خانه / آخرین مطالب / رمان دیازپام پارت 10

رمان دیازپام پارت 10

رمان دیازپام نوشته فریده بانو

جهت مشاهده پارت های منتشر شده این رمان از اینجا کلیک کنید.

رمان پیشنهادی ما : رمان معجون از اینجا کلیک کنید

بالاخره مدارک آماده شد. قرار شد از استانبول به تهران بریم.

یه دست لباس از دنیز گرفتم. توی فرودگاه بودیم اما استرس داشتم. اولین بارم بود.

با مدارک یکی دیگه قرار بود سوار هواپیما بشم.

موقع نشون دادن مدارکمون ویهان اومد کنارم و دستش و گذاشت روی کمرم.

مرد نگاهی به عکس و نگاهی به من انداخت.

-بفرمایید.

نفس آسوده ای کشیدم. سوار هواپیما شدیم.

کمربندم رو بستم. ویهان سرش رو جلو آورد.

-ترسیدی؟

سرم رو بالا آوردم. نگاهم به نگاهش گره خورد. لحظه ای بدون هیچ حرفی هر دو بهم خیره شدیم.

با تکون خوردن هواپیما به خودم اومدم و نگاهم رو ازش گرفتم.

هاویر قرار بود بیاد دنبالم. نزدیک به یک ماه می شد که ندیده بودمشون.

وارد سالن پرواز شدیم. ویهان نگاهی بهم انداخت و دستش رو جلو آورد.

-حتماً کسی دنبالت میاد؟

-بله.

-خوبه.

-خداحافظ.

با نگاهم بدرقه اش کردم. سمت خروجی سالن رفت. با صدای جیغ هاویر بغلش کردم.

-وای اسپاکو، تو کجا بودی دختر؟ مردم از بس به همه دروغ گفتم.

-بریم همه چیز رو برات تعریف می کنم.

تمام شب تو اتاق هاویر بیدار بودیم.

-وای، باورم نمیشه اینهمه اتفاق برات افتاده … وای اسپاکو اگر خدای نکرده گیر داعشی ها می افتادی چی؟ میدونی چه کلیپ های وحشتناکی ازشون دیدم؟ خدا لعنتت نکنه؛ نونت کم بود، آبت کم بود؛ خونه ی این خان گور به گوری رفتنت چی بود ؟

-هاویر میدونی دخترهای باکره رو بهشون میدن و اسیراشون رو میگیرن؟

-من میگم بیا دیگه روستا نرو!

#پارت62

-نمیدونم چرا احساس خوبی به این موضوع ندارم.

-نمیشه، باید تا تهش برم.

-احمقی و نترس!

صبح از دایی و هاویر خداحافظی کردم. دلم برای مادر تنگ شده بود.

پشت در ایستادم. کلاهم رو کشیدم جلوتر. بعد از چند دقیقه در حیاط باز شد.

-من اومدم!

اما مادر بی توجه بهم رو ازم گرفت. در حیاط رو بستم و دنبالش راه افتادم.

-ببین گل دخترت اومده … دلت میاد ازش رو بگیری؟

از پشت بغلش کردم و قلقلکش دادم.

-نمیگی تمام امید من تویی؟ بهت نگفتم تو اون عمارت نحس نرو؟ چرا به حرفم گوش نمی کنی؟

-الان که صحیح و سالم کنارتم!

بالاخره با مادر آشتی کردم. صبح باید می رفتم خونه ی خان.

یک هفته ای از برگشتنم می گذره. توی این مدت ویهان رو ندیدم.

سه روز آخر هفته رو چون گرشا گفته بود نیست، مادر رو راضی کردم برم تهران پیش هاویر.

-چی شد اومدی تهران؟

-سه روز مرخصی دارم، گفتم بیام کمی با هم بگردیم.

-خوبه! یه زنگ به شادی بزنم ببینم تو این سه روز مهمونی ای چیزی نیست با هم بریم؟

-ایول پایه ام!

هاویر به شادی زنگ زد اونم گفت برای پس فرداشب یه جشن بالماسکه دعوته و ما هم مثل همیشه خودمون رو دعوت کردیم.

قرار شد با هاویر بریم لباس بخریم. دائی مسافرت رفته بود.

بعد از کلی گشتن یه پیراهن مشکی ساحلی نظرم رو جلب کرد و با یه ماسک قرمز که تضاد جالبی با لباسم داشت خریدمشون.

از اینکه نمی تونستم صورتم رو اصلاح کنم اعصابم خورد بود.

دستی زیر ابروهام کشیدم. موهای بلندم رو هاویر فر درشت کرد.

آرایشی کردم و هر دو آماده سوار ماشین شدیم.

مهمونی توی جردن بود و سر راه شادی رو هم سوار کردیم.

ماشین رو کنار در ویلای بزرگی نگهداشتیم.

شادی پیاده شد و زنگ رو زد. مردی در رو باز کرد.

شادی کارتی نشون داد و مرد در رو باز کرد. با ماشین وارد حیاط شدیم و پیاده شدیم.

با دیدن بزرگی ویلا سوتی کشیدم.

شادی: بیاین بچه ها!

ماسک هامون رو زدیم. با باز شدن در سالن صدای موزیک گوش خراشی اومد.

وارد سالن شدیم. پالتوهامون رو دست خدمتکارها دادیم.

سالن شلوغ بود و همه ماسک زده بودن.اولین بار بود بالماسکه می رفتم اما همه چیز انگار عجیب بود.

-شادی؟

-چیه؟

-میگم یه کم به نظرت عجیب نمیاد؟

-ساسان می گفت هر کسی تو این مهمونی نمیتونه بیاد و با کلی اصرار قبول کرد تا شما هم بیاین. ولی اکثر این دخترها، دخترهای فراری هستن!

با اومدن مردی سمتمون، شادی ساکت شد.

-شادی من کو؟

فهمیدم ساسان، دوست پسر شادیه. با هم احوالپرسی کردیم.

-همراه من بیاین به دوستم معرفیتون کنم.

همراه ساسان به سمت دیگه ی سالن رفتیم. چند تا مرد و زن ایستاده بودن.

شادی می دونست ما هیچ وقت تو مهمونی ها اسم های خودمون رو نمیگیم و از اسم مستعار استفاده می کنیم.

ساسان رو کرد به اون سه مرد.

-معرفی می کنم، ویهان، میزبان …

با شنیدن اسم ویهان گوشهام تیز شد. چرا متوجه نشده بودم این مرد با این کت و شلوار مشکی و موهای یه وری ویهانه؟ سعی کردم جلب توجه نکنم.

-گرشا و آشو.

پس هر سه تاشون کنار هم بودن.

-دوستات رو معرفی نمی کنی شادی؟

شادی رو کرد بهم.

-لِنا و الینا.

هاویر بی خبر از همه جا با همه دست داد. لبخندی زدم و به ناچار دستم رو دراز کردم.

ویهان دستم و توی دستش گرفت و فشاری بهش داد.

#64

با این کارش سرم رو بالا آوردم که گوشه ی لبش کج شد. پس شناخته منو!

با گرشا و آشو هم دست دادیم. دلم نمی خواست تو جمعشون باشم.

-هاویر بریم وسط؟

-بریم.

-با اجازه تون!

ازشون فاصله گرفتم.

-هاویر؟

-چیه؟

-اونا … اونا …

– خب؟ … وای از دست تو!

-اونا گرشا پسر خان ، و ویهانم همونیه که با هم سفر رفتیم. فقط نمیدونم اون آشو چیکارست! کاش نمی اومدیم.

-نگران نباش، بریم برقصیم.

با هاویر وسط رفتیم و در حال رقص بودیم که هاویر گفت:

-میرم آب بخورم!

سری تکون دادم. یهو لامپ ها خاموش شدن. چرخیدم تا از توی جمعیت بیرون بیام که دستی دور کمرم حلقه شد.

خواستم فاصله بگیرم صدای گرمش وسط گوش و گردنم نشست.

-یه دور افتخار رقص میدی؟

ویهان بود. چرخید و روبه روم قرار گرفت. هر دو دستش رو روی کمرم گذاشت و کشیدم توی بغلش.

به ناچار دستم و دور گردنش حلقه کردم. عطر تلخش مشامم رو پر کرد.

از این همه نزدیکی بدنم داغ شده بود.

-نمیدونستم این مدل جشن ها رو دوست داری!

سرم رو بالا آوردم.

-نمیدونستم میزبانی!

پوزخندی زد که دندونهای سفید و یک دستش نمایان شد.

-بهت گفته بودم من خیلی چیزها میدونم … فکر کردی به همین راحتی یکی و به مهمونیم راه میدم؟ میدونستم همراه دختر دائیت میاین و اجازه دادم.

سرش رو کامل روی صورتم خم کرد طوری که هرم نفس های داغش به صورتم می خورد.

-حواست باشه این بی خیالیت کار دستت نده چون همه مثل من نیستن!

اومدم چیزی بگم که آهنگ تموم شد.

-حواست به دختر دائیت باشه.

ازم فاصله گرفت. نگاهم به هاویر افتاد که داشت با مردی می رقصید.

صبر کردم رقصش تموم بشه. سمتش رفتم.

-هاویر؟

-جووونم؟

از بوی بد دهنش فهمیدم مشروب خورده.

بازوش رو گرفتم و کشیدم.

-هاویر تو چیکار کردی؟ نمیفهمی نباید اینجور جاها چیزی بخوری؟

-من یکم فقط خوردم!

-اَه اَه … دهنت بوی گند گرفته … دختره ی روانی!

هاویر رو روی مبل گوشه ی سالن گذاشتم و خواستم برم براش آب بیارم که صدایی باعث شد کمی سمت اتاقی که درش نیمه باز بود کشیده بشم. صداها آشنا بودن.

-چند تا شده تا الان؟

-با اینایی که امشب قراره بفرستیم حدوداً باید ۱۵ تایی شده باشن.

-مطمئنی باکره هستن؟

-آره، دکتر معاینه کرده.

ویهان: خوبه آشو دکتر شد؛ حداقل اینجور جاها به دردمون میخوره!

ضربان قلبم بالا رفت. اینا داشتن چیکار می کردن؟ با صدای پایی سریع از در فاصله گرفتم.

باید هر چی زودتر این مهمونی نحس رو ترک می کردیم. با نگاهم دنبال شادی گشتم اما انگار نبود. سمت هاویر رفتم.

-پاشو هوا پسه!

-چی؟

-پاشو، باید بریم … می فهمی؟

-تازه داره مهمونی شروع میشه، کجا تشریف می برید؟

با شنیدن صدای ویهان ترسیده به عقب برگشتم. دست به سینه پشت سرم ایستاده بود.

-نه ممنون! باید بریم … خوش گذشت.

فاصله ی بینمون رو پر کرد و رو به روم قرار گرفت.

-اما تا من اجازه ندم، کسی از این ویلا نمیتونه بره بیرون!

-منظورت چیه؟

-واضح نبود؟!

پوزخندی زدم.

-برای من نه! حالام برو کنار میخوایم بریم.

بازوم رو کشید. چنان محکم این کار و کرد که پرت شدم توی بغلش.

-مثل یه دختر خوب از مهمونی لذت ببر؛ تموم شد خودم میفرستم برید … صحیح و سالم!

-حتماً باکره!

-چی؟!

“لعنتی” ای زیر لب گفتم.

-هیچی!

رمان دیازپام فریده بانو
دانلود رمان دیازپام
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان ساتی نوشته مریم پیروند

رمان ساتی نوشته مریم پیروند پارت 17

رمان ساتی  شصت تیپ مرجع دانلود رمان آنلاین جهت مشاهده پارت های منتشر شدا از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *