خانه / آخرین مطالب / رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 25

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 25

رمان عشق بی رحم جلد اول شصت تیپ مرجع کامل دانلود رمان

جلد دوم رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد اول رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

حالم داره از سر و وضعم و بوی گند بنزین بهم میخوره… اما بیشتر از همه ی اینا حالم از خودم بهم میخوره… امشب که دلی و دیدم… آرتان و دیدم… میدونم که هیچ وقت من و نمی بخشن…حق دارن… کور و کر شده بودم … بغض دارم… اندازه ی یه کوه سینم سنگین… آرشام و نیم ساعتی میشه بردن اتاق و دکتر رفته بالای سرش… خدا خدا میکنم ضربه ای که به سرش زدم زیاد محکم و کاری نبوده باشه… دکتر که از اتاق بیرون میاد وحشت زده سمتش میرم:

– خوبه حالش؟

– با چی زدید توی سرش خانوم؟

سرم و زیر می ندازم… جدی میگه:

– میفرستیم از سرش عکس بگیرن… امیدوارم چیزی نشده باشه و با بخیه حل بشه… امشب باید تحت نظر باشه…  شما هم از بیمارستان خارج نشو تا تکلیف این بنده خدا روشن شه!

عقب میرم… وقتی از کنارم می گذره به این‌فکر می کنم اینجا نزدیکترین بیمارستان به اون خونه باغ لعنتی… پس ممکن دلی و آرتان هم اینجا باشن؟ سمت پرستاری میرم و از زنی که حواسش توی کامپیوتر می پرسم:

– ببخشید خانوم… مریضی به اسم آرتان کاویانی اینجا بستریه؟

– مشکلشون چی بوده؟

– چاقو خوردن!

خودکارشو برمیداره و میگه:

– باید برید طبقه ی چهارم‌… بخش جراحت!

– مرسی!

برمی گردم و می بینم آرشام و با تخت بیرون میارن برای عکس برداری… خدا به داد مادرش برسه…کی قراره به اونا خبر بده…. به طبقه ی چهارم که میرسم اسم آرتان و میگم و زن با نگاهی به کامپیوترش میگه:

– والا تازه پدرشون رسیدن‌..به بدبختی شماره  گرفتم از دختره…برگه رو امضا کردن تا عمل بشه!

با دیدن پدر آرتان عقب میرم‌… ناباور سمتم میاد… شالم و جلو میکشم… چشماش سرخه سرخ…

– س..سلام!

– تو چرا این شکلی شدی؟ چه خبره؟

چه جوری بهش بگم پسرش طبقه ی دیگه همین بیمارستان و من باعث حالشم؟

– دل آرام خوبه؟ کجاست؟

– زیر سرم… با دستگاه اکسیژن… حالش اصلا خوب نیست!

صدام می لرزه”

 – آرتان چی؟

– بردنش اتاق عمل!

بی حال روی صندلی می شینه و خیره ی زمین میگه:

– نمیدونم چه طوری به مادرش خبر بدم!

انگار که چیزی یادش اومده باشه سرش و بالا میاره و میگه:

– آرشام کجاست نازی؟ بیا بشین تعریف کن چه بلایی نازل شده سرمون!

کنارش می شینم و خجالت زده میگم:

– آرتان اومد دنبالم… که…

نمیتونم همه چی و بگم… خجالت می کشم… برای همین سانسور میکنم:

– که اگه از دلی و ارشام خبر دارم بگم… منم بردمش پیش یکی از دوستای ارشام!

– کی چاقو زد ارتان و؟

با ترس میگم:

– ارشام!

دو تا دستاش و روی سرش میزاره… نگران به در اتاق عمل خیره میشه.. جون میکنم:

– ارشام… پایین!

بهت زده نگام میکنه:

– روش نشد بیاد؟

چشمام و می بندم:

– بیهوش!

صدای یا حسین گفتنش قلبمو از جا میکنه… نگاش میکنم:

– زلزله شده؟

– میخواست… میخواست بعدش با چاقو دلی و هم بزنه… من… من مجبور شدم که

– د حرف بزن دختر جون نصف جون شدم!

– با گلدون زدم توی سرش !

بلند میشه … بی قرار سمت آسانسور میره‌.. دلم میسوزه واسش… از پرستار جای دل ارام و می پرسم… به اورژانس که میرسم می بینم آروم و مظلوم خوابیده… ماسک اکسیژن روی دهنش و سرم به دستش… کنارش که میرسم بغضم می شکنه:

– دل آرام؟

اشکم میریزه:

– ببخشید که هیچکس به دردت نخورد… ببخش که بد کردم در حقت… توروخدا ببخش!

پلکاش تکون میخوره… اشکام و پاک میکنم… می ناله:

– آرتان؟!

هیچی نمیدونم اما میگم:

– خوبه!

حتی فکرشم نمیکنم که بپرسه اما دلش خیلی بزرگه:

– آرشام چیشد؟ زندس!؟

نگاش میکنم و با خودم فکر میکنم اگه بگم مرده خوشحال نمیشه؟

– اونم خوبه… آروم باش!

 موهاش و کنار میزنم و میگم:

– تموم شد… همه چی تموم شد… این کابوس تموم شد دلی… دیگه آرشام نمیتونه اذیتت کنه!

روشو ازم برمی گردونه… لبش و گاز می گیره و اشکاش می ریزه:

– حق داری… حق داری ازم متنفر باشی… ولی باور کن پشیمونم… هر کاری بگی میکنم تا یکم اروم شی!

حرفی نمیزنه‌… فقط اروم بلند میشه:

– کجا…حالت..

– خوبم!

پرستار که میرسه نگاهی به سرم که تموم شده می ندازه و سرم و از دستش در میاره…

– بهتری؟

– بله!

بیرون که میریم نگام میکنه:

– کجاست ارتان؟

– طبقه ی بالا!

کمک میکنم تا از سرگیجه و ضعف زمین نخوره… به اتاق عمل که می رسیم پدر ارتان روی صندلی نشسته و شونه هاش می لرزه… دل ارام سمتش میره و با بغض میگه:

– عمو؟

نگاهش مردد بالا میاد  و با بهت میگه:

– دل ارام!

بلند میشه و دل ارام و محکم بغل میکنه‌.‌ دلی ولی توی خودش جمع میشه‌‌…زار میزنه و منم بی صدا اشک می ریزم:

– کشتم عمو‌.. کشتم!

– شرمندتم دخترم‌.. رو سیاهم!

دلی زار میزنه:

– عمو هیچکی به دادم نرسید… عمو پسرت قد مردونگیت نامرده!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۷:۴۲]

دل آرام

چشمام سیاهی میره… نمیدونم باید غصه چی و بخورم… خستم‌.. اون قدر خسته که دلم میخواد بخوابم و هیچ وقت بیدار نشم… هیچ وقت!

در اتاق عمل بلاخره باز میشه و دکتر از اتاق بیرون میاد… هر سه سمتش میریم… عمو می پرسه:

– چیشد دکتر؟

معلقم… بین زمین و هوا…‌منتظر به دهن دکتر خیره میشم:

– حالش خوبه… نگران نباشید… تا چند دقیقه دیگه میارنش بخش!

نفس عمیق می کشم… عمو خداروشکر می گه و من سمت نازگل برمی گردم:

– من و میبری پیش ارشام؟

– بردنش از سرش عکس بگیرن… فعلا بیهوش..بیا یکم بشین حالت خوب نیست!

نمیدونم چند ساعت می گذره‌… ارتان توی بخش بستری میشه و عمو هنوز جرات خبر دادن به زن عمو رو نداره… جواب عکس ارشام اومده بود و خطری نبود… اونم پشت سرش بخیه خورده بود و فردا صبح مرخص میشد… عمو اجازه میده نازگل به خونه بره و سمتم میاد:

– میخوام برم همه چی و به پدر و مادرت بگم… این‌روزا خیلی بهشون احتیاج داری!

اشکم می چکه اما میگم:

– احتیاج ندارم!

ناباور صدام میزنه:

– دل ارام؟

– وقتی بهشون نیاز داشتم نبودن… تنهام گذاشتن… ولم کردن…

دستام و باز میکنم و دو قدم عقب میرم:

– الان دیگه چی دارم که خونواده داشته باشم؟ نگام کن عمو… خوب نگام کن… یه دختر درمونده ی بدبخت… یه زن افسرده و شکست خورده… که حتی یه شوهر درست درمون نداره… من کاری با خانوادم ندارم عمو… دیگه ندارم!

وارد اتاق ارتان میشم و می بینم بی حال لب میزنه:

– آب!

سمتش میرم… پرستار سرمشو میزنه و سمتم میاد:

– فعلا چیزی نخوره… فقط با اون دستمال لباش و با اب خیس کن… فقطم یه نفر میتونه بمونه!

سرمو تکون میدم و بیرون میره‌‌… بالای سرش می ایستم… سخت چشماش و باز میکنه:

– خوبی؟

لبخند تلخی میزنه… اما از درد صورتش جمع میشه… دستمال و برمیدارم و لباش و  خیس میکنم… با بغض میگم:

– چرا اومدی واسه خودت دردسر درست کردی پسر عمو؟

مبهوت نگام میکنه‌‌… لب میزنه:

– پسر عمو؟

با همه ی دنیا بی رحم شدم‌…

– نسبت دیگه ای داریم؟

نیشخند میزنه و سرشو و سمت پنجره برمی گردونه و من فکر میکنم دلخوریا و کینه ها و بغضا چقدر علایق آدم و میتونه بشوره و ببره؟

– برو بیرون دلی!

جا میخورم… اما حقمه… هنوز چشم باز نکرده چرت گفتم بهش… اره حقمه وقتی هنوز چشم باز نکرده چرت تحویلش میدم…

– نمیخوای بدونی ارشام زندس یا نه؟

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۷:۴۲]

تند برمی گرده و عصبی نگام میکنه

– نه.. منتها انگار واسه تو خیلی مهمه دختر عمو… پس برو پیش همون.. انگار بد نمی گذشته بهت شدم نخود اش و اومدم ببرمت!

لبم و گاز می گیرم…اشکم که می ریزه چشماشو می بنده:

– گریه نکن حالم خوب نیست بدترم نکن!

– دلم ازت پره ارتان‌… اون قدر پر که نمیتونم مهربون باشم!

و بی حرف دیگه برمی گردم و بیرون میرم… به طبقه ی بالا که میرسم پرستار و نگاه میکنم:

– میشه آرشام کاویانی و بینم؟

– نسبت این دو تا برادر باهات چیه که این قدر داغونی دختر… نگران نباش جفتشون خوبن… برو اتاق ۱۴۰!

لبخند تلخی میزنه و سمت اتاقی که گفت میرم اما نمیدونم چرا میرم… نمیدونم چیکار دارم… در اتاق و که باز میکنم ساعدش و از چشمام برمی داره و با دیدن دستاش مشت میشه… و من توی دلم اعتراف میکنم از این مرد حتی با این حال و روز میترسم… به در تکیه میدم‌.. حرفاش همیشه تلخ و نیش دار:

– اهوع… جرات پیدا کردی… تنها تنها اومدی!

سخت جلو میرم… سخت تر میگم:

– فردا صبح میرم و ازت شکایت میکنم!

فقط نگام میکنه:

– بعدش… بعدش میرم دنبال کارای طلاق!

نیشخند میزنه:

– بعدش.. واسه همیشه از این شهر میرم!

میخنده لعنتی… خون سرد نگام میکنه:

– خب… از برنامه ریزیات بگو دیگه چی؟

– میخوای بگی تا تهش پر قدرتی و کم نمیاری؟!

خم میشه و مچمو میگیره… قبل از اینکه بتونم عقب برم… از درد صورتش جمع میشه اما مچ مو محکم فشار میده و صورتمو سمت صورتش می کشه:

– بهت گفته بودم‌.. حتی اگه سرم بره بالای دار… تورو قبلش می کشم!

پر بغض لب میزنم:

– دستم شکست!

– به جهنم… گوش کن دلی… به جون خودت پات برسه واسه شکایت و طلاق نفس نمیزارم تو سینه عشق سابقت!

چشمام درشت میشه و با بهت میگم:

– چقدر میتونی کثیف و رزل باشی… اون برادرته!

– سر تو و از دست دادنت خداهم نمیشناسم چه برسه برادر!

-ولم کن میخوام برم لعنتی!

– برگرد خونه… مثل بچه ی ادم بزار زندگی مون کنیم!

با خشم و نفرت میگم:

– ازت متنفرم!

– به درک!

– دستمو ول نکنی جیغ میزنم!

در باز میشه و عمو که وارد اتاق میشه ارشام دستمو و رها میکنه… عمو سمتم میاد:

– تو برو پیش ارتان بمون!

ارشام دستشو مشت میکنه و عمو جلوتر میاد… دستش بلند میشه و محکم توی صورت ارشام میخوره… ارشام از درد سرش و با دستاش می گیره و من هین بلندی میگم و عقب میرم.. عمو یقه شو می گیره و من می نالم:

– عمو اروم باش… سرش بخیه خورده ممکنه…!

عمو داد میزنه

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۷:۴۳]

– تو نمیخواد نگران این بی پدر باشی!!

بغض کرده دو قدم عقب میرم… ارشام کف دو تا دستشو روی گوشاش گذاشته… پیداست درد داره..‌ عمو سمتش میره و یقه شو میگیره توی مشتش…

– کجا کم گذاشتم و ازت غافل شدم که این قدر بی شرف شدی بی پدر؟

لبم و گاز میگیرم تا صدام در نیاد..‌ ارشام اما هنوزم پر قدرت حرف میزنه:

– دست تو بردار بابا!

– همین؟ اره بی وجود؟ همین؟

ارشام نگاش میکنه:

– وقتی همه ی هم و غم تو و مامان ارتان بود چون سر به راه تر بود… وقتی خودتون و به اب اتیش میزدید که برسه به آرزوهاش… من موندم تک و تنها… من موندم و خودم… تا حالا با وجود خانواده بی پشت و پناه شدی؟

–  اینا همه توهم ذهن مریض تو… تو و ارتان واسه ما….

– شعار نده لطفا!

عمو یقه شو بیشتر میکشه:

– به فرض من خر کم گذاشتم واست… به این بدبخت چه که گوه زدی تو زندگیش بی همه چیز؟

ارشام نگام میکنه… یه نگاه خسته… غمگین…

– همه راه ها بسته بود… فقط همین راه باز بود که اگه تخته گاز نمی رفتم بازم ارتان صاحبش میشد!

عمو باز دستشو بلند میکنه که میگم:

– عمو توروخدا بسه… کار از کار گذشته‌… بسه بیایید بریم!

عمو ارشام و رها میکنه و سمتم میاد…

– گفتم توبرو پیش ارتان!

صدای ارشام دیونم میکنه:

– شوهرش اینجاس بره پیش برادرشوهرش چه غلطی کنه؟

عمو عصبی سمتش میره:

– روت و برم پسر… تو…

– من هر گوهی باشم و هر غلطی کرده باشم اون الان زن و رسمی و قانونی من بابا… پس بهتره…

– طلاقش و مثل اب خوردن می گیرم ازت بی صفت!

– پشیمون میشید!

– سگ کی باشی بخوای من و پشیمون کنی؟

چشمامو می بندم‌.‌.. اشکام می ریزه‌.. عمو عصبی میگه:

– برو بهت گفتم!

میخوام سمت در برم که ارشام میگه:

– پیش ارتان بری خون جفتتون و می ریزم!

عمو محکم توی دهنش میزنه و جیغ خفه ای می کشم‌… وحشت زده سمتشون میرم و دست عمو رو میکشم… عمو داد میزنه:

– بی وجود لجن یکم از خود کثیفت خجالت بکش!

التماس میکنم:

– عمو توروقران بسه!

خون از لب ارشام بیرون میزنه… در باز میشه و پرستار داخل میاد..تذکر میده و میگه فقط یه نفر میتونه بمونه اما با دیدن لب خونی ارشام می پرسه:

– اینجا چه خبره؟

عمو دستی به موهاش میکشه و ارشام میگه:

– این اقارو ببرید بیرون… خانومم پیشم می مونه!

عمو میخواد سمتش بره که دستش و میکشم…پرستار سمتش میاد… متعجب و با دقت نگاش میکنه:

– شما دکتر کاویانی هستید؟

عمو فکر ابروش و میکنه اما میگه:

– بله!

و بی حرف دستمو میگیره که ارشام میگه:

– بزار بمونه بابا… مگه فردا نمیخواد بره دادگاه؟ میخوام حرفامون و بزنیم!

– دلی با تو حرفی نداره!

دستمو میکشه و هردو بیرون میریم…

– من باید برم پیش سیما… نگران… بمون پیش ارتان!

پر بغض میگم:

– چشم!

عمو که میره وارد اتاق ارتان میشم‌… چشماش بستس… میترسم خواب باشه…اروم در و میبندم… روی صندلی کنارش می شینم و نگاش میکنم…

– زل زدی به پسر عموت که چی بشه؟

قلبم می ایسته‌… چشم باز میکنه… خسته میگم:

– جون دعوا ندارم ارتان… واسه تموم عمرم بسمه بدبختی!

غمگین و نگران نگام میکنه‌.. دستشو سمتم می گیره… قلبم می ریزه:

– بیا اینجا!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۷:۴۳]

و من نمیتونم بگم قد تموم عمرم از مردا و آغوششون و لمس تنم وحشت دارم… حالم بد میشه… نمیتونم بگم آغوش عمو هم تک تک ریشه هام سوزوند و ارومم نکرد… نمیونم بگم از همه ی مردا متنفرم… نمیتونم بگم آغوششون اذیتم میکنه .. لمس دستاشون…

– دل ارام؟

اشکام می ریزه:

– دست که به بدنم میخوره حالم بد میشه…قلبم میسوزه… این روزا بدترشدم!

پیشونیشو ماساژ میده… غیرتش درد میکنه… حق داره…

– کدوم گوری بودم من اون روز لعنتی؟ کجا بودم که نرسیدم به دادت؟

بغض داره خفم میکنه…

– فردا بلند میشم از روی این تخت… می برمت کلانتری… باید شکایت کنی… همه پشتتن واسه طلاق ولی… اون بچه!

لبخند تلخی میزنم:

– بچه ای وجود نداره!

مثل برق گرفته ها سمتم برمی گرده:

– کشتیش؟

قلبم می ریزه… تلخ میگم:

– نه… سقط شد!

برق خوشحالی و می بینم توی چشماش… اما می دونم که وجدانش از این خوشحالی ناراحته…

– باز خوبه!

– استراحت کن‌…خون زیادی ازت رفته… فردا هم باید بمونی..خودم میرم دنبال شکایت!

– میام باهات!

ضربه ی به در میخوره و پرستار وارد اتاق میشه… سمت ارتان میره و فشارش و می گیره…نگام میکنه:

– دل ارام شمایی؟

– بله!

– یه اقایی طبقه ی بالا گفتن بهتون بگم برید پیششون… کل بیمارستان و گذاشته رو سرش… میترسم بخیه هاش پاره شه … پاشو برو ببین چیکارت داره!

ترسیده نگاش میکنم… پرستار که بیرون میره بلند میشم که بازوم و می گیره:

– نمیخوام بری.. بزار این قدر داد بزنه حنجرش پاره شه… بسه هر سازی زد رقصیدی!

– اون دیونس.. میترسم بیاد اینجا درگیر بشید باز!

– بیمارستان انتظامات داره… الکی مگه که…

– شب اخر.. بزار ببینم چی میگه چی میخواد… نمیخوام دیگه بلایی سرت بیاد بفهم..!

بازوم و از دستش بیرون می کشم و لرز بدنم و کنترل میکنم… بیرون که میرم سوار اسانسور میشم و به طبقه ی سوم که میرسم صدای آرشام و میشنوم:

– نیاد مجبورم بیارمش!

– باشه اقا… اروم باش اینجا رو گذاشتی رو سرت.. گفتم بهش بیاد دیگه عه!

وارد اتاق میشم… تنم می لرزه… عصبی نگام می کنه… پرستار سمتم میاد:

– اگه همسرشی چرا پیش شوهرت نمیمونی خانوم… تاوان اختلافاتتون که ما نباید بدیم!

بیرون میره و در می بنده… ارشام از تخت پایین میاد… عقب میرم… سرش گیج‌میره… دستش و به تخت می گیره… باز بهتر که میشه سمتم میاد… عقب تر میرم… به در که میخورم درست مقابلم می ایسته:

– شک داری به روانی بودنم؟!

چشمام داغ میشه… چونم می لرزه… گوشش و سمت لبام میاره:

– هوم؟

ترسیده لب میزنم:

– ن..نه!

– شک داری که هر حرف میزنم پاش می مونم و عملی میکنم… مثل ادم کشتن سر از دست دادنت؟

فقط نگاش میکنم..‌ بلند تر میگه:

– جواب!؟

– نه!

– پس این همه شجاعت و جسارت و خریت و از کدوم گوری اوردی امشب که میری ور دل اون؟

لب باز می کنم که چونم و می گیره… چشمام و با درد می بندم… سرم و بالا میاره و می غره:

– فردا دوتایی میریم سر خونه زندگی مون .. حله؟

– آرشام تورو خدا…!

– حله؟

صدام می لرزه:

– آرشام بسه… به پات بیفتم؟ توروقران تمومش کن… !

– زنمی توله سگ چی و تموم کنم؟

– چونم شکست!

چونمو با خشونت رها می کنه… عقب میره… سمت کمد میره و لباساش و بیرون میاره… سمتش میرم:

– ارشام؟

– زهرمار!

لباساش و عوض می کنه… دستمو می گیره:

– چرا فردا؟ الان میریم!

وحشت زده عقب میرم:

– دیگه باهات بهشتم نمیام!

– گوه میخوری!

– جیغ میزنم… بخدا داد و بیداد میکنم!

سرش و می گیره و لبش و زیر دندون می گیره… پیداست درد داره…

– بیا بریم بهت میگم!

– نمیام… هیچ جا نمیام… بسه دیگه… من طلاق میخوام!

دستشو دور گلوم حلقه میکنه‌… حس خفگی دارم…

 – من و روانی تر نکن… کاری نکن همینجا مستقیم ببرنت سردخونه!

تنم می لرزه… دستشو چنگ میزنم… حتی نمیتونم داد بزنم…

– بُکش!

– سگ نکن منو!

اشکام می ریزه… رهام میکنه و دستم و میکشه‌‌‌… بی طاقت روی زمین می شینم‌‌… خستم دیگه نمیتونم تحمل کنم… برمی گرده و نگام میکنه:

– پاشو دلی!

– نمیام… نمیفهمی؟ادمی تو؟ درک داری؟ دارم میگم حالم ازت بهم میخوره… یه عوضی نامردی تو!

مقابلم روی پاهاش می شینه… دو بار انگشتاش و روی لبام میزنه.

– خفه شو‌.. خفه!

– نمیخوام داد بزنم… خودت ولم کن برم‌.. به کی قسمت بدم ولم کنی؟

– پاشو دلی…پاشو انقد با اعصابم بازی نکن!

بلند میشه و دستم و می کشه… خسته داد میزنم:

– ولم کن!

– هیس… خفه شو… داد نزن!

– ولم کن بزار برم.. ولم کن داد نزنم اشغال!

در باز میشه و پرستار هراسون میاد سمتمون:

– چه خبرتونه؟

با گریه میگم:

– من و نجات بدید از دست این …توروخدا!

– اقا شما چرا لباسات و عوض کردی؟ چیکار داری با این طفلک!

– زنمه… به شما ربطی نداره!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۷:۴۴]

دکتر دیگه ای توی اتاق میاد و با دیدن اوضاع نچ کلافه ای می گه و سمتم میاد‌. دستم و می گیره و میگه:

– بلندشو عزیزم… بلندشو منم انتظامات و خبرکنم ببینم این اقا به چه جراتی نظم بیمارستان و بهم ریخته!

از جا بلند میشم… می بینم که دستای ارشام مشت میشه… می بینم که خسته چشم می بنده رفتن مو نبینه… مکث می کنم… با چشمای خیس سمتش برمی گردم… با بغض میگم:

–  یه جوری کشتیم که حتی خدا هم بخواد دیگه زنده نمیشم… این شب اخریه که می بینمت..بعدش تموم سعی مو میکنم چشمم نیفته تو چشمای ترسناکت!

از میون دندونای قفل شدش می غره:

– دلی!؟

و من بی توجه همراه دکتر بیرون میرم… ازش خواهش می کنم مراقب ارتان باشه و میزنم به دل خیابون… خسته… ناامید… زار و پریشون… گنگ و گیج… به خودم که میام درست مقابل خونه ی مامان بابام… دلم میخواد این لباسای مزخرف و از تنم بیرون بیارم… دلم دوش گرفتن میخواد… دلم اتاقم و میخواد… دلم ولی توضیح دادن و دیدنشون و نمیخواد… زنگ و میزنم و به این فکر نمیکنم ساعت چند… صدای خواب الود بابا ته دلم و خالی می کنه:

– دل ارام تویی؟

دیگه صدایی نمیاد‌.. انگار شوکه شده… در باز میشه و بابا هراسون بیرون میاد:

– چیشده این موقع اینجایی؟ این چه سر و وضعیه؟

– خوابم میاد.. خستم… دوش آب گرم میخوام… ولی اگه نمی زاری…

– کجا؟

– میزاری بیام ؟

سیب گلوش سخت بالا و پایین میشه… چشماش خواب الود ولی حواسش بهم هست:

– چی فکر کردی در مورد من دختر؟ این موقع چیکار میکنی تو خیابون تک و تنها؟

-اگه اجازه بدی فردا توضیح بدم میام تو…الان جون ندارم!

نگران نگام میکنه… ناچار کنار میره… وارد خونه میشم… یه مشت خاطره… یه مشت درد… یه مشت تهمت و حسرت کوبیده میشه توی صورتم… اروم میگم:

– مامان خوابه؟

– با ارام بخش!

بی جون و پر بغض سمت پله ها میرم… به اتاقم که میرسم نفس کم میارم… کجارفت اون همه ارزو؟ امید؟ چه نقشه هایی که توی این اتاق کشیدم واسه زندگیم… در اتاق و باز میکنم‌… همه چی مثل سابق… صدای نگران بابارو میشنوم:

– روزی سی بار اتاقت و تمیز میکنه!

با درد چشم‌می بندم‌… سمتش برمی گردم…

– و تو هیچ وقت اجازه ندادی بیاد پیشم!

– تو خیلی چیزارو خراب کردی دل ارام!

از چشماش دلتنگی و میفهم اما هنوزم سر حرفاش هست…

– مطمئنی ویرانگر این قصه من بودم بابا؟

گیج نگام می کنه:

– چی میگی دلی؟ کجاست ارشام؟

– فردا صبح میگم… الان فقط میخوام تنها باشم!

راضی نیست اما ناچار بیرون میره… خودم و توی حموم می ندازم و دوش و باز میکنم… از حموم که بیرون میام لباس می پوشم و روی تخت دراز می کشم.. خسته چشم‌می بندم… شاید بعد از چند ماه این اولین خواب راحت و بدون هیولا باشه… اشکم می ریزه… چقدر دلتنگ مامانمم… چقدر دلتنگ قدیمام… نگام به قاب عکس ارتان و خودم روی میز ارایش می افته‌… اشکام می ریزه.. پتو و روی سرم می کشم

.. چشمام و می بندم… نمیدونم چقدر توی کابوس و خواب و بیداری دست و پا میزنم… نمیدونم چقدر می گذره… صدای گریه و جیغ مامان… صدای بلند یا امام حسین گفتن بابا‌… صدای من شرمندم عمو‌.. باعث میشه از جا بپرم… هراسون بیرون میرم و پله هارو پایین میرم… به پله ی اخر که میرسم با دیدن حال و مامان و بابا خشکم میزنه… مامان با گریه سمتم میاد:

رمان عشق بی رحم جلد اول
جلد اول رمان عشق بی رحم
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *