خانه / آخرین مطالب / رمان ساتی نوشته مریم پیروند پارت 3

رمان ساتی نوشته مریم پیروند پارت 3

رمان ساتی  شصت تیپ مرجع دانلود رمان آنلاین

جهت مشاهده پارت های منتشر شدا از رمان ساتی نوشته مریم پیروند از اینجا کلیک کنید

با صدای در اتاق چشم از گندم گرفتم ، نگام رو دوختم به سارا که با لبخند
خبیث نگام می کرد.
_چی شده؟
ابروش رو شیطون بالا انداخت.
_عاقد اومده.
_باشه برو میایم الان.
از جام بلند شدم نزدیک گندم شدم انگشت اشاره م رو زیر چونه ش گذاشتم،
تا سرش و بالا بگیره صورتش رو ببینم.
با دیدن چشمای نازش انگار غرق شدم توی سیاهی رنگ شبش
دلم می خواست تک تک اجزای صورتش رو بوسه بارون کنم، اما اون
هنوز بهم عادت نکرده بود این رو از سرخ و سفید شدن صورتش میشد
فهمید، با صدای آرومش از رویایی که توی ذهنم از خودم و گندم ساخته
بودم بیرون اومدم و جدی گفتم:
دستت رو بده من.
_اما..؟!
_کاری که می گم و بکن گندم.
دستش رو که به سمتم دراز کرده بود رو گرفتم با هم از اتاق خارج شدیم.
با پایین اومدن مون از پله ها توجه همه جلب ما شد، سارا با تحسین نگامون
می کرد و خانوم بزرگ با خشم روی صندلی مخصوص به خودش نشسته
بود و چشم غره میرفت بهمون توی جایگاه عروس داماد که جاگیر شدیم.
عاقد دستی به ریش سفید شده اش کشید.
_صیغه قبلا جاری شده بینتون؟
با اخم گفتم:
_بله حاج آقا اما مکتوب نبوده.
عاقد سری تکون داد.
_مشکلی نیست.
تا وقتی عاقد شروع به خوندن عقد کنه مردم و زنده شدم قلبم به شدت میزد.
می ترسیدم از جواب نه گندم،می ترسیدم خریت کنه بهش نگاه کردم قرآن رو
باز کرده بودم داشت با صدای آروم میخوند یعنی دوستم داشت؟ اصلا به من
فکر می کرد؟
توی همین فکرا بودم که با صدای عاقد توجهم به گندم جلب شد.
سخت نفس می کشیدم “لعنتی بله رو بگو دیگه غرورمو نشکن”.
_با اجازه خانوم بزرگ بله.
با بله گفتنش نفس عمیقی کشیدم لبخند عمیقی زدم، بعد از بله گفتن من
صدای تبریک گفتن ها بلند شد.
خانوم جون نزدیکم شد دم گوشم گفت:
این مسخره بازیا تموم شد توی اتاق منتظرتونم.
با فکر به این که میخواد دوباره خط و نشون بکشه تهدید کنه پوزخندی
زدم.
_چشم.
سرم بد جوری درد می کرد حوصله وراجی خاله خان باجی هارو نداشتم دلم
سکوت و آرامش میخواست، آرامشی که با وجود گندم کامل می شد برای
همین دستش رو گرفتم به طرف اتاق مشترکمون رفتم. بقیه هم به دنبالمون
اومدن با جدیت اخمی کردم رو بهشون گفتم:
کجا؟
رنگ زنای مجلس پرید برای این که بیشتر حالشون رو بگیرم با جدیت گفتم:
می خواید تا لب حجله هم بیاید خجالت نکشید.
_آقا فرهان این رسمه… .
حرف گلی خانوم هنوز کامل نشده بود که با جدیت گفتم:
من به رسمای مسخره و دهاتیتون کاری ندارم الانم نمیخوام کسی پشت
این در باشه شنیدید.
انگار بادشون خالی شد همه برگشتن و خواستن برن که خانوم بزرگ از
اتاقمون بیرون اومد و گفت:
کجا؟ وایستید مگه نمی خواید خون باکرگی عروسم رو ببینید بیاید؟
با تشر رو بهش گفتم:
خانوم بزرگ فکر می کنم حرفام رو زدم.
عصاش رو روی زمین کوبید با صدای بلندی گفت:
ساکت شو پسر تا همین جاشم خیلی کوتاه اومدم پر رو شدی اگه امروز
خون باکرگی این دختر رو نشون نشدی خودم زنده زنده میندازمش تو گور.
_اما… .
_اما و اگر نداریم اگه حرفت راسته پس چرا دست دست می کنی؟
کلافه دستی لای موهام کشیدم و عصبی گفتم:
باشه همین جا وایستید تا… .
_منم میام داخل.
_چی؟
_همین که شنیدی فکر کردی میذارم مثل داداشت بهم کلک بزنی؟
با صدای آرومی دم گوشش گفتم:
خانوم بزرگ خجالت بکشین این کاراتون چه معنی میده؟
آروم تر از من گفت:
_اگه میخوای این شایعات بخوابه و مثل آدم زندگی کنی بذار بیام این داستان
همین جا باید ختم بخیر کنیم.
دست گندم رو سفت توی دستام فشردم داخل اتاق بردمش دستاش یخ کرده
بود چقدر پوستش نرم بود مثل پر قو.
دستم رو میون راه با استرس کشید و گفت:
من میترسم.
دستم رو روی سمت راست صورتش گذاشتم و گفتم:
بذار این قائله رو تمومش کنیم.
عقب کشید و با بغض گفت:
اما من الان نمی تونم.
با صدای داد خانوم بزرگ گندم از جا پرید و گوشه ی تختی که پر شده بود از
گلبرگ های رز توی خودش جمع شد.
_یعنی چی نمی خوام ؟ مگه دست خودته دختر، پسرم کارتو شروع کن.
پشتش رو به ما کرد با غرور دستاش رو روی عصاش گذاشت.
به گندم نزدیک شدم دستاش رو توی دستام گرفتم با لحن دوستانه ای گفتم:
گندم عزیزم ببین منو چیزی نیست ترس نداره که بالاخره یه روز باید این
کار رو بکنی چه امروز چه چند روز دیگه.
چشمای خوشگلش غرق اشک شد با هق گفت:
نمی خوام ، نمی تونم تو رو خدا ولم کنید دست از سرم بردارید.
خانوم بزرگ عصبی عصاش رو روی زمین کوبید و گفت:
دختر یه کاری نکن خودم بیام لباسات رو توی تنت پاره کنم.
اخمی کردم و گفتم:
بسه خانوم بزرگ به اندازه کافی ترسیده شما بدترش نکنید.
دستم رو بند لباسش کردم از تماس دستم با تن یخ کرده ش یه جوری شدم.
قلبم تند می زد، نفسم به سختی بالا میومد زیپ رو که پایین کشیدم صدای هق
هقش بلند تر شد و شروع به التماس کرد، صدای گریه ش عصابم رو خورد
می کرد. این جوری نمی تونستم به کارم ادامه بدم طاقت اشکاش رو نداشتم.
_گندم اگه همینجوری اشک بریزی نمی تونم کاری کنم.
اشکاش رو از روی صورتش پاک کردم کتم رو در آوردم؛ دکمه های بلوزم
رو باز کردم تو یه حرکت پیرهنم رو گوشه ای پرت کرده و برای شروع لبام
رو بین قفسه س*ی*ن*ه ش گذاشتم ؛ گرم ب*و*س*ی*د*م تنش لرزید
می ترسید از من منی که عاشقش بودم، حتی طاقت دیدن مرواریدایی که از
گوشه چشمش سر می خورد و پایین میریخت رو نداشتم.
بند لباس عروسش رو پایین دادم بوسه ای روی شونه هاش کاشتم.
لباس رو تا روی کمرش پایین کشیدم از دیدن بالا تنه ب*ر*ه*ن*ه ش نفسم
بند اومد بوسه های عمیقم رو روی جای جای بدنش می کاشتم و اون هق
میزد.
_بسه دیگه فرهان داری چه غلطی می کنی؟ تموم کن کارو.
دستم داشت به طرف لباس میرفت تا کامل از تن سفیدش کشیده شه که با
ترس شروع به التماس کرد.

_تو رو خدا خواهش می کنم خان التماست می کنم ولم کن.
پاهاش رو منقبض کرده بود ، تنم داغ داغ بود. اگه خانوم بزرگ هم جلوم رو
می گرفت نمی تونستم ازش بگذرم ، عاشقش بودم گریه هاش دلم رو
آتیش می زد اما کاری بود که اول و آخر باید انجام می دادم.
.
دستمال رو به طرف خانوم بزرگ گرفتم عصبی گفتم:
بیا دیگه خیال همتون راحت شد.
خانوم بزرگ لبخندی زد و با کمی دلسوزی گفت:
آره راحت شد ، مراقبش باش.
چه عجب یه بار دل این زن به رحم اومد البته با اون هق هقی که گندم میزد
دل سنگم آب می شد. همونجوری با بالا تنه برهنه شلوار به تن به طرف گندم
رفتم کنارش دراز کشیدم ملافه رو روش کشیدم صورتش رو نوازش دادم دم
گوشش زمزمه کردم:
“دخترک قشنگم مجبور بودم این کارو بکنم برای نجات جونت من
خود خواهم دوست دارم برای نگه داشتنت هر کاری می کنم اما دیگه بهت
بعد این دست نمیزنم قول میدم تا وقتی خودت نخوای نزدیکت نمیشم ، حتی
اگه خانوم بزرگ مجبورم کنه جلوش وایمیستم گندمم خیلی دوست دارم”.
***
گندم”
با درد شدیدی که توی پایین تنم احساس می کردم، چشم باز کردم به اطرافم
نگاه کردم هیچ کس داخل اتاق نبود ، چشمم به قطره های خون روی تخت
که افتاد اشکم جاری شد کم کم تبدیل به هق هق شد.
فکر نمی کردم فرهان چنین کاری باهام بکنه فکر می کردم اون قدر مردونگی
داشته باشه که مثل ویهان صبر کنه هر چند خانوم بزرگ مجبورش کرد.
از جام کمی بلند شدم تا بشینم اما همین که خم شدم کمرم درد شدیدی تو
کل بدنم پیچید، دردش اون قدر شدید بود که نتونستم صدای جیغم رو کنترل کنم .
با صدای دادم در اتاق باز شد فرهان وحشت زده داخل شد و خواست به
سمتم بیاد که با بغض و حرص گفتم:
برو بیرون.
مات نگام کرد سر جاش مثل مجسمه وایساد که بلند تر از قبل فریاد زدم.
_نشنیدی چی گفتم؟ برو بیرون نمی خوام ببینمت.
اشکام روی گونه هام سر می خوردن روی ملافه سفید روی تخت می ریختن
روی ملافه ای که دخترانگیم رو روش از دست دادم حالم از خودم به هم
میخورد.
کل تنم نجس شده بود ، فرهان بی توجه به دادم نزدیکم شد بازوم رو گرفت.
از تماس دستش با بازوم چندشم شد، دستش رو پس زدم و بلند تر از قبل
داد زدم.
بهم دست نزن ؛ دست نزن!!!
دستش رو به حالت تسلیم بالای سرش نگه داشت.
_باشه ، باشه داد نزن چرا این جوری می کنی چی شده مگه؟
سرم تیر کشید از این حرف مسخره ش خونم به جوش اومد و عصبی گفتم:
چی شده؟
هیچی فقط …فقط برادر شوهرم بهم تعرض کرده بی توجه به ترسم به
خواسته م باهام رابطه داشته ، بخاطر این که اون قدر مردونگی نداره که
جلوی مادر بزرگش وایسه شاید…شایدم خودت خواستی ها؟ آره اگه
نمیخواستی که باهام ازدواج نمی کردی همه کارات بخاطر هوست بود.
با سیلی که به گوشم زد سرم رو پایین انداختم بی صدا اشک ریختم
فرهان با عصبانیتی که سعی در کنترلش داشت گفت:
من بخاطر هوس باهات ازدواج کردم دختر احمق من…. من…
_تو چی؟
نگاش کردم که ادامه داد.
_اگه اون کارو نمی کردم بنظرت اینا دست از سرت بر میداشتن؟
وای خدا دردم رو فراموش کرده بودم دیگه جمله های بعدی فرهان رو هم
نمی شنیدم. اصلا چه اهمیتی داشت؟ حرفاش چه دردی از من دوا می کرد؟
منی که با یتیم شدنم مهر بدبختی م زده شد؛ مجبورم کردن با ویهان با کسی
که تا به حال حتی ندیده بودمش ازدواج کنم ؛ کاش منم همراه خانواده م
میمردم.
_گندم میشنوی چی میگم؟
با صدای فرهان از فکر بیرون اومدم با گیجی نگاش کردم که گفت:
حالت خوبه؟
سرم رو تکون دادم و با بد جنسی گفتم:
اگه بری بیرون آره آخه بوی تنت حالم رو به هم میزنه.
دستش رو مشت کرد سعی می کرد چیزی نگه.
_نمی خوام ببینمت نشنیدی دیگه نیا پیشم نمیخوام… .
نزدیکم شد در حالی که دندوناش رو با حرص روی هم فشار میداد.
_هوا برت نداره دختر مثل این که موقعیتت رو فراموش کردی من خان م
هر وقت دلم بخواد هر جایی که بخوام میرم.
دستم رو با حرص پس کشیدم.
_باشه اشکالی نداره من میرم.
ملافه رو دورم پیچیدم خواستم برم که دستش رو با خشم دور شکمم حلقه
کرد.
از درد زیر شکمم ضعف کردم حتی نتونستم آخ بگم پشتم به فرهان بود و
من رو نمیدید اون قدر عصبانی بود که اصلا متوجه من نشد.
عصبی رو بهم گفت:
هیچ جا نمیری فهمیدی تا من نخوام حق نداری پاتو از این اتاق بیرون
بذاری همینجا میمونی هر شب کنارم میخوابی منم کاریت ندارم فهمیدی؟
وقتی دید جوابی نمیدم خم شد و با دیدن صورت کبود شده از دردم، داد زد.
_گندم چی شد؟ چرا اینجوری شدی ؟
به زیر شکمم اشاره کردم و با درد نالیدم.
_دلم…
قطره اشکی که از گوشه چشمم داشت سر میخورد رو بوسید.
_ببخشید حواسم نبود، ببرمت حموم ماساژت بدم؟
نه ای گفتم که با نگرانی گفت:
پس چیکار کنم سارا رو صدا کنم؟
زیر لب ادامه داد:
اونم که باهام حرف نمیزنه چیکار کنم خدا؟
نزدیکم شد دستش رو زیر پاهام انداخت ، روی دستش که بلندم کرد از شدت
درد لبم رو گاز گرفتم، اون قدر محکم که خون از گوشه لبام جاری شد روی
تخت گذاشتم ؛ دستش و به طرف شکمم برد مچش رو گرفتم که گفت:
گندم بذار ماساژت بدم.

رمان ساتی نوشته مریم پیروند
دانلود کامل رمان ساتی
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *