییر نکرده بود.
البته خب، 4 سال زمان زیادی نبود که چیزی بخواهد تغییر کند.
دخترکش درون آغوشش خواب بود.
با احتیاط دستش را زیر سرش جا به جا کرد.
نگاهش روی جای سوختگی روی دست پریا افتاد.
هنوز بعد از چند ماه جایش مانده بود.
هنوز هم یادش بود وقتی به خانه برگشت پریا آنقدر گریه کرده بود که صورتش کبود بود.
مریم هم یک ریز تهدیدش می کرد اگر گریه اش را تمام نکند دست دیگرش را هم با قاشق داغ می سوزاند.
تا آن موقع هیچ وقت نفهمیده بود این زن این همه می تواند برای دخترش خطرناک باشد.
بعد از آن بود که فهمید وقتی بی خود و بی جهت صدای گریه ی بچه بلند می شود دلیلش چیست؟
مریم با قساوت قلب آزارش می داد.
بعد از آن بود که پرستاری استخدام کرد که مواظب دخترش باشد که مریم آسیبی به او نرساند.
زنی که هرگز نمی توانست باردار شود.
عملا نازا بود و کینه اش را بر سر پریا خالی می کرد.
-کی خونه اس؟
-همه، برای تو و پریا جمع شدن.
-خانواده ی دایی؟
-اومدن…
با تردید پرسید: کی جنازه ی مریم رو می فرستن ایران؟
-کاراشو کردم، باید تا آخر هفته بفرستن.
-بچه خیلی خسته شده.
-سفر خسته کننده ای بود براش!
به آرامی موهایش را از روی صورتش کنار زد.
-خیلی شبیه اش شده.
اخم های یزدان درهم گره خورد.
-چرا برگشتی یزدان؟
یزدان متعجب گفت: نباید میومدم؟!
-از همین الان، ازم قول گرفته هیچ وقت نگم کجاست که بخواد باهات روبرو بشه.
یزدان سکوت کرد.
فعلا هیچ برنامه ی خاصی نداشت.
تمایلی هم به شنیدن در مورد هیوا نداشت.
هرکاری دوست داشت بکند.
به او ربطی نداشت.
-هنوز صیغه نامه شو باطل نکردی؟
-داریوش، فعلا نمی خوام در مورد هیوا چیزی بشنوم.
داریوش چینی به پیشانیش داد و اخم کرد.
منطق یزدان را اصلا دوست نداشت.
با اینکه هیچ علاقه ای به هیوا نداشت اما تمام این چندسال صیغه ی بینشان را باطل نکرد.
شاید هم او فکر می کرد یزدان، هیوا را دوست ندارد.
بدتر آنکه به دختر بیچاره هم نگفت که هنوز زنش است.
هیوا به خیال اینکه آزاد است رفت و آمد می کرد.
هرچند که تمام این چندسالی که درون رستوران کار می کرد یک بار هم خطا نکرد.
سمت هیچ مردی نرفت.
اما دو سه تا خواستگار داشت.
یکیشان از رفقای خودش بود.
بزور توانسته بود ردش کند برود.
چون یزدان با بی رحمی می گفت صیغه را باطل نمی کند.
نمی خواست انگار اجازه دهد هیوا ازدواج کند.
کینه اش تمامی نداشت.
انگار تمام بلایی که چندسال پیش بر سر دختر بیچاره آورد کافی نبود که آزادش کند و بگذارد زندگیش را بکند.
رسیده به خانه بوق زد تا در را باز کند.
از صدای بوق پریا بیدار شد.
چشم باز کند و درون آغوش پدرش نشست.
با نگاهی غریبه داریوش را برانداز کرد.
بارها عکسش را دیده بود.
مدام هم با چت تصویری صحبت کرده بودند.
اما باز هم غیر از پدرش همه غریبه بودند.
در را یکی از پسربچه های کوچک باز کرد.
ماشین را تا جلوی ساختمان داخل برد.
یزدان و دخترش زودتر پیاده شدند.
استقبال از آنها گرم بودند.
همه بودند.
داریوش ساک ها را به کمی دوتا از جوان های فامیل داخل برد.
قرار بر جشن گرفتن نبود.
اما حاجی یک مهمانی ناهار ترتیب داده بود که همه از آمدن پسر بزرگش مطلع شوند.
یزدان در مقابل استقبال گرمشان داخل شد.
پریا ترسیده به پدرش چسبیده بود و تکان نمی خورد.
حتی بغل خانم جان هم نرفت.
تا با این جمع آشنا می شد و عادت می کرد زمان می برد.
نغمه با پسرکش مدام در رفت و آمد بود.
خانه شلوغ بود و هر کسی کاری می کرد یا حرفی می زد.
یزدان بعد از تمام سلام و احوالپرسی ها به سمت نغمه رفت.
مسیحای کوچک را از بغل نغمه گرفت و با عشق گونه اش را بوسید.
برادرزاده ی عزیزش آنقدر شیرین بود که دلش بخواهد یک لقمه ی چپش کند.
پسرک برای عمویش می خندید و چال گونه اش را به نمایش می گذاشت.
با مسیحا به سمت جمع برگشت.
پریا متعجب به مسیحا نگاه می کرد.
یزدان روی زمین نشست و رو به پریا گفت: می دونی این کوچولو کیه پری بابا؟
-نه، چقدر کوچولوئه.
-این پسر عمو داریوشه. یادته هی تو گوشی بابا می دیدیش؟
پریا گونه ی مسیحا را نوازش کرد و گفت: بابا برای خودمونه؟
یزدان خندید و گفت: برش داریم واسه خودمون؟
-عمو داریوش بهمون میده؟
داریوش که تازه فارغ شده بود به سمتشان آمد و گفت: پسر بابا رو چیکار داری پری خانم؟
پریا فورا به آغوش پدرش پناه برد.
یزدان با مهربانی موهای پریا را نوازش کرد و گفت: پریا بابا چرا به عمو نمی گی چه کادویی آوردی؟
پریا به چهره ی خندان داریوش نگاه کرد.
دستش را جلو آورد و روی گونه ی داریوش گذاشت.
داریوش با احتیاط در آغوشش کشید.
-چی آوردی برای عمو؟
-یه دونه از این کره های زمین نقره ای…
به یزدان نگاه کرد و گفت: درست گفتم بابا؟
یزدان بوسه ای روی گونه ی مسیحا گذاشت و گفت: بله بابا.
پریا نزدیک مسیحا شد و گونه اش را لمس کرد.
-بابا چقدر صورتش نرمه.
-چون کوچولوئه عزیزم.
پریا با ذوق خندید.
بعد هم با کمک یزدان، مسیحا را در آغوش کشید.
یزدان همین که خیالش راحت شد پریا کمی کنار آمده بلند شد.
به سراغ دایی اش که کنار پدرش بود رفت.
باید با او صحبت می کرد.
کنارشان نشست.
دایی اش بغض دار بود و گرفته.
دست چروک پیرمرد را در دست گرفت و گفت: کمی زیاده روی کرد.
-حواست به دخترم نبود.
-بود، اما گوش نمی داد، کار خودشو می کرد.
قبل از ازدواج هیچ کس به یزدان نگفته بود که مریم آرزویش از ایران رفتن است.
کسی نگفته بود منتظر یک پل است که برود.
یزدان همان پل شد.
هرچند به گفته ی خودش به یزدان علاقه داشت.
اما به محض اینکه پایش به خارج از ایران باز شد، تغییر کرد.
همان مریم قبل نشد.
-خیلی هواشو داشتم، خیلی بهش گوشزد کردم، اما نشد. گوش نکرد. فکر کرد دشمنشم…
دایی اش با بغض گفت: حیف بود به این زودی پر پر بشه.
یزدان با تاسف گفت: نمی دونستم معتاد شده، نبودم تو خونه زیاد، همش سرکار بودم. پریا هم پرستار داشت، اخرین بار پرستارش دیده بود تو حمام دارم کوکائین می زنه، وقتی خبردار شدم که دیر شده بود. سعی کردم ترکش بدم اما نخواست.
حس می کرد کمر پیرمرد شکست.
توقع نداشت این بلا بر سر دردانه اش بیاید.
آن هم مریمی که همه روی پاکی و قداستش قسم می خوردند.
اصلا اهل این کارها نبود چه رسد که معتاد شود.
حاجی دست پیرمرد را گرفت و چند بار روی دستش به آرامی کوبید و گفت: خدا صبر بده.
کاش صبر می داد.
یزدان شانه ی دایی اش را بوسید.
پیرمرد حق داشت.
مریم دختر بزرگش بود.
هم و غمش را برایش گذاشته بود.
اما هوای خارج رفتن و علاقه ی نسبیش به یزدان باعث شد به زور هم شده اجازه ی ازدواج بگیرد و برود.
همه هم راضی بودند.
یزدان عزیزکرده ی فامیل بود.
داماد هر کدامشان می شد افتخاری بود.
اما همین که قصد رفتن کرد دایی اش ناراضی بود و مریم راضیش کرد.
از کنار پیرمرد بلند شد.
این اواخر مریم عین جنازه بود.
بلاخره هم بخاطر اوردوز زیاد مرد.
هیچ وقت عاشقش نبود.
هیچ وقت آنقدرها دوستش نداشت.
اما به عنوان دختر دایی اش و زنی که می توانست زندگیش را کامل کند او را پذیرفته بود.
هرچند با پریایش بد تا کرد.
خیلی بد!
****************

مرد وحشی بقلم رویا روستمی
رمان مرد وحشی نوشته رویا
Rating: 4.3/5. From 4 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. چرا همه ی پارت هارو نمی زارید

    Rating: 5.0/5. From 1 vote.
    Please wait...
    1. سلام ، سایت ما سایت رمان آنلاینه بسیاری از رمانا آنلاین هستند مثلا نویسنده تا پارت ۱۰۰ یه رمان رو نوشته ولی رمان در حال اتمام نیست اگه همه اش رو قرار یدیم بین پارتای بعدی فاصله میوفته و همه دوستان کلافه میشن سعی ما اینه تا اخر رمان همیشه پارت داشته باشیم تا موضوع داستان از یاد نره ممنون از انتقاد شما

      Rating: 1.0/5. From 1 vote.
      Please wait...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن