آخرین مطالبفرمیسک

رمان فرمیسک پارت 18

Rate this post

رمان فرمیسک شصت تیپ مرجع کامل دانلود و معرفی رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان فرمیسک نوشته آیسا سادات حسینی از اینجا کلیک کنید

كلاس تازه تموم شده بود و من گيج خواب بودم، حرفاى ديشب اردوان نذاشته بود خوب بخوابم، كش و قوسى به بدنم دادم و خواستم به سمت تختم برم كه تقه اى به در خورد “بيا تويى” گفتم كه در باز شد و بابا اومد داخل.

با ديدنش تازه حرفاى ديشبش يادم افتاد، قرار بود براى حرف زدن بياد پيشم، آروم سلام كردم و بابا همون طور كه بهم نزديك مى شد جوابم و داد:

_سلام دخترم، صبحت بخير، ديشب خوب خوابیدی؟!

_آره ولى هنوزم گيج و منگم.

بابا لبخندى زد.

_از چشمات معلومه.

و همون طور كه به تختم اشاره مى كرد ادامه داد:

_بشين.

نشستم و بابا اومد كنارم. نيم نگاهى بهش انداختم و گفتم:

_مى خواستين باهام حرف بزنيد؟!

سرى تكون داد

_آره!

_راجبه؟!

_خودت، زندگيت، آيندت.

كمى مكث كرد و ادامه داد:

_برنامت براى آيندت چيه؟! مى خواى چيكار كنى؟! اصلا بهش فكر كردى؟!

سرى به چپ و راست تكون دادم

_هنوزم مى خواى براى ادامه و تحصيل از ايران برى؟!

_قبلا مى خواستم ولى حالا…

_ولى حالا چى؟!

با كمى مكث جواب دادم:

_ولى حالا نمى خوام، يعنى نمى تونم، تنهايى از پسش بر نميام.

_چرا فكر مى كنى از پسش بر نمياى؟! در ضمن قرار نيست تنها برى، كسى رو باهات مى فرستم.

متعجب نگاهش كردم.

_كيو؟!

_يه شخص مورد اعتماد كه خوب مى شناسيش.

_ولى شما نگفته بودين كه قراره با كسى من و بفرستين!

_ نگفته بودم چون اين جزء شرط دومم بود،فكر كردى با اين اوضاع مى تونم تنها بفرسمت؟! قبلا تو موقعيتى بودى كه از همه فرارى بودى و بدون شك دوست داشتى تنها برى تا از همه اطرافيانت جدا بشى چون زندگى اينجارو دوست نداشتى، ولى حالا اوضاع فرق مى كنه، از الان دنبال كاراتم يعنى خيلى وقته دنبال اين كاراى اقامت و رفتنتم، تا دو سه ماه ديگه ويزات مياد.

چشمام گرد شد

_چيبييى؟!؟! پس چرا زودتر نگفتين؟!

_ما از قبل حرفامون و در اين باره زده بودم قول و قرارامون و گذاشته بوديم، تو هم سخت مشغول درس خوندن شدى كه برى مگه غير از اينه؟!

_نه ولى آخه…

_ولى آخه چى؟! فرميسك تو واقعا فكر كردى كاراى اقامتت يه روزه درست ميشه؟! مثلا امروز جواب كنكور مياد تو فرداش مى تونى سرى از اينجا برى؟! از همون روزى كه راجبش حرف زديم و انگيزت و ديدم افتادم دنبال كارات، موندت تو ايران اونم با اين وضعيت فايده نداره. تو بايد برى، اينارو گفتم تا از الان آماده شى.برى معلوم نيست ديگه كى بتونى برگردى.

با فكر رفتنم بغض كردم، هيجان رفتنم براى زمانى بود كه هنوز پدرم و پيدا نكرده بودم، هنوز عاشق نشده بودم، الان چطور مى تونستم از همه چى دل بكنم و بذارم برم؟!

بابا از جاش بلند شد

_گفتنى ها رو گفتم، الان مى فهميدى بهتر بود تا لحظه ى آخر، سعى كن به چيزى دل نبندى كه رفتنت و سخت تر كنه.

اشكام رو گونم روون شدن، بابا چه مى دونست من دل دادم و از همين الان از رفتن پشيمونم .

همين كه بابا خواست به سمت در قدم برداره با صداى پر بغضى گفتم:

_شما هم مياين ديگه نه؟!

سرى به نشونه ى نه تكون داد.

_من نمى تونم اينجا يه سرى كار نا تموم دارم.

_كاراتون از دخترتون مهم تره ؟!

سيبك گلوش جا به جا شد.

_تو اين دنيا هيچى به اندازه ى دخترم مهم نيست، ولى واقعا فعلا نمى تونم.

از جام بلند شدم و رو به روش قرار گرفتم.

_اگه بگم منم نمى خوام برم چى؟! اگه بگم پشيمون شدم و مى خوام پيش شما بمونم بى خيال رفتنم ميشيد؟!

بابا زل تو چشمام و با قاطعيت گفت:

_نه! اتفاقا چون مى خوام كنار خودم داشته باشمت بايد برى. بايد برى و منتظر بمونى يا من بيام يا تو يه موقعيت بهتر برت گردونم.

لال شدم، نه تونستم اصرار كنم به موندن و نه از حسم به اردوان بگم. فقط تونستم اشك بريزم، اين پيشنهاد خودم بود و هيچ وقت فكر نمى كردم تو چند ماه اتفاقاتى بيوفته كه از رفتن پشيمون شم.

با پشت دست اشكام و پس زدم.

_باشه، ولى قبلش مى خوام همه چى و برام تعريف كنيد، هم از گذشته و هم از دليل پافشاريتون براى رفتنم.

باباى سرى تكون داد.

_مى گم همه چى و قبل از رفتنت مى گم، الان يه كار مهم دارم، شب زودتر بر مى گردم مى خوام ببرمت يه جايى. اونج ههمه چى و برات تعريف مى كنم.همه چیو…

بابا رفت و من و موندم و سوالاتى كه تو سرم رژه مى رفت و داشت مغزم و منفجر مى كرد. چشمام و روى هم گذاشتم و دستام و روى شقيقم گذاشتم، واقعا داشت چه اتفاقى مى افتاد؟! يعنى بايد از اينجا برم؟! اونم درست موقعى كه بيشتر از هر وقت ديگه اى به اين خونه وابستم؟!

چشم هام و رو هم فشردم و زير لب زمزمه كردم:

_نمى دونم..نمى دونم…

طرفای ظهر بود كه از اتاق رفتم بيرون، چشمام از گريه هايى كه كرده بودم قرمز و متورم شده بود. با پاهاى لرزون به سمت اتاق اردوان رفتم، با سر و صدايى كه از داخل اتاق ميومد فهميدم برگشته خونه.

تقه اى به در اتاقش زدم كه محكم گفت:

_بفرماييد

در اتاق و باز كردم و رفتم داخل، اردوان پشت ميزش نشسته بود و چند تا برگه دستش بود. همين كه در اتاق و روى هم گذاشتم سرش و بلند كرد، نگاهش رو صورتم دقيق شد.

لحظه اى رو صورتم خيره شد كه صورتش جمع شد. برگه هارو و پرت كرد رو ميز و خيلى سريع از جاش بلند شد. رو به روم ايستاد و دستاش و روى شونه هام گذاشت و با صداى عصبى گفت:

_چی شده؟! چرا گريه كردى؟!

با شنيدن صداش باز هم گريم گرفت. سرم و پايين انداختم، بغض بهم اجازه ى حرف زدن نداد. از شونه هام تكونم داد و با صدایی كه رفته رفته داشت بلند تر مى شد گفت:

_دارم از تو سوال مى پرسم، چى شده؟! كسى چيزى گفته؟!

سرى به چپ و راست تكون دادم، فشار دستاى مردونش رو شونم بيشتر شد.

_پس چى شده؟! فرميسك حرف بزن نزار قاطى كنم برم پايين دليل اين حالت و از خدمتكارا بپرسم، خودت مى دونى عصبانى بشم تضمين نمى كنم بلايى سرشون نيارم.

اشكام و پاك كرد و ادامه داد:

_پس خودت مثل آدم حرف بزن بگو چى شده.

سرم و به آرومى بلند كردم، چشمام به سوزش افتاده بود. زل زدم تو چشماى عصبانيتش و با صداى آرومى گفتم:

_من و مى برى بام؟! دلم گرفته.

در كسرى از ثانيه كشيده شدم تو آغوشش، من و به خودش فشرد و دستش و فرو برد تو موهام و با صداى خشدارى كنار گوشم گفت:

_يعنى به خاطر يه دل گرفتگیه ساده انقدر گريه كردى؟! چرا زودتر به خودم نگفتى؟!

سرم و روى سينه ى مردونش گذاشتم و همون طور كه چشمام و مى بستم آروم لب زدم:

_الان كه گفتم، من و مى برى؟!

سرش و تو موهام فرو برد

_برو حاضر شو.

يك ساعت بعد هر دو بام تهران روى صندلى سرى پيش نشسته بوديم. هواى بهار نسبتا خوب بود طورى كه همش نفس هاى عميق مى كشيدم و سعى داشتم هواى خوب و بفرستم به ريم.

اردوانم كنارم نشسته بود و مثل من در سكوت به منظره ى زيباى پايين خيره شده بود. با هواى تازه و بودن تو همچين جايى ذهنم باز شده بود، حالا بهتر مى تونستم به حرفاى عمو فكر كنم.

نفس عميقى كشيدم كه موقع بازدم چيزى مثل آه از گلوم خارج شد.

_هنوزم نمى خواى حرف بزنى بگى چى شده؟!

نيم نگاهى بهش انداختم، باهوش بود. خوب مى دوست يه چيزى شده و به روى خودش نمياورد.

نگاهم و به رو به رو دوختم

_خسته شدم، دلم يه زندگى جديد مى خواد، يه جاى جديد يه آب و هواى جديد.

سنگينى نگاهش و رو خودم حس كردم.

_منظورت مسافرته؟!

سرى به چپ و راست تكون دادم.

_مسافرت نه، يه نقل مكان.

كمى مكث كرد.

_اين نقل مكان و بذار براى يه زمان ديگه.

_ولى من الان مى خوام.

دستش رو چونم نشست و سرم و چرخوند سمت خودش، نگاهم كه به چشماش افتاد فهميدم چقدر زدن يه سرى حرفا سخته. همون حرفايى كه ساعت ها تو خلوتم تمرين كرده بودم و الان چيزى ازش به خاطر نداشتم.

_منظورت از اين حرفا چيه؟! چرا حالا به فكر نقل مكان افتادى؟!

نگاهم و ازش گرفتم:

_نمى دونم يهو دلم خواست.

صداش جدى شد

_به دلت بگو فعلا چيزاى ديگه بخواد، اون چيزى كه تو مى خواى فعلا امكان پذير نيست.

_يعنى نمياى باهام؟!

به نيمكت تكيه زد و همون طور كه سرم و روى شونش مى ذاشت گفت:

_نه، يعنى فعلا نه، تو هم بدون من هيچ جا نمى رى پس اين چرنديات و از ذهنت بيرون كن.

لبخند تلخى روى لبام نشست و حرفاى آخر عمو تو سرم اكو شد:

“در اين باره نمى خوام فعلا اردوان چيزى بفهمه، بهش نگو، شب مفصل در اين باره حرف مى زنيم.

چشمام و روى هم گذاشتم و اين بار عطر تن اردوان و نفس كشيدم

چقدر اين عطر و اين بو رو دوست داشتم، يادم باشه اسمش و ازش بپرسم شايد يه روزى به دردم خورد.

يكى دو ساعتى بام مونديم. اردوان فهميده بود حالم خوش نيست و سعى داشت دليلش و جويا بشه اما من همش مى گفتم چيزى نيست. در ظاهر بى خيال شد اما مطمئن بودم پيگير ميشه بفهمه قضيه از چه قراره، اردوان بود ديگه تا سر از همه چيز در نمى آورد ول كن نبود.

نگاهى به آپارتمان هاى زير پام انداختم، تو هركدومشون چندين خانواده زندگى مى كردن كه بدون شك هر كدوم مشكلات خودشون و داشتن. به قول معلم زبان پارسالم همه ى آدما مشكل دارن، هيچ كس خوشبخت كامل نيست، درداى آدما به ميزان تحملشون بستگى داره. مثل يه شخصى كه سرطان داره و كم كم به درداش عادت مى كنه و كسى كه با يه سر درد كوچولو فكر مى كنه دنيا براش به آخر رسيده. دردا كم نمى شن اين تحمل مائه كه به مرور زياد ميشه.

با صداى زنگ گوشى اردوان چرخيدم سمتش. نگاه اردوان رو صفحه ى گوشيش بود و مردد براى جواب دادن. به روى خودم نياوردم و نگاهم رو به رو به رو دوختم كه از جاش بلند شد و گفت:

_الان ميام.

با فاصله ى كمى ازم گوشى رو جواب داد و شروع كرد به صحبت كردن، كنجكاو شدم، صداش و نمى شنيدم، داشتم با خودم فكر مى كردم كه كى مى تونه باشه كه صداى عصبيش و شنيدم:

_هيچ معلوم هست دارين چه غلطى مى كنين؟! مگه نگفتم به هر قيمتى شده امروز اون برگه هارو مى خوام؟!

زير چشمى نگاهش كردم و تو دلم گفتم: اين باز عصبانى شد خدا به خير كنه.

چند لحظه اى و با شخص پشت تلفن حرف زد و وقتى كلافه به سمتم اومد از جام بلند شدم و گفتم:

_بريم!

سرى تكون داد و با هم به سمت ماشين رفتيم. تو راه همش گوشيش زنگ مى خورد و جواب نمى داد، هر چى بود نمى خواست جلوى من حرف بزنه. انقدر گوشيش زنگ خورد كه آخر جواب داد و با لحنى تند گفت:

_دارم ميام، تا نيم ساعت ديگه اونجام.

خواستم بگم اگه عجله دارى من مى تونم خودم برگردم تو برو به كارت برس اما پشيمون شدم. ترسيدم قاطى كنه و بازم دق و دليش و سره من خالى كنه.

به محض رسيدنمون من و پياده كرد و بعد از رفتن من به داخل عمارت صداى جيغ لاستيكاى اردوان بلند شد.

انقدر ذهنم درگير بود كه اهميتى ندادم و برگشتم به اتاقم، بايد خودم و آماده مى كردم براى شب، امشب شب سرنوشت سازى بود….

ساعت هشت بود كه از شدت استرس خواستم برم حموم يه دوش بگيرم كه همون لحظه تقه اى به در خورد. آب دهنم و قورت دادم و با صداى آرومى گفتم:

_بفرماييد.

خدا خدا مى كردم كه بابا نباشه، ولى همين كه در باز شد و بابا اومد داخل فهميدم ديگه براى پيچوندن ديره.

بابا در و بست و رو به من گفت:

_سلام

زير لب سلام كردم

اومد سمتم و با لحنى جدى گفت؛

_آماده شو ، قرار بود ببرمت جايى، پايين منتظرم.

و بدون هيچ حرف ديگه اى از اتاق خارج شد، به سمت كمدم رفتم و خيلى سريع آماده شدم، بابا پايين منتظر بود، كلافه به نظر مى رسيد، با فاصله رو به روش ايستادم و گفتم:

_من آمادم.

با شنيدن صدام تازه متوجه ى من شد ، تو فكر بود و به احتمال زياد تو گذشته سير مى كرد. زير لب بريمى گفت و جلوتر از من از عمارت خارج شد و منم دنبالش راه افتادم.

پشت فرمون نشست و اين از محدود زمانايى بود كه بابا بدون راننده مى خواست جايى بره و قصد داشت خودش رانندگى كنه. تو كل مسير سكوت كرد، سكوت كردم و بعد حدودا نيم ساعت تويه كوچه بزرگ نگه داشت، نگاهى به خونه باغ هاى كوچه انداختم كه بابا در ماشين و باز كرد و گفت:

_پياده شو.

مثل خودش از ماشين پياده شدم. رو به روى يه خونه ايستاد و درش و با كليد تو دستش باز كرد. نمى دونستم داستان اين خونه چيه و كنجكاو بودم. بابا اشاره كرد برم داخل و من مردد جلوتر ازش رفتم تو خونه. حياط بزرگى داشت ، حياطى كه درختاش خشك شده بودن و پر بود از گرد و خاك، معلوم بود كسى به اين خونه نمى رسه.

جلوى در وروديه خونه ايستادم كه بابا گفت:

_برو داخل.

نيم نگاهى به بابا انداختم و وارد شدم. خونه تو تاريكى مطلق فرو رفته بود، بابا برق و روشن كرد و من بى وقفه جلو رفتم، يه خونه ى تقريبا دويست مترى با هالى بزرگ، روى تمام وسیله هاى خونه روكش سفيد رنگى كشيده شده بود و از خاك هایی كه روى روكش ها نشسته بود مى شد فهميد خيلى وقته به اين خونه سر زده نشده.

بابا روكش يكى از مبل هارو برداشت و با بلند شدن خاك روش شروع كردم به سرفه كردن كه بابا با نگرانى نگام كرد و گفت:

_خوبى؟!

نفسم و با صدا بيرون دادم

_آره

سرى تكون داد و اشاره كرد برم سمتش. كنارش نشستم و زل زدم تو چشماى قهوه ايش. نگاه كلى به خونه ى عجيب انداختم و گفتم:

_من آمادم. آماده ى گوش كردن.

_مطمئنى؟!

سرى تكون دادم

_آره مطمئنم

خوبه ى آرومى گفت و مثل من نفس عميقى كشيد.

_نمى خوام وارد جزئيات شم ولى هر چيزى و نياز باشه بدونى رو مى گم، تمام چيزهايى كه مى خواى راجب مادرت بدونى. راجب اين خونه، زندگيش، يعنى زندگيمون.

شيش دنگ حواسم و دادم به بابا، دستى به موهاش كشيد و ادامه داد:

_دبيرستانم تازه تموم شده بود كه متوجه ى دختر همكار بابام شدم، زيبا بود و شيطون. يه دختر كه كلى خاطرخواه داشت و باباش مى گفت قصد شوهر دادنش و نداره و مى خواد براى ادامه ى تحصيل بفرستش خارج. هر چى بيشتر مى گذشت بيشتر جذبش مى شدم و هر سری ام محمدرضا كلى مسخرم مى كرد كه عاشق شدم. محمدرضا دوست بچگيم بود، باباهامون همكار بودن و همين باعث شد با بزرگ شدنمون ما هم همكار بشيم.

آه پر دردى كشيد

_يه مدت گذشت، اون دختر به هر قيمتى شده ايران موند و باباش همش مى ناليد كه سر به هواست و هر كارى مى كنم براى ادامه ى تحصيل بفرستمش فرانسه پيش عمش نميره، ديگه واقعا نمى دونم باهاش چيكار كنم، اون روز من خوش حال بودم واسه نرفتنش و فقط محمدرضا اين و مى دونست، زل زده بود به من و مى خنديد. راجبش با بابام حرف زدم، معلوم بود راضيه، آخه كيه كه از ازدواج پسرش خوش حال نشه؟! اونم با كى؟! با دختر همكارش. اين از نظر كارى هم براى دو طرف خوب بود. اولش دختره به شدت مخالف بود كم كم داشتم نا اميد مى شدم تا اين كه يه روز خيلى يهويى باباش زنگ زد و جواب مثبت داد.

لحن بابا انقدر غم داشت كه بغض كردم. دلم مى خواست بغلش كنم و هاى هاى گريه كنم ولى ترجيه دادم فعلا به ادامه ى حرفش گوش بدم.

_اون روز يكى از بهترين روزاى زندگيم بود،روزى كه از دختر مورد علاقم جواب مثبت گرفتم . وقتى رفتيم خواستگارى اول حس كردم راضى نيست ولى خب قيافه ى در همش و گذاشتم پاى خجالتش. با اين كه مى دونستم هيچ وقت خجالتى نبود. خلاصه اين ها گذشت. من با مادر اردوان يعنى مريم ازدواج كردم. عاشقش بودم و عاشقانه مى پرستیدمش ولى اون….اون همچين ميلى به من نداشت، انگار به زور با من بود. بعده يه مدتم سره يه موضوعى بحثمون شد از كوره در رفت و با عصبانيت گفت به زور زنم شده كه باباش فهميده با يه پسر تلفنى حرف مى زنه و وادارش كرده به ازدواج. تا يه مدت همش بحث و دعوا و جنگ اعصاب بود. تا بعد تقريبا يه ماه رفتارش عوض شد، مريمى كه دست به سياه سفيد نمى زد غذا مى پخت، باهام مهربون بود و منم چون مى خواستمش خر شدم تا اينكه اردوان به دنيا اومد و منم غرق شادى و لذت، خودم و خوش بخت ترين مرد روى كره ى زمين مى دونستم. درگير زندگيم بودم و همه چى و خوب پيش مى رفت تا اين كه بعد از چند سال خبر عاشقى محمدرضا به گوشم رسيد و فهميدم از يه دختر معمولى خوشش اومده يه دختر كه باباش نه كارخونه داشت نه شركت نه شغل درست حسابى، خانوادش اول مخالفت كردن ولى وقتى فهميدن نمى تونن محمدرضا رو پشيمون كنن بهش گفتن برو سربازى و برگرد برات ميريم خاستگارى. من زود ازدواج كردم و به خاطر پدرم معاف شدم و سربازيم نرفتم، محمدرضا هم سرش تو كارش بود و اصلا به ازدواج فكر نمى كرد. تقريبا دو سالى رو دنبال پريناز بود تا بالاخره به خاطره پريناز رفت سربازى و پريناز و سپرد دست من كه حواسم بهش باشه كه نذارم مردى نزديكش شه، اون رفت و يه روز از طريق بپاهايى كه براى مراقبت از پريناز گذاشته بودم فهميدم همون يكى دو بارى كه با محمدرضا حرف زده يكى ديدتشون و گذاشته كف دست داداشاش، داداشاشم تا تونستن زدنش و بيچاره رو راهى بيمارستان كردن، اعصابم خورد شد، عشق رفيقم بود و ناموسش به حساب ميومد، ناموس رفيقمم ناموس من بود. رفتم بيمارستان و فهميدم از شدت ضربه هايى كه بهش زدن بيست چهارساعته بيهوشه. انگار دنيا رو سرم خراب شد. يك ماهى بسترى بود و من چهار چشمى مراقبش بودم. فهميده بودم ناراحتى قلبى داره و حالش خوب نيست. نگرانش بودم اون امانت بود دستم، امانت رفيقم. يه روز كه تو محوطه ى بيمارستان بودم خيلى يهويى متوجه ى خانومى شدم كه چادرى رو كشيده رو سرش و داره از بيمارستان خارج مى شه. به سمت من ميومد همينجورى نگاهم روش بود كه نزديك من خورد زمين و من با عجله رفتم سمتش و كمكش كردم همين كه سرش و بلند كرد نگاهم به يه جفت چشم آبى افتاد. پريناز بود و داشت فرار مى كرد. خودم و معرفى كردم و گفتم دوسته محمدرضام زد زير گريه و هاى هاى گريه كرد. از حرفاش فهميدم داداشش تهديدش كردن به مرگ و به قصد كشت زدنش، جالب اينجا بود داداشاش ناتنى بودن و به خونش تشنه. وقتى فهميدم اوضاع تا چه حد خرابه با اصرار آوردمش خونه ى خودم و گفتم به محمدرضا خبر مى دم، هر چند محمدرضا راه دور بود و بايد منتظر مى موندم تا خودش زنگ بزنه.

بابا سكوت كرد و من با صداى لرزونى گفتم:

_بردينش عمارت؟!

بابا با اون صورت غمگينش سرى تكون داد.

_نه آوردمش اينجا، تو اين خونه.

با تعجب گفتم:

_خب بعدش…

چشماش و با درد رو هم گذاشت.

_پريناز اومد اينجا و از ترس داداشاش به من پناه آورده بود، منم همش منتظر بودم محمدرضا برگرده يا يه زنگى بزنه يا يه خبرى ازش بشه كه بتونم موضوع پريناز و بهش بگم. اما خبرى نشد آخه تازه رفته بود. دو ماه گذشت، تقريبا هر روز به پريناز سر مى زدم ولى خدا شاهده يه بار به چشم بد بهش نگاه نكردم. فقط سرم تو زندگى خودم بود و منتظر برگشت محمدرضا بودم كه پريناز و بهش تحويل بدم كه خبر فوت محمدرضا اومد، خدمتش لبه مرز بود و گفتن تو يه انبار مهمات كار مى كرده كه منفجر ميشه و محمدرضا هم تيكه تيكه. خبر كه به گوش پريناز رسيد قلبش گرفت، حالش انقدرى بد شد كه دوباره يه ماه بيمارستان بستريش كردن، خودمم حال درست حسابى نداشتم ، تنها رفيقم رفته بود،داغون شدم ولى همون لحظه به خودم قول دادم كه از عشق تنها رفيقم مراقبت كنم، پريناز ديگه كسى و نداشت و بعد از اين همه مدت اگه برمى گشت خونه بدون شك خونش و مى ريختن. از طرفيم اون مدت انقدر درگير كاراى پريناز بودم كه كمتر مى رفتم خونه و از حال مريم غافل شدم، تا اين كه يه روز از خونه بهم زنگ زدن و گفتن مريم حالش خوش نيست، با عجله خودم و رسوندم خونه ولى دير رسيده بودم.

صداى بابا لرزيد و گريه منم شدت گرفت.

_رسيدم ولى موقعى كه يه آمبولانس و يه ماشين آتش نشانى سره كوچه بود و داشتن يه ماشينى و كه محكم به تير برق خورده بود رو خاموش مى كردن.

صداى بابا بغض دار شده بود به طورى كه به سختى حرف مى زد.

_دلم شور مى زد ، يكى دو تا از خدمتكارا جيغ مى زدن و من نمى خواستم چيزى كه پيشه رومه رو باور كنم. ماشين سوخته شده ماشين مريم بود اما خب شايد يكى از راننده ها سوارش بوده، مثل ديوونه ها شده بودم خواستم با عجله به سمت عمارت برم كه با ديدن اردوان با صورتى برافروخته كه به ماشين زل زده بود دنيا رو سرم آوار شد، چشماش شده بود دو كاسه خون و مثل مجسمه سره جاش ايستاده بود. بدنم خشك شد به سمت اردوان رفتم ، انگار پليسا تازه متوجه ى من شده بودن. به سمتم اومدن اما من صداشون و نمى شنيدم، تمام حواسم به اردوان بود، اردوانى كه….

لحظه اى نفس بابا گرفت و چشماى من گرد شدن. چونم مى لرزيد مثل بابا، نفسام به شمارش افتاده بودن،با صدايى كه انگار از تهه چاه در ميومد گفتم:

_اردوان؟! اردوان ديگه اونجا چيكار مى كرد؟! مگه ماشين مادرش نيوفتاده بود تو دره؟!

بابا سرى به چپ و راست تكون داد.

_نه ، تو كوچه مى خوره به تيره برق و منفجر ميشه ، مريم جلو چشم اردوان تو ماشين مى سوزه، جلو چشماى پسرش.

باور حرفاى بابا برام سخت بود، تنم به لرزش افتاد و قلبم گرفت. تمام تنم يخ بسته بود، حس مى كردم تو اوج سرما يه تانکر آب يخ خالى كردن رو سرم، نه يه تانکر كم بود، انگار يهويى پرتم كردن تو يه اقيانوس كه آبش يخ بود. خيلى يخ، يخ بستم و بابا ادامه داد:

_تو همون كوچه ى عمارت اين اتفاق افتاد، يه نفر ترمز ماشين و دستكارى كرده بود و باك بنزين و خراب، مريم حالش خوب نبوده، اون روز من نبودم ولى هر كسى يه چيزى مى گفت،ولى اكثرشون مى گفت يهو مثل ديوونه ها از اتاقش اومده بيرون و شروع كرده به داد و بى داد، يكيشون مى گفت كه داد مى زده كوروش بهم خيانت كرده و يكيشونم مى گفت داد مى زده من به كوروش خيانت نكردم، يه چيزى تو همين مايه ها. از اون روز به بعد شايعه ها شروع شد، يكى از همسايه ها مى گفت مريم از عمارت زده بيرون خواسته از كوچه خارج شه يه ماشين مي پيچه جلوش و چون سرعتش بالا بوده و نمى تونسته ماشين و كنترل كنه محكم مى خوره به تیر برق و لحظه ى بعد ماشين منفجر ميشه. چون شب بوده و كوچه خلوت دير به دادش مى رسن كسى نبوده از ماشين بكشدش بيرون.

چشماى بابا قرمز شد، یه كم مكث كرد و همون طور كه دستى به چشماش مى كشيد گفت:

_اون شب يه عده از خدمتكارا تو عمارت مونده بودن، چون قرار بود آخر هفته براى اردوان تولد بگيريم داشتن كارارو انجام مى دادن، اون ساعتيم كه اين اتفاق افتاد خدمتكارا خواب بودن، فقط صداى مريم و مى شنون، مى گفتن انگار با كسى حرف مى زد و دعوا مى كرد و وقتى اونا از اتاق ميان بيرون مريم با عجله از عمارت بيرون زده. مى گفتن همون موقع اردوان از پله ها اومده پايين و دنبال مادرش راه افتاده، يعنى صحنه تصادف و انفجار و سوختن مادرش و كامل به چشم ديده.

با اين حرف چشمام و رو هم فشردم ، باور چيزايى كه شنيده بودم برام سخت بود. سرم تير مى كشيد و قلبم داشت آتيش مى گرفت، اردوان چه دردى رو تحمل كرده بود.

صدايى مثل آه از گلوى بابا خارج شد، براى اولين بار نم اشك رو توى چشماش ديدم، دستى به چشماش كشيد و ادامه داد:

_مريم خيلى اردوان و دوست داشت، اردوان هم عاشق مادرش بود و شديدا بهش وابسته بود. مريم رفت و انگار اردوانم با خودش برد، چون از اون روز به بعد اردوان ديگه اردوان سابق نشد، شد يه پسر خشك و عصبى كه نه با كسى حرف مى زد نه مى خنديد نه از خونه بيرون مى رفت. اردوان داغون شد، داغون.

دستم و جلوى صورتم گرفتم تا صداى هق هقم خفه شه كه با حرف بعديه بابا شوكه شدم:

_نمى دونم چطور يا از كجا ولى به اردوان گفته بودن من با يه زن ديگه رابطه داشتم و مريم مى فهمه براى همين اون شب اونطور از خونه خارج ميشه.

چشمام ديگه از اين گردتر نمى شد، باورم نمى شد اين همه سال اردوان به من به چشم دختر قاتل مادرش نگاه مى كرده، دختر كسى كه پدرش باهاش رابطه داشته و باعث اون اتفاق ناگوار واسه مادرش شده، چشمام و رو هم فشردم، قلبم داشت از كار مى افتاد، اين سرى ديگه دووم نمى آورد مطمئن بودم.

دستم و روى قفسه ى سينم گذاشتم سعى داشتم نفس هاى عميق بكشم، و بابا همون طور كه خيره ى زمين شده بود با همون صداى بغض دارش ادامه داد:

_مريم رفت و من تا مدت ها تو شوك رفتنش بودم. رفت و منم مثل ديوونه ها شدم، از طرفى حال پريناز سره محمدرضا داغون بود و از طرفيم حال من سره مريم. اردوانم اين وسط حال خوبى نداشت ،حال بدش داشت داغونم مى كرد. زنم رفت پسرم داغون شد و خودم داشتم از پا در ميومدم كه به پريناز پناه بردم. زيبا بود و سرشار از آرامش. كنارش حالم خوب بود و مى تونست دردام و كم كنه. وقتايى كه از همه چى نا اميد مى شدم ميومدم تو اين خونه، پيش پريناز، اولش خجالت مى كشيد و در تمام مدت يه گوشه مى نشست و سرش و مى نداخت پايين. نمى دونم چقدر گذشت كه فهميدم بهش عادت كردم، منم يه مرد بودم يه مرد داغديده كه نياز داشتم يكى رو زخمام مرهم بزاره و پريناز اين كار و برام كرد، نمى گم عاشقش شدم ولى كم كم حس كردم بهش نياز دارم ، انقدر خانوم و با وقار بود كه كم كم ازش خوشم اومد، تقريبا بعد از سال مريم بود كه با اصرار صيغش كردم، نامردى بود مى دونم ولى نمى شد عقدش كرد، نه شناسنامه داشت نه رضايت خانواده، صيغش كردم تا باهام راحت باشه، كه كنارم معذب نباشه، خودم و در قبالش مسئول مى دونستم. اونم از سر بى كسيش صيغم شد. ولى خدا شاهده از صيغه كردنش قصد بد نداشتم فقط خواستم كنارم احساس راحتى داشته باشه. همين جا مونديم، زيباييش خيره كننده بود اون قدرى يه وقتايى نمى تونستم چشم ازش بردارم. خوشگل بود خانوم بود، اهل زندگى بود، مى خواستم بگيرمش و بيارمش عمارت چند بارى بردمش عمارت و هر سريم اردوان چنان قشقرقى به پا كرد كه مجبور شدم برش گردونم همينجا، مى خواستم يه مادر بالا سره اردوان باشه و اردوان قبول نمى كرد، يعنى نمى خواست كسى و جايگزين مادرش كنه. منم از اونجايى كه نمى خواستم تو اين سن حساسش كنم ديگه پريناز و نبردم عمارت، پريناز همين جا موند ولى از راه دور براى اردوان مادرى مى كرد، بهم مى گفت چيكار كنم براش غذاهاى مورد علاقش و درست مى كرد و مى داد ببرم براش، خودش مى رفت اسباب بازى هاى كه حس مى كرد ممكنه دوست داشته باشه رو براش مى گرفت و هر روز يادداورى مى كرد كه چطور بايد با اردوان برخورد كنم. از راه دور براى اردوان مادر بود و اردوان نمى دونست، عاشق اردوان شده بود و مى گفت حق داره فعلا حالش بد باشه صحنه ى بدى رو ديده بود، هر سرى اردوان تب مى كرد و تو خواب هزيون مى گفت پريناز ميومد عمارت و تا صبح بالا سرش بيدار بود. اردوان و مادرانه به آغوش مى كشيد و بهش محبت مى كرد و قبل از اين كه اردوان بيدار شه بر مى گشت خونه. پريناز شايد عمرش قد نداد واسه تو مادرى كنه ولى تو اون زمان براى اردوان اين كار و كرد، ولى دورادور. به اردوان وابسته شده بود. يه روز كه بازم اردوان حالش بد شده بود پريناز رفت پيشش اون روز من خونه نبودم، پريناز رفت و وقتى من برگشتم نبود، حتى به خونه هم بر نگشت، هر جايى كه فكرش و مى كردم دنبالش گشتم ولى نبود كه نبود، انگار آب شده بود رفته بود تو زمين، هيچ نشونى ازش نداشتم، حتى نمى دونستم چرا رفته!

بابا باز هم آه كشيد و من با صداى لرزونى گفتم:

_چرا رفت؟!

_به خاطر اردوان، اردوان بيدار ميشه و با ديدن پريناز كلى داد و بى داد راه مى ندازه، اردوان بچه بود و از حرفاى خدمتكارا شنيده بود كه مادرش به خاطر اين كه باباش خواسته يه زن ديگه بگيره خودكشى كرده، كه مادرش خودش ماشين و كوبيده به تير برق، اردوانم با ديدن پريناز بهش مى گه تو مامان من و كشتى و حرفايى مى زنه كه پريناز طاقت نمياره و ميره، رفت و نگفت حاملست من اين و بعد از سالها فهميدم، همون موقعه اى كه شوهرش و پيدا كردم.

با يه دنيا درد رو به بابا گفتم:

_چرا ازدواج كرد؟!

بابا نيم نگاهى بهم انداخت، چهرش نگران شده بود .

_فرميسك بابا جان مى خواى بقيش و بذاريم واسه يه روز ديگه؟! انگار حالت خوب نيست.

سرى به چپ و راست تكون دادم،

_نه بگين، همه چى و همين امشب بگين، يه بار مردن بهتر از هر روز مردنه، همه چى و بگين تمومش كنيد.

بابا نفسش و بيرون داد و سرش و بين دستاش گرفت، كمى مكث كرد كه دوباره سوالم و تكرار كردم:

_چرا ازدواج كرد؟! رفت تا با يكى ديگه ازدواج كنه؟! اصلا شمارو دوست داشت؟!

_مجبور بود، وقتى از اينجا مى ره خيلى اتفاقى برادراش پيداش مى كنن، مثل اين كه اول قصد كشتش و داشتن ولى از اونجايى كه برادر بزرگه تو كار قمار بوده و باخته در كمال بى غيرتى پريناز و مى فروشه به اون مرد، همون مردى كه ميشه شوهر پريناز و انقدر از پريناز خوشش مياد كه حتى بچشم قبول مى كنه، پريناز خيلى عمر نكرد، ناراحتى قلبى داشت و تو خونه اى زندگى مى كرد كه هميشه بوى دود و دم ميومد، از طرفيم حامله بود و اين ازدواج اجبارى باعث شده بود كلى فشار عصبى روش باشه، مهران تعريف مى كرد هميشه اسم اردوان رو لباش بوده و براش نگران، مى گفته اون پسر شرايط روحيش خوب نيست اگه يه زن بالا سرش نباشه و درستش نكنه با به دنيا عقده بزرگ ميشه مهربونى يادش مى ره پرخاشگر ميشه و واقعا هم همين شد، پرينازم كه رفت ديگه نتونستم هيچ زنى و قبول كنم، شدم يه مرد بى احساس، هفت سال گذشت تا يكى از داداشاش و پيدا كردم ، پول دوست بود و با پول تون تونستم از زير زبونش حرف بكشم كه پريناز كجاست، اولش گفت نمى دونه ولى وقتى پول و ديد آدرس و داد اما چه آدرسى، يه وجب خاك تو بهشت زهرا.

چشماى بابا پر از اشك شد و قبل از ريزش اشكاش جلوشون و گرفت .

_فرميسك مامانت خيلى زن خوبى بود، خيلى، شايد اگه نمى رفت الان شده بود خانوم اين عمارت ، شك ندارم كه مادر خوبى براى تو و اردوان مى شد، و اردوانم اينطور بزرگ نمى شد.

چشمام و رو هم گذاشتم و با صداى لرزون و عصبى گفتم:

_اردوان پسر شماست؟!

كمى مكث كرد، دستى به صورتش كشيد و گفت:

_آره پسرمه، ولى نه پسر واقعيم، پسر مريم و معشوقش بود، همون پسرى كه باهاش بود و باباش مى فهمه و همين باعث ميشه به زور بدنش به من. اولش فكر مى كردم پسر خودمه ولى… ولى خيلى اتفاقى همه چى و فهميدم ، همه چيو،ولى واقعيت باعث نشد من از اردوان بگذرم، نمى گم نشكستم نمى گم خورد نشدم، ولى هيچ چيز واقعيت و تغيير نمى داد مى داد؟! مى تونستم برگردم به عقب و چيزى و درست كنم؟! تا مدت ها داغون بودم ولى بازم به اردوان به چشم پسر واقعيم نگاه مى كردم، اردوان پسر خودم بود تو بغل خودم بزرگ شد ، نمى ذاشتم كسى ازم بگيرتش.

دلم مى خواست با صداى بلند هق بزنم و صدام در نمى اومد، بابا دستى به ته ريشش كشيد و نفسش و با حرص بيرون داد:

_تقريبا هفت سالت بود كه با كلى در به درى پيدات كردم، پيش يه مرد معتاد بودى كه فكر مى كردى باباته، اون لحظه از خودم متفر شدم، دختر من هفت سال بدون مادر با يه مرد غريبه ى معتاد زندگى كرده بود، اولش ترسيدم بلايى سرت آورده باشه ، دلم مى خواست تا مى تونستم اون مرتيكه رو می انداختم زير دست و پام و لهش مى كردم، ولى خب نمى شد، دور دور اون بود فعلا، وقتى لباساى تنم و ماشين زير پام و ديد آب از لب و لوچش آويزون شد، اولش قبول نمى كرد تو رو بده به من، مرتيكه پول مى خواست، چند برابر مبلغ پيشنهاديت بهش دادم كه دست از سرت برداره كه ديگه سمتت نياد، اون لحظه عصبانى بودم، فقط خودت و برداشتم و از اونجا رفتم، صداى گريت و كه مى شنيدم دلم مى خواست همه چيز و بهت بگم، بگم كه دختر منى ولى آخه يه بچه ى هفت سالته چه دركى از حرفام داشت؟! چه مى دونست پدر واقعى پدرى كه خونش تو رگاش جريان داره يعنى چى؟! فقط مى دونست پدر اونيه كه بزرگش كرده، مهم نيست با چه وضعى، حتى مهم نيست كتكش زده يا دعواش كرده بازم باباشه و تو ذهن كوچيكش هميشه باباش مى مونه، گفتم بذارم بزرگ شى بهم اعتماد كنى بعد بگم، بزرگ شدى اعتماد كردى و اين بار دهن من براى گفتن باز نشد، پدرت بودم، تو رو به چشم دخترم مى ديدم و تو….

بابا ساكت شد، سرش و بلند كرد و همون طور كه چشماى قرمز نم دارش و بهم مى دوخت ادامه داد:

_اصلا مى دونى هر دفعه عمو صدام مى زدى چه آشوبى تو دلم به پا مى شد، من عموت نبودم بابات بودم، درسته تو نمى دونستى ولى اين موضوع واقعيت و تغيير نمى داد، مى داد؟!

سكوت كردم، چشمام و رو هم فشردم و به آرومى گفتم:

_محمدرضا كى برگشت؟! مگه نگفتين خبر مرگش اومده؟!

_خبر اومد ولى خبرى كه صحت نداشت، تقريبا چهل روز از خبر فوت محمدرضا گذشته بود كه مريم رفت، بعدشم انقدر درگير مريم و اردوان و پريناز بودم كه محمدرضا از ذهنم رفت، بعدا فهميدم محمدرضا منتقل شده به يه قسمت ديگه، محمدرضا جزء اونايى كه فوت شدن نبود. حالش خوب بود و بعد دو سال خدمتش برگشت، البته خانوادش زودتر از حالش با خبر شدن، گفتم كه من زيادى درگير بودم خبرا بهم نرسيده بود. چند بارى خواستن بهم خبر بدن من نبودم، اون موقعم موبايل نبود كه با يه زنگ يا يه پيام بشه به راحتى خبر داد، كاراى شركت و سپرده بودم دست يكى از همكارا و خودم اكثرا يا پيش اردوان بودم يا پريناز، دير متوجه شدم محمدرضا زندست، درست موقعى كه فهميدم پرينازو مى خوام و پريناز هم گذاشت رفت، مثل اين كه بعد از ازدواجش از تهران مى رن. وقتيم محمدرضا اومد و سراغ و پريناز و ازم گرفت تا يه ساعت تو شوك بودم، تو شوك زنده بودنش و واقعا نمى دونستم چه جوابى بايد بهش بدم. بگم امانتيت و صيغه كردم؟! كه ازش خوشم اومده و مى خوام بگيرمش؟! اون روز چيزى به محمدرضا نگفتم هنوزم فكر مى كردم دارم خواب مى بينم تا اين كه خودش فهميد، نمى دونم از كجا يا كى بهش گفت ولی فهميد و بعد از دعوايى كه بينمون رخ داد و جفتمون راهى كلانترى شدیم مثل ديوونه ها شد تا ماه ها سره خاك پريناز بود و بعدشم از ايران رفت.

_مگه نگفتين مامان بعد از ازدواجش از تهران رفته پس چطور اينجا خاك شده؟!

بابا سرى تكون داد

_آره رفتن، ولى ماه هاى باردارى پريناز ميان اينجا، مهران اينجا كار پيدا كرده بوده و پرينازم مثل اين كه يه خواهر داشته كه مى تونسته موقع به دنيا اومدن بچه كمكش كنه دست تنها نباشه. ولى مامانت موقع سزارين دووم نمياره و از دنيا ميره و …..

بابا از شدت بغض نتونست ادامه بده ، دستش و كرد تو جيبش و عكسى و در آورد، عكس و جلوم گرفت و گفت:

_عكس مامانت، عكسى كه سالهاست پیشمه و منتظر بودم به موقعش نشونت بدم، الانم موقعشه، مامانت .. زنى كه هيچ وقت نديديش ولى با ديدن عكسش متوجه ى شباهت بينتون ميشى، تازه مى فهمى چرا محمدرضا دنباته.

عكس و ازش گرفتم و زل زدم به زن داخل عكس، زنى با موهاى طلايى و چشمايى درشت به رنگ آبى، حق با بابا بود من خيلى به مامان شبيه بودم، خيلى زياد، رعشه به تنم افتاد، شونه هاى بابا شروع كرد به لرزيدن و من داشتم با خودم مى گفتم:

_مقصر مرگ مامان منم، فقط من، موقع به دنيا آوردن من رفت.

زير لب مامانى گفتم كه قلبم تير بدى كشيد، انقدر بد که جلوى چشمام سياهى رفت و تو عالم بی خبری فرو رفتم.

سوم شخص

اردوان سراسيمه خود را به بيمارستان رساند، خودش هم نفهميده بود كه چطور تا اينجا آمده، فقط مى دانست كوروش به او زنگ زده بود و گفته بود كه حال فرميسك خوب نيست و او را به بيمارستان رسانده.

كنار بيمارستان نگه داشت، صداى لاستيك هايش در فضا پيچيد و اردوان با عجله از ماشين پياده شد و به سمت بيمارستان رفت. كنار درب ورودى ايستاد و در حالى كه نفس نفس مى زد رو به مردى كه از لباس هايش معلوم بود نگهبان است گفت:

_ اورژانس كجاست؟!

نگهبان كه امروز زيادى بى حوصله بود دوست داشت با حرص بگويد مگه كورى؟! تابلو ها را نمى بينى؟! مگه نمى بينى اينجا به اين گندگى نوشته اورژانس و به سمتش فلش زده؟! اما خيلى سريع خونسردى خود را حفظ كرد، انگار او هم از اين حال اردوان ترسيده بود.

_سمت چپ، يه خورده برين جلوتر معلومه.

اردوان بدون هيچ تشكرى به سمت چپ راه افتاد و با ديدن درى كه بالايش بزرگ نوشته بود اورژانس با عجله وارد شد. نگاهش بين مريضاى اورژانسى در گردش بود اما نه فرميسك را مى ديد نه كوروش را.

با عصبانيت گوشيش را برداشت و شماره ى كوروش را گرفت، اما جواب نداد، عصبانيتش دو چندان شد و نگرانى مثل خوره به جانش افتاد.

آنقدر شماره كوروش را گرفت تا اين كه بالاخره صداى غم گرفته ى كوروش در گوشش پيچيد:

_الو اردوان

مهلت نداد حرفش را تمام كند با تمام حرصى كه داشت با صداى بلند و خشمگينى چون ببرى درنده غريد:

_فرميسك كجاست؟! چرا اورژانس نيستين؟! كجا برديش؟!

_سريعا سى سى يو بستريش كردن، حالش خوب نيست اردوان سريع بيا بالا.

اردوان ديگر به حرفاى كوروش گوش نكرد با دو از اورژانس خارج شد و همون طور كه آدم هاى اطرافش را كنار مى زد پله ها را دو تا يكى كرد و به سمت طبقه ى دوم راه افتاد. خيلى اتفاقى نگاهش به تابلويى افتاد كه رويش نوشته بود CCU و با فلش ته سالن را نشان مى داد.

با عجله خودش را به ته سالن رساند، در دلش آشوب بود، با ديدن كوروش كه با نگاهى غمگين به در بسته ى سى سى يو خيره شده بود به سمتش رفت و با صداى بلندى گفت:

_چى شده؟! فرميسك كجاست؟! حالش چطوره؟!

كوروش كه سرش را پايين انداخت اردوان با خشم دستانش روى شانه اش گذاشت و در حالى كه از روى خشم دندان هايش را روى هم مى فشرد با غضب گفت:

_با شمام؟! فرميسك چش شد يهو؟! حالش خوبه ديگه نه؟!

كوروش شرمنده سرى به چپ و راست تكون داد.

_مى گن بايد هر چه زودتر عمل شه. اوضاعش اصلا خوب نيست.

رنگ از روى اردوان پريد، تا به حال كوروش را انقدر داغون نديده بود و اين اصلا معنى خوبى نداشت، خشمش چند برابر شد؟!

_اوضاعش خوب نيست؟! چه بلايى سره فرميسك اومده؟! اون كه امروز حالش خوب بود قرار بود با شما بره بيرون، چى بهش گفتين؟!

و در حالى كه انگار چيزى يادش مى آمد با چشمانى گرد شده ادامه داد:

_نكنه… نكنه همه چى رو بهش گفتين! از سير تا پياز ماجرا رو واسش تعريف كردين آره؟!

كوروش همان جا روى صندلى نشست، قلبش به درد آمده بود، دخترش با حال خراب در سى سى يو بسترى بود و نمى دانست بايد برايش چكار كند. سرش را ميان دستانش گرفت و با صداى داغونى گفت:

_بايد مى دونست، تا كى بايد سكوت مى كردم؟! گفتم ولى كاش همون موقع لال مى شدم، چه مى دونستم اينجورى ميشه؟! چه مى دونستم قلبش طاقت نمياره؟!

صداى اردوان بلند شد:

_يعنى شما از وضع فرميسك خبر نداشتين؟! مگه نگفتم صبر كنيد خودم همه چيز و بهش مى گم؟! اصلا مى ذاشتين تا آخر عمرش چيزى نفهمه ندونستنش بهتره از اينه كه با فهميدنش بيوفته گوشه بيمارستان، همين و مى خواستين؟! خيالتون راحت شد؟! مگه قرار نشد اين كارو بسپرین به من، گفتم بذاريد جبران كنم كه خودم باهاش حرف بزنم كه….

سكوت كرد و چنگى به موهاش زد و با قدم هاى محكم به سمت سى سى يو راه افتاد، بايد فرميسك را مى ديد، بايد خودش از حالش جويا مى شد. خواست در را باز كند اما در باز نشد، صدايش بلند شد

_اين در چرا بستست؟! يكى باز كنه اين بى صاحاب و تا نشكستمش.

و قبل از اين كه مشت محكمش روى در فرود بيايد پرستارى از در خارج شد و در حالى كه اخم عميقى روى پيشانى اش بود با عصبانيت گفت:

_چه خبرتونه آقا؟! هيچ مى دونيد كجا هستيد؟! بيمارى قلبى مى دونيد يعنى چى؟! نگران مريضتون هستين يا اومدين به كشتن بدينش؟!

دستاى اردوان مشت شدن.

_بايد ببينمش…

پرستار نگاهى به كوروش كه پشت سر اردوان ايستاده بود انداخت و فهميد همراه كدام بيمار است. همان بيمارى كه ساعتى پيش در سى سى يو بسترى شد، همان دختر زيبايى كه دكتر موقع معاينه اش با ناراحتى گفت:

_ اوضاعش وخيمه هر چى سريعتر عمل نشه فكر نكنم دووم بياره.

خشم اين مرد رو به رويش را درك مى كرد از رفتارش حدس مى زد اين مرد عصبانى كه خون جلوى چشمان مشكى اش را گرفته يك عاشق باشد، عاشقى كه از حال معشوق خود خبر دارد و كارى از دستش بر نمى آيد جز عصبانيت و داد و بى داد.

يعنى اين عشق قرار بود به پايان برسد؟! كه آن دختر زيبا همانند گفته ى پزشك دوام نياورده و اين مرد برافروخته ى رو به رويش از غم دورى يار نابود شود. پرستار اين قسمت بود و از اين جور اتفاقات كم نديده بود، اما با هر بار ديدن دوباره قلبش آتش مى گرفت.

نگاه غمگينى به اردوان انداخت و با صداى آرامى گفت:

_فعلا به كسى اجازه ى ورود داده نميشه، صبر كنيد اگه دكتر تاييد كرد راهنماييتون مى كنم بيمار و ببينيد.

و قبل از اين كه اردوان حرفى بزند با لحن تاكيدى ادامه داد:

_به خاطر بيمارتون، تحت درمانه، شرايط و از اينى كه هست سخت تر نكنيد. بذاريد به موقعش.

روز ها از پى هم مى گذشت و فرميسك همچنان در بيمارستان به سر مى برد، بهوش آمده بود ولى بايد براى مراقبت هاى بيشتر در بيمارستان مى ماند، از عمل مى ترسيد و هر سرى كه حالش را مى پرسيدند در جواب مى گفت بهترم، مى ترسيد عمل كند و زير تيغ جراحى دوام نياورد، اردوان هم اكثرا بيمارستان بود، شايد كارى از دستش برنميامد ولى حضورش براى فرميسك آرامش بخش بود.

و با هر بار ديدن اردوان بيشتر مى فهميد كه چقدر زنده بودن و زندگى را دوست دارد، اردوان مثل هميشه براى دوش گرفتن به خانه اش رفت و بعد از عوض كردن لباس هاى تنش سريعا خودش را به بيمارستان رساند، با اين كه كوروش و حميرا در تمام اين مدت بالاسر فرميسك بودن اما باز هم اصرار داشت به رفتن.

بايد مى رفت و خودش از حال فرميسك جويا مى شد. وارد بيمارستان شد و با ديدن كوروش كه روى صندلى نشسته و سرش را به ديوار تكيه زده به سمتش رفت، امروز كلافه تر به نظر مى رسيد كوروش كه حضور شخصى را بالای سرش حس كرده بود چشمانش را گشود و اردوان با لحنى عصبى رو به كوروش گفت:

_واقعا مى خواين دست رو دست بذارين تا ببينين چى پيش مياد؟! منتظر معجزه اين ؟! مگه اوضاعش رو نمى بينين؟! مگه دكتر نگفت بايد هم قلب باشه هم دكتر كيانى، الان كه جفتشونم نيستن، منتظر قلبين يا دكتر؟! مى خواين چيكار كنيد دقيقا؟!

كوروش از دل اردوان خبر داشت و دليل اين پرخاشگرى و نگرانيش را خوب مى دانست، اردوانى كه در تمام اين بيست و هشت سال يك بار با صداى بلند با او صحبت نكرده بود اين روزها حتى يك لحظه هم آرام و قرار نداشت و صدايش را بلند و بلند تر مى كرد.

اما آيا بيشتر از او نگران بود؟! اويى كه پدر بود و حس مى كرد بعد از سالها تازه دخترش را پيدا كرده، كم كم داشت كلمه ى بابا را از زبان تك دخترش مى شنيد و مريضى دخترش برايش عذاب آور بود.

دستش را روى صندلى گذاشت و به سختى از جايش بلند شد، اردوان هنوز هم عصبانى بود و شراره هاى آتش از چشمش بى داد مى كرد.

_فكر نكنم به اندازه ى من نگران باشى، منم اگه الان اينجام چون راه ديگه اى ندارم. پرواز براش خوب نيست فرميسك از پرواز به شدت هراس داره، قلب هم نخود كشمش نيست كه بگيم اين جا تموم كرده مى ريم از اون ور مى گيريم، كسى اون ور دنبال كاراشه، قلب باشه دكتر هم باشه شرايط هم مهيا بشه يه لحظه هم نمى زارم اينجا بمونه.

صداى اردوان عصبانى تر و پر حرص تر شد.

_تازه دارين مى گين شرايط مهيا باشه؟! مگه اوضاعش رو نمى بينين، با دست رو دست گذاشتن هيچى درست نميشه، همون خدايى كه بهش پناه بردين مى گه از شما حركت از من بركت، شما نشستى اينجا بدون هيچ حركتى منتظرى يهو قلب فرميسك خوب شه؟!

كوروش كه خستگى در چشمانش بى داد مى كرد به چشمان خشمگين اردوان زل زد و گفت:

_بحث يه بريدگى جزئى نيست كه با چهار تا بخيه خوب بشه بحث مشكل قلبيه، يه حركت اشتباه باعث نابوديش ميشه، من دخترم و زير دست هر دكترى نمى سپارم. الان زندس نفس مى كشه ولى بعد عمل هيچ تضمينى به نفس كشيدنش نيست، نمى خوام به خاطر یه سهل انگارى دخترم و از دست بدم.

_پس فكر كردين بدون عمل همين طور نفس مى كشه؟! شما دارين نفساش و مى گيرين، بلايى سره فرميسك بياد من از چشم شما مى بينم، تمام اين بيمارستان رو سره تك تك كسايى كه مى تونستن واسش كارى كنن و نكردن خراب مى كنم.

كوروش نيشخند تلخى زد، ديگر حوصله ى بحث با اردوان را نداشت، از كنارش گذشت و به سمت حياط پشتيه بيمارستان راه افتاد، دلش كمى هواى تازه مى خواست، همين روزها فرميسك را به بيمارستانى در آمريكا منتقل مى كرد، فقط منتظر بود يك سرى از كارهايش درست شود، راه ديگرى نداشت، مجبور بود كه صبر كند، در دلش خدا خدا مى كرد تا آن زمان فرميسك دوام بياورد.

اردوان با دستانى مشت شده به سمت اتاق فرميسك رفت، سعى كرد به خودش مسلط باشد، نبايد فرميسك او را با اين حال و با اين عصبانيت مى ديد. حميرا مثل هميشه كنار فرميسك نشسته بود و با حضور اردوان از جايش بلند شد و همون طور كه سرش را پايين مى انداخت زير لب گفت:

_سلام آقا.

اردوان هم با صدايى آرام تر جوابش را داد و نگاهش زوم شد روى فرميسك، فرميسكى كه لاغر تر شده بود و البته پژمرده تر، اما هنوز هم زيبا بود و آدم را گم مى كرد در چشمان دريايى اش.

حميرا حس كرد حضورش اضافى است براى همين رو به فرميسك كرد و گفت:

_من بيرونم چيزى لازم داشتى صدام كن.

و بدون اين كه منتظر جوابى از جانب فرميسك بماند از اتاق خارج شد. اردوان با ديدن فرميسك در آن حالت ابروهايش گره خوردن، به سمت فرميسك رفت و روى صندلى كه كنارش بود نشست، نگاه فرميسك خسته بود و صورتش بى حال.

_سلام بلد نيستى؟!

فرميسك سكوت كرد و اردوان دست ظريفش را در دست گرفت و ادامه داد:

_زبون شيش متريت كجا رفته؟!

فرميسك به تلخى و به سختى خنديد

_هنوز دارمش.

اردوان سرى تكون داد.

_پس داريش و ازش استفاده نمى كنى، اين از تو بعيده.

و در حالى كه دستش را روى دست نرم و لطيف فرميسك مى كشيد با غم خاصى ادامه داد:

_نمى خواى برگردى خونه؟!

_مى خوام برگردم ولى عمو مى گه بمونى بهتره.

_خسته شدى از اينجا؟!

فرميسك به آرامى سرى تكان داد

_خيلى، من كه ديگه خوبم، بمونم اينجا چيكار؟! من خونه رو مى خوام اينجارو دوست ندارم، محيطش طوريه كه آدماى سالمم مريض ميشن چه برسه به ما مريضا.

اردوان ابرويى بالا انداخت.

_اون وقت كى گفته آدم سالما مريض مى شن؟!

_نياز نيست كسى بگه، خودم دارم مى بينم، بابا مريض شده حميرا مريض شده.

كمى مكث كرد و با صداى آرام ترى ادامه داد:

_حتى تو هم مريض شدى، رنگ و روت پريده و چشمات خستس يا شايدم عصبانى.

صورت اردوان جمع شد، نگاهى به چشمان آبى فرميسك انداخت و با يك دنيا درد گفت:

_آدم سالما بيشتر از بقيه مريضن، مريضيه اطرافيانشون و مى بينن و چون كارى از دستشون برنمياد مريض تر مى شن، تو هر وقت درد داشته باشى براش يه مسكن هست يه دكتر هست ولى براى درد ما نه مسكنى هست نه دكترى.

لبخند زيبايى روى لب هاى فرميسك نشست و با خودش گفت پس اردوان هم از اين حرف ها بلده و رو نمى كنه! دست ديگر اردوان روى موهاى فرميسك نشست و با صداى گيرايى گفت:

_زود خوب شو فرميسك، بودنت تو بيمارستان رو دوست ندارم.

فرميسك كه با تمام مريضى اش باز هم شيطنت هاى خودش را داشت، با لحنى گيرا گفت:

_مگه قراره تو دوست داشته باشى؟!

لب هاى اردوان به دستش نزديك شد و قبل از اين كه روى دستش بنشيند جواب داد:

_آره، بايد من دوست داشته باشم. هر چيزى و اول بايد من دوست داشته باشم.

فرميسك

نگاهى به ساعت روى ديوار انداختم، امروز قرار بود از اين بيمارستان لعنتى مرخص شم و برگردم خونه، حالم خيلى خوب نبود ولى حضورم تو بيمارستانم كمكى به حالم نمى كرد، از دكترا شنيده بودم كه بايد هر چه زودتر عمل شم و با اين حال بازم انگار نه انگار كه اوضاعم تا این اندازه داغونه، سگ جون تر از اين حرفا بودم.

نفس عميقى كشيدم كه در اتاق باز شد و بابا اومد داخل، تو اين مدت به اندازه ى سالها پير شده بود، نمى دونم چى باعث شد به مرخص شدن من رضايت بده، ولى هر چى كه بود از تو بيمارستان موندن و خوردن غذاهاى بى مزه ى بيمارستان بهتر بود.

اين مريضى جزئى از من شده بود، اين همه سال باهاش زندگى كردم بازم مى تونستم، اذيتم مى كرد درد داشتم ولى بازم مى شد باهاش كنار اومد، مگه اين همه سال نيومدم؟!

بابا ساكى و به سمتم گرفت و گفت:

_اين لباساته، عوضشون كن تا نيم ساعت دیگه كاراى ترخيصتم انجام مى دم بريم.

سرى تكون دادم كه ساك رو روى تخت گذاشت و زل زد تو چشمام،

_خودت مى تونى يا بگم حميرا بياد كمكت؟!

_مى تونم.

سرى تكون داد و آروم از اتاق خارج شد، نگاهم و از در بسته شده گرفتم و به ساك كنارم دوختم، لباساى داخلش و بيرون آوردم و بعد از اين كه به سختى عوضشون كردم روى تخت نشستم، دلم تخت خودم و مى خواست.

چشمام و لحظه اى روى هم گذاشتم كه در باز شد و بوى عطر اردوان پيچيد تو بينيم.

به آرومى لاى پلكام و باز كردم، رو به روم ايستاد، مثل هميشه خوش پوش و مرتب، دستش و از داخل جيب شلوارش در آورد و گفت:

_آماده اى؟!

_تو كار ندارى همش اينجايى؟!

قدم ديگه اى بهم نزديك تر شد.

_ديگه قرار نيست بيام.

_پس از اين به بعد همش خونه اى!

_نيام؟!

نگاهم و از چشماش گرفتم و به زمين دوختم.

_هر جا كه من هستم تو هم هستى.

_مى خواى نباشم؟!

با كمى مكث جواب دادم:

_مى خواى باشى؟!

دستش و دو طرفم روى تخت گذاشت و خم شد روى صورتم.

_من همه جا هستم، چه بخواى چه نخواى مثل سايه دنبالتم.

سرم و بلند كردم و زل زدم به صورت جديش كه با فاصله ى كمى رو به روى صورتم بود.

_چون لازمه؟!

گوشه ى لبش كمى كج شد.

_هم لازمه هم خودم مى خوام!

كمى مكث كردم، موهام و از روى روى صورتم پشت گوشم فرستاد و گفت:

_دنبال كاراى رفتنتيم، خيلى زود از ايران خارج ميشيم، گويا كوروش خان هم با دكتر كيانى صحبت كردن، ماه ديگه آمريكاست، تو همون بيمارستانى كه قراره عمل صورت بگيره.

متعجب نگاهش كردم كه سرى تكون داد:

_فقط يه ماه مونده، تحمل كنى همه چيز درست ميشه.

_قلب چى؟! اونم پيدا شد؟!

لبخند ملايم و مردونه اى زد، از اون لبخند هاى كم رنگ و ناياب كه به ندرت روى لب هاى اردوان مى نشست. دستى روى سرم كشيد و با صداى خشدارى گفت:

_چيزى كه زياده قلب، تو نگران نباش.

لحظه اى در سكوت خيره ى هم شده بوديم كه اردوان دستش و از روى تخت برداشت و همون طور كه قامت راست مى كرد در باز شد و بابا اومد داخل.

من هول كردم و اردوان خيلى خونسرد به نظر مى رسيد، بابا همون طور كه اخمى روى پيشونيش ديده مى شد بهم نزديك شد و گفت:

_بريم بابا جان، حميرا هم خونه منتظرته، زودتر رفت واست ناهار درست كنه مى گفت از غذاهاى اينجا خسته شدى.

اردوان نگاهى به بابا انداخت و گفت:

_شما بريد به كاراتون برسين، من فرميسك و مى رسونم خونه.

بابا بدون اين كه به اردوان نگاه كنه جواب داد:

_نمى خواد خودم مى برمش.

_امروز ملك و برادرزادش شركتن، فكر مى كنم حضور شما الزامى باشه.

بابا با خشم برگشت سمت اردوان

_هر خرى كه مى خواد باشه، از دخترم كه مهم تر نيستن.

_صد در صد، ولى مثل اين كه هدف يادتون رفته، چون دخترتون مهمه بايد الان اونجا باشيد، چند وقتم هست همش اينجايين و كمتر به شركت سر مى زنيد، نقطه ضعف دستشون ندين، يك لحظه غفلت همه چى و خراب مى كنه.

دستاى بابا مشت شد، چيزى از حرفاى اردوان نفهميدم، از جام بلند شدم و رو به بابا گفتم:

_ شما بريد به كارتون برسيد، منم با اردوان مى رم خونه، نگران نباشيد حالم خوبه.

سيبك گلوى بابا جا به جا شد، نفس عميقى كشيد و در حالى كه معلوم بود مردده رو به من اما خطاب به اردوان گفت:

_فرميسك و بذار عمارت و زود برگرد، حضور تو هم تو اين موقعيت الزاميه.

و همون لحظه دستاش دو طرف صورتم نشست و بوسش روى پيشونيم نشست.

_مراقب خودت باش دخترم، سعى مى كنم شب زودتر برگردم.

سرى تكون دادم و بابا با كلى سفارش و خدافظى از اتاق خارج شد. باز هم من موندم و اردوان.

اردوانى كه چشماش بر خلاف روزهاى ديگه آروم بود، به سمتم اومد و دستم و تو دست مردونش گرفت و با صداى گيرايى گفت:

_بريم؟!

در جواب سرى تكون دادم. فشار آرومى به دستم وارد كرد و آروم لب زد:

_ايشالا ديگه هيچ وقت اينجا نيايم، حالم از حال و هواى بيمارستان بهم مى خوره.

سرى تكون دادم و در جواب گفتم:

_نه بيشتر از من.

همراه اردوان از بيمارستان خارج شديم و به سمت خونه راه افتاديم، تو راه هيچ حرفى بينمون رد و بدل نشد، اردوان صندلى ماشين رو يه خورده برام خوابوند و منم پشت بهش از شيشه به بيرون نگاه مى كردم. چقدر دلم براى يه پياده رويه ساده تنگ شده بود.

چشمام و روى هم گذاشتم و تا عمارت سكوت كردم، اردوان منو رسوند عمارت هنگام ورودمون به عمارت حميرا با ذوقى وصف نشدنى اومد پيشوازمون بغلم كرد و بعد از كلى قربون صدقه رفتنم ازم جدا شد، ترجیح داد برم تو اتاقم و استراحت كنم. مى گفت مى خواستم اسپند دود كنم و ترسيدم بوش اذيتت كنه و بعدش با ذوق ادامه داد اشكال نداره تو رفتى تو اتاق دود مى كنم.

و همين كه حميرا به سمت آشپزخونه رفت اردوان كمكم كرد تا اتاقم برم، با اين كه راه رفتن برام كاره خيلى سختى نبود و از پسش بر ميومدم ولى بدمم نمى اومد دست اردوان دور كمرم حلقه شه و سرم و روى بازوش بذارم و براى راه رفتن بهش تكيه كنم، فرصت طلب بودم نه؟!

همين كه وارد اتاق شديم اردوان من و به سمت تخت برد، رو به روم ايستاد و همون طور كه مانتوم و از تنم خارج مى كرد گفت:

_خوب استراحت كن، به حميرا مى گم زودتر غذات و بياره بالا تو اين مدت خوب غذا نخوردى دارى لاغر ميشيا.

لبخند بى جونى زدم

_دختر بايد لاغر باشه.

_ولى من خيلى لاغر دوست ندارم. دختر بايد نرمال باشه.

متعجب نگاهش كردم

_مگه قراره تو دوست داشته باشى؟!

ابرويى بالا انداخت و جواب داد:

_نكنه كسه ديگه اى بايد دوست داشته باشه؟!

سكوت كردم و با خودم گفتم: چرا رك و راست حرف دلش و نمى زنه؟! چرا نمى گه تو دلش داره چى مى گذره.

زل زدم تو چشماش كه گفت:

_دراز بكش رو تخت يه خورده بخواب.

سرى به چپ و راست تكون دادم و گفتم:

_ميشه نخوابم؟! خوابم نمياد!

_پس مى خواى چيكار كنى؟!

_فيلم ببينم.

چشماى گرد شدش رو دوخت بهم و با تعجب گفت:

_فيلم ببينى؟!

_آره خب مگه چيه؟!

_هيچى ببين.

_لب تاپت و بهم قرص مى دى؟!

_لب تاپ من ديگه چرا؟!

قيافه ى بى حالم به حد كافى مظلوم بود، با همون لحن گفتم:

_آخه من فيلم ندارم ولى فكر كنم تو لب تاپ تو باشه.

اردوان لحظه اى مكث كرد، و يهو گفت:

_باشه لب تاپم و ميارم، به شرطى كه فقط فيلم ببينى، فضولى ممنوع.

باشه اى گفتم و اردوان از اتاق خارج شد.

لحظه اى بعد با لب تاپش وارد اتاق شد، لب تاپ و روى تخت گذاشت و گفت:

_فقط درايو دى ، فيلم هايى كه مناسب سنتم نيست نگاه نكن فكر كنم چند تا انيميشنم داشته باشم، اونا بيشتر به دردت مى خوره.

مثل بچه ها ذوق كردم:

_واقعا؟!؟!؟

گوشه ى لبش كج شد، از اون لبخنداى خاصش كه باهاش دلبرى مى كرد. دستى تو موهام كشيد و گفت:

_آره، اتفاقا واسه خودت دانلودش كردم اينجور چيزا بيشتر به سن و سالت مى خوره.

زير لب بچه خودتى نثارش كردم و رفتم سراغ لب تاپش. همين كه روشنش كردم ديدم ازم رمز مى خواد، سرم و بلند كردم و زل زدم به اردوان و گفتم:

با چشمايى گرد شده به اردوان نگاه كردم و گفتم:

_اين ديگه چه رمزيه؟!

اردوان لپ تاپ و برگردوند سمت خودش و همون طور كه رمز و مى زد گفت:

_تو ديگه به اينش كارى نداشته باش.

و بعد از زدن رمز، لپ تاپ رو برگردوند سمتم و ادامه داد:

_باتريش تموم شد شارژرش رو ميزه، يادم رفت برات بيارمش.

مردد پرسيدم:

_اشكال نداره برم تو اتاقت؟!

_مگه قبلا نمى رفتى؟!

_مى فهميدى؟!

سرى تكون داد

_تو تكون مى خورى من مى فهمم.

از جاش بلند شد.

_من ديگه مى رم، الاناس كه بابات زنگ بزنه.

سرى تكون دادم. خيلى يهويى خم شد و بوسه اى روى موهام نشوند، و با صداى بمش گفت:

_مراقب خودت باش شيطنتم نكن، وگرنه مى گم حميرا واست سوپ درست كنه و به زور سوپ مى دم خوردت.

خنديدم و اردوان با خداحافظى كوتاهى از اتاق خارج شد، دستم و روى سرم كشيدم، كم كم داشتم به اين محبت هاى زير زيركى اردوان عادت مى كردم.

با فكر به اين كه حس اونم مثل حسيه كه من بهش دارم لبخند روى لبم عميق تر شد، زل زدم به صفحه ى لپ تاپ و برخلاف قولى كه به اردوان داده بودم رفتم تو تمام درايواش فضولى، همه رو ديدم جز درايو دى، آخرشم كه خسته شدم خواستم بخوابم كه خيلى اتفاقى درايو دى رو باز كردم و نگاهى به پوشه هاش انداختم.

هر كدوم اسماى عجيب غريبى داشت، ولى پوشه اى با اسم my tear توجهم و به خودش جلب كرد، بازش كردم، يه پوشه بود با چند تا پوشه داخلش، دونه به دونه بازشون مى كردم كه خيلى يهويى نگاهم افتاد به پوشه اى كه روش نوشته بود، هفت سالگى.

روش كليك كردم و در كمال تعجب عكس خودم و ديدم، تو عمارت روى تخته سنگى نشسته بودم و پاهام و آويزون كرده بودم.

چشمام گرد شد، عكس رو رد كردم باز هم من بودم، اين بار جلوى تلويزيون و در حال كارتون ديدن.

سرعت رد كردن عكس ها بيشتر شد، هر چى جلوتر مى رفتم تعجبم بيشتر مى شد، اردوان اين همه عكس از بچگيه من داشت؟!

نفسام كشدار شده بود و دستام لرزون، خيلى از عكسا اصلا يادم نمى اومد مال كى بود و كجا، رد كردم و رد كردم انقدر كه رسيدم به آخرين عكس، سريع از پوشه خارج شدم و نگاه كلى به پوشه هاى ديگه انداختم، هشت سالگى، تولد هشت سالگى، نه سالگى، جشن تكليف، ده سالگى….

دستم روى لپ تاپ خشك شد و نگاهم خشك شد روى يكى از پوشه ها،

“پريناز”

آب دهنم و قورت دادم و پوشه رو باز كردم، توقع هر چيزى رو داشتم جز يه عالمه عكس از پريناز، تا حالا اين همه عكس از مادرم نديده بودم، نگاهم رو عكس ها در گردش بود و هر لحظه تعجبم بيشتر مى شد.

اردوان اين عكسارو از كجا آورده بود؟!

زل زدم به زنی که بی نهایت شبیه خودم بود، لبخند زیبایی رو لباش خودنمایی می کرد و چشمای آبیش برق می زد، تمام اجزای صورتمون به هم شبیه بود، بی اراده دستی به صفحه ی لب تاپ کشیدم و لبخند پر دردی زدم، این زن رو به رو مادرم بود، کسی که همیشه آرزوی داشتنش و داشتم.

آرزوی دیدنش، بغل کردنش، هیچ وقت بچه ی حسودی نبودم ولی همیشه به کسایی که با ماماناشون میومدن مدرسه حسودیم می شد. همیشه حسرت می خوردم که چرا بچه های دیگه ماماناشون میومدن مدرسه دنبالشون و من راننده. جلسه ی اولیا که می شد بغضم می گرفت. گاهی بابا میومد مدرسه اما چه اومدنی، به عنوان عموم یا همون سرپرستم میومد و خیلی زود هم می رفت.

همون طور كه تعريفش و شنيده بودم زيبا بود و چهره ى دلنشينى داشت. زنى جا افتاده با صورتى زيبا، بابا و محمدرضا حق داشتن عاشقش بشن. من كه عاشقش بودم. عاشق مادرى كه نه ماه تو شكمش بودم و بدون شك موقع تنهايى هاش كلى باهام حرف زده. درد و دل كرده.

بغضم و قورت دادم و عكساش و با دقت نگاه كردم، عكساى مامان عكساى خودم، توی يكى دو تا از عكسا هم با فتوشاپ كنار مادرم بودم.

لبخندى زدم، بدون شك كار اردوان بود. اردوانى كه فكر مى كردم از مادرم نفرت داره و حالا با ديدن عكساى مامان نظرم عوض شده بود. آخه كدوم آدمى عكس آدمى كه ازش بيزاره رو نگه مى داره؟! اونم اين همه!!

مى خواست عكساى مامان و بذاره جلوش و بشه آيينه دقش؟!

نفس عميقى كشيدم، تو موقعيتى نبودم كه بتونم فكر كنم و بعدش مشغول تجزيه تحليل كردن بشم. بدون شك با فكر زياد قلبم از كار مى افتاد، همين طوريشم ضعيف بود و ناتوان.

رو تخت دراز كشيدم و مشغول ديدن بقيه ى عكسا شدم، غم عالم نشست تو دلم، دلم مامان خواست، خانواده خواست. لحظه اى چشمام و رو هم گذاشتم كه در اتاق با شدت باز شد.

انقدر يهويى كه وحشت زده از جام بلند شدم و زل زدم به اردوانى كه تو چهار چوب در ايستاده بود و در حالى كه نفس نفس مى زد با اخمى بين ابروهاش زل زده بود به من.

چشمام گرد شد و دستم و روى قفسه ى سينم گذاشتم كه اردوان در و بست و اومد جلوم، صورتش ترسناك شده بود، ترسيدم، قبل از اين بخوام بپرسم چى شده نگاهى به لب تاپ جلوم انداخت و با صداى بهت زده اى گفت:

_من كدوم لب تاپ و به تو دادم؟!

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. انقد‏ ‏این‏ ‏رمان‏ ‏قشنگه‏ ‏که‏ ‏ادم‏ ‏نمیتونه‏ ‏صبر‏ ‏کنه‏ ‏و‏ ‏انتظار‏ ‏بکشه‏ ‏‏ ‏میشه‏ ‏زودتر‏ ‏پارت‏ ‏بزارین

    1. با سلام بر شما دوست گرامی همانطور که مستحضر هستیذ این رمان آنلاین و هنوز به اتمام نرسیده با زودتر انتشار کردن پارت این رمان فاصله زیادی بین پارتای دیگه که هنوز نوشته نشده از سوی نویسنده ایجاد میشه و کاربرانی که پیگیر این رمان هستند کلافه میشن ولی با قرار دادن پارت بصورت متوالی و در تایم معین با روند دایمی و پیوسته به انتهایرمان نزدیک میشیم و همیاران گرامی ناراضی نمیشن مثلا رمان هزار چم رو تا پارت 20 یکجا منتشر کردیم ولی الان دوهفته است پارتی نداریم از این رمان چون نویسنده روند داستان نویسیش رو کند تر ادامه میده و هرکسی ام که خونده از یادش میره,امیدوارم منظورمو متوجه شده باشید ممنون از نظر شما به امید حمایت روز افزون شما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن