آخرین مطالبدیازپام

رمان دیازپام پارت 11

رمان دیازپام نوشته فریده بانو

جهت مشاهده پارت های منتشر شده این رمان از اینجا کلیک کنید.

رمان پیشنهادی ما : رمان معجون از اینجا کلیک کنید

-پس حرف گوش کن باش و دردسر درست نکن!

کمی خم شد.

-خوش بگذره.

سمت دیگه ی سالن رفت. عصبی روی مبل کنار هاویر نشستم.

می ترسیدم تنهاش بذارم و توی این اوضاع کار دست خودش بده.

از اولم اومدنم اشتباه بود. ثانیه ها برام به کندی می گذشت. هاویر بلند شد.

-کجا؟

-میرم برقصم.

-ببین هاویر، کار دستمون نده لطفاً!

-چه بدعنق شدی امشب اسپاکو!

صدای موسیقی خارجی بلند شد. دختر پسرها همه ریختن وسط.

ویهان بطری توی دستش رو تکون داد و یکهو درش رو باز کرد.

ماده ی داخلش با فشار بیرون جهید. صدای جیغ و هورا بلند شد. شادی اومد سمتمون.

-پاشید ببینم … مگه برای نشستن اومدین؟ یالا بیاین وسط ببینم.

به ناچار همراه شادی وسط رفتیم. نگاه سنگین ویهان رو احساس می کردم.

هاویر رفت وسط و با شادی شروع به رقصیدن کرد. ویهان اومد سمتم.

-نمیخوای خوش بگذرونی؟

پوزخندی زدم.

-فعلاً که دور، دور شماست!

سرش رو آورد نزدیک و نگاهش رو به نگاهم دوخت.

-چشمهات از همیشه وسوسه کننده تر شده! به ابروهای پاچه بزیت میاد!

چشمکی زد و سمت دیگه ای رفت. عصبی گوشه ی لبم رو به دندون گرفتم. هاویر داشت با مردی می رقصید.

حدس زدم باید گرشا باشه. دیگه داشت حوصله ام سر می رفت.

ویهان گوشه ی سالن داشت پیپ می کشید. سمتش رفتم.

بوی تلخی به دماغم خورد که تهش یه شیرینی ملس داشت. رو به روش دست به کمر ایستادم.

گوشه ی ابروی سمت چپش بالا رفت و نگاهی به سرتا پام انداخت دود پیپش رو فوت کرد بیرون قدمی اومد جلوتر

#پارت_67

قدمی جلوتر اومد. حالا فاصلمون قد یه کف دست بود. یکی از دستهاش رو داخل جیب شلوارش کرد و خونسرد گفت:

-چرا مثل مرغ پرکنده همش ناآرومی؟؟ از مهمونی لذت ببر! اصلاً می تونی …

سرش رو کمی پایین آورد و کنار گوشم لب زد:

-حتی می تونی یه پارتنر برای خودت جور کنی و تا آخر شب از مهمونی لذت ببری!

کمی سرم رو سمتش چرخوندم. حالا لبهامون کامل رو به روی هم قرار داشت.

اونقدر نزدیک که اگه کسی ما رو می دید فکر می کرد داریم معاشقه می کنیم!

-میخوام هر چی زودتر از این مهمونی مزخرف برم، واضحه؟

گوشه ی لبش کمی بالا رفت.

-منم بهت گفتم از مهمونی لذت ببر زنبور ماده!

تنه ای بهش زدم و ازش فاصله گرفتم. روی مبل گوشه ی سالن که از هر جائی خلوت تر بود نشستم.

حتی حوصله ی ماسک روی صورتم رو هم نداشتم. یک ساعتی می گذشت که ویهان اومد سمتم و خیلی جدی گفت:

-می تونی بری!

بلند شدم.

-چی گفتی؟

-شنیدی … من وقت دوباره تکرار کردنش رو ندارم!

ابروئی بالا انداختم. این چطور نظرش عوض شد؟ سمت هاویر رفتم.

-خوشگذرونی بسه؛ پاشو بریم.

بدون خداحافظی از کسی همراه هاویر از سالن خارج شدیم. مردی اومد سمتمون.

-همراهیتون می کنم.

-خودمون راه رو بلدیم.

-گفتم همراهیتون می کنم!

سوار ماشین شدیم. نگاهم به ویهان افتاد که روی پله های ساختمون ایستاده بود. دنده عقب اومدم و با سرعت از حیاط خارج شدم.

#پارت_68

تو تاریک روشن کوچه نگاهم به یه ون مشکی افتاد. باید میدونستم اینجا چه خبره! ماشین و داخل کوچه ی کناری کشیدم.

-چیکار می کنی؟

-هیسس … بمون تو ماشین، میام.

از ماشین پیاده شدم و کفشهام رو درآوردم تا صدا ایجاد نکنه. آروم به سر کوچه برگشتم.

ون سمت خونه ی ویهان رفت. از تاریکی کوچه استفاده کردم و سریع پشت سر ون وارد حیاط شدم و پشت چمن های بلند توی حیاط پناه گرفتم.

دو مرد از ون پیاده شدن.

-دخترها آماده ان؟

صدای گرشا اومد.

-آره، فعلاً ۱۵ تا هستن.

ویهان: ببریدشون خلیج فارس تا ما هم راه بیوفتیم.

صدای ویبره ی گوشیم بلند شد. “لعنتی!” گرشا:

-صدای چی بود؟

ویهان: شما برید داخل دخترها رو بیارید. منم نگاهی به اطراف میندازم.

ضربان قلبم بالا رفت. ترسیده بودم. خدا خدا می کردم این سمتی نیاد اما با شنیدن صداش احساس کردم زیر پام خالی شد.

-بهتره بیای بیرون!

دستم و جلوی دهنم گرفتم تا صدام درنیاد.

صدای قدمهاش هر لحظه نزدیک تر می شد.

بعد از چند لحظه هیچ صدایی به گوشم نرسید. آروم خواستم بلند شم که دستی روی دهنم نشست.

-بهت گفته بودم کنجکاویت کار دستت میده اما تو قبول نکردی!

با تمام توانم دستش رو که روی دهنم بود گاز گرفتم. فریاد خفه ای کشید و ولم کرد. از فرصت استفاده کردم.

سمت در دویدم اما وسط راه موهام از پشت کشیده شد. همینطور که موهام توی دستش بود از پشت بهم چسبید و با صدای عصبی کنار گوشم غرید:

-حواست باشه با کی موش و گربه بازی می کنی!

#پارت_69

-توی این مسافرت نمی خواستم ببرمت اما خودت انگار تنت میخواره!

چنان موهام رو محکم گرفته بود که نمی تونستم تکون بخورم. با اون یکی دستش گوشیش رو درآورد.

-سلام، مجبورم ببرمش … میدونم اما مسئله ای پیش اومده … باشه.

گوشی رو قطع کرد.

-صمد!

مردی سریع اومد سمتمون.

-میری به همراه خانوم میگی ایشون باید به روستا برگردن، شما برو خونه.

-چشم آقا.

-داری چیکار می کنی؟!

-هیسس … صداتو ببر!

بازوم رو گرفت و سمت دیگه ی حیاط برد.

-بذار برم.

-کجا؟ مگه مشتاق نبودی بدونی این دخترها رو کجا می بریم؟! حالا می تونی از نزدیک ببینی!

در سوئیتی رو باز کرد و هلم داد داخل.

صدات دربیاد، شک نکن خودم صدات رو می برم!

فعلا گوشیت دست منه

در و بست و رفت. روی زمین سر خوردم. آخ، خدا لعنتت کنه اسپاکو …

آخه یکی نیست بگه دختره ی احمق، برو خونه … چیکار داری اینا دارن چیکار می کنن؟

نمیدونم چقدر گذشته بود که در سوئیت باز شد و ویهان وارد شد. یه دست لباس با یه بسته چسب پرت کرد سمتم.

-زود باش آماده شو … باید حرکت کنیم.

-اما …

-اما و اگر نمیخوام بشنوم … نمیخوای که گرشا بفهمه بادیگاردش یه دختره اونم از نوع باکره اش؟ تو که اینو نمیخوای؟!

-خیلی پستی!

-میدونم!

روی مبل لم داد و دکمه ی بالای پیراهنش رو باز کرد.

-سرویس اونجاست؛ البته من مشکلی ندارم اگه اینجا هم عوض کنی!

با چند گام بلند وارد سرویس بهداشتی شدم. لباسهام رو درآوردم و چسب ها رو زدم. لباسهای مردونه رو پوشیدم.

رمان دیازپام فریده بانو
دانلود رمان دیازپام
No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن