آخرین مطالبمرد وحشی

رمان مرد وحشی پارت 8

رمان مرد وحشی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان(مرد وحشی) داخل پارانتز قرمز رنگ ضربه بزنید

 

بلاخره ماشین پلیسی که می خواست را خرید.
آن را با کاغذ کادویی رنگی رنگی، کادو گرفت و درون پاکت گذاشت.
از همان جا تاکسی گرفت.
دقیقا جلوی در خانه ی داریوش پیاده می شد.
چقدر دلتنگ مسیحای کوچک بود.
هر بار که مسیحا را می دید انگار دخترکش زنده شده و با شیطنت به رویش می خندید.
خیلی بد بود که اوایل 20 سالگیش داغ بچه اش را دید.
بعد هم رانده شدنش از همه جا و آوارگی!
با غم نگاهش را به بیرون دوخت.
خدا را شکر که زمان حلال خیلی از مشکلات بود.
وگرنه با داغ دخترکش می مرد.
خوب بود که داریوش و نغمه عین یک خواهر و برادر هوایش را داشتند.
تنهایی هر کسی را از پا در می آورد.
وای به حال اویی که بار تهمت ها روی شانه اش سنگینی می کرد.
*************
امروز می رفت تا دوستان سابقش را بعد از چند سال ببیند.
جلوی در خانه ی داریوش زنگ زد و منتظر ایستاد.
در برایش باز شد.
دست پریا را محکم گرفت و داخل حیاط شد.
پریای عزیزش به خانه ی عمو جانش عادت کرده بود.
نغمه به استقبالشان آمد.
_سلام زن داداش.
_سلام آقا یزدان.
خم شد پریا را بغل کرد و بوسید.
_چطوری پری خانم؟
_زن داداش تا غروب بمونه میام دنبالش.
_این حرفا چیه؟ خونه خودشه.
کمی خودش را خم کرد و گفت:بابا جان زن عمو رو اذیت نکن، غروب میام پیشت.
پریا به هوای مسیحای کوچک فورا گفت:چشم بابا جون.
یزدان کمرش را صاف کرد و دوباره از نغمه تشکر کرد.
برگشت از خانه بیرون رفت.
سوار ماشینش شد که تاکسی زرد رنگی کنار ماشینش توقف کرد.
دوتا بوق زد تا مسیر را باز کند و او رد شود.
راننده برایش دستی تکان داد که یعنی کمی صبر کند.
همان موقع هیوا بی توجه به اطرافش از ماشین پیاده شد.
تاکسی عقب رفت.
یزدان بدون اینکه کنجکاو باشد یا هیوا را ببیند پایش را روی گاز گذاشت و ماشین از جا کنده شد.
هیوا جلوی در خانه ایستاد و زنگ زد.
عملا بدون اینکه یکدیگر را ببیند از کنار همدیگر گذشتند.
در خانه باز شد.
نغمه خودش به استقبال آمد.
هیوا با شیطنت گفت:با تو کار ندارم، عشق من کجاست؟
نغمه خندید و گفت:داری ورجه ورجه می کنه.
با نغمه روبوسی کرد.
_دلم تنگ شد برات دختر.
_خب چرا نمیای بهم سر بزنی؟
نغمه فورا گفت:بابا تو که همش سرکاری.
باهم داخل خانه شدند.
مسیحا وسط خانه چهار دست و پا میان اسباب بازی هایش می رفت.
دختر کوچکی حدودا چهار شش ساله هم کنارش نشسته بود و تند تند با او و گاهی هم با عروسکش که درون آغوشش بود حرف می زد.
هیوا فورا گفت:دختر یزدان و مریمه؟
نغمه لب گزید.
چقدر دروغ گفتن سخت بود.
دختر یزدان که بود.
اما مریم….
بزور لبخند زد و گفت:آره!
حرفش عین حناق ته گلویش ماند.
نمی دانست چرا حس بدی گرفت.
پریا از جایش بلند شد و مستقیم نگاهش کرد.
نگاهش جوری بود که هیوا آب دهانش را قورت داد.
نغمه برای اینکه حواسشان را پرت کند گفت: با یه چای نبات چطوری؟
هیوا جواب نداد.
فقط جلوی بچه ها نشست.
نغمه به آشپزخانه رفت.
پریا فقط نگاهش می کرد بدون اینکه یک کلمه حرف بزند.
_اسمت چیه عزیزکم؟
_پریا.
لبخند زد.
_خودتم عین پری های قصه هستی.
_بابام میگه پرنسسم.
_بابات درست میگه.
هیوا بلند شد.
وارد آشپزخانه شد.
پلاستیکی که دستش بود را روی کابینت گذاشت.
_برای مسیحاس، نمی دونستم دختر یزدان هم اینجاس وگرنه دست خالی نمی اومدم.
نغمه لبخند زد و گفت:دیونه ای؟ دستت درد نکنه، نباید زحمت بکشی.
_نگو، عشق منه این فنچ کوچولو.
تا نغمه چای را بیاورد دوباره پیش بچه ها برگشت.
نغمه برای پریا آبمیوه آورد و خودش و هیوا هم روی مبل نشسته چای نوشیدند.
حتی یک بار هم از یزدان سوالی نپرسید.
هیچ تمایلی نداشت که چیزی در موردش بداند.
پریا در حالی که عروسکش بغلش بود به سمتشان آمد.
هیوا نگاهش کرد.
تمایل عجیبی به این دختربچه داشت.
دخترکی که از شوهر سابقش بود.
شوهر که نه…
مردی که برای مدتی صیغه اش کرد.
صیغه شان 99 ساله بود.
اما همانموقع یزدان فسخش کرد.
چه بهتر!
-به کی رفته؟
سوالش آنقدر غیرمنتظره بود که نغمه جا خورد.
-ها؟
با خنده به نغمه نگاه کرد و گفت: حواست کجاست دختر؟ میگم پریا شبیه باباشه یا مامانش؟
نغمه شانه بالا انداخت و گفت: چه می دونم.
پریا عروسکش را روی میز گذاشت و گفت: من گشنمه.
نغمه نگاهی به ساعت انداخت.
داریوش که نمی آمد.
همان جا درون رستوران ناهارش را می خورد.
بلند شد و گفت: برم میز رو بچینم.
با رفتن نغمه بیشتر از قبل با پریا عیاق شد.
دختر بچه ی بی نهایت باهوش و مهربانی بود.
دست کوچکش را که روی دست هیوا گذاشت از دیدن جای سوختگی روی مچش دگرگون شد.
این بچه چه بلایی بر سرش آمده بود؟
-این جای چیه خاله جون؟
پریا روی دست خودش دست کشید و گفت: سوخته!
چه پدر و مادر بی فکری داشت!
-با چی عزیزم؟ چی شد مگه؟
پریا بی خیال گفت: کار مامان مریمه، هروقت عصبانی میشه با قاشق داغ دعوام می کرد.
هین بلندی کشید.
نفسش یک لحظه رفت.
فورا دست پریا را بالا گرفت و پشت دستش را بوسید.
بچه ی بیچاره از دست مادرش چه کشیده بود؟
پس یزدان کجا بود که جلویش را بگیرد؟
مرد هم این همه بی مسئولیت؟
-عزیزدلم، می خوای بیای بغلم؟
پریا فورا لبخند زد.
هیوا هم با ولع بغلش کرد.
دختر یزدان بود.
اما حس می کرد بی نهایت دوستش دارد.
انگار در همین یکی دو ساعت قلبش پر شده باشد.
بی خبر از اینکه خون روی خون می جوشد.
-چرا مامانم عین شما و خاله نغمه مهربون نبود؟
بغضش گرفت.
چقدر این بچه را عذاب داده بودند!
-فدات بشم عزیزدلم، اشکالی نداره که، خاله نغمه جون هست، هروقتم دلت برای من تنگ شد به عمو داریوش بگو بیارتت، کلی بغلت می کنم باشه؟
پریا تند تند سرش را تکان داد.
نغمه که صدایشان کرد، مسیحا کنار اسباب بازی هایش به خواب رفته بود.
پریا را روی زمین گذاشت.
به آرامی مسیحا را بغل کرد و به سمت اتاقش برد.
امروز نتوانست زیاد به مسیحا توجه کند.
مسیحا را درون تختش خواباند.
خم شد صورتش را به آرامی بوسید.
عاشق بچه ها بود.
حیف که هیچ وقت نصیبش بچه ای نمی شد.
مخصوصا با کاری که یزدان کرد اصلا علاقه ای دیگر به مردها نداشت.
ملاف را روی مسیحا کشید و از اتاقش بیرون رفت.
-نغمه بچه ام بدون غذا خوابید.
نغمه ظرف سالاد را سر میز گذاشت و گفت: خوابش کمه، نیم ساعت دیگه بیدار میشه بهش غذا میدم.
با پریا سر میز نشستند.
نغمه با وسواس مرغ را تکه های کوچک کرد و روی برنج پریا گذاشت.
برایش دوغ ریخت و گفت: آروم بخور خاله تو گلوت نپره.
هیوا بی میل غذایش را خورد.
به پریا که نگاه می کرد عصبی می شد.
-چرا نمی خوری هیوا؟
-نغمه چیکار کردن با این بچه؟
نغمه آهی کشید و گفت: مریم معتاد بود، کم که می آورد سر این بچه خالی می کرد.
-یزدان کجا بوده پس؟
-سرکار، خونه نبود که!
جرعه ای دوغ نوشید.
پدر و مادر بی فکر همین می شد دیگر!
بعد از ناهار، هیوا خودش ظرف ها را شست.
کنار نغمه نشست و صحبت کرد.
گاهی هم پریایی که جذبش شده بود را در آغوش می کشید و می بوسید.
دست آخر رو به نغمه گفت: این بچه دختر یزدانه، اما نمی دونم چرا اینقد جذبم می کنه؟ خیلی عجیبه که دوسش دارم.
نغمه با نگرانی نگاهش کرد.
استرس داشت.
به زور لبخند زد و گفت: بعضی بچه ها مهرشون به آدم میاد.
-آره شاید.
صدای زنگ که بلند شد، نغمه به ساعت نگاه کرد.
همیشه این ساعت داریوش می آمد که کمی استراحت کند.
-داریوشه، اومده یکم بخوابه.
-به سمت آیفون رفت.
خندید و گفت: نگفتم خودشه!
با این حرف خیال هیوا را راحت کرد.
بهتر که یزدان نبود.
نغمه دکمه ی آیفون را زد.
به سمت آشپزخانه رفت تا کمی میوه و تنقلات بیاورد.
در خانه باز شد و داریوش، پشت سرش هم یزدان داخل شد.
هیوا عین برق گرفته ها بلند شد.
نگاهش میان سیاه چشمان یزدان گیر افتاد.
یزدان هم متحیر بود.
فکرش را نمی کرد هیوا را اینجا ببیند.
داریوش که کامل یادش رفته بود امروز هیوا مهمان خانه اش است.
احتمالا برای همین بود جلوی در به یزدان نگفت ممکن است هیوا خانه باشد.
زبان هیوا بند آمده بود.
اصلا نمی فهمید باید چه بگویند.
نگاهش به یزدانی بود که انگار در این 5سال هیچ تغییری نکرده.
چهره اش همان بود.
بدون کوچکترین اثری از پیری!
نغمه جلو آمد و برای اینکه جو را عادی جلوه بدهد گفت:خوش اومدین، بشینین چای بیارم.
هیوا انگار تازه به خودش آمده باشد، فورا به سمت کیفش که روی یکی از مبل ها بود رفت.
آن را برداشت و گفت:من باید برم.
داریوش با خشم از دست خودش گفت:کجا هیوا؟ صبر کن.
هیوا توجهی نکرد.
از کنار یزدانی که هنوز ماتش بود گذشت.
داریوش آمد که به دنبالش برود، یزدان گفت:خودم میرم، حرف دارم باهاش!
داریوش ماند.
نغمه با نگرانی نگاه کرد.
چرا یزدان این همه زود آمد؟
هیوا جلوی در کفش هایش را پوشید و فورا به سمت در دوید.
استرس عین یک تشنج تمام بدنش را گرفته بود.
پایش را که بیرون گذاشت یزدان صدایش کرد.
قلبش در حال ایستادن بود.
حتی یک لحظه هم نمی خواست بایستد.
این مرد، با تمام جذابیتش، زمانی تمام چیزهایش را گرفت.
مقصر بود.
اما حداقل حقش این همه بدبختی و فلاکت نبود.
اگر عاشق بود می شد ماجرا را حل کرد.
اما حتی یزدان هم عاشق نبود.
آبرویش عزیزتر بود.
وگرنه آدم عاشق می گذرد.
بخشش بلد است.
یزدان بلد نبود.
یاد هم نگرفت.
فقط انتقامش را گرفت.
بعد هم با شکمی که جلو آمد رهایش کرد.
حتی بعد از مرگ بچه اش هم سراغش را نگرفت.
چون زنش حامله بود.
برایش دختری سالم آورد.
چه احتیاجی به هیوای بدبخت بود.
یزدان پا تند کرد تا خودش را به هیوا برساند.
بالاخره هم رسید.
از پشت، مانتویش را گرفت و محکم کشید.
هیوا عین اینکه شوک به بدنش وارد شده با هول به سمت یزدان برگشت.
با وحشت جیغ کشید:به من دست نزن!
یزدان فورا رهایش کرد، دست هایش را بالا گرفت و گفت:خیلی خب، آروم باش.
در حالی که دست های هیوا می لرزید گفت:دیگه به من نزدیک نشو، هیچ وقت!
همان موقع صدای مردی توجه شان را جلب کرد.
_اتفاقی افتاده خانم؟
صدایش برای هیوا آشنا بود.
برگشت.
این که همان مردی بود که درون رستوران دیدش.
و البته جلوی داروخانه.
تصادف بود یا تعقیب؟
یزدان با اخم گفت:چیزی نشده آقا، خانوادگیه.
هیوا به سمت مرد قدم برداشت و گفت:هیچ چیز خانوادگی وجود نداره.هیچ چیزی.
یزدان با تشر گفت: هیوا.
مرد با احتیاط گفت:سوار شین می رسونمتون.
عین یک فرشته نازل شد.
یزدان عصبی نگاهشان می کرد.
هیوا از فرصت استفاده کرد و با مرد رفت.
هیچ چیزی تصادفی نبود.
مطمئن بود.
به محض سوار شدن، مرد هم پشت فرمان نشست.
ماشین جلوی چشمان یزدان روشن شد و حرکت کرد.
بدون اینکه یزدان بتواند دخالتی کند.
هیچ حقی فعلا روی هیوا نداشت.
هیوا اما حتی برنگشت که نگاهش کرد.
خودش را به در ماشین چسباند و گفت:تعقیبم می کنین؟
رک جواب داد:بله.
هیوا متعجب نگاهش کرد.
_چرا ؟!
_چراش برای خودمم مشخص نیست.
هیوا دستش را به صورتش کشید.
_آشنا نشدیم باهم هیوا خانم، اشکان امیری هستم.
حوصله ی هیچ آدم جدیدی را نداشت.
اما این مرد…جالب بود.
خیلی هم جالب!
خصوصا برای اویی که قید مردها را در زندگیش زده بود.
******

مرد وحشی بقلم رویا روستمی
رمان مرد وحشی نوشته رویا
Rating: 4.5/5. From 2 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن