آخرین مطالبمرد وحشی

رمان مرد وحشی پارت 7

رمان مرد وحشی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان(مرد وحشی) داخل پارانتز قرمز رنگ ضربه بزنید

 

در زد و داخل شد.
داریوش پشت میزش نشسته بود و چیزی یادداشت می کرد.
با دیدن هیوا فورا گفت: خوب شد اومدی، بیا بشین.
هیوا متعجب روی صندلی مقابل داریوش نشست.
-خیره، چیزی شده؟ انگار عجله داری.
-هیوا، چندروزی بخاطر مراسم زن یزدان نیستم، البته نه کاملا، میام سر می زنم اما زیاد نمی مونم، می خوام حواست به همچی باشه.
هیوا با نگرانی گفت: من ممکنه نرسم.
-می رسی، یکم حواستو جمع کنی حله، کسی قابل اعتمادتر از تو سراغ ندارم.
همیشه می دانست داریوش بیش از حد به او اعتماد دارد.
هیچ وقت هم در اعتمادش خیانت نکرده بود.
همان وقت که یزدان ته نامردی بود داریوش دستش را گرفت.
هیچ وقت هم دستش را رها نکرد.
برای همین بود که کنار داریوش ماندگار شد و همه جوره هوایش را داشت.
حتی یک بار هم بابت حقوقش یا رفت و آمد سختش گلایه نکرد.
راضی بود چون داریوش با احترام و اعتماد با او رفتار می کرد.
-خیالمو راحت کن هیوا.
-چشم حواسم هست.
-نمی خواد تو این چند روز چیزی بپزی، به گارسون ها اعلام می کنم منوی ویژه سرآشپز رو چند روز نداریم، فقط به خود رستوران برس.
-باید چیکار کنم؟
-خودت می دونی چیکار کنی.
چقدر داریوش آسانش می کرد.
می دانست باید چه کند.
چون قبلا هم که داریوش سفر می رفت یا کاری برایش پیش می آمد جایش می نشست.
اما ترجیح می داد هر بار بپرسد باید چکار کند.
انگار که اینگونه خیالش راحت تر می شود.
با احتیاط پرسید: مراسم کی هست؟
-جنازه امشب می رسه، فردا تشییع جنازه اس و مراسم هم یه دو سه روزی طول می کشه.
داریوش انگار فکرش را خوانده باشد با اخم گفت: لازم نیست جایی بیای هیوا!
هیوا نگاهش کرد.
لامصب این مرد از برادر هم بیشتر بود.
عزیزتر بود.
-کسی از تو توقعی نداره، غیر از اون باز تهمت ها رو برای خودت زنده نکن، هیچ کس نمی دونه یزدان باهات چیکار کرده، همه فقط می دونن تو با یزدان چیکار کردی.
از یادآوری آن روزها عصبی می شد.
حق با داریوش بود.
باز داشت خودسری می کرد.
باز می خواست در چیزی که هیچ ربطی به او نداشت دخالت می کرد.
-نمیام.
داریوش سر تکان داد و گفت: بهترین کارو می کنی.
داریوش بلند شد و گفت: برو آماده شو بیا تا برسونمت.
-خودم میرم.
داریوش لبخند زد و گفت: من هر بار میگم می رسونمت تو هم همینو میگی، پایین منتظرتم.
هیوا هم لبخند زد.
چقدر دوستش داشت.
خدا نغمه و داریوش را در زندگیش نگه داشته بود تا نمیرد.
به حتم با مرگ دخترکش و تمام بی مهری هایی که از هر طرف نصیبش شد، خودکشی می کرد.
به رختکن رفت و لباس عوض کرد.
همه ی کارگرها رفته بودند.
او و داریوش تقریبا آخرین نفرات بودند.
سوار ماشین شد و داریوش حرکت کرد.
-دلم تنگ شده برای مسیحا، چرا نمیارین بچه رو ببینم؟
-نغمه شاکیه، میگه چرا هیوا نمیاد؟
خندید.
از دست نغمه و غرغرهایش!
-جمعه ی دیگه میام.
داریوش لبخند زد.
هیچ کس از پس غرغرهای نغمه برنمی آمد.
-خوش اومدی.
باید برای مسیحای عزیزش کادو می خرید.
چند مدت پیش از پشت ویترین یک مغازه یک ماشین کنترلی پلیس دیده بود.
خیلی دلش می خواست آن را بخرد.
اما هنوز حقوقش را نگرفته بود و پول کم داشت.
اینبار حتما می خرید.
عاشق این پسربچه ی تخس بود.
بدتر آنکه یاد دختر مرده اش می انداخت.
دختری که هیچ وقت او را ندید.
*************
-این چه غذاییه؟ اینجا سرآشپز نداره؟ کوفت میدین مردم؟
آنقدر صدایش بلند بود که یکی از گارسون ها با عجله خودش را به هیوا رساند و ماجرا را اطلاع داد.
مرد جوانی که به نظر می رسید اولین بار که مهمان این رستوران شده، از وضع غذا کاملا ناراضی بود.
هیوا با قیافه ای جدی به سمتش رفت.
دقیقا روبرویش ایستاد و گفت: چی شده آقا؟
مرد سرش را بلند کرد و نگاهش به چهره ی هیوا افتاد.
عشق در یک نگاه هم اتفاق می افتد مگر نه؟
زبانش بند آمد.
انگار که دیگر نمی خواست شکایتی کند.
-آقا، غذا چه مشکلی داره، بفرمایید تا فورا رفع بشه دوباره براتون سرو بشه.
جلوی این زن مگر می شد ایراد گرفت.
صدایش به قدری جدی و محکم بود که نمی توانست چیزی بگوید.
اما برای اینکه اخم های هیوا بیشتر از این گره نخورد گفت: این غذا نه نمک داره نه مزه ی خاصی.
هیوا بدون تعارف قاشق تمیزی از روی میز برداشت و کمی از غذا چشید.
تشخیصش کار سختی نبود وقتی خودش سرآشپز بود.
-شما این غذا رو از کدوم ستون منو انتخاب کردین؟
مرد منوی کنارش را باز کرد و نشانش داد.
لبخندی روی لب هایش هیوا بافته شد.
-این رستوران شاید اولین رستورانی باشه که برای بیماری های خاص مثل فشارخون بالا، دیابت و چربی بالا غذاهای رژیمی تهیه می کنه، شما غذاتون رو از این ستون انتخاب کردین.
مرد یکباره منو را بالا گرفت و دوباره نگاه کرد.
خاک بر سر بی حواسش که فقط آبروی خودش را برد.
-عذرخواهی می کنم خانم.
-اشکالی نداره، چون برای اولین باره مهمان این رستوران شدین، از منو غذای دیگه ای انتخاب کنید تا گارسون براتون سرو کنه.
مرد فقط سرش را تکان داد.
در بحبوبه ی کار امروزش که سخت بهم ریخته بود.
آمده بود کمی اعصابش راحت شود.
با غذای بی نمک جلویش فقط بیشتر تحریک شد.
اما هیوا طلسمش کرد.
این زن دقیقا عین یک آهن ربا رفتار کرد.
هیوا با احترام مرد را تنها گذاشت و به سر کارش برگشت.
داریوش بیچاره چه می کشید.
واقعا که سخت بود جوابگوی هر آدمی از هر قشری با اخلاق خاصی باشی.
خدا کمکش کند فقط.
پوفی کشید و در حالی که پشت گردنش را ماساژ می داد به خودش یادآوری کرد که از داروخانه برای خانم صفدری همسایه ی طبقه ی پایین حتما وازلین و داروهایش را بگیرد.
پیرزن بیچاره چشم امیدش فقط به هیوا بود.
هیوایی که نمی شناختنش!
هیچ چیزی از گذشته اش نمی دانست.
فقط می دانست این دختر چندین سال است همسایه اش است و از هیچ محبتی دریغ نمی کند.
همین برای پیرزن تنهایی چون او که سالی چند بار به بزور می توانست پسر و دخترش را ببیند کافی بود.
هیوا عملا جای دخترش را گرفته بود.
***********
از وقتی از رستوران بیرون زده بود منتظرش بود.
می خواست آدرسش را پیدا کند.
مسخره بود که شرکت و کار و زندگیش را رها کرده بود محض یک دختر.
تازه اصلا هم نمی فهمید ازدواج کرده یا نه؟
ولی باید می فهمید.
زنی که بتواند به قلب او تپش بدهد به حتم ارزش کنجکاوی کردن را داشت.
بلاخره نزدیک ده شب بود که دید از رستوران بیرون زد.
تاکسی گرفت و رفت.
با ماشینش پشت سرش راه افتاد.
جلوی داروخانه ای ایستاد.
تاکسی که رفت به عمد از ماشینش پیاده شد.
وارد داروخانه شد.
به بهانه ی خرید چند بسته کدئین و قرص سرماخوردگی دقیقا کنار هیوا ایستاد.
تن صدایش را بالا برد تا هیوا متوجه اش شود و شد.
هیوا برگشت و نگاهش کرد.
چهره اش به نظر آشنا می آمد.
کمی ذهنش را بالا و پایین کرد تا یادش آمد امروز مهمان رستورانشان بوده.
-شما…
مرد برگشت و با اشتیاق نگاهش کرد.
-چه تصادفی خانم!
-بلاخره غذا راضی کننده بود؟
-بله بسیار متشکرم.
هیوا کمرنگ لبخند زد و سر تکان داد.
داروهایش آماده شده بود.
همه را درون پلاستیک گذاشتند و به دستش دادند.
کاش می توانست بیشتر با او صحبت کند.
اما نشد.
-شب بخیر خانم.
-شب شما هم بخیر.
با رفتن هیوا، او هم داروهایی که بیخودی خریده بود را درون جیب گشاد پالتویش چپاند و از داروخانه بیرون زد.
هیوا کنار خیابان ایستاده بود وبه نظر می رسید منتظر تاکسی است.
بهترین موقعیت بود که کمی با این زن آشنا شود.
سوار ماشینش شد و درست جلوی پای هیوا ترمز کرد.
-خانم…!
هیوا سرش را خم کرد.
با دیدنش اخم درهم کشید.
-ببخشید خانم، قصدم جسارت نیست، اشتباه متوجه نشید، دیدم تنهایین، اگه مایلید تا مسیری برسونمتون.
لحنش به قدری مودبانه و پر از تواضع بود که هیوا فقط گفت: ممنونم از لطفتون.
-بفرمایید سوار بشید، هوا سرده و این مسیر هم کم تاکسی گیر میاد.
تردید داشت.
تازه هیچ مردی قابل اعتماد نبود.
این درس را یزدان با شکنجه ی دردناکش به او داده بود.
نمی خواست قبول کند برای همین گفت: ممنونم، خودم می تونم برم.
غیر از داریوش هیچ مردی قابل اعتماد نبود.
مرد اما انگار دلش نمی آمد برود.
با این حال سری تکان داد و گفت: باشه اشکال نداره، شبتون بخیر خانم.
نمی خواست برود.
فقط در تیررس نگاه هیوا دور شد.
هیوا با خودش فکر کرد در این سرما و نبود تاکسی شاید بهتر بود در خواستش را قبول می کرد.
اما اگر چیزی در چنته داشت چه؟
شاید بیشتر از نیم ساعت ایستاد تا تاکسی نگون بختی جلوی پایش ترمز کرد.
سوار شد و مقصد را گفت.
مرد هم به دنبال تاکسی روان شد.
باید آدرسش را پیدا می کرد.
این دختر عین یک جادوی قشنگ احاطه اش کرده بود.
هیوا تقریبا در یکی از کوچه های پایین شهری توقف کرد.
نمی شد گفت کاملا پایین شهر است.
چون خانه های نوساز خوبی داشت.
اما مرفه هم نبود.
پیاده شد.
کرایه را حساب کرد و به سمت ساختمانش رفت.
مرد لبخند زد و با خودش تکرار کرد: تازه پیدات کردم خانم…
**************
فصل یازدهم
تمام مدت مراسم پریا را دور نگه داشته بود.
به نغمه سپرده بود حواسش به پریا باشد.
خود نغمه هم بخاطر مراقبت از مسیحا و پریا نتوانست در مراسم شرکت کند.
خود یزدان خواسته بود که نباشد.
بچه ها مهمتر بودند.
خصوصا پریایی که همه فکر می کردند دختر مریم است.
دم غروب بود که یزدان و داریوش با هم به خانه برگشتند.
نغمه درون آشپزخانه بود.
بوی خوب قرمه سبزی پیچیده بود.
داریوش با صدای بلندی سلام داد.
پشت سرش یزدان هم داخل شد.
پریا دوان دوان به استقبال پدرش آمد.
نغمه از آشپزخانه بیرون آمد.
سلامشان را جواب داد.
همه رخت و لباسشان سیاه بود.
_خوش اومدی یزدان.
یزدان پریا را بغل کرد و گفت:ممنونم.
_بشینین، چای گذاشتم میارم براتون.
داریوش کتش را در آورد و گفت:مسیحا خوابه؟
-آره تازه خوابیده.
از روی سماور قوری را برداشت و با صدای بلندی به عمد گفت:هیوا زنگ زد، کارت داشت.
بدون اینکه بخواهد گوش هایش تیز شد.
داریوش به اتاق خواب رفت تا لباس عوض کند گفت:بهش زنگ می زنم.
یزدان روی یکی از مبل ها با پریایی که در آغوشش بود لم داد.
داریوش هنوز خانه اش را عوض نکرده بود.
هرچند که بی نهایت خانه ی گرم و صمیمی داشت.
صدای داریوش را شنید که در حال صحبت با تلفن بود.
لباس عوض کرده از اتاق بیرون آمد.
_جانم هیوا!
……….
_چی شده؟
………
_حل شد؟
………..
داریوش خندید و گفت: تو محشری دختر!
………..
_نه، میام فردا.
…………
_حواسم هست.
نغمه از آشپزخانه گفت:سلام برسون بهش.
_نغمه سلام می رسونه.
…………
_آخرشب میام دنبالت می رسونمت خونه.
…………
_لج نکن هیوا، گفتم میام.
………….
_خسته نیستم خیالت راحت.
…………
_مسیحا خوابه.
…………
_چشم، ماچش با من.
با صدای بلند خندید.
_تا ده می رسم.
………..
_باشه، مواظب خودت باش، خداحافظ.
کنار یزدان نشست که نغمه هم با سینی چای آمد.
تعارف کرد و کنارشان نشست.
پریا درون آغوش پدرش بود و پایین نمی آمد.
دلتنگ بود.
این چندروز مدام خانه ی عمویش بود.
پدرش را نمی دید مگر شب که می آمد دنبالش که بروند و خانه پدربزرگ بخوابند.
تازه آن وقت هم یزدان خسته بود و زود خوابش می برد.
امشب که زود آمده بود دلش نمی خواست از کنارش برود.
_بابایی بازم فردا میری؟
_نه عزیزم.
داریوش با جدیت پرسید:می خوای چیکار کنی؟ بر می گردی به شرکت؟
_اره، شعبه اون جا رو که دادم دست پسر عمو، خودمم همین جا می مونم دیگه.
حس می کرد یزدان به یک تغییر و تحول جدی احتیاج دارد.
کسی باید بیاید که سرحالش کند.
زیادی دلمرده بود.
این یزدان مردی نبود که از اینجا رفت.
یزدان به آرامی پرسید: هیوا تو رستوران چیکار می کنه؟
_نبودم این چندروز گفتم حواسش باشه.
_منظورم اینه الان دقیقا چیکاره اس؟
داریوش که حواسش نبود قبلا به یزدان گفته کارگر ساده است، بی هوا گفت:سرآشپز، لامصب این دختر محشره، منوی سرآشپزش پر طرفدارترین غذامونه.کولاک کرده.
رگ گردن یزدان برجسته شد.
_مگه قرار نبود یه کارگر بمونه که فقط نمیره؟
خودش هم می دانست دارد چرت می گوید.
له له می زد ببیندش!
اما آنقدر غد بود که وانمود می کرد هیوا مهم نیست.
نغمه اخم کرد و گفت:این چه حرفیه؟ دختر بیچاره تاوانشو پس داد…
با طعنه به پریا اشاره کرد و گفت:همین که فکر میکنه دخترش مرده بسه.
یزدان اخم کرد و گفت:پریا دختر هیوا نیست.
ته قلبش طوفان کوچکی به راه بود.
نغمه با نارضایتی گفت:باشه پس شباهتش رو هم انکار می کنیم و رگ خونیشو.
از جایش بلند شد و به آشپزخانه رفت.
داریوش حرفی نزد.
یزدان که بی منطق میشد.
نمی شد زیاد با او حرفی زد.
نگاهش روی پریا چرخ خورد.
هنوز هم عذاب وجدانش را داشت.
روزی که پریا را از هیوا گرفت و با دروغ به او قبولاندند که بچه مرده.
اخم عمیقی روی پیشانیش چین انداخت.
بلند شد و گفت:میرم دنبال هیوا، مسیر خونه اش تا رستوران دوره، بد ماشین گیر میاد.
یزدان حرفی نزد.
اما از محبت این زن و شوهر نسبت به هیوا متعجب شد.
مگر چه چیزی تغییر کرده بود؟
این همان دختر هرزه ی قبل بود که با داشتن شوهر، زیر خواب یکی دیگر شد.
هرزه ها را که نباید دوست داشت.
اصلا و ابدا!
مسخره بود که خودش هم به حرفش هیچ اعتقادی نداشت.
بدتر اینکه می خواست هیوا را ببیند.
5 سال داریوش هیچ حرفی از هیوا نمی زد.
می دانست همگی به عمد است.
با فکر دیدن هیوا از جایش بلند شد.
-ما هم میریم دیگه، خانم جون منتظره.
نغمه فورا گفت: من شام درست کردم،…
رو به داریوش گفت: شام بخورین بعد می رین همگی!
داریوش موافقت کرد.
هنوز تا ده شب خیلی راه بود.
نغمه زود میز شامش را چید.
یزدان به زور خورد.
انگار برای دیدن هیوا هیجان داشته باشد.
با رفتن داریوش، یزدان هم با پریا رفت.
اما نه خانه ی پدرش…
دنبال داریوش بدون اینکه توجهی جلب کند رفت.
*********
زودتر از ده رسید.
کمی به کارها سروسامان داد.
بعد از آن هیوا را فراخواند.
برای تشکر هم شده باید روی حقوق این ماهش تشویقی می داد.
هیوا که پشت سر داریوش از ماشین بیرون آمد یزدانی که با فاصله درون ماشینش نشده بود تمام تن چشم شد.
چقدر تغییر کرده بود!
خانم و متین!
و البته خیلی زیبا!
سوار ماشین که شدند هیوا پرسید:تموم شد؟
_بلاخره!
لبخندی زد و گفت:مسیحای من چطوره؟
_خوب! همه چیز تو رستوران خوب طی شد؟
هیوا سر تکان داد و گفت: آره، خداروشکر.
داریوش با رضایت گفت:ممنونم که همیشه کمک حالمی.
_این حرفا چیه؟
-فقط یه تشکر ساده اس.
-می دونی که لازم نیست.
داریوش حرفی نزد.
همیشه و تا آخر عمرش از این دختر شرمنده بود.
و پریایی که احتمالا با لجبازی های یزدان هرگز نمی فهمید مادر واقعیش کنار گوشش دارد نفس می کشد.
نه مریمی که درون قبر خوابیده بود.
-فردا رو استراحت کن نیا رستوران.
-لازم نیست، با اجازه ات جمعه رو برای خودم مرخصی رد کردم می خوام بیام مسیحا رو ببینم نغمه کمتر غر بزنه به جونم.
داریوش خندید.
امان از دست این زن ها!
هیچ وقت از موضعشان پایین نمی آیند.
حتی اگر کار به گیس و گیس کشی برسد.
هیوا را جلوی خانه اش پیدا کرد و با شب بخیر رفت.
یزدان با فاصله ماشین را نگه داشت.
پریا درون آغوشش خواب بود.
داریوش که رفت، هیوا هم کلید انداخت و داخل شد.
پس اینجا زندگی می کرد؟

مرد وحشی بقلم رویا روستمی
رمان مرد وحشی نوشته رویا
Rating: 3.0/5. From 2 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن