خانه / آخرین مطالب / رمان دیازپام پارت 13

رمان دیازپام پارت 13

رمان دیازپام نوشته فریده بانو

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام به ترتیب از اینجا وارد شوید

رمان پیشنهادی ما : رمان معجون از اینجا کلیک کنید

#پارت_76

بلاتکلیف ایستاده بودم. گرشا سمت اتاقش رفت. با رفتن گرشا، ویهان اومد سمتم.

-دارم بهت میگم، دور و بر این مردک نپلک؛ نمیخوای که ترتیبت رو بده؟!

نگاهی به اطرافم انداختم.

-میشه بفرمایید چطوری محو بشم تا این مردک من رو نبینه؟

ویهان پوزخندی زد.

-نه، انگار خودتم بدت نمیاد!

قدمی بهم نزدیک شد. دستش رو آروم روی بازوم کشید. گرمی تنش رو از این فاصله هم احساس می کردم.

دستش نرم روی بازوم به رقص دراومد.

-چطوره اول من امتحانت کنم بعد بدمت به این شیخ؟

با این حرفش احساس کردم از یه بلندی پرت شدم. دستم رو بالا آوردم که تو هوا گرفتش.

-هنوز کسی زائیده نشده بتونه رو من دست بلند کنه، تو جوجه که جای خود داری!

-زیادی به خودت مغروری!

سرش روی صورتم خم شد.

-یعنی باور کنم که ذهنت رو درگیر نکردم؟

پوزخندی زدم و نگاهی به سر تا پاش انداختم.

-اگر روی کره ی زمین تنها مرد باقیمونده باشی، بازم چیزی برای جذب من نداری! حالام برو کنار.

چرخیدم سمت اتاق که بازوم رو محکم کشید. چون کارش ناگهانی بود پرت شدم توی بغلش.

-این حرفت رو لای نون گرم برات نگه میدارم! زنبور وحشی، حواست باشه!

بازوم رو ول کرد و سمت اتاقش رفت. دستی به جای دستش که روی بازوم بود کشیدم و وارد اتاق شدم.

سرم درد می کرد و دلم عجیب شور می زد.

#پارت_77

تمام شب فکرم درگیر دخترها بود. با اینکه میدونستم خودشون خواستن این راه رو بیان اما تصورش هم وحشتناک بود.

این مهمونی با مهمونی که خالد بیگ گرفته بود خیلی فرق می کرد و اکثراً پولدارهای عرب حضور داشتن.

نگاهم به کت و شلوار روی تخت بود. توی دلم به ویهان فحش میدادم که چرا انقدر با عجله من و آورد که حالا هیچ چسبی نداشته باشم.

اگر میخواستم حموم برم باید اینا رو چیکار می کردم؟

دستگیره ی در بالا و پایین شد و چون در و قفل کرده بودم باز نشد. صدای آروم ویهان اومد:

-در و باز کن.

با شنیدن صداش لحظه ای خوشحال شدم اما با یادآوری کار دیشبش سمت در رفتم و در و باز کردم.

لای در وایستادم. نگاهی به سر تا پام انداخت.

-چیه مثل خوناشام ها نگاهم می کنی؟

-امرتون؟

بسته ای رو بالا آورد.

-فکر کردم لازمت میشه اما مثل اینکه خودت مشکلت رو حل کردی!

دستم و دراز کردم.

-بده.

-نه دیگه نشد! فکر کنم از اینا لازمت نباشه … باید به شیخ بگم یکی از اون لباس پف پفیاش و برات بفرسته.

-بده من اون لعنتیا رو.

پاشو لای در گذاشت.

-برو کنار بیام داخل.

پوف عصبی کشیدم و از لای در کنار رفتم.

ویهان کامل وارد اتاق شد و در و پشت سرش بست. نگاهی به کل اتاق انداخت.

صندلی رو عقب کشید اما روش ننشست. قدم به قدم سمتم اومد.

هر قدمی که سمتم برمی داشت ناخواسته قدمی به عقب بر می داشتم.

#پارت_78

اونقدر اومد جلو که به گوشه ی دیوار چسبیدم. دهن باز کردم تا حرف بزنم که با یه گام بلند کاملا‌ بهم چسبید.

اونقدر کارش ناگهانی بود که از تعجب چشمهام گرد شدن.

تکونی خوردم تا ازم فاصله بگیره که بیشتر بهم چسبید. لبش کاملاً روی گوشم نشست.

-هیسس … صدامون رو گوش می کنن و زیر پرده ی بالای سرت دوربینه. خودت رو عادی نشون بده. یعنی انقدر نفهمیدی که یه آدمی به کله گندگی شیخ و تو عمارت به این بزرگی تمام حرکات و رفتارت تحت کنترله؟ دستم و برمی دارم، صدات درنیاد.

با تکون دادن سرم حرفش رو تأیید کردم. بسته ی توی دستش رو توی یقه ام فرو کرد و ازم فاصله گرفت.

طوری وانمود کرد که داره راجب کار صحبت می کنه.

-بهتره هر چی زودتر حموم بری و برای مهمونی شب آماده باشی.

سمت حموم رفت و درش رو باز کرد و نگاهی به داخلش انداخت.

-بیا اینجا پسر!

سمتش رفتم. حالا من پشت به دوربین بودم و ویهان رو به دوربین. دستی به صورتش کشید و چیز نرمی توی دستم گذاشت.

با صدای پایینی گفت:

-حموم دوربین داره، قبل رفتن اینو روی لنزش بچسبون.

از کنارم رد شد و از اتاق بیرون رفت. برام سؤال بود که چرا بهم کمک می کنه اما به هیچ نتیجه ای نرسیدم.

کاری که گفت رو انجام دادم. بعد از حموم محکم چسب ها رو زدم و لباس پوشیده از حموم بیرون اومدم.

کلاهم هنوز روی سرم بود. خیلی مسخره بود که با کت و شلوار کلاه سرم باشه و این خودش جلب توجه می کرد.

عصبی لبم رو به دندون گرفتم.

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *